داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

پرسشی با سه پاسخ

یک روز صبح «بودا» در بین شاگردانش نشسته بود که مردی به جمع آنان نزدیک شد و پرسید:
– آیا خدا وجود دارد؟
«بودا» پاسخ داد:
– بله، خدا وجود دارد.
بعد از ناهار سروکله‌ی مرد دیگری پیدا شد که پرسید:
– آیا خدا وجود دارد؟
«بودا» پاسخ داد:
– نه، خدا وجود ندارد.
اواخر روز مرد سومی همین سؤال را از «بودا» پرسید. پاسخ بودا به او چنین بود:
– خودت باید این را برای خودت روشن کنی.
یکی از شاگردان گفت:
– استاد این منطقی نیست. شما چطور می‌توانید به یک سؤال سه جواب بدهید؟
بودا که به روشن‌بینی رسیده بود، پاسخ داد:
‌- چون آنان سه شخص مختلف بودند و هرکس از راه خودش به خدا می‌رسد: عده‌ای با اطمینان، عده‌ای با انکار و عده‌ای با تردید.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
سخنی از این داستان: «هرکس از راه خودش به خدا می‌رسد.»
نویسنده: پائولو کوئیلو
مترجم: سوسن اردکانی

برگرفته از کتاب:
کوئیلو، پائولو؛ مکتوب؛ برگردان سوسن اردکانی؛ چاپ چهارم؛ تهران: نگارستان کتاب 1389.
بودا به زبان سانسکریت به معنی روشن و آگاه، لقب «گوتمه سدهارته» (حدود ۵۶۳ – ۴۸۳ قبل از میلاد) که از طبقه‌ی نجبا و امرای هند بود؛ اما در ۲۹سالگی به دنیا پشت پا زد و زاهد شد و سرانجام آیین بودا را تأسیس نمود.

منبع: www.rahpoo.com

پیام امپراتوری

گویا امپراتور از بستر مرگ برای تو، توی منفرد، رعیت ناچیز، تویی که در برابر خورشید امپراتور سایه‌ای خُرد به حساب می‌آیی و به دورترین دورها پناه برده‌ای، آری برای تو، پیامی فرستاده است. امپراتور از پیک خود خواسته است در برابر تخت زانو بزند و سپس پیام خود را در گوش او نجوا کرده است. پیامی چنان خطیر که از پیک خواسته است آن‌را به نجوا در گوشش بازگو کند و خود، با تکان سر، درستی گفته‌ی پیک را تأیید کرده است. سپس در برابر تماشاگران مرگ خود (در برابر دیدگان یکایک بزرگان کشور که پس از فروریختن تمامی دیوارهای مانع بر پلکان گسترده و رفیع گرد آمده‌اند) پیک را مرخص کرده است. پیک، مردی نیرومند و خستگی‌ناپذیر، بلافاصله عزیمت کرده است و گاهی با این دست و گاهی آن دست برای خود از میان انبوه جمعیت، راه را باز می‌کند. اگر با مقاومتی روبه‌رو شود، بر سینه‌ی خود به نشان خورشید اشاره می‌کند. به‌واقع، آسان و بی‌دردسر پیش می‌رود. اما توده‌ی مردم بسیار گسترده‌ است، خانه و کاشانه‌ی آنان تمامی ندارد. اگر پیک پهنه‌ای گسترده پیش‌ِ رو می‌داشت، به پرواز درمی‌آمد، راهوارتر از هر کس، چنان که تو به زودی صدای خوش‌ضربه‌ی مشت‌های او را بر در خانه‌ی خود می‌شنیدی. ولی درعوض دارد بیهوده خود را خسته می‌کند. هنوز سرگرم آن است که از میان تالارهای درونی‌ترین قصر، راهی به بیرون بگشاید. هرگز نخواهد توانست این تالارها را پشت سر بگذارد. اما حتی اگر در این کار موفق هم شود، باز کاری از پیش نبرده است. در این صورت، تازه ناچار خواهد بود برای فرود از پلکان تلاش کند، و اگر در این کار موفق شود، باز کاری از پیش نبرده است. چون تازه ناچار خواهد بود از حیاط‌های بیرونی قصر بگذرد. پس از گذر از این حیاط‌ها نوبت قصر دوم خواهد رسید که این قصر را دربرگرفته است. بعد به درازای قرن‌ها باز قصر خواهد بود و پلکان و حیاط. اگر هم سرانجام آخرین دروازه را پشت سر بگذارد – کاری که هرگز، هرگز شدنی نیست – تازه پایتخت را، این مرکز دنیا را، پیش رو خواهد داشت، مدفون زیر انبوه آوارش. از این‌جا کسی نمی‌تواند برای خود، راهی به بیرون باز کند، حتی اگر آن کس پیام مرده‌ای را همراه داشته باشد – و اما تو کنار پنجره‌ی اتاقت نشسته‌ای و در آستانه‌ی غروب، رسیدن پیام را مشتاقانه انتظار می‌کشی.
نویسنده: فرانتس کافکا
مترجم: علی اصغر حداد

برگرفته از کتاب:
کافکا، فرانتس؛ داستان‌های کوتاه کافکا؛ برگردان علی اصغر حداد؛ چاپ دوم؛ تهران: نشر ماهی 1385

منبع: www.rahpoo.com

کشتی به گِل نشسته

یکی از روزها ناخدای یک کشتی و سرمهندس آن دراین‌باره بحث می‌کردند که در کار اداره و هدایت کشتی کدام‌یک نقش مهم‌تری دارند. بحث به‌شدت بالا گرفت و ناخدا پیشنهاد کرد که یک روز جایشان را با هم عوض کنند. قرار گذاشتند که سرمهندس سکان کشتی را به‌دست گیرد و ناخدا به اتاق مهندس کشتی برود. هنوز چند ساعتی از جابه‌جایی نگذشته بود که ناخدا عرق‌ریزان با سر و وضعی کثیف و روغن‌مالی بالا آمد و گفت: «مهندس سری به موتورخانه بزن. هرقدر تلاش می‌کنم، کشتی حرکت نمی‌کند.»
سرمهندس فریاد کشید: «البته که حرکت نمی‌کند، کشتی به گِل نشسته است!»
نویسنده: جان ماکسول
مترجم: مهدی قراچه داغی

برگرفته از کتاب:
ماکسول، جان؛ 17 اصل کار تیمی (چه کار کنیم که هر تیمی ما را بخواهد؟)؛ برگردان مهدی قراچه داغی؛ چاپ سوم؛ تهران: انتشارات تهران 1386

منبع: www.rahpoo.com

«آنچه در زیر خواهید خواند، چیزهایی است که یکی از دوستان من، درباره‌ی من، به یکی دیگر از دوستانم گفته است. دوستان شما هم درباره‌ی شما همین چیزها را به هم می‌گویند. شما خوانندگان هم همین چیزها یا چیزهایی نظیر همین‌ها را درباره‌ی دوستان‌تان می‌گویید.»
نباید پا رو حق گذاشت، واقعاً آدم نازنینیه ولی…، نمی‌دونم چه‌طور بگم…، مثل اینکه یه خورده خودخواهه…، مگه نه؟… نه خیال کنی که دارم بدگویی‌شو می‌کنم…، ابداً چنین چیزی نیست…، ولی چه میشه کرد؟… از منفعت خودش- و تو به قیمت ضرر دیگرون هم باشه- نمی‌گذره… می‌دونی من از چی بدم میاد؟… از تظاهر… از اینکه آدم خودشو به خوش‌قلبی و نوع‌دوستی بزنه، اونوخ زیر زیرکی همه‌ش در فکر خودش باشه… وگرنه واقعاً آدم خوش‌قلبیه…، بله…، درسته…، واقعاً نویسنده‌ی خوبیه… نوشته‌هاش یکی از یکی بهتره، ولی چه فایده؟… چیزی که می‌نویسه چی هست؟… دلقک‌بازی که نویسندگی نمی‌شه…، هر بچه مکتبی هم می‌تونه از این شِر و وِرها سر هم کنه…، حرفامو بد تعبیر نکنی!… من واقعاً دوستش دارم…، اصلاً آدم نازنینیه…
قولش قوله… از اونایی نیست که زیر قولش بزنه…، خلاصه اینکه آدم قابل اعتمادیه…، ولی…، نمی‌دونم چه‌طوری بگم… حساب و کتابش درست نیست… فقط به درد این می‌خوره که بشینی و باهاش گپ بزنی و خوش‌وبش کنی… ولی خدا نکنه بهش قرض بدی… همچین که تیغت زد میره و دیگه پیداش نمی‌شه… آخه شرافت هم خوب چیزیه!… گل گفتن و گل شنیدن به جای خود، اول آدم باید پابند شرافتش باشه…
آدم دست‌ودل وازییه…، تا بخوای لوطیه… از این بابت واقعاً می‌شه گفت لنگه نداره…، ولی بذل و بخشش‌اش هم از رو حسابه… اگه بهت یه دونه زیتون بده، بدون که می‌خواد یه حلب روغن زیتون سرکیسه‌ت کنه… اگه لوطی‌گری اینه که…، نه خیال کنی… من واقعاً بهش خیلی علاقه دارم… اصلاً اگه بهش علاقه نداشتم چی کار داشتم که این حرف‌ها رو بزنم… مگه نه؟… خسیس نیست…، پول خرج‌کنه… برای رفیقش از جونش هم مضایقه نداره…، ولی اگه دقت کرده باشی، همه‌ی این‌ها به‌خاطر نفع شخصی خودشه
تو خوب بودنش که کوچک‌ترین حرفی نیست…، راستی راستی خوب آدمیه… اصلاً برای اینکه خودش به این و اون برسه از هیچ فداکاری‌یی روگردون نیست…، این‌ها درست… ولی…، نمی‌دونم متوجه هستی یا نه؟… خوب بودنش هم فقط به درد خودش می‌خوره… داستان اون گاوه‌رو می‌دونی دیگه… میگن گاوی بوده که پونصد کیلو یونجه می‌خورده و پنج سیر شیر می‌داده، تازه اونم با لگد می‌زده و می‌ریخته… اونم عین همین گاوه‌س… باور کن من از برادرم بیشتر دوستش دارم… حیف که یه خورده حسوده!… پس تو هم متوجه شدی…! خیلی حسوده…، به نزدیک‌ترین رفقاشم حسودی می‌کنه… نمی‌دونم منظورمو می‌فهمی یا نه؟… چرا؟… من هم منظور تو رو خوب می‌فهمم… منم خیلی دوستش دارم…، یعنی یکی از اون اشخاص معدویه که من بهش واقعاً علاقه دارم…، می‌تونم بگم که حتی از برادرم بیشتر دوستش دارم.
می‌دونی از چیش خیلی خوشم میاد؟… از رُک‌گویی‌ش… هر چی تو دلشه، میاره رو زبونش… ولی نمی‌دونم این حقه‌بازی‌ها چیه دیگه درمیاره؟… به خودش بگی، میگه: «نزاکته!»… ولی این کلاه‌ها سر کی می‌ره؟… حقه‌بازه، اونم از اون حقه‌بازها… راستشو بخوای منم تو دنیا از همین یه چیز خیلی متنفرم…
به خدا، باور کن که خیلی دوستش دارم… اصلاً آدم خوبو همه دوس دارن… این درست… ولی… حتماً تو هم متوجه شدی… خیلی آب زیر کاهه… وقتی پیشت باشه هی تعریفتو می‌کنه، هی خوبیتو می‌گه، ولی پشت سرت خدا می‌دونه که چه چیزهایی بهت می‌بنده… این اخلاقش واقعاً خیلی زننده‌س… اصلاً من از آن آدم‌های مردِ رند خیلی بدم میاد…
هم تو خوب می‌شناسیش هم من… راستی که از اون رفقایی‌س که خیلی کم گیر میاد، تا حالا دیده نشده که حق کسی رو زیر پاش بذاره… دیده نشده که به فکر خودش باشه… ولی حیف که از استثمار بدش نمی‌یاد… نه خیال کنی که فقط درمورد رفقاش این‌جوریه… وقتی پای نفع شخصی‌ش در بین باشه، به پدرش هم رحم نمی‌کنه… نه خیال کنی دارم بدی‌شو می‌گم… ابداً…
اینم باید گفت که واقعاً آدم شرافتمندیه…، حقیقتاً آدم شریفیه… ولی… نگاه کن… خودش هم اومد… به‌به‌به…، قربان تو… کجا هستی؟… الان یک ساعت بود داشتیم ذکر خیرتو می‌کردیم… بیخود نگفته‌ن: آدم حلال‌زاده سر صحبتش می‌رسه.
نویسنده: عزیز نسین
مترجم: احمد شاملو

برگرفته از کتاب:
شاملو، احمد؛ مجموعه‌ی آثار، دفتر سوم: ترجمه‌ی قصه و داستان‌های کوتاه؛ چاپ سوم؛ تهران: مؤسسه انتشارات نگاه 1387
Aziz Nesin: نویسنده‌ی ترک (۱۹۱۵)

منبع: www.rahpoo.com

پوسئیدون‌

پوسئیدون پشت میز کار خود نشسته بود و به حساب‌ها رسیدگی می‌کرد. اداره‌ی آب‌های جهان کاری بود پرمشغله. این امکان وجود داشت که نیروی کمکی بگیرد، هر تعداد که می‌خواست؛ البته نیروی کمکی زیادی هم در اختیار داشت، اما از آن‌جا که مسئولیت خود را سرسری نمی‌گرفت، همه‌ی حساب‌ها را شخصاً یک‌بار دیگر بررسی می‌کرد و در این زمینه نیروی کمکی چندان به کارش نمی‌آمد. نمی‌شد ادعا کرد که به کار خود رغبت زیادی دارد. به‌واقع، تنها از آن‌رو به کارها رسیدگی می‌کرد که مسئولیت آن به‌عهده‌اش گذاشته شده بود. تابه‌حال بارها به قول خودش خواهان کار شادتری شده بود، ولی هربار که کار دیگری به او پیشنهاد می‌کردند، معلوم می‌شد که از آن به‌اندازه‌ی مسئولیت کنونی‌اش خرسند نیست. البته پیداکردن کار تازه‌ای برای او چندان هم آسان نبود. مثلاً نمی‌شد که فقط مسئولیت یکی از دریاها را به‌عهده‌ی او بگذارند، پوسئیدون کبیر شایستگی آن‌را داشت که مسئولیتی بزرگ به‌عهده داشته باشد. گذشته از این، در یک چنین عرصه‌ای هم حساب و کتاب نه‌فقط کم‌تر نبود، بلکه حتی با خرده‌کاری بیشتری نیز همراه بود. هر وقت هم مسئولیتی خارج از محدوده‌ی آب‌ها به او پیشنهاد می‌کردند، از تجسم آن دل‌آشوبه می‌گرفت، تنفس خدایی‌اش ناموزون می‌شد و سینه‌ی پرافتخارش به لرزه می‌افتاد.
درضمن غرولندش را هم جدی نمی‌گرفتند. آن‌جا که فرد قدرتمندی بر مطلبی پافشاری کند، حتی در غیرممکن‌ترین موارد هم باید سعی کنی به‌ظاهر با خواسته‌اش موافقت کنی. ولی در عمل برکناری پوسئیدون از مقامش برای کسی تصورکردنی نبود. از روز نخست او را به مقام خدایی دریاها منصوب کرده بودند و این انتصاب باید پابرجا می‌ماند.
ناخشنودی پوسئیدون و درنتیجه نارضایتی‌اش از مسئولیتی که به‌عهده داشت، بیش‌تر از آن‌جا ناشی می‌شد که می‌شنید دیگران گمان می‌کنند او مدام نیزه‌ی سه‌سر به‌دست در میان امواج در گشت‌وگذار است. درحالی‌که او در اعماق دریاها می‌نشست و پیوسته سرگرم محاسبه بود. تنها سفرهای هرازگاهی‌اش به نزد ژوپیتر در آن کار کسالت‌بار وقفه‌ای می‌انداخت. بگذریم از اینکه از این سفرها هم اغلب خشمگین بازمی‌گشت. این‌گونه بود که فرصت دیدن دریاها کم‌تر نصیبش می‌شد. همیشه دیدارش از دریاها گذرا بود، فقط به مواقعی خلاصه می‌شد که با عجله به‌سوی المپ بالا می‌رفت. هرگز به تمام و کمال در دریاها نگشته بود. تکیه‌کلامش این بود که برای چنین گردشی تا زمان فروپاشی جهان صبر خواهد کرد، آنگاه کوتاه‌زمانی پیش از به آخر رسیدن دنیا و در پی بررسی آخرین حساب، حتماً فرصت خواهد یافت که به گشت و گذاری کوتاه اقدام کند.
نویسنده: فرانتس کافکا
مترجم: علی اصغر حداد

برگرفته از کتاب:
کافکا، فرانتس؛ داستان‌های کوتاه کافکا؛ برگردان علی اصغر حداد؛ چاپ دوم؛ تهران: نشر ماهی 1385

منبع: www.rahpoo.com

بیرق شهر

به هنگام ساخت برج بابل، نخست کارها طبق نظم و قاعده پیش می‌رفت. بله، حتی چه‌بسا نظم موجود بیش از اندازه بود. مسئله‌‌ی راهنماها و مترجمان، سرپناه کارگران و راه‌های ارتباطی بیش از اندازه فکرها را به خود مشغول کرده بود. چنان‌که گویی برای انجام کار، قرن‌ها وقت آزاد در اختیار است. پرطرفدارترین عقیده‌ی رایج بر‌ آن بود که کارها هر اندازه هم به‌کندی صورت بگیرد، باز کافی نیست. این عقیده به تبلیغ و تأکید خاصی نیاز نداشت؛ هرکس می‌توانست به سهم خود در ریختن شالوده‌ی برج تعلل کند. دراین‌باره این‌گونه استدلال می‌کردند: اصل کار این است که برجی تا بلندای آسمان ساخته شود. درمقایسه با این فکر، هر موضوع دیگری فرعی و بی‌اهمیت است. همین که چنین فکری به تمام و کمال به ذهن خطور کرد، دیگر از میان نخواهد رفت و تا آن زمان که انسان وجود دارد، آرزوی بزرگ به سامان رساندن این برج به حیات خود ادامه خواهد داد. پس علتی ندارد که کسی از این لحاظ نگران آینده باشد. برعکس، دانش بشری هر روز فزونی می‌گیرد، هنر معماری پیشرفت کرده است و کماکان پیشرفت خواهد کرد. کاری که ما برای انجام آن به یک سال زمان نیاز داریم، چه بسا صد سال آینده در شش ماه انجام بگیرد، آن هم با کیفیتی بهتر و دوام بیشتر. پس چه ضرورتی دارد که امروز خود را تا آخرین حد ممکن خسته و ناتوان کنیم؟ یک چنین کاری تنها درصورتی معقول می‌بود که امید آن می‌رفت بتوانیم برج را درطول حیات یک نسل برپا کنیم. ولی در آن روزگار چنین چیزی انتظار نمی‌رفت و می‌شد حدس زد که نسل بعدی با دانش وسیع‌تر خود، کار نسل پیشین را ناقص بیابد و هر آنچه را این نسل ساخته است فرو بریزد تا خود را از نو بنا کند. تأملاتی از این دست نیروهای موجود را فلج می‌کرد و موجب می‌شد دست‌اندرکاران بیش از‌ آنکه در اندیشه‌ی ساختن برج باشند به ساخت شهر کارگران بپردازند. گروه کارگران هر منطقه‌ای در تلاش بود برای خود، زیباترین قرارگاه را برپا کند. این امر موجب شد اختلافاتی بروز کند و این اختلافات تا حد کشمکش‌های خونین بالا گرفت. دامنه‌ی این کشمکش‌ها دیگر هرگز فرو ننشست و این خود دلیلی شد که رهبران بگویند ساخت برج به علت فقدان تمرکز لازم، بسیار به‌کندی صورت بگیرد یا ترجیحاً تا زمان برقراری صلح همگانی به تعویق بیفتد. اما در این میان، مردم وقت خود را تنها صرف کشمکش نمی‌کردند، بلکه در وقفه‌هایی که پیش می‌آمد به کار زیباسازی شهر هم همت می‌گماشتند و متأسفانه این خود موجب بروز رشک و حسد تازه و درنتیجه، درگیری‌های بیشتر می‌شد. زندگی نسل نخستین این‌گونه به سر آمد، ولی نسل‌های بعدی هم وضعی جز این نداشتند. از این رهگذر فقط مهارت صنعتگران روزبه‌روز اوج بیشتر می‌گرفت و این خود، زمینه‌ی کشمکش بیشتر را فراهم آورد. گذشته از این، نسل دوم یا سوم به بیهودگی ساخت برجی به بلندای آسمان پی برد؛ ولی دیگر مردم بیش از آن با هم درآمیخته بودند که بتوانند شهر را ترک کنند.
تمامی افسانه‌ها و سرودهایی که در این شهر پدید آمده است آکنده از تمنای فرارسیدن روز معهودی است که در آن روز شهر با پنج ضربه‌ی پی‌درپیِ مشتی غول‌آسا در هم فروریخته شود. هم از این روست که بر بیرق شهر مشتی را نقش زده‌اند.
نویسنده: فرانتس کافکا
مترجم: علی اصغر حداد

برگرفته از کتاب:
کافکا، فرانتس؛ داستان‌های کوتاه کافکا؛ برگردان علی اصغر حداد؛ چاپ دوم؛ تهران: نشر ماهی 1385

منبع: www.rahpoo.com

مُرده‌ی اشتباهی

«لوچو پره دونتزانی» نقاش مشهور چهل و شش ساله که از مدت‌ها پیش در خانه‌ی ییلاقی‌اش واقع در «ویمرکاته» گوشه‌گیری اختیار کرده بود، یک روز صبح، وقتی روزنامه را باز کرد، از فرط حیرت سر جایش خشک شد. زیرا در پایین صفحه‌ی سوم روزنامه، در قسمت راست با عنوان درشت چنین چیزی چاپ شده بود:
«هنر ایتالیا سوگوار شد؛ لوچو پره دونتزانی، نقاش مشهور، در گذشت.»
و بعد، در زیر آن، یادداشت کوتاهی با حروف ایتالیک چاپ شده بود:
«ویمرکاته، ۲۱ فوریه. دو روز پیش «لوچو پره دونتزانی» نقاش به‌دنبال بیماری شدیدی که از پزشکان در قبال آن هیچ کاری ساخته نبود، درگذشت. متوفی خود خواسته بود که خبر مرگش پس از پایان مراسم تشییع جنازه اعلام شود.»
بلافاصله پس از این اعلان، مقاله‌ی بسیار ستایش‌آمیزی تقریباً در یک ستون در توصیف متوفی آمده بود که سرشار از مداهنه و تحسین بود و «استفانی» منتقد بزرگ هنری، امضای خود را زیر آن گذاشته بود. همراه مقاله حتی عکسی از پره دونتزانی که تقریباً متعلق به بیست سال پیش بود، چاپ شده بود. پره دونتزانی، مات و مبهوت مانده بود و نمی‌توانست آنچه چشم‌هایش می‌دید باور کند. با تب و تاب مقاله‌ی مرگ خود را خواند و با عجله‌ای که به خرج داد، توانست در یک چشم‌برهم‌زدن
طعنه‌های زهرآگینی را که به کمک دیپلماسی زیرکانه‌ای در لابه‌لای انبوه صفات ستایش‌آمیز، اینجا و آنجا گنجانده شده بود، تشخیص دهد.
پره دونتزانی به محض اینکه توانست به خود آید، با فریاد همسرش را صدا زد:
– ماتیلده! ماتیلده!
زنش از اتاق مجاور جواب داد:
– چه شده؟
پره دونتزانی با لحنی تضرع‌آمیز گفت:
– بیا، زودباش بیا، ماتیلده!
– یک دقیقه صبر کن! مشغول اتوکشی‌ام.
– گفتم بیا!
صدایش به‌قدری آمیخته به اضطراب بود که ماتیلده اتو را رها کرد و با شتاب خودش را به او رساند.
نقاش روزنامه را به طرف او دراز کرد و ناله‌کنان گفت:
– بگیر… بخوان!
زن روزنامه را گرفت و بلافاصله رنگ از رویش پرید و بعد با بی‌منطقی شگفتی‌انگیز زن‌ها به شکل نومیدانه‌ای هق‌هق گریه‌اش را سر داد. همراه با ریزش شدید اشک بریده، بریده می‌گفت:
– آه! لوچوی من…! لوچوی بیچاره‌ی من، گنج من…
این صحنه عصبانیت مرد را شدیدتر کرد:
– ماتیلده، مگر دیوانه شده‌ای؟! مگر نمی‌بینی که من اینجایم؟ مگر متوجه نیستی که اشتباهی صورت گرفته، اشتباهی هولناک؟
ماتیلده بلافاصله شیون و زاری را کنار گذاشت، به شوهرش نگریست و چهره‌اش یکباره آرام شد. آن‌وقت، ناگهان، با همان سرعتی که یک لحظه پیش احساس کرده بود که بیوه شده است، تحت تأثیر جنبه‌ی خنده‌آور وضع، تغییر حالت داد و گرفتار بحرانی ناگهانی شد و خنده‌ای شدید سر داد.
او در حالی که قاه‌قاه می‌خندید و به‌شدت، سر و صدا به راه انداخته بود، گفت:
– وای خدای من!… چقدر خنده‌دار! آه!آه!… چه ماجرایی! مرا ببخش، لوچو، اما می‌دانی… سوگی برای هنر… درحالی‌که تو سالم و تندرست اینجایی!
نقاش از جا در رفت:
– خیلی خوب! کافی است! متوجه نیستی؟ وحشتناک است، کاملاً وحشتناک است! آه! الان حرف‌هایم را به مدیر روزنامه خواهم زد! مطمئناً این شوخی برایش گران تمام خواهد شد.
پره دونتزانی با عجله به شهر رفت و یکراست به دفتر روزنامه شتافت. مدیر با مهربانی و ادب او را پذیرفت:
– استاد عزیز، خواهش می‌کنم، بفرمایید بنشینید. نه، نه، این مبل راحت‌تر است. سیگار میل دارید؟ آه! امان از این فندک‌ها که هیچ وقت درست کار نمی‌کنند، آدم را عصبی می‌کنند. بفرمایید؛ زیرسیگاری اینجاست… حالا گوشم به شماست. چه امر خیری شما را به این طرف‌ها کشانده است؟
آیا تظاهر می‌کرد یا به‌راستی نمی‌دانست که روزنامه‌اش چه چیزی چاپ کرده است؟
پره دونتزانی هاج و واج مانده بود:
– اما… اما… در روزنامه‌ی امروز… در صفحه‌ی سوم… خبر مرگ من چاپ شده…!
– مرگ شما؟!
مدیر به‌سرعت روزنامه‌ی تاشده‌ای را که روی میز بود برداشت و باز کرد. اعلان مرگ را خواند و ظاهراً موضوع را دریافت. به‌نظر می‌رسید که برای یک لحظه دچار تردید شده، اما فقط برای یک چندم ثانیه؛ سپس به نحوی شگفت‌آور بر خود مسلط شد، سرفه‌ای کرد و گفت:
– آه! آه! درست است… واقعاً اشتباه کوچکی شده… مختصر فرقی دارد… در این حالت به پدری می‌ماند که فرزندش را درمقابل رهگذری که از دست بچه به ستوه آمده است، برای حفظ ظاهر سرزنش می‌کند.
کاسه‌ی صبر پره دونتزانی لبریز شد، با حالتی عصبی فریاد زد:
– مختصر اختلاف؟! شما مرا کشته‌اید، بله، این کاری است که با من کرده‌اید! وحشتناک است!
– بله، بله. امکان دارد… منظورم این است که… که متن خبر… هوم… بله خبر کمی از آنچه موردنظر ما بوده، تجاوز کرده است… از طرفی، امیدوارم توانسته باشید به ارزش واقعی تجلیلی که روزنامه‌ی من از هنر شما به عمل آورده، پی ببرید.
– تجلیل معرکه‌ای است! شما مرا خانه‌خراب کرده‌اید!
– هوم!… انکار نمی‌کنم که مختصر اشتباهی صورت گرفته…
– چطور؟! اینجا اعلان داده‌اید که من مرده‌ام، درحالی‌که زنده‌ام… و آن‌وقت، اسم این را می‌گذارید مختصر اشتباه؟! من توقع دارم تصحیحی شایسته و بایسته صورت بگیرد، آن هم درست در همین جایی که این اعلان و مقاله‌ی اصلی چاپ شده است. درضمن، من حق هرگونه تعقیب شما را از نظر ضرر و زیان برای خودم محفوظ می‌دارم!
– ضرر و زیان؟ آقا- در این هنگام مدیر از عنوان «استاد» به «آقا»ی خشک و خالی رسیده بود، و این به‌هیچ‌وجه نشانه‌ی خوبی نبود – شما متوجه نیستید که چه شانس خارق‌العاده‌ای به شما روآورده! هر نقاش دیگری بود از خوشحالی ده‌متر به هوا می‌پرید…
– شانس؟!
– بله، شانس! چه شانسی هم! وقتی که نقاش می‌میرد، قیمت تابلوهایش به‌نحو قابل ملاحظه‌ای بالا می‌رود. ما بی‌آنکه خودمان خواسته باشیم، خدمت بسیار با ار… ز… شی به شما کرده‌ایم!
– در این صورت، من باید خودم را مرده قلمداد کنم؟ باید ناپدید شوم؟ مسلماً دود شوم و به هوا بروم؟
– مسلماً! البته اگر شما بخواهید از این فرصت هیجان‌بخش و استثنایی استفاده کنید… ها؟ شما که نمی‌خواهید بگذارید این فرصت از چنگ‌تان فرار کند؟ کمی فکر کنید: یک نمایشگاه مجلل بعد از مرگ؛ تبلیغات خوبی که هماهنگ شده باشد… ما هر کاری از دست‌مان بربیاید برای تبلیغ این نمایشگاه انجام می‌دهیم. استاد عزیز من! پای چندین میلیون در میان است.
اما در تمام این ماجرا به سر من چه می‌آید؟ باید از انظار ناپدید شوم؟
– ببینم… شما تصادفاً برادری ندارید؟
– دارم، چرا؟ او در افریقای جنوبی زندگی می‌کند.
– عالی است! به شما شباهت دارد؟
– تاحدودی، بله. اما ریش دارد.
– معرکه است! شما هم ریش بگذارید و بگویید که برادر «لوچو» هستید. خیلی ساده است، مثل آب خوردن… به من اعتماد کنید: بهتر است بگذارید کارها جریان عادی خود را طی کند… گذشته از این باید متوجه منظورم بشوید: تصحیحی از این گونه که می‌گویید… معلوم نیست که اصلاً فایده‌ای داشته باشد… صداقت مرا ببخشید، خودتان قیافه‌ی خنده‌داری پیدا می‌کنید… اعتراض فایده‌ای ندارد، در این نوع موارد،‌ آن‌هایی که دوباره زنده شده‌اند، همیشه حس همدردی دیگران را تحریک نمی‌کنند… خودتان هم خوب می‌دانید که در دنیای هنر چه وضعی پیدا خواهید کرد؛ رستاخیز شما بعد از آن همه مدح و تجلیل که از شما پس از مرگ شده، اثر خیلی ناهنجاری می‌گذارد و بیشتر وضعیت مشکوکی ایجاد می‌کند…!
پره دونتزانی نتوانست کمترین چیزی بگوید. به خانه‌ی ییلاقی‌اش برگشت. در اتاقی پنهان شد و گذاشت که ریشش بلند شود. زنش به سوگ او نشست. دوستانی برای تسلیت به ملاقات او آمدند، بخصوص «اسکار پراده‌لی» که او هم نقاش بود و همه جا از او به عنوان سایه‌ی پره دونتزانی نام برده می‌شد. طولی نکشید که پای خریدارها به خانه‌ی آن‌ها باز شد: تاجران، کلکسیونرها، کسانی که مشام تیزی دارند و بوی معاملات پرسود را احساس می‌کنند. تابلوهایی که قبلاً قیمت ‌آن‌ها به‌زحمت به چهل، پنجاه هزار لیر می‌رسید، اکنون به‌آسانی به بهای دویست هزار فروخته می‌شد. پره دونتزانی، آنجا، در کنام خود، پیوسته کار می‌کرد و تابلو پشت سر تابلو می‌کشید و البته فراموش نمی‌کرد که تاریخ جلوتر را زیر آن‌ها بگذارد.
یک ماه گذشت. پره دونتزانی که طی این مدت ریشش به اندازه‌ی کافی انبوه شده بود، خطر کرد و از کنامش بیرون آمد. او به همه چنین وانمود می‌کرد که برادر «لوچو» است و از افریقای جنوبی می‌آید. عینکی به چشم زده بود و ادای لهجه‌ی محلی را درمی‌آورد. کسانی که به او برخورد می‌کردند، می‌گفتند که او عجب شباهتی به برادرش دارد.
در خلال یکی از گردش‌هایش پس از مدتی زندگی در مخفیگاه شهر، بر اثر کنجکاوی به گورستان رفت. در سردابه‌ی خانوادگی، روی سنگ زیبای مرمر، سنگتراش مشغول حک نام او و تاریخ تولد و مرگش بود. او به سنگتراش گفت که برادر «لوچو»ی متوفی است. سپس، قفل در کوچک سردابه‌ای را که از جنس مفرغ بود، باز کرد و به درون رفت. تابوت‌های بستگانش روی هم چیده شده بود. بستگان مرده‌اش چقدر زیاد بودند: نه نفر! تابوت او هم آنجا بود. چه خوب! روی پلاک مسی تابوت، نام خود را خواند: «لوچو پره دونتزانی». سرپوش تابوت با پیچ روی تابوت مجکم شده بود. با انگشتان خمیده و با ترسی مبهم، به دیواره‌ی جعبه ضربه‌ای زد. از روی تابوت صدای مخصوص بلند شد که نشان می‌داد خوشبختانه خالی است!
عجیب بود. به‌تدریج که بر دیدارهای «اسکار پراده‌لی» افزوده می‌شد، ماتیلده شکفته‌تر می‌شد. به نظر می‌رسید که روز به روز جوان‌تر می‌شود. به نظر می‌رسید که عزاداری به او خوب می‌سازد.
پره دونتزانی با احساسی آمیخته به لذت و بیم، استحاله‌ی او را نظاره می‌کرد. شبی متوجه شد که در وجودش احساس تازه‌ای سر برآورده است که از سال‌ها پیش در وجودش مرده بود: هوس دربرگرفتن همسر بیوه‌اش را کرده بود.
اما آیا خوش‌خدمتی و آمد و رفت «پراده‌لی» غیرعادی و نابجا نبود؟ وقتی دونتزانی این موضوع را به ماتیلده گفت، زن حالتی تهاجمی به خود گرفت و عکس‌العمل شدیدی از خود نشان داد:
– ترا چه می‌شود؟ بیچاره «اسکار»! یگانه دوست واقعی‌ات. تنها دوستی که از مرگ تو صمیمانه احساس تأسف می‌کند. او به خودش زحمت می‌دهد که مرا دلداری و تسلی بدهد و آن‌وقت تو به او سوءظن داری! باید از خودت خجالت بکشی!
در این میان، نمایشگاه نقاشی‌ای که بعد از مرگ «لوچو» ترتیب داده شده بود، موفقیت کم‌نظیری کسب کرد. فروش تابلوها با کسر کلیه‌ی مخارج پنج‌میلیون و نیم لیر سود دربرداشت. اما چیزی نگذشت که فراموشی با سرعت حیرت‌آوری، پره دونتزانی و کارهایش را در خود فرو برد. در ستون‌های جراید و نیز در صفحات مجله‌های هنری، دیگر به‌ندرت نامی از او برده می‌شد.
نقاش بینوا با حیرتی آمیخته به اندوه می‌دید که حتی بدون «لوچو دونتزانی» هم دنیا مانند سابق به گردش خود ادامه می‌دهد: خورشید مثل قبل طلوع و غروب می‌کرد، خدمتکارها صبح‌ها قالیچه‌ها را تکان می‌دادند. قطارها به‌سوی مقصد در حرکت بودند. مردم می‌خوردند و تفریح می‌کردند و شب‌ها هم پسرها و دخترها، کماکان ایستاده در برابر نرده‌های تیره‌ی پارک، یکدیگر را می‌بوسیدند.
یک روز مرد مرده، وقتی از گردش در دشت و دمن به خانه بازگشت، بارانی دوست عزیزش «اسکار پراده‌لی» را در کفش‌کن خانه بازشناخت. خانه به شکلی شگفت‌آور، حالتی آرام و خودمانی داشت و از ورای دیوارها صداهایی خیلی آهسته، نجواهایی فروخورده، همراه با آه‌هایی مهرآمیز به گوش می‌رسید.
پره دونتزانی لحظه‌ای درنگ کرد و بعد با نوک پا به طرف در برگشت. از خانه به آهستگی خارج شد و به سوی گورستان به راه افتاد. شب بارانی و ملایمی بود.
لوچو پره دونتزانی وقتی خود را در مقابل سردابه‌ی خانودگی یافت، با تأنی به اطرافش نگاه کرد. در حول و حوش مقبره، جنبنده‌ای دیده نمی‌شد. آن‌وقت، لنگه درِ مفرغی سردابه را گشود و به درون رفت. شب به‌تدریج تاریک‌تر می شد و سایه‌ی سیاهش را به درون سردابه می‌کشاند. لوچو آهسته و بی‌شتاب به کمک چاقو شروع به بازکردن پیچ‌هایی کرد که در تابوت کاملاً نو، تابوت او، تابوت «لوچو پره دونتزانی» را می‌بست.
در تابوت را گشود و با خونسردی کامل، به پشت در آن دراز کشید و آرام گرفت. در این لحظه حالتی را به خود گرفته بود که می‌اندیشید شایسته‌ی مردگان در خواب ابدی‌شان است. این حالت شگفت‌آور را خیلی راحت‌تر از آنچه پیش‌بینی می‌کرد، به دست آورده بود.
و بعد، بی‌آنکه کمترین اضطرابی در درونش راه یابد، خیلی آهسته، سرپوش را روی تابوت کشید. وقتی که فقط شکاف کوچکی بازمانده بود، چند لحظه به صداهای بیرون گوش داد که شاید صدایش کرده باشند. ولی کسی او را صدا نزده بود.
آن‌وقت، سرپوش را کاملاً روی خودش کشید.

نویسنده: دینو بوتزاتی
برگرفته از کتاب:
داستان‌های کوتاه ایران و جهان؛ به کوشش صفدر تقی‌زاده و اصغر الهی؛ جلد۳؛ چاپ سوم؛ تهران: توس، 1382
منبع: www.rahpoo.com

رویاهایم را می‌فروشم

یک روز صبح، ساعت نه، که روی تراس هتل ریویرای هاوانا، زیر آفتاب درخشان داشتیم صبحانه می‌خوردیم، موجی عظیم چندین اتومبیل را، که آن پایین در امتداد دیوار ساحلی، در حرکت بودند یا توی پیاده رو توقف کرده بودند، بلند کرد و یکی از آن‌ها را با خود تا کنار هتل آورد. موج حالت انفجار دینامیت را داشت و همه آدم‌های آن بیست طبقه ساختمان را وحشتزده کرد و در شیشه‌ای بزرگ ورودی را به‌صورت گرد درآورد. انبوه جهانگردان سرسرای هتل با مبل‌ها به هوا پرتاب شدند و عده‌ای از طوفان تگرگ شیشه زخم برداشتند. موج به یقین بسیار بزرگ بود، چون از روی خیابان دوطرفه میان دیوار ساحلی و هتل گذشت و، با آن قدرت، شیشه را از هم پاشید.
داوطلبان بشاش کوبایی، به کمک افراد اداره آتش‌نشانی، آت و آشغال‌ها را در کمتر از شش ساعت جمع کردند و دروازه رو به دریا را گشودند و دروازه دیگری کار گذاشتند و همه چیز را به صورت اول در‌آوردند. صبح کسی نگران اتومبیلی که با دیوار جفت شده بود نبود، چون مردم خیال می‌کردند یکی از اتومبیل‌هایی است که توی پیاده رو توقف کرده بودند. اما وقتی که جرثقیل آن را از جایش بلند کرد، جسد زنی دیده شد که کمربند ایمنی او را پشت فرمان نگه داشته بود. ضربه آن‌قدر شدید بود که زن حتی یک استخوان سالم برایش نمانده بود. چهره‌اش داغان شده بود، چکمه‌هایش دریده بود و لباسش تکه پاره شده بود. یک حلقه طلا به شکل مار با چشمانی از زمرد در انگشت دستش دیده می‌شد. پلیس به اثبات رساند که زن خدمتکار سفیر جدید پرتغال و زنش بوده. او دو هفته پیش همراه آن‌ها به هاوانا آمده بود و آن روز صبح، سوار بر اتومبیلی نو، راهی بازار بوده. وقتی این موضوع را توی روزنامه خواندم نام زن چیزی را به خاطرم نیاورد، اما حلقه مارمانند و چشمان زمردش کنجکاوی مرا برانگیخت؛ چون دستگیرم نشد که حلقه در کدام یک از انگشتانش بوده.
این خبر برای من بسیار بااهمیت بود چون می‌ترسیدم همان زن فراموش‌نشدنی باشد که اسمش را هیچگاه در نیافتم و حلقه‌ای شبیه همین حلقه در انگشت اشاره دست راستش داشت که حتی در آن روزها از حالا غیرعادی‌تر بود. این زن را سی وچهار سال پیش در وین، توی میخانه‌ای که محل رفت و آمد دانشجویان امریکای لاتینی بود، دیده بودم که سوسیس و سیب‌زمینی آب‌پز و آبجو بشکه می‌خورد. من آن روز صبح از رم رسیده بودم و هنوز که هنوز است واکنش سریع خود را در برابر سینه باشکوه او که حالت سینه خوانندگان اپرا را داشت؛ دم‌های وارفته پوست روباهی که روی یقه کتش آویخته بود؛ و آن حلقه مصری مارمانند را به یاد دارم. زبان اسپانیایی را که تعریفی نداشت با لحنی طنین‌دار و بدون مکث صحبت می‌کرد و من خیال می‌کردم که او تنها زن اتریشی در پشت آن میز طولانی چوبی است. اما اشتباه می‌کردم، او توی کلمبیا متولد شده بود، و در دوران بچگی و در فاصله دو جنگ به اتریش آمده بود تا در رشته موسیقی و آواز درس بخواند. سی سالی داشت اما خوب نمانده بود چون چهره‌اش چنگی به دل نمی‌زد و پیش از موقع شکسته شده بود. اما انسان جذابی بود و حیرت همه را برمی‌انگیخت.
وین هنوز شهر سلطنتی کهنی بود که موقعیت جغرافیایی‌اش در میان دو دنیای آشتی‌ناپذیر، پس از جنگ جهانی دوم، آن‌را به‌صورت بهشت معاملات بازار سیاه و جاسوسی بین المللی در‌آورده بود. من جایی دنج‌تر برای هم‌میهن فراری‌ام، که هنوز توی میخانه سر نبش دانشجویان غذا می‌خورد، سراغ نداشتم. او صرفاً به خاطر پای‌بندی به ریشه‌هایش آن‌جا می‌آمد چون آن‌قدر پول داشت که غذای همه دوستان پشت میزش را حساب کند. هیچ‌گاه اسم حقیقی‌اش را نمی‌گفت و ما همیشه او را با نامی آلمانی، که راحت نمی‌شد تلفظ کرد، می‌شناختیم؛ نامی که ما آمریکای لاتینی‌ها در وین برایش ساخته بودیم؛ یعنی فروفریدا. من تازه به او معرفی شده بودم که با گستاخی بی‌شائبه‌ای از او پرسیدم، چطور پا به دنیایی گذاشته که این همه با تپه‌های بادخیز کیندیو متفاوت و دور است و او این جمله بهت‌انگیز را پاسخ داد:
«من رویاهامو می‌فروشم.»
در واقع همین تنها حرفه او بود. او فرزند سوم از یازده فرزند مغازه‌دار مرفهی در کالداس سابق بود و همین‌که زبان باز کرد، این عادت زیبا را در خانواده‌اش تعمیم داد که همه، پیش از صبحانه، خواب‌های‌شان را تعریف کنند؛ یعنی وقتی که کیفیت الهام‌بخشی در انسان به ناب‌ترین شکلی در حال پا گرفتن است. در هفت سالگی خواب دید که یکی از برادرهایش را سیلاب برده. مادرش، صرفاً از روی خرافه‌پرستی قدغن کرد که پسرش توی آبکند شنا نکند با این که او عاشق این کار بود. اما فروفریدا از قبل به شیوه خود پیش‌بینی‌اش را اعلام کرده بود.
گفته بود: «معنی این خواب این نیست که برادرم غرق می‌شه بلکه منظور اینه که نباید لب به شیرینی بزنه.»
تعبیر او برای پسر پنج ساله ظاهراً روسیاهی به دنبال داشت ؛ چون او نمی‌توانست روزهای یکشنبه را بدون قاقالی‌لی به شب برساند. مادر که به استعداد غیبگویی دخترش اطمینان داست اخطار را جدی گرفت. اما در اولین لحظه‌ای که از پسر غافل ماند او با یک تکه شیرینی کارامل که پنهانی مشغول خوردنش بود خفه شد و راهی برای نجاتش نبود.
فروفریدا گمان نمی‌کرد که از راه استعدادش بتواند زندگی کند تا این که زمستان‌های طاقت‌فرسای وین عرصه را بر او تنگ کرد. آن‌وقت بود که او در اولین خانه‌ای که علاقه پیدا کرد زندگی کند به دنبال کار بر‌‌آمد و وقتی که از او پرسیدند چه کاری از دستش برمی‌آید فقط این نکته را به زبان آورد: «من خواب می‌بینم.» به تنها کاری که نیاز داشت توضیحی مختصر برای خانم خانه بود و آن‌وقت با دستمزدی که تنها مخارج جزئی او را برمی‌آورد استخدام شد، اما یک اتاق قشنگ و سه وعده غذا در اختیار داشت، به‌خصوص صبحانه که خانواده می‌نشستند تا از آینده نزدیک تک تک اعضا خبر پیدا کنند: پدر کارشناس امور مالی بود؛ مادر زن بشاشی بود و به موسیقی مجلسی عشق می‌ورزید؛ و دو بچه یازده و نه ساله. آن‌ها همه مذهبی بودند و به خرافات تمایل داشتند و با علاقه به گفته‌های فروفریدا دل می‌دادند که تنها وظیفه‌اش کشف سرنوشت روزانه خانواده از طریق رویاهای آن‌ها بود.
فروفریدا برای مدتی طولانی و به‌خصوص در طول سال‌های جنگ، که واقعیت شرارت‌بارتر از کابوس بود، کارش را به خوبی انجام می‌داد. تنها او بود که در سر صبحانه تصمیم می‌گرفت که هر کس در هر روز دست به چه کاری بزند و چگونه بزند تا این که پیش‌گویی‌هایش به صورت قدرت مطلق خانه در‌آمد. سلطه‌اش بر خانواده بی‌چون و چرا بود. جزئی‌ترین آه به اجازه او از دهان برمی‌آمد. ارباب خانه در همان وقت‌هایی که من در وین بودم در گذشت و این بزرگواری را نشان داد که قسمتی از دارایی‌اش را برای آن زن به جا گذاشت به این شرط که فروفریدا به دیدن خواب‌هایش برای خانواده ادامه بدهد تا به انتها برسند.
من برای مدتی بیش از یک ماه در وین ماندگار شدم و در شرایط طاقت‌فرسای دانشجویان دیگر سهیم بودم و به انتظار پولی لحظه‌شماری می‌کردم که هیچ‌وقت به دستم نرسید. دیدارهای فروفریدا که با دست و دلبازی توام بود با آن غذاهای بخور و نمیر برای ما جشن به حساب می‌آمد. یک شب که آبجو مرا به وجد آورده بود، توی گوش من با قاطعیت زمزمه کرد:
«فقط اومدم به‌ت بگم که دیشب خواب‌تو دیدم. باید فوری از این‌جا بری و تا پنج سال این طرف‌ها پیدات نشه.» و جای درنگ باقی نگذاشت. گفته‌اش با چنان قاطعیتی همراه بود که من همان شب سوار آخرین قطار رم شدم.
گفته‌اش آ‌ن‌قدر بر من تاثیر گذاشت که از آن وقت به بعد خود را آدمی دانسته‌ام که از فاجعه‌ای که قرار بوده دامن‌گیرش شود جان به در برده و هنوز که هنوز است پایم به وین نرسیده.
پیش از آن واقعه ناگوار هاوانا، فروفریدا را یک‌بار طوری نامنتظرانه و تصادفی دیدم که برایم راز‌آمیز بود. این اتفاق در روزی پیش آمد که پابلونرودا در طول یک سفر دورودراز، برای یک اقامت موقتی، برای اولین بار از هنگام جنگ داخلی، پا به اسپانیا گذاشت. نرودا یک روز صبح را به قصد شکار کتاب‌های ناب دست دوم با ما گذراند و توی پورتر یک جلد کتاب قدیمی از ریخت افتاده را، که شیرازه‌اش از هم پاشیده بود، خرید و در ازایش قیمتی پرداخت که دو برابر حقوق ماهانه‌اش در سفارتخانه رانگون می‌شد. در لابه‌لای جمعیت مثل فیل معلولی حرکت می‌کرد و هر چیزی را که می‌دید با کنجکاوی بچگانه به دنبال طرز کارش بود، چون دنیا در نظرش اسباب‌بازی کوکی گنده‌ای می‌آمد که زندگی از آن ساخته می‌شد.
من کسی را ندیده‌ام که به اندازه او به یکی از پاپ‌های رنسانس شبیه باشد، چون آدمی شکم‌باره و ظریف بود و حتی، به رغم میلش، در صدر میز می‌نشست. همسرش، ماتیلده، پیش‌بندی دور گردنش می‌آویخت که بیش‌تر به درد آرایشگاه می‌خورد تا سر میز غذا، اما این تنها راهی بود که سراپایش غرق سس نمی‌شد. آن روز در رستوران کاروالریاس یکی از روزهای معمول زندگی او بود. سه خرچنگ درسته را با مهارت یک جراح از هم جدا کرد و خورد و در عین حال بشقاب‌های دیگران را با چشم بلعید و از هر کدام با لذتی چشید که انگار خواسته باشد صدف‌های خوراکی معمول گالیسیا؛ صدف‌های پوسته سیاه کانتابریا؛ میگوهای آلیکانته و خیارهای دریایی کوستا براوا را، که خواستاران زیادی دارد، بخورد. و درین میان مثل فرانسوی‌ها از چیز دیگری به‌جز غذاهای لذیذ آشپزخانه صحبت نمی‌کرد، به خصوص خرچنگ ما‌قبل تاریخی شیلی که توی قلبش جا داشت. ناگهان از خوردن دست کشید، شاخک‌های خرچنگ‌وارش را تنظیم کرد و با لحنی بسیار آرام به من گفت:
«یه نفر پشت سر منه که چشم از من بر‌نمی‌داره.»
از روی شانه‌اش نگاه کردم و دیدم درست می‌گوید. سه میز آن طرف‌تر زنی جسور با کلاه قدیمی و اشارپی ارغوانی بدون شتاب غذا می‌خورد و به او خیره شده بود. بی‌درنگ او را به جا آوردم. پیر و چاق شده بود اما او همان فروفریدا بود با حلقه مارمانند در انگشت اشاره.
فروفریدا با نرودا و همسرش سوار یک کشتی بود که از ناپل راه افتاده بود. اما توی کشتی هم‌دیگر را ندیده بودند. او را دعوت کردیم تا سر میز ما قهوه بنوشد و من تشویقش کردم تا از رویاهایش بگوید و شاعر را شگفتزده کند. نرودا اعتنایی نکرد، چون از همان ابتدا اعلام کرد که به رویاهای پیش‌گویانه اعتقادی ندارد.
گفت:«فقط شعره که غیبگوست.»
پس از صرف ناهار و در طول قدم زدن اجباری در طول رامبلاس، من و فروفریدا خود را عقب کشیدیم تا خاطرات‌مان را تعریف کنیم بی‌آن که گوش کسی بشنود. فروفریدا گفت که اموالش را در اتریش فروخته و در اپورتوی پرتغال جای دنجی پیدا کرده وتوی خانه‌ای که توضیح داد کاخی قلابی بر روی تپه است زندگی می‌کند که از آن‌جا چشم‌انداز سراسر اقیانوس تا کشورهای امریکای جنوبی پیداست. هر چند صریحاً نگفت اما از گفته‌هایش این موضوع روشن بود که با خواب‌های پیاپی، داروندار مشتریان پروپاقرصش را در وین بالا کشیده. اما این موضوع تعجب مرا برنینگیخت، چون نظرم همیشه این بوده که رویاهای او چیزی بیش از ترفندی برای گذران زندگی نیست و این موضوع را با او در میان گذاشتم.
غش‌غش زیر خنده زد و گفت: «مث همیشه پررویی.» و چیز دیگری نگفت، چون بقیه افراد به انتظار نرودا ایستاده بودند تا او صحبت‌هایش را به زبان عامیانه شیلیایی با طوطی‌های رامبلا د لوس پا خاروس تمام کند. وقتی گفت‌وگوی‌مان را از سر گرفتیم فروفریدا موضوع را عوض کرد.
گفت:«راستی، می‌تونی برگردی وین.»
تنها در این وقت بود که به صرافت افتادم سیزده سال از اولین ملاقات ما گذشته.
گفتم:«حتی اگه رویاهات نادرست باشه به هیچ ‌وجه برنمی‌گردم، اینو گفته باشم.»
در ساعت سه ما او را به حال خود گذاشتیم تا نرودا را برای رفتن به محل خواب نیم‌روز مقدس او هم‌راهی کند، که در خانه ما پس از تدارک مفصل آماده کرده بود و از جهتی آدم را به یاد مراسم چای ژاپنی‌ها می‌انداخت. بعضی پنجره‌ها می‌بایست باز باشند و بعضی دیگر بسته باشند تا میزان کامل گرما حاصل شود و نوع خاصی نور از جهتی خاص می‌بایست بتابد و سکوت کامل برقرار باشد. نرودا بی‌درنگ به خواب رفت و، مثل بچه‌ها، ده دقیقه بعد بیدار شد که اصلاً انتظارش را نداشتیم. سروکله‌اش در اتاق پذیرایی پیدا شد، سرحال و با نقشی که بالش بر گونه‌اش جا گذاشته بود.
گفت:«من خواب اون زنی رو دیدم که خواب می‌بینه.»
ماتیلده از او خواست که خوابش را برایش تعریف کند.
گفت:«خواب دیدم که اون زن داره خواب منو می‌بینه.»
من گفتم:«این موضوع از داستان‌های بورخسه.»
با ناراحتی نگاهی به من انداخت.
«مگه اون این موضوعو نوشته؟»
گفتم:«اگه هم ننوشته باشه یه روزی می‌نویسه. این یکی از مخمصه‌های اونه.»
همین که نرودا در ساعت شش غروب آن روز سوار کشتی شد با ما خداحافظی کرد، به تنهایی پشت یک میز تنها نشست و با جوهر سبز شروع به نوشتن شعرهای روانی کرد که معمولاً موقع اهدای کتاب‌هایش با آن گل و ماهی و پرنده می‌کشید. با اولین اخطار«بدرقه‌کننده‌ها پیاده شوند»، به دنبال فروفریدا گشتم و سرانجام همان‌طور که خداحافظی نکرده داشتیم می‌رفتیم، در عرشه جهانگردها پیدایش کردیم. او هم چرتی زده بود.
گفت:«من خواب شاعرو دیدم.»
شگفت‌زده از او خواستم که خوابش را برایم تعریف کند.
گفت:«خواب دیدم شاعر داره خواب منو می‌بینه.» و نگاه بهت‌زده من اوقات او را تلخ کرد.«چه انتظاری داشتی؟ گاهی، میون اون همه خواب، آدم خوابی می‌بینه که هیچ ارتباطی با زندگی واقعی نداره.»
دیگر او را ندیدم یا حتی به فکرش هم نیفتادم تا وقتی که خبر آن زن انگشتر مارمانند به‌دست را توی آن فاجعه ریویرای هاوانا شنیدم که جانش را از دست داده. چند ماه بعد که، در یک مهمانی سیاسی، تصادفی با سفیر پرتغال برخوردم نتوانستم جلو وسوسه خود را بگیرم و از او سوال‌هایی کردم. سفیر با علاقه زیاد و تحسین فوق‌العاده‌ای در باره او داد سخن داد، و گفت:«شما نمی‌دونین چقدر این زن خارق‌العاده بود. اگه می‌دونسین یه داستان در باره‌ش می‌نوشتین.» و با همین لحن و جزئیات بهت‌انگیز به گفته‌هایش ادامه داد، بی‌آن‌که سرنخی به دست من بدهد تا به نتیجه‌ای برسم.
سرانجام با لحنی بسیار عینی پرسیدم: «آخر چه کار می‌کرد؟»
آن‌وقت او مایوسانه گفت: «هیچی، خواب می‌دید.»
مارس 1980

نویسنده: گابریل گارسیا مارکز
مترجم: احمد گلشیری

منبع: http://faryad.epage.ir

نرون و برتا

این برتا، زن فقیری بود که کاری نمی‌کرد جز نخ‌ریسیدن. چون که ریسنده‌ی ماهری بود. به روز که داشت می‌رفت، برخورد به نرون امپراتور روم و بهش گفت: «خدا اون‌قدر بهت سلامتی بده که بتونی هزار سال زندگی کنی!»
نرون که سنگدل بود و هیچ‌کس چشم دیدن‌ِ‌شو نداشت، وقتی شنید کسی براش آرزوی زندگی‌ِ هزارساله می‌کنه، تعجب کرد و گفت: «ای زن مهربون، چرا این حرفو بهم می‌زنی؟»
«چون که بعد از هر آدم بدی، یکی بدتر می‌یاد.»
بنابراین نرون گفت: «خب، حالا هرچی از امروز تا فردا صبح ریسیدی، برام بیار به قصر.» و گذاشت و رفت.
برتا همین‌طور که می‌ریسید به خودش می‌گفت:‌ »این رشته‌رو می‌خواد چی کار کنه؟ نکنه فردا که اینو براش بردم، باهاش دارم بزنه! از اون آدم بی‌رحم هرچی بگی برمی‌یاد!»
فردا صبح سرِوقت رفت به قصر نرون. نرون بهش اجازه‌ی ورود داد و تمام رشته‌هایی رو که ریسیده بود، ازش گرفت. بعد بهش گفت: «سر این کلافو ببند به درِ قصر و تا جایی که جا داره برو جلو. بعد مسئول قصرو صدا کرد و بهش گفت: «تا جایی که این رشته می‌ره، از این طرف و اون طرف جاده، همه‌ش مال اون زنه.»
برتا ازش خیلی تشکر کرد و خوشحال و خندون از اون‌جا رفت. از اون روز به بعد، دیگه احتیاجی به ریسیدن نداشت. چون که دیگه یک خانوم شده بود. وقتی که این خبر به رم رسید، همه‌ی زن‌هایی که دست‌شون به دهن‌شون می‌رسید، رفتند پیش نرون. به این امید که هدیه‌ای مثل مال برتا نصیب‌شون بشه.
اما نرون بهشون گفت: «دیگه گذشت اون زمانی که برتا نخ می‌ریسید.»
نویسنده: ایتالو کالوینو
مترجم: محسن ابراهیم
برگرفته از کتاب:
کالوینو، ایتالو؛ افسانه‌های ایتالیایی؛ برگردان محسن ابراهیم؛ چاپ نخست؛ تهران: مرکز 1389
این داستان کوتاه، توضیحی است بر دو مثل عامیانه. یکی: پیرزنی که برای نرون گریه می‌کرد و دیگری: گذشت اون زمانی که برتا نخ می‌ریسید.
منبع: www.rahpoo.com

پیراهن مرد ناراضی

پادشاهی بود که فقط یه پسر داشت و اونو اندازه‌ی جونش دوست داشت. اما این شاهزاده همیشه ناراضی بود و هر روز کنار پنجره می‌نشست و دوردست‌ها رو تماشا می‌کرد. پادشاه ازش می‌پرسید: «آخه چی کم داری؟ چت شده؟»
«نمی‌دونم پدرجون، خودم هم نمی‌دونم.»
«عاشق شدی؟ اگه دختری رو می‌خوای بهم بگو تا برات بگیرم. حتی اگه دختر قلدرترین پادشاه روی زمین باشه و یا دختر فقیرترین دهقان عالم.»
«نه پدر عاشق نیستم.»
و پدر هر کاری از دستش برمی‌اومد می‌کرد تا حواسشو پرت کنه.
تئاتر، رقص، ساز و آواز. اما هر روز رنگ و روی شاهزادهه پریده‌تر می‌شد. پادشاه اعلامیه داد و از هر گوشه‌ی عالم، داناترین‌ها اومدند: فیلسوف‌ها، حکیم‌ها، استادها.
شاهزاده‌رو بهشون نشون داد و مصلحت خواست. اونام فرصت خواستند که فکر کنن و بعد پیش پادشاه برگشتند:
«اعلیحضرت فکر کردیم و ستاره‌هارو هم رَصَد کردیم. حالا باید این کارو بکنید! مردی‌رو پیدا کنین که راضی باشه. اما راضی از همه چیز. اون‌وقت پیرهن پسرتونو با پیرهن اون عوض کنین.»
پادشاه همون روز فرستادگان‌شو واسه پیداکردن مرد راضی به سراسر جهان فرستاد. کشیشی رو آوردند. پادشاه ازش پرسید: «راضی هستی؟»
«بله اعلیحضرت!»
«بسیار خوب. دوست داری اسقف من بشی؟»
«ای کاش اعلیحضرت!»
«پس از اینجا برو بیرون! من دنبال مردی می‌گردم که از وضعش راضی باشه، نه کسی که دوست داشته باشه از اونی که هست بهتر باشه.»
و پادشاه منتظر کسی دیگه شد. پادشاهی در همسایگیش بود. گفتند اون کاملاً راضیه و خوشحاله. زنِ زیبا و جوونی داره و یه عالم بروبچه‌ و پوزه‌ی همه‌ی دشمناشو هم تو جنگ مالونده و کشورشم تو آرامش به‌سر می‌بره. پادشاه فوراً فرستادگان‌شو فرستاد پیش اون تا پیرهن‌شو بگیرن.
پادشاه همسایه، فرستادگان رو پذیرفت و گفت: «بله‌بله چیزی کم‌وکسر ندارم. اما حیف که با وجود این همه چیزها باید مُرد و همه‌رو گذاشت و رفت! با این فکر اون‌قدر عذاب می‌کشم که شب‌ها خواب خوش به چشمم نمی‌یاد!» و فرستادگان فکر کردند که بهتره برگردن!
پادشاه برای اینکه سرش باد بخوره پا شد رفت شکار. به یه خرگوش تیر انداخت و فکر کرد زده بهش. اما خرگوشه لنگ‌لنگون پا گذاشت به فرار. پادشاه گذاشت دنبالش و از ملازمین دور افتاد. وسط مزرعه‌ها صدای مردی رو شنید که زده بود زیر آواز: پادشاه واسّاد: «کسی که این‌طوری زده زیر آواز، حتماً باید آدم راضی‌ای باشه.» و دنبال صدارو گرفت و رسید به یک تاکستان و بین ردیف تاک‌ها جوانی رو دید که داره تاک‌هارو هَرس می‌کنه و آواز می‌خونه.
جوان گفت: «روزبه‌خیر اعلیحضرت، چه عجب سرِ صبح توی صحرا؟»
«سلامت باشی! می‌خوای که تورو با خودم ببرم پایتخت و دوستم باشی؟»
«ای وای نه اعلیحضرت حتی فکرشم نمی‌کنم. ممنون. جامو حتی با خودِ خودِ پاپ هم عوض نمی‌کنم.»
«آخه چرا، جوونی به این برومندی…»
«خدمت‌تون عرض کردم نه. به همین راضی‌ام و برام بسّه.»
پادشاه فکر کرد: «بالاخره یه آدم راضی پیدا کردم.»
و گفت: «گوش کن ای جوون! باید یه لطفی در حقم بکنی!»
«اگه بتونم رو چشمم اعلیحضرت!»
«یه لحظه صبر کن!» و پادشاه که از خوشحالی تو پوست نمی‌گنجید، رفت و ملازمین‌شو پیدا کرد: «بیاین! بیاین که پسرم نجات پیدا کرد. پسرم نجات پیدا کرد!»
و اونارو برد پیش اون جوان و گفت: «ای جوون مهربون، هرچی بخوای بهت می‌دم! اما تو هم…»
«من چی اعلیحضرت؟»
«پسرم دَمِ مرگه. فقط تو می‌تونی نجاتش بدی. بیا این‌جا، صبر کن!»
و اونو گرفت و شروع کرد به بازکردن دکمه‌های بالاپوشش. اما یه‌هو خشکش زد و دست‌هاش شُل شد. مرد راضی، پیرهن نداشت.
نویسنده: ایتالو کالوینو
مترجم: محسن ابراهیم
برگرفته از کتاب:
کالوینو، ایتالو؛ افسانه‌های ایتالیایی؛ برگردان محسن ابراهیم؛ چاپ نخست؛ تهران: مرکز 1389
منبع: www.rahpoo.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.