داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

حالا به همه نشان خواهم داد من کی هستم، این را سال‌ها بعد، با صدای کلفت مردانه‌اش به‌خود گفت، سال‌ها پس از آن‌که برای اولین بار کشتی اقیانوس‌پیمای عظیم را دید که بدون نور و بدون سر و صدا، یک‌شب مانند یک‌ساختمان بزرگ و متروک ازمقابل دهکده عبور کرد و طولش از سرتاسر دهکده بیشتر و قدش از بلندترین برج ناقوس کلیسا بلندتر بود و در ظلمت شب به سفر خود به‌سمت شهر مستعمره‌ای طرف دیگر خلیج ادامه داد، شهری که برای مقابله با دزدان دریایی، مملو از قلعه‌های جنگی بود، …..

… با بندر باستانی سیاه‌پوستان و فانوس دریایی بزرگی که حلقه‌های نور هولناکش هر پانزده ثانیه یک‌بار، دهکده را تبدیل به منظره‌ای از کوه‌های ماه، با خانه‌های نورانی و خیابان‌های آتش‌فشانی می‌کرد، و گرچه او در آن زمان پسربچه‌ای بیش نبود و صدایش هنوز مردانه نشده بود ولی از مادرش اجازه گرفته بود که شب، تا دیر وقت کنار ساحل بماند و به صدای چنگ نواختن‌های شبانه باد گوش کند ولی هنوز به‌خاطر می‌آورد که چگونه وقتی نور فانوس دریایی گشوده می‌شد، کشتی اقیانوس‌پیما ناپدید می‌شد و بار دیگر با کنار رفتن نور ظاهر می‌شد، به‌طوریکه کشتی در مدخل خلیج به‌طور مداوم ظاهر می‌شد و ناپدید می‌گشت و با تلوتلو خوردن خواب‌آلود خود سعی داشت کانال خلیج را بیابد، تا این‌که گویی سوزنی در دستگاه جهت‌یابش شکسته باشد، راه خود را به طرف صخره‌ها کج کرد، و به صخره‌ها خورد و هزاران تکه می‌شد و بی هیچ صدایی غرق شد در حالی‌که چنین برخوردی با صخره‌ها می‌بایستی تولید انفجاری پر سرو صدا می‌کرد که خفته‌ترین اژدهای جنگل ما قبل تاریخی را که پس از آخرین خیابان‌های دهکده آغاز می‌شد و در انتهای دیگر جهان پایان می‌یافت، از خواب بیدار کند، به‌طوری‌که خود او نیز تصور کرد آن‌را در خواب دیده است مخصوصاً روز بعد، موقعی که آکواریوم درخشان خلیج را دید و رنگ‌های در هم و آمیخته به هم کلبه‌های سیاه‌پوستان روی تپه‌های بندر را، و قایق‌های قاچاق‌چیان گوآیانا را که طوطی‌های معصومی دریافت می‌کردند که گلوی‌شان مملو از الماس بود، فکرکرد: همان‌طور که داشتم ستاره‌ها را می‌شمردم خوابم برده و آن کشتی عظیم را در خواب دیده‌ام، به‌طوری‌که آن‌قدر مطمئن شد که ماجرا را برای هیچ‌کس تعریف نکرد، دیگر هم به آن فکر نکرد تا درست همان شب، در ماه مارس آینده، موقعی که داشت سر اسب‌های آبی را در دریا می‌شمرد، بار دیگر کشتی اقیانوس‌پیمای خیالی را تیره رنگ و در عین حال نورانی در آن‌جا یافت و این بار آن‌قدر از بیداری خویش مطمئن بود که دوان دوان پیش مادرش رفت و جریان را برای او تعریف کرد و مادرش سه هفته تمام از غصه زار زد که از بس وارونه زندگی می‌کنی مغزت دارد می‌گندد، روز می‌‌خوابی و شب، مثل ول‌گردها دوره راه می‌افتی، و چون دسته‌های صندلی راحتی، در عرض یازده سال بیوه‌زن بودن ساییده شده بود و در آن‌روزها می‌بایستی به شهر می‌رفت تا صندلی راحتی برای نشستن بخرد و به شوهر مرده‌اش فکر کند، از فرصت استفاده کرد و از قایق‌ران تقاضا کرد که قایق را از سمت صخره‌ها براند تا پسرش آن‌چه را که در ویترین دریا دیده است، ببیند: عشق ماهی‌ها در بهار اسفنج‌ها، گوش‌ماهی‌های صورتی‌رنگ و کلاغ‌های آبی‌رنگ که در لطیف‌ترین چاه‌های دریا وجود داشت، شیرجه می‌رفتند و حتی گیسوان سرگردان مغروقین کشتی‌های مستعمره‌ای، ولی نه اثری از کشتی‌های اقیانوس‌پیمای غرق شده وجود داشت و نه از گل کلم‌های عصرانه، با این‌حال او آن‌قدر اصرار می‌کرد که مادرش به او قول داد در ماه مارس آینده او را همراهی کند، البته بدون این‌که بداند که تنها چیز مسلم آینده‌اش یک صندلی راحتی عهد فرانسیس دریک بود که در یک حراجی ترک‌ها خرید و همان شب روی آن نشست و آه کشان فکر کرد: «الوفرنه» بیچاره من! اگر بدانی فکر کردن به‌تو از روی پارچه مخمل با این ابریشم‌دوزی‌های ملکه‌وار چقدر راحت است، ولی هر چه بیشتر شوهر خود را به‌خاطر می‌آورد به‌همان اندازه نیز خون، در قلبش تبدیل به شکلات می‌شد و پر از حباب، درست مثل اینکه عوض نشستن، در حال دویدن باشد، خیس از عرق ترس و با نفسی مملو از خاک، تا این‌که طرف‌های سحر پسرش برگشت و او را در صندلی راحتی مرده یافت طوری‌که بدنش هنوز گرم بود ولی مثل کسی که مار او را گزیده باشد، یک‌مرتبه گندیده بود و درست عین همین واقعه برای چهار خانم دیگر هم پیش آمد البته قبل از این‌که صندلی راحتی را، خیلی دور در دریا بیفکند، جایی که نتواند به کسی صدمه بزند، چون در عرض قرن‌ها آن‌قدر از آن صندلی راحتی استفاده کرده بودند که دیگر ظرفیت استراحت‌بخشیدن خود را از دست داده بود، و در نتیجه پسر مجبور شد به وضعیت رقت‌انگیز یتیمی خود که همه با انگشت نشانش می‌دادند و می‌گفتند این پسر همان بیوه‌زنی است که صندلی منحوس را به دهکده آورد، عادت کند و به جای برخورداری از ترحم مردم، با خوردن ماهی‌هایی که از قایق‌ها می‌دزدید زندگی خود را بگذراند و صدایش رفته رفته دورگه شد و خاطرات گذشته خود را به‌خاطر نیاورد تا یک شب دیگر در ماه مارس که بر حسب اتفاق به طرف دریا نظر افکند، ناگهان، پروردگارا! آن نهنگ عظیم پنبه نسوز، ان حیوان غرش کننده را دید و دیوانه‌وار فریاد زد مردم بیایید آن‌را ببینید و سگ‌ها چنان به پارس کردن افتادند و زن‌ها چنان دست‌پاچه شدند که حتی پیرترین مردان نیز وحشت پدران خود را به‌خاطر آوردند و زیر تخت‌خواب‌های خود پنهان شدند چون تصور کرده بودند «ویلیام دامپیر» مراجعت کرده است و کسانی که در خیابان‌ها پراکنده شدند زحمت این را به‌خود ندادند که آن ساختمان محیرالعقول را ببینند که در آن لحظه داشت بار دیگر جهت خود را گم می‌کرد و در فاجعه سالیانه خود هزاران تکه می‌شد، بلکه پسرک را به باد کتک گرفتند و بدنش را آن‌چنان کبود کردند که با دهان کف کرده از خشم گفت: حالاخواهید دید من کی هستم، ولی تصمیم خود را به هیچ‌کس نگفت و در عوض، تمام سال را با همان فکر گذراند: حالا نشان همه خواهم داد که من کی هستم، و همان‌طورکه به انتظار ظاهر شدن مجدد کشتی باقی ماند تا آن‌چه را که انجام داد‌‌نی‌ست انجام دهد و آن این بود که یک قایق دزدید، از خلیج عبور کرد و تمام بعدازظهر را به انتظار رسیدن ساعت موعود در میان دهلیزهای بندر سیاه‌پوستان، در میان پیت خیارشوری جزائر کارائیب باقی ماند ولی آن‌چنان در ماجرای خود غرق بود که مثل همیشه در مقابل مغازه‌های سرخ‌پوستان توقف نکرد تا چینی‌های عاج را ببیند که در دندان فیل حکاکی شده بودند، و یا سیاه‌پوستان هلندی را با آن دوچرخه‌های‌شان مسخره کند، و یا مثل دفعه‌های پیش از کسانی که پوست تنشان مثل پوست مار کبرا بود و بارها دور دنیا را گشته بودند بترسد، پس مسحور رویای میکده‌ای که در آن بیفتک زن‌های برزیلی را می‌فروختند، متوجه چیزی نشد تا این‌که شب با سنگینی تمام ستارگانش به‌روی او افتاد و جنگل از خود عطر شیرینی از گل‌های گاردینا و مارمولک گندیده بیرون داد و او داشت در قایق سرقتی خود به طرف مدخل خلیج پارو می‌زد و چراغ را خاموش کرده بود تا نگهبانان گمرک را متوجه نکند و پانزده ثانیه با نور سبز رنگ فانوس دریایی، رویایی می‌شد و بعد بار دیگر به حالت بشری خود بر‌می‌گشت و می‌دانست که دارد به کانال بندر نزدیک می‌شود، نه تنها به‌خاطر این‌که نور چراغ‌های غم‌انگیز آن‌را نزدیکتر می‌دید، بلکه چون نفس کشیدن آب غمگین‌تر می‌شد و آن‌چنان غرق در خود پارو می‌زد که نفهمید از کجا ناگهان نفس هول‌ناک کوسه‌ای به او خورد، همان‌طور که نفهمید چرا شب، گویی که ستارگانش یک‌مرتبه مرده باشند، غلیظ‌تر شد و دلیلش این بود که کشتی افیانوس پیما آن‌جا بود، با هیکل عظیم خود، پروردگارا، عظیم‌تر از عظیم‌ترین چیزهای زمین و دریا، سیصد تُن بوی کوسه که آن‌چنان نزدیک به قایق عبور می‌کرد که او می‌توانست به وضوح وصله‌های فولادی بدنه‌اش را ببیند، بدون حتی یک نور در روزنه‌های بی‌انتهایش، بدون نفسی در دستگاهش، بدون روح، سکوت خود را تحمل می‌کرد، آسمان خالی خود، هوای مرده خود، زمان متوقف شده خود، دریای سرگردان خود که یک جهان، حیوان غرق شده رویش شناور بود و ناگهان تمام این چیزها با داس نور فانوس دریایی ناپدید و برای لحظه‌ای تبدیل به‌دریای بلورین کارائیب شد، با شب ماه مارس و هوای هر روزی مرغ‌های ماهی‌خوار، و بدین سان او در میان گوی‌های شناور تنها ماند بدون این‌که بداند چه بکند، از خودش متعجبانه پرسید که شاید هم واقعاً دارد باچشم‌های باز خواب می‌بیند، نه فقط حالا بلکه دفعه‌های دیگر هم خواب بوده است ولی به‌محض این‌که این فکر به سرش زد، نفسی مرموز، گوی‌های شناور را از اول تا آخر خاموش کرد به‌طوری‌که وقتی نور فانوس دریایی عبور کرد کشتی اقیانوس پیما بار دیگر ظاهر گشت و قطب نماهایش بهم ریخته بود شاید حتی نمی‌دانست که آن دریای کدام اقیانوس است و به‌سختی در جستجوی کانال نامریی بود و در حقیقت داشت به‌طرف صخره‌ها پیش می‌رفت که او یک‌مرتبه متوجه شد آن گوی‌های شناور آخرین طلسم آن جادو است و چراغ قایق را روشن کرد، یک نور کم‌رنگ سرخ که بدون شک هیچ‌یک از دیده‌بانی‌های اداره گمرک را به وحشت نمی‌انداخت ولی برای ناخدای کشتی همانند خورشید مشرق‌زمین بود چون بر اثر آن نور، کشتی اقیانوس پیما مسیر خود را پیداکرد و با حرکتی رستاخیزی وارد دهانه کانال شد و آن‌گاه تمام چراغ‌هایش هم‌زمان با هم روشن شد، کوره‌هایش بکار افتاد، ستارگان آسمانش روشن شدند و اجساد جانوران شناور به‌عمق فرو رفتند و در آشپزخانه، بشقاب‌ها بهم خوردند و بوی سس‌ها بلند شد و صدای ارکستر با نواختن دو نیمه ماه به‌هم و تام تام شریان‌های عشاق دریایی در سایه روشن کابین‌ها به گوش رسید ولی او آن‌قدر خشم در سینه‌اش انباشته بود که نه گذاشت از شوق گیج بشود و نه از آن سعادت به‌وحشت بیفتد، بلکه مصمم‌تر از همیشه به خود گفت حالا خواهند دید من کی هستم، پدرسوخته‌ها حالا خواهند دید! و به‌جای این‌که خود را کنار بکشد تا زیر آن دستگاه عظیم نرود، شروع کرد به پاروزدن در جلو آن، حالا خواهید فهمید من کی هستم و همان‌طور کشتی را با نور چراغ خود هدایت کرد تا این‌که آن‌قدر از اطاعت آن مطمئن شد که بار دیگر او را وادار کرد عرشه‌های خود را منحرف سازد. کشتی را از کانال نامریی بیرون کشید و گویی یک گوساله دریایی باشد، قلاده آن‌را به طرف دهکده خفته کشید، یک کشتی زنده و تسخیر ناپذیر در مقابل دسته‌های نور فانوس دریایی که اکنون هر پانزده ثانیه آن‌را تبدیل به آلومینیوم می‌کرد و رفته رفته صلیب‌های کلیساها پدیدار می‌شد، حالت نزار خانه‌ها، امید و کشتی اقیانوس پیما به دنبال او می رفت، با تمامی آن‌چه که در درون خود داشت دنبال او می‌رفت، با ناخدای خفته‌اش، گاوهای نمایشی در یخ یخچال‌هایش، بیماری تنها در بیمارستانش، آب‌های یتیم چاه‌هایش، ناخدای بیدار شده که صخره‌ها را به جای اسکله گرفته بود چون درست در آن لحظه صدای ضجه سوت کشتی منفجر شد، یک‌بار، او سراپا از بخاری که رویش ریخت خیس شد، یک‌بار دیگر و قایق سرقتی کم مانده بود واژگون شود، یک‌بار دیگر، ولی خیلی دیر شده بود چون پله‌های ساحل در آن نزدیکی دیده می شد، ریگ خیابان‌ها، در خانه‌های مردم دیر باور و دهکده که سراسر با نور کشتی اقیانوس پیمای وحشت‌زده روشن شده بود و او فقط فرصت کرد که خود را کنار بکشد تا بگذارد آن طوفان سهمگین پیش برود و از شوق فریاد کشید بفرمایید هیولا، درست یک ثانیه قبل از آن‌که آن کشتی فولادین زمین را بشکافد و صدای خرد شدن نودهزار و پانصد جام کریستال شامپانی، یکی پس از دیگری به گوش برسد، و آن‌وقت همه جا روشن شد و اکنون دیگر صبح یک‌روز مارس نبود بلکه ظهر درخشان یک روز چهارشنبه بود و او با رضایت خاطر توانست ناباوران را ببیند که با دهان باز به بزرگترین کشتی اقیانوس پیمای این جهان خیره شده بودند که جلوی کلیسا به گل نشسته بود، از هر سفیدی سفیدتر، بلندی‌اش بیست مرتبه بلندتر از برج ناقوس کلیسا و با طول نود و هفت مرتبه بیش‌تر از طول سرتاسر دهکده با اسمش که با حروف فلزی روی بدنه حک شده بود: «‌هالالشیلاک» و هنوز از بدنه‌اش آب‌های باستانی دریاهای مرگ قطره قطره فرو می‌ریخت.

نویسنده: گابریل گارسیا مارکز
مترجم: بهمن فرزانه

برگرفته از کتاب: داستان غم‌انگیز و باروز نکردنی ارندیرای ساده‌دل و مادربزرگ سنگ‌دلش
منبع: www.faryad.epage.ir

خورخه لوئیس بورخس در۲۴ اوت ۱۸۹۹ میلادی در شهر بوینوس آیرسِ آرژانتین، محله پالرمو، به دنیا آمد. . تبار مادری و پدریِ بورخس از دو ملیّت آرژانتینی و انگلیسی بودند. خانواده بورخس به‌دو زبان اسپانیائی و انگلیسی سخن می‌گفتند و از دو فرهنگ و ذهنیت کاملاً مختلف برخوردار بودند.
دوگانگی ی زبان، عقاید و روش‌هایِ متضاد این دو تبار، هسته آن چیزی را شکل داد که «‌افسانه زندگی»‌ی بورخس نامش داده‌اند. خانواده مادریِ بورخس کاتولیک قشری بودند. پارسایانی سنتّی که پروتستانتیزم را مترادف یهودیت، بی‌خدائی و ارتداد تلقی می‌کردند.
گذشته ی خانواده مادری بورخس، در نبردها، فتوحات نظامی، جنگ‌های داخلی و مبارزات استقلال‌طلبانه آرژانتین خلاصه می‌شد که موجب سرفرازی و مباهات آنان بود: میراثی که در راز و رمزها و نشانه‌های زبان اسپانیائی شکلی افسانه‌ای می‌یافت. خاندان پدری بورخس از استفوردشایر انگلستان به‌آرژانتین آمده بودند. مادر بزرگ بورخس پروتستان بود و سراسر کتاب مقدس را به‌زبان انگلیسی از بر داشت. بورخس پیش از آن که اسپانیائی بیآموزد در دامان مادر بزرگ و در کتابخانه انگلیسی ی پدرش، زبان انگلیسی را آموخت.
بورخس خود به‌این دوگانگیِ فرهنگی و ذهنی در مصاحبه‌هایش اشاره کرده است. همین دوگانگی در تار‌و‌پودِ داستان‌های او نیز ریشه دواند است. بطور مثال در داستان There are more things عموی راوی (‌که بسیاری از خصوصیات پدر بورخس و نام جّد پدریش Arnet را دارد) انگلیسیِ اصیلی است که در موضوعات مذهبی، جزم‌گرا نیست و سرشار از کنجکاوی‌های متافیزیکی و روشنفکرانه‌ای است که او آن‌ها را به‌برادر‌زاده‌اش (‌بخوانید به‌پسرش‌) منتقل کرده است. آنتی تز چنین داستانی، La Senora Mayor است که ماریا یوستینای صد‌سالهMaria Justina Rubio De Jauregui دختر قهرمان کوچک جنگ‌های استقلال‌طلبانه و داخلیِ آرژانتین، کاتولیکی عبد و عبید است که پروتستان‌ها، کلیمی‌ها، فراماسون‌ها و بی‌دینان، در نزد او یکسان‌انند.
بورخس درباره زادگاه خود چنین می‌‏گوید: «در بوینوس‏آیرس زاده شدم؛ درست در دل آن شهر؛ به سال ۱۸۹۹؛ در خیابان توکومان؛ میان خیابان‏های سویی‌پاچا و اسمرالدا؛ در خانه‏ای کوچک و نامشخص که به والدین مادرم تعلق داشت. حتماً خیلی زود به محله پالرمو نقل مکان کرده بودیم؛ چون خاطرات نخستینٍ من از آن‏جا، از خانه دیگری است با دو حیاط خلوت؛ باغی با تلمبه‏ای بادی و تکه‌زمینی بایر، در طرف دیگر باغ. پالرمو در آن زمان -پالرمویی که ما در آن زندگی می‌‏کردیم – در حاشیه بی‌‏برگ و بار شمالی قرار داشت و بسیاری از مردم، شرمنده‏تر از آن که بگویند در آن‏جا سکونت دارند، به‏طور گنگ می‌‏گفتند که در شمال شهر زندگی می‌‏کنند. در پالرمو، مردمی‌ بی‌‏چیز و معمولی زندگی می‌‏کردند؛ اما عناصر نامطلوب‏تری هم بودند. پالرموی اراذل هم بود که کومپادریتوس خوانده می‌‏شدند و به سبب چاقوکشی‌‏هایشان مشهور بودند؛ اما فقط بعدها پالرموی آنان تخیل مرا به خود مشغول داشت؛ چون منتهای سعی خودمان را می‌‏کردیم – سعی بلیغمان را- تا آن را نادیده بگیریم. برخلافِ همسایه‏مان اواریستوکاریه‏گو، که نخستین شاعر آرژانتینی بود که امکانات ادبی موجود در آن‏جا را کشف کرد.»
پدر بورخس وکالت می‌‏کرد. آنارشیستی فلسفی بود -یکی از مریدان اسپنسر- و همچنین در مدرسه عالی زبان‏های خارجی، روانشناسی تدریس می‌‏کرد؛ به زبان انگلیسی درس می‌‏داد. انگلیسی‌دانی او بدان سبب بود که مادرش فانی‌هاسلام، انگلیسی تبار بود. پدر بورخس مردی آزادیخواه، غیرجزمی، منکر وجود خدا و علاقمند به‌مابعدالطبیعه و عرفان بود. کسی که اولین نطفه عشق به‌فلسفه، به‌ویژه فلسفه اسپینوزا را در ذهن و روح بورخس کاشت. تضادها و تفاوت زبان و فرهنگ و منش تبار مادری و پدری بورخس، از او موجودی متفکر و آزاد‌اندیش ساخت که نه تنها در او گرایشی به‌سمت پروتستان‌ها، کلیمی‌ها و همه کسانی که جهان را مجموعه‌ای ممکن‌الوقوع می‌دانستند بوجود آورد، که رگه ارتداد را نیز در او تقویت کرد.
بورخس زبان انگلیسی را از مادربزرگ و معلم سرخانه‏اش، میس‏تینک آموخت. و سپس خواندن زبان اسپانیایی را به کمک مادرش فراگرفت. نخستین مدرسه بـورخـس کـتابـخانه پـدر بـود. او می‌‏گوید: «اگر از من خواسته شود که واقعه بزرگ زنـدگی‌‏ام را ذکر کنم، باید از کتابخانه پدرم نام ببرم. در واقع، گاه فکر می‌‏کنم که هرگز از آن کتابخانه پا به بیرون نگذاشته‏ام. هنوز می‌‏توانم آن را مجسم کنم. اتاقی علی‌‏حده بود؛ با قفسه‏های شیشه‏دار و حتماً چندهزار جلدی کتاب را در خود جا داده بود.»
بورخس در آن کتابخانه، هکلبری فین (مارک تواین)، جزیره گنج (استیونسن)، چند اثر از ولز، هزار و یک‏شب و انجیل را به زبان انگلیسی خواند و با نویسندگانی چون دیکنز، جک لندن، آلن پو و سروانتس آشنا شد.
در پانزده سالگی همراه پدر، مادر و خواهرش به اروپا سفر کرد و تحصیلاتش را در سوییس ادامه داد؛ با ادبیات فرانسه آشنا شد و زبان آلمانی را نیز فراگرفت؛ چراکه زبان فلسفه است. در همین زمان، بورخس به مطالعه آثار نیچه و بویژه شوپنهاور علاقه پیدا کرد.
بورخس خود دراین‏باره می‌‏گوید: «زمانی، طی مدتی که در سوییس بودم، به خواندن شوپنهاور پرداختم. امروز اگر قرار باشد فقط یک فیلسوف را برگزینم، او را انتخاب می‌‏کنم. اگر بتوان معمای عالم را در قالب کلمات بیان کرد، به نظر من این کلمات را در نوشته‏های او می‌‏یابیم.»
خانواده بورخس تصمیم گرفتند که قبل از بازگشت به آرژانتین یک سالی را در اسپانیا بگذرانند. بورخس در اسپانیا به مطالعه لاتین، تحت تعلیمات یک کشیش پرداخت. داستانی برای یک مجله عامه‌پسند در مادرید فرستاد، که چاپ نشد؛ اما توانست برای نخستین بار شعرِ «سرودی برای دریا» را در سال ۱۹۱۹ در مجله گارسیا چاپ کند.
بورخس در مادرید با کانسینوس- آسنس آشنا می‌‏شود. می‌‏گوید: «بزرگ‏تـریــن‌ حادثه زندگی من در مادرید، دوســتــی بــا رافائل‏کانسیــنوس- آسنــس بــود. هنوز دوست دارم خود را مرید او بدانم. اهل سویل بود و در آن‏جا طلبگی کرده بود تا کشیش شود… هرشب به کافه کولونیال می‌‏رفتیم، نیمه‌شب یکدیگر را می‌‏دیدیم و مکالمه تا طلوع آفتاب طول می‌‏کشید. گاه بیش از بیست یا سی نفر می‌‏شدیم.»
در اسپانیا دو کتاب نوشت؛ یکی سلسله‌مقالاتی سیاسی بود و دیگری مجموعه‏شعری با نام سرودهای سرخ، که هردو کتاب به جز چند شعری که در مجلات چاپ شده بودند، به دست بورخس نابود شدند.
«نزدیک به پایان ماه مارس ۱۹۲۱، با کشتی ریناویکتوریااوجنیا به بوینوس‏آیرس بازگشتیم. حادثه‏ای بیش از بازگشت به وطن بود؛ نوعی کشف مجدد بود؛ چون مدت درازی از آن دور مانده بودم، می‌‏توانستم شهر را بادقت و اشتیاق ببینم. شاید اگر هرگز به خارج نرفته بودم، آن را با همین هیجان و لرزه خاص که اکنون داشتم، نمی‌‏دیدم. شهر -البته نه همه آن، بلکه معدودی جاها در آن که از لحاظ عاطفی برایم اهمیت یافته بود- الهام‏بخش اشعار نخستین مجموعه چاپ شده‏ام شور بوینوس‏آیرس شد.
بورخس شعرهای نخستین مجموعه‌شعرش شور بوینوس‏آیرس را در سال‏های ۱۹۲۱ و ۱۹۲۳ سرود و کتاب، در سال ۱۹۲۳ درآمد.
«وقتی حالا به گذشته می‌‏نگرم، فکر می‌‏کنم که هرگز از چارچوب آن خارج نشده‏ام. احساس می‌‏کنم که همه نوشته‏های بعدی من فقط درون‏مایه‏هایی را گسترش داده‏اند که اول بار در آن کتاب آمده است؛ که در همه عمر همان یک کتاب را بازنویسی کرده‏ام.»
در بازگشت به بوینوس‏آیرس با ماسه‏دونیوفرناندس دیدار کرد. بورخس تا سال‏های پیریش از این آشنایی به نیکی یاد می‌‏کرد و فرناندس را نماینده اندیشه ناب در بوینوس آیرس می‌‏دانست.
از سال ۱۹۲۱ تا ۱۹۳۰ دوره فعالیت زیاد بورخس است. دوره‏ای که خودش، بعدها،در هفتادویک سالگی درباره‏اش می‌‏گوید: «این پرباری اکنون به حیرتم می‌‏اندازد و باز حیرت می‌‏کنم که چقدر با کار آن سال‏ها بیگانه‏ام.» او در این دوره موفق شد هفت کتاب بنویسد و منتشر کند -چهار جلد مقالات و سه مجموعه‌شعر- سه مجله تاسیس می‌‏کند و تقریباً به طور مرتب به ده دوازده نشریه دیگر نیز مطلب می‌‏دهد.
«امروزه دیگر برای این زیاده‏روی‌‏ها احساس گناه نمی‌‏کنم؛ آن کتاب‏ها را کس دیگری نوشته است. تا چند سال پیش، اگر جیبم اجازه می‌‏داد، همه نسخه‏ها را می‌‏خریدم و می‌‏سوزاندم.»
در سال ۱۹۲۵ مجموعه‏مقالات تجسس‏ها و سال بعد ماه روبه‏رو از او به چاپ رسید. در سال ۱۹۲۸ کتاب زبان آرژانتینی‌‏ها را منتشر کرد که بویژه تحقیقی است درباره «لونفاردو»، زبان متداول در محله‏های پست بوینوس‏آیرس.
آغاز کار بورخس به عنوان قصه‌نویس با سلسله طرح‏هایی زیر عنوان «تاریخ جهانی فضاحت» شروع می‌‏شود که در سال‏های ۱۹۳۳ و ۱۹۳۴ در ستون‏های روزنامه کریتیکا چاپ می‌‏شد. بورخس درباره این دوره فعالیت خود می‌‏گوید: «بسیاری از نوشته‏های داستانی که از پی آن آمدند و آرام‌آرام مرا به داستان‏های متعارف رساندند، حال و هوای مطایبه و شبه مقاله داشتند… من درباره زندگی افراد شناخته شده مطالعه می‌‏کردم و آن‏وقت از سر تفنن به‏عمد، این زندگی‌‏ها را تغییر می‌‏دادم و از شکل می‌‏انداختم… این‏ها بازی‌‏های آدمی‌ خجالتی هستند که جرئت داستان نوشتن را نداشته است و با جعل و تحریف آثارِ دیگران خود را سرگرم می‌‏کند؛ طرح‏های اولیه‏ای که کم‏کم مرا به سوی نوشتن داستان‏های حقیقی هدایت کردند.»
بورخس درباره علاقه‏اش به داستان کوتاه می‌‏گوید: «در طول یک دوره زندگی که وقف کتاب شده است، من فقط معدودی رمان خوانده‏ام و بیش‏تر موارد هم تنها از سر وظیفه خودم را به صفحات آخر رمان رسانده‏ام. در عین حال، همیشه خواننده و بازخواننده داستان‏های کوتاه بوده‏ام… با این‏حال در مقام نویسنده، سال‏ها فکر می‌‏کردم که نوشتن داستان کوتاه از من ساخته نیست و تنها پس از یک سلسله تجربه‏های خجولانه، طولانی و بسته، در زمینه هنر روایت بود که نشستم تا داستان واقعی بنویسم. شش سال از ۱۹۲۷ تا ۱۹۳۳ طول کشید تا از طرح بسیار خودآگاهانه مردان جنگیده به نخستین داستان کوتاه سرراستم، مردی از گوشه خیابان برسم… روی هر صفحه حسابی عرق می‌‏ریختم؛ هر جمله را با صدای بلند می‌‏خواندم…»
داستان بعدی بورخس، تقرب به درگاه المعتصم، در سال ۱۹۳۵ نوشته شد.
تقرب به درگاه المعتصم، هم یک شوخی و هم یک شبه مقاله بود. چنان‏که از نوشته برمی‌‏آمد، بررسی کتابی بود که سه سال پیش از آن در بمبئی منتشر شده بود. چاپ دومِ مخدوشِ آن را به ناشری واقعی، ویکتوگولانتس و مقدمه آن را به نویسنده‏ای واقعی، دوروتی‏ل.سایزر، نسبت دادم؛ اما نویسنده و کتاب تماماً ساخته تخیل من‏اند. طرح و جزئیات بعضی فصول را با استفاده از کیپلینگ و عارف ایرانی قرن دوازدهم، فریدالدین عطار، به دست دادم و آن‏گاه بادقت به ذکر نقایص کتاب پرداختم…»
در حدود سال ۱۹۳۷، نخستین شغل رسمی‌ و تمام‏وقت خود را گرفت؛ منصب بسیار کوچکی به عنوان معاون اول در شعبه میگوئل‏کانه کتابخانه شهرداری. او مدت نه سال به کار کتابخانه چسبیده بود. به قول خودش: نه سال غم‏بارِ پرادبار!
از خانه‏اش که در مرکز بوینوس‏آیرس بود، خود را با تراموا به آن‏جا می‌‏رساند و با استفاده از دو ساعتی که صرف این مسافرت کوتاه می‌‏شد، به خواندن کتــاب‏هــایی حــجیــم می‌‏پرداخت. بدین‏صورت بود که بدون آشنایی به زبان ایتالیایی و با استفاده از همان روشی که در دوران نوجوانیش در ژنو به او کمک کرده بود تا آلمانی را فراگیرد، به کمک ترجمه انگلیسیِ منثورِ جان‏آیتیکن‏کارلایل مشغول خواندن کمدی الهی شد.
بورخس تا حدود چهل سالگی به‏صورت جدی به داستان نپرداخته بود. بیش‏تر مقاله می‌‏نوشت و گاهی هم شعر. و گاه گونه‏ای روایت‏نویسی که به قول خودش با داستان واقعی بسیار فاصله داشت.
وارد شدن بورخس به وادی داستان‏نویسی حرفه‏ای در سی ‌و نه سالگی بود و پس از حادثه‏ای که خود این‏گونه توصیفش کرده است: «شب کریسمس ۱۹۳۸ -همان سالی که پدرم مرد- تصادفی جدی کردم. از پلکانی بالا می‌‏دویدم و ناگهان احساس کردم که چیزی به سرم کشیده شد. سرم به لبه پنجره گشوده تازه ‏رنگ‏خورده‏ای گیر کرده بود. به‏رغم معالجات و کمک‏های اولیه، زخم چرکی شد و به مدت یک هفته‏ای هرشب خواب به چشمم نمی‌‏آمد و دچار تب شدید و هذیان بودم… اندکی بعد، ازخودم می‌‏پرسیدم که آیا دیگر از این پس می‌‏توانم چیزی بنویسم. پیش از آن معدودی شعر و ده دوازده نقد کتاب کوتاه نوشته بودم. فکر کردم که اگر حالا به نوشتن نقد دست بزنم و موفق نشوم، از لحاظ ذهنی کارم ساخته است؛ اما اگر به کاری دست بزنم که قبلاً هرگز نکرده‏ام و شکست بخورم چندان بد نخواهد بود و حتی شاید مرا برای مکاشفه نهایی آماده کند. تصمیم گرفتم که به نوشتن داستان بپردازم که حاصل آن پی‌‏یرمنارد مولف دون‏کیشوت شد.»
پس از آن، بورخس به نوشتن داستان کوتاه مشغول شد و داستان‏های تلون، اوکبار، اوربیس ترتیوس، کتابخانه بابل، بخت‏آزمایی بابل، ویرانه‏های مدور و… را نوشت.
در سال ۱۹۴۶ پس از به قدرت رسیدن پرون       -دیکتاتور معروف آرژانتینی- بورخس از کار خود در کتابخانه شهرداری برکنار و با سمت اهانت‏آمیز بازرس ماکیان و خرگوش‏ها به بازارهای عمومی‌ منتقل شد.
بورخس در میان شخصیت‏های ادبی متعدد خود، تقریباً از چهل سالگی وجود جداگانه‏ای نیز در مقام سخنران داشته است، و سخنرانی‌‏هایش نیز مانند هریک از ابعاد جداگانه‏اش، به شکلی دیگر، کل شخصیت او را آشکار و ارتباطات درهم‌تنیده‏اش را شفاف‏تر می‌‏کنند. عزل بورخس از سمتش در کتابخانه حومه شهر در سال ۱۹۴۶ باعث شد که سخنرانی، ممر اصلی معاشش شود.
بورخس در سال ۱۹۴۴ داستان‏های تخیلی را چاپ کرد که مجموعه‏ای است با هفده داستان، به نوعِ ادبیِ وهمی، به مفهوم بورخسی کلمه، یعنی سبکی فلسفی و مابعدطبیعی با منطقی گول‏زننده.
در سال ۱۹۵۰ به ریاست کانون نویسندگان آرژانتین انتخاب شد؛ اما سرانجام، کانون را که به یکی از معدود سنگرهای ضد دیکتاتوری بدل شده بود، بستند. بیانات تند بورخس در نشریات به چاپ می‌‏رسید: «دیکتاتورها ظلم را برمی‌‏انگیزند؛ دیکتاتورها بردگی را برمی‌‏انگیزند؛ دیکتاتورها شقاوت را برمی‌‏انگیزند و نفرت‏انگیزتر این‏که حماقت را برمی‌‏انگیزند.»
در سپتامبر ۱۹۵۵ انقلاب به وقوع پیوست و ژنرال ادواردولوناردی، کفیل ریاست جمهوری، بورخس را به ریاست کتابخانه ملی آرژانتین منصوب کرد.
درست یک سال بعد، نامزد احراز کرسی استادی ادبیات انگلیسی و امریکایی در دانشگاه بوینوس‏آیرس شد و در آن دانشگاه استخدام شد.
کوری، بیماری موروثی بورخس بود: «کوری از دوران کودکی به‏تدریج به سراغم می‌‏آمد؛ گرگ‌ و میشی کند و تابستانه بود؛ هیچ خصیصه دراماتیک یا رقت‏بار نداشت. از سال ۱۹۲۷به بعد هشت عمل جراحی روی چشمانم شده بود؛ اما از اوایل دهه ۱۹۵۰ وقتی شعر عطایا را سرودم، دیگر عملاً قادر به خواندن و نوشتن نبوده‏ام.»
شهرت نیز همچون کوری به‏تدریج به سراغم آمد. هرگز آن را انتظار نداشتم. هرگز آن را نجسته بودم. نستورایباررا و روژه‏کایوا که در نخستین سال‏های دهه ۱۹۵۰ جرئت کردند و آثار مرا به زبان فرانسه ترجمه کردند، نخستین حامیان من بودند. به گمان من، اقدام پیشاهنگانه آنان راه را برایم هموار ساخت تا در سال ۱۹۶۱ با ساموئل ‏بکت در جایزه فورمانتور شریک شوم.» بورخس در همین سال، سال ۱۹۶۱، به‏عنوان استاد میهمان به دانشگاه تگزاس دعوت شد. و پس از آن نیز چندین بار به امریکا و اروپا سفر کرد و در دانشگاه‏ها سخنرانی کرد.
بورخس در هفتاد و یک سالگی می‌‏گوید: «حال به رغم سن و سالم، هنوز به سنگ‏های بسیاری می‌‏اندیشم که برنگردانده گذاشته‏ام. و سنگ‏های دیگری که دوست دارم باز برگردانم. در هفتاد و یک سالگی سخت کار می‌‏کنم و نقشه‏های فراوان دارم. هنوز تعدادی داستان شنیده یا ابداع شده دارم که می‌‏خواهم بازگویم. در سن و سال من، آدم باید از محدودیت‏های خود آگاه باشد و این آگاهی شاید باعث خوشبختی شود. وقتی جوان بودم ادبیات را بازی روایت‏های ماهرانه و شگفتی‌‏آفرین می‌‏دانستم؛ اکنون که صدای خود را یافته‏ام، احساس می‌‏کنم که دست‏کاری‌‏ها و جرح و تعدیل‏ها، نه دست‏نویس‏های مرا به‏طور چشم‏گیر بهبود بخشیده‏اند و نه آن‏ها را خراب کرده‏اند.»
از سال‏های دهه هفتاد به بعد، بورخس سفر کرده، سخنرانی کرده، و با بی‌‏خیالی نسبی در مصاحبه‏های فراوانی در سراسر اروپا، امریکای جنوبی و ایالات متحده شرکت کرده، و در آن سفرها تجربه سخنرانی‌‏های پیشینش او را بخوبی یاری کرده است؛ از آن‌جهت که گلچینی از نظرات موجز ادبی و نقل قول‏های فراوان را به صورت حاضر و آماده در ذهن خود داشته و در مصاحبه‏هایی به‏یادماندنی شرکت کرده است.
کمی‌ قبل از مرگش با ماریاکوداما ازدواج کرد. او را در دوازده سالگی شناخته بود؛ با هم انگلیسی و ایسلندی را یاد گرفته بودند؛ با هم دور دنیا را گشته بودند؛ ادای منثور اثر سنوری‌‏استورلوسون را ترجمه و منتشر کرده بودند… بورخس او را دوست می‌‏داشت و او بورخس را…
«دیگر شادی را چیزی دست‏نیافتنی نمی‌‏دانم؛ زمانی، خیلی پیش‏ترها، آن را چنین می‌‏پنداشتم. اکنون، می‌‏دانم که شادی می‌‏تواند هرلحظه رخ دهد؛ اما هرگز نباید به دنبال آن رفت. شکست یا شهرت، چیزهایی کاملاً نامربوط‌اند و هرگز خودم را نگران آن‏ها نمی‌‏کنم. آن‏چه امروزه می‌‏جویم آرامش است، لذت اندیشیدن و لذت دوست. و هرچند شاید خیلی بلندپروازانه باشد، احساس دوست داشتن و دوست داشته شدن.
به‌طور کلی آثار ادبی بورخس به‌علت غنای فرهنگ و دانش نویسنده‌اش در زمینه‌های فلسفی، اساطیری و ادبیات کهن عبری، مسیحیت و اسپانیائی، او را به صفت سازنده آثار اسطوره‌ای ملقّب ساخته است. در اکثر آثار او حتی شخصیت داستان که قرار است به‌عنوان بخشی از زندگی «واقعی»‌ترین عنصر متن، مدّ نظر باشد، به‌صورتی انتزاعی و مجرّد درمی‌آید و تبدیل به نماد می‌شود. به‌طور مثال شاعرِ داستان حاضر، داوود اورشلیمی، نه به‌عنوان یک فرد، که ترکیبی سمبلیک از افراد گوناگونی است که به‌نحوی مورد ستایش نویسنده بوده‌اند. آنجا که مسئله از دست رفتن ارزش‌ها و صفات آدمی در میان باشد، نظرگاهِ ادبی ی بورخس، همان گونه که قلمرو سمبل‌ها را به‌تصرف خود درآورده است، بر وجدان مغفوله آدمی نیز می‌تازد.

مشخصات
زادروز: ۲۴ اوت ۱۸۹۹بوینس آیرس آرژانتین
درگذشت: ۱۴ ژوئن ۱۹۸۶ در ۸۶ سالگی ژنو سوئیس
ملیت: آرژانتینی
نام‌های دیگر: خورخه فرانسیسکو اییسادورو لوئیس بورخس آسودو
پیشه: نویسنده – شاعر
همسر: السا هلنا آستته میان ۱۹۷۰-۱۹۶۷ماریا کوداما ۱۹۸۶-۱۹۸۶
منبع: http://faryad.epage.ir

یک قصه و یک شعر

آن روز امپراتور زرد قصر خویش را به شاعر نشان می داد. چون به پیش رفتند نخستین ردیف از ایوان های غربی را یکی یکی پشت سر گذاشتند. که مانند رف های آمفی تئاتری تقریبن بیکران، بر باغی اشراف داشت که آیینه های رویین و صفوف در هم پیچیده ی درختان عرعرش، اندیشه ی هزارتو را به ذهن می آورد. در آغاز خویش را به شادی در آن گم کردند. چنان که گویی تن به بازی داده اند. اما بعد این شادی به هولی آمیخته شد، زیرا خیابان مستقیم باغ انحنایی بسیار خفیف و مداوم داشت و در خفا مستدیر بود.نزدیک نیمه شب ملاحظه ی اختران و قربانی کردن به موقع یک قمری آنان را قادر ساخت تا خویش را از آن اقلیم جادویی رهایی بخشند. اما نتوانستند خود را از آن احساس گم شده گی که تا آخر با آنان بود برهانند. سپس از پستوها و حیاط ها و کتابخانه ها و تالاری هشت ضلعی با ساعتی آبی گذشتند . و یک روز صبح از برج، مردی سنگی را دیدند و بعدها هرگز ندیدند .بر قایق هایی از چوب صندل رودخانه های بسیاری را یا چندین بار رودخانه ای واحد را درنوردیدند موکب امپراتوری می گذشت و مردم خویش را به خاک می افکندند؛ اما روزی به جزیره ای رسیدند که مردی در آن چنین نکرد، زیرا هیچ گاه پسر آسمان را ندیده بود.و جلاد به اجبار سر از تن اش جدا کرد. نگاه آنان بی اعتنا از موی سیاه سرها و رقص های سیاه و نقاب های غریب طلایی می گذشت؛
هر آن چه واقعی با هر آن چه رویایی می آمیخت، یا به سخن دیگر، واقعیت یکی از اشکال رویا بود به نظر ناممکن می رسید که زمین چیزی جز باغ و جویبار و پدیده های معماری و شکوه و جلال باشد. هر صد قدم به صد قدم برجی سینه ی آسمان را می شکافت، رنگ برج ها به چشم یکسان می نمود، هر چند نخستین زعفرانی و آخرین ارغوانی بود. انتقال تدریجی رنگ، این چنین ظریف و تعداد .برج ها این چنین زیاد بود شاعر ( که از این همه شگفتی که دیگران را به اعجاب آورده بود برکنار می نمود) در پای برج ماقبل آخر، سروده ی کوتاه خود را که امروزه ما بی هیچ تردید با نام او پیوسته می داریم. و چنان که اصلح :مورخان تاکید می کنند، برای او مرگ و جاودانگی آورد، قرائت کرد. متن شعر مفقود شده است کسانی برآن اند که این شعر فقط از یک مصراع تشکیل می شده است؛ و آن دیگران که معتقدند فقط از یک کلمه – آن چه مسلم و در عین حال باورنکردنی است، این است که تمامی قصر عظیم، با دقیق ترین جزییات آن، با تمام چینی های منقش و هر نقش، بر روی هر چینی و سایه روشن هر فلق و شفق، و هر لحظه ی شاد یا غمبار در حیات سلسله های جلیل فانیان، خدایان و اژدهایانی که از گذشته ای نامعلوم در آن قصر سکنا گرفته بودند، در آن شعر مضمر بود. همه ساکت بودند، به جز امپراتورکه فریاد برداشت: تو قصر مرا از من دزدیدی! و تیغه ی شمشیر جلاد، شاعر را دو نیم کرد دیگران داستان های دیگری نقل می کنند. می گویند هیچ دو چیز مشابهی در جهان نمی گنجد، و می گویند که به محض آن که شاعر شعرش را قرائت کرد، قصر ناپدید شد، گویی ویران شد و با آخرین هجای شعر، آخرین نشانه های آن هم محو گردید. مسلمن چنین افسانه ای چیزی بیش از خیال پردازی های ادبی نیست. شاعر برده ی امپراتور بود و چون یک برده مرد؛ سروده ی او دستخوش نسیان شد ،زیرا مستحق نسیان بود و اخلاف او هنوز می جویند و نمی یابند کلمه ای را که عالم را وصف کند.

نویسنده: خورخه لوئیس بورخس
مترجم: احمد میرعلائی

منبع: http://faryad.epage.ir

آن‌ها مدعی‌اند (گرچه احتمالش ضعیف است) که داستان را ادواردو، برادر جوان‌تر از برادران نلسون، بر سر جنازه کریستیان، برادر بزرگ‌تر، که به مرگ طبیعی در یکی از سال‌های ۱۸۹۰ در ناحیه مورون، مرد گفته است. مطمئناً در طول آن شب دراز بی‌حاصل، در فاصله صرف ماته (*) کسی باید آن را از کس دیگر شنیده باشد و آن را تحویل سانتیاگودابووه داده باشد، کسی که داستان را برای من تعریف کرد. سال‌ها بعد، دوباره آن را در توردرا جایی که همه وقایع اتفاق افتاده بود؛ برایم گفتند. داستان دوم، که به طرز قابل ملاحظه‌ای دقیق‌تر و بلندتر بود، با تغییر و تبدیلات کوچک و معمول داستان سانتیاگورا تکمیل نمود. من آن را می‌نویسم چون، اگر اشتباه نکرده باشم، این داستان مختصر و غمناک، نشان‌دهنده وضع خشن زندگی آن روزها در کناره‌های رودخانه پلاته است. من با دقت و وسواس زیاد آن را به رشته تحریر می‌کشم، ولی از هم اکنون خود را می‌بینم که تسلیم وسوسه نویسنده شده و بعضی از نکات را تشدید می‌کنم و راه اغراق می‌پویم.
در توردرا، آنان را به اسم نیلسن‌ها می‌شناختند. کشیش ناحیه به من گفت که سلف او با شگفتی به یاد می‌آورده که در خانه آن‌ها یک کتاب مقدس کهنه دیده است با جلدی سیاه و حروفی گوتیک، در صفحات آخر، نظرش را نام‌ها و تاریخ‌هایی که با دست نوشته شده بود جلب کرده بود. این تنها کتاب خانه بود. بدبختی‌های ثبت شده نیلسن‌ها گم شد همان‌طور که همه چیز گم خواهد شد. خانه قدیمی، که اکنون دیگر وجود ندارد، از خشت خام ساخته شده بود، آن طرف دالان، انسان می‌توانست حیاطی مفروش با کاشی‌های رنگی و حیاط دیگری با کف خاکی ببیند. به هر حال، تعداد کمی به آن‌جا رفته بودند، نیلسن‌ها نسبت به زندگی خصوصی خودشان حسود بودند. در اطاق‌های مخروبه، روی تخت‌های سفری می‌خوابیدند؛ زندگی‌شان در اسب، وسائل سوارکاری، خنجرهای تیغه کوتاه، خوش‌گذرانی پرهیاهو در روزهای شنبه و مستی‌های تعرض‌آمیز خلاصه می‌شد. می‌دانم که آنان بلند قد بودند و موهای قرمزی داشتند که همیشه بلند نگه می‌داشتند. دانمارک، ایرلند، جاهایی که حتی صحبتش را هم نشنیده بودند در خون آن دو جوش می‌زد. همسایگان از آنان می‌ترسیدند، همان‌طور که از تمام مو قرمزها می‌ترسیدند، و بعید نیست که خون کسی به گردنشان بود. یک بار، شانه‌به‌شانه، با پلیس در افتادند. می‌گفتند که برادر کوچک‌تر دعوایی با خوآن ایبررا کرده، و از او نخورده بود که، مطابق با آن‌چه ما شنیده‌ایم، کامال قابل ملاحظه است. آنان گاوچران، محافط احشام و گله‌دزد بودند و گاه‌گاهی کلاهبرداری می‌کردند. به خست مشهور بودند، بجز هنگامی که قمار و شراب‌خواری دست و دل‌شان را باز می‌کرد. از اعقاب آنان، و آن که از کجا آمده‌اند کسی چیزی نمی‌دانست. آنان صاحب یک ارابه و یک جفت گاو بودند.
از لحاظ جسمی کاملاً از جمعیت گردن‌کلفت محل که نام بدشان را به کوستابراوا وام داده بودند مشخص بودند. این موضوع، و چیزهای دیگری که ما نمی‌دانیم، به شرح این موضوع کمک می‌کند که چه‌قدر آن دو به هم نزدیک بودند؛ در افتادن با یکی از آن‌ها به منزله تراشیدن دو دشمن بود.
نیلسن‌ها عیاش بودند، ولی عشق‌بازی‌های وحشیانه آنان تا آن موقع به سالن‌ها و خانه‌های بدنام محدود می‌شد. از این‌رو، وقتی کریستیان خولیانا بورگس را آورد تا با او زندگی کند مردم محل دست از ولنگاری بر نداشتند. درست است که او بدین وسیله خدمتکاری برای خود دست و پا کرد، ولی این هم درست است که سرا پای او را به زرو زیورهای پرزرق‌وبرق آراست و در جشن‌ها او را همراه خود می‌برد. در جشن‌های محقر اجاره‌نشینان، جایی‌که فیگورهای چسبیده تانگو ممنوع بود و هنگام رقص طرفین فاصله قابل ملاحظه‌ای را حفظ می‌کردند. خولیانا سیه چرده بود، چشمان درشت کشیده داشت، و فقط کافی بود به او نگاه کنی تا لبخند بزند. در ناحیه فقیر نشین که کار و بی‌مبالاتی زنان را از بین می‌برد او به هیچ‌وجه بد قیافه نبود.
ابتدا، ادواردو همراه آنان این‌طرف و آن‌طرف می‌رفت. بعد برای کار یا به دلیل دیگری سفری به آرسیفس کرد؛ از این سفر با خود دختری را آورد که از کنار جاده بلند کرده بود. پس از چند روزی، او را از خانه بیرون انداخت. هر روز بد عنق‌تر می‌شد، تنها به بار محله می‌رفت و مست می‌کرد و با هیچ‌کس کاری نداشت. او عاشق رفیقه کریستیان شده بود. در و همسایه، که احتمالاً پیش از خود او متوجه این امر شده بودند، با شعفی کینه‌جویانه چشم‌به‌راه رقابت پنهانی بین دو برادر بودند.
یک شب وقتی ادواردو دیروقت از بار محله برمی‌گشت اسب سیاه کریستیان را به نرده بسته دید. در حیاط برادر بزرگ‌تر منتظر او بود و لباس بیرون پوشیده بود. زن می‌آمد و می‌رفت و ماته می‌آورد. کریستیان به ادوراردو گفت:«می‌رم محل فاریاس مهمانی. خولیانا پیش تو می‌مونه. اگه از اون خوشت میاد، ازش استفاده کن.»
لحن او نیم‌آمرانه، نیم‌صمیمی بود. ادواردو ساکت ماند و به او خیره شد، نمی‌دانست چه‌کار بکند. کریستیان برخاست و فقط با ادواردو خداحافظی کرد؛ خولیانا فقط برای او حکم یک شیئ را داشت، به روی اسب پرید و با بی‌خیالی دور شد.
از آن شب به بعد، آن‌ها مشترکا از زن استفاده می کردند. هیچ‌کس جزییات آن رابطه پلید را نمی‌دانست، این موضوع افراد نجیب محله فقیر نشین را به خشم‌ آورد. این وضع چند هفته‌ای ادامه داشت، ولی نمی‌توانست پایدار باشد. دو برادر بین خودشان حتی هنگامی که می‌خواستند خولیانا را احضار کنند نام او را نمی‌بردند؛ ولی او را می‌خواستند و بهانه‌هایی برای مناقشه پیدا می‌کردند. مشاجره آنان بر سر فروش پوست نبود، سر چیز دیگر بود. بدون آن‌که متوجه باشند، هر روز حسودتر می‌شدند. در آن محله خشن، هیچ مردی هیچ‌گاه برای دیگران، یا برای خودش فاش نمی‌کرد که یک زن برای او اهمیت چندانی دارد، مگر به عنوان چیزی که ایجاد تمایل می‌کند و به تملک در می‌آید، ولی آن دو عاشق شده بودند. و این برای آنان نوعی تحقیر بود. یک روز بعد از ظهر در میدان لوماس، ادواردو به خوآن ایبررا برخورد، خوآن به او تبریک گفت که توانسته است «تکه» خوشگلی برای خودش دست و پا کند. به نظرم، آن وقت بود، که ادواردو او را کتک مفصلی زد. هیچ‌کس نمی‌توانست در حضور او، کریستیان را مسخره کند.
زن، با تسلیمی حیوانی به هر دو آن‌ها می‌رسید، ولی نمی‌توانست تمایل بیش‌تر خود را نسبت به برادر جوان‌تر، که، گرچه به این قرارداد اعتراض نکرده بود، ولی آن را هم نخواسته بود، پنهان دارد.
یک روز، به خولیانا گفتند که از حیاط اول برای‌شان دو صندلی بیاورد، و خودش هم مزاحم نشود، چون می‌خواستند باهم حرف بزنند. خولیانا که انتظار یک بحث طولانی را داشت، برای خواب بعد از ظهر دراز کشید، ولی به‌ ‌زودی فراخوانده شد. وادارش کردند که تمام مایملکش را بسته‌بندی کند و تسبیح شیشه‌ای و صلیب نقش‌دار کوچکی را که مادرش برای او به ارث گذاشته بود از قلم نیندازد. بدون هیچ توضیحی، او را در ارابه گذاشتند و عازم یک سفر بدون حرف و خسته‌کننده شدند. باران آمده بود، به زحمت می‌شد از راه‌ها گذشت و ساعت یازده شب بود که به مورون رسیدند. آن‌ها او را تحویل خانم رییس یک روسپی خانه دادند. معامله قبلاً انجام شده بود و کریستیان پول را گرفت، و بعداً آن را با ادواردو قسمت کرد.
در توردرا، نیلسن‌ها، همان‌طور که برای رهایی از تار و پود عشق سهمناک‌شان دست‌وپا می‌زدند (که همچنین چیزی در حدود یک عادت بود) سعی کردند شیوه‌های سابق‌شان را از سر بگیرند و مردی در میان مردان باشند. به بازی‌های پوکر، زد و خورد و می‌خوارگی گاه و گدار برگشتند. بعضی مواقع، شاید احساس می‌کردند که آزاد شده‌اند، ولی بیش‌تر اوقات یکی از آنان به مسافرت می‌رفت، شاید واقعاً، و شاید به ظاهر. اندکی پیش از پایان سال برادر جوان‌تر اعلام کرد که کاری در بوئنوس آیرس دارد. کریستیان به مورون رفت، در حیاط خانه‌ای که ما می‌شناسیم اسب خال‌خال ادواردو را شناخت. وارد شد، آن دیگری آن‌جا بود، در انتظار نوبتش. ظاهراً کریستیان به او گفت:«اگه این طوری ادامه بدیم، اسبارو از خستگی می‌کشیم، بهتره کاری برای اون بکنیم.»
او با خانم رییس صحبت کرد، چند سکه‌ای از زیر کمربندش بیرون آورد و آن زن را با خود بردند. خولیانا با کریستیان رفت، ادواردو اسبش را مهمیز زد تا آنان را نبیند.
به نظام قبلی‌شان باز گشتند. راه حل ظالمانه با شکست مواجه شده بود، هر دو آن‌ها در برابر وسوسه آشکار کردن طبیعت واقعی خود تسلیم شده بودند. جای پای قابیل دیده می‌شد، ولی رشته علایق بین نیلسن‌ها خیلی محکم بود ـ که می‌داند که از چه مخاطرات و تنگناهایی با هم گذشته بودند ـ و ترجیح می‌دادند که خشم‌شان را سر دیگران خالی کنند. سر سگ‌ها، سر خولیانا، که نفاق را به زندگی آنان آورده بود.
ماه مارس تقریباً به پایان رسیده بود ولی هوا هنوز گرم نشده بود. یک روز یک‌شنبه (یک‌شنبه‌ها رسم بر این بود که زود به بستر روند) اداردو که از بار محله می‌آمد، کریستیان را دید که گاوها را به ارابه بسته است. کریستیان به او گفت:«یالله. باید چند تا پوست برای دکون پاردو ببریم. اونا رو بار کردم. بیا تا هوا خنکه کارمونو جلو بندازیم.»
محل پاردو، به گمانم، در جنوب آن‌جا قرار داشت، راه لاس ترو پاس را گرفتند و بعد به جاده فرعی پیچیدند. مناظر اطراف به آرامی زیر لحاف شب پنهان می‌شد.
به کنار خلنگ‌زار انبوهی رسیدند. کریستیان سیگاری را که روشن کرده بود به دور انداخت و با خون‌سردی گفت:«حالا دست بکار بشیم، داداش. بعد لاشخورا کمکمون می‌کنن. اونو امروز کشتم. بذار با همه خوبیاش این‌جا بمونه و دیگه بیش‌تر از این صدمه‌مون نزنه.»
در حالی‌که تقریبا اشک می‌ریختند، یک‌دیگر را در آغوش کشیدند. اکنون رشته دیگری آنان را به یکدیگر نزدیک‌تر کرده بود، و این رشته زنی بود که به طرزی غمناک قربانی شده بود و نیاز مشترک فراموش کردن او.

نویسنده: خورخه لوئیس بورخس
مترجم: احمد میرعلائی

پی نوشت:
*چای گواتمالایی

منبع: http://faryad.epage.ir

زخم شمشیر

جای زخمی ناسور چهره‌اش را خط انداخته بود. جای زخم به شکلِ هلالی، رنگ باخته و تقریباً کامل بود که شقیقه را از یک‌سو به گودی نشانده بود و گونه را از سویی دیگر. دانستن نام حقیقی‌اش بی‌اهمیت است. در «تاکارم پو» همه او را انگلیسی «لاکالارادبی» می نامیدند. «کاردوزو» که مالک سرزمین‌های آن‌جا بود و خوش نداشت محل را بفروشد، برایم تعریف کرد که مرد انگلیسی بحثی پیش‌بینی‌ناشدنی را به میان کشیده و برای او داستان مرموز جای زخم را گفته است. مرد انگلیسی از جانب مرز آمده از «ریو گراند روسل».عده‌ای هم بودند که می‌گفتند در برزیل قاچاقچی بوده. در آن‌جا پرورشگاه گله‌اش از رونق می‌افتد، چاه‌ها می‌خشکند و مرد انگلیسی برای آن‌که دوباره کار و بارش رونق بگیرد، شانه‌به‌شانه کارگرانش کار می‌کند. می‌گفتند سخت‌گیری او تا حد ظلم پیش می‌رفته، اما به حد افراط آدم منصفی بوده. می‌گفتند در شراب‌خوری کسی به پایش نمی‌رسیده. سالی یکی دوبار در اتاقی آن سوی ایوان در به روی خود می‌بسته و دو سه روزی بعد بیرون می‌آمده و مثل از جنگ برگشته‌ها و با آدم‌هایی که تازه از حالت غشی بیرون آمده باشند، رنگ پریده، لرزان و پریشان بوده اما صلابت همیشگی را داشته است. چشمان یخگون و لاغری خستگی‌ناپذیر و سبیل خاکستری رنگش را از یاد نمی‌برم. آدم مرموزی بود. راستش زبان اسپانیایی او پختگی نداشت و نیمه برزیلی بود. و جز تک و توکی نامه که دریافت می‌کرد، پست چیزی برایش نمی‌آورد.
آخرین باری که از نواحی شمال عبور می‌کردم، سیلی ناگهانی دره تنگ «کاراگوتا» را پر کرد. به طوری که مجبور شدم شب را در «لاکالارادا» بگذرانم. ظرف چند دقیقه پی بردم که ورودم بی‌موقع بوده، چرا که برای جلب علاقه مرد انگلیسی آن‌چه از دستم برمی‌آمد، کردم. دست آخر کورترین احساسات یعنی میهن‌پرستی را به کمک گرفتم و گفتم: کشوری که روحیه‌ای انگلیسی دارد شکست‌ناپذیر است. میزبانم پذیرفت اما با لبخندی اضافه کرد که من انگلیسی نیستم. ایرلندی بود، اهل «دانگاروان». این را که گفت مکث کرد، گویی رازی را فاش کرده بود.
پس از شام بیرون زدیم، تا نگاهی به آسمان بیندازیم. باران نمی‌بارید اما آن سوی دامنه تپه‌ها رو به جنوب، شکاف‌ها و خطوطی که رعد و برق ایجاد می‌کرد، خبر از توفانی دیگر می‌داد. پیش‌خدمتی که غذا را آورده بود، یک بطری عرق نیشکر روی میز غذا خوری خالی گذاشته بود. ما در سکوت به نوشیدن نشستیم.
درست نمی‌دانم چه وقت بود که متوجه شدم مست شده‌ام، نمی‌دانم در اثر الهام بود یا هیجان و یا خستگی که به جای زخم اشاره کردم. مرد انگلیسی سرش را پایین انداخت. چند ثانیه‌ای با این فکر ماندم که الان است که مرا از خانه بیرون بیندازد. سر انجام با صدای معمولی‌اش این طور آغاز کرد:
من داستان این زخم را به شرطی برای شما می‌گویم که در پایان از سر هیچ خفت و ننگی آسان نگذرید. و این داستانی است که نقل کرد، با ترکیبی از زبان اسپانیایی، انگلیسی و حتی پرتقالی:
در حدود سال 1922، در یکی از شهرهای «کانات» من از جمله افراد زیادی بودم که نقشه استقلال ایرلند را طرح‌ریزی می‌کردند. اکنون از یارانم، عده‌ای زندگی آسوده‌ای دارند، عده‌ای دیگر به عبث در دریا یا بیابان زیر پرچم انگلیس سرگرم جنگ‌اند؛ یکی دیگر که از بهترین هم‌کارانم بود در طلوع صبح به دست یک جوجه سرباز خواب آلود در سربازخانه کشته شد. و دیگران (نه آنان که بدبخت‌ترین هم‌کارانم بودند) در جنگ‌های گمنام و تقریباً مرموز داخلی با مرگ دست و پنجه نرم کردند. ما جمهوری‌خواه، کاتولیک و نیز به گمانم رمانتیک بودیم. ایرلند برای ما نه تنها مدینه فاضله آینده و سرزمین غیرقابل‌ تحمل حال بود، بل سرزمینی بود یا گنجینه‌ای از افسانه‌های تلخ که طی سال‌ها شکل گرفته بود. سرزمین برج‌های مدور و زمین‌های باطلاقی قرمز رنگ. سرزمینی که در آن به «پارنل» خیانت کرده‌اند و سرزمین اشعار حماسی بلندی که در آ ن‌ها از ربودن گاوها سخن رفته، گاوهایی که روزی به شکل قهرمان زاده شده‌اند، روزی به شکل ماهی روزی به شکل کوه… آن روز بعد از ظهر را که یکی از دسته «مانستر» به ما پیوست از یاد نمی‌برم. نامش «جان وین سنت مون» بود.
سنش به بیست نمی‌رسید، استخوانی و در عین حال گوشتالو بود. زشتی اندامش آدم را به این فکر می‌انداخت که در او از تیره پشت خبری نیست. با شوق و خودنمایی، تقریباً تمام اوراق یک کتابچه کمونیستی را خوانده بود. می‌توانست هر بحثی را با ماتریالیسم دیالکتیک به نتیجه برساند. دلیلی که یک انسان برای دوست داشتن و یا نفرت از دوستش می‌تواند داشته باشد، بی‌نهایت است؛ مون تاریخ جهان را منحصر به کشمکش‌های کثیف اقتصادی می‌دانست. و اذعان داشت که پیروزی انقلاب محتوم است. به او گفتم تنها هدف‌های بر باد رفته می‌تواند علاقه یک مرد واقعی را برانگیزد… دیگر شب شده بود. در حالی که اختلاف ما هم‌چنان باقی بود، از سالن و ازپلکان گذشتیم و به خیابان تاریک رسیدیم. حالت رک و راست و تسلیم‌ناپذیری او بیش از عقایدش در من اثر می‌گذاشت. دوست جدیدم بحث می‌کرد، او با تحقیر و نوعی خشم خودش را مقدس جا می‌زد.
وقتی به خانه‌های دور افتاده رسیدیم، صدای شلیک تفنگی ما را در جامان میخ‌کوب کرد ( پیش ازاین یا پس از آن بود که از دیوار بن‌بست یک کارخانه و یا سربازخانه گذشتیم.) در جاده‌ای که تلمبار از کثافت بود پناه جستیم، سربازی که در کنار آتش عظیم می‌نمود از کلبه‌ای مستمعل بیرون آمد و با فریاد فرمان ایست داد. من پا به فرار گذاشتم. رفیقم به دنبالم نیامد، به پشت سر نگاه کردم، «جان وین سنت مون» در آن‌جا ایستاده بود، افسون شده و گویی از ترس به شکل سنگ در آمده بود. برگشتم با ضربه‌ای سرباز را به زمین زدم، وین سنت مون را تکان دادم، فحش بارش کردم و دستور دادم دنبالم راه بیفتد. مجبور شدم بازوش را بگیرم، ازترس فلج شده بود. ما از میان شب که انباشته از شعله بود گریختیم. بارانی از تیر تقعیب‌مان کرد؛ یکی از آن‌ها شانه راست مون را زخمی کرد، از میان کاج‌ها که می‌گریختیم، هق‌هق گریه‌اش بلند شد.
در پاییز سال 1923 من در خانه ییلاقی «ژنرال برکلی» مخفی شده بودم. ژنرال ـ که هرگز او را ندیده بود ـ در آن‌وقت یک نوع شغل اداری در بنگال داشت. خانه که کم‌تر از یک قرن از ساختش می‌گذشت غیرقابل سکونت و تاریک بود و از سالن‌های گیج‌کننده و اتاق‌های تو در تو پر بود. اتاق اسلحه و کتاب‌خانه بزرگ ، طبقه اول را اشغال کرده بود؛ محتوی کتاب‌ها جنگ و بحث و گفت‌وگو بود که از جهتی مبین تاریخ قرن نوزده ست؛ و در اتاق اسلحه شمشیرهای ساخت نیشابور بود که در انحنای آن‌ها خشونت و بوی جنگ هنوز لانه داشت. ما وارد خانه شدیم، به گمانم از راه زیرزمین. مون که لب‌هاش خشک شده بود و می‌لرزید، با زمزمه گفت: وقایع امشب جالب بود. زخمش را بستم و یک فنجان چای برایش درست کردم؛ زخم سطحی بود. ناگهان با گیجی و لکنت گفت: خیلی خطر کردی.
به او گفتم: اهمیتی ندارد. ( تجربه‌ای که از جنگ داخلی به دست آورده بودم حکم می‌کرد همان گونه عمل کنم که کردم. گذشته از آن دستگیری یک تن از افراد، ما را به خطر می‌انداخت.)
روز بعد مون از حالت گیجی بیرون آمد، سیگاری قبول کرد، و چپ و راست سوالاتی در خصووص منابع مالی حزب انقلابی ما از من کرد؛ سوالاتش بسیار پخته بود؛ به او گفتم موقعیت حساس است. ( و درست هم می‌گفتم.) از سوی جنوب صدای انفجار آتش شنیده می‌شد. به او گفتم رفقا انتظار ما را می‌کشند. پالتو و هقت‌تیرم در اتاقم بود؛ وقتی برگشتم، مون روی کاناپه دراز کشیده بود، خیال می‌کرد تب دارد؛ از لرزش درد آلود شانه‌اش حرف زد.
آن‌وقت بود که فهمیدم ترسش ماندنی است. سرسری به او گفتم از خودت مواظبت کن و رفتم. به اندازه‌ای از ترس او متنفر شده بودم که گمان می‌کردم این منم که می‌ترسم و نه وین‌سنت مون، عمل یک انسان چنان است که گویی همه انسان‌ها مرتکب آن شده‌اند. به همین دلیل بی‌عدالتی نیست اگر یک نافرمان در بهشت تمام انسان‌ها را آلوده می‌کند، و به همین دلیل بی‌عدالتی نیست اگر مصلوب شدن مسیح یک تنه برای باز خرید آن کفایت می‌کند. شاید شوپنهاور حق داشت که گفت: من دیگرانم، هر انسانی همه انسان‌هاست. به یک تعبیر شکسپیر همان وین‌سنت مون قابل تحقیر است.
ما نه روز در آن خانه دور افتاده ماندیم. من از آزمایش‌ها و لحظات درخشان جنگ چیزی نخواهم گفت. آن‌چه که می‌خواهم بگویم، نقل داستان این جای زخم است که بر من داغ نهاده است. آن نه روز، در حافظه من، در حکم یک روزنه، جز یک روز به آخر مانده که نفرات ما با یک یورش سربازخانه را گرفتند و ما درست انتقام شانزده تن رفقایمان را که در «الفین» از پا درآمده بودند گرفتیم. نزدیکی‌های صبح، با استفاده از تاریک و روشن هوا، از خانه بیرون خزیدم و شب برگشتم. رفیقم در طبقه اول انتظارم را می‌کشید. زخمش به او مجال نداده بود به زیر زمین بیاید. یادم هست یک کتاب تراژدی نوشته «ف.ن. مادیا کلوزویتس» توی دستش بود. یک شب پیش من اعتراف کرد که توپ را به هر سلاحی ترجیح می‌دهد. از نقشه‌مان جویا می‌شد. میلش می‌کشید که آن‌ها را مورد انتقاد قرار دهد یا تغییراتی را پیشنهاد کند و نیز به «موقعیت اقتصادی اسفناک ما» حمله می‌کرد و با افسردگی و قاطعیت، پایان مصیبت باری را پیش‌گویی می‌کرد و برای آن که ثابت کند ترس جسمی چندان اهمیتی ندارد در پرخاشگری فکری خود مبالغه می‌کرد. به این ترتیب خوب یا بد نه روز گذشت.
روز دهم شهر به دست هنگ «بلک وتانز» افتاد. سواران بلند قد و ساکت به گشت در جاده‌ها پرداختند. باد شدیدی همراه دود و خاکستر می‌وزید. در گوشه‌ای چشمم به جنازه‌ای افتاد، جنازه کم‌تر از آدمکی که سربازها به عنوان هدف در وسط میدان به کار می‌بردند در حافظه‌ام تاثیر گذاشته است. پیش از آن‌که آفتاب همه‌جا پهن شود، خانه را ترک کردم و پیش از ظهر برگشتم. مون در کتاب‌خانه با شخصی حرف می‌زد. از لحن صدایش پی بردم که از پشت تلفن با کسی صحبت می‌کند. آن‌وقت نام مرا به زبان آورد و این که ساعت هفت بر می‌گردم و این که وقتی از باغ می‌گذرم آن‌ها دستگیرم کنند. رفیق عاقل من، عاقلانه مرا می‌فروخت. و شنیدم که برای حفظ جان خود تضمین می‌خواهد.
در این‌جا داستان من پیچیده و مبهم می‌شود. می‌دانم که او را در سرسراهای سیاه و کابوس‌آور و پلکان‌های شیبدار و گیج‌کننده تعقیب کردم. مون خانه را خوب می‌شناخت، خیلی بهتر از من. یکی دوبار او را گم کردم. پیش از آن که سربازها دستگیرم کنند در گوشه‌ای گیرش آوردم، از یکی از کلکسیون‌های ژنرال شمشیری بیرون کشیدم، با انحنای هلالی شکل آن نیم هلالی از خون برای همه عمر بر صورتش نقش کردم. بورخس، من این را از آن جهت پیش تو اعتراف می‌کنم که غریبه‌ای. تحقیر تو آن قدرها نارا حتم نمی‌کند.
در این جا گوینده درنگ کرد. می‌دیدم که دست‌هاش می‌لرزد. پرسیدم: مون چطور شد؟ گفت: او پول‌های یهودا نشان را برداشت و به برزیل گریخت. در آن روز بعد از ظهر من در میدان گروهی سرباز مست را دیدم که آدمکی را تیرباران می‌کردند.
من به عبث در انتظار پایان داستان درنگ کردم. سرانجام گفتم ادامه بده. ناله‌ای اندامش را لرزاند، و با نوعی دل‌سوزی عجولانه به جای زخم هلالی شکل و رنگ پریده اشاره کرد و با لکنت گفت: باور نمی‌کنی؟ نمی‌بینی که داغ رسوایی بر چهره‌ام حک شده است؟ من داستان را از آن جهت به این ترتیب بازگو کردم تا تو تا انتهای داستان مرا دنبال کنی. من مردی را لو دادم که از من مواظبت می‌کرد؛ من وین‌سنت مونم. اکنون تحقیرم کن.

نویسنده: خورخه لوئیس بورخس
مترجم: احمد میرعلائی

منبع: http://faryad.epage.ir

خانه استریون

می‌‏دانم که به خودخواهی، شاید به مردم‏گریزی و شاید به دیوانگی متهمم می‌‏کنند. این اتهامات (که بموقعش کیفر خواهم داد) خنده دارند. درست است که از خانه خارج نمی‌‏شوم؛ ولی این هم درست است که درهای خانه‏ام که تعداد آن‏ها بی ‏نهایت است روز و شب برای انسان‏ها و حیوان‏ها بازند؛ هرکه می‌‏خواهد وارد شود. نه تزئینات بیهوده زنانه پیدا می‌‏کند، نه شکوه غریب کاخ‏ها را؛ بلکه با آرامش خلوت روبه‏رو می‌‏شود. همچنین خانه‏ای می‌‏یابد که مانند آن دیگر در هیچ‏جای سطح زمین وجود ندارد. (آن‏هایی که ادعا می‌‏کنند یکی مشابه آن در مصر وجود دارد، دروغ‏گو هستند.) حتی کسانی‌که به من اتهام می‌‏زنند، می‌‏دانند که در خانه حتی یک مبل هم نیست. بر اساس یک قصه مضحک دیگر، من، آستریون، یک زندانی‌‏ام. آیا باید تکرار کنم که هیچ دری بسته نیست؟ آیا باید اضافه کنم که هیچ قفلی نیست؟ به‏علاوه برایم پیش آمده است که در غروب به خیابان بروم. اگر قبل از تاریکی شب به خانه برگشته‏ام، به دلیل ترسی است که چهره‏های توده مردم، چهره‏های بی‌‏جاذبه و بی‌‏رنگ، مانند کف دست، در من ایجاد کرده‏اند. دیگر آفتاب غروب کرده بود. ولی ناله متروک یک کودک یا التماس‏های احمقانه جمعیت به من هشدار دادند که شناخته شده‏ام. مردم دعا می‌‏کردند، فرار می‌‏کردند، زانو می‌‏زدند. برخی روی پلکان ورودی معبد آچه‏ها می‌‏رفتند. دیگران سنگ جمع می‌‏کردند. فکر می‌‏کنم یکی از عابران در دریا پنهان شد. بی‌‏خود نـیست که مادرم ملکه است. نمی‌‏توانم آن‏طور که فروتنیم می‌‏خواهد با ولگردها قاتی شوم.
من یگانه‏ام؛ این قطعی است. این‏که یک آدم می‌‏تواند با آدم‏های دیگر رابطه برقرار کند، برایم جالب نیست. مانند آن فیلسوف، فکر می‌‏کنم که هنر نوشتن هیچ‏چیز را نمی‌‏تواند منتقل کند. جزئیات مزاحم و پیش‏پاافتاده در ذهنم، که در حد چیزهای بزرگ است، جای ندارند. هرگز تفاوت یک حرف با حرف دیگر را به‌خاطر نسپرده‏ام. می‌‏دانم چه بی‌‏صبری سخاوتمندانه‏ای مرا منع کرد از این‏که خواندن را یاد بگیرم. گاهی از این کار پشیمان می‌‏شوم؛ زیرا شب‏ها و روزها بلندند.
روشن است که کمبود سرگرمی‌ ندارم. مانند گوسفندی که بسرعت حمله می‌‏کند، در تالارهای سنگی، تند می‌‏روم تا این‏که از سرگیجه زمین بخورم. در سایه یک آب‏انبار یا در پیچ یک راهرو پنهان می‌‏شوم و تصور می‌‏کنم که تعقیبم می‌‏کنند. بالکن‏هایی هست که خودم را از
آن‏ها می‌‏اندازم تا خون‏آلود برجا بمانم. هر ساعت بازی می‌‏کنم که مثلاً خوابیده‏ام و با قدرت نفس می‌‏کشم. (گاهی واقعاً خوابیده‏ام، گاهی وقتی‌که چشمانم را باز کرده‏ام، رنگ روز عوض شده است.) ولی از این‏همه بازی، بازی آستریونِ دیگر را دوست دارم. تصور می‌کنم که می‌آید به من سر بزند و من خانه را به او نشان می‌دهم با نشانه‏های ادب بسیار به او می‌‏گویم: «اکنون به حیاط دیگری می‌‏رسیم.» یا: «به تو گفته بودم که از این مجرای آب خوشت می‌‏آید.» یا: «اکنون آب‏انباری خواهی دید که شن، آن را پر کرده است.» یا: «خواهی دید که زیرزمین چگونه دوشاخه می‌‏شود.» بعضی وقت‏ها اشتباه می‌‏کنم و هردومان از ته دل می‌‏خندیم.
از ابداع این بازی راضی نشدم. روی خانه‏ام تامل می‌‏کردم. تمام بخش‏های این خانه بارها تکرار شده‏اند. هرمکان، مکان دیگری است. یک چاه، یک حیاط، یک آبشخور، یک آخور وجود دارد. آخورها، آبشخورها، حیاط‌ها و چاه‏ها چهارده‏تا هستند (به تعداد بی‌‏نهایت هستند). خانه مقیاس دنیا را دارد یا بیش‏تر، خانه دنیاست؛ با این‏حال چون از حیاط‌هایی با یک چاه و راهروهای پرگردوخاک از سنگ سیاه خسته شده بودم، خودم را در خیابان به خطر انداختم؛ معبد آچه‏ها و دریا را دیدم. آن را نفهمیدم تا این‏که رویایی در شب بر من آشکار ساخت که دریاها و معبدها هم چهارده‏تا هستند (تعداد آن‏ها بی‌‏نهایت است). همه‌چیز چندین‏بار است؛ چهارده‏بار. ولی دو چیز در دنیا به نظر می‌‏رسد فقط یک‏بار وجود داشته باشد. آن بالا خورشید در زنجیر؛ این پایین آستریون. شاید ستارگان، آفتاب و خانه عظیم را من خلق کرده باشم؛ ولی دیگر یادم نمی‌‏آید.
هر نه سال، نه موجود انسانی داخل خانه می‌‏شوند تا آن‏ها را از هر درد و رنجی آزاد کنم. صدای پا و حرف زدن آن‏ها را از انتهای سالن سنگی می‌‏شنوم و با خوشحالی به ملاقات آن‏ها می‌‏روم. حتی بدون این‏که دست من به خون آلوده شود یکی پس از دیگری می‌‏افتند. همان‏جایی که افتاده‏اند، می‌‏مانند. جسدهای آن‏ها کمکم می‌‏کند که فلان سالن یا فلان سالن دیگر را تشخیص بدهم. نمی‌‏دانم کی هستند. ولی می‌‏دانم که یکی از آن‏ها، در لحظه مردن، اعلام کرد که منجی من خواهد آمد. آن موقع دیگر تنهایی عذابم نمی‌دهد؛ زیرا می‌دانم که منجی من وجود دارد و آخرسر از روی خاک برخواهد خاست. اگر می‌‏توانستم تمام سـر و صداهای دنیا را بشنوم، صدای پاهای او را احساس می‌‏کردم. به شرط این‏که مرا به جایی ببرد که سالن‏های کم‏تر و درهای کم‏تری داشته باشد. منجی من چگونه خواهد بود؟ از خودم سوال می‌‏کنم گاو نر خواهد بود یا انسان؟ گاو نری خواهد بود با سر انسان؟ یا مثل من خواهد بود؟
آفتاب صبح روی شمشیرِ مفرغی می‌‏درخشید که دیگر روی آن رد خون نبود.
تزه گفت: «باورت می‌‏شود آریان که مینوتور چندان از خودش دفاع نکرد؟»

نویسنده: خورخه لوئیس بورخس
مترجم: کاوه سیّدحسینی

منبع: http://faryad.epage.ir

نوشته‌ی خداوند

زندان، گود است. سنگی است. شکل آن، شکل نیم‌کره‌ای تقریباً کامل است؛ کف زندان که آن هم از سنگ است، نیم‌کره را کمی پیش از رسیدن به بزرگترین دایره متوقّف میکند، چیزی که بنوعی احساس فشار و مکان را تشدید میکند. دیواری آنرا از وسط نصف میکند. دیوار بسیار بلند است؛ ولی به قسمت فوقانی گنبد آن نمیرسد. یک طرف من هستم؛ تسیناکان، جادوگر هرم کائولوم که پدرو د آلوارادو آنرا آتش زد. در طرف دیگر جگوآری [پلنگ خال‌خال آمریکای جنوبی] هست که با گامهای منظم نامرئی، زمان و مکان زندانش را اندازه میگیرد. هم‌سطح ِ زمین، در دیوار مرکزی پنجره‌ی عریض نرده‌داری تعبیه شده است. در ساعت بی‌سایه [ظهر] دریچه‌ای در بالا باز میشود و زندانبانی – که با گذشت سالها بتدریج تکیده شده – قره‌قره‌ای آهنی را راه میندازد و در انتهای یک سیم آهنی، کوزه‌های آب و تکّه‌های گوشت را برای ما پائین میفرستد. آنگاه نور به دخمه رخنه میکند؛ این لحظه‌ایست که من میتوانم جگوآر را ببینم.
دیگر شمار سالهایی را که در ظلمت گذرانده‌ام، نمیدانم. من پیش از این جوان بودم و میتوانستم در این زندان راه بروم، دیگر کاری ازم ساخته نیست جز اینکه در حالت مرگ، انتظار پایانی را بکشم که خدایان برایم مقدّر کرده‌اند. با چاقویی از سنگ چخماق که تا دسته فرومیرفت، سینه‌ی قربانیان را شکافته‌ام. اکنون، بدون کمک سِحر و جادو نمیتوانم از میان گرد و خاک بلند شوم.
شبِ آتش‌سوزی هرم، مردانی که از اسبهای بلند پیاده شدند، مرا با آهنهای گداخته شکنجه کردند تا مخفیگاه گنجی را برای آنان فاش کنم. در مقابل چشمانم تندیس خدا را سرنگون کردند، ولی او هرگز مرا رها نخواهد کرد و من در زیر شکنجه‌ها لب از لب نگشودم. بند از بندم جدا کردند، استخوانهایم را شکستند و مرا از ریخت انداختند. بعد در این زندان بیدار شدم که دیگر تا پایان زندگی فانی‌ام آنرا ترک نخواهم کرد.
تحت اجبار این ضرورت که کاری انجام دهم و وقتم را پر کنم، خواستم در این تاریکی، هر چه را که میدانستم بیاد بیاورم. شبهای بی‌شماری را صرف بیاد آوردن نظم و تعداد برخی مارهای سنگی و شکل دقیق یک درخت دارویی کردم. باین صورت سالها را گذراندم و به هرآنچه متعلّق بمن بود دست یافتم. شبی حس کردم که به خاطره‌ی گرانبهایی نزدیک میشوم: مسافر، قبل از دیدن دریا، جوششی در خونش احساس میکند. چند ساعت بعد شروع کردم به تجسّم این خاطره. یکی از سنّتهایی بود که مربوط به خداست. او که از پیش میدانست که در آخر زمان بدبختیها و ویرانه‌های زیاد به وجود خواهد آند، در اوّلین روز خلقت، جمله‌ی سِحرآمیزی نوشت که میتواند تمام این بدیها را دفع کند. آنرا به صورتی نوشت که به دورترین نسلها برسد و تصادف نتواند تحریفش کند. هیچکس نمیداند که آنرا در کجا و با چه حروفی نوشته است؛ ولی شک نداریم که در نقطه‌ای مخفی، باقی است و روزی باید برگزیده‌ای آنرا بخواند. پس فکر کردم که ما، مثل همیشه، در آخر زمان هستیم و این شرط که من آخرین راهب خدا بوده‌ام، شاید این امتیاز را بمن بدهد که رمز آن نوشته را کشف کنم. این امر که دیوارهای زندان احاطه‌ام کرده‌اند، این امید را بر من منع نمیکرد. شاید هزار بار نوشته را در کائولوم دیده بودم و فقط همین مانده بود که آنرا بفهمم.
تمام این فکر بمن قوّت قلب داد؛ بعد مرا در نوعی سرگیجه فرو برد. در تمام گستره‌ی زمین، اشکالی قدیمی وجود دارد، اشکالی فسادناپذیر و جاودان. هرکدام از آن‌ها می‌توانست نمادی باشد که در جستجویش بودم. یک کوه میتوانست کلام خدا باشد، یا یک رود، یا امپراتوری یا هیئت ستارگان. امّا در طول قرون، کوهها فرسوده میشوند و چهره‌ی ستارگان تغییر میکند. حتّی در فلک نیز، تغییر هست. کوهها و ستارگان منفردند و منفردان گذرا هستند. بدنبال چیزی ماندگارتر و آسیب‌ناپذیرتر گشتم. به تبار غلاّت، علفها، پرندگان و انسانها فکر کردم. شاید دستورالعمل بر صورت من نوشته شده بود و خود من هدف جستجویم بودم. در این لحظه بیاد آوردم که جگوآر یکی از نشانه‌های خداست. پس تقوا قلبم را آکند. اوّلین صبح جهان را مجسّم کردم. خدایم را مجسّم کردم که پیامش را به پوست زنده‌ی جگوآرها میسپرد که در غارها، در کشتزارها، و در جزایر تا ابد جفتگیری خواهند کرد و تولید مثل خواهند کرد تا اینکه آخرین انسان‌ها آن پیام را بگیرند. این شبکه‌ی ببرها، این هزارتوی بارور ببرها را تصوّر میکردم که در چراگاهها و گلّه‌ها وحشت میپراکنند، تا یک نقّاشی را حفظ کنند. در همسایگیم تاید فرضیه‌ام و موهبتی پنهان را دیدم.
سال‌های طولانی را برای آموختن نظم و ترتیب لکّه‌ها گذراندم. هر روز نابینایی امکان یک لحظه نور را بمن میداد و من میتوانستم در حافظه‌ام شکلهای سیاهی را ثبت کنم که بر پشمهای زرد نقش بسته بودند و برخی از آنها شکل نقطه‌هایی بودند، برخی دیگر خطوط عرضی را در طرف درونی پاها شکل میدادند، برخی دیگر بطور حلقوی تکرار میشدند. شاید یک صدای واحد یا یک کلمه‌ی واحد بودند. خیلی از آنها لبه‌های قرمز داشتند.
چیزی از خستگی‌ها و رنجم نمی‌گویم. چند بار رو به دیوارها فریاد زدم که کشف رمز چنین متنی غیرممکن است. بتدریج معمّای ملموسی که ذهنم را اشغال می‌کرد، کم‌تر از اصل معمّا که یک جمله‌ی دستخط خدائی بود، عذابم میداد. از خودم میپرسیدم چگونه جمله‌ای را باید عقل مطلق بیان کند. فکر کردم که حتی در زبانهای بشری جمله‌ای نیست که مستلزم تمام جهان نباشد. گفتن «ببر» یعنی گفتن ببرهایی است که آنرا بوجود آورده‌اند؛ گوزنها و لاک‌پتشهایی که دریده و خورده‌ شده‌اند؛ علفهایی که گوزنها از آن تغذیه میکنند؛ زمین که مادر علف بوده است و آسمان که به زمین زندگی داده است. باز هم فکر کردم که در زبان خدا، هر کلامی این توالی بی‌پایان اعمال را بیان خواهد کرد؛ و نه بطور ضمنی بلکه آشکار و نه به روشی تدریجی، بلکه فوری. با گذشت زمان، حتی مفهوم یک جمله‌ی الهی هم به نظرم بچّگانه و کفرآمیز آمد. فکر کردم خدا فقط باید یک کلمه بگوید و این کلمه شامل تمامیّت باشد. هیچ کلامی که او ادا کند نمیتواند پائینتر از جهان یا ناکاملتر از محموع زمان باشد. کلمات حقیر جاه‌طلبانه‌ی انسانها، مثل، همه، دنیا و جهان، سایه و اشباح این کلمه هستند که با یک زبان و تمام جیزهایی که یک زبان می‌تواند در برگیرد برابر است.
یک روز، یا یک شب – بین روزها و شب‌هایم چه تفاوتی وجود دارد؟ – خواب دیدم که روی کف زمین زندانم یک دانه شن است. بی‌تفاوت، دوباره خوابیدم و خواب دیدم که بیدار شده‌ام و دو دانه شن هست. دوباره خوابیدم و خواب دیدم که دانه‌های شن سه تا هستند. زیاد شدند تا اینکه زندان را پر کردند و من زیر این نیم‌کره‌ی شنی میمردم. فهمیدم که دارم خواب میبینم و با کوشش فراوان بیدار شدم. بیدار شدنم بیهوده بود: شن خفه‌ام میکرد. کسی بمن گفت: «تو در هوشیاری بیدار نشدی؛ بلکه در خوابِ قبلی بیدار شدی. این خواب در درون یک خواب دیگر است و همینطور تا بینهایت؛ که تعداد دانه‌های شن است. راهی که تو باید بازگردی بی‌پایان است. پیش از آنکه واقعاً بیدار شوی، خواهی مرد.»
حس کردم که از دست رفته‌ام. شن دهانم را خرد می‌کرد، ولی فریاد زدم: «شنی که در خواب دیده شده است، نمیتواند مرا بکشد و خوابی نیست که در خواب دیگر باشد.» یک پرتو نور بیدارم کرد. در ظلمت بالایی یک دایره‌ی نور شکل گرفته بود. دستها و چهره‌ی زندانبان، قرقره، سیم، گوشت و کوزه‌ها را دیدم.
انسان، کم‌کم با شکل سرنوشتش همانند می‌شود؛ انسان بمرور زمان شرایط خودش میوشد. من بیش از این‌که کاشف رمز یا انتقام‌جو باشم، بیش از این‌که کاهن خدا باشم، خودم زندانی بودم. از هزارتوی خستگی‌ناپذیر رویاها، به زندان سخت همچون خانه‌ی خودم بازگشتم. رطوبتش را دعا کردم؛ ببرش را دعا کردم؛ پنجره‌ی زیرزمینی‌اش را دعا کردم؛ بدن پیر دردآلودم را دعا کردم؛ تاریکی سنگ را دعا کردم.
پس، چیزی پیش آمد که نه می‌توانم فراموش کنم نه بیان کنم. یگانگی‌ام با الوهیّت و با جهان پیش آمد (نمی‌دانم آیا این دو کلمه با هم متفاوتند: خلسه، نمادهایش را تکرار نمی‌کند.) کسی خدا را در انعکاسی دیده است؛ دیگری او را در شمشیری یا در دوایر گل سرخ مشاهده کرده است. من چرخ بسیار بلندی دیدیم که نه پیش چشمانم بود، نه در پشتم، نه در دو طرفم؛ بلکه در عین حال همه جا با هم. این چرخ از آب ساخته شده بود و همچنین از آتش و با اینکه لبه‌اش را تشخیص میدادم، بینهایت بود. تمام چیزهایی که خواهند بود، هستند و بوده‌اند، در هم پیوسته و آنرا ساخته‌ بودند. من، رشته‌ای بودم از این تار و پود کلّی و پدرو د آلوارادو – که شکنجه‌ام کرد – رشته‌ای دیگر. علّتها و معلولها در اینجا بودند و کافی بود چرخ را نگاه کنم تا همه چیز را، بصورتی بی‌پایان بفهمم ای شادی فهمیدن، برتر از شادی تصوّر یا احساس! من جه‍ان را دیدم و طرحهای محرمانه‌ی جهان را. مبداهایی را دیدم که «کتاب اندرز» [بگفته روژه کالیوا مترجم فرانسوی آثار بورخس، منظور نویسنده از «کتاب اندرز»، Popal-vuh کتابِ مقدّس قوم مایا بوده است.] تعریف میکند. کوههایی را دیدم که از آبها پدیدار میشوند. اوّلین انسان‌ها را دیدم که از جوهر درخت‌ها بودند. کوزه‌های آب را دیدم که انسان‌ها به آن‌ها هجوم می‌بردند. سگ‌ها را دیدم که چهره‌ی آنان را می‌درند. خدای بی‌چهره را دیدم که پشت خدایان است. راه‌پیمایی‌های بی‌پایان را دیدم که فقط سعادت ازلی را شکل میدادند و همه چیز را فهمیدم، توانستم نوشته‌ی ببر را هم بفهمم.
فرمولی بود از چهارده کلمه‌ی اتّفاقی (که بنظر اتّفاقی می‌رسیدند) کافی بود که با صدای بلند آنرا تلفّظ کنم تا قادر مطلق شوم. کافی بود به زبان بیاورم تا این زندان سنگی را نابود کنم؛ تا روز در شبم نفوذ کند؛ تا حوان شوم؛ تا جاودان باشم؛ تا ببر، آلوارادو را بدرد؛ تا چاقوی مقدّس در سینه‌ی اسپانیایی‌ها فرو رود؛ برای ساختن معبد، برای ساختن امپراتوری، چهل هجا، چهارده کلمه و من، تسیناکان، بر زمینهایی حکمرانی میکنم که ماکتزوما فرمان رانده بود. امّا میدانم که هرگز این کلمات را بر زبان نخواهم آورد زیرا دیگر تسیناکان را بخاطر نمیآورم.
باشد که رازی که بر روی پوست ببرها نوشه شده است، با من بمیرد. آن‌که جهان را در یک نظر دیده است، آن‌که طرح‌های پرشور جهان را در یک نظر دیده است، دیگر نمی‌تواند به یک انسان، به سعادت‌های مبتذلش و به خوشبختیهای کم‌مایه‌اش فکر کند، حتی اگر این انسان خود او باشد. این انسان، خودش بوده است؛ امّا اکنون چه اهمیّتی برایش دارد؟ تقدیر آن دیگری چه اهمیّتی برایش دارد؟ زادبوم آن دیگری چه اهمیّتی برایش دارد، اگر او اکنون، هیچکس نباشد؟ بهمین دلیل، فرمول را به زبان نخواهم آورد؛ بهمین دلیل میگذارم روزها مرا، که در تاریکی دراز کشیده‌ام، فراموش کنند.
 
نویسنده: خورخه لوئیس بورخس
مترجم: کاوه سیّدحسینی

از کتاب:کتابخانه‌ی بابل و ۲۳ داستان دیگر؛ چاپ دوّم؛ ۱۳۷۹؛ تهران: انتشارات نبلوفر
منبع: http://faryad.epage.ir

هیچ‌کس قدم به خشکی گذاردن او را در شبی آرام ندید، هیچ‌کس غرق شدن کرجی خیزرانی را در گل و لای مقدس ندید. اما در خلال چند روز کسی نبود که نداند مرد کم‌حرفی که از جنوب آمده است از یکی از دهکده‌های بی‌شمار بالای رودخانه است، دهکده‌ای که عمیقاً در شکاف کوه فرو رفته و هنوز در آن‌جا زبان اوستایی به زبان یونانی آلوده نشده و جذام بسیار نادر است. مسلم بود که پیر سپید موی گل و لای رودخانه را بوسیده و از کنار آن (شاید بدون احساس) بالا رفته است و بدون آن‌که خارهایی را که گوشت بدنش را می‌دریده به کنار زند، چاردست و پا، دل به‌هم خورده و خون آلود به سوی طاق‌نمای دایره‌ای شکلی رفته، که پیکره سنگی ببر یا اسبی چون تاج بالای آن قرار داشته است. این بنا که روزی به رنگ شعله‌ها بوده است اکنون خاکستری رنگ به نظر می‌رسید. این معبد دایره‌ای شکل را آتش‌های باستانی خورده و جنگ با بخار بدبویش به حریم مقدس آن تجاوز کرده بود و خدای آن دیگر نیایش بشر را از آن نمی‌شنید. بیگانه در زیر پایه ستون معبد دراز کشید، آفتاب که از بالا می‌تافت بیدارش کرد، از این‌که همه زخم‌هایش شفا یافته بود هیچ تعجبی نکرد، چشم‌های بی‌رنگش را بست و نه از ضعف جسمانی بلکه با تصمیم و اراده خوابید. خوب می‌دانست که این معبد جای مناسبی برای تصمیم خلل‌ناپذیر اوست. هم‌چنین می‌دانست که پیش‌روی درختان جنگل نتوانسته است ویرانه‌های معبد مناسب دیگری را در پائین دست رودخانه نابود کند. این معبد زمانی به خدایانی اختصاص داشت که اکنون سوخته و مرده بودند. او می‌دانست که وظیفه آنی او خواب دیدن است. نزدیک نیمه‌شب از ناله تسلی‌ناپذیر مرغی از خواب پرید. جای پاهای برهنه، تعدادی انجیر و یک کوزه با خبرش کرد که مردم آن ناحیه با احترام مراقب خواب او بوده، از او تقاضای حمایت داشته یا از جادویش بیم‌ناک بوده‌اند. از ترس احساس سرما کرد، سوراخی قبر مانند در یکی از دیوارهای مخروبه جست و خود را در آن، در میان برگ‌های نامانوس پنهان ساخت.
هدف و منظور او گرچه غیر طبیعی به نظر می‌رسید اما ناممکن نبود. می‌خواست انسانی را به خواب ببیند، می‌خواست وجود کامل او را به مقیاس کوچک‌تری ببیند و او را به واقعیت تحمیل کند. این برنامه جادویی تمام فضای مغز او را اشغال کرده بود؛ اگر کسی نام او را می‌پرسید یا روی‌دادی از زندگی پیشین او را برایش بازگو می‌کرد قادر به جواب دادن نبود. این معبد نامسکون ویران درخور حالش بود چون شامل حداقل ممکن از دنیای قابل رویت بود، نزدیکی کارگران هم مناسب حالش بود، چون آنان وظیفه خود را می‌دانستند که احتیاجات ساده او را تامین کنند؛ برنج و میوه‌ای که برایش می‌آورند برای تغذیه بدن او که وقف خوابیدن و خواب دیدن شده بود کفایت می‌کرد.
ابتدا رویاهایش نابسامان بود، بعد در مدت کمی طبیعت رویاها تغییر کرد و شکل و نظمی منطقی به خود گرفت. بیگانه خواب دید که در مرکز آمفی‌تآتری دایره‌ای شکل است که کم و بیش همان معبد سوخته بود. ابرهایی از دانش‌آموزان کم حرف ردیف‌های صندلی را پرکرده بودند؛ چهره‌های آنان که دورتر بودند در فاصله قرن‌ها و به بلندی ستاره‌ها آویخته بود، اما اجزاء صورت آنان به‌طور مشخص دیده می‌شد. پیر به طلابش تشریح و هیئت و جادو درس می‌داد، چهره‌ها با دقت گوش می‌کردند و سعی داشتند جواب‌های معقول بدهند، گویی به اهمیت این امتحان که یکی از آن‌ها را از دنیای خیالی تصورات باز می‌خرید و در دنیای واقع باز می‌ساخت پی برده بودند. مرد در خواب و بیداری به جواب‌های آن اشباح می‌اندیشید. به خویش اجازه نمی‌داد که فریب حیله‌گران را بخورد و در حالت گیجی رشد و نمای هوشیاری فوق‌العاده‌ای را در خویش احساس می‌کرد، روحی را می‌جست که لیاقت سهیم شدن در عالم را داشته باشد.
بعد از نُه یا ده شب با اندوه بسیار دریافت که نمی‌تواند هیچ انتظاری از آن دسته طلاب که عقاید او را بی‌اراده و کورکورانه می‌پذیرفتند داشته باشد، بلکه باید از کسانی چشم‌داشت داشته باشد که گاه و بی‌گاه جرات مخالفت با او را می‌کنند. دسته اول گرچه استحقاق عشق و علاقه او را داشتند نمی‌توانستند تا سطح افراد انسانی عروج کنند، دسته دوم تا حدی زمینه قبلی برای ادامه حیات داشتند. یک روز بعد از ظهر (اکنون بعد از ظهرها هم به خواب اختصاص داشت. او تنها یکی دو ساعت هنگام سر زدن آفتاب بیدار بود.) او تمام شاگردان خیالی‌اش را برای همیشه از خود راند و تنها یک شاگرد را نگه‌داشت. او پسری کم حرف و زرد چهره و با این حال سرسخت و رام نشدنی بود که اجزاء مشخص چهره‌اش به اجزاء صورت آن‌که به رویا می‌دیدش شباهت داشت. غیبت ناگهانی هم‌درسانش فقط مدت کمی او را مشوش کرد و بعد از چند جلسه درس خصوصی پیش‌رفتش چنان بود که معلمش را به شگفتی انداخت. با این همه فاجعه‌ای به وقوع پیوست و یک روز مرد از عالم خواب که گویی صحرایی مرگبار بود بیرون آمد، نگاهی به روشنایی بی‌رنگ بعدازظهر انداخت و بی‌درنگ پنداشت که این روشنایی سپیده‌دم است. با وحشت دریافت که خوابی ندیده است. تمام روز و تمام شب روشنی طاقت‌ فرسای بی‌خوابی براو چیره بود، کوشید تا با جست‌وجو در جنگل نیرویش را بفرساید. در میان بوته‌های شوکران تنها چند بار توانست اندک زمانی به خواب رود، خوابی از رگه‌هایی از رویای فرار و شکل نیافته او داشت. به عبث کوشید همه شاگردانش را گرد آورد، اما هنوز به زحمت چند کلمه شمرده شمرده برای ترغیب آنان نگفته بود که همه‌چیز تغییر کرد و به یک‌باره از صفحه خاطرش محو شد. از سر خشم گریه‌ای بی‌امان سر داد که چشمان پاسدار و پیر او را سوزاند.
دریافت که شکل دادن به ماده‌ای بی‌شکل و سرگیجه‌آور که رویاها را تشکیل می‌دهد دشوارترین وظیفه‌ای است که انسان می‌تواند به عهده بگیرد. حتی برای این کار باید با مسائل بغرنجی از نوع عالی و دانی درگیر شود که از طناب‌بافی یا سکه زنی از باد بی‌شکل دشوارتر است. سوگند خورد که آن هذیان عظیمی را که نخستین بار بر او چیره شده بود و از دستش گریخته بود فراموش کند و راه و روش دیگری پیش گیرد. پیش از آن‌که این نقشه را عملی سازد یک ماه به ترمیم قوای جسمانی خود، که بر اثر مالیخولیاهایش به وضع وخیمی دچار شده بود، پرداخت، تمام تدارکات خواب دیدن را کنار گذاشت. تقریباً بی‌درنگ موفق شد که قسمت اعظم روزها را بخوابد. در این مدت چند بار خواب دید، ولی به این خواب‌ها وقعی نگذاشت. پیش از آن‌که وظیفه خود را از سر بگیرد صبر کرد تا ماه بدر کامل شود. آن‌گاه یک روز بعد ازظهر در آب‌های رودخانه غسل کرد و به نیایش خدایان و اختران پرداخت. هجاهای تجویز شده اسم اعظم را به زبان راند و به خواب رفت و تقریباً بی‌درنگ خواب دید. دل در سینه‌اش می‌تپید.
او را به خواب دید که گرم و مرموز و به اندازه مشتی گره کرده بود. رنگی لعل‌گون داشت و در هاله‌ای از تن انسانی که هنوز شکل نیافته بود قرار داشت. چهارده شب درخشان او را با عشق و علاقه‌ای وافی در رویاهایش دید. هر شب وجودش را بیش از پیش درک می‌کرد. به او دست نزد، بلکه تنها به خود اجازه داد که ناظر وجودش باشد و گاه‌گاهی با نظری کوتاه پرداختش کند. از تمام فواصل و زوایا او را حس کرد و در او زیست. در شب چهاردهم شریان ریویش را با انگشت اشاره به آرامی لمس کرد، بعد تمامی قلب را از خارج وداخل آزمایش کرد، از آزمایش راضی بود. عمداً یک شب خواب ندید، آن‌گاه کار قلب را دوباره از سر گرفت، از نام جادویی سیاره‌ای استمداد طلبید و تجسم یکی دیگر از جهازهای اصلی را به عهده گرفت. پس از یک سال به استخوان‌بندی و پلک چشمان رسیده بود. موهای بی‌شمار شاید دشوارترین قسمت کار بود. تا این‌که توانست مرد کاملی را در رویا ببیند. مرد جوانی که نه می‌نشست و نه حرف می‌زد و نه می‌توانست چشم‌هایش را باز کند. شب‌های متوالی او را به خواب دید.
فرضیه پیدایش در مشرب فلسفی گنوستیک1 بدین قرار است که خدا آدم را از گل سرخ می‌آفریند و این آدم نمی‌تواند بایستد. آدم رویایی او در ناهنجاری و خشونت و خامی دست کمی از آن آدم خاکی نداشت با این تفاوت که جادوگر پیر هر شب در تکامل آن می‌کوشید. یک روز بعد از ظهر نزدیک بود که پیرمرد همه کارش را از بین ببرد، ولی تغییر عقیده داد. (بهتر آن بود که آن را از میان می‌برد.) سرانجام هنگامی‌ که همه لابه‌ها و استغاثه‌هایش را به درگاه خدایان بی‌نتیجه دید، خود را به پای پیکره‌ای که شاید ببر یا کره اسبی بود انداخت و نومیدانه از او کمک خواست. آن شب به هنگام غروب خواب پیکره را دید، خواب دید که آن پیکره زنده و متحرک است. این تنها ببر یا کره اسبی وحشی و شریر نبود، بلکه ترکیبی بود از این دو حیوان خشماگین و نیز گاو نر و گل سرخ و طوفان. این خدای چندگونه بر او آشکار ساخت که نام زمینی‌اش آتش است و در این معبد دایره‌ای شکل (و دیگر معابد) مردم برای او قربانی‌ها کرده و او را پرستیده‌اند و پذیرفت تا به طریقی جادویی به آن سایه رویایی جان بخشد، به شیوه‌ای که تمام موجودات به‌جز آتش و رویا ببینند و باور کنند که این انسانی است از گوشت و خون. فرمود هنگامی که این انسان تمام مراسم مذهبی را آموخت باید به معبد مخروبه دیگری که هنوز هرم‌هایش در پایین دست رودخانه پابرجاست فرستاده شود تا آوای آتش را در آن معبد متروک تجلیل کند. در رویاهای مردی که خواب می‌دید موضوع خواب از جا برخاست.
پیر جادوگر دستورهایی را که به او داده شده بود اجراکرد. مدت زمانی مشخص را (که سرانجام معلوم شد دو سال بوده است) به تعلیم اسرار آفرینش و آیین پرستش آتش به آفریده‌اش اختصاص داد. در خفا از این فکر که باید از او جدا شود رنج می‌برد. برحسب مقتضیات تربیتی، هر روز بر تعداد ساعت‌هایی که به خواب اختصاص داشت افزود، هم‌چنین شانه راست را که اندکی ناقص بود دوباره ساخت. گاه‌گاهی این احساس ناراحتش می‌کرد که همه این چیزها قبلاً اتفاق افتاده است. ولی این روزها به‌طور کلی شادمان بود. وقتی چشم‌هایش را می‌بست، می‌اندیشید: اکنون با پسرم خواهم بود و گاهی به خود می‌گفت: پسری که آفریده‌ام منتظر من است و اگر به سویش نروم باز وجود خواهد داشت.
به تدریج او را با واقعیت‌ها آشنا ساخت. یک روز به او فرمان داد تا پرچمی را بر قله‌ای دوردست نصب کند، روز بعد پرچم بر فراز قله در اهتزاز بود. اندک اندک کارهای دیگری به او محول کرد که هر یک هراس آورتر از دیگری بود. با نوعی اندوه دریافت که فرزندش آماده به دنیا آمدن است و شاید ناشکیباست. آن شب پسرش را برای نخستین بار بوسید و او را از میان فرسنگ‌ها جنگل پیچ در پیچ و باتلاقی به معبد دیگری فرستاد که خرابه‌هایش به سپیدی می‌گرایید و در پایین دست رودخانه بود. پیش از انجام دادن این کار (برای آن‌که پسرش هیچ‌گاه نداند که شبحی بیش نبوده است و خود را چون دیگر مردمان بپندارد) تمام خاطرات دوران شاگردی‌اش را در او از میان برد. بی‌حوصلگی احساس پیروزی و صفای خاطرش را تیره ساخت. در گرگ‌ ومیش شام‌گاه و بامداد خود را به خواری و ضعف به پای پیکره سنگی انداخت. شاید به یاد پسر غیرواقعی‌اش افتاده بود که در معبد دایره‌ای شکل دیگری در پایین دست رودخانه به اجرای مراسم مذهبی مشغول بود. دیگر شب‌ها خواب ندید یا اگر دید رویاهایش چون دیگر مردمان بود. برداشت او از اصوات و اشکال عالم، خفیف و بی‌رنگ شد. پسر غایبش از این کاهش‌های روح او تغذیه می‌کرد. در زندگی به هدف خود رسیده بود، در حالت جذبه باقی ماند. پس از مدت زمانی که برخی وقایع نگاران آن را به سال‌ها و دیگران به ده‌ها سال برآورد کرده‌اند نیمه‌شبی دو پاروزن او را بیدار کردند. چهره‌هاشان را نمی‌توانست ببیند، اما آن‌ها با او از جادوگری سخن گفتند که در معبدی در شمال ساکن بود، این مرد می‌توانست بدون آن‌که بسوزد روی آتش راه برود. پیرمرد ناگهان سخنان خدا را به یاد آورد که از تمام مردمان و موجودات روی زمین تنها آتش می‌دانست که پسرش سایه‌ای بیش نیست. این خاطره که ابتدا مایه تسلی خاطرش بود اکنون او را شکنجه می‌داد. از آن می‌ترسید که فرزندش به امتیازهای فوق‌العاده خویش بیندیشد و به طریقی دریابد که پیکری خیالی بیش نیست. انسان نبودن، تجسم رویاهای مرد دیگری بودن چه خواری و خفتی است، چه دیوانگی‌ای است! هر پدری دوست دارد فرزندی را که به وجود آورده (یا اجازه داده به وجود آید) شادمان و از نابسامانی دور ببیند. طبیعی بود که پیر جادوگر از آینده فرزندش بیمناک باشد، فرزندی که تک تک اعضاء و اجزاء بدن او را در هزار و یک شب مرموز اندیشیده بود. هراس او به‌طور ناگهانی به پایان رسید. این سرانجام چندان هم بی‌مقدمه نبود. ابتدا (پس از خشک‌سالی طولانی) ابری به سبکی پرنده‌ای بر فراز تپه‌ای آشکارشد. آن‌گاه آسمان جنوب رنگ گلی به گونه‌ لثه پلنگ به خود گرفت. ابرهایی از دور برآمد که فلز شب‌ها را زنگار زد، آن‌گاه نوبت فرار وحشت‌زده حیوانات وحشی رسید. چون آن‌چه که قرن‌ها پیش اتفاق افتاده بود تکرار می‌شد. آتش خرابه‌های مقدس خدای آتش را نابود کرد. در بامدادی بی پرنده، پیر جادوگر دوایر متحدالمرکزی از آتش دید که از دیوارها زبانه می‌کشید. یک لحظه پنداشت که می‌تواند در آب‌ها پناه گیرد، اما بعد دانست که مرگ می‌خواهد بر سر سال‌خورده‌اش تاج گذارد و از رنج‌ها آزادش کند. به سوی شعله‌ها گام برداشت، شعله‌ها جسمش را نیازرد، بلکه آن را نواخت و در جریانی رهایش کرد که هیچ گرمی و انفجاری نداشت. با ناراحتی و خواری و هراس دریافت که خود نیز خیالی بیش نبوده است، دانست که دیگری او را به خواب می‌دیده است.

نویسنده: خورخه لوئیس بورخس
مترجم: پرتو نوری علا

منبع: http://faryad.epage.ir

جادوگر مردود

در شهر سانتیاگو کشیشی می‌‌زیست که به فراگرفتن فنون ساحری علاقه‌ای وافی داشت. وقتی شنید که دانش دون ایلیان اهل شهر تولدو بر فنون ساحری بیش از دیگران است، به تولدو رفت تا او را بیابد.
صبح همان روزی که وارد تولدو شد یکراست به خانه‌ی دون ایلیان رفت و او را در حجره‌ای در عقب خانه‌اش به خواندن کتاب مشغول دید. دون ایلیان او را با گرمی پذیرفت، و از او خواست که صحبت پیرامون غرض اصلی از این دیدار را موکول به بعد از صرف ناهار کند. چون خوردن ناهار به پایان رسید، کشیش علت آمدن خود را به دون ایلیان گفت و ملتمسانه از او خواست که بدو فنون جادو را بیاموزد. دون ایلیان گفت که از همان نخست می‌دانسته است که میهمانش کشیش است و موقعیتی خوب دارد و آینده‌ای درخشان در انتظار اوست، اما اگر او همه‌ی دانش خود را به کشیش بیاموزد، شاید روزی برسد که او — چنانکه شیوه‌ی مردان صاحب مقام است — از جبران خدماتش سرباز زند. کشیش سوگند خورد که هیچ‌گاه الطاف دون ایلیان را فراموش نکند و همیشه گوش به زنگ فرمان او باشد. چون بدین توافق رسیدند، دون ایلیان توضیح داد که شیوه‌های جادو را جز در مکانی سخت خلوت نمی‌توان فراگرفت، و دست کشیش را گرفت و او را به اتاق مجاور هدایت کرد. در آهنی بزرگ دایره‌شکلی بر کف آن اتاق بود. البته، دون ایلیان پیش از رفتن به مستخدمه‌اش دستور داد که شوربایی برای شام تهیه ببیند اما تا او دستور نداده است آن را بر اجاق نگذارد.
دون ایلیان و میهمانش در آهنی را برداشتند و از پلکانی پیچان و لغزنده پایین رفتند تا جایی که کشیش پنداشت آن‌قدر پایین رفته‌اند که بستر رود تاگوس باید بالای سر آنان باشد. در پایان پلکان حجره‌ای بود، در آن کتابخانه‌ای و قفسه‌ای پر از ابزار جادوگری. هریک کتابی برداشتند و آن را ورق می‌زدند که ناگهان دو مرد ظاهر شدند و نامه‌ای برای کشیش آوردند. نامه از اسقف سانتیاگو، عموی کشیش، بود و در آن اطلاع داده بود که سخت بیمار است و اگر کشیش می‌خواهد بار دیگر او را زنده ببیند نباید درنگ کند. این خبر از دو جهت برای کشیش ناراحت‌کننده بود، یکی به سبب بیماری عمویش و دیگر آنکه مجبور بود مطالعه‌ی خود را نیمه‌تمام بگذارد. سرانجام بر آن شد که بماند و پوزشنامه‌ای نوشت و برای اسقف فرستاد.
سه روز گذشت، چندین مرد از راه رسیدند، لباس عزا بر تن داشتند و نامه‌های تازه‌ای برای کشیش آورده بودند. در این نامه‌ها خواند که اسقف مرده است و قرار است جانشینی برای او برگزینند و امید می‌رفت که به یاری خدا او به این مقام برگزیده شود. در نامه‌ها به او توصیه شده بود که همانجا که هست بماند؛ شایسته بود که هنگام انتخاب غایب باشد.
ده روز گذشت، دو صاحب منصب خوش‌لباس رسیدند، خویش را به پای او افکندند، دستش را بوسیدند و اسقف خطابش کردند. دون ایلیان چون حال بدید با شعف بسیار رو به مطران جدید کرد و گفت خدا را شکر می‌گذارد که چنین اخبار خوشی به خانه‌ی او رسیده است. آن‌گاه مقام کشیشی را که اکنون خالی بود برای پسرش خواست. اسقف جواب داد که این مقام را برای برادر خودش در نظر گرفته است اما برای پسر کاری در کلیسا پیدا خواهد کرد؛ و خواست که هرسه عازم سانتیاگو شوند.
به جانب شهر سانتیاگو ره سپردند، در آنجا با شکوه و جلال تمام از آنان استقبال شد. شش ماه گذشت، پیکهایی از جانب پاپ رسیدند، خبر آوردند که او اسقف اعظم تولوز شده و انتخاب جانشین به عهده‌ی او گذاشته شده است. دون ایلیان چون این بشنید، قول قدیم را به یاد اسقف اعظم آورد و جای خالی شده را برای پسرش خواست. اسقف اعظم به او گفت که سمت مطرانی را از پیش برای عموی دیگرش نهاده است، اما چون قول داده که لطفی به دون ایلیان بکند، بهتر است که او و پسرش همراه او عازم تولوز شوند. دون ایلیان چاره‌ای جز تسلیم و رضا نداشت.
هرسه عازم تولوز شدند، از آنان استقبالی پرشکوه شد و مراسم دعا در کلیسا برگزار گردید. دو سال گذشت، پیکهایی از جانب پاپ به حضور اسقف اعظم رسیدند و ارتقا‌ی او را به درجه‌ی کاردینالی به اطلاع او رساندند و انتخاب جانشین را به عهده‌ی او گذاشتند. دون ایلیان چون از این امر باخبر شد قول دیرین را به یاد کاردینال آورد و جای خالی را برای پسرش خواست. کاردینال گفت که مقام اسقفی اعظم را برای دایی‌اش گذاشته — که مرد خوبی است — اما اگر دون ایلیان و پسرش همراه او به رم بروند، مسلماً موقعیت مساعدی پیش خواهد آمد، دون ایلیان اعتراض کرد، اما سرانجام مجبور شد رضایت بدهد.
آن‌گاه هرسه عازم رم شدند، در آنجا از آنان استقبالی شایان شد، مراسم دعا در کلیسا به پا گشت و دسته‌های مذهبی به راه افتاد. چهارسال سپری شد، پاپ مرد، و دیگر کاردینالها، کاردینال ما را به پاپی برگزیدند. دون ایلیان به شنیدن این خبر، پای مقام قدسی مرتبت را بوسید و او را به یاد قول قدیمش انداخت، و تقاضا کرد که مقام کاردینالی، که خالی مانده بود، به پسرش تفویض شود. پاپ به دون ایلیان گفت که دیگر از خواهشهای مکرر او خسته شده است و اگر به این سماجت ادامه دهد او را به زندان خواهد انداخت، زیرا خوب می‌داند که دون ایلیان جادوگری بیش نیست و در تولدو استاد فنون ساحری بوده است.
دون ایلیان بیچاره توانست بگوید که عازم اسپانیاست و از پاپ غذایی خواست تا سفر طولانی دریایی را با آن بگذراند. پاپ یک بار دیگر روی او را زمین گذاشت، و دون ایلیان (که اکنون چهره‌اش به شیوه‌ای غریب تغییر کرده بود) با صدایی که هیچ لرزشی در آن نبود گفت: «در این صورت، شوربایی را که دستور طبخش را برای شام دادم خبر می‌کنم».
زن خدمتکار پیش آمد و دون ایلیان دستور داد شوربا را گرم کند، همزمان با این سخنان، پاپ خودش را در حجره‌ی زیرزمینی شهر تولدو یافت، همان کشیش سانتیاگو بود و چنان شرمزده که نمی‌دانست چه بگوید. دون ایلیان گفت که این آزمایش او را کافی بوده است، از شوربا سهمی به کشیش نداد، او را تا دم در بدرقه کرد و در آنجا ضمن وداع، با ادب تمام آرزو کرد که کشیش به سلامت به مقصد برسد.
 
نویسنده: خورخه لوئیس بورخس
مترجم: پرتو نوری علا

برگرفته از: باغ گذرگاههای هزارپیچ: الف، ویرانه‌های مدور، مرگ و پرگار، ترجمه‌ی احمد میرعلایی، نشر رضا، تهران ۱۳۶۹، ص ۱۲۲–۱۱۹
منبع: http://faryad.epage.ir

مرثیه آلمانی

نامم اُتو‌دیتْریش زورلینده است. یکی از اجدادم، کریستوف زورلینده، در نبردِ سواره ‌نظامی که منجر به‌فتح زورنْدورف شد، جان باخت. پدرِ پدر‌بزرگِ مادری‌ام، اولریش فورکِل، در اواخر سال ۱۷۸۰‌ در جنگل مارش ‌نُوار، در ناحیه فرانک – ‌تایرور به‌قتل رسید. پدرم کاپیتن دیتریش زورلینده در سال ۱۹۱۴ با فتح نامُور و دو‌سال بعد با عبور از دانوب، شهرت یافت.۱ از خودم بگویم، به‌عنوان شکنجه‌گر و قاتل اعدام خواهم شد. دادگاه عادلانه عمل کرد؛ من از همان آغاز، خود را مجرم قلمداد کردم. فردا وقتی‌که ساعتِ زندان، نُه ضربه بنوازد، به‌قلمروِ مرگ، قدم نهاده‌ام. حال که به‌سایه‌های نیاکانم بسیار نزدیک شده‌ام، طبیعی است که به‌آنان بیندیشم؛ به‌گونه‌ای، من خود، از اجداد خویشتنم.
در خلال محاکمه، که خوشبختانه کوتاه بود، سکوت کردم. کوشش در مُحق جلوه دادنم در آن زمان، جلو رای دادگاه را می‌گرفت و ممکن بود حمل بر ‌بُزدلی‌ام شود. اما حالا همه چیز تغییر کرده است؛ در شب اعدامم می‌توانم بدون ترس سخن بگویم. تقاضای عفو نمی‌کنم، زیرا خود را گناهکار نمی‌دانم. اما می‌خواهم دیگران وضع مرا درک کنند. کسانی که به‌شنیدن حرف‌های من رغبتی داشته باشند، تاریخ آلمان و تاریخ آتیِ جهان را خواهند فهمید. می‌دانم، مواردی چون مورد من، که اکنون استثنایی و حیرت‌انگیز‌است به‌زودی به‌موردی عادی بَدَل خواهد شد. فردا خواهم مُرد، اما من نمادی از نسل‌های آینده‌ام.
در سال ۱۹۰۸ در مارین‌ بورگ‌ متولد شدم. شور و شوقِ دو چیز که حالا تقریباً فراموش شده‌اند، به‌من امکان داد تا با شجاعت و حتی شادمانی، سنگینی ی ناخوشایندِ سال‌های طولانی را تحمل کنم: موسیقی و مابعدالطبیعه. گرچه قادر نیستم نام تمامِ بانیان خیر را ذکر کنم، اما غیر ممکن است نام دو تن را از قلم بیندازم: بِرامْس و شوپنهاور. شعر نیز آموخته‌ام و در این رابطه می‌توانم نام پُر‌عظمتِ آلمانی‌الاصل دیگری را نیز اضافه کنم: ویلیام شکسپیر. پیش از این به‌الهیات نیز علاقمند بودم. اما شوپنهاور و دلایل صریح و مستقیم‌اش و شکسپیر و برامس با دنیاهای متنوع و بی‌کران‌شان، باعث شدند تا از این رشته موهوم (و ایمان مسیحی‌ام) دست بردارم. بگذار هرآنکس که در جزء‌جزءِ کار این آفرینندگانِ خجسته، به‌شگفتی درنگ می‌کند و در برابر آثار آنان سرشار از شفقت و قدرشناسی می‌شود، بداند که من، منِِ منفور نیز در آنان به‌تامل نشسته‌ام.
در حدود سال ۱۹۲۷، نیچه و اِشْپنگْلر به‌زندگی‌ام راه یافتند. یکی از نویسندگان قرن هیجدهم می‌گوید هیچ‌کس نمی‌خواهد از بابت هیچ‌چیز به معاصرینش بدهکار باشد. من نیز برای آن که خود را از تاثیر نفوذی که حس می‌کردم تحملش دشوار است، برهانم، مقاله‌ای نوشتم تحت عنوان تسویه حساب با‌اشپنگلر. در آن مقاله یادآور شدم که وجوه آشکار و انکار ناپذیری که نویسنده از آن به عنوان آثار فاوست‌گونه یاد کرده است، درام‌های پراکنده گوته۲ نیست، بلکه شعری است که بیست قرن پیش سروده شده است وDe Rerum Natura نام دارد. مع‌الوصف، نسبت به‌صداقت فیلسوف تاریخ، اصالت آلمانی (Kerndeutsch) و روحیه نظامی‌اش‌، سرِ تعظیم فرود آورده‌ام. در سال ۱۹۲۹ وارد حزب شدم.
اندکی در‌باره سال‌های کار‌آموزی‌ام بگویم. برای منی که از رشادت بی‌بهره نیستم اما از خشونت بیزارم، آن سال‌ها نسبت به‌سایرین، دشوارتر بود. فهمیده بودم که ما در آستانه ی عصر جدیدی قرار گرفته‌ایم و گرچه این عصر، با دوره‌های آغازینِ اسلام و مسیحیت قابل مقایسه است، معذالک انسان جدیدی را می‌طلبد. رفقایم، تک‌به‌تک برایم منزجر کننده بودند؛ بیهوده می‌کوشیدم تا دلیل بیاورم که ما می‌بایست فردیت خود را به‌خاطر آرمان بزرگی که همه‌مان را گِردِ هم‌جمع کرده است، فدا کنیم.
حکمای الهی معتقدند اگر توجه خداوند، تنها برای یک ثانیه از دست راستی که این کلمات را دنبال می‌کند منحرف شود، همچون احتراق در شعله‌ای خاموش، آن دست نیز پنجه در نیستی خواهد زد. به‌نظر من، بدون توجیه کردن، نه کسی می‌تواند زندگی کند، نه کسی جرعه آبی بنوشد یا قطعه نانی را تکه کند. برای هر فرد، توجیهات، باید که متفاوت باشد؛ من در انتظار آن جنگ بی‌ترحم بودم تا ایمان‌مان را ثابت کند. برای من کافی بود که بدانم به‌عنوان سربازی در آن جنگ‌ها شرکت خواهم کرد. بارها از این که بُزدلیِ انگلیسی‌ها و روس‌ها باعث شکست ما شود، ترسیدم. اما اقبال یا سرنوشت، آینده مرا به‌طریق دیگری رقم زد. در اول مارس ۱۹۳۹، شب‌هنگام، در تیلْسیت اغتشاشی رخ داد که در روزنامه‌ها منعکس نشد؛ در خیابان پشت کنیسه، ساق پایم در اثر اصابت دو گلوله سوراخ شد، به‌طوری که لازم بود آن را قطع کنند.۳ چند روز بعد، سربازان ما وارد ‌بُوهِم‌ شدند. هنگامی که آژیر خطر، ورود آنان را اعلام می‌کرد، من در بیمارستان آرامی خوابیده بودم و می‌کوشیدم خود را در شوپنهاور گم و فراموش کنم. گربه عظیم و شُل و وارفته‌ای، نمادی از سرنوشت عبثم، بر‌درگاهِ پنجره خوابیده بود.
در نخستین جلد Parerga und Paralipomena از نو می‌خواندم که هرآنچه از لحظه تولد تا دَمِ مرگ، برای کسی رخ می‌دهد، پیشاپیش توسط خود او مُقرّر شده است. بدین ترتیب هر اهمالی عمدی است. هرفرصتی در مواجه با ملاقاتی‌ است. هر تحقیر، توبه‌ای است. هر شکست، فتحی مرموز است و هر مرگ، خودکشی است. تسلائی ماهرانه‌تر از این فکر نیست که ما خود ناگواری‌هایمان را انتخاب کرده‌ایم؛ این ایقان فردی، نظم اسرار‌آمیزی را آشکار می‌سازد و به‌طرزی شگرف، ما را در برابر خداوند مبهوت می‌کند. کدام اراده مجهولی (بی‌هوده پرسیدم)، در آن بعد از ظهر، مرا به‌طلبیدن آن دو گلوله و بریدن پا واداشت؟ مطمئناً ترس از جنگ نبود، این را می‌دانستم؛ چیزی ژرف‌تر بود. سرانجام آن را دریافتم. مُردن به‌خاطر مذهب، آسان‌تر از زیستنِ مطلق است. جنگیدن در اِفِه‌سوس علیه جانوران وحشی (کاری که هزاران شهید گمنام به‌آن تن دادند) کوششی نیست که انسان را به‌منزلت پُل، خادم مسیح، ارتقاء دهد؛ تمامی زندگیِ آدمی را نمی‌توان در یک بازیِ تک‌پرده‌ای نمایش داد. جنگ و پیروزی، وسیله‌اند؛ دشوارتر از تعهد ناپلئون، تعهدِ راسْکولنیکُف بود. در هفتم فوریه ۱۹۴۱ به‌عنوان معاون سرپرست بازداشتگاه اسرای جنگی در تارْنُوویتْز انتخاب شدم.
انجام این وظیفه خوشایند نبود، اما من از هیچ چیز فرو نگذاشتم. آدم بُزدل فطرت خود را زیرِ رگبار گلوله ثابت می‌کند؛ آدم بخشنده، آدم پرهیزکار، دادگاه خود را در زندان می‌جوید و در رنجِ دیگران. اساساً نازیسم کنشی اخلاقی است. پاک‌سازیِ بشریت تباه شده و پیراستن دوباره آن. چنین استحاله‌ای در نبرد، در میان غریو افسران و فریاد و فغان‌ها، عادی است؛ اما در سلولی بی‌مقدار، جائی که ترحم پُر‌نیرنگِ موذی، ما را با حساسیت‌های قدیمی وسوسه می‌کند، چنین موردی وجود ندارد. بی‌هوده نیست که این عبارت را رقم زده‌ام: برای اَبَر مردِ زرتشت، ترحم، عظیم‌ترین معصیت است. هنگامی که آنان داوود اورشلیمی آن شاعر برجسته را از بِرسْلاو به اردو فرستادند، (اقرار می‌کنم) من در واقع مرتکب چنین معصیتی شدم.
او حدود پنجاه سال داشت. نادارِ دارائی ی این جهان. آزار دیده، انکار شده، ناسزا شنیده، او نبوغ خود را وقف ستایش خوشبختی کرده بود. به‌خاطر می‌آورم که آلبرت سورگِل در اثر خود ‌Dichtung der Zeit  داوود اورشلیمی را با ویتمن مقایسه کرده بود. این مقایسه کاملاً دقیق نیست. ویتمن، کائنات را به‌صورتی ابتدائی، مُجرّد و با روشی تقریباً لاقید تجلیل می‌کند و اورشلیمی با وسواس و عشقی کامل از هر چیز لذّت می‌بَرَد. او هرگز دچار اشتباه محاسبات و فهرست‌نگاری نمی‌شود. من هنوز می‌توانم بسیاری از اشعار شش وزنی ی او را از آن شعر با شکوه، شعر "تسه‌یَنگ، نگارگر ببرها"، از حفظ بخوانم؛ شعری که گوئی با ببرها هاشور خورده است و ببرهای خاموش و لمیده بر‌یکدیگر، آن را گرانبار کرده‌اند. یا هرگز نمایشنامه تکنفره "رُزِنْکرَنتْز با فرشته سخن می‌گوید" را از یاد نخواهم بُرد. اثری که در آن یک رباخوار لندنی ی قرن شانزدهم، در بستر مرگ، بی‌هوده می‌کوشد تا از جنایاتش دفاع کند، غافل از آن‌که توجیه پنهان زندگی‌اش، شخصیت «شای لاک» را در یکی از مشتری‌هایش (‌که تنها یکبار او را دیده و به‌خاطر نمی‌آورد) القاء کرده بود.
گرچه درحقیقت داوود اورشلیمی به‌اشْکنازی تباه شده و منفور تعلق داشت، اما نمونه یهودی ی سِفارادیک بود. مردی با چشمانی به‌یاد ماندنی، بشره‌ای یرقانی و ریشی تقریباً سیاه. نسبت به‌او بسیار سخت‌گیر بودم، اجازه نمی‌دادم نه‌شفقت من و نه شوکت او، هیچکدام مرا به‌ترحم وادارد. می‌بایست سال‌ها پیش می‌دانستم که هیچ‌چیز در روی زمین نیست که بَذر جهنمی محتمل را در بَر نداشته باشد؛ سیمائی، کلامی، قطب‌نمائی، آگهیِ تبلیغاتی ی سیگاری، همگی قادرند کسی را که نمی‌تواند آن‌ها را فراموش کند، به‌سوی دیوانگی براند. آیا کسی که دائماً نقشه مجارستان را در ذهنش تصویر می‌کند دیوانه نخواهد شد؟ تصمیم گرفتم این اصل را در مورد قواعد انضباطیِ اردوی خودمان به‌کار برم، و . . . ۴ در پایان سال ۱۹۴۲ اورشلیمی عقل خود را از دست داد؛ و در اول مارس ۱۹۴۳ خود را کشت. ۵
نمی‌دانم اورشلیمی دانست یا نه، که اگر من او را نابود کردم، به‌این خاطر بود تا شفقت خود را نابود کنم. در چشم من او نه انسان بود و نه حتی یهودی. اورشلیمی به‌بخش نفرت‌زده روحِ من بَدَل شده بود. با او رنج کشیدم، با او مُردم و به‌تعبیری با او گم شدم؛ به‌همین دلیل سنگدل بودم.
در خلال روزها و شب‌های پرعظمت جنگِ پیروزمندمان شادمانی کردیم. در آن همه هوائی که نفس می‌کشیدیم احساسی وجود داشت که بی‌شباهت به‌عشق نبود. قلب‌های ما با شگفتی و ستایش می‌تپید، گوئی که دریا را در نزدیکی‌مان احساس می‌کردیم. در آن ایام همه‌چیز تازه و متفاوت بود حتی طعم خواب‌هایمان. (شاید هرگز من به‌تمامی شادمان نبودم. اما معروف است که بدبختی مستلزم بهشت‌های گمشده است). هر‌انسانی آرزو‌می‌کند با‌حاصل تجربیاتی که او قادر به‌لذت بردن از آن‌هاست زندگیِ پُر و کاملی داشته باشد؛ هم‌چنین کسی‌ را نمی‌توان یافت که بیمناک‌ِ فریب خوردنِ بخشی‌از میراث بی‌کرانش نباشد. اما می‌توان گفت که نسل من از تجربه مفرطی بهره برده است. زیرا ابتدا پیروزی به‌ما اعطاء گردید و سپس شکست.
در اکتبر یا نوامبر ۱۹۴۲ در دوّمین نبرد‌العلمین، در شن‌های مصر، برادرم فردریش به‌هلاکت رسید. چند ماه بعد بمبارانی هوائی سرای خانوادگی‌مان را از میان برداشت؛ و بمبارانی دیگر در اواخر ۱۹۴۲ آزمایشگاه مرا به‌نابودی کشاند. رایش سوم به‌ستوه آمده از قاره‌های پهناور در حال مرگ بود و به‌تنهائی علیه دشمنان بی‌شمار می‌جنگید. سپس رخدادی غریب که تنها اکنون باور دارم که آن را می‌فهمم، به‌وقوع پیوست. می‌پنداشتم که جامی از خشم را خالی می‌کنم، اما در ته‌نشست آن با طعم غیر‌منتظری مواجه شدم؛ طعم رازآمیز و تقریباً سهمناکِ شادمانی. چندین مقاله در توضیح آن نوشته‌ام. اما هیچکدام قانع کننده نبودند. فکر می‌کردم: شکست خوشنودم می‌کند، زیرا که نهانی می‌دانم که مقصّرم و تنها مجازات می‌تواند مرا از حس تقصیر رها کند. فکر می‌کردم: شکست خوشنودم می‌کند، زیرا شکست فرجام است و من بسیار خسته‌ام. فکر می‌کردم: شکست خوشنودم می‌کند، زیرا که شکست رخ داده است، زیرا که شکست به‌طرزی غیرقابلِ بازگشت، به‌همه آن وقایعی که اتفاق می‌افتند، که اتفاق افتادند، که اتفاق خواهند افتاد، مربوط است، زیرا حذف یک رویداد واقعی یا رقّت داشتن نسبت به‌آن، کفران کائنات است. من با چنین توضیحاتی سرگرم بودم که ناگاه حقیقت یگانه را یافتم.
معروف است که هر‌فرد با ذهنیتی ارسطوئی یا افلاطونی زاده می‌شود. این گفته همانند آن است که بگوئیم هر بیان تجریدی، المثنیِ خود را در مجادلات ارسطو و افلاطون می‌یابد؛ نام‌ها، چهره‌ها و زبان‌ها در سراسر قرون و سرزمین‌ها تغییر می‌کنند، اما اضدادِ اصلی پایدارند. تاریخ ملت‌ها نیز تداومی پنهانی را ثبت می‌کنند. هنگامی که آرمینیوس هنگِ واروس را در باطلاقی شکست داد، خود نمی‌دانست که پیشاهنگ امپراطوری آلمان است؛ لوتر، مترجم کتاب مقدّس، هرگز گمان نمی‌کرد که هدف او به‌جلو راندن مردمانی است که مُقدّر شده است تا برای همیشه کتاب مقدّس را نابود کنند؛ کریستف زورلینده که در سال ۱۷۵۸ با یک گلوله روسی کشته شد به‌نوعی مهیّا کننده پیروزی‌های ۱۹۱۴ بود؛ هیتلر باور داشت که تنها به‌خاطر یک ملت می‌جنگد اما در حقیقت او برای همه جنگید، حتی برای ملت‌هائی که از آنان نفرت داشت و به‌آنان حمله کرده بود. مهم نیست که منِ او از این حقیقت بی‌خبر بود؛ خون و اراده او بر‌آن آگاهی داشت. دنیا از یهودیت، از آن بیماریِ یهودیت و ایمان مسیحی در حال مرگ بود؛ ما به‌دنیا خشونت و ایمانِ شمشیر را آموختیم. همان شمشیری که در‌حال نابود کردن ماست، و ما همانند جادوگری هستیم که هزارتوئی ساخت و آنگاه محکوم شد که سرگردان، تا آخرین روزهای زندگی خود در آن بماند؛ یا به‌داوود پیغمبر می‌مانیم که با قضاوت در باره مردی گمنام، او را به‌مرگ محکوم کرد فقط به‌این خاطر که وحی را بشنود: تو آن مرد گمنامی. برای ساخته شدن نظم جدید می‌بایست بسیاری چیزها نابود می‌شد؛ ما اینک می‌دانیم که آلمان نیز یکی از آن چیزها بود. ما بیش از جان‌های خود، بخشیده‌ایم. مائی که سرنوشت سرزمین پدریِ محبوبمان را قربانی کرده‌ایم. بگذار دیگران نفرین کنند و بگریند؛ اما من از این حقیقت شادمانم که سرنوشت‌مان دایره‌اش را کامل می‌کند و بی‌عیب است.
عصر تاریخی ی بی‌ترحمی در سراسر جهان می‌گسترد. ما آن را به‌جلو راندیم، ما، همان کسانی که طعمه آن هستیم. مادامی که خشونت به‌جای بُزدلی ی مسیحیتِ برده، حکمرانی می‌کند، چه اهمیتی دارد که انگلستان چکش باشد و ما سندان؟ اگر پیروزی و بی‌عدالتی و شادمانی از آنِ آلمان نیست، بگذار نصیب ملل دیگر گردد. بگذار بهشت بزیَّد هرچند که ماوای ما جهنم است. رویاروی مرگ، در آینه بر‌خویشتن می‌نگرم تا پی‌ببرم که کیستم، تا دریابم که چگونه در این ساعاتِ آخرین،رفتار خواهم کرد. شاید جسمم بترسد؛ اما من نمی‌ترسم.

نویسنده: خورخه لوئیس بورخس
مترجم: پرتو نوری علا
۱‌. یادداشت ویراستار: قابل توجه است که راوی، در این میان، مشهورترین جدّش، حکیم الهیات و عِبری‌شناس نامدار، یوهانس فورکل (۱۸۴۶‌_‌۱۷۹۹) که دیالکتیک هگلی را در مسیح‌شناسی به‌کار برد، حذف کرده است. توضیحات مشروح فورکل بر‌چندین کتاب کاذبه (کتاب‌های مشکوکی که در‌باره مسیح نوشته شده بود) باعث رد هِنگستنبرگ و تائید تیلو و جِسنئوس گردید.

۲. یادداشت ویراستار: سایر ملل، در خودشان و برای خودشان، معصومانه زندگی می‌کنند‌ مثل معادن یا شهاب‌های ثاقب؛ اما آلمان آینه‌ای جهانی است که همه‌چیز را در خود می‌پذیرد، وجدان دنیاست Das Weltbewusstsein  گوته نمونه اصلی دریافت جهانی است. من او را کنار نمی‌گذارم اما در او نیز انسان فاوست‌گونه‌ای را که اشپنگلر در رساله‌اش عرضه کرده است نمی‌بینم.
۳‌. ‌یادداشت ویراستار: شایع است که این جراحت نتایج وخیمی در‌بر‌داشت.

۴. ‌یادداشت ویراستار: ضروری بود که چندین خط در این‌جا حذف شود.

۵‌. ‌یادداشت ویراستار: ما نتوانستیم نام داوود اورشلیمی را در هیچ ماخذی پیدا کنیم، نه‌درکار سورگل و نه در تاریخ ادبیات آلمان. با‌این‌همه باور دارم اورشلیمی شخصیتی اختراعی نیست. روشنفکران یهودی ی زیادی در بازداشتگاه «تارویتز» تحت فرماندهیِ اُتو‌دیتریش زورلینده شکنجه شدند، از جمله اِما‌ُروزنتْوایگ نقاش در میان‌شان بود. شاید داوود اورشلیمی نمادی از چنین فردی باشد. گفته شده که او در اول مارس ۱۹۴۳ مُرد. راوی در اول مارس ۱۹۳۹ در تیلسیت زخمی شده بود.
منبع: http://faryad.epage.ir

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.