داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

یکی از همین روزها

دوشنبه با هوای گرم آغاز شد و خبری هم از باران نبود. آرلیو اسکاور که دندانپزشک تجربی بود ، صبح زود سر ساعت شش مطبش را باز کرد. چند دندان مصنوعی را که هنوز در قالب پلاستیکی بودند از کابینت شیشه‌ای برداشت و یک مشت ابزار را به ترتیب اندازه چنان روی میز چید که انگار به نمایش گذاشته است. پیراهن راه راه بدون یقه‌ای را که دکمه فلزی طلایی رنگی در بالا داشت پوشید و بند شلوارش را بست. شق‌ورق و استخوانی بود و نگاهش هیچ تناسبی با شرایط محیط کارش نداشت و به نگاه مرده‌ها می‌مانست.
… وقتی همه چیز را مرتب روی میز چید، مته را به سمت صندلی دندانپزشکی کشید و نشست تا دندان‌های مصنوعی را پرداخت کند. از قراین بر می‌آمد که اصلاً در فکر کارش نیست، ولی یکریز کار می‌کرد و حتی زمانی هم که احتیاجی به مته نداشت با کمک پا آن را به گردش درمی‌آورد.
بعد از ساعت هشت لختی دست از کار کشید تا از پنجره آسمان را تماشا کند و متوجه دو لاشخور شد که متفکرانه روی لبه پشت بام خانه همسایه نشسته بودند تا خشک شوند. مجدداً کار را ادامه داد و در این فکر بود که پیش از ظهر دوباره باران شروع خواهد شد. صدای جیغ پسر یازده ساله اش حواسش را پرت کرد.
– بابا!
– چی شده؟
– شهردار می‌گه دندونش را می‌کشی؟
– بهش بگو نیستم.
داشت دندان طلایی را پرداخت می‌کرد. آن را در فاصله نیم متری صورتش گرفت و با چشمان نیمه باز بررسی اش کرد. پسرش مجدداً از اتاق انتظار نقلی فریاد زد.
– می‌گه خونه اید چون صداتون را می‌شنود.
دندانپزشک همچنان مشغول بررسی دندان بود. وقتی کارش با آن تمام شد و آن را روی میز گذاشت، گفت:
– دیگه بهتر.
مته را دوباره روشن کرد. چند تکه از یک پل دندان را از جعبه مقوایی که کارهایش را در آن می‌ریخت برداشت و مشغول پرداخت آنها شد.
– بابا!
– چیه؟
– می‌گه اگه دندونش رو نکشی با تفنگ می‌کشتت.
با طمانینه و با خونسردی فوق‌العاده‌ای پا را از روی پدال مته برداشت، از صندلی دورش کرد و کشو پایین میز را کاملاً بیرون کشید. کلت رولوری در آن بود. گفت: «بسیار خوب. بهش بگو بیاد منو بکشه.»
صندلی را چرخاند تا روبه روی در قرار بگیرد و دستش را روی لبه کشو گذاشت. شهردار در آستانه در ظاهر شد. طرف چپ صورتش را تراشیده بود ولی طرف دیگر که ورم کرده بود و درد داشت پنج روزی می‌شد که اصلاح نشده بود.
دندانپزشک در چشمان شهردار بی تابی چند شب را می‌دید. با سرانگشتانش کشو را بست و با نرمی‌گفت:
– بنشینید.
شهردار گفت: «صبح بخیر.»
دندانپزشک گفت: «صبح بخیر.»
ضمن این که وسایل داخل آب می‌جوشید، شهردار سرش را به زیر سری صندلی تکیه داد و حالش بهتر شد. نفسش سرد بود و مطب متروکی بود؛ صندلی چوبی کهنه، مته پایی و کابینتی شیشه ای پر از بطری‌های سفالی. روبروی صندلی پنجره قرار داشت و پرده پارچه ای کوتاهی تا حد شانه از آن آویزان. وقتی شهردار حس کرد که دندانپزشک به طرفش می‌آید، پاشنه‌هایش را محکم به زمین فشار داد و دهانش را باز کرد.
آرلیو اسکاور سر شهردار را به سمت نور گرفت. بعر از معاینه دندان چرک کرده، دهان شهردار را با احتیاط بست.
گفت: «باید بدون سرّ کردن بکشمش.»
– چرا؟
– چون آبسه کرده.
شهردار که سعی می‌کرد لبخند بزند به چشمان دندانپزشک نگاه کرد و گفت: «عیب نداره.»
دندانپزشک لبخندی نزد. ظرف وسایل ضد عفونی شده را آورد و همچنان خونسرد بود.
بعد سلف دان را به جلو هل داد و رفت تا دست‌هایش را در دستشویی بشوید. تمام این کارها را بدون نگاه به شهردار انجام می‌داد. ولی شهردار چشم از او برنمی‌داشت. دندان عقل پایین بود. دندانپزشک پاها را کمی‌از هم باز کرد و دندان را با گازانبر داغ محکم گرفت. شهردار دو دسته صندلی را محکم گرفته بود و پاها را با تمام قدرت روی زمبن فشار می‌داد و حس می‌کرد که کلیه‌هایش منجمد شده، ولی جیکش در نمی‌آمد. دندانپزشک فقط مچش را حرکت می‌داد. بی هیچ کینه ای و با ملایمتی نیشدار گفت:
– حالاست که باید تاوان اون بیست نفر کشته رو بدی.
شهردار صدای قرچ قرچ استخوان‌های فک اش را می‌شنید و چشمانش پر از اشک شده بود. ولی تا بیرون آمدن دندان، نفس را در سینه حبس کرد. بعد آن را از پشت اشک‌هایش دید. دندان چنان با دردی که می‌کشید غریبه می‌نمود که عذاب پنج شب گذشته را فراموش کرد.
شهردار روی سلف دان خم شد. عرق کرده بود و تشنه اش بود. دکمه اونیفورمش را باز کرد و از جیب شلوارش دستمالش را بیرون آورد.
گفت: «اشک‌هایت را پاک کن.»
پاک کرد. می‌لرزید. وقتی دندانپزشک دست‌هایش را می‌شست توجه شهردار به سقف شکسته و تارعنکبوت خاک گرفته ای جلب شد که تخم‌های عنکبوت و چند حشره مرده بر آن دیده می‌شد. دندانپزشک که داشت دست‌هایش را خشک می‌کرد، برگشت. گفت :«برو استراحت کن و با آب و نمک غرغره کن.» شهردار بلند شد و به سبک احترام نظامی‌خداحافظی کرد و به سمت در رفت و پاها را کش داد، بدون اینکه دکمه اونیفورمش را ببندد.
گفت: «صورتحساب رو برام بفرست.»
– برای تو یا شهر؟
شهردار به دندانپزشک نگاه نکرد. در را بست و از پشت در توری گفت: «همون مزخرفات همیشگی.»

نویسنده: گابریل گارسیا مارکز
مترجم: محمد رضا قلیچ خانی
منبع: http://faryad.epage.ir

مائرا

مائرا بی حرکت دراز کشیده بود. سرش روی بازوانش بود و صورتش توی شن‌ها. در محلی که خون از بدنش بیرون می زد، سوزش و درد داشت. هر بار نزدیک شدن شاخ گاو را احساس می‌کرد. گاهی گاو فقط کله می‌زد . یک‌بار شاخ تا ته در بدنش فرو رفت و مائرا احساس کرد شاخ تا توی شن‌ها فرو می‌رود . یکی دم گاو را کشید و بقیه حیوان وحشی رابه باد لعن ونفرین گرفته بودند وهی شنل قرمز را جلوی رویش تکان می دادند. بالاخره گاو دست کشید و رفت. عده‌ای مائرا را بلند کردند و دوان دوان به طرف حفاظ دور میدان بردند و از خروجی مخصوص پیچیدند توی راهروی زیر جایگاه سرپوشیده و به طرف درمانگاه رفتند.
مائرا را روی تخت خواباندند و یکی رفت پی دکتر. دکتر دوان دوان از اصطبل آمد آن‌جا، او مشغول دوخت و دوز اسب‌های نیزه دارها بود. باید صبر می‌کرد و دست‌هایش را می‌شست. بالای سرشان توی جایگاه سرپوشیده جمعیت یکبند فریاد می‌کشید. مائرا احساس می‌کرد همه چیز بزرگ و بزرگتر وبعد کوچک و کوچک‌تر می‌شود و بعد از نو بزرگ و بزرگ‌تر و باز کوچک و کوچک‌تر. بعد عین فیلمی با دور تند همه چیز سرعت گرفت و تند و تند تر شد. بعد او مرده بود.

نویسنده: ارنست همینگوی
مترجم: شاهین بازیل
از کتاب: «در زمان ما»
www.faryad.epage.ir

ده تا سرخ پوست

«چهارم ژوئیه‌»‌ بود و نیک (Nick) شب، دیر وقت، با ارابه ی جو گارنر(Joe Garner) و خانواده‌اش به خانه برمی‌گشت که توی راه از کنار نه تا سرخ‌پوست مست گذشتند. یادش بود که نه تا بودند چون جو گارنر که در هوای گرگ‌ومیش ارابه می‌راند دهانه ی اسب‌ها را کشیده بود و پائین پریده بود و سرخ‌پوستی را از کنار شیار چرخ بیرون کشیده بود. سرخ‌پوست خوابیده بود و صورتش روی خاک بود. جو سرخ‌پوست را کشید کنار بوته‌ها و برگشت به ارابه.
جو گفت: «با این یکی شدن نُه تا، همین گوشه کناران.»
خانم گارنر گفت: «سرخ‌پوستا.»
نیک با دو تا پسرهای گارنر در صندلی عقب بود. از آن‌جا بیرون را نگاه می‌کرد که سرخ‌پوستی را که جو به کنار جاده کشیده بود ببیند.
کارل پرسید: «بیلی تیبل‌شو (Billy Tableshaw) بود؟»
– «نه.»
– «شلوارش مثه شلوار بیلی بود.»
– «همه ی سرخ‌پوستا از این شلوارا می‌پوشن.»
فرانک (Frank) گفت: «تا حالا پاپا رو ندیده بودم پیاده بشه و پیش از این‌که من چیزی رو ببینم برگرده. خیال کردم داره مار می‌کشه.»
جو گارنر گفت: «گمونم امشب شب مارکُشون سرخ‌پوستاس.»
خانم گارنر گفت: «این سرخ‌پوستا.»
به پیش می‌رفتند. راه از جاده ی اصلی می‌پیچید و به سوی تپه‌ها بالا می‌رفت. اسب‌ها به سختی ارابه را می‌کشیدند و پسرها پائین آمدند و پیاده به راه افتادند. جاده خاکی بود. روی تپه، نیک برگشت و به ساختمان مدرسه نگاه کرد. چراغ‌های پتوسکی(Petoskey)را می‌دید و از آن طرف خلیج کوچک تراورس (Traverse) را و چراغ‌های اسکله ی اسپرینگز (Springs) را. بچه‌ها دوباره سوار ارابه شدند.
جو گارنر گفت: «باس این یه تیکه راه رو، شن بریزن.» راه از میان بیشه می‌گذشت. جو و خانم گارنر نزدیک هم روی صندلی جلو نشسته بودند. نیک وسط نشسته بود و پسرهای گارنر کنارش نشسته بودند. جاده صاف شده بود.
– «همین‌جا بود که پاپا «راسو بوگندو» رو زیر گرفت.»
– «بالاتر بود.»
جو بی‌ آن‌که سرش را برگرداند گفت: «فرق نمی‌کنه کجا بود، هر جا واسه این‌که یه راسو بوگندو رو زیر کنی جای خوبیه.»
نیک گفت: «دیشب دوتاشونو دیدم.»
– «کجا؟»
– «پائین دریاچه، کنار شن‌ها پی ماهی مرده می‌گشتن.»
کارل گفت:«شاید رکون (Racoon) بودن.»
– «راسو بوگندو بودن. گمونم دیگه راسو رو بشناسم.»
کارل گفت: «باس یه دختر سرخ‌پوست بگیری.»
خانم گارنر گفت: «کارل، این حرفا رو بذار کنار.»
– «خب، اونام بوی راسو رو میدن.»
جو گارنر خندید. خانم گارنر گفت: «نخند جو، نمی‌ذارم کارل ازین حرفا بزنه.»
جو پرسید: «نیکی، یه دختر سرخ‌پوست تور زدی؟»
– «نه.»
فرانک گفت: «خیلی پاپا. پرودنس میچل (Prudence Mitchell) رفیقشه.»
– «نه این‌جور نیس.»
– «هر روز می‌بینتش.»
نیک که توی تاریکی میان پسرهای گارنر نشسته بود از این‌که پرودنس میچل را به او می‌بستند ته دلش خوش‌حال بود. گفت: «نه، رفیق من نیس.»
کارل گفت: «نیگا چی داره می‌گه، هر روز با هم دیدمشون.»
مادرش گفت: «کارل با هیچ دختر کاری نداره چه برسه به دختر سرخ‌پوست.»
کارل خاموش بود.
فرانک گفت: «کارل میونه‌ش با دخترا خوب نیس.»
– «تو خفه شو.»
جو گارنر گفت: «راست میگی کارل، دخترا مردو جایی نمی‌رسونن. به پدرت نگاه کن.»
خانم گارنر چنان خودش را به جو چسباند که ارابه تکان خورد. – «خب، که این‌طور، پس معلومه به موقش با خیلی از دخترا بودی.»
– «شرط می‌بندم پاپا هیچ‌وقت با یه دختر سرخ‌پوست نبوده.»
جو گفت: «فکرشو نکن نیک، بهتره مواظب دختره باشی.»
زنش چیزی زیر گوشش گفت و جو خندید.
فرانک پرسید: «واسه چه می‌خندید؟»
خانم گارنر گفت: «گارنر، نگی‌ها.» و جو دوباره خندید.
جو گارنر گفت: «نیکی می‌تونه پرودنس رو بگیره، دختر خوبی سراغ دارم.»
خانم گارنر گفت: «این شد حرف.»
اسب‌ها روی شن به سختی راه می‌رفتند. جو توی تاریکی اسب‌ها را شلاق می‌زد.
– «یالا بکشین. فردا مجبورین ازین بیشترو بکشین.»
از سرازیری تپه یورتمه رفتند و ارابه یک‌وری شد. کنار خانه، همه پیاده شدند. خانم گارنر قفل در را باز کرد و تو رفت و چراغ به دست بیرون آمد. کارل و نیک اسباب‌ها را از پشت ارابه پیاده کردند. فرانک جلو نشسته بود که ارابه را به انبار ببرد و اسب‌ها را ببندد. نیک از پله‌ها بالا رفت و در آشپزخانه را باز کرد. خانم گارنر داشت بخاری را روشن می‌کرد. نفت را ریخته بود روی چوب.
نیک گفت: «خداحافظ خانم گارنر، ممنون که منو آوردین.»
– «چیزی نبود، نیکی.»
– «خیلی بهم خوش گذشت.»
– «این‌جا باش. نمی‌مونی یه شامی بخوریم؟»
– «بهتره برم. گمونم بابام منتظرمه.»
– «خب، پس برو. به کارل بگو بیاد خونه، می‌گی؟»
– «خیله خب.»
– «شب بخیر، نیکی.»
– «شب بخیر، خانم گارنر.»
نیک به مزرعه رفت و به طویله سر کشید. جو و فرانک داشتند شیر می‌دوشیدند.
نیک گفت: «خیلی بهم خوش گذشت، شب بخیر.»
جو گارنر صدا زد: «شب بخیر نیک، نمی‌مونی پیش ما شام بخوری؟»
– «نه، نمی‌تونم. میشه به کارل بگین مادرش کارش داره؟»
– «خیله خب، شب بخیر نیک.»
نیک پابرهنه از کوره راه کنار طویله، که از میان چمن‌ها می‌گذشت، به راه افتاد. کوره‌راه صافی بود و شبنم‌ها پاهای برهنه‌اش را خنک می‌کرد. وقتی چمن‌ها تمام شد از چپری پرید و از گردنه‌ای سرازیر شد، پاهایش از گل باتلاق پوشیده شده بود، آن‌گاه از بیشه‌ای خشک گذشت تا سرانجام روشنی کلبه را دید. از میان پنجره پدرش را می‌دید که پشت میز نشسته است و در نور چراغ مشغول خواندن است. نیک در را باز کرد و رفت تو.
پدرش گفت: «خب، نیکی، خوش گذشت؟»
– «عالی بود پدر. تعطیل خوبی بود.»
– «گرسنته؟»
– «معلومه.»
– «کفشاتو چیکار کردی؟»
– «تو ارابه گارنر جا گذاشتم.»
– «بیا تو آشپزخونه.»
پدر نیک با چراغ جلو رفت. ایستاد و سرپوش جای یخ را برداشت. نیک هم آمد. پدرش بشقابی با یک تکه جوجه سرد، و سبویی شیر را روی میز جلوی نیک گذاشت. چراغ را هم گذاشت روی میز.
پدرش گفت: «چند تا کلوچه‌ام هس. با این سیر می‌شی؟»
– «این زیاده.»
پدرش روی صندلی کنار میز نشست و سایه بزرگی روی دیوار آشپزخانه انداخت.
– «کی توپ‌بازی رو برد؟»
– «پتوسکی. پنج به سه.»
پدر غذا خوردن نیک را پائید و لیوانش را پر از شیرکرد. نیک شیر را سرکشید و با دستمال دهانش را پاک کرد. پدرش برای کلوچه رفت طرف رف و تکه ی بزرگی را برای نیک برید. کلوچه ی شاتوت بود.
– «بابا، تو چه کار کردی؟»
– «صبح رفتم ماهیگیری.»
– «چیزی به تور زدی؟»
– «فقط سگ‌ماهی.»
پدرش نشسته بود و کلوچه خوردن نیک را می‌پائید.
نیک پرسید: «بعدازظهر چه کار کردی؟»
– «رفتم گردش ، طرف خونه‌های سرخ‌پوستا.»
– «کسی رو هم دیدی؟»
– «سرخ‌پوستا همه‌شون رفته‌بودن شهر مست کنن.»
– «هیشکی رو ندیدی؟»
– «رفیقت پرودی رو دیدم.»
– «کجا بود؟»
– «دختره با فرانک وش‌برن (Wash Burn) تو جنگل بودن که سررسیدم. یه مدت با هم بودن.»
پدر نگاهش نمی‌کرد.
– «چه کار داشتن می‌کردن؟»
– «وانستادم سر دربیارم.»
– «بهم بگو چه کار داشتن می‌کردن.»
پدرش گفت: «نمی‌دونم ، اون طرفا فقط صدای خرمن کوبو می‌شنیدم.»
– «از کجا فهمیدی اونان؟»
– «دیدمشون.»
– «فکر کردم گفتی ندیدیشون.»
– «اوه، چرا، دیدمشون.»
نیک پرسید: «کی باهاش بود؟»
– «فرانک وش‌برن.»
– «چیز بودن- چیز بودن-»
– «چی بودن؟»
– «خوش‌حال بودن؟»
– «گمونم آره.»
پدر از پشت میز بلند شد و از در سیمی آشپزخانه رفت بیرون. وقتی برگشت نیک هنوز به بشقابش خیره مانده بود. گریه می‌کرد.
پدرش چاقو را برداشت که کلوچه ببرد. – «بازم می‌خوای؟»
نیک گفت: «نه.»
– «خوبه یه تیکه‌ام بخوری.»
– «نه، دیگه نمی‌خوام.»
پدرش میز را جمع کرد.
نیک پرسید: «کجای جنگل بودن؟»
– «پشت خونه‌ها.» نیک به بشقابش خیره شده بود. پدرش گفت: «نیک، بهتره بری بخوابی.»
– « خیله خب.»
نیک به اتاقش رفت، لباسش را کند و رفت توی رخت‌خواب. صدای پدرش را که توی اتاق نشیمن راه می‌رفت می‌شنید. دراز کشیده بود و صورتش روی بالش بود. فکر می‌کرد: «دلمو شکست، اگه این‌جوره حسابی دلمو شکست.»
کمی بعد شنید که پدرش چراغ را فوت کرد و رفت به اتاق خودش. شنید که در بیرون بادی از لای درخت‌ها آمد و احساس کرد که سرما از میان در سیمی تو می‌آید. مدت زیادی با صورتی به روی بالش دراز کشید و بعد فکر پرودنس از یادش رفت و آخر سر خوابش برد. نیمه‌های شب که بیدار شد صدای باد را لای درخت‌های شوکران بیرون کلبه و صدای موج‌های دریاچه را که به ساحل می‌خورد ، شنید و باز به خواب رفت. صبح توفان سختی بود و آب دریاچه بالا آمده بود و نیک خیلی وقت پیش از آن‌که یادش بیاید که دلش شکسته است، از خواب بیدار شده بود.


نویسنده: ارنست همینگوی
مترجم: سیروس طاهباز

برگرفته از:
از پا نیفتاده و ده داستان دیگر – انتشارات مروارید – چاپ اول:1342 – چاپ دوم: 1355 – تهران

www.faryad.epage.ir

مــست

وقتی آقای دولی مرد ضربه ی سختی به پدر وارد شد. آقای دولی یک بازاریاب بود با دوتا پسر در دومینکنز[۱] و ماشینی مال خودش ؛ پس از لحاظ اجتماعی به مراتب بالاتر از ما بود ، ولی اصلاً خودش را نمی گرفت. آقای دولی یک روشنفکر بود و مثل همه روشنفکرها هیچ چیز بیش تر از حرف زدن خوشحالش نمی کرد. پدر هم برای خودش مرد بامطالعه ای بود و . . .
می توانست حرف های یک آدم مطلع را بفهمد. آقای دولی فوق العاده مطلع بود. با آن همه آشنا در تجارت و رفقای کشیش، چیزی نبود که درشهر اتفاق بیافتد و او از آن بی خبر باشد. غروب تا غروب از جاده می گذشت و جلوی در حیاطمان سبز می شد تا ته و توی خبرها را برای پدر درآورد. او صدای بم ستیزه جویانه ای و لبخندی با معنا داشت. پدر با تعجب به او گوش می داد و گاه گداری هم حرف هایش را تایید می کرد. بعد فاتحانه گروپ گروپ قدم بر می داشت و پیش مادر می رفت و با صورتی گل انداخته از او می پرسید: ” می دونی آقای دولی اومده بود چی بهم بگه”؟ از آن موقع تا حالا ، هر وقت کسی خبری سری را به من می رساند نزدیک است بپرسم: “اینو آقای دولی بهت نگفته”؟
تا وقتی که با چشم های خودم ندیدم که او را در کفن قهوه ای رنگش بگذارند و دانه های تسبیح را بین انگشت های چربش بپیچند خبر مرگش را جدی نگرفتم. حتی آن موقع هم احساس کردم حتماً کلکی در کار است و یک غروب دیگر تابستان دوباره آقای دولی جلوی در حیاطمان سبز خواهد شد و ناگفته های آن دنیا را برایمان شرح خواهد داد. اما پدر خیلی ناراحت بود ؛ تا حدی به خاطر این که آقای دولی هم سن و سال خودش بود و این آشکارا به درگذشت انسانی دیگر رنگ و بوی مسئله ای شخصی می داد و تا حدی هم به این خاطر که دیگر کسی نبود تا برایش از کثافت کاری هایی که در شرکت می شد پرده بردارد. در بلارنی لین[۲] تعداد آدم هایی که می توانستند مثل آقای دولی روزنامه بخوانند به عدد انگشت های دست هم نمی رسید و تازه هیچ کدام از آنها نمی توانست این واقعیت را نادیده بگیرد که پدر تنها یک کارگر ساده بود. حتی سالیوان نجار که خودش پخی نبود فکر می کرد یک سر و گردن از پدر بالاتر است. قطعاً این اتفاقی تلخ بود.
پدر در حالی که روزنامه را کنار می گذاشت متفکرانه گفت: “ساعت دو و نیم ، به طرف کوراگ[۳] “.
مادر که ترسیده بود پرسید: “نمی خوای که به تشییع جنازه بری”؟
پدرکه داشت مخالفت را استشمام می کرد گفت: “از من توقع دارن”.
مادر در حالی که احساس خودش را پنهان می کرد گفت:”فکر می کنم همه همین قدر از تو توقع دارن که به نمازخانه بری”. (“رفتن به نمازخانه” البته فرق داشت ، چرا که بعد از این که کارشان تمام می شد جسد را می بردند ، اما رفتن به مراسم خاکسپاری به معنای از دست دادن دستمزد نصف روز بود).
مادراضافه کرد:”حالا مگه کی ما رو می شناسه”!
پدر باوقار جواب داد:”بلا به دور، اگه خودمون جای اون خدابیامُرز بودیم خوشحال می شدیم اگه کسی می اومد”.
برای این که حق پدررا ادا کرده باشم باید گفت او همیشه حاضر بود تا از یک نصفه روز به خاطر همسایه ای قدیمی صرف نظر کند. نه این که از تشییع جنازه رفتن خوشش بیاید بلکه بیشتر مرد باوجدانی بود که با دیگران همان طور رفتار می کرد که دوست داشت با او رفتار کنند و در صورت مرگ خودش هیچ چیز به اندازه اطمینان ازیک مراسم خاکسپاری آبروداری نمی توانست به او تسلا دهد. و برای این که حق مادر را ادا کرده باشم باید گفت او خیلی نگران دستمزد نصف روز نبود ، هرچند بد جوربه آن محتاج بودیم.
می دانید ، نقطه ضعف اصلی پدر مشروب بود. او می توانست برای ماه ها ، حتی سال ها بی وقفه لب به چیزی نزند و در تمام این مدت خوب رفتار می کرد. اولین نفر صبح ها بیدار می شد و برای مادر که هنوز روی تخت دراز کشیده بود یک فنجان چای می برد. عصرها در خانه می ماند و روزنامه می خواند ، پول پس انداز می کرد و برای خودش یک دست کت و شلوار سرژه نو و کلاه لگنی می خرید. به حماقت مردهایی که هر هفته پولی را که به زحمت به دست آورده بودند در بار هدر می دادند می خندید. گاهی برای گذراندن وقت فراغتش ، خودکار و قلمی برمی داشت و پولی را که هر هفته از طریق مصرف نکردن مشروب پس انداز می کرد دقیقاً حساب می کرد. از آنجایی که بالفطره آدم خوش بینی بود حساب می کرد چه قدر می تواند در طول مابقی سال های عمرش این گونه پس انداز کند. حاصل جمع مبهوت کننده بود ؛ او می مرد و مبلغ زیادی را از خود به جای می گذاشت.
کاش همان موقع متوجه می شدم ، این نشانه ی بدی بود؛ نشانه این که او داشت مملو از غرور معنوی می شد و دیر یا زود خودش را بهتر از همسایگانش می پنداشت. دیر یا زود ، غرور معنوی سرریز می کرد تا این که به نوعی ضیافت احتیاج بود. آن وقت پدر مشروب می زد – البته ویسکی یا چیزی مثل آن نبود – فقط یک گیلاس مشروب بی ضرر مثل آبجوی لاگر. این عاقبت پدر بود. وقتی که گیلاس اول را زده بود تازه متوجه می شد چه حماقتی کرده است، دومی را می زد تا آن را فراموش کند و سومی را می زد که فراموش کند نمی تواند فراموش کند و سرانجام مست و تلوتلوخوران به خانه می آمد. حالا نوبت “طریقت میخواره”[۴] همان طور که در مکتوبات اخلاقی آمده است بود. روز بعد با سردردی که داشت به سر کار نمی رفت واین مادر بود که به کارخانه می رفت تا برای غیبتش بهانه تراشی کند. ظرف دو هفته دوباره پدر ضعیف ، بی رحم و افسرده می شد. وقتی که شروع می کرد ، پول مشروبش را از طریق گروگذاشتن هر چیزی حتی ساعت آشپزخانه جور می کرد. من و مادر همه ی مراحل را می دانستیم و از همه ی خطرها وحشت داشتیم. تشییع جنازه ها یک نمونه از آن بود.
مادربا نگرانی گفت:”من باس به خونه‌ی دانفی برم و نصف روزاونجا کارکنم. کی می خواد مواظب لاری باشه”؟
پدر بامتانت گفت:”خودم مواظب لاری هستم. یه کم پیاده روی واسش بد نیست”.
دیگر حرفی برای گفتن نبود ؛ اگرچه همه ما می دانستیم من به هیچ کس نیاز نداشتم تا مواظبم باشد و حتی خیلی راحت می توانستم در خانه بمانم و مواظب سونی باشم ، اما پای من به میان کشیده شده بود تا برای پدر یک ترمز باشم. در مقام یک ترمز هیچ گاه موفق نشده بودم ، ولی مادر هنوز هم ایمان راسخی به من داشت.
روز بعد وقتی که از مدرسه به خانه برگشتم ، پدر پیش از من آنجا بود و برای هردوتایمان فنجانی چای درست کرد. در چای درست کردن خیلی خوب بود اما برای هر کار دیگری دست های سنگینی داشت ؛ نان بریدنش هولناک بود. بعد ، از سراشیبی جاده راهی کلیسا شدیم. پدر بهترین کت وشلوار سرژه ی آبیش را به تن داشت و کلاهش را هم کج گذاشته بود. با کمال مسرت پیتر کرولی را هم میان عزاداران پیدا کرد. پیتر علامت خطر دیگری بود. این را من خیلی خوب از برخی اتفاقات بعد از دعای صبح یک شنبه می دانستم. به قول مادر آدم رذلی بود که فقط به این دلیل به تشییع جنازه ها می رفت تا مشروب مفت و مجانی گیر بیاورد. معلوم شد که او حتی آقای دولی را نمی شناخت. پدر با حقارت به او نگاه می کرد ، چرا که یکی از آن آدم های احمق بود که پولش را در بار هدر می داد درحالی که می توانست آن را پس انداز کند. البته پیتر کرولی پولی را که مال خودش بود هدر نمی داد!
ازدیدگاه پدر مراسم معرکه بود. او همه چیز را پیش از این که به دنبال نعش کش در آفتاب بعدازظهرراه افتادیم براندازکرده بود.
پدر با هیجان گفت:”پنش تا کالسکه! پنش تا کالسکه و شونزده تا درشکه ی سقف دار! یه نفر از شورا ، دو نفر از انجمن محلی و معلوم نیس چند تا کشیش اینجان. اَ وقتی که ویلی مک ، صاحب بار مرد همچین تشییع جنازه ای ندیدم”.
کرولی با آن صدای خش دارش گفت:”آه ، همه دوسش داشتن”.
پدربا تشرگفت: “خدای من ، خیال می کنی من اینو نمی دونم؟ مگه اون بهترین دوست من نبود؟ دو شب قبل از مردنش – فقط دو شب- داشت واسم دسّ اونایی که قرارداد مسکنو بسّن رو می کرد. اون مرتیکه ها که تو شرکتن همه شون دُزّن. حتی خود منم به عقلم نمی رسید آقای دولی این جور با کله گنده ها بپلکه”.
پدر مثل یک بچه قدم برمی داشت و از دیدن عزاداران و خانه های شیکی که در امتداد ساندیزوِل[۵] قرار داشتند لذت می برد. می دانستم که علایم خطر در اوج خود بودند ؛ یک روز آفتابی ، یک تشییع جنازه خوب، و یک جماعت سرشناس از کشیش ها و مسئولین محلی موجب می شدند هرزگی ذاتی و بوالهوسی شخصیت پدر خود را نشان دهد. با نوعی لذت حقیقی می دید که دوست قدیمی اش را دارند در قبر می گذارند؛ با احساس این که وظیفه اش را انجام داده بود و با درک مطبوع این که اگرچه در عصرهای طولانی تابستان دلش برای آقای دولی بیچاره تنگ خواهد شد ، این او بود که احساس دلتنگی می کرد نه آقای دولی.
پدر آرام به کرولی گفت:”قبل از این که پخش بشن راه می افتیم”. گورکن ها داشتند اولین بیل های خاک را روی تابوت می ریختند. پدر که مثل بزی از یک تل علف به تلی دیگر می پرید کمی عقب تر رفت. راننده ها که احتمالاً در وضعی مثل او بودند ، البته بدون پرهیز چند ماهه از الکل که بخواهند به آن خاتمه دهند، مشتاقانه انتظار می کشیدند.
یکیشان داد زد:”آهای میک ، کارشون تموم نشد”؟
پدربلند با لحن کسی که خبر خوشحالی می دهد جواب داد:”همه چیز تمومه ، فقط دعای اختتامیه مونده”.
در چند صدمتری بار، کالسکه ها که یک عالم خاک به پا کرده بودند از کنار ما گذشتند. پدر که در هوای گرم پاهایش اذیتش می کردند سرعتش را زیاد کرد و با نگرانی به عقب نگاهی انداخت تا ببیند دسته اصلی عزاداران از سراشیبی گذشته اند یا نه. در یک جمعیت این چنینی ممکن است آدم زیاد منتظر نگه داشته شود.
موقعی که به بار رسیدیم کالسکه ها بیرون به خط شده بودند و مردانی با کراوات های سیاه داشتند با احتیاط به زنان عجیب و غریبی که دست هایشان را از پشت پرده ی کالسکه ها دراز کرده بودند تسلیت نثار می کردند. داخل بار فقط راننده ها و چند تا زن شالدار بودند. احساس کردم اگر قرار بود مثل یک ترمز عمل کنم ، الآن وقتش بود. پس پایین کت پدر را کشیدم.
گفتم:”بابا ، بریم خونه”.
پدر خندان و با مهربانی گفت:”دو دیقه بیش تر نمی شه. فقط یه بطری لموناد ، بعد می ریم خونه”.
این یک رشوه بود و من آن را خوب می دانستم ، اما من همیشه یک بچه سست اراده بودم. پدر لموناد و دوتا گیلاس آبجو سفارش داد. من تشنه بودم و نوشیدنی ام را یکدفعه سر کشیدم. ولی مرام پدر این نبود. او ماه ها پرهیز از الکل را پشت سر گذاشته بود و دریایی از لذت را در پیش رو می دید. پیپش را بیرون آورد، داخل آن چند تا فوت کرد، پُرش کرد و با پف های بلند روشنش کرد در حالی که چشم هایش بالای آن بیرون زده بود. بعد از آن، از قصد پشتش را به گیلاسش کرد. با ژست مردی که نمی دانست پشت سرش یک گیلاس آبجوست، آرنجش را بر پیشخوان تکیه داد و از قصد توتون را از کف دست هایش پاک کرد. او دیگر جاخوش کرده بود. در تمام مراسم های خاکسپاری مهمی که شرکت می کرد کارش این شده بود. کالسکه ها روانه شدند و عزاداران درجه دو و سه داخل آمدند. حالا نیمی از بار پر بود.
دوباره کت پدر را کشیدم و گفتم:”بابا ، بریم خونه”.
خیرخواهانه گفت:”خیلی مونده تا مادرت برگرده. بدو بیرون تو جاده بازی کن”.
این طور که بزرگترها فکر می کنند می توانی در یک جاده ناآشنا تنها با خودت بازی کنی حسابی به من برخورد. حوصله ام شروع به سررفتن کرد همان طور که پیش از آن هم بارها سررفته بود. می دانستم که ممکن بود پدر تا شب هم آنجا بماند. می دانستم باید اورا که مست لایعقل می شد از داخل بلارنی لین به خانه می بردم در حالی که همه پیرزن ها جلوی در خانه یشان ایستاده بودند و می گفتند:”دوباره میک دلانی مست کرده”. می دانستم که مادرم از ناراحتی دق می کرد. روز بعد پدر سرکار نمی رفت و پیش از پایان هفته مادر در حالی که ساعت را زیر شالش مخفی می کرد راهی مغازه گرویی می شد. هرگز نمی توانستم از غم آشپزخانه ی بدون ساعت خلاص بشوم.
هنوز تشنه بودم. پی بردم اگر روی انگشتان پاهایم بایستم دستم به گیلاس پدر می رسد و به ذهنم خطورکرد بد نیست طعم آن را بچشم. پدر پشتش به آن بود و متوجه نمی شد. گیلاس را پایین بردم و با احتیاط مک زدم. به طرز وحشتناکی نومیدکننده بود. تعجب کردم که چه طور می توانست این چنین زهرماری را بنوشد. به نظرم هیچ وقت لیموناد نچشیده بود.
باید لیموناد را به او پیشنهاد می دادم ولی تازه چانه اش گرم شده بود. می شنیدم که پدر می گفت دسته ی موزیک تشییع جنازه را کامل می کند. بازوهایش را به شکل کسی که تفنگی را وارونه نگه می دارد گرفت و قسمت هایی از مارش خاکسپاری چاپین را زمزمه کرد. کرولی بااحترام سرمی جنباند. جرعه بیش تری نوشیدم و به نظرم رسید که ممکن است این معجون فایده ای داشته باشد. به طرز مطبوعی احساسی متعالی و فیلسوفانه داشتم. پدر قسمت هایی از مارش مرگ در سال[۶] را زمزمه می کرد. آنجا یک بار عالی و مراسم خاکسپاری خوبی بود و مطمئن شدم که بیچاره آقای دولی حتماً در بهشت راضی و خشنود است. در همان لحظه فکر کردم ممکن است آنجا به او یک دسته ی موزیک داده باشند. همان طور که پدر می گفت دسته ی موزیک تشییع جنازه را کامل می کرد.
اما نکته ی شگفت انگیزدرباره ی معجون این بود که تو را وامی داشت ازبقیه جدا باشی یا اصلاً مثل یک فرشته که در ابرها غلت می زند به آسمان بروی و چهارزانو خودت را تماشا کنی ؛ به پیشخوان بار تکیه می دادی و دیگر نگران چیزهای بی اهمیت و جزئی نبودی بلکه افکار بزرگسالانه، جدی و عمیقی را درباره زندگی و مرگ در ذهن می پروراندی. وقتی که این طور به خودت نگاه می کردی چند لحظه بعد نمی توانستی جلوی این فکر را بگیری که چه قدر بامزه به نظر می رسیدی و ناگهان دستپاچه می شدی و می خواستی بزنی زیر خنده. اما وقتی گیلاس را تمام کردم این مرحله هم طی شده بود ؛ متوجه شدم گذاشتن گیلاس سر جایش خیلی سخت شده بود ، به نظر می رسید پیشخوان خیلی بلند شده بود. دوباره مالیخولیا داشت خودش را نشان می داد.
پدر که داشت برمی گشت و دستش را به طرف مشروبش دراز می کرد بااحترام گفت:”خوب، خدا اون مرحومو هرجا که هست بیامرزه”! ناگهان متوقف شد ، اول به گیلاس نگاهی انداخت بعد هم به کسانی که دور وبرش نشسته بودند.
انگار که آماده شده بود که همه چیز را یک شوخی تلقی کند اگرچه خیلی بی مزه بود. پس با لحنی نسبتاً شاد گفت:”ای بابا !!! کار کیه”؟
برای چند لحظه همه ساکت شدند. صاحب بار و زن های پابه سن گذاشته اول به پدر و بعد هم به گیلاسش نگاهی انداختند.
یکی از زن ها که رنجیده بود گفت:”آقای محترم! کار‌ هیش کس نیس. فکر می کنی ما دزّیم”؟
صاحب بار هم که ناراحت شده بود گفت:”اُ ، میک. هیچ کدوم از اونایی که اینجان همچین کاری نمی کنن”.
پدر که لبخندش داشت رنگ می باخت گفت:”این که نشد حرف. حتماً پای کسی در میونه”.
زن نگاه غضب آلودی به من کرد و بابدجنسی گفت:”اگه این طوره ، کار همونائیه که بهش نزدیک تر بودن”. آن وقت بود که حقیقت بر پدر آشکار شد. گمان می کنم یک کم به نظر می رسید که در عالم هپروت باشم. پدر خم شد و من را تکان داد.
با وحشت پرسید:”حالت خوبه لاری”؟
پیترکرولی به من نگاه کرد و پوزخندی زد.
با صدایی خش دار داد زد:”می تونی به اون یه ضربه بزنی”؟
من به راحتی توانستم. شروع کردم به بالا آوردن. پدر با ترس به عقب پرید مبادا کت و شلوار خوبش را خراب کنم و با عجله در پشتی را باز کرد.
فریاد زد:”بدو! بدو! بدو”!
آن بیرون، دیوار را که آفتاب کاملاً روشنش کرده بود و گل پیچ پیچک هم از آن آویزان بود دیدم و شروع کردم به دویدن. تشخیص فاصله ام خوب بود ولی نیرویی که به کار بردم بیش از حد بود، چرا که یکراست به دیوار خوردم و به نظرم رسید که بد جوری آن را زخمی کردم. از آنجایی که خیلی مؤدب بودم گفتم:”ببخشید”. پدر که هنوز نگران کت و شلوارش بود از عقب آمد و با احتیاط مرا که داشتم بالا می آوردم نگه داشت.
به نحو دلگرم کننده ای گفت:”چه پسر خوبی! اگه همه شو بالا بیاری معلومه که بزرگ شدی”.
زرشک! من بزرگ نبودم. هنوز خیلی مانده بود بزرگ بشوم. همان طور که داشت من را به بار می برد نعره ی ناخوشایندی از گلویم بیرون دادم. پدر مرا نزدیک زن های شالدار روی یک نیمکت نشاند. زن ها که هنوز از تهمتی که به آنها زده شده بود دلشان پر بود با خاطری رنجیده خودشان را جمع کردند.
یکیشان که داشت با ترحم به من نگاه می کرد با ناله گفت:”خدا خودش کمک کنه! حیف نیس همچین آدمایی پدر باشن”؟
صاحب بار که داشت خاک اره روی ردّی که از خودم به جا گذاشته بودم می پاشید به پدر هشدار داد:”میک، این بچه اجازه نداره اینجا باشه. بهتره ببریش خونه. هر لحظه ممکنه یه پاسبان سربرسه”.
پدر چشم هایش را به طرف آسمان کرد. در حالی که بی سر و صدا دست هایش را مثل مواقعی که واقعاً مستاصل بود به هم می زد هق هق کنان گفت:”خدای من ! این دیگه چه بلایی بود سر من بدبخت اُوُردی؟ وای! جواب مادرشو چی بدم”؟ بعد با دندان قروچه محض این که زن های حاضر را هم بی نصیب نگذاشته باشد ادامه داد:”مگه نه اینه که زَنا باید تو خونه بمونن و خودشون مواظب بچه هاشون باشن … بیل کالسکه ها رفتن”؟
صاحب بار جواب داد:”خیلی وقته میک”.
پدر بانومیدی گفت:”می برمت خونه”. و تهدید کنان افزود:”دیگه با خودم بیرون نمی آرمت”. بعد دستمال تمیزی از جیب پیرهنش به من داد و گفت:”بگیر. بذارش رو چِشِت”.
خونِ روی دستمال نخستین علامتی بود که به من فهماند زخمی شده ام. در جا شقیقه ام هم شروع کرد به زِق زِق کردن. جیغ دیگری کشیدم.
پدر در حالی که داشت مرا از در به بیرون هدایت می کرد با اوقات تلخی گفت:”هیس! فکر می کنن کشته شدی. چیزی نشده. رسیدیم خونه می شوریمش”.
کرولی در حالی که طرف دیگر مرا گرفته بود گفت:”آروم باش مرد! الآن حالت خوب می شه”.
تا حالا هیچ کس را نا آگاه تر از آنها نسبت به اثرات الکل ندیده ام. نخستین دم هوای تازه و گرمای خورشید مرا بیش از پیش سست تر و گیج تر کرد. بین باد و امواج پرت می شدم و غلت می زدم تا این که پدر دوباره شروع کرد به هق هق کردن.
“خدای بزرگ ، همه ی همسایه ها بیرونن! چه غلطی کردم امروز سر کار نموندم! نمی تونی راس راه بری”؟
نمی توانستم. به خوبی می دیدم که آفتاب زنان بلارنی لین ، پیر و جوان را ، بیرون کشیده بود و هر کدام به یک لنگه در خانه اش تکیه داده بود یا روی پله های دم در نشسته بود. همگی از ورور کردن دست برداشتند تا به این مضحکه ی عجیب زل بزنند: دو تا مرد هوشیار میانسال داشتند پسر بچه ی مستی را که زخمی بالای چشمش بود به خانه می بردند. پدر مانده بود که جلوی آبروریزی را بگیرد و مرا سریع به خانه ببرد یا این که وظیفه ی همسایگی اش را با ارائه ی توضیحات به جا آورد. عاقبت جلوی خانه ی خانم رُچ ایستاد. آن طرف خیابان ، یک دسته پیرزن جلوی یک در جمع شده بودند. از همان ابتدا از نگاهشان بدم آمد. روی هم رفته به نظر می رسید که خیلی به من علاقه پیدا کرده بودند. به دیوار خانه ی خانم رچ تکیه دادم در حالی که دست هایم در جیبم بود و داشتم با ناراحتی به آقای دولی بیچاره در قبر سردش در کوراگ فکر می کردم. حالا او دیگر هیچ وقت نمی توانست از این مسیر عبور کند. پر از احساسات شروع کردم به خواندن آوازی که پدر عاشق آن بود:
گرچه بی اعتناست به مونونیا
ومی لرزد از سرما در گور
برنخواهد گشت هیچ گاه به کینکورا
خانم رچ گفت:”طفل معصوم! چه صدای قشنگی داره! خدا خودش بهش رحم کنه”!
البته من خودم فکر کردم این طور گفت ، پس وقتی که پدر انگشتش را به نشان تهدید بر من بلند کرد و گفت:”هیس!” حسابی تعجب کردم. به نظر می رسید مناسبت آن آواز را با وضعمان درک نمی کرد ، لذا بلندتر به خواندنم ادامه دادم.
پدر با تشر گفت:”هیس، می گم خفه شو”. بعد در حالی که سعی می کرد محض خاطر خانم رچ لبخندی روی صورتش نقش ببندد ادامه داد:”دیگه تقریباً رسیدیم. باقی راهو خودم بَقَلِت می کنم”.
اگرچه مست بودم ولی هنوز شعورم سر جایش بود که بخواهم اجازه بدهم آن طور با خفت بقلم کند.
با خشونت تمام گفتم:”دست از سرم بردار. خودم می تونم را برم. فقط یه خوده سرم اذیتم می کنه. دلم می خواد استراحت کنم”.
در حالی که سعی می کرد مرا بلند کند با بی رحمی تمام گفت:”خونه تو تختت می تونی استراحت کنی”. از برافروختگی صورتش فهمیدم که خیلی عصبانی است.
با بدخلقی گفتم:”اَه! نمی خوام برم خونه. چرا دس از سرم برنمی داری”؟
به دلیلی دسته ی پیرزن ها آن طرف خیابان خیلی از این خوششان آمد. از خنده روده بر شدند. خشمی مزخرف شروع به گسترش در درونم کرد ، چرا که می دیدم آدم نمی تواند یک پیک مشروب بزند بدون این که تمام محله بیرون بریزد و تو را مضحکه ی عام و خاص کنند.
در حالی که مشتم را به طرفشان نشانه رفته بودم داد زدم:”دارین به کی می خندین؟ اگه نذارید رد بشم کاری می کنم که جای خنده گریه کنین”.
به نظر رسید که بیش تر خوششان آمد ؛ مردمی به بی ادبی آنها ندیده بودم.
گفتم:”(ج**ه) های عوضی ، برین گم شید”.
پدر دندان قروچه کنان گفت:”هیس، می گم خفه شو”! دیگر دست از تظاهر برداشت و با دستش مرا گرفت و روی زمین می کشاند و می برد. قهقهه ی پیرزن ها داشت دیوانه ام می کرد. می خواستم مقاومت کنم ولی پدر خیلی قوی بود. برای این که پیرزن ها را ببینم مجبور بودم سرم را برگردانم.
داد زدم:”مواظب رفتارتون باشین وگرنه برمی گردم و نشونتون می دم. بهتون یاد می دم که بعد از این بذارید آدمای محترم راحت از اینجا رد بشن. بهتره برید تو خونه هاتون صورت کثیفتونو بشورین”.
پدر هق هق کنان گفت:”این دیگه دَفه ی آخر بود. هزار سال دیگم زنده باشم دیگه غلط کنم”.
تا امروز نفهمیدم داشت از من دست بر می داشت یا مشروب. در حالی که پدر مرا روی زمین می کشید و به داخل خانه می برد بلند بلند سرود “بچه های وکسفورد” را می خواندم که خیلی مناسب حس وحال حماسی ام بود. کرولی که احساس خطر می کرد فلنگ را بست و رفت. پدر لباس هایم را از تنم بیرون آورد و مرا روی تخت گذاشت. نمی توانستم بخوابم چرا که همه چیز در سرم می چرخید. حالت نامطبوعی بود و دوباره بالا آوردم. پدر با دستمال خیسی آمد و من و تختم را تمیز کرد. تب داشتم و به پدر گوش می دادم که داشت چوب خرد می کرد تا آتش درست کند. بعد شنیدم داشت میز را می چید.
ناگهان در جلویی با ضربه ای باز شد و مادر که سونی در آغوشش بود مثل اجل معلّق وارد شد. آن بانوی آرام و با حجب و حیای همیشگی نبود بلکه از خشم می غرید. مثل روز روشن بود که همه ی ماجرا را از همسایه ها شنیده بود.
دیوانه وار فریاد زد:”میک دلانی ، چه بلایی سر پسرم اُوُردی”؟
پدر که این پا آن پا می کرد گفت:”ساکت شو زن! می خوای همه ی همسایه ها بشنفن”؟
مادر با یک خنده ی وحشتناک جواب داد:”هه، کیه که خبر نداشته باشه؟ همه ی همسایه ها می دونن چه طور مشروب تو حلق بچه ی بد بختت ریختی تا با اون حیوون کثیفی که همرات بود سرگرم بشین”.
پدر که از تفسیر همسایه ها از ماجرا حسابی عصبانی شده بود داد زد:”اما من که بهش مشروب ندادم. خودش موقعی که پشتم بهش بود اونو خورد. فکر می کنی من کی اَم”؟
مادر با اوقات تلخی گفت:”همه ی عالم وآدم می دونه تو کی هستی. خدا از سر تقصیراتت بگذره که هر چی در می آریم خرج کوفت و زهرمار می کنی. تازه بچه اَت هم طوری بار می آری که یه مست بی سر و پا بشه مث خودت”.
بعد به اتاق خواب آمد و کنار تخت زانو زد. وقتی که زخم بالای چشمم را دید شروع کرد به آه و ناله. در آشپزخانه هم سونی زارزار زد زیر گریه. لحظه ای بعد پدر که شب کلاهش را تا روی چشم هایش کشیده بود در چارچوب در ظاهر شد. قیافه اش داد می زد که در اوج درماندگی بود.
غرولند کنان گفت:”بعد از این همه بدبختی که امروز کشیدم اینه دستمزدم که بهم بُهتون بزنی مشروب زدم؟ تمام روز یه قطره هم لب تر نکردم. آخه چه جوری وقتی که همه شو اون سر کشید؟ باهاس واسه من دل بسوزونی که هم روزم خراب شد و هم مسخره ی تموم همسایه ها شدم”.
روز بعد وقتی که صبح پدر پا شد و آرام سبد غذا در دست به سر کار رفت ، مادر خودش را روی من که هنوز در تخت دراز کشیده بودم انداخت و حالا نبوس کی ببوس. انگار که همه ی این ها زیر سر من بود. قرار شد تا چشمم خوب نشده به مدرسه نروم و در خانه بمانم.
مادر که چشم هایش می درخشیدند گفت:”مرد کوچک و دلیرمن ! خواسّ خدا بود که تو اونجا بودی. تو فرشته ی نگهبان بابات بودی”.
————————–
پی نوشت:
[۱] Dominicans
[2] Blarney lane
[3] Curragh
[4] The Drunkard’s Progress
[5] Sunday’s Well
[6] Saul

نویسنده: فرانک اُکانر
مترجم: محمد رجب پور

منبع: http://1asgari.ir

جای دنج تمیز و پر نور

دیروقت‌ بود و همه‌ کافه‌ را ترک‌ کرده‌ بودند، جز پیرمرد که‌ در سایه‌ای‌ که‌برگ‌های‌ درخت‌ در زیرِ نورِ چراغ‌ برق‌ ساخته‌ بودند نشسته‌ بود. در طول‌ روزخیابان‌ خاک‌آلود بود ولی‌ در شب‌ شبنم‌ گرد و غبار را فرو می‌نشاند و پیرمرددوست‌ داشت‌ تا دیروقت‌ بنشیند، چون‌ گوشش‌ سنگین‌ بود و حالا در شب‌ که‌همه‌جا آرام‌ بود تفاوت‌ را حس‌ می‌کرد. دو پیش‌خدمت‌ِ کافه‌ می‌دانستند که‌ اوکمی‌ مست‌ است‌ و با این‌که‌ مشتری‌ خوبی‌ بود می‌دانستند که‌ اگر زیاد بنوشدپولی‌ نمی‌پردازد و می‌رود و برای‌ همین‌ مراقبش‌ بودند و نگاهش‌ می‌کردند.
یکی‌ از پیش‌خدمت‌ها گفت‌: هفته ی‌ پیش‌ می‌خواسته‌ خودش‌ را بُکشد.
ـ برای‌ چی‌؟
ـ ناامید شده‌ بوده‌.
ـ برای‌ چی‌؟
ـ برای‌ هیچی‌.
ـ تو از کجا می‌دانی‌ برای‌ هیچی‌ بوده‌؟
ـ خیلی‌ پول‌ دارد.
آن‌ها پشت‌ یک‌ میز، کنارِ دیوارِ دم‌ِ درِ کافه‌، نشسته‌ بودند و به‌ مهتابی‌ نگاه‌می‌کردند که‌ میزهایش‌ خالی‌ بود، به‌جز جایی‌ که‌ پیرمرد زیر سایه ی‌ برگ‌های‌درختی‌ که‌ به‌آرامی‌ در باد تکان‌ می‌خورد نشسته‌ بود. دختر و سربازی‌ ازخیابان‌ گذشتند. نورِ چراغ‌ِ برق‌ خیابان‌ روی‌ شماره ی‌ فلزی‌ یقه ی‌ سرباز درخشید.دختر کلاهی‌ به‌ سر نداشت‌ و در کنار او تند می‌رفت‌.
یکی‌ از پیش‌خدمت‌ها گفت‌: دژبان‌ او را بازداشت‌ می‌کند.
ـ مهم‌ نیست‌، چون‌ چیزی‌ را که‌ می‌خواسته‌ به‌دست‌ آورده‌.
ـ کاش‌ زودتر از این‌جا برود، چون‌ دژبان‌ها گیرش‌ می‌آورند. آن‌ها پنج‌دقیقه‌ پیش‌ از این‌جا گذشتند.
پیرمرد که‌ در سایه‌ نشسته‌ بود با لیوانش‌ به‌ پیش‌دستی‌ زد.
پیش‌خدمت‌ِ جوان‌ به‌طرفش‌ رفت‌: چه‌ می‌خواهی‌؟
پیرمرد نگاهش‌ کرد و گفت‌: یک‌ براندی‌ دیگر.
پیش‌خدمت‌ گفت‌: مست‌ می‌شوی‌.
پیرمرد نگاهش‌ کرد. پیش‌خدمت‌ رفت‌ و به‌ همکارش‌ گفت‌: مثل‌ این‌که‌می‌خواهد تمام‌ شب‌ این‌جا بماند. من‌ خوابم‌ می‌آید. هیچ‌وقت‌ زودتر ازساعت‌ سه‌ به‌ رخت‌خواب‌ نرفته‌ام‌. او باید هفته ی‌ پیش‌ خودش‌ را می‌کشت‌.
پیش‌خدمت‌ بُطری‌ براندی‌ و یک‌ پیش‌دستی‌ دیگر از پیش‌خان‌ توی‌ کافه‌برداشت‌ و با قدم‌های‌ بلند و سریع‌ به‌ طرف‌ میز پیرمرد رفت‌. پیش‌دستی‌ راروی‌ میزش‌ گذاشت‌ و لیوانش‌ را پُر کرد و به‌ مرد کر گفت‌: تو باید خودت‌ راهفته ی‌ پیش‌ می‌کُشتی‌.
پیرمرد با انگشت‌ اشاره‌ کرد و گفت‌: یه‌کمی‌ بیش‌تر.
پیش‌خدمت‌ لیوانش‌ را پُر کرد، آن‌قدر که‌ براندی‌ از لیوان‌ سرریز کرد و ازپیش‌دستی‌ روی‌ سینی‌ ریخت‌.
پیرمرد گفت‌: ممنون‌.
پیش‌خدمت‌ بطری‌ را برداشت‌ و رفت‌ پیش‌ همکارش‌ پشت‌ میز نشست‌ وگفت‌: الان‌ دیگر مست‌ است‌.
ـ هر شب‌ مست‌ می‌کند.
ـ برای‌ چی‌ می‌خواسته‌ خودش‌ را بکشد؟
ـ من‌ از کجا بدانم‌.
ـ چه‌طور می‌خواسته‌ خودش‌ این‌کار را بکند؟
ـ با یک‌ طناب‌ می‌خواسته‌ خودش‌ را دار بزند.
ـ کی‌ طناب‌ را بریده‌؟
ـ خواهرزاده‌اش‌.
ـ برای‌ چی‌؟
ـ برای‌ نجات‌ِ روحش‌.
ـ چه‌قدر پول‌ دارد؟
ـ خیلی‌ زیاد.
ـ الان‌ باید هشتاد سالش‌ باشد.
ـ بیش‌تر از این‌ها نشان‌ می‌دهد.
ـ کاش‌ می‌رفت‌ به‌ خانه‌اش‌. من‌ هیچ‌وقت‌ زودتر از ساعت‌ سه‌ نخوابیده‌ام‌.این‌هم‌ شد ساعت‌ خواب‌!
ـ او این‌جا می‌ماند برای‌ این‌که‌ از این‌کار لذت‌ می‌برد.
ـ او تنهاست‌، ولی‌ من‌ تنها نیستم‌. من‌ زن‌ دارم‌ که‌ الان‌ تو رخت‌خواب‌منتظرم‌ است‌.
ـ او هم‌ قبلاً زن‌ داشته‌.
ـ تو هم‌چو وضعی‌ زن‌ فایده‌ای‌ براش‌ ندارد.
ـ این‌طور نیست‌. شاید با یک‌ زن‌ وضعش‌ روبه‌راه‌ شود.
ـ خواهرزاده‌اش‌ ازش‌ مراقبت‌ می‌کند. تو گفتی‌ که‌ نجاتش‌ داده‌.
ـ بله‌.
ـ من‌ دلم‌ نمی‌خواهد این‌قدر پیر شوم‌. پیری‌ چیز مزخرفی‌ است‌.
ـ نه‌ برای‌ همه‌. این‌ پیرمرد تمیزی‌ است‌. بدون‌ این‌که‌ خودش‌ را کثیف‌ کندمی‌خورد، حتی‌ الان‌ که‌ مست‌ است‌. نگاهش‌ کن‌.
ـ دلم‌ نمی‌خواهد نگاهش‌ کنم‌. آرزو می‌کنم‌ به‌ خانه‌اش‌ برود. آدم‌هایی‌ که‌این‌جا کار می‌کنند برایش‌ هیچ‌ اهمیتی‌ ندارند.
پیرمرد از پشت‌ لیوانش‌ به‌ میدان‌ نگاهی‌ انداخت‌ و بعد رویش‌ را به‌ طرف‌پیش‌خدمت‌ها برگرداند و با اشاره‌ به‌ لیوانش‌ گفت‌: یک‌ براندی‌ دیگر.
پیش‌خدمتی‌ که‌ عجله‌ داشت‌ به‌ طرفش‌ رفت‌ و گفت‌: «تمامش‌ کن‌.» و مثل‌آدم‌ احمقی‌ که‌ موقع‌ حرف‌زدن‌ با خارجی‌ها و آدم‌های‌ مست‌ کلماتی‌ رامی‌اندازند، گفت‌: برای‌ امشب‌ دیگر کافی‌. الان‌ دیگر تعطیل‌.
پیرمرد گفت‌: یکی‌ دیگر.
ـ نه‌ تمام‌ شد.
پیش‌خدمت‌ با دستمال‌ اطراف‌ میز را خشک‌ کرد و سرش‌ را تکان‌ داد.پیرمرد بلند شد. آرام‌ پیش‌دستی‌ها را شمرد و کیف‌ چرمی‌اش‌ را از جیبش‌درآورد و حسابش‌ را پرداخت‌ و نیم‌سکه‌ای‌ نقره‌ هم‌ انعام‌ داد.
پیش‌خدمت‌ او را دید که‌ از خیابان‌ پایین‌ می‌رود؛ مردی‌ پیر که‌تلوتلوخوران‌ و باوقار راه‌ می‌رفت‌. پیش‌خدمتی‌ که‌ عجله‌ نداشت‌ پرسید: چرانگذاشتی‌ بماند و یک‌کمی‌ دیگر بنوشد؟
آن‌ها کرکره ی‌ پنجره‌ را کشیدند.
ـ هنوز که‌ دو و نیم‌ نشده‌.
ـ می‌خواهم‌ به‌ خانه‌ بروم‌ بخوابم‌.
ـ یک‌ساعت‌ دیر یا زود چه‌ توفیری‌ دارد؟
ـ برای‌ من‌ توفیر دارد.
ـ یک‌ساعت‌ هیچ‌ توفیری‌ ندارد.
ـ تو مثل‌ پیرمردها حرف‌ می‌زنی‌. او می‌تواند یک‌ بطری‌ بخرد و برود توی‌خانه‌اش‌ بخورد.
ـ اما مثل‌ این‌جا نمی‌شود.
ـ می‌دانم‌. پیش‌خدمتی‌ که‌ زن‌ داشت‌، حرفش‌ را تایید کرد. نمی‌خواست‌ چیز پرتی‌گفته‌ باشد، فقط‌ عجله‌ داشت‌.
ـ تو هیچ‌ نمی‌ترسی‌ زودتر از موعد به‌خانه‌ات‌ می‌روی‌؟
ـ دستم‌ می‌اندازی‌!
ـ فقط‌ می‌خواستم‌ شوخی‌ بکنم‌.
پیش‌خدمتی‌ که‌ عجله‌ داشت‌ کرکره‌ را پایین‌ کشید و بلند که‌ می‌شد، گفت‌:من‌ اعتماد دارم‌، همیشه‌ اعتماد داشته‌ام‌.
پیش‌خدمت‌ِ پیر گفت‌: تو جوانی‌ داری‌، جرات‌ داری‌ و یک‌ شغل‌ داری‌. توهمه‌چیز داری‌.
ـ و تو چی‌ کم‌ داری‌؟
ـ همه‌چیز، به‌جز کار.
ـ هر چیزی‌ که‌ من‌ دارم‌ تو هم‌ داری‌.
ـ نه‌، من‌ هیچ‌وقت‌ جرات‌ نداشته‌ام‌، جوان‌ هم‌ نیستم‌.
ـ بس‌ کن‌، این‌قدر چرند نگو، تمامش‌ کن‌.
پیش‌خدمت‌ِ پیر گفت‌: من‌ از آن‌ آدم‌هایی‌ هستم‌ که‌ دوست‌ دارند تا بوق‌سگ‌ تو کافه‌ بمانند، کنار آدم‌هایی‌ که‌ دوست‌ ندارند زود به‌ رخت‌خواب‌بروند، آن‌هایی‌ که‌ تو دل‌ شب‌ نور لازم‌ دارند.
ـ من‌ دلم‌ می‌خواهد به‌ خانه‌ام‌ بروم‌ و بخوابم‌.
پیش‌خدمت‌ پیر که‌ لباسش‌ را پوشیده‌ بود گفت‌: ما دو تا با هم‌ فرق‌ داریم‌.موضوع‌ فقط‌ سر جوانی‌ و این‌ حرف‌ها نیست‌، با این‌که‌ این‌ها چیزهای‌ زیبایی‌هستند. هر شب‌ دِل‌خورم‌ از این‌که‌ باید در را قفل‌ کنم‌، چون‌ فکر می‌کنم‌ شایدکسی‌ باشد که‌ به‌ کافه‌ احتیاج‌ داشته‌ باشد.
ـ ای‌ بابا، کافه‌های‌ زیادی‌ هست‌ که‌ تا صبح‌ باز باشند.
ـ تو نمی‌فهمی‌. این‌جا یک‌ کافه ی‌ تمیز و دنج‌ است‌ با نور کافی‌. روشنایی‌این‌جا محشر است‌، همین‌طور سایه‌روشن‌ برگ‌هایش‌.
پیش‌خدمت‌ جوان‌ گفت‌: شب‌ به‌خیر.
دیگری‌ گفت‌: «شب‌ به‌خیر.» و چراغ‌ها را خاموش‌ کرد و زیرلب‌ باخودش‌ گفت‌: «این‌جا نور هست‌، ولی‌ مهم‌ این‌ است‌ که‌ تمیز و دنج‌ باشد،موزیک‌ هم‌ نباشد اشکالی‌ ندارد. موزیک‌ را ولش‌. می‌توانی‌ باوقار کنارپیش‌خان‌ بایستی‌، چون‌ کار دیگری‌ این‌وقت‌ شب‌ وجود ندارد. پس‌ او از چه‌می‌ترسید؟ شاید هم‌ ترس‌ و وحشت‌ نبود، پوچی‌ بود، که‌ او به‌ خوبی‌می‌شناختش‌. همه‌اش‌ هیچ‌ و پوچ‌ بود و مردی‌ که‌ هیچ‌ بود. فقط‌ همین‌ بود وروشنایی‌ همه ی‌ آن‌ چیزی‌ بود که‌ او احتیاج‌ داشت‌ و همین‌طور پاکیزگی‌ و نظم‌.بعضی‌ها در آن‌ زندگی‌ می‌کنند و هیچ‌وقت‌ هم‌ احساسش‌ نمی‌کنند، ولی‌ اومی‌دانست‌ که‌ همه‌اش‌ هیچ‌ و پوچ‌ بود و هیچ‌ اندر هیچ‌. ای‌ هیچ‌ ما که‌ درهیچی‌، نام‌ تو هیچ‌ باد. هستی‌ تو هیچ‌ باد، اراده ی‌ تو هیچ‌ اندر هیچ‌ باد. همان‌گونه‌که‌ هیچ‌چیز هیچ‌ است‌. در این‌ هیچستان‌، هیچ‌ِ روزانه ی‌ ما را به‌ ما عطا کن‌ و هیچ‌ِما را هیچ‌ مگردان‌. و آن‌گونه‌ که‌ ما هیچ‌های‌ خود را هیچ‌ می‌کنیم‌ تو ما را درهیچستان‌ هیچ‌ مگردان‌ و از شر هیچی‌ در امان‌ نگه‌دار، و باز هیچ‌. درود برهیچ‌، همه‌ هیچ‌، هیچی‌ که‌ با توست‌.
لب‌خند زد و جلو باری‌ که‌ رویش‌ یک‌ دست‌گاه‌ قهوه‌جوش‌ِ بخاری‌ بودایستاد.
پیش‌خدمت‌ِ بار پرسید: چی‌ می‌خوری‌؟
ـ هیچ‌.
پیش‌خدمت‌ِ بار گفت‌: «این‌هم‌ یک‌ خُل‌ و چِل‌ دیگر.» و سرش‌ را برگرداند.
پیش‌خدمت‌ گفت‌: یک‌ فنجان‌ کوچک‌. پیش‌خدمت‌ بار برایش‌ ریخت‌.
پیش‌خدمت‌ گفت‌: نور ملایم‌ و مطبوعی‌ است‌، اما بار تمیز نیست‌.
پیش‌خدمت‌ِ بار نگاهش‌ کرد، ولی‌ جوابی‌ نداد. برای‌ حرف‌زدن‌ خیلی‌ دیربود.
پیش‌خدمت‌ بار گفت‌: یک‌ فنجان‌ کوچک‌ دیگر می‌خواهی‌؟
پیش‌خدمت‌ گفت‌: «نه‌ ممنون‌.» و بیرون‌ رفت‌. بارها و پیاله‌فروشی‌ها رادوست‌ نداشت‌. یک‌ کافه ی‌ تمیز و پُرنور چیز دیگری‌ بود. حالا دیگر بدون‌ هیچ‌فکری‌ به‌ خانه‌ و به‌ اتاقش‌ می‌رفت‌. در رخت‌خواب‌ دراز می‌کشید و بالاخره‌پیش‌ از آن‌که‌ هوا روشن‌ شود به‌ خواب‌ می‌رفت‌. بعد به‌ خودش‌ گفت‌: این‌هم‌یک‌جور بی‌خوابی‌ است‌، خیلی‌ها این‌طورند.

نویسنده: ارنست همینگوی
مترجم: بهناز عباسی
www.faryad.epage.ir

تصادف

بدبختی ما از وقتی شروع شد که صدیقه خانم همسایه دیواربه دیوارمان ماشین خرید با دستکش سفید و عینک سیاه پشت فرمان نشست. صبح که از خانه در‌آمدم دیدمش. تعارف کرد که سوار بشوم، بی اینکه سوار بشوم اشهدم را به پیش بینی حوادث آینده خواندم که از دو بعد از ظهر همان روز شروع شد. به خانه که‌ آمدم زنم بق کرده بود. جواب سوال‌هایم را کوتاه می‌داد. آره یا نه. همان زنی که هر وقت  بخانه می‌آمدم می‌گفت: «گوش کن، می‌خواهم گزارش‌امروز را بدهم، چه گوش کنی چه نکنی حرفهایم را می‌زنم، پس آبروی خودت را نبر وگوش کن» و اخبار را می‌داد که هر قدمی‌که برداشته بود حادثه ای آفریده بود و صدیقه خانم همچین کرده بود و همچون کرده بود.‌اما آن روز زنم رفتار یک آدم ماشینی را داشت. نهار را آورد که در سکوت خوردیم. برای اولین بار سیگاری روشن کرد و ناشیانه  به دهان گذاشت و گفت: «راست بشین می‌خواهم چیزی به عرض  آقا برسانم.» راست نشستم  و بند دلم پاره شد. گفت: «باید یک ماشین برایم بخری و خودت می‌دانی که خواهی خرید.» گفتم: «عزیزم چرا به تقلید هنرپیشه‌ها تو فیلم‌های دوبله حرف می‌زنی؟» گفت:»خودت را به کوچه‌ی علی چپ نزن، ماشین را کی می‌خری؟» گفتم: «جانم تو که رانندگی بلد نیستی…» گفت‌: «از صدیه خانم ته‌توی کار را در آورده‌ام. خرج تمرین رانندگی تا تصدیق بگیرم پانصد تومان است، آن را از اداره گدایت مساعده بگیر، اگر ماشین را قسطی بخریم صر فه ندارد، ‌اما اگر چکی بخریم سی و دو هزاز تومان است. دست دوم ارزان‌تر است ولی آن هم صرفه ندارد، می‌افتد برای روغن سوزی  وهی باید ببرم تعمیر گاه، تو هم که ماشاءالله یک قدم برای زنت  بر نمی‌داری. خودم دمبدم باید ببرم و گردنم را کج کنم و کلاه سرم بگذارند. ماشین نو بخر.»دوباره شد همان زن همیشگی. راستش همه عمرم از زن وراج و اشتهادار و زنی که صاحب دندان‌های سالم داشته باشد خوشم می‌آمد نادره را به همین علت گرفته بودم. البته وقتی من گرفتمش نادره بود، سر عقد به اصرار خودش اسمش را عوض کردیم و گذاشتیم نادیا. گفتم: «زن، می‌دانی که سی هزاز تومان به زبان ساده می‌آید، از کجا چنین پولی در بیاورم. تو که می‌دانی حقوق من فقط به خرجمان می‌رسد. یک شاهی پس انداز نداریم، با دو تا بچه کودکستانی و این همه  خرج ایاب و ذهاب…»
از زبانم در رفت، ‌اما دیگه کار از کار گذشته بود. زنم گفت: «بله، آقای عزیز، من هم برای همین خرج ایاب و ذهاب ماشین می‌خواهم.‌ترا صبح‌ها می‌برم اداره و ظهر‌ها بر می‌گردانم. بچه‌ها را می‌برم کودکستان… . کلی از خرجمان کم می‌شود.»
گفتم: «زن عقل از سرت پریده. یکی نان نداشت بخورد، اتاق برای پیاز خالی می‌کرد.» گفت: «اتاق که داشت اتاقش را گرو می‌گذاشت جانم، ما هم می‌توانیم خانه را گرو بگذاریم. آدم اگر تو این دنیا  فقط یک ماشین داشته باشد همه چیز دارد، ناسلامتی  در بانک کار گشایی هستی و راه چاه کار را هم بلدی.»
گفتم: «زن، تمام داروندار ما همین خانه است، تو که نمی‌دانی پدرم با چه آرزو بدلی این خانه را سرهم کرد؟ گروش که گذاشتیم پول از کجا در بیاوریم از گرو درش بیاوریم.»
گفت: «تا آن وقت خدا  کریم است …» آب دهانش را فرو داد و گفت‌: «ببین عزیزم از تو کاخ خواستم؟ سفر اروپا خواستم؟ تو حتی یک عروسی درست و حسابی  برایم نگرفتی. آرزوی لباس سفید و تور به دلم ماند.» فکری کرد و ادامه داد‌: «یادم است سرما خورده بودم گفتم برایم پالتو پوست بخرگفتی عزیزم کریسیدین د بخور.» و لب ورچید. برای آن که  به گریه نیفتد گفتم: «بگذار کمی‌استراحت به کنم. بعد فکرش را می‌کنم ببینم چه می‌شود کرد؟ شاید یک ماشین قسطی برایت خریدم…»
گفت: «قسطی، بی قسط، آن وقت می‌شویم بنده قسط، بنده مصرف که هستیم. بنده قسط هم می‌شویم.»
این حرفها حرف‌های خودش نبود، از سر صدیقه خانم هم زیاد بود، یعنی زیر سر زنم بلند شده بود… یعنی زنم خدای نکرده… زبانم لال…
گفت: «چرا رفتی توی فکر؟فکر خانه را هم نکن عزیزم. زرگنده هم شد جا، آن هم با این غروب‌های دلگیر خدا پدرم را زنده نگه دارد اما او که عمر نوح نمی‌کند. آخرش نخلستان‌های بهمنی نصیب من می‌شود. یک خانه‌ی حسابی در جاده پهلوی می‌خریم. فکرش را کرده‌ام، زعفرانیه یا پشت باغ فردوس.»
زنم تحفه اهواز بود. عید سال چهل با رفقا رفته بودیم اهواز. دیدنی‌های شهر را همان روز عید دیدم وشبش ماندیم معطل چه کنیم. دل به دریا زدیم و رفتیم سینما. یک برُ دختر مدرسه جلومان نشسته بودند، هی بر می‌گشتند وما را ورانداز می‌کردند و کرکر می‌خندیدند، غیر از نادره سال چهل و نادیای فعلی که اصلاًبر نگشت. ما فیلم را ندیدیم، نه ما و نه دختر مدرسه‌ها، بعد از سرود و اعلان پپسی  و تیغ خود‌تراش، داشتند سمت‌های از برنامه آینده را می‌دادند که ناگهان نمایش فیلم را قطع کردند. چراغ‌ها روشن شد وبعد از چند لحظه از نو سرود زدند واعلان… این جریان قطع فیلم  و هم چیز را از نو نمایش دادن سه بار تکرار شد. بار سوم نادره از جا پا شد و شعار داد. می‌گفت: «مسخره بازی در آورده اید، هیچ جای دنیا برای هیچ تازه واردی همه مقدمات فیلم ر از نو شروع نمی‌کنند.» صدایش شبیه  صدای یکی از گویندگان آشنای رادیو تهران بود یا ادای آن گوینده را در می‌آورد. دردسرتان ندهم ما هم شیر شدیم و با دختر مدرسه هورا کشیدیم و سوت بلبلی زدیم، سینما به هم ریخت، همه مان را بردند کلانتری. در کلانتری هم افسر کشیک و هم مرا خاطر خواه خود کرد. معلوم شد هر بار که فیلم از نو شروع می‌شده به خاطر گل روی کسی بوده از شهردار و فرماندار و ریاست شهربانی.
به زنم گفتم: «بهتر است کاغذی به پدر جانت بنویسی و بگویی علی الحساب…» که‌ترکید حالا گریه نکن کی بکن. برای آن که آرامش بکنم گفتم‌: «خوب‌امدیم و ماشین را خریدی، تو این خانه ی فسقلی بی گاراژ ماشین را کجا می‌گذاری؟»اشک‌هایش را پاک کرد . گفت: «می‌دانستم می‌خری، تو مرد خوبی هستی، فقط‌ترسویی؛فکر جای ماشین را هم کرده‌ام، یک زنجیر می‌خرم، ماشین را شب‌ها به تیر سمنتی چراغ برق جلو خانه می‌بندیم. تیر اول برای ماشین من، تیر دوم برای ماشین صدیقه خانم.»
سه هفته طول کشید تا تسلیم شدم، دیدم ناخوش می‌شود، از خورد و خوراک افتاده بود، پشت پنجره ی رو به کوچه ی اتاقمان می‌ایستاد وبا حسرت به اتومبیل صدیقه خانم نگاه می‌کرد و آه می‌کشید. از اداره پانصد تومان مساعده گرفتم و زنم  رفت تمرین رانندگی. به دستور والده یک کتاب مفاتیح الجنان خریدم و سر تا تهش را ورق زدم بلکه دعایی پیدا کنم برای خنگ شدن اشخاص در موقع تمرین یا رد شدنشان در‌امتحان رانندگی. معلوم است که همچین دعایی نه در مفاتیح الجنان و نه در هیچ کتاب دعای دیگری وجود نداشت. والده یادم داد که آهسته بخوانم صُم بُکم عُمی‌فهم لا یقعلون وبه زنم فوت کنم. صد بار بیشتر این کار را کردم. خود والده ختم قران بر داشت و بعلاوه نذر کرد که اگر این شیطانی که به اسم ماشین در جلد زنم رفته، دست از سرش بردارد، یک سفره ابوا لفضل بیندازد، ‌اما معلوم بود که این نوع شیطان را با هیچ طلسمی‌نمی‌شد از میدان بدر کرد، چرا که زنم در‌امتحان آئین نامه قبول شد. خودش می‌گفت که تمام سوال‌های تست را علامت درست گذاشتم، جناب سروان خوشش‌امد، به من گفت: «خانم شما تمام آفتاب جنوب را ذخیره کرده اید» آخر زنم سبزه ی تند بود. و بعد: «جناب سروان ازم پرسید، اگر برف باریده باشد و جاده یخ زده باشد ودر سرازیری‌ترمز کنید و نگیرد چه می‌کنید؟»جواب دادم: «آقای محترم در چنین هوایی ماشین نازنینم را از گاراژبیرون نمی‌آورم. جناب سروان دست گذاشت روی دلش و قا قاه خندید.»
در‌امتحان سنگ چین هم قبول شد. می‌گفت‌: «اکبر آقا صاحب فو لکس  واگن، فولکسی که با آن‌امتحان می‌دادم، سر پیچ را یک لکه جوهرچکانیده بود، به لکه جوهر که رسیدم پیچیدم وبا یک میلیمتر  فاصله از خط… . پنج تومان انعامش دادم.» داشتم کم کم به نذر و نیاز مادرم‌امیدوار می‌شدم چون که زنم در‌امتحان توقف ماشین میان میله‌ها سه بار رد شده بود. بار اول میله‌ها را درب و داغون کرده بود، بار دوم خوب تو‌امده بود‌اما نتوانسته بیرون بیاید. بار سوم با جناب سروان دعوایش شده بود، البته این جناب سروان غیر از جناب سروان «آفتاب جنوب «بود. جور واجور جناب سروان وجود داشت. . به جناب سروان ممتحن توقف ماشین میله‌ها، گفته بود: «کوتوله به علت قد کوتاهت کمپلس داری و مردم را بی‌جهت رد می‌کنی.»این جور معلومات را از رادیو تهران کسب کرده بود ه از صبح تاشب بغل گوشش باز بود. جناب سروان‌امتحان چهارمش را انداخته بود به دو هفته بعد. به حکم از این ستون به آن ستون فرج است از خوشحالی روی پا بند نبودم، ‌اما ‌امتحان چهارم قبول شد. نوبت رسید به ‌امتحان در شهر. شش بار رد شد. بار اول موقع حرکت علامت نداده بود، بار دوم آینه را نگاه نکرده بود، بار سوم‌ترمز دستی را نکشیده بود، بار چهارم از جناب سروان گول خورده بود و به دستور او یک قدمی‌چهار راه تو قف کرده بود، بار پنجم از یک ماشین سبقت گرفته بود با سرعت و انحراف بچپ. بار ششم هر چه کرده بود نتوانسته بود ماشین را روشن بکند. بار هفتم  لابد معجزه شده بود که قبول شد.
خانه را گرو گذاشتم وسی و پنج هزارتومان قرض گرفتم و قسط بندی کردیم که لابد تا ابد الابد ماهی پانصد تومان از حقوقم کسر کنند.» اگر در تمام دنیا یک اتومبیل دارید، انگار همه چیز دارید.» زنم  می‌گفت. روز اول صبح زود پا شد و کفش و کلاه کرد و عینک زد و دستکش سفید… بغل دستش نشستم و بچه‌ها  پشت سرش، دستور داد بایستند و تماشا بکنند و رو به اداره من راه افتاد. بس که بی خودی  در آینه روبرو نگاه کرد و به شوفر‌های تاکسی و اتوبوس و عابران پیاده، مخصو صاً به خانم‌های چادری متلک گفت و مسخره شان کرد، سر معده‌ام شروع کرد به سوزش تا به اداره برسم تمام دل و روده‌ام در هم شده بود و دل دردی گرفتم که نگو. ربع ساعت تاخیر داشتم و زخم معده هم تهدیدم می‌کرد. بعد از ظهر‌امده بود دنبالم. ناگزیر سوار شدم، قلبم شروع کرد به سرعت رفتن، انحراف بچپ را که از اول داشت. سر چهار راه خیابان اسلامبول دست چپش را در آورد که علامت بدهد، مردک لاتی مچ دستش را محکم گرفت، اول شبیه شوفر‌ها که نه، شبیه شاگرد شو فرها، به مردک لیچار گفت و شنید و بعد خواهش و تمنا  که دستم را ول کن و آخرش  افتاد به التماس و مردک گفت: «تو دیگر کار کجا هستی؟» چراغ سبز شد و راه ما باز شد‌اما مگر مردک دستش را ول می‌کرد؟ زنم دلداریم می‌داد  که خونسرد باشم از این اتفاقات در رانندگی می‌افتد. ماشین‌های پشت سر ما بوقی می‌زدند که نگو. انگار می‌خواهند بروند بمب اتم را از نو کشف بکنند و مردک دست زنم را ول نمی‌کرد و من دلم شور ساعتش را می‌زد که هر چند کار نمی‌کرد‌اما طلا بود.‌اما این که پیاده بشوم وبا مردک گلاویز  به شوم، لاوالله، چرا که ماشین‌ها از بغل گوشم مثل برق می‌گذشتن و من آدمی‌ هستم  که از ماشین‌های متوقف می‌ترسم، مبادا ناگهان راه بیفتند. چون وظیفه خود می‌دانست که حتماً مرا به اداره برساند و برگرداند و نمی‌شد این احساس وظیفه شناسی را از سرش بیندازم تمام اعضای بدن مرا خطر تهدید می‌کرد، به علاوه رگ غیرتم دائماً بایستی می‌جنبید و من یا نمی‌گذاشتم بجنبد  و یا حالش را نداشتم و از همه مهمتر این که کسر خرج داشتم آن قدر این د رو آن در زدم  تا توانستم مأموریتی برای خودم دست و پا کنم و رفتم دشت میشان.
*
نامه‌هایش همه پر بود ازوقایع رانندگیش، همه آنها را دارم و الان جلو رویم است.» عزیزم دیروز رفته بودم نادری لباس‌هایم را بگیرم. لباس‌هایم را داده‌ام رنگ بکنند، می‌دانم  که تا مدتی از لباس نو خبری نیست. از حقوق تو هم بابت تاخیر‌های ماه گذشته چهل و پنج تومان و سه ریال کسرکردند. خاک بر سر گدایشان بکنند. خوب گفته بودم که  رفته بودم نادری، بالای دیوار سفارت پارک کردم. نه جلوم ماشینی بود نه عقبم. لباس‌هایم حاضر نبود گفتم بروم سری به مغازهها بزنم. تو پاساژ یک بلوز‌های حراج می‌کردند… حال تل هم مد شده تل یک نیم دایره است از پارچه و پنبه. برای راننده‌ها خوب است. می‌گذارند روی موهایشان  و بنا براین موهایشان پریشان نمی‌شود.»
«… لباسم را گرفتم و بر گشتم یک کادیلاک دراز جلو  ماشین من پارک کرده بود یک فولکس مردنی هم عقبش. دل به دریا زدم و پشت فرمان نشستم. نمی‌دانم چه کردم که سپر  جلو من ازدست راست و صل شد به عقب کادیلاک از دست چپ  و سپر عقب من قفل شد در سپر جلو فو لکس. مگر می‌شد  ماشین را تکان داد. پا شدم ‌امدم بیرون . مدرسه‌ها تعطیل شده بود و پسر‌های نره غول  مدرسه‌های  آن حوالی ریخته بودند تو خیابان. هر کدامشان متلکی بارم می‌کرد. یکیشان گفت: «بانو دلکش یک دهن برایمان بخوان»
«… جلو اتومبیل یک آقای به قاعده را گرفتم. آقا هه پیاده شد وآمد کمک. گفته بدجوری سپر درسپر شده. دو تا لنگ به دوش را صدا کرد و آنها هم دو تا عمله گیر آوردند و با علی یا مدد چهار نفری فو لکس را از روی  زمین بلند کردند و با  فاصله  زیاد  از پژوی  من  روی  زمین  گذاشتند. نمی‌دانم  چطور  شد زیادی  عقب ‌امدم و زدم بفو لکس . ماشین که نیست مقواست. مچاله اش کردم. البته  کارتم را در آوردم  و رویش آدرسم  را نوشتم  و گذاشتم روی شیشه ی جلو  فو لکس… خدا کند صاحب  فو لکس سراغم نیاید…»
*
«… عزیزم، صاحب فولکس پیدایش نشد. صدیقه خانم می‌گوید باوش نشده  که آدرس درست داده باشی … چرا که هیچ احمقی  چنین  کاری نمی‌کند. پریروز هم دسته گلی به آب دادم‌اما به خیر  گذشت. از عباس آباد می‌آمدم دیدم همه ی ماشین‌ها که از  مقابل می‌آیند برایم چراغ می‌زنند، خیال کردم سلام و علیک می‌کنند. من هم به علامت جواب برف پاکن‌هایم را به راه انداختم. حالا نگو راه را بسته بود. سر چهار راه فهمیدم، حالا با چه زحمتی دور زدم و بر گشتم، تو که نمی‌دانی، رانندگی که نکرده ای. بس که دور را عظیم گرفتم، زدم به یک فولکس  که بیخودی تو جاده ایستاده بود. حالا نگو که این فولکس خاموش کرده بوده و اینکه من بهش زدم روشنش کرد،‌اما من که نمی‌دانستم دل تو دلم نبود. خسارتش را از کجا می‌آوردم  می‌دادم؟ بهر جهت سر چهار راه قصر که رسیدم چراغ قرمز بود. پهلوی صاحب فولکس ایستادم. آقاهه شیشه را پایین کشید . گفتم ای دل غافل الان است که خسارتش را از من بخواهد.‌اما آقاهه گفت خیلی متشکرم. شصتم خبر دار شد  که چه شده. مبادی آداب گفتم تمنا می‌کنم، ما راننده‌ها باید به همدیگر کمک بکنیم. وقتی به مقصد رسید می‌فهمد چه بلایی سرش آورده‌ام‌اما»فردا دیگر خیلی دیر شده»!
*
» راستی عزیزم، مجبور شدم در خانه کودتای مختصری بکنم، آن میزی که رویش شیشه بود و شیشه اش دمبدم می‌شکست وآن صندلی  راحتی تو وآن قالیچه دم دری را که اسقاط شده بود فروختم به ۳۶۰ تومان. می‌دانی یک روز یادم رفت‌ترمز دستی را جا بکنم  وبا‌ترمز دستی کشیده شده، رفتم ورامین پیش خاله تومنت سرت نمی‌گذارم، برای آن رفتم که جهت یابی و دست به فرمانم خوب بشود. لنت و یاتاقانم سوخت و ۳۵۰ تومان خرج روی دستم گذاشت.»
*
ماموریتم تمام شد و به تهران برگشتم می‌دانستم. خانه را مسجدی خواهم یافت. کودتاهای زنم خطرناک بود و حسی به نام حس جهت یابی اصلاً نداشت. برای اینکه حس جهت یابی پیدا بکند شخصاً خیلی زحمت کشیدم. اوایل رانندگیش یک نقشه تهران برایش از اداره کش رفتم، ‌اما از نقشه به هیچ وجه سر در نیاورد و فهمیدم که جهات اربعه را نمی‌شناسد. سعی کردم با آفتاب  و حرکت شمال را یادش بدهم. با دست‌های باز  رو به شمال ایستاندمش و گفتم حالا دست راستت به طرف مشرق  است و دست چپت به طرف مغرب، روبه رویت شمال  و پشت سرت جنوب، به همان‌ترتیبی که خودمان در کلاس ششم ابتدایی یاد گرفته بودیم. گفت عزیزم شب که آفتاب نیست  و به علاوه روزهای ابری  چه کنم؟ قضیه شب را با دب اکبر حل کردم،‌اما او از هیچ دبی سر در نمی‌آورد  نه اکبر نه اصغر ش، برایش توضیح دادم که قبله رو به جنوب است و بنابراین مساجد شمالی جنوبی ساخته می‌شود‌اما زنم به عمرش نماز نخوانده بود. توضیح دادم  که در کلیسا رو به شرق است‌اما در همه خیابان‌ها کلیسا نبود. عاقبت خواستم کنجکاویش را  تحریک کنم، نمی‌دانم کجا خوانده بودم یا شنیده بودم  که مورچه‌ها سوراخ‌ها و لانه هیشان را  رو به شمال می‌سازند. شاید هم از خودم در آورده بودم. از این یکی خیلی خوشش‌امد‌اما نه برای رانندگی اش همین طوری هر جا می‌رفتیم رد مورچه‌ها را می‌گرفت و می‌گفت رو به شمالنی روند چرا که لانه‌هایشان رو به شمال ساخته  شده. یک قطب نمای رزم آرا برایش خریدم بس که به آن ور رفت ازکار انداختش.
به خانه رسیدم. زن و بچه‌هایم از لاغری به عنکبوت و دوک مانند شده بودند. توضیحات زنم در باره خرابی‌های  ماشین آن قدر فنی شده بود که از سرم زیاد بود، مثلاً بلبرینگ که رفته بود در سگدست یا برعکس وسیم دلکو که پاره شده بود و دینام که برق نمی‌داد و صفحه کلاج که تاب برداشته بود و همین طور بگیر  و برو بالا. زنم بچه‌ها را به کودکستان می‌رساند بعد بر می‌گشت و یک شلوارآبی به سبک‌امریکایی پا می‌کرد و سطل پلاستیک قرمزی  که خریده بود را پر آب می‌کرد و گرد رختشویی اضافه می‌کرد و دستکش لاستیکی  دست می‌کرد و می‌افتاد به جان ماشین حالا نشوی کی بشوی؟ آوار هم می‌خواند. مهارتش از ماشین پا‌هاهم بیشتر شده بود. همچین اتومبیل را برق می‌انداخت که صورت خود را در آن می‌دیدی، یک رادیو هم برای اتومبیل خریده بود، ازفروش بادبزن برقی: «سر سیاه زمستان چه احتیاجی به بادبزن برقی داشتیم؟ و حالاکو تا تابستان؟»
با زنم حسابی دعوا کردم. حتی خواستم کتکش بزنم.‌اما همچین لاغر می‌نمود و چشمهایش دو دو می‌زد و پیراهن رنگ کرده اش چنان به تنش زار می‌زد که دلم سوخت. باز به فکر دست و پا کردن ماموریت جدید افتادم و خانه خوابیدم. زنم در پرستاریم سنگ تمام می‌گذاشت. والده صبح‌ها از پا قاپق می‌کوفت و می‌آمد و برایم آش می‌پخت و شب‌ها زنم می‌برد می‌رساندش  و وقتی می‌آمد با کلید ماشین بازی می‌کرد و توضیح می‌داد که ازکدام راه‌ها رفته و از کدام ماشین‌ها جلو زده و چه متلک‌ها شنیده. یک شب دیر کرد. چنان دلم به شور افتاده بود که نگو. ساعت نه تلفن زنگ زد. صدای زنم از آن طرف سیم وحشت زده به گوش می‌رسید که دلم سوخت: «عزیزم نترس، هیچ طوری نشده، ‌اما تصادف کردم.»
– تصادف؟
– بله
– با کی؟
– با یک افسر راهنمایی
– افسر راهنمایی؟ خدایا! دنیا پیش چشمم سیاه شد، ار تمام دنیا آدم  با افسر راهنمای رانندگی تصادف کند مگر می‌شود ار پس این‌ها در‌امد؟
– نه با خودش باموتورسیکلتش. هرچه پول تو خانه است بردار با تصدیقم… تصدیقم تو قوطی چرخ خیاطی است، بیار کلانتری، کلانتری توپخانه، طرف حرف از سه هزاز تومان می‌زند.
مثل داش‌ها لباس پوشیدم، کروات قرمز زدم و کت جیر پوشیدم و کلاهم را کج گذاشتم و وارد کلانتری شدم. درجه تبم ۳۹ بود، ‌اما زنم می‌گفت ورودت به صحنه عالی بود عزیزم. گفتم: «آقایان مگر زنم چه کرده ؟قتل عمد کرده؟»
زنم گوشه ای روی نیمکت نشسته بود و همچین‌ترسیده  و رمیده و بد بخت به نظر می‌آمد که دلم آتش گرفت. به دیدن من براق شد و پا شد و گفت‌: «به خدا اصلاً تقصیر من نبود، پاسبان توی گزارشش نوشته. مادرت را که رساندم، برگشتن، جلو وزارت بهداری مجبور به توقف شدم، راه بندان بود چرا که آقای برژنف با همراهانش رفته بودند شیر و خورشید سرخ. این آقای استوار( به درجه‌های مرد نگاه کردم، سروان بود)اسکورت آقای برژنف بوده باید دنبال ایشان می‌رفته. چرا باید موتور خرسانه اش را وسط خیابان پارک بکند؟وقتی عبور آزاد شد یک بارکش شهری پیچید جلوم ومن هم کشیدم بدست چپ و خوردم به موتور آقا… اگر بدانی مردم چه بلایی سرم آوردند نزدیک بود تکه تکه‌ام  بکنند. بادمجان دور قاب چین‌هایی را که خودشان آورده بودند برای برژنف دست بزنند و هورا بکشند… . هی می‌گفتند بانو دلکش حرف خوبشان بود، آن قدر حرف‌های بد به هم زدند» و زد به گریه.
جناب سروان گفت: «ما هستیم و موتور مان، صاحب اصلی خیابان‌ها هم ما هستیم هر جا دلمان خواست پارک می‌کنیم و… خانم بی تصدیق رانندگی می‌کرده… . جرمش…»
حرف سروان را قطع کردم و تصدیق زنم را از جیبم در آوردم  و جلو چشم سروان گرفتم، تصدیق را قاپید و من‌ترسیدم با او گلاویز به شوم. اصلاًاز رانندگی و افسر راهنمایی می‌ترسم. دست خودم که نیست. زنم گفت: «مرحبا به غیرتت، تصدیقم را که با خون دل گرته بودم از دست دادی.» و زد به گریه. افسری جلو‌امد که گزارش پاسبان دستش بود، گفت: «صلح کنید وآقا، شما آنچه را که شکسته و خرد شده بخرید و بدهید به جناب سروان و جناب سروان هم تصدیق خانم را پس بدهد.»
قبول کردیم. زنم پشت فرمان نشست، دستش می‌لرزید، من بغل دستش نشستم و جناب سروان هم پشت سر مان و تمام مغازه‌های یدک فروشی خیابان چراغ برق را زیر پا گذاشتیم تا توانستیم طلق جلو موتور چراغ جلو و دسته ی نو گیر بیاوریم و تمام وقت زنم جناب سروان را  نصیحت می‌کرد که چرا آن قدر به فکر ظاهر قضیه و نونواری ماشین و براقی آن است. می‌گفت: «عمده آن چیزی است که در سر آدم است از
عقل و شعور، این شق ورقی به چه درد می‌خورد.» حتی می‌گفت: «خاصیت ملل عقب افتاده این است که افسر‌ها یراق وزرق وبرق دارند وزن‌ها هم منحصراً به وضعشان می‌رسند و واکسی وتاکسی وآرایشگاه و مشروب فروشی تو این کشور‌ها خیلی بیشتر از کتاب فروشی‌هاست…»لالایی خوبی بوداما حرف حرف زنم نبود… یعنی زنم… .
پلاک علامت کارخانه را نتوانستیم پیدا به کنیم. موکول شد به صبح روز بعد. صبح تبم بریده  بود و با زنم وجناب سروان رفتیم وتمام اوراق چی‌های خیابان‌امیرکبیر را زیر پا گذاشتیم و پلاک پیدا نشد. جناب سروان می‌گفت تا پلاک را پیدا نکنیم تصدیق زنم را نمی‌دهد و زنم قسم خورد که می‌رودپیش تیمسار . گفت: «طبق گزارش پاسبان شما می‌بایستی دنبال آقای برژنف می‌رفتید…»رنگ جناب سروان پرید، تصدیقش را پس داد. دویست تومان خرجمان شده بود، اگر زودتر این تهدید را کرده بود و اگر از اول رفته بود پیش تیمسار، این دویست تومان هم از کیسه مان نرفته بود. از پا ننشستم تا باز ماموریت گرفتم واین بار رفتم بندر شاه. نامه‌های زنم مختصر و غیر مفید بود، نه از اتومبیل حرف می‌زد نه کودتای تازه ای در خانه کرده بود. کم کم‌امیدوار شدم عشق ماشین از سرش افتاده است وزندگی مان به روال سابق خواهد افتاد. کاغذ‌های پر آب و تابی برایش نوشتم. از آن شب کلانتری تو اهواز نام بردم و این که یک شبه من را عاشق خودکرده بود و از صبح آن روز که در بلوار کنار راه آهن قدم می‌زدیم  وزنم می‌گفت: «رنگ مورد علاقه‌ام آبی است و کتاب مورد علاقه‌ام»زیر سایه ی درختان  زیزفون» است و این که بعد‌ها کتاب مورد علاقه اش پر شد و اینکه روز عقد کنان لباس آبی پوشیده بود و فوراً بله را گفت و آخوند را معطل نکرد که سه بار خطبه بخواند. کم کم در نامه‌هایم به فکر بچه ی سومی‌افتادم و حتی قدم بالاترگذاشتم  و ازفروش اتومبیل حرف زدم . گفتم با این وصف چند تا قسط جلو خواهیم بود. زنم ناگهان سکوت کرد. تلگراف جواب قبول زدم. جواب‌ آمد که: «سلامتیم، نادیا» و باز سکوت.
مرخصی گرفتم و به تهران ‌آمدم. سر سه راه ضرابخانه یک ماشین سخت تصادف کرده را به نمایش گذارده بودند. ماشین خرد خرد شده بود، با وجود این شناختمش.»پژوی  «زنم بود لابد تا حالا زنم مرده بود، بله، کسی که اتومبیلش به این روز می‌افتد لابد یک جای سالم در بدنش نیست. از راننده ماشین کرایه پرسیدم از کی تا حالا این پژو این جا است؟ گفت: یک ماهی می‌شود. پرسیدم: «نمی‌دانید چه بر سر راننده اش‌امده؟ «نمی‌دانست. تا به خانه رسیدم نصف عمر شدم. در زدم. زنم در را بازکرد. سر تا پا سیاه پوشیده بود و تور سیاه هم روی سرش انداخته بود. پرسیدم ‌: «کی مرده؟ والده؟ بچه‌ها؟» گفت: «نترس هیچ کس نمرده» پرسیدم: «چرا سیاه پوشیده ای؟» از سر سیری گفت‌: «تصادف سختی کردم. از فرعی می‌آمدم به اصلی، زدم به یک جناب سرهنگ.» صدایش صدای خودش بود و ادای هیچکس را در نمی‌آورد. نه گویندگان رادیو تهران  ونه ادای هنرپیشگان فیلم‌های دوبله را. گفتم: «با این حال نفهمیدم چرا لباس عزا تن کرده‎ای.» گفت: «یک ماه است که جناب سرهنگ مریض خانه خوابیده. بیچاره از سر تا پایش باند پیچی شده. هر روز می‌روم بیمارستان ارتش رضایت بگیرم. تازه یک چشمش را باز کرده اند. همین الان از بیمارستان‌امدم. به سرهنگ گفته‌ام  بیوه زنم  و شوهرم تازه مرده و به همین علت لباس سیاه پوشیده‌ام وتور سیاه انداخته‌ام تا دلش بسوزد. و رضایت بدهد و گرنه خدا عالم است چند هزاز تومان باید خسارت بدهیم.» رفتیم تو اتاق. پرسیدم: «بچه‌ها کجا هستند؟ «گفت: «خانه صدیقه خانم هستند.» و راست می‌گفت، رفت آوردشان.
فردا صبح باز زنم لباس سیاه پوشید و تور سیاه انداخت و به سراغ جناب سرهنگ به بیمارستان ارتش رفت. به بچه‌ها سپرد که تا چشمشان به جناب سرهنگ افتاد گریه و زاری به کنند ‌اما ابداً و اصلا حرفی نزنند. مرخصی من تمام می‌شد و از قراری که زنم می‌گفت حال جناب سرهنگ رو به بهبودی بود و حالا هر دو چشمش را باز کرده بودند و با پاهای خودش رفته بود توالت  و زنم بسیار خوشحال بود. شب آخر مرخصی‌ام بود. خواستم از نو موضوع بچه سومی‌را مطرح کنم  که زنم براق شد گفت: «راست بنشین. می‌خواهم مساله ای را به عرض آقا برسانم.» بند دلم پاره شد. واقعاً خرید یک ماشین  دیگر از من ساخته نبود. گفت: «می‌دانی جانم،  من ضد دوام و بقای  زندگی زناشویی هستم، ازدواج از اداهای  بورژوازی است.»
این حرف‌ها حرف زنم نبود. حرف جناب سرهنگ هم نمی‌توانست باشد. حرف صدیقه خانم هم مطلقا نبود. حرف کسی بود که از مصرف و قسط و ملل عقب افتاده و تاکسی  واکسی وزرق و برق افسرها و زن‌ها ااطلاع داشت. دل به دریا زدم و گفتم: «خیال داری از من طلاق بگیری؟ «لبخندی زد و گفت: «بله، خوب فهمیدی و خودت می‌دانی که طلاقم خواهی داد. پس آبروی خودت  را نبرو  زودتر دست به کار شو.» ادامه دادم: «می‌خواهی زن مردی بشوی که از بورژوازی حرف زده… ؟»
گفت: «نه، اهل از دواج و این حرف‌ها نیست.»
پرسیدم: «خیلی و قت است که با او آشنایی؟» و خون خونم را می‌خورد.
گفت: «نه، فقط چند بار خانه صدیقه خانم دیدمش.»
پرسیدم: «پس طلاق می‌خواهی چه بکنی؟ از من می‌گذرد ولی بچه‌ها بدبخت می‌شوند.»
گفت: «این دیگر به خودم مربوط است.»
دعوایمان شد و سر سفره حسابی زنم را کتک زدم و بچه‌ها ین دو طفل معصوم گریه می‌کردند. آن قدر گفت و نوشت تا  از خیر ماموریت گذشتم و باز به تهران‌امدم و طلاقش دادم. چهار ماه  و ده روز بعد زنم با لباس سفید و تور سفید با جناب سرهنگ عروسی کرد بچه‌ها نصیب والده شدند و من ماندم و کله خشک خودم با قسط‌های ماشین پژو و جناب سرهنگ هم ادعای  خسارتی نکرد.

نویسنده: سیمین دانشور
منبع: links.p30download.com

ارنست همینگوی Ernest Hemingway نویسنده رئالیست و بزرگترین رمان نویس آمریکایی در ۲۱ جولای ۱۸۹۹ در «اوک پارک » (حومه شیکاگو ) از توابع ایالات « ایلی نویز » به دنیا آمد و در دوم جولای ۱۹۶۱ در «Ketchum» واقع در ایالت «آیداهو » هنگامی که تفنگ شکاری خود را پاک می کرد اشتباهاً هدف گلوله خود قرار گرفت و با مرگ او درخشان ترین چهره ی ادبیات قرن بیستم آمریکا ناپدید گردید.(البته در بعضی مقالات علت را خودکشی و در دوم ژوئیه سال ۱۹۶۱ میلادی با تفنگ مورد علاقه اش ذکر کرده اند)
پدرش دکتر «کلارنس همینگوی» مردی سرشناس و قابل احترام بود و علاوه بر پزشکی به شکار و ماهیگیری نیز علاقه داشت. دکتر کلارنس همسری داشت پرهیزگار و با ایمان که انجیل می خواند و با اهل کلیسا محشور بود و از او صاحب شش فرزند بود. دومین فرزند این پزشک «ارنست» نامیده می شد. چون پدر و مادرش با هم توافق و تجانس اخلاقی نداشتند ، ارنست از این حیث دچار زحمت و اِشکال بود. مادر به فرزند خود توصیه می کرد که سرود مذهبی یاد بگیرد، اما پدرش چوب و تور ماهیگیری به او می داد که تمرین ماهیگیری کند. در ده سالگی پدرش او را با تفنگ و شکار آشنا ساخت. در دبستان همینگوی احساس کرد که ذهنش برای ادبیات مستعد است و شروع به نوشتن مقالات ادبی، داستان و روزنامه ای که خود شاگردان اداره می کردند، نمود. رفقای وی سبک انشای روان او را می ستودند؛ با وجود این عملاً علاقه و محبتی به او نشان نمی دادند، گویی در نظر آنها برتری و امتیاز گناهی نابخشودنی بود.
 ارنست به ورزش خیلی علاقه نشان می داد و به قدری در این کار بی باک بود که یکبار دماغش شکست و بار دیگر چشمش آسیب دید! تنفر از خانواده و دبستان هم موجب شد که وی هر دو را ترک گوید. او دوبار گریخت، بار دوم غیبت او چندین ماه طول کشید؛ می گفتند او در به در شده و به شداید و سختی های زندگی تن در داده و تجربیاتی اندوخته است. او گاهی در مزرعه کارگری می کرد، زمانی به ظرف شویی در رستوران ها می پرداخت و مدتی نیز به طور پنهانی به وسیله قطارهای حامل کالای تجارتی از نقطه ای به نقطه ی دیگر سفر می کرد.بالاخره وی تحصیلات متوسطه ی خود را در مدرسه عالی اوک پارک به اتمام رسانید. او با خانواده ی خود تعطیلات تابستانی را در میان جنگلی نزدیک میشیگان که به نزهت و خرمی معروف است، می گذرانید. در آنجا ارنست کوچک لذت شکار و ماهیگیری را دریافت. در سومین سالگرد تولدش، پدرش برای نخستین بار او را به ماهیگیری برد. این گردش، فوق العاده از کار درآمد. اما تابستان هایی که در میشیگان سپری می کردند، به همینگوی چیزی بیش از عشق مادام العمر به مزارع و جویبارها داد. او از میان خاطرات این ایام، محل ها و شخصیت های بعضی از بهترین داستان هایش را بیرون می کشید. همینگوی مناظر آن جنگل ها را در داستان های اولیه خود که در پاریس منتشر می نمود منعکس ساخته است.
این نویسنده نیز مانند بسیاری از معاصران خود تحصیلاتی عالی و دانشگاهی نداشت. وقتی در سال ۱۹۱۷ آمریکا هم درگیر جنگ جهانی بزرگ شد، همینگوی با سری پر شور خود را سرباز داوطلب معرفی نمود ولی به خاطر معیوب بودن چشم، ورقه معافی به دستش دادند. در همان اوان با مدیر روزنامه «کانزاس سیتی استار» که در «میدل وست» منتشر می شد آشنا شد و مدت دو ماه رپورتاژهایی برای روزنامه مزبور تهیه می کرد. بعدها نیز رانندگی آمبولانس صلیب سرخ را به عهده گرفت و به جبهه جنگ ایتالیا رهسپار گردید. در زمان جنگ، یک روز که با آمبولانس خود به کمک مجروحین می شتافت زخمی شد، جراحتش وخیم و خطرناک بود و بر اثر آن به وی مدال جنگی ایتالیا دادند و همچنین از دولت متبوع خود مدال نقره ای دریافت داشت. اثر زخم و جراحات این جنگ بعدها در ساق پایش تا مدتها باقی ماند. همینگوی به «شیگاگو» برگشت و با نویسندگان بزرگی مانند «شروود آندرسون»و همچنین «جان دوس پاسوس» آشنا شد. در این موقع دختر جوان و روزنامه نویسی به نام «هدلی ریچاردسون» علاقه و توجهش را به خود جلب کرد و در نتیجه با هم ازدواج کردند. در سپتامبر ۱۹۲۱ زن و شوهر جوان به صورت دو خبرنگار عازم میدان جنگ یونان و ترکیه شدند. با وجودی که همینگوی از جنگ سابق خاطرات تلخی داشت و دوبار هم زخمی شده بود، میدان جدید نبرد را با آغوش باز استقبال کرد. جنگ ترک و یونان نیز به نفع ترک ها و «کمال آتاتورک» پایان یافت و همینگوی از آنجا به پاریس رفت. در پاریس برحسب توصیه «آندرسون» با «گرترود استن» نویسنده آمریکایی که در فرانسه موطن اختیار نموده بود، آشنا شد و در مکتب ادبی او به پرورش استعداد نویسندگی خود پرداخت و شروع به نوشتن سرگذشت های کوچک و ساده ای کرد. گرترود استن مردی چاق، جدی و بی گذشت بود با این وصف بین او و همینگوی خیلی زودی علایق و روابطی برقرار گردید و هر دو از معاشرت همدیگر لذت می بردند. همینگوی در پاریس علاوه بر گرترود استن با «پیکاسو» و «سزان» نیز آشنایی یافت. آنها از خواندن نوشته های سلیس، روشن، بی ابهام و در عین حال عامیانه و ساده ی همینگوی که مانند آب صاف و زلال بود استفاده می بردند. نخستین آثار و داستانهای همینگوی سر و صدای زیادی ایجاد کرده بود. آن موقع هدلی همسر همینگوی باردار بود و چون از این طرز شهرت خوشش نمی آمد، روزی با اطلاع شوهرش پاریس را به قصد شیکاگو ترک کرد تا کودکش در دیار خودش متولد شد. در مدتی که هدلی در آمریکا وضع حمل کرد و به پاریس بازگشت، همینگوی چند سرگذشت و نوول تازه به وجود آورد. این نوول ها و داستان ها مانند میخ محکم و سخت بود.
یکی از آنها موسوم به «پنجاه هزار دلار» بود که در آن ماجرای زندگی مرد ورزشکار و مشت زنی تصویر گردیده بود. اسم نوول دیگر وی، «هفته نامه آتلانتیک» بود که پس از داستان قبلی به وجود آمده و به چاپ رسیده بود و مجله ی پرتیراژی آن را به صورت پاورقی منتشر ساخت. هر کس نوول اخیر را می خواند به چیره دستی و مهارت همینگوی در ادبیات و روان نویسی او پی می برد . خوشبختانه همین نوول بیست صفحه ای اسم نویسنده را بر سر زبان ها انداخت و مشهورش ساخت. انتشار نوول «هفته نامه آتلانتیک» سبب شد که خیلی از روزنامه ها و مجلات از او تقاضای داستان و پاورقی جدید نمایند. وقتی که آنها خواستند با وی قرار داد ببندند، وی رد کرد. نه اینکه از پول و اجرت نویسندگی بدش می آمد ، بلکه اصلاً او فکر نمی کرد که باید آثار قلمی را فروخت. زیرا می گفت: «نویسنده آزاد و سرخود بودن، ارزشش برای من بیش از اینهاست، آنچه آرزوی من است خوب چیز نوشتن است…. با قناعت زندگی می کنم و در عوض هر چه دلم بخواهد چیز می نویسم.» همینگوی در موقع توقفش در پاریس به قدری در غذا قانع بود که یک ظرف سیب زمینی پخته برای هر وعده غذای او فقط پنج فرانک تمام می شد! وی در آثارش فقط از افکار و عقیده خود پیروی می نمود و می دانست اگر بنا شود پای دستمزد به میان آید باید از سلیقه ی شخصی عدول کرد. قطعات گوناگون شعر او در سال ۱۹۲۳ در مجله «شاعری Poetry» چاپ شد و در همین سال همینگوی در شهر «دیژون» فرانسه کتاب کوچکی به نام «سه سرگذشت و ده قطعه شعر» نوشت و به چاپ رسانید.
در سال ۱۹۲۴ کتاب «در زمان ما» را در پاریس انتشار داد که بار دیگر با ملحقات و اضافاتی آن را در آمریکا به چاپ رسانید و نوول های کوتاه و ساده ای را در بین فصول کتاب سابق جای داد. در سال ۱۹۲۷ وی کتاب «مردان بدون زنان» را منتشر کرد. انتشار این کتاب همینگوی را تا مقام یک نویسنده استاد بالا برد و وی را مظهر مکتب خاص داستان نویسی مترقی قرار داد. در همین سال (۱۹۲۷) هدلی – همسرش – با وجودی که با عشق قدم به میدان زناشوئی گذشته بود پیوند و علاقه خود را از او گسست.همینگوی در این باب گفته بود: «هرکس در زنان بزرگواری و وفا بجوید، احمق است.» نویسنده جوان علیرغم این بی وفایی، به زودی با زن دیگری به نام «پولین» پیمان زناشویی بست. پولین، زنی زیبا و دوست داشتنی بود و ریاست گروه نویسندگان روزنامه «وگ» را به عهده داشت. آثار و نوشته های همینگوی با آنکه به حد اعلای شهرت می رسید با پیروزی مالی توام نبود، ولی وقتی کتاب «بیوگرافی نویسندگان آمریکایی مقیم پاریس» را انتشار داد درهای موفقیت به رویش گشوده شد. این نخستین بار بود که همینگوی می فهمید موفقیت در نویسندگی چه طعمی دارد. همه کسانی – اعم از آمریکایی، انگلیسی و فرانسوی – که این کتاب را خوانده اند، توانایی و قدرت قلم او را ستوده اند و عقیده دارند که در آن تازگی و ابتکار وجود دارد. به دنبال انتشار این کتاب، کتاب دیگری موسوم به «آدم کشها» به منزله ی شاهکاری به عشاق علم و ادب عرضه گردید. در سال ۱۹۲۸ وی اروپا را به قصد اقامت در سواحل اقیانوس ترک کرد. شهر «کی وست» فلوریدا مقدمش را گرامی شمرد. مردم او را با شکم گوشتالو و برآمده و ریش انبوه و یک لقب پاپا در آن شهر دیدند.
ثمره نخستین ازدواج همینگوی پسری بود به نام «جان». «پولین» زن دومش نیز دو پسر برای او آورد، یکی «پاتریک» در سال ۱۹۲۹ و دیگری «گرگوری» در سال ۱۹۳۲.در ۱۹۲۹ وی کتاب «وداع با اسلحه» را منتشر کرد که در آن به جنگهای ایتالیا اشاره نموده است. همینگوی در سال ۱۹۳۲ کتاب «مرگ در بعدازظهر» را انتشار داد. این کتاب از آن نظر که نویسنده حالات و جزئیات مربوط به مرگ را با قلمی سحّـار و سبکی بسیار بدیع تشریح می کند در ادبیات آمریکا و در میان آثار خود او اهمیت فراوان دارد. در سال ۱۹۳۳ وی کتاب «برنده سهمی ندارد» را به رشته تحریر کشید. همینگوی شکارچی بسیار ماهری بود و اغلب برای شکار شیرو حیوانات خطرناک دیگر به سرزمین آفریقا سفر می کرد و تاثراتی را که در این شکارها پیدا کرده بود در کتاب «تپه های سبز آفریقا» منعکس نموده است. وی این کتاب را در سال ۱۹۳۶ منتشر کرد. در همین سال کتاب های «زندگی اهالی پاریس» و «کشتن برای اجتناب از کشته شدن» را نگاشت. درسال ۱۹۴۰ همسر دومش نیز با او قطع علاقه کرد. همینگوی در اواخر همین سال با خانمی رمان نویس به نام «مارتاژلورن» برای سومین دفعه ازدواج کرد. این دو نفر پس از عروسی به «چین» سفر کردند و مدتی هم در «کوبا» به سر بردند.
در سال ۱۹۳۷ وی کتاب «داشتن و نداشتن» را منتشر کرد که شهرتش افزوده گردید.در سال ۱۹۳۸ همینگوی مجموعه داستان های «ستون پنجم» را منتشر نمود. پس از آغاز جنگ های داخلی اسپانیا، وی با عده ای از روشنفکران آمریکا برآن شدند که با جمهوری طلبان اسپانیا همراهی نمایند. همینگوی پس از آن که دوبار در مراحل مختلف جنگ اسپانیا شرکت کرد در «کی وست» فلوریدا ساکن شد و به نوشتن آثار پرارزشی مانند ماجرای «هاری مورگان قاچاقچی» پرداخت. این کتاب خصیصه ی دیگری از ارنست همینگوی را که همان وجدان اجتماعی او است به خوبی آشکار می سازد، چنانکه همین خصیصه در یکی دیگر از شاهکارهای او به نام «ناقوس مرگ که را می زنند؟» اثری که اشتباهاً تحت عنوان «زنگها برای که به صدا در می آیند» ترجمه شده است، به نحو بسیار بارزتری تجلی کرد. کتاب اخیر راجع به جنگ های داخلی اسپانیا است که در سال ۱۹۴۰ منتشر شد و قهرمانش مردی به نام «روبرت جردن» یا خود همینگوی است. همینگوی در دوران جنگ دوم بین المللی رابط ارتش در انگلستان و فرانسه بود و مدتی به جز مقالاتی چند، چیزی منتشر نمی کرد، تا جایی که همشهریانش گمان می کردند که استعداد و قدرت نویسندگی هنرمند محبوبشان رو به زوال رفته است. پس از جنگ در هتل «ویز» اقامت کرد و شروع به نوشتن کتابی درباره دومین جنگ نمود ولی در اثر درد چشم آن را نیمه تمام گذاشت و در عوض به شکار پرداخت. او بعدها رمان کوتاهی که در آن شرح آخرین عشق خود را که مربوط به زن جوانی بود که به یک سرهنگ ترش و تلخ و ناراحت تعلق داشت، نوشت. «ماری ولش» چهارمین زن و یا آخرین همسر او نیز برای روزنامه ها مقاله می نوشت. همینگوی با این زن در «هاوانا» در منزلی به نام «فری ویژی» زندگی می کرد. او کوبا را دوست داشت و از سکوت و آرامش محیط آن جا لذت می برد. در «هاوانا» خیلی از اشخاص به دیدن او رفتند که در بین آنها ستارگان هالیوود و رجال درجه اول اسپانیا نیز بودند و نویسنده بزرگ با ریش سفید و قیافه مقدس از آنها پذیرایی می کرد. در سال ۱۹۵۰ رمان جدیدی از این نویسنده به نام «آن طرف رودخانه در میان درختان» منتشر شد. این کتاب داستان عشق بی تناسب یک افسر پنجاه ساله ی آمریکایی نسبت به یک دختر نوزده ساله ونیزی است. بالاخره در سال ۱۹۵۲ شاهکار جاودان خود را به نام «پیرمرد و دریا» به رشته تحریر کشید و به اوج شهرت و عظمت ادبی صعود کرد و آمریکایی ها دانستند که قدرت هنری نویسنده محبوبشان زوال نپذیرفته است. این اثر بی مانند در سال ۱۹۵۳ به دریافت جایزه «پولیتزر» و در سال ۱۹۵۴ به دریافت جایزه ادبی نوبل نائل گردید. ارنست همینگوی در سال ۱۹۶۱ در گذشت و با مرگش یکی از تابناک ترین چهره های ادبی آمریکا از میان رفت. او معمولاً ساعت پنج و نیم صبح سر از بالین خواب بر می داشت و شروع به کار می کرد و معمولاً بامداد چیز می نوشت و یا مقابل ماشین تحریر آن را دیکته می کرد. بعد از ظهرها اگر هوا مساعد بود به وسیله کشتی یا زورق به صید ماهی می پرداخت. «همینگوی» همیشه فکر می کرد و می گفت: «یک نویسنده باید تماس خود را با طبیعت حفظ کند.» از آثار دیگر وی می توان «سیلابهای بهاری»، «تعظیم به سویس»، «خورشید همچنان می درخشد»، «برفهای کلیمانجارو»، «یک روز انتظار»، «به راه خرابات در چوب تاک»، «پس از طوفان»، «روشنایی جهان»، «وطن به توچه می گوید»، «اکنون دراز می کشم» و «کلبه سرخ پوست» را نام برد.

آثار ارنست همینگوی
سه داستان و ده شعر ۱۹۲۳ / Three Stories and Ten Poems
در زمان ما ۱۹۲۴ / In Our Time
مردان بدون زنان ۱۹۲۷ / Men Without Women
برنده هیچ نمی‌برد ۱۹۳۳ / The Winner Take Nothing
خورشید هم طلوع می‌کند ۱۹۲۶ / The Sun Also Rises
وداع با اسلحه ۱۹۲۹ / A Farewell to Arms
مرگ در بعد از ظهر ۱۹۳۲ / Death in the Afternoon
تپه‌های سبز آفریقا ۱۹۳۵ / green Hills of Africa
داشتن و نداشتن ۱۹۳۷ / To have and Have Not
ستون پنجم و چهل و نه داستان کوتاه ۱۹۳۸ / The Fifth Column and Forty-nine short stories
زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند ۱۹۴۰ / For Whom the Bell Tolls
بهترین داستان‌های جنگ تمام زمان‌ها ۱۹۴۲ / The Best War Stories of All Time
در امتداد رودخانه به سمت درختها ۱۹۵۰ / Across the River and into the Trees
پیرمرد و دریا ۱۹۵۲ / The Old Man and the Sea
مجموعه اشعار ۱۹۶۰ / Collected Poems

آثاری که پس از مرگ همینگوی منتشر شده‌است:
عید متغیر (عیدی که در مسیحیت زمان مشخصی ندارد) ۱۹۶۴ / A Moveable Feast
با نام ارنست همینگوی (یادداشت‌های همینگوی از سال‌های اولیه اقامت در پاریس)۱۹۶۷ / Byline: Ernest Hemingway
داستان‌های کانزاس سیتی استار ۱۹۷۰ /Stories Cub Reporter: Kansas City Star
جزایر در طوفان ۱۹۷۰ / Islands in the Stream
(رمان نا تمام) باغ عدن ۱۹۷۰ / The Garden of Eden
حقیقت در اولین تابش ۱۹۹۹ / True at the First Light

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.