داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

مرغ عشق

زنم گفت: “ممکنه بمیرن.”
پسرم گفت: “از نظر علمی این حرف چرته.”
برای هزارمین بار به پسرم توضیح دادم که این طرز ِ حرف زدن نیست.
“بگو این حرف درستی نیست.”
پسرم با حالت حق بجانبی گفت: “همون.”
“نه، این همون نیست باباجان. ‛چرته’ بی­ادبانه­س. آدم اینطوری با مادرش حرف نمی­زنه.”
“منظورم همونه.”
و مکث کرد. بعد با حالت حق بجانب، اما معصومانه، گفت: “خوب، اونطوری هم هست؛ چرت هم هست.”
فایده نداشت. اگر اصرار می کردم درست نتیجه عکس می­گرفتم.
معلم راهنمای بچه ما، که هلندی بود، در سال آخر تحصیل دبستانی پسرمان، به ما گفته بود که بچه ما از آن نوع بچه هایی است که دوران بلوغ سختی را از سر می­گذرانند. بهتر است سر به سرش نگذاریم. راست میگفت: یک بچه نا آرام، بی شیله پیله و جوشی. ولی مگر من در دوران بلوغم تخم جن نبودم؟ چرا بودم، اما هیچوقت حتی فکرش را هم نمی­کردم که به پدر یا مادرم بگویم که حرفشان “چرت” است.
به خودم گفتم: “من ریدم به سیستم غربی، ریدم به روانشناسی غربی.”
ریدم یا نریدم، تأثیری روی طرز حرف زدن بچه ما نداشت. اگر اصرار می­کردم و می­گفتم که آنطور حرف زدن درست نیست، زبان درازتر هم می­شد.
حالا تقریباً یکسالی است که تکلیفم را با خودم روشن کرده ام: با این مهاجرت نحس، من نه تنها وطنم، که دوتا بچه هایم را هم از دست داده ام.
از موقعی که معلم راهنمای پسرم آن نصیحت را به ما کرد سه سال می­گذرد. پسرم حالا سال سوم VWO * است و طرز حرف زدنش هر روز بدتر می­شود. طرز حرف زدنش فرق نمی­کند، چه فارسی باشد، چه هلندی. هلندی را صدبار بهتر از فارسی حرف می­زند؛ به صد جور لهجه حرف می­زند. این، خوب، طبیعی است؛ مثل من که از موقعی که هفت ساله شده بودم و به مدرسه فارسی زبان رفته بودم، فارسیم روز به روز بهتر از عربیم شده بود. این طبیعی است. اما طرز حرف زدنم فرقی نکرده بود. به پدر و مادرم ن می­گفتم “چرت” می­گویند ـ نه به فارسی و نه به عربی. من اعتقادی به حرف معلم راهنمای پسرم نداشتم. به نظرم آن رفتار به طبیعت بچه من ربطی نداشت؛ محصول زندگی توی این مملکت بود.
“به نظر معلم ما کلمه ‛چرت’ هیچ اشکالی نداره—اگر یه چیزی واقعاً چرت باشه.”
باز پیش خودم گفتم: “ریدم به معلم تو و ریدم به سیستم آموزش غربی و مخصوصاً هلندی.”
در عین حال پسرم برای اینکه به ما بفهماند که منظورش توهین نبوده گفت: “از نظر علمی غلطه.”
زنم با حالت افسرده ای گفت: “مادر جون، پرنده ها که مال ما نیستن؛ ما ل مردمن. اگر بلائی سرشون بیاد باید یه جفت دیگه واسشون بخریم.”
“از نظر علمی هیچیشون نمی­شه.”
سه روز پیش دوستان ما دو مرغ عشقشان را آورده بودند تا آنها را برای مدتی پیش ما به امانت بگذارند. مرغ ها توی فقس بودند، و دوستان هم برای گذراندن ایام تعطیل کریسمس و دیدن اقوام و خویشاوندان خود داشتند به کویت می­رفتند. البته آنها مسیحی نبودند، اما مجبور بودند از قوانین این کشور مسیحی تبعیت کنند. برای عید نوروز حتی یک روز هم تعطیل نداشتند.
برای کم کردن دردسر ِ ما، زن خانه دانه برای سه ماهشان گذاشته بود، در حالیکه آنها داشتند فقط برای یک ماه به مسافرت می­رفتند.
حادثه در روز سوم شروع شد.
داشتیم نهار می­خوردیم که سرو صدای پرنده ها یک هو به آسمان رفت.
زنم با بی حوصلگی گفت: “عجب گرفتار شدیم آ.”
که یکباره پسرم گفت: “بذار ببینم؛ شاید دلشون می­خواد از غذای ما بخورن.”
برای نهار، قرمه سبزی باقیمانده از غذای دیروز داشتیم. نهار ما معمولاً باقیمانده شام شب قبلمان است.
پسرم نک قاشق را توی خورشت فرو برد و مقداری سبزی و یک دانه لوبیا با قاشق برداشت و از جایش بلند شد. داشت به طرف قفس می­رفت که زنم گفت:
“مادر جون، این کارو نکن.”
“چه اشکالی داره؟”
“شاید براشون خوب نباشه.”
“از نظر علمی حرف چرتیه.”
گفتم: “حرف نادرستیه.”
پسرم تکرار کرد: “حرف نادرستیه.”
و صاف به طرف قفس رفت و نک قاشق را از درز بین سیم های قفس فرو برد.
در چند ماه گذشته آنقدر با پسرمان دعوا کرده بودیم و از طرف او آنقدر لجاجت دیده بودیم و اعصاب ما داغان شده بود که دیگر حوصله اعتراض جدی نداشتیم. راستش تیغمان هم دیگر نمی­برید. من که پدرش بودم، یا باید او را از خانه بیرون می­انداختم (که مادرش نمی­گذاشت، اگر چه خودش، پسرم، بی میل نبود)، یا باید دندان روی جگر می­گذاشتم و هیچ نمی­گفتم.
مرغ آبی آمد طرف قاشق. اول به آن نگاه کرد. بعد سرش را به اینطرف و آنطرف چرخاند. انگار داشت فکر می­کرد و به خودش می­گفت: “بذار ببینم.” بعد نُک کوچکی زد.
پسرم خندید.
باز نک زد، این بار محکم تر؛ و پشت بندش یک نک دیگر.
بعد مرغ سبز آمد و شروع کرد به نک زدن. در یک چشم بهم زدن تکه های کوچک تر سبزی را خوردند. بعد که نوبت لوبیا شد هر دو آرام به آن نک زدند تا تمام شد.
وقتی همه را خوردند، پسرم باز به طرف بشقاب آمد و این بار قاشق را تقریباً پر کرد.
“مادر جون، بسه دیگه. همون نصفه قاشق بسّشونه.”
دهان گشاد پسرم به لبخند باز شد:
“خوششون اومده مگر نمی­بینی؟”
“دلیل نمی­شه مادر.”
“هیچ طوریشون نمی­شه.”
و قاشق را از لای درز سیم های فقس فرو برد.
پرنده ها هم تند تند شروع کردند به نک زدن.
زنم به زور جلوی فریاد خودش را گرفت، و من با کمال میل آرزو کردم که این پسر هم هرچه زودتر هجده ساله بشود و از پیش ما برود. گم شود.
نیم ساعتی گذشت. پسرم راست می­گفت؛ چیزیشان نشده بود. اما یک اتفاق مضحک افتاد: پرنده ها اسهال گرفته بودند. تا آن موقع روی کف فقس پوست دانه ها بود و مدفوعشان، که سفت بود و نمی­شد آن را از پوست دانه ها تشخیص داد. اما حالا یک چیز آبکی سبز رنگ از ماتحت آنها روی پوست دانه ها ریخته بود.
ما می­دیدیم که پرنده ها حالا دیگر کمتر سراغ دانه دان می­رفتند.
شب که مشغول خوردن شام بودیم پسرم باز آن کار را تکرار کرد. این بار قاشق را پر از پلو کرد. پرنده ها هم تند تند شروع کردند به پلو خوردن. قاشق که خالی شد، پسرم یک بار دیگر آن را پر کرد. باز هم خوردند. از این کار هم پسرم کیف می­کرد، هم پرنده ها. من و زنم تصمیم گرفته بودیم باز چیزی نگوئیم، چون اگر دعوائی پیش می­آمد تا یک هفته اعصابمان داغان می­شد. به خودم گفتم فوقش پرنده ها سقط می­شدند و ما مجبور می­شدیم یک جفت دیگر برای همسایه هامان بخریم.
یکی دو روز بعد پسرم به آنها یک تکه کالباس داد و آنها هم با ولع آن را خوردند. روی تکه بعدی کالباس مایونز هم مالید و این بار پرنده ها با ولع بیشتر خوردند؛ ولی ریقشان آبکی تر شده بود، اما خودشان ظاهراً هیچ ناراحتی پیدا نکرده بودند؛ برعکس اشتهای آنها بیشتر شده بود.
در یکی دو روز بعد من متوجه تغییرات جزئی در آنها شدم. به نظرم می­رسید که حالا روابط آنها با هم کمی ‛خصمانه‛ شده بود.
در روزهای اول وقتی که شروع به آواز خواندن می­کردند عشق می­کردم. به یاد باغ جنوبیمان در ایران می­افتادم که وقتی برای گذراندن تعطیلات عید از تهران به آنجا می­رفتیم صبح ها با صدای آواز پرنده ها بیدار می­شدیم.
چیز دیگری که متوجه شده بودم تغییر بسیار مختصر در صدای آنها بود. بنظرم می­رسید که صدای پرنده ها کمی کلفت تر شده بود.
“حرف چرتیه.”
“حرف نادرستیه.”
“حرف نادرستیه.”
“یعنی تو متوجه نمی­شی که صداشون عوض شده؟”
“نه. به نظرم صداشون هیچ تغییری نکرده.”
دو سه روز بعد باز پسرم دست به کار تازه ای زد. او یک تکه گوشت خام را از روی تخته گوشت خردکنی مادرش برداشت.
زنم با سگرمه های درهم گفت: “چکار می­کنی بچه؟”
پسرم، انگار که از آزار مادرش لذت می­برد، گفت: “میرم بهشون گوشت بدم.”
“هرچی می­خوام هیچی نگم انگار نمی­شه.”
پسرم مثل آدم هائی که از شکنجه دیگران لذت می­برند خندید و گفت: “چه اشکالی داره؟”
“این گوشت خامه احمق، فهمیدی؟”
پسرم با لبخند موذیانه ای گفت: “گوشت خام باشه. حیوونا که گوشت پخته نمی­خورن.”
“حیوونا آره. پرنده ها، نه.”
“چه حرفی می­زنی. انگار پرنده ها حیوون نیستن.”
زنم با تردید و این بار آرامتر گفت:
“حیوونن اما کوچولون. معده شون طاقت گوشت خام رو نداره.”
“چطور طاقت سنگ ریزه داره، اما طاقت گوشت خام نداره؟”
زنم بجای جواب دادن گفت: “چرا اذیت می­کنی، تخم سگ؟ مگر آزار داری؟ چرا نمی­ری با دوستات بازی کنی؟”
من خنده ام گرفته بود، چون این حرف را کسی می­زد که می­گفت ترجیح می­دهد بچه­هایش خانه نشین شوند اما با بچه های هلندی دوست نشوند. می­گفت تنها چیزی که از آن بچه ها یاد می­گیرند کشیدن حشیش، جنگ و دعوا و توحش، خوابیدن زودرس با دخترها، بچه بازی، (ک*ی) گری، بیزاری از درس و چیزهائی از این قبیل است.
“برو با دوستات بازی کن.”
و بعد از مکثی کوتاه، برای اینکه منظورش را از “دوستات” روشن تر کند، اضافه کرد: “با رافی، تارک، اوسمان ـ”
و چند تا اسم دیگر ردیف کرد که همه شان غیر هلندی بودند. یکی ترک بود، یکی مراکشی، یکی پاکستانی، یکی هندی. خنده دار این بود که زنم اسم آن بچه ها را آن طور که پسرمان تلفظ می­کرد می­گفت. “رفیع” (به قول زنم “اسم به آن زیبائی و اصالت”) شده بود “رافی”، “طارق” شده بود “تارک”، “عثمان” شده بود “اَسمان”.
“برو گم شو.”
پسرم در حالیکه می­خندید گفت:
“حالا می­رم؛ اول بذار به اینا گوشت بدم.”
“نکن بچه. گوشت خام این زبون بسه ها رو نفله می­کنه.”
“نفله چیه؟”
” می­کشه.”
“این حرفا چیه!”
و با همان خنده موذیانه به طرف فقس رفت.
من به زنم اشاره کردم که یعنی ول کند، و یک جوری به او حالی کردم که مگر حرف معلم راهنما یادش رفته که گفته بود این بچه ما دوران بلوغ سختی دارد.
“معلمش گه خورد. انگار ما بالغ نشده بودیم.”
با وجود این، در حالیکه یک تکه گوشت بزرگ در دست چپ و یک چاقوی گنده تیز در دست راستش بود، هم به علت نگرانی و هم شاید از سر کنجکاوی، به همراه من و پسرمان به طرف قفس پرنده ها رفت.
جلوی قفس پسرم تکه گوشت را وسط دو سیم گرفت و منتظر شد.
هر دو پرنده بسرعت بطرف تکه گوشت هجوم آورند و شروع کردند به نک زدن. دهان گشاد پسرم گوش تا گوش باز شده بود و از دیدن این منظره از کیف داشت دیوانه می­شد.
“Yes!”
اینجور انعکاس را اینجا از فیلم های آمریکائی یاد گرفته بود، مثل بچه های هلندی که آنها هم از فیلم های آمریکائی یاد گرفته بودند.
سگرمه های زنم همچنان تو هم رفته بود. ظاهراً مرغ ها به گوشت بیشتر از هر غذای دیگری علاقمند شده بودند.
” می­بینی چطور می­خورن. ماما؟”
زنم با خشم و نفرت و تحقیر به پسرش نگاه کرد.
من باز به زنم حالی کردم که محل نگذارد. اگر مردند، به جهنم،  یک جفت دیگر برای همسایه هامان می­خریم، و زنم چون از دعوا مرافعه واقعاً وحشت داشت، هیچ نگفت، چون اگر چیزی می­گفت دیگر نمی­توانست جلو خودش را بگیرد و جیغ می­کشید و به این ترتیب یک هفته اعصابش خرد می­شد، در حالیکه پسرش به همان کار ادامه می­داد. بهمین دلیل تنها کاری که کرد این بود که فقط با عصبانیت به پسرش نگاه کند.
از آن به بعد پسرم هر روز به پرنده ها گوشت خام می­داد. سعی کرد به آنها مرغ و ماهی هم بخوراند، اما آنها به هیچکدامشان علاقه ای نشان ندادند و تکه ها را به بیرون تف کردند.
” می­بینی مامان. اینها هم از مرغ و ماهی خوششون نمیاد، مثل من.”
زنم هم که دلش از اداهای بچه هایش در مورد مرغ و ماهی پر بود بلافاصله گفت: “واسه اینکه مثل تو و داداشت الاغن.”
پسرم باز با بدجنسی هوسبازانه ای لبخند زد و با حالت عشوه مانندی گفت:
“الاغ نیستن مامان جون، پرنده هستن، پرنده.”
و ادا و اطوار مادرش را تقلید کرد که هر وقت در مورد چیزهای زیبا حرف می­زد چشم هایش را خمار می­کرد و عشوه می­آمد.
تا آن موقع جمعاً ده روز از مسافرت دوستانمان گذشته بود، و همانطور که گفتم من شاهد تغییر کوچکی در پرنده ها بودم. اما تغییرات جدی پنج شش روز بعد از ورود گوشت خام به رژیم غذایی آنها اتفاق افتاد. تغییرات حالا دیگر کاملاٌ محسوس و مشهود بودند.
به نظر می­رسید که پر و بال رنگارنگ پرنده ها هر روز بیشتر به سمت تیرگی میل می­کرد. بدن آنها داشت عضلانی می­شد و پرهایشان هم کم کم می­ریخت و گوشت کبود دانه دانه ای تنشان پیدا می­شد. پرهای لطیف سر و گردن آنها به علت بالا گرفتن جنگ و دعوا بین خودشان روز به روز بیشتر ریخته بود. آن دعوا ها بعد از پیاده کردن رژیم جدید غذائی توسط پسرم، شروع شده بود. به نظر می­رسید که استخوان بالای پنجه های آنها عضلانی و کلفت شده است.
روزهای اول که فقط دانه می­خوردند، وقتی یکی از آنها شروع به آواز خواندن می­کرد، دیگری به او جواب می­داد و دو پرنده تا مدتی همینطور برای هم آواز می­خواندند؛ اما از روز بیستم، هم این نظام به هم خورد، هم اتفاق دیگری افتاد، که از همه وحشتناکتر بود.
حالا دیگر با هم آواز نمی­خواندند. اگر یکی می­خواند دومی ساکت می­شد و از لای سیم­های قفس به بیرون نگاه می­کرد، انگار که می­خواست به دیگری حالی کند که آواز خواندن او برایش اصلاً جالب نیست و، در واقع، چیزی نمی­شنود.
آن اتفاق وحشتناک این بود که صدای پرنده ها عوض شده بود. آن صدای زیبائی که مرا به یاد باغ و بوستان ِ جنوبیمان می­انداخت جای خود را به صدای کلفت گرفته ای داد. کاملاً معلوم بود که دیگر نمی­توانند چهچهه بزنند و فقط صدای بم و زشت ممتدی از خود بیرون می­دادند که آدم را به وحشت می­انداخت.
زنم با حالت خشم و نفرت گفت:
“حالا خوب شد، کثافت؟”
پسرم با همان لجاجت سابق گفت:
“فحش نده، فحش نده، این حرف هیچ دلیل علمی نداره!”
“بازم از این گها خوردی!؟”
“احترام خودتو نگهدار، مامان، فهمیدی؟ اگر دیگه فحش بدی من هم فحش می­دم.”
“تف به اون روت بکنن، کثافت.”
پسرم نعره کشید:
“فحش نده، مامان!”
من برای ختم غائله بازوی زنم را فشار دادم که یعنی ساکت شود، اما مثل همیشه زنم به حرف من گوش نکرد و فیلش یاد هندوستان کرد و سر فحش را به من کشید که چرا او را به این “طویله متمدن” آورده بودم. در طول یکی دو سال اخیر مرز نارضایتی زنم دیگر به هلند محدود نمی شد، بلکه تمام اروپا، تمام دنیای متمدن غرب را در بر می­گرفت. به نظر او تمام غرب یک “طویله متمدن” بود. اگر تا همین چند وقت پیش پیشرفت علمی و مادی آنها را قبول داشت حالا دیگر آن را هم تحقیر می­کرد.
” می­خوام صد سال سیاه اینجوری متمدن نشیم. چارپائی بر او کتابی چند. قربون همون کشور عقب مونده خودمون. من سگ ایران رو به همه غرب عوض نمی­کنم.”
این حرف ها دیگر به حالات عصبانیت او محدود نمی شدند. در حالت عادی هم همه غرب را، همه چیز غرب را، تحقیر می کرد. روی این ترکیب “طویله متمدن” هم لابد زیاد فکر کرده بود، و حالا دیگر به صورت شعار او درآمده بود. بدبختانه دیگر تحلیل های علمی مرا هم قبول نداشت و هر وقت می گفتم که این جوامع جوامع آرمانی ما نیستند و این چیزها همه عوارض تمدن سرمایه داری و غربی است، وسط حرف من می پرید و می گفت:
“خوبه، خوبه. حالا تو دیگه وسط دعوا نرخ تعیین نکن. مرده شور تمدن سوسیالیستی تونو ببره. دیدیم که اون هم چاهک مستراحیه مثل همین.”
حس کردم که عین لبو سرخ شده ام. اما مثل همیشه زبان در قفا ماندم.
چه می بایست می گفتم، جز اینکه به پدر جد گورباچف لعنت بفرستم با “پرسترویکا”یش، که پاشنه آشیل ما شده بود. درست است که من با خیلی از انتقادها موافق بودم، اما هرکس هرچه می خواهد بگوید بگوید، جز سرمایه داری مادر قحبه جنایتکار. چاهک مستراح؟ سوسیالیزم و چاهک مستراح؟ بی انصافی بود، اما در هر حال وقت اینجور جر و بحث ها نبود. ساکت ماندم.
حالا دیگر هر دوی ما آرزو می کردیم پرنده ها هر چه زودتر بمیرند، چون بنظر ما آنها دیگر پرنده نبودند. آنها حتی به حریم خاطرات ما هم تجاوز کرده بودند.
در دو سه روز اول با صدای آواز آنها بیدار می شدیم و حداقل تا چند لحظه فکر می کردیم که روزهای عید است و ما در خانه روستائیمان، وسط باغمان، خوابیده ایم. همان چند لحظه برای لذت بخش کردن زندگی پر از ملال ما در غربت خوب بود. ما به همان چند لحظه قانع بودیم.
اما حالا چه؟ حالا با کابوس از خواب بیدار می شدیم. صدای مقطع بم کریهی می شنیدیم و می ترسیدیم. سوء تفاهم نشود. دنیا پر از موجوداتی است با صداهای خوش و ناخوش. اما هر چیز بجای خودش. ما می توانستیم بسیاری صداهای ناخوش را طبیعی بدانیم. اما اینها فرق می کردند. اینها مرغ عشق بودند و فرض بر این بود که آواز خوش بخوانند.
واقعاً آرزو می کردیم که یک روز صبح از خواب بیدار شویم و ببینیم که هر دو پرنده مرده اند. اگر می مردند، می توانستیم دروغی سر هم کنیم و به دوستانمان بگوئیم که مثلاً ناخوش شدند و مردند و بجای آنها دو مرغ عشق دیگر می خریدیم. دو مرغ عشق، نه این دو کابوس.
چکار باید می کردیم؟
تنها راه حلی که به ذهن من رسید این بود که پیشنهاد کنم بار دیگر به رژیم غذائی سابق برگردیم، یعنی باز به آنها دانه بدهیم.
“این استدلال از نظر علمی منطقی نیست.”
“مرده شور منطق تو و همه اینارو ببره.”
و منظور زنم از “همه اینا” همه غرب بود. پسرم که با تحقیر به مادرش نگاه می کرد گفت:
“من دیگه با تو حرف نمی زنم، چون تو زن قدیمی و نادانی هستی. از علم هیچی نمی دونی. ولی باشه، با وجودیکه از نظر علمی حرف شما چرته من قبول می کنم.”
و من این بار هیچ تلاشی برای اصلاح حرف او نکردم. دیگر خسته شده بودم و در عین حال می دانستم که این بار دیگر از من نمی پذیرفت و اصرار می کرد که همان کلمه بی ادبانه را به کار ببرد: چرت.
“چون منظور منو دقیقاً بیان می کنه.”
(توی آن هیر و ویر متوجه شدم که انگار فارسی بچه من بهتر شده است و به همین دلیل خوشحالی فراموشی آوری همه وجود مرا تسخیر کرد.)
پیش خودمان فکر می کردیم که در عرض سه چهار روز همه چیز درست می شود. پرنده ها بار دیگر دانه می خورند؛ رنگ های زیبای بال و پرشان به آنها بر می گردد؛ عضلات زمختشان آب می شوند، و باز آن هیکل های تراشیده چشم های ما را نوازش می کنند، و آنها بار دیگر آواز می خوانند، و با هر چهچهی که می زنند هیکل زیبایشان را، مثل ماریا کالاس، به بالا می کشند؛ باز گلوهای زیبایشان از ترانه پر می شود و ما بار دیگر به یاد باغ از دست رفته مان می افتیم.
شب، قبل از اینکه زنم ملافه را روی قفس آنها بیندازد تا بخوابند (چون اگر تاریک نمی شد خوابشان نمی برد و ما عادت داشتیم که شب ها تا دیر وقت بیدار بمانیم) زنم با خوشحالی ظرف آب آنها را از آب تازه پر کرد، و ظرف دانه آنها را شست و یک مشت دانه تازه در آن ریخت. بعد، به امید داشتن صبحی بهتر، مثل سه روز اول، لبخند زد و به آنها گفت:
“شب بخیر، خوشگلای من، خوب بخوابین و خوابای طلائی ببینین.”
و مثل آن موقع ها که این بچه ما هنوز کوچک بود و به زیبائی یک پرنده بود و موهای شلال خرمائی روشن بلندی داشت و صورتش عین فرشته هائی بود که در موزه واتیکان دیده بود، به ایتالیائی اضافه کرد: “Sogni d’oro” (خوابهای طلائی ببینید) ـ درست عین همان موقعی که قبل از خواباندن بچه ما توی گوشش زمزمه می کرد. بعد قفس را با ملافه پوشاند و با خیال راحت رفت و به تماشای سریال عربی خودش که از ایستگاه تلویزیونی MBC پخش می شد نشست. بعد از آن هم، حتی بدون عصبیت، با من نشست و اخبار تلویزیون هلند را تماشا کرد و هیچ اعتراضی نکرد.
فردا صبح من و زنم، با علاقه، و پسرمان، با بی تفاوتی، زود از خواب بیدار شدیم و به سراغ قفس رفتیم.
ملافه را برداشتیم و به تماشای پرنده ها نشستیم.
مدتی گذشت.
لبخند روی لب های زنم خشک شد و رنگش پرید.
“پس چرا نمی خورن؟”
“حوصله داشته باش زن، تازه از خواب پا شدن.”
پسرم خنده تمسخرآمیزی کرد و با صدای “باس” گفت:
“آره زن، اینا هم مثل بابا هستن. صبح زود صبحونشون نمیاد. اول باید قهوه، آنهم قهوه “سپرسو”شونو بخورن و پیپشونو بکشن و بعد صبحونه بخورن.”
همینطوری به علت بلوغ صدایش به حد کافی کلفت و زشت شده بود و لازم نبود از این اداها در بیاورد.
زنم با حالت تحقیرآمیزی به او نگاه کرد. آنقدر مضطرب شده بود که حوصله نداشت با او جر و بحث کند.
پسرم پوزخندی زد و هر سه به قفس زل زدیم.
پرنده ها که حالا پف کرده و چاق شده بودند، چند پر باقی مانده شان را تکان دادند و صدائی از گلویشان در آوردند که هیچ شباهتی به صدای پرنده، مخصوصاٌ پرنده ای که تازه از خواب بیدار شده نداشت. بیشتر شبیه صدای ساکسفونی بود که لوله اش پر از تف شده باشد.
پرنده های بی پر و بال هی منتظر شدند. لابد انتظار داشتند که باز از لای سیم ها تکه گوشتی برایشان به داخل بفرستیم. اما چون دیدند خبری نیست به طرف ظرف دانه رفتند. به داخل آن سرک کشیدند، بعد سرشان را بلند کردند. مکث کردند. بعد باز آمدند و تویش نگاه کردند. بعد کنار کشیدند. به طرف پیاله آب رفتند. آب خوردند و باز کنار کشیدند.
آثار نگرانی روی چهره زنم آشکارتر شده بود. راستش من هم نگران شده بودم. در عوض پسر مزخرفمان پیروزمندانه لبخند می زد.
زنم، همانطور که نگاه نگرانش را به آنها دوخته بود، گفت:
“پس چرا نمی خورن؟”
من واقعاً نمی دانستم.
“ها؟ چرا نمی خورن؟”
“والله چه عرض کنم.”
پسرم با حالت جدی گفت:
“انتظار داشتین بعد از خوردن چیز به اون خوشمزگی، گوشت، گوشت خوشمزه خام، حالا باز بیان این مزخرفاتو بخورن؟”
زنم رو به من کرد و گفت:
“آره؟ راس می گه؟”
من با تعجب گفتم:
“من نمی دونم.”
“معلومه راس می گم. آخر این مزخرفات چیه؟”
پرنده ها به نوبت آن صدای وحشتناک ساکسفون پر از تف را از گلو در آوردند، تو گوئی داشتند حرف پسرمان را تأیید می کردند:
“آره، آره.”
زنم با حالت غمگین و در عین حال عصبانی گفت:
“اینهمه پرنده خدا دونه می خورن، مزخرف می خورن؟”
“معلومه که مزخرف می خورن.”
زنم انگار که مخاطبش جای دیگر و کس دیگری بود، همچنان که به پرنده ها نگاه می کرد گفت:
“دونه می خورن و آواز می خونن.”
یکی از مرغ ها ساکسفون پر از تفش را به صدا در آورد که شبیه یک ناله، یک زوزه بود. بعد از او دومی هم همین کار را کرد.
“هیچوقت هم از دونه بدشون نمیاد. همون یه جور غذا هم براشون کافیه. آب و دونه. و بعدش: یک عالمه آواز و چهچهه.”
پسرم با ایمان یک دانشمند و، به نظرم کاملاً با صداقت، گفت:
“واسه اینکه نمی دونن چیزای بهتری هم هست.”
زنم در نهایت یأس به پسرش نگاه کرد. پسر ما همچنان پیروزمندانه لبخند می زد.
زنم گفت: “حالا چکار کنیم؟”
“چه عرض کنم.”
“اگر غذا نخورن می میرن.”
پسرم گفت: “و نخواهند خورد. این مزخرفات را نخواهند خورد.”
با همه ناراحتی که از وضعیت داشتم، از اینکه پسرم توانسته بود زمان آینده ساده را به این خوبی در زبان فارسی به کار ببرد خوشحال شدم، اما چیزی نگفتم، چون هم برای زنم ناراحت بودم، هم اینکه نمی دانستم خوشحالی خودم را به چه کسی بگویم.
من به سرعت مراحل بعد از گفتن این امر را پیش خودم تصور کردم.
فرض کنید که من، بی توجه به همه چیز، خم می شدم و دهانم را به گوش زنم نزدیک می کردم (زنم قد خیلی کوتاهی دارد) و آهسته به او می گفتم:
“حواست هست چه قشنک زمان آینده ساده رو بکار می بره.”
باید به شما بگویم که دستور زبان زنم، مثل 99 درصد مردم افتضاح است ـ اصطلاحاتش دیگر جای خود دارند. در نتیجه او که حواسش همچنان به پرنده هاست، با ناراحتی به دماغش چین خواهد انداخت و خواهد گفت:
“چی گفتی؟”
“زمان آینده ساده.”
“چی هست؟”
“اِ… اِ … یک جور زمانه.”
و چون زنم در هیچ شرایطی فراموش نمی کند که همچنان باید دلربا باشد، به تقلید از ایتالیائی ها که هم عاشق خودشان بود، هم زبانشان، حتماً شانه هایش را بالا خواهد برد و خواهد گفت:
“?!e be”
“منظورم اینه که فارسی بچه مون بهتر شده.”
زنم، با تحقیر به من نگاه کرد و گفت:
“چه ربطی به پرنده ها داره؟”
“هیچی، فقط می خواسم …”
مطمئنم که زنم رویش را از من بر می گرداند، و به پرنده ها نگاه می کند. خوب، حالا دیگر رویش با من و با هر چه روشنفکر بازتر شده است. او همه ما را تحقیر می کند، و همه ما را آدمهای منگ، غیر واقعی، و دست و پا چلفتی می داند.
در حالیکه به خودم لعنت می فرستادم از خیالات در آمدم و به خودم گفتم:
“گور پدر زمان آینده در همه زبانها.”
زنم دنباله حرفش را گرفت و ادامه داد:
“و اگه مرده ن گناهش به گردن ماس.”
“شک نداشته باشین.”
زنم، تسلیم شده و با تأسف گفت:
“یه پرنده بد صدای زنده بهتر از یه پرنده مرده س.”
پسرم با بی حوصلگی گفت:
“صدا چیه، ماما؟”
زنم با خستگی و بدون هیچ مقاومتی مثل یک مادر دلسوز گفت:
“آواز پسرم، آواز خوش. آواز مرغ عشق. این آواز مرغ عشق نیست. آواز حیوونیه که نه مرغ عشقه، نه کلاغه، نه کرکسه، نه هیچ. این صدای هیچه.”
و پسرم چون دیده بود که مادرش دیگر عصبانی نیست کمی نرمتر شد، اما باز حرف خودش را زد.
“این حرفا چیه مامان. این حرفا قدیمیه. خیلی سوسول و رمانتیک.”
و مکث کرد.
من و زنم خسته تر و مأیوس تر از آن بودیم که اعتراض بکنیم.
پسرم باز ادامه داد و گفت:
“عوضش نگاه کن چقدر قوی شده ن. چه ماهیچه هائی پیدا کرده­ن.”
زنم انگار که در عالم دیگری است، ادامه داد:
“بال های قشنگ؛ بال های زیبا.”
“بال های قشنگ چیه مامان؟”
چه بگوئیم؟ ما دیگر هیچ حرفی با پسرمان نداشتیم.
وقتی که پسرم تکه گوشت را جلوی آنها گرفت، پرنده ها به جنب و جوش در آمدند. برای گرفتن تکه گوشت بزرگتر با هم دعوا می کردند. پسرم هم قاه قاه می خندید.
ما رفتیم که نان و پنیرمان را بخوریم.
وقتی که دوستانمان از سفر برگشتند از دیدن پرنده های بی بال و پر و بی آواز خود حیرت کردند. ما همه قصه را برای آنها تعریف کردیم و صدبار از آنها معذرت خواستیم و به آنها قول دادیم که حتماً دو مرغ عشق دیگر برایشان خواهیم خرید.
“این حرفا چیه. این وضع ما رو غمگین کرده.” و مکث کردند.
بعد زن دوستم، همچنانکه با چشم های غمگین به پرنده ها نگاه می کرد گفت:
“کاش مرده بودند.”
زنم با موافقت کامل گفت: “کاش.”
اما فکر جالبی به ذهن دوستم آمد که به نظر ما هم محشر بود. من و زنم تعجب کرده بودیم که چرا تا آن موقع به فکر این راه حل نیفتاده بودیم.
با دوستانمان قفس تازه را به اطاق پذیرائی بردیم و جلوی قفس آنها گذاشتیم.
توی این قفس دو مرغ عشق زیبا بودند که از شادی الم شنگه ای راه انداخته بودند. این دانه ای بر می داشت و وسط منقار آن یکی می گذاشت، و آن یکی قطره آبی میان شکاف نکش می گرفت و در میان شکاف نک دیگری می ریخت.
مرغ ها با هم آواز می خواندند و در تکرار ملودی ها، نظم زیبای خاصی را رعایت می کردند. اگر آن دو مرغ قدیمی نبودند فکر می کردیم که همه آن اتفاقات کابوسی بیش نبود، چون مرغ ها عین آن قدیمی ها بودند. این مرغ ها گذشته آن دو مرغ بودند.
زنم با چهره باز رو به پسرش کرد و خندان گفت:
“می بینی مامان چقدر قشنگ میخونن؟!”
پسرم شانه پراند. انگار برایش مهم نبود.
“شاید اگر گوشت بخورن دیگه اینجور رمانتیک نخونن.”
زنم خیلی جدی گفت:
“حتماً اینجور نمی خونن.”
پسرم بار دیگر با لجاجت گفت:
“این حرف از نظر علمی چرته.”
هیچ کدام ما محل نگذاشتیم. به آواز پرنده ها گوش می دادیم.
اما دیدیم که دارد یک اتفاق غریب می افتد.
وسط آواز خوانی مرغ عشق های جدید، دو مرغ عشق قدیمی همان صداهای زمخت زشت را از گلو در می آوردند، همان صدای ساکسفونی که لوله اش پر از تف است.
صداها هر لحظه بلندتر می شدند. حالت آنها جوری بود که ما دیگر از آن نفرت نداشتیم. دلمان برای آنها، برای آنهائی که نمی دانستیم چه اسم تازه ای برایشان انتخاب کنیم می سوخت.
چشم های زنم پر از اشک شده بود.
“بیچاره ها.”
حتی دهان پسرم هم از تعجب باز مانده بود.
ناله ها بلندتر و بلندتر می شد. کم کم صداشان داشت می گرفت.
اما همگی، من و زنم، و پسرمان، و دوستانمان، یک کلمه تشخیص می دادیم. یک کلمه قابل درک در زبان انسانی.
انگار پرنده ها داشتند یک کلمه را تکرار می کردند.
“چرا؟ چرا؟ چرا؟”
این بود. همین کلمه بود که همه ما تشخیص داده بودیم.
زنم و زن دوستم به گریه افتاده بودند.
من و دوستم غمگین ایستاده بودیم و به گلوهای ورم کرده و بی پر اما چاق و زشت پرنده ها نگاه می کردیم.
پسرم حالت حیرت زده ها را پیدا کرده بود.
وسط آواز آن دو مرغ زیبای تازه، اینها هی نالیدند. تازه ها می خواندند و قدیمی ها می نالیدند:
“چرا؟ چرا؟ چرا؟”
و با صدای زشت گرفته که اینک نه نفرت، که ترحم بر می انگیخت.
هی نالیدند، نالیدند؛ تا اینکه خسته شدند.
بعد ساکت شدند و در سکوت شروع کردند به نفس نفس زدن.
————————————————-
*- دشوارترین رشته دبیرستانی در هلند؛ چه از نظر سطح علمی، و چه تنوع مواد درسی.

نویسنده: عدنان غریفی
منبع: www.dibache.com

هدایت

عصر 7 آوریل 1951م  و 18 فروردین 1330ایرانی؛ پاریس
در عصر ابریِ دل‌گرفته، وقتی صادق هدایت، نویسنده‌ی چهل‌وهشت ساله‌ی ایرانی، مقیم موقت پاریس، به سوی خانه‌اش در محله‌ی هجدهم، کوچه‌ی شامپیونه، شماره 37 مکرر می‌رود، دو مرد را می‌بیند که بیرون خانه‌اش منتظرش هستند. آن‌ها ازش می‌پرسند که آیا از اداره‌ی پلیس می‌آید، و آیا جواز اقامت پانزده روز بعدی را گرفته؟ آن‌ها با او در خیابان‌ها راه می‌افتند و حرف می‌زنند: رفتن پی تمدید اقامت، آن هم با خیالی که تو داری! هدایت می‌گوید: من خیالی ندارم! یکی‌شان می‌خندد: البته که نداری! خودکشی؟ این‌جا پاریس است؛ و آن هم اول بهار!
در هوای خاکستری پیش از غروب، آن‌ها در دوسویش از پی می‌آیند و ازش می‌پرسند چه فایده‌ای دارد زنده بماند؟ این زندگی که پانزده روز یک بار تمدید می‌شود! آیا نمی‌داند که هیچ امیدی نمانده است؟
هدایت تقریباً خاموش است. یکی از آن‌ها فکر او را می‌خواند و از آخرین امیدش ـ تغییری معجزه‌آسا در همه چیز ـ حرف می‌زند: تو می‌دانی که هیچ تغییری در پیش نیست. همه در نهان مثل همند. کشورت بوی نفت و گدایی می‌دهد، و همه هم‌دستِ چپاولگرانند. رجاله‌ها همین نیست کلمه‌ای که به‌کار می‌بری؟ رجاله‌ها هر فکر نوی دل‌سوزانه‌ای را با گلوله پاسخ می‌دهند. همین روزها نویسنده‌ای را در دادگستری تهران، روز روشن جلوی چشم همه کشتند، به خاطر صراحت افکارش! و امید به این‌که با نوشتن چیزی را عوض کنی یا حتی فقط آیینه‌ای باشی، در تو مرده. این‌جا کسی زبان نوشته‌های تو را نمی‌داند؛ و آن‌ها که در کشورت خط تو را می‌خوانند آیا از حروف الفبا بیش‌ترند؟! هدایت می‌خواهد بداند که آن‌ها پلیس‌اند؟ نه؛ آن دو بسیار شبیه خود هدایت هستند. هدایت می‌گوید در نظر اول آن‌ها را اشتباه گرفته با کسانی که خیال می‌کند دنبالش هستند. آن‌ها پیش خود می‌خندند.
آن‌ها به کافه می‌روند و زن اثیری برایشان قهوه و کنیاک می‌آورد. هدایت دست به جیب می‌برد: نمی‌توانم مهمانتان کنم. آن‌ها لبخند می‌زنند: ته مانده‌ی دست و دل‌بازی اشرافی؟ هدایت رد می‌کند: برایم ممکن نیست! یکی‌شان نگاهی شوخ می‌اندازد و به جیب بغل او: نمی‌شود گفت نداری! هدایت دفاع کنان پس‌می‌کشد: این نه! یکمی به شوخی تأکید می‌کند: البته؛ باید به فکر آینده بود! دومی تند می‌پرسد: مخارج کفن و دفن؟ هدایت می‌گوید: دست دراز کردن یاد نگرفته‌ام! یکمی می‌خندد:داستان «تاریکخانه»! او یادداشتی در می‌آورد و پیش چشم می‌گیرد:«با خودم عهد کرده‌ام روزی که کیسه‌ام ته کشید، یا محتاج کس دیگری بشوم، به زندگی خودم خاتمه بدهم». یادداشت را می‌بندد: لازم است بگویم چه سطر و چه صفحه‌ای؟
هدایت کمی گیج در نیمه‌ی تاریکی چراقی که فقط روی میز را روشن می‌کند به آن‌ها می‌نگرد: حتماً مأموریتی دارید. چپی هستید یا راستی؟ مذهبی هستید یا دولتی؟ این تکه را نوشته و دست و دستتان داده‌اند. شما فقط وانمود می‌کنید که خیلی می‌دانید؛ ولی واقعاً یک کلمه هم از من نخوانده‌اید! آن‌ها در برابر این خشم غیر منتظره، دمی هاج و واج و ندانم‌کار به‌هم نگاه می‌کنند؛ و اندک اندک یکی‌شان آغاز می‌کند:«همه‌ی اهل شیراز می‌دانستند که داش‌آکل و کاکا رستم سایه‌ی یک‌دیگر را با تیر می‌زنند…» و هم‌چنان که می‌گوید داش‌آکل و کاکا رستم قمه‌کشان، در جنگی ابدی، از پشت پنجره کافه که حالا دیگر بفهمی نفهمی همان محله سردزک شیراز است، از برابر مرجانِ طوطی به‌دست می‌گذرند. هدایت فقط می‌نگرد. دیگری چراغ روی میز را به سوی هدایت سر می‌گرداند و سایه او را چون جغدی بر دیوار می‌اندازد:«در زندگی زخم‌هایی است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد…» و هم‌چنان که می‌گوید زن اثیری ـ که سینی سفارش یک مشتری را می‌برد ـ دمی روان میان تاریک روشن کافه به هدایت لبخند می‌زند؛ و گدایی شبیه پیرمرد خنزرپنزری با کوزه‌ی شکسته زیر بغل از پشت پنجره ـ که حالا کم و بیش خانه‌های کاه گلی تو سری خورده، و درشکه‌ای با اسب لاغر مردنی، در چشم‌انداز آن پیداست ـ می‌گذرد. و به طرزی هراس‌آور می‌خندد چنان که دندان‌هایش نمایان می‌شود؛ از میان راهش زنی لکاته ناگهان پیش می‌آید و چادرش را می‌اندازد و سر و تن خود را به شیشه پنجره می‌چسباند. هدایت می‌کوشد با تکان دادن سر آن‌ها را از ذهن خود براند. یکی‌شان علویه خانم را تعریف می‌کند؛ زن میان سالی پر زاد و رودی که برای ثواب و کاسبی، دائم با کاروان زوار می‌رود و می‌آید و در راه صیغه می‌شود؛ و هم‌چنان که می‌گوید قافله‌ی زوار و چاوش‌خوان از پشت سرش می‌گذرند، علویه خانم نشسته میان گاری پر از زن‌های دیگر و بروبچه‌های قد و نیم قد خودش، پیاپی بر سینه می‌کوبد و کسی را نفرین می‌کند. هدایت خاموش می‌نگرد. دیگری می‌گوید تو که نمی‌خواهی حاجی‌آقا را سر تا ته بشنوی. هان؟ خود آزاری است! کار چاق کنی نشسته بر یک سکو که گمان می‌کند مرکز دنیاست! و هم‌چنان که می‌گوید کافه اندک اندک نوری از سوراخ سقف می‌گیرد و حاجی‌آقا نشسته در هشتی خانه‌اش دیده می‌شود که به چند مرد ته‌ریش‌دار با تحکم و بد خلقی دستورهایی می‌دهد و صدایش کم‌کم شنیده می‌شود:«در مجامع رسوخ بکنید؛ سینما و تیاتر، قاشق چنگال، هواپیما، اتوموبیل و گرامافون را تکفیر بکنید. از معجزه سقاخانه غافل نباشد!» ناگهان گویی چشمش به هدایت افتاده لحن عوض می‌کند:«آقا من اعتقادم از این جوانان فرنگ رفته هم سلب شده. وقتی برمی‌گردند یک نفر بیگانه هستند!» ارباب‌رجوع حاجی‌آقا محو می‌شود و فقط دو تن که محرم‌ترند خود را پیش می‌کشند. حاجی‌آقا خشمگین هدایت را نشان می‌دهد:«آقا این مرتیکه خطرناکه. حتماً بلشویکه؛ از مال پس و از جان عاصی؛ باید سرش را زیر آب کرد.» ناگهان پارابلومی از زیر لباده بیرون می‌آورد و به آن‌ها نزدیک می‌کند:«در حقیقت شما ثواب جهاد با کفار را می‌برید!» هدایت بی‌اختیار می‌گوید کاش می‌شد همه را…! سایه‌ی یکم از تاریکی درمی‌آید: نه، نمی‌توانی پاره‌شان کنی؛ آن‌ها سال‌هاست دیگراز اختیار تو بیرون‌اند. دوره‌ات کرده‌اند. نه! این کی بود رد شد؟ سایه‌ی دوم از تاریکی درمی‌آید: زرین‌کلا؛ زنی که مردش را گم کرد. سایه یکم می‌پرسد: دوستش داشتی؟ هدایت لبخند می‌زند. سایه‌ی دوم می‌گوید هنوز دنبال مردش می‌گردد. و هم‌چنان که می‌گوید زرین‌کلا پیش می‌آید و در جست‌وجوی مردش می‌گذرد. سایه‌ی یکم کتابی را باز می‌کند: «عشق مثل یک آواز دور، نغمه دل‌گیر و افسونگر است که آدم زشت بد منظره‌ای می‌خواند. نباید دنبال او رفت و از جلو نگاه کرد!» کتاب را می‌بندد: می‌خواهی ببینی؟ نوشته توست:«آفرینگان»! ـ هدایت برافروخته و بی‌اختیار از جا بلند می‌شود. یکمی در پی‌اش می آید: عشق یک طرفه. نه؟ به مردمی که دوستشان داری و قدر خودشان را نمی دانند! هدایت از در بیرون می‌زند؛ دومی در پی‌اش می‌آید: درد تو وقتی شروع شد که زن اثیری در آغوشت مرد. بدبختی تو بود که پیش از مرگ آن درد عمیق را در چشمانش دیدی. این وطنت نبود؟ هدایت رو می‌گرداند که چیزی بگوید ولی زبانش بسته می‌ماند. پشت شیشه‌ی کافه زن اثیری، با بردن انگشت به سوی بینی‌اش او را به خاموشی می‌خاند لبخندی بی‌رنگ؛ و سپس هدایت سرش را به زیر می‌اندازد.
آن‌ها در خیابان‌ها می‌روند مردی با ته‌ریش شتابزده می‌گذرد؛ به تنه‌ای که ندانسته می‌زند می‌ماند و می‌پرسد شما ایرانی هستید؟ من پی واجب‌القتلی به اسم هدایت می‌گردم؛ صادق هدایت! هدایت می‌گوید نه، من هادی صداقتم. مرد نفس‌زنان می‌گوید حکم خونش را دارم ولی به صورت نمی‌شناسمش. لعنت به چاپارخانه وطنی! مدت‌هاست از تهران فرستاده شده و هنوز در راه است. این ملعون چه شکلی است؟ هدایت می‌گوید: او تصویری ندارد؛ مدت‌ها است شبیه هیچ کس نیست؛ نه هم‌وطنانش، نه مردم این‌جا. مرد شتابزده می‌رود، و هدایت به سایه‌هایش می‌گوید این یکی از آن‌ها است. چندی است دنبالش هستند. پس از دست به دست شدن نسخه فی بلادالافرنجیه حکم قتلش را دارند. آن‌ها از حاجی‌آقا دستور می‌گیرند. سایه‌ها نوشته را می‌شناسند؛ داستان چند قشری که می‌آیند فرنگ را اصلاح کنند و خودشان آلوده‌ی فسق و فجور فرنگ می‌شوند. و هم‌چنان که می‌گویند شخصیت‌های داستان فی بلادالافرنجیه مست و خراب می‌گذرند؛ یکی مطربی کنان و یکی دست در گردن لکاته‌ای.
هدایت و دو همراهش به پرلاشز می روند و گوری را می‌بینند که پیرمرد خنزرپنزری می‌کند. کنار درشکه فکستنی با اسب لاغر مردنی‌اش، سایه‌ها می‌گویند ببین حتی گور آماده است. از گور دو قشری شتاب‌زده درمی‌آیند و راست به سوی هدایت می‌آیند و می‌گویند حاجی‌آقا می‌پرسد چه‌طور بهتر است بمیرد؛ با زهر، چاقو، گلوله، یا طناب؟ او باید انتخاب کند! هدایت برمی‌گردد و به همراهانش می‌نگرد. آن‌ها با شانه بالا انداختن نشان می‌دهند که توصیه‌ای ندارند. هدایت رو برمی‌گرداند به سوی دوقشری؛ ولی آن‌ها نیستند. گیج پرسان رو می‌گرداند سوی دو همراهش؛ و از میان شانه‌های آن دو، پای درخت سروی لب جوی، زن اثیری را می‌بیند که به پیرمرد خنزرپنزری گل نیلوفری تعارف می‌کند. هدایت می‌کوشد این خیال را از سر خود براند، ولی چون به خود می‌آید دو همراهش هم نیستند.
هدایت از کنار آگهی سیرک و چرخ و فلک می‌گذرد؛ از کنار آگهی لاتاری، و راسته‌ی نقاشان خیابانی. نقاشی پیش می‌خواندش که چهره‌اش را بکشد. هدایت سر تکان می‌دهد و دور می‌شود. روان میان جمعیت، یکی از دو سایه‌اش از دور می‌گویند: «افسوس می‌خورم که چرا نقاش نشدم. تنها کاری بود که دوست داشتم و ازش خوشم می‌آمد!» حرف توست از دهن قهرمان زنده‌به‌گور. هنوز هم به این گفته پایبندی؟ بعد از آن‌همه نقاشی با کلمات؟ هدایت رومی‌گرداند و از کنار عینک فروشی دو دهنه‌ای می‌گذرد با علامت جغدی عینک زده؛ و سپس‌تر از کنار کتاب فروشی بزرگی که پشت پنجره‌اش عکسی از کافکا است. از میان آیند و روند جمعیت یکی از سایه‌ها می‌گوید: عجیب است که جلوی کتاب‌خانه نایستادی! و دومی جواب می‌دهد: چه فایده وقتی پول نداری بخری؟ یکمی می‌گوید: تازه اگر پولی هم بود اول دسته عینکش! روزنامه فروشی فریاد کنان می‌چرخد و چند تن روزنامه‌خوان پیش می‌آیند. هدایت از میان آن‌ها می‌گذرد. یکمی شوخی‌کنان نگاهش روی روزنامه‌ها می‌چرخد: هیچ خبری از ایران! و اگر هم بود مثلاً چه بود؟ درنرو؛ حدس بزن! ـ آن یکی می گوید: تازگی‌ها روشن‌فکرانی مرده‌اند. هدایت هم‌چنان که می‌رود زیر لب می‌غرد: درکشور من هیچ روشنفکری نمی‌میرد؛ همه نابود می‌شوند!
باران سیل‌آسا. چترها باز می‌شوند. هدایت از زیر درختان برگ نیاورده‌ی لخت میان جمعیت می‌رود. دورادور بر سردر سینماها هملت، مهمانان شب، محاکمه، رم شهر بی‌دفاع ، اورفه نفرین شدگان، زمین می‌لرزد، همشهری کین، درشهر و سپس تصویری از انفجار بمب اتم در هیروشیما. هدایت ولی به سینمای مقابل می‌رود. سایه‌ای می‌گوید: فیلم‌های مرفح‌تر است چرا فیلم‌های بعد از جنگ اوّل؛ ما بعد از جنگ دومیم! و آن یک می‌گوید: با روح تو سازگارترند. نه؟ با تصور تو از ویرانی کشورت! هدایت بر می‌گردد فحشی بدهد، ولی فقط رفت و آمد مردم است زیر چترها، و پلیسی بارانی‌پوش که از دور به او می‌نگرد. هدایت می‌رود توی سینمای سوت و کوری که چهار تالار کوچک دارد. دری باز می‌شود: روی پرده دانشمند زردوست که از ائیرمن کمک می‌گیرد ناگهان درمی‌یابد که قلعه‌اش آتش گرفته، و غلام گِلی‌اش ـ گولم ـ از میان آتش می‌رود. مردم روستایی به دیدن قلعه‌ی آتش گرفته شادی می‌کنند. هدایت لای در به بلیط خود می‌نگرد و صدایی از پشت سر می‌شنود: گجسته‌دژ چنین چیزی می‌شد اگر درآن کشور سینمایی بود. نه؟ هدایت گیج می‌نگرد؛ و می‌داند که از دو همراهش خلاصی ندارد، حتی اگر ظاهراً جلوی چشمش نباشند. دری باز می‌شود: روی پرده بردگان شهر پیشرفته متروپولیس کارخانه‌ها را می‌گردانند و توسط چشم‌ها و دستگاه‌های پیشرفته نظارت می‌شوند. پچ پچی زیر گوش هدایت: جای یک قلدر سیبیل از بنا گوش دررفته با چشمان از حدقه در آمده خالی است؛ با چکمه‌های سربازی‌اش. این طور نیست؟ هدایت رو می‌گرداند. دری باز می‌شود؛ روی پرده ارابه‌ی نوسفراتو می‌ایستد و او نوک پنجه با قوزی که پشت خود می‌اندازد و دست‌های جلو برده از پله‌ها بالا می‌رود. هدایت در تالار را می‌بندد. دری باز می‌شود؛ روی پرده ارابه‌ی مرگ خسته می‌گذرد. هدایت در صندلی خود می‌نشیند. پچ‌پچ آن دو را از پشت سر می‌شنود: این تباهی و تلخی با روح آزرده تو هم‌آهنگ است؛ انسان‌های عاجز، که برده‌ی خود یا دیگری‌اند. درست گفتم؟ هدایت با خشم رو برمی‌گرداند و می‌بیند زن اثری به سوی او می‌آید. هدایت یکه می‌خورد و عینک از چشمش پایین می‌لغزد. دست و پا گم کرده باز عینک دسته شکسته را بر چشم خود استوار می‌کند، ولی حالا زن لکاته است که از یکی دو ردیف آن طرف‌تر وقیحانه روبه او می‌خندد و دست به دکمه‌های لباس خود می‌برد. هدایت از میان فیلم بر می‌خیزد.
میان شلوغی خیابان دوقشری شتاب‌زده از دور پیش می‌دوند، و فقط وقتی ندانسته به او تنه می‌زنند دمی می‌مانند و با خشنودی می‌گویند یک نفر هدایت را در این راسته دیده است. وآن‌ها به زودی پیدایش می‌کنند و کلکش را می‌کنند. هدایت به آن‌ها تبریک می‌گوید و آن‌ها شتابان دور می‌شوند؛ در همان حال که دو هم‌راه پیش می‌آیند و گویی منتظر تصمیم به او می‌نگرند. هدایت یکهو شکلکی می‌سازد؛ ناگهان ابروان خود را بالا می‌برد و نیم‌خنده‌ای به چهره خود می‌دواند، پنجه‌ی راستش را بالاتر و پنجه‌ی چپش را پایین‌تر ـ گشوده ـ جلو می‌برد؛ در حالی که بر پنجه‌ی پای چپ است، پای راستش را مثل این‌که بخواهد از پله‌کانی بالا برود پیش می‌برد و ادای نوسفراتو را درمی‌آورد. سایه‌ی یکم می‌گوید تو ادای نوسفراتو را درمی‌آوری. مرده‌ای که روزها در تابوت می‌خوابد و شب‌ها به دنبال عاطفه و خون زندگی است. چرا؟ و سایه دوم تندی می‌کند: تو بهشان تبریک گفتی. چطور می‌توانی احساس درونی‌ات را پنهان کنی؟
هدایت تند پشت می‌کند و دور می‌شود؛ آن‌ها در پی‌اش می‌روند. یکمی تند می‌گوید: «شاید در دنیا تنها یک کار ازمن برآید؛ می‌بایستی بازیگر تئاتر شده باشم.» و دیگری تند بشکنی در هوا می‌زند: از«زنده به گور» زیر باران هدایت تند می‌کند تا هرچه بیش‌تر از آن‌ها دور شود، ولی ناگهان آن‌دو را سر راه خود می‌بیند. سایه‌ی یکم: تو داری خداحافظی می‌کنی! درست نگفتم؟ هرجایی که خاطره‌ای داری چرخ می‌زنی! سایه‌ی دوم: همه‌چیز عوض شده، به سرعت، و دیگر همان نیست که در خاطره بود! هدایت از میان آن‌دو می‌گذرد و به زیر سرپناهی می‌کشد. آن‌دو، دو سویش زیر سرپناه جا می‌گیرند. زیر چترها مردمی می‌گذرند. هدایت می‌نگرد: چاق، لاغر، خشنود، غمگین، شتابزده، کند. پیری که ادای جوانی را درآورده؛ مردی که خود را شبیه زنان ساخته. زنی که خود را چون مردان آراسته. یکی که گویی غمباد دارد با فرزندش که عین خودش است. صدای سایه‌ی یکم که از روی نوشته‌ای می‌خواند: «هرکس چندین صورت با خود دارد. بعضی‌ها فقط یکی از این صورت‌ها را دائم به‌کار می‌برند که زود چرک می‌شود و چین و چروک می‌خورد. دسته‌ی دیگر صورت‌های خودشان را برای زاد و رود خودشان نگه می‌دارند. بعضی دیگر پیوسته صورتشان را تغییر می‌دهند، ولی همین‌که پا به سن گذاشتند می‌فهمند که این آخرین صورتک آن‌ها بوده و به زودی مستأمل و خراب می‌شود و صورت حقیقی آن‌ها از پشت آن بیرون می‌آید». تو نوشته‌ای، یادت هست؟ بوف کور!
هدایت ناگهان برمی‌گردد و خود را در پنجره مغازه‌ای که پر از آینه‌های کج و کوجی است می‌نگرد؛ کش آمده، دراز شده، کوچک‌تر یا بزرگ‌تر شده. صدای سایه‌ی دوم در گوشش می‌پیچد که از رو می‌خواند: «صورت من استعداد برای چه قیافه‌های مضحک و ترسناکی را داشت. گویا همه ریخت‌های مسخره، هراس‌انگیز، و باور نکردنی را که در نهاد من پنهان بود آشکار می‌دیدم. همه‌ی این قیافه‌ها در من و مال من بودند. صورتک‌های ترسناک و جنایت‌کار و خنده‌آور که به یک اشاره عوض می‌شدند.» همان «بوف کور» شش صفحه بعد! هدایت عینک خود را که شیشه‌هایش خیس باران است از چشم برمی‌دارد و می‌برد زیر بالاپوش و با مالیدنش به پیراهن پاکش می‌کند. باران بند آمده چترها بسته می‌شود. دوچرخه‌ها و چرخ دستی‌ها راه می‌افتند. توی چاله‌ی آبی ماه می‌درخشد. هدایت پیش می‌رود و به آن خیره می‌شود. دو همراه می‌بینندش و لبخند می‌زنند: درست است؛ در تهران هم ماه بالا آمده. آن‌جا هم کسانی به ماه نگاه می‌کنند. کسانی با بغض و اشک و کسانی بی‌خیال. دومی پیش می‌آید: آه مردمان است که روی ماه را گرفته. نه؟ هدایت می‌گوید: تا کی می‌خواهید فکرهای من را بخوانید؟
سایه‌ی یکم به ابری که از روی ماه می‌گذرد می‌نگرد: این سایه‌‌روشن تو را یاد آن فیلم‌ها می‌اندازد، وقتی که خون‌آشام راه می‌افتاد. با همه‌ی تاریکی، درآن فیلم‌ها، به معنا عشق است که می چربد گرچه در عمل مرگ است که پیروز است. مرگ خسته! ـ آن‌جا امیدی بود. نبرد عشق و مرگ. چرا در نوشته تو عشق کمکی نیست؟ هدایت با پا ماه را در چاله آب به لرزه می‌اندازد: انفجار اتم دروغ آوریل نبود! آن دو یکه می‌خورند و گویی از کشفی که کرده‌اند خشکشان زده باشد، میخکوب به رمیدن هدایت می‌نگرند: هوم ـ تا به حال از وطنت ناامید بودی، و حالا از همه جهان! هدایت تند و بی‌اختیار می‌رود آن‌دو شتابان به او می‌رسند: ولی این جواب نبود، فرار از جواب بود: چرا در نوشته تو برای داش آکل هیچ امیدی نیست. چرا مرجان تلاشی نمی‌کند؟ چرا عشق همیشه باعث دل‌گرمی است؟ هدایت می‌ماند و مرموز می‌شود؛ و با لبخندی پنهان‌کار به سوی آن‌ها رو می‌گرداند و صدایش را پایین می‌آورد: رازی هست که شما نمی‌دانید، حتی اگر همه کلمات مرا ازبر باشید. آن دو کنجکاو پیش می‌آیند. هدایت تقریباً پچ‌پچ می‌کند: مرجان متعلّقه حاجی‌آقاست؛ همسر پنجمش! آن دو جا خورده و ناباور می‌نگرند: این را فقط به شما می‌گویم. درست شنیدید؛ همسر خون آشام! خودش دیر می‌فهمد؛ مثلِ طوطیِ در قفس. اگر این را نفهمیده باشید چیزی هم از من نخوانده‌اید! هدایت دور می‌شود و آن‌ها حیران می‌مانند، گیج و سردرنیاورده. از هر جیب کتابی بیرون می‌آورد تند‌تند ورق می‌زنند و پی این مضمون می‌گردند. می‌غرند و می‌خروشند که چرا تا به حال این نکته را نیافته‌اند.
هدایت از کنار سینمایی که فیلم «نبرد راه آهن» را نشان می‌دهد رو به پیاده‌روی آن سو می‌رود و خط‌‌کشی عابر پیاده خیابان را پشت سر می‌گذارد کسانی با صندوق‌هایی که تکان می‌دهند برای مصدومان نهضت مقاومت اعانه جمع می‌کنند. هدایت از میان آن‌ها می‌گذرد. یک سواری بیماربر آژیرکشان می‌گذرد و جماعتی شمع روشن به‌دست آرام در عرض خیابان پیش می‌آیند، با شعارهایی. در ردیف‌های جلو برخی بر صندلی چرخدار، و بعضی با چوب زیر بغل؛ بی‌دست یا بی‌پا.
روی پل رودخانه هدایت پیاده می‌شود و به ‌آن پایین به جریان آب می‌نگرد. بازتاب لرزان ماه در آب. دو هم‌راه پشت سرش پدیدار می‌شوند: سقوط در آب؟ نه؛ تو یک بار امتحان کرده‌ای! دومی تأکید می‌کند: تو در آب نمی‌پری. نه! می‌ترسی یکهو وحشت بگیردت و کمک بخواهی. یکمی کامل می‌کند: تو عارت می‌آید از کسی کمک بخواهی! هدایت راه می‌افتد؛ آن‌ها در پی‌اش. یکمی می‌گوید: تو نقشه‌ای داری! هدایت هم‌چنان می‌رود و دومی به جای او می‌گوید: «از کارهایی که قبلاً نقشه‌اش را بکشند بی‌زارم.» یکمی رد می‌کند: این فقط جمله‌ایست در سین گاف لام لام که می‌تواند تا به حال تصحیح شده باشد. و تند رخ به رخِ هدایت پس پس می‌رود: هوم ـ تو واقعاً داری خداحافظی می‌کنی؛ با همه‌چیز و همه‌جا! تو خیالی داری! هدایت می‌ایستد. یکمی می‌گوید چرا ما را به خانه‌ات نبردی؟ ترسیدی پنبه‌ها را ببینیم؟ دومی فرصت نمی‌دهد: سه روز است پنبه می‌خری. نه؟ برای لای درزها! یکمی دنبال حرف را می‌گیرد: می‌شد از لحاف کش رفت و پول نداد. هدایت می‌گوید: من پول ندادم: من از لحاف کش رفتم. آن دو به هم می‌نگرند: خب، اگر به این‌جا کشیده پس بهترین راه است؛ فقط بپا؛ نباید کبریت بکشی! هدایت لبخند می‌زند: من نقشه‌ای ندارم! آن دو گیج می‌نگرند. هدایت عینکش را برمی‌دارد وبه بالا می‌نگرد؛ به ماه، که ابر از روی آن می‌گذرد. یکمی شگفت‌زده تأکید می‌کند: حرفم را پس نمی‌گیرم. آخرین نگاه ـ واقعاً داری خداحافظی می‌کنی! سایه‌ی دوم به ماه می‌نگرد و لب باز می‌کند: «نیاکان همه‌ی انسان‌ها، به آن نگاه کرده‌اند؛ جلوی آن گریه کرده‌اند؛ و ماه سرد و بی‌اعتنا در آمده و غروب کرده. مثل این است که یادگار آن‌ها، در آن مانده.» هدایت در حالی که عینکش را می‌گذارد. پیش دستی می‌کند: «سین گاف لام لام»، نمی‌دانم چه صفحه‌ای! و راه می‌افتد. آن‌ها در پی‌اش می‌روند: هنوز فکر می‌کنی «ماه تنها و گوشه نشین از آن بالا با لبخند سردش انتظار مرگ زمین را می‌کشد؛ و با چهره‌ای غمگین به اعمال چرک مردم زمین می‌نگرد.»؟ هدایت می‌غرد: ماه در هیروشیما غیر این چه می‌بیند، گرچه روز یا شبی هم نگاهش به فلاکت کاروان علویه‌ خانم بود؛ و ببخشید که نمی‌دانم چه صفحه و چه سطری!
درشلوغی پیاده‌رو، تردستی که با چشم بسته گذرندگان را شناسایی می‌کند و چند تنی دورش جمع شده‌اند، ناگهان آستین هدایت را می‌گیرد و به سوی خود می‌کشد؛ و هدایت فقط می‌کوشد عینک دسته شکسته خود را روی بینی حفظ کند. مرد چشم بسته، بازیگرانه مشخصات او را در ذهن جست‌وجو می‌کند: هاه ـ مال این‌جا نیستی! شغل؟ نداری! شاید ـ هنرمند! کلمات! بله؛ حرف، حرف، حرف ـ شاید نویسنده‌ای، جهان‌گرد؟ نه ـ خودت را تبعید کرده‌ای در وطن حسرت این‌جا داری و این‌جا حسرت وطن! ناگهان هراسان می‌ماند: نه، دیگر نداری! تو داری تصمیم مهمی می‌گیری هدایت به دومرد می‌نگرد که توی جمعیت منتظرش هستند؛ و می‌غرد: من دارم هیچ تصمیمی نمی‌گیرم! او راه می‌افتد. دو سایه پشت سرش می‌روند. یکمی خودش را می‌رساند: درست گفتی «کسی تصمیم به خودکشی نمی‌گیرد. خودکشی با بعضی‌ها هست. در خمیره و سرشت و نهاد آن‌ها است. نمی‌توانند از دستش بگریزند. خودکشی هم با بعضی زاییده می‌شود» ـ و از دومی می‌پرسد«زنده به گور» نیست؟ دومی ـ در پی‌شان ـ می‌گوید: آن هم نه فقط یک بار؛ دوبار! هدایت دور نشده می‌ماند و کلافه برمی‌گردد و سکه‌ای جلوِ مرد چشم بسته پرت می‌کند. مرد چشم بسته می‌‌گوید: نگفتم مسیو تا ده شماره برمی‌گردد و سکه‌ی ما یادش نمی‌رود؟ جمع‌شدگان می‌خندند و کف می‌زنند. سکه را از روی زمین پیرمرد خنزرپنزری برمی‌دارد. هدایت پشت می‌کند و دور می‌شود؛ داش‌آکل با قداره‌ای خونین به‌دست و زخمی در پهلو به دنبالش. از روبرویش حاجی‌آقا پرخاش‌کنان و بد دهن پیش می‌آید، ولی زودتر از آن که به هدایت برسد زن لکاته زیر بغل حاجی‌آقا را می‌گیرد و خندان دور می‌کند. در خیابان درشکه‌ی مرگ می‌رود؛ پیرمرد خنزرپنزری دعوتش می‌کند بالا. زن اثیری کنار خیابان دامنش را بالا می زند و رانش را به گذرندگان نشان می‌دهد. بر یک گاری علویه خانم از جلوِ برج ایفل می‌گذرد؛ توی سر بچه‌های قد و نیم‌قدش می‌زند وبه زمین و آسمان بد و بیراه می‌گوید. از روبه‌رو زرین‌کلا، زنی که مردش را گم کرد، پیش می‌آید و می‌گوید مردی که گُم کرده اوست. در خیابان سگی ولگرد زیر یک سواری له می‌شود. و کسانی جیغ می‌کشند و صدای بوغ چند سواری به هوا می‌رود. دوقشری شتاب‌زده به او که حواسش پرت است تنه می‌زنند و عینک هدایت می‌افتد. به او می‌گویند فهمیده‌ایم که هدایت عینک دارد؛ همه این منورالفکرهای لامذهب عینک می‌زنند! و به شتاب می‌روند. هدایت خم می‌شود عینک دسته شکسته‌اش را بر می‌دارد و بر چشم می‌گذارد. کنار کاباره‌ای مردی دلقک‌وار معلق زنان و هیاهو کنان توجه گذرندگان را به کاباره جلب می‌کند. در دهنه‌ی ورودی کاباره، مرجان در قفسی به اندازه خودش طوطی به‌دست با لبخندی اندوهگین همه را به درون می‌خواند. هدایت به کاباره‌ی مرگ می‌رود که میزهایش تابوت‌هایی است، و دلقکی با لباده‌ی کشیش در آن وعظ‌کنان آوازی مسخره و گستاخ در شوخی با زندگی و مرگ سر می‌دهد. هدایت روی صندلی خود چون جنینی در خود جمع می‌شود. سایه‌ی یک نوشته‌ای را پیش چشم می‌گیرد و لب باز می‌کند: «ما همه‌مان تنهاییم. زندگی یک زندان است؛ ولی بعضی‌ها به دیوار زندان صورت می‌کشند و با آن خودشان را سرگرم می‌کنند». سایه دوم نزدیک می‌شود: گجسته‌ دژ! هدایت سر برمی‌دارد و آن‌ها را سر میز خود می‌بیند. یکمی می‌گوید: خیال می‌کنی آن‌چه نوشتی صورتی بود بر دیوار زندان که سرت را با آن گرم کرده بودی؟ یا مقدمه‌ای بر لحظه‌ای که در آن هستی؟ هدایت سر برمی‌دارد تا در یابد آیا منظور او را درست فهمیده؟ دومی خود را پیش می کشد: تو سال هاست تمرین مرگ می‌کنی و تمرین‌هایت را در سین گاف لام لام و زنده به گور کرده‌ای! درست نگفتم؟ یکمی کتابی بازشده را می‌کوبد روی میز و با سر انگشت نشان می‌دهد: «کسانی هستند که از بیست سالگی شروع به جان کندن می‌کنند؛ در صورتی که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگشان خیلی آرام و آهسته مثل پینه‌سوزی که روغنش تمام بشود خاموش می‌شوند». کتاب را می‌بندد: بوف کور! حتماً یادت هست. هدایت تند از جا برمی‌خیزد.
در خیابان هدایت خود را به پلیس می‌رساند و می‌گوید این دو نفر را از من دور کنید. پلیس می‌گوید خونسرد باشید مسیو؛ کدام دو نفر؟ ـ پلیس برگه‌ی شناسایی هدایت را می بیند. نشانی‌اش را می‌پرسد و یادداشت می‌کند. نام پدر؟ فرانسوی را کجا یاد گرفته؟ شغل؟ این‌جا کسی را دارید؟ هدایت سر تکان می‌دهد که نه. پلیس می‌گوید تو فقط فرصت کمی داری. باید تمدید کنی! هدایت می‌رود؛ و پلیس به سفارت ایران زنگ می‌زند. آن‌ها هدایت را نمی‌شناسند.
هدایت در خیابان می‌رود. در مسجد مراکشی‌ها شور سماع سیاهان است. انجمن فی بلادالافرنجیه همه مست و خراب دست در گردن فواحش ـ یا ساز زنان ـ در خیابان می‌گردند و از دو سوی هدایت می‌گذرند. شور رقص سیاهان و نواها و الحان بدوی. هدایت ناگهان گویی صدایی شنیده باشد دمی می‌ماند. کسانی به در می‌کوبند و او را می‌خوانند. هدایت رو می‌گرداند سایه‌ی یکم نزدیک می‌شود: تو تمرین مرگ می‌کردی. در آن داستان؛ اسمش چه بود؟ زنده به گور! خودت را به خواب مرگ می‌زدی، و منتظر می‌ماندی با آن روبرو شوی. سایه‌ی دوم پیش می‌آید: نمی‌خواستی قاطی رجـاله‌ها باشی! سایه‌ی یکم نوشته‌ای را بالا می‌گیرد: «می‌خواستم مرده‌ام را خوب حس کنم!» یادت هست؟ به دومی رو می‌کند: شماره‌ی صفحه و سطر! سایه‌ی دوم کتاب را باز می‌کند: واقعاً لازمش داری؟ هدایت گویی صدایی شنیده باشد گوش تیز می‌کند؛ کسانی در می‌زنند. سایه‌ی یکم از روی یادداشت می‌خواند: «اول هرچه در می زنند کسی جواب نمی‌دهد. تا ظهر گمان می‌کنند خوابیده‌ام. بعد چفت در را می‌کشنند و وارد اتاق می‌شوند…».
ـ دری شکسته می‌شود و چند نفری درو همسایه می‌ریزند تو، و بلافاصله جلوی تنفس خود را می‌گیرند و یکی‌شان جیغ می‌کشد. هدایت رو برمی‌گرداند. سیاه‌ها در اوج شور سماع. سایه‌ی یکم از روی نوشته می‌خواند: «اگر مُرده بودم مرا می‌بردند مسجد پاریس؛ به‌دست عرب‌های بی‌پیر می‌افتادم دوباره می‌مُردم». نوشته را کنار می‌برد: چیزی جا ننداختم؟ سایه‌ی دوم کتاب را پایین می‌آورد: کلمه به کلمه «زنده به گور»! سیاه‌ها در اوج شور سماع و جست‌وخیز و ولوله. هدایت یکهو ادای نوسفراتو را درمی‌آورد. از روبرو پیرزن کولی فالگیری پیش می‌آید و مچ او را می‌گیرد. گُلی به سکه‌ای. از دیگران کم‌تر از دوتا نمی‌گیرم، ولی برای شما فقط یکی؛ آن هم چون به نظرم غریبید. خب، آینده‌ی شما موسیو ـ هدایت می‌غرد: تنها چیزی است که خودم بهتر از تو می‌دانم! او دستش را می‌کشد و می‌رود.
دوقشری با تپانچه و گزلیک و شوشکه به او می‌رسند و می‌گویند خبری خوش دارند. عکس هدایت فردا به دستشان می‌رسد. هدایت عکس خود را در می‌آورد و بهشان می‌دهد و می‌گذرد. آن‌ها خوشنود از یافتن تصویر هدایت در جمعیت گم می‌شوند.
خیابان شامپیونه. شماره 37 مکرر. هدایت می‌رود تو و در را پشت خود می‌بندد. بلافاصله دو همراهش می‌رسند و به بالا به سوی پنجره‌ی هدایت می‌نگرند. پنجره روشن می‌شود. هدایت آن‌ها را پایین، در کوچه، می‌بیند و حفاظ پنجره را رویشان می‌بندد. هدایت می‌رود سوی شیر گاز و آن‌را لحظه‌ای باز می‌کند و می‌بندد. دوباره باز می‌کند و می‌بندد. حاجی‌آقا پیش می‌آید و تشویقش می‌کند: چرا معطلی! بازش کن. صدای پر ملائک را می‌شنوم از خوشحالی بال می‌زنند؛ بجنب! «ایران قبرستان هوش و استعداد است. وطنِ دزدها و قاچاق‌ها و زندان مردمانش!» چرا زودتر شرت را نمی‌کنی؟ کاکا رستم درمی‌آید با قداره خون چکان: صن ـ صنّار هم نمی‌ارـ زد؛ بِ ـ‌ بگو یک پاپاسی! «از تو ـ توی خشت که ـ که می‌افتیم برای آخ ـ خرتمان گِ ـ گریه می‌کنیم تاـ تا بمیریم؛ این هم شد زِن ـ دگی؟».حاجی آقا هنوز پرخاش می‌کند: معطل کنی خودمان خلاصت می‌کنیم. شنیدی؟ «تو وجودت دشنام به بشریت است. خواندن و نوشتن و فکرکردن بدبختی است ـ آدم سالم باید خوب بخورد و خوب بشنود و خوب ـ آخی!». هدایت خیره در آیینه می‌نگرد. علویه خانم برسینه‌زنان پیش می‌آید: برو زیارت؛ استخوان سبک کن. ازجدم شفا بگیر. برو بچسب به ضریحش. گِل به سر کن. جدم به کمرشان بزند که خط یاد دادند. علاج تو دست آقاست! لکاته می‌زند به گریه: چرا حتماً باید معنایی داشت. هان؟ ـ و در جنونی ناگهانی چنگ می‌زند در خط پهلوی و خط سنسکریت که بر دیوار است: زندگی خطی است که نمی‌شود خواند حتی اگر همه زبان‌های مرده و زنده دنیا را یاد گرفته باشی! هدایت خیره در آینه می‌نگرد: «چگونه مرا قضاوت خواهند کرد؟». لکاته لب ورمی‌چیند: «بعد از آن‌که مردیم چه اهمیت دارد که یادگار موهوم ما…». مرجان اندوهگین می‌گذرد، قفس طوطی در دست: نباید لب باز می‌کردم. نباید گله می‌کردم. مرا این‌طور نوشته بودند؛ ولی تو چرا ساکت شوی که می‌توانی حرف بزنی؟ مردی بی‌چهره از تاریکی درمی‌آید و لب باز می‌کند: «تنها مرگ است که دروغ نمی گوید! ما بچه‌های مرگ هستیم. در ته زندگی اوست که ما را صدا می‌زند. در کودکی که هنوز زبان نمی‌فهمیم، اگر گاهی میان بازی مکث می‌کنیم برای این است که صدای مرگ را بشنویم».حاجی آقا فریاد می‌کند: امید؟ معطل چی هستی؟ «هرچی این مادرمرده وطن را بزک بکنند و سرخاب سفیداب بمالند باز بوی الرحمنش بلند است. ما در چاهک دنیا زندگی می‌کنیم» شنیدی؟ زرین کلا بقچه در دست می‌گذرد: بی‌رحمید! لعنت به هرچی بی‌رحمی! ـ نه؛ داشتم پیدا می‌کردمت. صدها مثل من گم بودند و تو از سایه درآوردی. چرا باید بمیری؟ زنی تکیده از تاریکی درمی‌آید: منم ـ آبجی خانم؛ یکی از آن همه کسانی که در نوشته‌های تو خودکشی کرده. نشناختی؟ ما چشم به راه توایم. مرد بی‌چهره پیش می‌آید: «تاریکخانه» یادت هست؟ ما از کسانی هستیم که با قلم تو به‌دست خود مردیم؛ ما چشم به راه توایم. زرین کلا می‌گذرد: نه، هنوز کسان بسیاری منتظرند آن‌ها را بنویسی کسانی که روی خوش از زندگی ندیدند! لکاته کف پاهای خلخال به مچ بسته‌اش را به زمین می‌کوبد و دست‌های پر النگویش را می‌گشاید با پنجه بالا کشیده؛ سرش را بر گردن و چشم‌هایش را در چشم‌خانه می‌گرداند چون رقاصه‌ای هندی پیش بخوردانِ معبدی. مرد بی‌چهره صورتک هدایت را بر چهره می‌زند: فکر کن به آن‌ها که منتظر خواندن نوشته‌های تواَند! افسوس نمی‌خوری بر آن‌چه فرصت نوشتنش را پیدا نکردی؟ یعنی برایت تمامند؛ همه آن‌ها که با زندگی‌شان داستان‌هایت را نوشتی؟ داش‌آکل پیش می‌آید ولی به دیدن مرجانِ طوطی به‌دست چشمان خود را می‌بندد و تند رومی‌گرداند و اشکش راه می‌افتد: شما پرده را می‌بینید نه عروسک پشت پرده! «همه ما ادای زندگی را درآورده‌ایم. کاش ادا بود؛ به زندگی دهن کجی کرده‌ایم». آباجی خانم لبخندی خوشنود بر لب می‌آورد: می‌روی به «یک جایی که نه زشتی نه خوشگلی، نه عروسی و نه عزا، نه خنده و گریه، نه شادی واندوه،» در آن‌جاست. هدایت ایستاده، خمیده، خیره به زمین، با عینک دسته شکسته‌اش، و لبخندی، یک باره از لای دندان‌ها می‌غرد: «هرچه قضاوت آن‌ها درباره من سخت بوده باشد، نمی‌دانند که پیشتر، خودم را سخت‌تر قضاوت کرده‌ام!» کاکارستم قمه به زمین می‌کوبد: دو ـ دوره‌ای که مُر ـ رکب تو ثب ـ ثبتش کرد تم ـ مام است. زب ـ زبانی که حف ـ حفظش کَ ـ کردی عو ـ عوض شده! داش‌آکل قداره‌کش توی حرف او می‌دود و گریبانش را می‌گیرد: خدا شناختت که نصف زبان بیش‌تر نداد! ـ دیگران پیش می‌دوند تا سوا کنند. حاجی‌آقا دل‌سوزی کنان نزدیک می‌شود: تو باید گوشت می‌خوردی. گوشت قربانی! تو باید خون می‌ریختی جای خون دل خوردن! در همین بین‌الملل چند ملیان یک‌دیگر را کشتند؟ بشر یعنی این! آن وقت تو علف‌خوار از همه کشتن‌ها فقط کشتن خودت را بلدی! بگو مگویی میان شخصیت‌ها؛ آن‌ها سر زندگی و مرگ او را در کشاکش‌اند. هدایت خیره از پنجره می‌نگرد و از آن زن اثیری را می‌بیند که به پیرمرد خنزرپنزری گل نیلوفر تعارف می‌کند. صدای علویه خانم می‌پیچد: گیریم چند صباح بیش‌تر ماندی؛ مرگ دوست و آشنا دیدی؛ درد خوش خوشانت را توی دل این و آن خالی کردی. آخرش؟ داش‌آکل قمه به سر می‌کوبد: پیشانی‌نوشت ماست! امروز یا فردا چه فرق می‌کند؟ «در این بازیگرخانه دنیا، هرکس یک جوری بازی می‌کند، تا هنگام مرگش برسد». مرجان می‌گذرد اشک در چشم: بازی‌هایت به آخر رسیده؛ صورتک‌هایت را به کار برده‌ای. ناگهان می‌ماند و پس می‌کشد: یا نخواستی بازی را قبول کنی؛ نخواستی صورتک به چهره بزنی! علویه خانم خود را باد می‌زند و دود قلیانش را به هوا می‌دهد: «بچه‌ای! بچه ننه! تو از درد عشق کیف می‌کنی نه از عشق. این درد است که تو را هنرمند کرده؛ عشق کشته شده!». طوطی در دست مرجان فریاد می‌کشد: «مرجان تو مرا کشتی! ـ به که بگویم مرجان؛ عشق تو مرا کشت». لکاته چون رقاصه‌ی معبدی دست‌هایش را چون دو مار به حرکت در می‌آورد و پا به زمین می‌کوبد. داش‌آکل دل‌خوشی می‌دهد: با مرگ تو ما نمی‌میریم؛ و همیشه هرجا باشیم می‌گوییم که تو ـ بودی! ما تو را زنده می‌کنیم! هدایت ناگهان با شوقی کودکانه سربر می‌دارد، گویی کشفی کرده: حالا یادم افتاد. این نقش را واقعاً دیده‌ام. صندوق‌خانه بچگی‌ام؛ جلو صندوق‌خانه آویزان بود؛ یک پرده قلمکار قدیمی، سرجهازی مادرم؛ که روی آن پیرمردی پای سروِ لب جوی چمباتمه نشسته بود، انگشت به دهان زیبای زن، و از آن طرف جوی، زنی با ابروان پیوسته و چشمان سیاه ـ به سبکی هوا ـ به او گل نیلوفر تعارف می‌کرد. پس ـ من ـ واقعاً این نقش را دیده‌ام! علویه خانم پیش می‌آید: برو طلب آمرزش؛ از این گرداب بکش بیرون. داش‌آکل می‌غرد: بین یک مشت مرده‌خور چه می‌کنی؟ مشتی زنده بگور! آبجی خانم سرزنش می‌کند: میان مشتی صورتک؛ توی بن‌بست؛ جلوی آیینه شکسته. حاجی‌آقا می‌غرد: تا کی سرگشته مثل یک سگ ولگرد؟ ختمش کن؛ مثل مردی که نفسش را کشت!
هم‌چنان که هرکه چیزی می‌گوید، زن اثیری از در آمده است با گل نیلوفری، که به هدایت تعارف می‌کند. لبخند هدایت رنگ می‌گیرد. دیگران در گفت و واگو. زن اثیری ملافه‌ای سفید کف زمین پهن می‌کند؛ هدایت آرام بر آن می‌خوابد. زن اثیری می‌نگرد. درزها با پنبه بسته شده است. گاز باز است و اتاق پُر می‌شود. به وی لبخند می‌زند و آرام عینکش را از چشمش بر می‌دارد. عینک بر چمدانی کوچک قرار می‌گیرد؛ کنار ساعت مچی و خودنویس و کیف دستی. یک سو مجوز اقامت که باید تمدید شود؛ یک لفاف پول برای کفن و دفن. داش‌آکل پس‌پس می‌رود و محو می‌شود. علویه خانم پس‌پس می‌رود و محو می‌شود. حاجی‌آقا پس‌پس می‌رود و محو می‌شود. زنی که مردش را گُم کرد، پس‌پس می‌رود محو می‌شود. دوقشری شتابزده با تپانچه و گزلیک و شوشکه و می‌گذرند. مرجان، کاکارستم، آبجی خانم، لکاته، مرد بی‌چهره همه پس‌پس می‌روند و محو می‌شوند. درشکه‌ی مرگ که پیرمرد خنزرپنزری می‌راندش پیش می‌آید و می‌گذرد. زن اثیری پیش می‌آید با پیراهن سیاه و گیسوی بلند، و با یک حرکت سراپا برهنه می‌شود. مراکشی‌ها در سماعی شور انگیزند. انجمن فی بلادالافرنجیه مست و خراب در خیابان‌ها می‌خندند و آواز می‌خوانند. پیرزن فالگیر کولی با دسته‌ی گل سیاه پیش می‌آید و گل‌های سیاهش را پیش می‌آورد تا همه‌جا را پُر می‌کند.
ـ تصویر پنجره‌ی خانه از بیرون؛ گویی عکسی بگیرند.
ـ تصویر همه‌ی خانه از بیرون؛ صدای جغد تنها.
خیابان شامپیونه. شماره 37 مکّرر. شب 8 آوریل 1951 میلادی ـ 19 فروردین 1330 ایرانی.

نویسنده: بهرام بیضایی 
برگرفته از ماهنامه کارنامه شماره ۱۳ مهرماه ۱۳۷۹ ص ۴ تا ۱۳
منبع: www.dibache.com

راه پنجم

یهو از جا که نه، از خواب پریدم، تمام بدنم مثل بید می‌لرزید. ساعت 6 صبح بود، خدا بخواد دیگه باید شرّشو می‌کند و می‌رفت سر کار. از تو آشپزخونه صداهایی می‌اومد، پاشدم و از لای در نگاه کردم. سر یخچال بود، لباساشم تنش. پس داشت می‌رفت. به طرف در رفت و صدای محکم بسته شدن در رو شنیدم. به در اتاق خواب تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم. فوراً بیرون رفتم و سری به اتاق پسرم زدم، امید خواب بود. با نگاه همه جاشو وارسی کردم، زنده و سالم بود. خدا رو شکر.
در رو از پشت قفل کردم و از روی جا کفشی نگاه چپ چپی به شمشیر، که نه، کوچک‌تر از اون، چاقو بگم، نه بلندتر از اون، دشنه بگم، نه باریک‌تر از اون. خلاصه هر چی که بود آلت قتاله اش کردم و به اتاقم برگشتم. کنار دستم طفل یکساله‌ام رو نوازشی کردم، دخترکم خواب بود. تا صبح چند بار بیدار می‌شد و شیر می‌خورد، چه شیری، آن‌قدر استرس داشتم که فکر می‌کنم تلخ بود. اگر جا داشتم امید را هم با اون وضعیتش کنارم می‌خوابوندم که شب تا صبح مجبور نباشم مدام بهش سر بزنم و نفس‌هاشو بشمرم و مطمئن بشم بابای هیچی ندارش بلایی سرش نیاورده باشه.
شش ماهی بود که تو هال می‌خوابید و با ما چپ بسته بود. آن‌قدر طولانی که شده، حتی یادم نیست، برای چی؟!
آروم دراز کشیده بودم ولی درونم غوغایی بود که نگو. حالم از خودم و این همه بی عرضگی به هم می‌خورد. یاد دوران بچگیم افتاده بودم که هیچ وقت سراغ دعوا نمی‌رفتم. هر جا صدای کسی بلند می‌شد با وحشت گوشه ای قایم می‌شدم، مبادا پَرِشون بهم بگیره.
یادمه یه دفعه که برای خرید لامپای گردسوز سر کوچه رفته بودم، موقع برگشتن چند تا پسر بچه کوچیک هم سن و سال‌های خودم، (آخه هنوز مدرسه نمی‌رفتم) جلوم رو گرفتن و گفتن که یالا پولِ تو دست‌تو بده وگرنه لامپاتو می‌شکنیم! منم از ترس به دیوار چسبیده بودم و می‌لرزیدم. یه خانوم چادری رد شد و با تشر همشون رو فراری داد. من تا خونه چنان می‌دویدم که دهانم خشک شده بود و از اشک همه جا رو تار می‌دیدم. پاهای کوچیکم یاری نمی‌کرد و زیر دنده هام تیر می‌کشید و می‌سوخت. نمی‌دونم چرا دفاع کردن رو بلد نبودم، جنگیدن پیش‌کش‌م.
کم کم داشتم برای خودم جوش می‌آوردم. تنها زمانی می‌تونستم داد بزنم که قید جونَمو زده باشم. با چه امید و آرزویی به خونه‌ش اومدم و حالا ناامید فکر می‌کنم، همه امیدام سرابی بوده که خودم ساختم.
پاشدم و امید رو صدا زدم و راهی مدرسه ش کردم. طفلکم تا صداش می‌کردم از جا می‌پرید،  هُل تو تنش بود. بیشتر برای خواهرش می‌ترسید که اون رو هم مثل خودش کُتکی کنه. آخه چند بار بهش حمله کرده بود. بهش گفتم ظهر بیا خونه‌ی مامان جونی و خوشحال شد.
حدودای 10 بود که سلاح سرد آقا رو با بچه و کوله برداشتم و رفتم خونه بابام. از راه رسیدم و بابای پیرم، که مردتر از اون ندیدم، نشسته بود و بعد از روبوسی رفتم و سلاح رو آوردم و بهش دادم. نگاهی بهش کرد و گفت : این چیه؟ با بغض گفتم از غلافش در بیار و ببین بَچَه‌ت یک هفته تموم داره هر شب از ترس تکه تکه شدن با این نمی‌خوابه. زدم زیر گریه. بابای ریش سفیدم نگاهی بهش کرد و گفت : برای زن و بچه‌ش قدّاره کش شده؟! دستامو جلو آوردم و لرزشش رو نشون دادم. گفتم دیگه برام اعصاب نذاشته، دیگه تحمل کتکاش رو ندارم. اون وحشی وقتی امید رو می‌زنه انگار به یه متکا مشت و لگد می‌زنه و می‌دونم اگه یه بار دیگه دست روم بلند کنه یا رو ویلچرم یا تو کما و اگه شانس بیارم تو قبرم. بازم می‌گی برو زندگی کن؟! به خاطر بچه‌هات، کدوم بچه‌ها؟ بچه هایی که هر کدومشون فردا دیوونه و جانی می‌شن و می‌افتن به جون مردم. خدا رو خوش می‌یاد؟! به خدا سر بارتون نمی‌شم. اصلا می‌ذارم از این شهر می‌رم که نگید آبروتون رو بردم. فقط بچه‌هامو داشته باشم… خدا بزرگه، کریمه، روزیِ منو کس دیگه‌ای می‌ده، این مرتیکه که نذاشت درس بخونم. نذاشت سر کار برم. نشستم فقط فرمون بردم و اطاعت کردم و چشم گفتم… آقا رو با وام و قرض ازتون باسواد و کمالاتش کردم، نذاشتم آب تو دلش تکون بخوره.
مادرمَم اون طرف اتاق روبروم نشسته بود و های و های با روضه های من گریه می‌کرد و دماغ می‌گرفت و می‌گفت : بسه دیگه نگو، من الان حالم به هم می‌خوره. (آخه سابقه سکته قلبی و مغزی داشت) گفتم : شما حتی حاضر به شنیدن ذکر مصیبت من نیستید پس چطور توقع داری که من این مصیبت رو ادامه بدم؟! بابام سری تکون داد و گفت : بهش بگو عصر بیاد اینجا.
گفتم :  نه می‌یاد و نه من می‌گم بیاد. گفت : خب من می‌یام اونجا. گفتم : پدر جون فایده نداره، چرا باور نمی‌کنید؟ مگه اون دفعه که باهاش حرف زدی وسط حرفات بلند نشد و رفت سنگ روی یخ شدی؟ مامانم با دستش دماغش رو پاک می‌کرد و می‌گفت : آخه مگه چی کم داری؟ کدبانویی، خوشگلی، دو تا بچه مثل دسته گل داری، خونه زندگی‌دارش کردی. مگه چی داشت؟ از روز اول به خوابم نمی‌دید که خونه‌دار و ماشین‌دار بشه. یادش رفته نَنَه‌ش هنوز مستاجره؟! گفتم : مامان جون این حرفا رو ول کن، اون الان می‌گه : اون‌قد دماغشو سربالا میگیره که جلو پاشم نمی‌بینه و امیدوارم همی‌روزا بخوره زمین. شما هم این‌قدرحکایت مادرِ سوسکه و دست و پای بلوری بچه‌ش رو نگو. پدر ما رو در آورده، من دروغ می‌گم و گنده اش می‌کنم، بچه‌م که دروغ نمی‌گه. اومد ازش بپرس.
بابام گفت : آخه بابا جون زندگی انار ترش و شیرین نیست که ترشیش دلتو بزنه بندازیش دور، بگی شیرینش رو بده.
ای خدا! می‌خواستم خودمو تیکه پاره کنم. دنیا با همه بزرگیش برام سیاه چاله‌ای شده بود که هر آن بیشتر توش فرو می‌رفتم و از همه باورام دور می‌شدم. همه با من بیگانه بودن و این وحشت تنهایی بدتر از مرگه، بدتر از جن و دیو و هیولا و هر چیز زشت دیگه ای که ظاهر ترسناکی داره.
چطوری حالیه اینا می‌کردم که بابا جان! مادر جان! این مرتیکه از من متنفره. زیر سرش بلند شده. شما بچه‌تون رو دوست دارید، دلیلی نداره که اونم دوستش داشته باشه. بچه دوم که اومد، دیگه با من کاری نداره. به قولی از چشمش افتادم. مدل جدیدشو می‌خواد. از اونا که مانتوی کوتاه چسبون می‌پوشن، شال رو مثل تل روی سرشون می‌ذارن، لاکای آنچنانی می‌زنن، موقع راه رفتن دستاشونو توی جیباشون می‌کنن و قر می‌دن. چرا شما فکر می‌کنید که زن نجیب و خونه‌دار که سرش به بچه ها و زندگیشه این زمونه طرفدار داره؟! الان دیگه دوره فرق کرده، خواسته‌هاشون هم همین طور. آقا تازه به چلچلی افتاده و با دخترای زیر 25 سال قرار می‌ذاره. خدایا خودم کردم که لعنت بر خودم باد. هر کاری این مرتیکه بی تربیت و عصبی کرد، یه جوری ماله کشیدم و رفع و رجوش کردم که دیگه کسی خودم رو قبول نداره. چطوری  حالی‌شون کنم که پریشب بهم گفت سه تا کتاب جنگای روانی خونده تا منو دیوونه کنه و با مدرک جنون بدون مهریه، نفقه و اجرت المثل طلاقم بده. ای خدا به کی بگم به کدوم قانون گذار بگم که اگه مادری بخواد بچه‌ش رو نگه داره باید با پول معاملش کنه و حق شرعی رو که می‌گن 9 تا به مادر و یکی به پدر می‌رسه رو گدایی کنه. هر چی داره بده تا بشه لَلِه ی بچه ی خودش و سر آخر هم اجازه همه چیزش با بابای هیچی ندارش باشه و اونم مدام این طوری اخاذی کنه. ای خدا این ظلمه. ولله ظلمه. چرا مادرا را رو از بچه جدا می‌کنن و بعد هم باباها زن می‌گیرن و بچه می‌افته زیر دست زن بابا و فرار از خونه و آواره خیابونا و اگه شانس بیاره گل فروش یا گدای سر چهار راهها و اگه نیاره انواع بِزه ها. از قدیم می‌گن مادر بچش رو کُپه خاکستر می‌تونه بزرگ کنه اما پدر تو کاخ هم نمی‌تونه.
با خودم گفتم : نه، این طوری نمی‌شه. باید کاری کنم کارستون. اینا هم حالی‌شون نیست. باباهه گفت : خب شاید بابا جون اینو واسه کسی خریده یا حالا…
دیگه دادم در اومد و گفتم : برای کی خریده؟! هر شب منو تهدید می‌کنه که یهو پا می‌شی می‌بینی سرت رو تنته. اگه خون دیدی هل نکنی! شاید زبون بچت رو بریدم. آخه امید، دفعه آخری که منو می‌زد خودشو سپر من کرده بود می‌گه تیم تشکیل دادین و علیه من توطئه می‌کنین.
دیگه حالمو به هم زده بودن، پاشدم، آرزو رو برداشتم و اومدم بیرون.
بابام داد می‌زد : همین اخلاق گند رو داری که اونم باهات این طوری می‌کنه. مامانمم دنبالم اومد که خب مادر حالا یه طوری باهاش کنار بیا ببین الان خواهرتم مثل تو گیره ولی محلش نمی‌ذاره، کار خودشو می‌کنه و واسه خودش و بچه هاش زندگی می‌کنه. بابام از اون طرف داد می‌زد : دعواهاتون رو ببرید خونه خودتون به ما مربوط نیست.
تند تند لباس‌ها و کفشام رو پوشیدم و زدم بیرون. با بغض رفتم، با چشم گریون اومدم. تو راه همش فکر می‌کردم چقدر زَن‌‌ها بدبختند. از دست باباها شوهر میکنن، از دست شوهرها طلاق می‌گیرن، از دست پسرها سکته می‌کنن. خدایا کی می‌شه روی آرامش رو دید؟ این موجود به ظاهر قوی رو برای چی خلق کردی؟ چه خاصیتی جز دق دادن زن‌ها دارن؟!
رسیدم خونه، آرزو رو خوابوندم، به مدرسه زنگ زدم که به امید بگم بیادخونه. نشستم و فکر کردم. مدام فشارم بالا و بالاتر می‌رفت.
راه اول : فرار کنم، بچه هام رو و بردارم و برم.
کجا؟ امید مدرسه داره. آرزو خرج داره. پس انداز هم ندارم. فقط کمی‌طلاست، اونم اگر خیلی بشه یه میلیون. چند روز می‌تونم دَووم بیارم؟ خرج جاشون رو بدم یا خوراکشون رو؟
اگه خودم تنها بودم هر طوری شده سر کاری می‌رفتم، اتاقی می‌گرفتم، با یه لقمه نون و پنیر هم سیر می‌شدم فقط آرامش اعصاب می‌خواستم. راست می‌گن ترس برادر مرگه.
راه دوم : دادخواست طلاق بدم و برم خونه بابام. چون اگه بفهمه ما رو می‌کشه. اونوقت حتی روز هم می‌ترسم بیرون بیام و هر شب می‌یاد در خونشون آبرو ریزی و کلانتری و دعوا. مامانه هم سکته می‌کنه و باباهه جلوی همسایه ها خجالت می‌کشه.
راه سوم : باهاش معامله کنم. بگم همه چیزمو می‌بخشم، بچه هام رو بر می‌دارم و میرم.
ولی پریشب بهش گفتم و قبول نکرد. گفت : تا قیافه داری نگهت می‌دارم، بعد که از ریخت افتادی ولت می‌کنم که خیالم راحت باشه کسی سراغت نمی‌یاد و تا جون داری کلفتی من و بچه هام رو بکنی. وای خدایا دیوانه شدم چه کار کنم؟
بهش گفتم : بیا بریم پیش مشاور.
گفت : مگه دیوونه ام؟! تو دیوونه ای برو تیمارستان.
با التماس گفتم : مشاوره کردن که برای دیوونه ها نیست؟ پیغمبر هم گفتند که مشاوره کنید.
پاشد وایساد و با هیکل دِیلاق دراز لاغر مردنیش در اومد که خبه خبه واسه من خدا و پیغمبر نکن، جا نماز آب می‌کشه!
با صدای لرزانی یواشکی گفتم : بله گفتند اما شرط و شروطی داره.
پرید تو صورتم که عالِمه خانوم خیلی به دینت می‌نازی اونم ازت می‌گیرم!
دستامو رو صورتم بردم، گوشه مبل کز کردم، تو دلم گفتم : واقعا که ابلیسی.
راست می‌گفت جوونیم، سلامتیم، شخصیتم و هر چیز ظاهری که می‌تونستیم با هم بسازیم رو در من خراب کرده بود و در عوض من برای اون از یک جُلُمبور در نظر مردم یک آقا ساخته بودم. حالا منو قبول نداشت. هر دفعه در اثر کتکاش کلی اشعه ایکس می‌خوردم، نتیجه‌ش شده بود مچ‌های شکسته دست، آرتروز گردن، پیچ خوردگی مچ پا، کمی‌شنوایی، تاریِ دید و انواع کبودی ها و خون ریزی‌های داخلی . حتی طرف راست موهای سرم از سمت چپش کمتر بود، از بس که کنده بود و به خاطر طلب پدرم که پولش رو بالا کشیده بود یهو سفید شده بود.
جلوی هر کس و ناکس از من ایراد می‌گرفت و مسخره‌ام می‌کرد. هر جا که مهمانی می‌رفتیم هر چقدر من از آقایی هاش صحبت می‌کردم اون از چلفتی‌ها، شلختگی‌ها و بی‌عرضگی‌های من حرف می‌زد. منم برای اینکه پاچَه‌م رو نگیره فقط نگاش می‌کردم، گاهی لبخند می‌زدم. یه وقتایی با خودم می‌گم : بابا مولانا هم یه چیزیش می‌شده که گفته از محبت خارها گل می‌شود.
پس چرا هر چی بهش محبت می‌کنم خارهاش درخت کاکتوس می‌شه؟! بهترین چیزای خونه مال اون بود. وقتی خرید می‌رفتم انقدر که دوست داشتم برای اون بخرم برای خودم نمی‌خریدم. هر کادویی که می‌خریدم اول سراغ قیمتش رو می‌گرفت و با چرب زبونی گولم می‌زد و وقتی می‌فهمید چند خریدم به گوشه ای پرتش می‌کرد و می‌گفت آشغاله و من احمقم هر بار این کار را تکرار می‌کردم. چرا ؟! چرا فکر می‌کردم باید دوستش داشته باشم؟ چرا بهم گفته بودن فقط باید چشم تو چشم اون باز کنم و مثل اسب عصاری جای دیگری رو نگاه نکنم دید دیگه ای به این دنیا نداشته باشم؟! ( یه زن مگه می‌شه بی آقا بالا سر بمونه؟ وا مردم چی می‌گن؟ هیچ جا جاش نیس! با لباس سفید برید و گیستون مثل دندونتون سفید که شد با کفن سفید بیرون بیاین.) که چه شود؟ به عالمی‌ثابت بشه شما عمری سفیدبخت زندگی کردید.
هر روز صبح با خودم می‌گفتم : امروز روز دیگری است بهتر از دیروز خدایا برای همه نعمت هایت متشکرم. از جا پا می‌شدم، همه چیز دنیا برام زیبا بود، توقع زیادی از زندگی جز سلامتی و دل خوش نداشتم. اما…
راه چهارم : در کمال ناامیدی فکر کردم، چاره ای پیدا نکردم. پس همین طور ادامه بدم. آینده مثل پرده سینما جلوی روم بود. می‌دیدم که روزها سخت تر، شکنجه‌هاش بیش‌تر و توهین‌هاش بدتر می‌شه.
بیشتر توهین‌هاش تو مهمونی‌ها بود. اونجا فقط وقتی نیشش باز می‌شد که با خانوم سانتال مانتالی هم صحبت بود. یه بار برای عرض اندام جلوی بچه های هم سن امید تو مهمانی چنان لگدی از این ور سفره به اون ور سفره تو شکم بچه‌م پَروند که چرا صداش کرده، نشنیده جواب‌شو بده. آخه امید داشت با بچه ها سفره می‌چید و می‌خندید، اون عقب افتاده بود.
یادمه روز اول عید چهار سال پیش بود، ما رو برد رستوران ناهار بخوریم سر اینکه چرا یک ساعت دیر از خونه بیرون اومدیم هر چی از دهنش در اومد بهم گفت. اشکم که در اومد غذا رو آوردن نه من می‌خوردم، نه امید. با لگد از زیر میز می‌کوبید که پولشو دادم باید بخورید، کوفت کنید. با گلوله های اشک غذا خوردم. عادت داشت که شیرین‌ترین چیزا رو برام زهر کنه. امید که می‌گه اگه باهاش زندگی کنی از خونه میرم. بچم بس که کتک خورده 16 ساله که شب ادراری داره. آرزو چی؟ اونم بزرگ بشه با اولین نگاه محبت آمیزی میره و پناه بر خدا.
نکنه امیدم معتاد بشه، نکنه بلایی سرش بیاد، گیر رفیقای ناباب بیفته. عاقبت بچه هام چی می‌شه؟ اگه با این اخلاقی که داره عروس و داماد بگیرم، تکلیف بچه هام معلومه. مدام سرکوفت و سرزنش می‌شنون، با ما رفت و آمد نمی‌کنن…
خدایا پناه بر تو می‌برم، کمک کن به راه شیطان نیفتم. یعنی هیچ راهی برای خلاص شدن از این زندگی نکبتی که اون برامون ساخته، نبود؟
روزها گذشت و سراغی از سلاحش نگرفت. فکر کنم ترسیده بود که نکنه اون رو به عنوان آلت جرم به کلانتری داده باشم.
هر روز به نقطه جوش نزدیکتر می‌شدم. دیگه عملا جلوی من و بچه ها با تلفنش قراراشو می‌ذاشت و مدام پیامک می‌داد و می‌گرفت. اصلا برام مهم نبود که از دستش بدم چون حس می‌کردم که هیچ وقت نداشتمش.
تا این‌که یه شب که دوباره بهانه ای برای کتک زدن امید پیدا کرده بود به اون نقطه جوش رسیدم و سرش داد زدم : ولش کن، چه کارش داری؟
اونم که مثل خرِ وامونده ی معطل چُش بود، به طرفم حمله کرد. پس پس رفتم و گفتم : اگه دستت بهم بخوره می‌رم پزشکی قانونی و ازت شکایت می‌کنم.
با پوزخندی گفت : هه! نه بابا آدم شدی؟ از کی تا حالا؟ کی یادت داده؟
گفتم : از وقتی که تو دیگه آدم نیستی و می‌خوای ما رو هم مث خودت دیوونه کنی. اصلا حرف تو درسته. یا دست از سر من و بچه هام برمی‌داری یا اینکه به قول تو منِ دیوونه فردا که از در رفتی بیرون، بچه‌هام رو برمی‌دارم و شیر گازم باز می‌ذارم، پیلوت دیوترم هم که روشنه و تو آشپزخونه هس، اونوقت دیوونه ای بهت نشون میدم که اون سرش ناپیدا. اگه قراره من برم دیوونه خونه، پس زندگی که با خون دل ساختم، آتیش میزنم بعد میرم.
تاحالا این طوری بهش جواب نداده بودم، صدای بلندم رو نشنیده بود، حس مادرانه‌ام رو تحریک کرده بود. حتی حیوونا هم برای نجات بچه هاشون از جونشون می‌گذرن.
هاج و واج نگام می‌کرد. رو به امید کرد و انگار که تونسته چیزی رو ثابت کنه، گفت: دیدی، دیدی گفتم دیوونه ست شماها باور نمی‌کردید این هم مدرک، تو هم شاهد بودی. چند تا فحش آنچنانی داد و گفت: خیال کردی می‌تونی زندگی منو به آتیش بکشی؟ قل و زنجیرت می‌کنم و از در میرم بیرون.
گفتم: تونستی بکن.
خلاصه دعوا بالا گرفت و دیگه نفهمیدم. فقط دیدم بهم حمله کرد. یادمه که روم نشسته بود، از لابلای دستهایی که تو هوا می‌چرخید و منو مث نمدی میکوبید امیدمو دیدم که آرزو رو بغل کرده و بچم داشت جیغ می‌کشید. امید هم داد می‌زد : ولش کن کشتیش، به خدا می‌کشمت، نامرد!
مث دیوونه ها با مشت توی سرم می‌کوبید و گاهی سرم و با گوشام و موهام بلند می‌کرد و به زمین میزد آنقدر که دیگه یادم نیست.
وقتی روی تخت بیمارستان از صدای ناله و درد به هوش اومدم، با دیدن گریه امیدم و صورت معصوم آرزوم همه دردهای تنم یادم رفت ولی سوزهای دلم بیشتر شد. با نگاهی به امید و آرزو به راه پنجم فکر کردم…آه!

نویسنده: لی لی اصلاح طلب
منبع: www.dibache.com

صدقه

زن سوار تاکسی شد و بدون حجب و حیا از طلبهای که توی ماشین نشسته بود روی صندلی  ولو شد و ماشین با تکانی راه افتاد. پنج دقیقه ای منتظر تاکسی شده بود و آثار پژمردگی و عرق در صورتش معلوم بود. چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید و تمام خستگیها و بدبختی‌های زندگی را با بازدمش پس داد. صندلی پراید راحت بود و باد کولر به صورتش می‌خورد. احساس ارامش کرد. دلش می‌خواست هیچ وقت از ماشین پیاده نشود. دلش می‌خواست کولر ماشین هیچ وقت خاموش نشود. در حالی که سرش را تقریباً به پشتی صندلی گذاشته بود از پنجره، مردم توی پیاده رو را نگاه کرد. او سواره بود و آن‌ها پیاده. بدون این‌که از این فکر آگاه باشد احساس لذتش دو چندان شد. عرق روی صورتش کم کم داشت خشک می‌شد و روی پیشانی اش احساس کشیدگی می‌کرد. زن نه از روی کنج‌کاوی بلکه با آگاهی از این که خوب نیست چهره‌ی فرد کنار دستی اش را نبیند سرش را چرخاند و نگاهی به صورت طلبه‌ی جوان انداخت. در ابتدا او را نشناخت ولی با نگاه دوم و بیشتر دقیق شدن و کمی‌فکر کردن یکهو گل از گلش شکفت. طلبه که متوجه نگاه‌های زن شده بود انگار نه انگار که جنبنده‌ای دارد او را نگاه می‌کند به جلو متوجه شد و فکر کرد این هم از آن زن‌های سبکسر مارمولک‌گو است که هرچند وقت یکبار طلبه‌ای را گیر می‌آورند و عقده های دیروزی و امروزی‌شان را بر سر او خالی می‌کنند. همین دیروز یک نفر لات بی سر و پای مست فحش بدی بهش داده بود. ولی زن سلام کرد. طلبه رویش را به او کرد و گفت: علیکم السلام و سعی کرد که او را بشناسد. 
زن گفت: حاج آقا نیازی؟
طلبه که ریش کم پشت داشت. در حالی که می‌خواست نگاه کند و در عین حال نگاه نکند، گفت: بله.
– خوش به سعادتمون حاج آقا که شما رو زیارت می‌کنیم.
طلبه گفت: خیلی ممنون مادرجان و هنوز کمی‌حالت تدافعی به خود گرفته بود و ظنین بود و با خود می‌گفت که الان است که هرهر بخندد.
زن ذوق زده گفـت: یه لحظه صبر کنید و دست کرد توی کیف گردنی‌اش که روی زانویش گذاشته بود و یک اسکناس پنج هزار تومانی در آورد و به او داد و گفت: بفرمایید حاج آقا فقط دعا یادتون نره. طلبه پول را گرفت ولی هنوز توی شک بود و با خودش فکر می‌کرد که شاید این یکی از نوع زن های پول‌دار آدم مسخره کن است ولی به هر حال پول را گرفته بود.
– خیلی ممنون مادر جان خداوند عجر جزیل به شما بده.
– حاج آقا حتما ما رو دعا کنید.
– مادرجان محتاجیم به دعا ولی خداوند انشالله عجر شما رو بده.
زن به چهره ی طلبه نگاه کرد. طلبه که حالا زیر نگاه های سنگین زن بود سعی کرد متانت خود را حفظ کند.
به زن گفت: صدقه‌تون قبول باشه و سرش را چرخاند و  از پنجره بیرون را نگاه کرد.
تاکسی پشت چراغ قرمز ایستاد. ثانیه شمار عدد 50 را نشان داد و ثانیه ها به صورت معکوس شروع به کم شدن کرد. زن که دوباره فرصت را غنیمت دیده بود سر صحبت را باز کرد و گفت: حاج آقا یه پسر دارم که از زیر بغلش کیست در اومده دکترا می‌خوان عملش کنن دعا کنید خوب بشه.
– انشالله که خوب می‌شه.
– حال پدرتون چطوره حاج آقا؟
طلبه نگاهی به زن کرد و گفت: پدرم دو سالی میشه که به رحمت خدا رفتند.
– مگه پدر شما حاج آقا نیازی نیست که توی بازارمغازه برنج فروشی داره؟
رنگ چهره طلبه تغییر کرد، گفت: نه مادر جان پدر بنده دو سالی میشه که فوت کرده‌ن.
چراغ سبز شد و راننده با دست های چاق و پشم آلودش دنده عوض کرد و ماشین راه افتاد.
زن که متعجب مانده بود گفت: مگه شما همون حاج آقا نیازی نیستید که بچه‌های کوچیک مریدش میشن؟
مرد خندید و گفت: نه خانم مریدمون کجا بود؟ من همون اول شک کردم که شما بنده رو از کجا می‌شناسین.
زن که هنوز متعجب بود گفت: پس چرا میگین فامیلم نیازیه؟
مرد که حالا نگاهش به زن خیره مانده بود، گفت: خانم فامیل من قربان نیازی  است ولی به من نیازی هم میگن.
زن خندید و گفت: پس کلا شما رو اشتباه گرفتم واقعا منو ببخشید. نه این که از نیم رخ شبیه حاج آقا نیازی برنج فروش هستید فکر کردم پسرش هستید. می‌دونید با اون مو نمی‌زنید. زن نگاهش قشنگ به طلبه دوخته بود.
طلبه دست کرد توی جیبش و اسکناس پنج هزار تومانی را در آورد و به زن داد و گفت: بفرمایید خانم.
زن که نگاهش از اسکناس به چهره طلبه و از چهره ی طلبه به اسکناس در رفت و آمد بود، گفت: قابل شما رو نداره؟ و در حالی که چشم از پول بر نمی‌داشت آن را گرفت و گفت: ببخشید که اشتباه کردم. تاکسی کنار جدول خیابان ترمز محکمی‌کرد و راننده  گفت: عزیزان آخر خطه.
گنبد کاووس
فروردین 90


نویسنده: جلال الدین قاری

منبع: www.dibache.com

ما آدم نمی‌شیم!..

صدای یک پیرمرد لاغر مردنی از میان انبوه جمعیت، همهمه‌ی داخل سالن قطار را در هم شکست «برادر ما آدم نمی‌شم!» بلافاصله دیگران نیز به حالت تصدیق «البته کاملا صحیح است، درسته، نمی‌شیم.» سرشان را تکان دادند. اما در این میان یکی دراومد و گفت:
«این چه جور حرف زدنیه آقا…شما همه را با خودتون قیاس می‌کنین! چه خوب گفته‌اند که: «کافر همه را به کیش خود پندارد» خواهش می‌کنم حرف‌تونو پس بگیرین.»
من که اون وقت‌ها جوانی بیست و پنج ساله بودم با این یکی هم‌صدا شدم و در حالی که خونم به جوش آمده بود با اعتراض گفتم:
– آخه حیا هم واسه‌ی ادمیزاد خوب چیزیه!
پیرمرد مسافر که همان جوراز زور عصبانیت دیک دیک می‌لرزید دوباره داد زد:
– ما آدم نمی‌شیم.
مسافرین داخل قطار نیز تصدیق کرده سرشون را تکان دادند.
خون دوید تو سرم. از عصبانیت رو پا بند نبودم داد زدم:
– مرتیکه‌ی الدنگ دبوری! مرد ناحسابی! مگه مخ از اون کله‌ی وامونده‌ت مرخصی گرفته، نه، آخه می‌خوام بدونم اصلا چرا آدم نمی‌شیم. خیلی خوب هم آدم می‌شیم…اینقدر انسانیم که همه مات‌شان برده…مسافرین تو قطار به حالت اعتراض به من حمله‌ور شدند که:
– نخیر ما آدم نمی‌شیم…انسانیت و معرفت خیلی با ما فاصله داره…
هم صدایی جماعت داخل قطار و داد و بیداد آن‌ها آتش پیرمرد را خاموش کرد و بعد رو کرد به من و گفت:
– ببین پسرجان، می‌فهمی، ما همه‌مون «آدم نمی‌شیم!» دوباره صداش رو کلفت کرد: «می‌شه به جرات گفت که حتا تا آخر عمرمون هم آدم نخواهیم شد.»
گفتم:
– زور که نیست، ما آدم می‌شیم…
پیرمرد تبسمی کرد و گفت:
– ما آدم می‌شیم، ولی حالا آدم نیستیم، اینطور نیست؟
صدامو در نیاوردم، اما از آن روز به این‌ور سال‌ها است که از خودم می‌پرسم: آخه چرا ما آدم نمی‌شیم؟…
زندان رفتن من در این سال‌های اخیر برام شانس بزرگی بود، که معما و مشکل چندین ساله‌ام را حل کرد و از روی این راز پرده برداشت. توی سالن بزرگ زندان با پنجاه نفر زندانی سیاسی کشور خودم، با اشخاص برجسته، صاحبان مشاغل مهم، شخصیت‌های مشهور و معروف از قبیل: حکام، روسای دوایر دولتی، وکلای معزول، مردان سیاسی کابینه‌ای سابق، مامورین عالی رتبه، مهندسین و دکترها محشور و آشنا شدم. اغلب آن‌ها از تحصیل کرده‌های اروپا و آمریکا بودند، اغلب کشورهای متمدن و ممالک توسعه یافته و توسعه نیافته و حتا عقب مانده را نیز از نزدیک دیده بودند. هر یک چندین زبان خارجی بلد بودند. مجالس بحث و انتقاد پیش می‌آمد و با این‌که با آن‌ها تناسب فکری نداشتم، خیلی چیزها ازشان یاد گرفتم، از همه مهم‌تر موفق به کشف راز و معمای قدیمی خود شدم. روزهای ملاقات زندانی‌ها که خانواده‌ام به دیدارم می‌آمدند خوب می‌دانستم که خبر خوشی برایم ندارند، کرایه‌ی منزل را پرداخت نکرده‌ایم، طلب بقال سرکوچه روز به روز زیادتر می‌شود و از این قبیل حرف‌ها، خبرهای ناخوش و کسل کننده… نمی‌دانستم چیکار کنم. سردرگم بودم، امیدم از همه جا قطع شده بود. با خودم گفتم داستانی می‌نویسم. شاید یکی از مجلات خریدارش باشد، با این تصمیم کاغذ و قلم به دست گرفتم، روی تختخواب زندان نشستم. اصلا مایل نبودم با پرحرفی وقت‌گذرانی کنم، با یاوه‌گویی وقتم را تلف کنم. هنوز چند سطری ننوشته بودم که، یکی از رفقای زندان جلوم سبز شد، نار تخت نشست. اولین حرفی که زد:
– ما آدم نمی‌شیم، آدم نمی‌شیم…
من با سابقه‌یی که داشتم چون می‌خواستم داستان بنویسم از او نپرسیدم چرا؟ اما او مثل کسی که موظف است برای من توضیحی بدهد گفت:
– خوب دقت کنین، می‌دانید چرا آدم نمی‌شیم؟
و بعد بدون آن‌که باز سوالی کرده باشم با عصبانیت شروع کرد:
– من تحصیل کرده‌ی کشور سوئیسم، شش سال آزگار در بلژیک جون کندم.
هم زنجیر من شروع کرد به گفتن ماجراها و جریانات دوران تحصیل و کار خود را در سوئیس و بلژیک با شرح و بسط تمام تعریف کردن. من خیلی دلواپس بودم، ولی چاره‌ای نبود، نمی‌توانستم حرفی بزنم… در خلال صحبت‌هایش خود را با کاغذ‌ها سرگرم کردم. قلم را روی کاغذ گذاشتم، می‌خواستم به او بفهمانم که کار فوری و فوتی دارم، شاید داستانش را در چند جمله خلاصه کند و من از شرش خلاص شوم. اما به هیچ وجه نه متوجه می‌شد و نه دست بردار بود، اگه هم فهمیده بود خودش را به اون راه زده بود!
– اون جاها، کسی رو نمی‌بینی که تو دستش کتاب نباشه، اگه دو دقیقه هم بیکار باشن کتابشونو وا می‌کنن و شروع به خوندن می‌کنن. توی اتوبوس، توی ترن، همه جا کتاب می‌خونن. حالا فکرشو بکنین تو خونه‌شون چه می‌کنن! اگه ببینین از تعجب شاخ در میارین؛ هر کس بسته به معلومات خودش کتابی دستش گرفته و می‌خونه؛ اصلا اون آدم‌ها از پرحرفی و یاوه‌گویی گریزان هستن…!
گفتم:
– به به. چه‌قدر خوب، چه عالی…
گفت، بله این طبیعت شونه، نگاهی هم به ما ملت بکنین، در این جمله یه عالم معنی است. آیا یه نفر پیدا می‌شه که کتاب بخونه؟ آقا جان ما آدم نمی‌شیم، نمی‌شیم.
گفتم: کاملا صحیحه.
تا گفتم صحیحه دوباره عصبانی شد، باز هم از طرز کتاب خوندن بلژیکی‌ها و سوئیسی‌ها صحبت کرد. چون موقع غذا خوردن نزدیک بود هر دو بلند شدیم، گفت:
– حالا فهمیدی که چرا ما آدم نمی‌شیم…
گفتم: بعله!
این بابای منتقد نصف روز مرا با تعریف کردن از طرز کتاب خواندن سوئیسی‌ها و بلژیکی‌ها تلف کرد.
غذامو خیلی تند خوردم و برگشتم، باز همان داستان را شروع کردم. کاغذ و قلم به دست آماده‌ی شروع داستان بودم که یکی دیگر از رفقای زندانی آمد و روی تخت نشست.
– به چه کاری مشغولی؟
– می‌خواهم داستانی بنویسم…
– ای بابا! این‌جا که نمی‌شه داستان نوشت، با این سرو صدا و شلوغی که نمی‌شه چیز نوشت، مگه این سروصداها رو نمی‌شنوی…شما اروپا رفتین؟
– خیر، پامو از ترکیه بیرون نگذاشته‌ام…
– آه. آه. آه، بیچاره، خیلی میل دارم که شما حتما سری به اروپا بزنین، دیدنش از واجباته، زندگی اون‌ها غیر زندگی ما است. اخلاق مخصوص دارن. من تمام اروپا را زیر پا گذاشتم، جای نرفته باقی نمونده بیش از همه جا در دانمارک، هلند و سوئیس بودم. ببین اون‌جاها چه‌طوره، مردم نسبت به هم به دیده‌ی احترام نگاه می‌کنن، کسی را بیخود حتا با کوچکترین صدایی ناراحت نمی‌کنن. مخل آسایش همدیگه نیستن. نگاهی هم به اوضاع ما بکنین، این سروصداها چیه…این طور نیست، شاید من میل داشته باشم بخوابم، یا چیزی بنویسم، یا چیزی بخونم، یا این‌که اصلا کار دیگه‌یی داشته باشم…شما با این سرو صدا مگه می‌تونین داستان بنویسین، آدمو آزاد نمی‌گذارن…گفتم:
– من تو این سروصدا و شلوغی هم می‌تونم چیز بنویسم، ولی وجود یک نفر کافی است که حواسم را پرت کنه. گفت:
– جان من، تو این سروصدا که نمی‌شه چیز نوشت، بهتر نیست سروصدا هم نباشه، چه حق دارند که شمارو ناراحت کنن. آهسته هم می‌تونن صحبت کنن. به جان خودت در دانمارک، سوئیس و هلند چنینی چیزی محاله. مردم این ممالک در کمال آزادی و خوشی زندگی می‌کنن، کسی مزاحم‌شون نیس. چون که اون‌جاها مردم به همدیگر احترام می‌گذارن. در عوض تو این خراب شده ما همدیگر رو آدم حساب نمی‌کنیم. تصدیق می‌کنین که خیلی بی‌تربیتیه، اما چاره‌یی نیست.
 او حرف می‌زد و من سرمو پایین انداخته چشممو به کاغذ دوخته بودم، نمی‌نوشتم. ولی مثل آدم‌هایی که مشغول نوشتن باشن خودمو سرگرم کرده بودم. گفت:
– بیخود خودتونو خسته نکنین، نمی‌تونین بنویسین، هرچی نوشتین پاک کنین، اروپا جای دیگه‌یی است…اروپایی، انسان به تمام معنی است، مردم هم‌دیگر رو دوست دارن، به هم احترام می‌گذارن. اما در عوض ما چه‌طور… به این دلیله که آقا ما آدم نمی‌شیم، ما آدم نمی‌شیم…
هنوز می‌خواست روده‌درازی بکنه اما شانس آوردم که صدایش کردند، از شرش خلاص شدم. تازه رفته بود، با خود گفتم:
خدا کنه دیگه کسی اینجا نیاد، سرمو پایین انداختم. تازه دو خط نوشته بودم که، زندانی دیگری بالای سرم نازل شد و گفت:
– چه‌طوری؟
گفتم: زنده باشی، ای بد نیستم.
روی تخت نشست و گفت:
– جان من، از انسانیت خیلی دوریم…
برای اینکه سر صحبت وانشه اصلا جوابی ندادم. تو نخ این نبودم که کیه و چی میگه.
از من پرسید: شما آمریکا رفتین؟
– گفتم نه…
– ای بیچاره… اگه چند ماهی آمریکا بودی، علت عقب مونده‌گی این خراب‌شده‌ی نفرین کرده را می‌فهمیدی. آقا در آمریکا مردم مثل ما بیهوده وقتشون رو تلف نمی‌کنن، چرت و پرت نمیگن، پرحرفی نیست، وقت را طلا می‌دونن، معروفه میگن:          .Time is money
آمریکایی وقتی با آدم حرف می‌زنه که واقعا کاری داشته باشه، تازه اون هم دو جمله‌ی مختصر و کوتاه، هرکس مشغول کار خودشه…آیا ما هم همین جوریم؟ مثلا وضع همین جا رو ببین، ماه‌هاست ما غیر از پرحرفی و یاوه‌گویی کار دیگه‌یی نداریم. حرف‌هایی که تو قوطی هیچ عطاری پیدا نمی‌شه. این است که آمریکا اینقدر پیشرفت کرده. علت ترقی روز افزونش هم همینه.
هیچ‌چی نگفتم. با خود فکر کردم حالا این آقا که اینقدر داره از صفات خوب آمریکایی حرف می‌زنه که مزخرف نمی‌گن، مزاحم کسی نمی‌شن، لابد فهمیده که من کار دارم و پا می‌شه راهشو می‌کشه میره. اما او هم ول‌کن نبود.
اف و پف کردم ولی اصلا تحویل نگرفت.
موقع شام شد وقتی می‌خواست بره گفت:
جان من ما ادم‌بشو نیستیم، تا این پر حرفی‌ها و وقت‌گذرونی‌های بیخودی هست ما آدم نمی‌شیم.
گفتم:
– کاملا صحیحه…
غذامو با دست‌پاچه‌گی خوردم و شروع به نوشتن کردم.
«- بیخودی خودتو عذاب نده. هرچه زحمت بکشی بیهوده است…»
این صدا از بالای سرم بود. تا سرمو بلند کردم، یکی دیگر از رفقای زندان را دیدم گوشه‌ی تخت نشست و گفت:
خوب رفیق چیکارها می‌کنین؟
گفتم: هیچ‌چی.
اما جواب این جمله‌ی یک کلمه‌یی من این بود که:
– من تقریبا تمام عمرمو در آلمان بودم.
بغض گلومو گرفته بود، کم مونده بود از شدت عصبانیت داد بزنم، می‌دانستنم این مقدمه چه موخره‌یی به دنبال داره او ادامه داد:
– دانشگاه آلمان رو تمام کرده‌ام، حتا تحصیلات متوسطه‌ام را هم اون‌جا خوندم. سال‌های سال اون‌جا کار کردم. شما در آلمان کسی رو نمی‌بینی که کار نکنه. ما هم همین جوریم؟ مثلا وضع ما رو ببین. نه، نه، ما آدم نمی‌شیم، از انسانیت خیلی دوریم…
فهمیدم هر کار بکنم، نخواهم توانست داستان را بنویسم، بیخودی زحمت می‌کشم و به خود فشار می‌آورم، کاغذ و قلم را گذاشتم زمین، فکر کردم وقتی که زندانی‌ها خوابیدن شروع می‌کنم.
آقای تحصیل کرده‌ی آلمان، هنوز آلمانی‌ها را معرفی می‌کرد:
– در آلمان بیکاری عیبه. هرکه می‌خواد باشه، آلمان‌ها هیچ بیکار نمی‌مونن، اگه بیکار هم باشن بالاخره کاری برای خودشون می‌تراشن، مدام زحمت می‌کشن، تو در این چند ماه که این‌جایی محض نمونه کسی را دیده‌ای که کاری بکند؟ همین خود تو حالا در زندان کاری انجام داده‌ای؟ آلمانی‌ها این‌جور نیستن خاطراتشونو می‌نویسن، راجع به اوضاع خودشون چیز می‌نویسن، کتاب می‌خونن، خلاصه چه دردسرت بدم بیکار نمی‌مونن. اما ما چه‌طور؟ خیر، هرچی بگم پرت و پلا است، ما آدم نمی‌شیم…
وقتی از شرش خلاص شدم که نیمه شب بود. مطمئن بودم دیگه کسی نمونده که راجع به آدم نشدن ما کنفرانس بدهد، تازه با امیدواری داستان را شروع کرده بودم، یکی دیگه نازل شد. حضرت ایشان هم سال‌های متمادی در فرانسه بودند، به محض ورود گفت:
«- آقا مواظب باشین! مردم خوابن، بیدار نشن، مزاحمشون نشی»، خیلی آهسته صحبت می‌کرد. این آقا که خیلی هم مبادی آداب بود و این نحوه‌ی تربیت را از فرانسوی‌ها یاد گرفته بود می‌گفت:
– فرانسوی‌ها مردمانی مبادی آداب و با شخصیت هستند، موقع کار هیچ کس مزاحم او نمی‌شه.
با خودم گفتم خدا به خیر کنه، من باید امشب از نیمه شب به اون طرف کار کنم. آقای فرانسه رفته گفت:
– حالا بخوابین، تا فردا با فکر آزاد کار بکنین، فرانسوی‌ها بیشتر صبح‌ها کار می‌کنن، ماها اصلا وقت کار کردن را هم بلد نیستیم، موقع کار می‌خوابیم و وقت خواب کار می‌کنیم. اینه که عقب مونده‌ایم، علت اینکه آدم نمی‌شیم همینه. ما آدم بشو نیستیم.
آقای فرنگی‌ مآب موقعی از پهلویم رفت که دیگه رمقی در من نمونده بود، چشم‌هایم خود به خود بسته می‌شد. خوابیدم.
صبح زود قبل از اینکه رفقا از خواب بیدار شن، بیدار شدم و به داستان‌نویسی مشغول شدم. یکی از رفقای هم‌بند، وقت مراجعت از توالت سری به من زد و همین طور سر راه قبل از اینکه حتا صورتش را خشک کنه در حالی که آب از سر و صورتش می‌چکید گفت:
– می‌دونی انگلیسی‌ها واقعا آدم‌های عجیبی هستن، شما وقتی در لندن یا یک شهر دیگه انگلستان سوار ترن هستید، ساعت‌ها مسافرین هم‌کوپه‌ی شما حتا یک کلمه هم صحبت نمی‌کنن. اگه ما باشیم، این چیز‌ها سرمون نمی‌شه، نه ادب، نه نزاکت، نه تربیت خلاصه از همه چیز محرومیم. همین‌طوره یا نه؟ مثلا چرا شما رو اینجا ناراحت می‌کنن. خودی و بیگانه همه رو ناراحت می‌کنیم، دیگه فکر نمی‌کنیم این بنده‌ی خدا کار داره، گرفتاره، نه خیر این چیزها ابدا حالیمون نیست شروع می‌کنیم به وراجی و پرچانگی… اینه که ما آدم نیستیم و آدم نمی‌شیم و نخواهیم شد…
– کاغذ را تا کردم، قلم را زیر تشک گذاشتم، از نوشتن داستان چشم پوشیدم. خلاصه داستانو نتونستم بنویسم، اما در عوض بیش از چند داستان چیز یاد گرفتم و علت این مطلب را فهمیدم که:
چرا ما آدم نمی‌شیم…
حالا هر که جلو من عصبانی بشه و بگه:
– ما آدم نمی‌شیم! فورا دستمو بلند می‌کنم، داد می‌زنم:
– آقا علت و سبب اونو من می‌دونم!
تنها ثمره‌یی که از زندان اخیر عایدم شد درک این مطلب بود.

نویسنده: عزیز نسین
مترجم: احمد شاملو

حروف‌چین: علی چنگیزی
منبع: www.dibache.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.