داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

اردوگاه سرخ پوستان

کنار ساحل دریاچه قایق پارویی دیگری هم پهلو گرفته بود. دو نفر سرخ‌پوست منتظر ایستاده بودند. نیک و پدرش در پاشنه‌ی قایق نشستند و سرخ‌پوست‌ها قایق را از ساحل هل دادند به طرف دریاچه و یکی از آن‌ها پرید تو تا پارو بزند. عمو جرج هم در پاشنه‌ی قایق پارویی اردوگاه نشست. سرخ‌پوست جوان آن را هم هل داد و پرید تو، تا برای عمو جورج پارو بزند.
 قایق‌ها در تاریکی شب روانه‌ی دریاچه شدند. نیک، در هوای مه‌آلود، صدای پاروی قایقی دیگر را که از آن‌ها خیلی جلوتر بود، می‌شنید….
… سرخ‌پوست‌ها با ضربات کوتاه و سریع پارو می‌زدند. نیک توی بغل پدرش لم داده بود. روی دریاچه هوا سرد بود. سرخ‌پوستی که قایق آن‌ها را می‌راند تند پارو می‌زد، اما در آن هوای مه‌آلود، قایق جلویی مدام فاصله‌اش را بیش‌تر می‌کرد.
نیک پرسید: «بابا کجا می‌ریم؟»
– «به اردوگاه سرخ‌پوستا، سراغ یه خانم سرخ‌پوست خیلی بد حال.»
نیک گفت: «آها».
در ساحل آن‌سوی دریاچه، قایق جلویی را دیدند که پهلو گرفته است. عمو جورج توی تاریکی سیگار دود می‌کرد. سرخ‌پوست جوان قایق را به طرف شیب خشک ساحل کشید. عمو جورج به هر دو سرخ‌پوست سیگار داد.
آن‌ها به دنبال سرخ‌پوست‌های جوان که فانوس به دست داشتند، از میان علف‌زار خیس پوشیده از شبنم به سمت بالای ساحل رفتند. بعد وارد جنگل شدند و پس از عبور از کوره‌راهی به جاده‌ی چوب بری رسیدند که به میان تپه‌ها می‌رفت.
چون درخت‌های دو سوی جاده را بریده بودند، هوا روشن‌تر بود. سرخ‌پوست جوان ایستاد و فانوس را خاموش کرد و بعد همگی در امتداد جاده به‌راه افتادند.
بر سر پیچی سگی پارس‌کنان پیش آمد. جلوتر، روشنایی چراغ کلبه‌ها دیده می‌شد. سرخ‌پوستان این منطقه از کندن پوست تنه‌ی درخت‌ها گذران می‌کردند. چند سگ دیگر نیز به‌سوی آن‌ها یورش آوردند. دو سرخ‌پوست سگ‌ها را به سوی کلبه‌ها پس راندند. از پنجره‌ی

کلبه کنار جاده نوری به بیرون می‌تابید. پیرزنی در آستانه‌ی در ایستاده بود و چراغی به‌دست داشت.
داخل کلبه، زن سرخ‌پوست روی تخت دو طبقه‌ی چوبی دراز کشیده بود. دو روز بود که درد شدید زایمان داشت. تمام زن‌های اردوگاه به کمکش آمده بودند. مردها به آن سوی جاده رفته بودند تا دور از سروصدای زن، در تاریکی شب، سیگاری چاق کنند. درست

هنگامی‌که نیک و دو سرخ‌پوست پشت سر پدرش و عمو جورج پا توی کلبه گذاشتند، زن جیغی کشید. او در طبقه‌ی پایین، زیر لحاف دراز کشیده بود و خیلی بزرگ می‌‌نمود. سرش به سویی خم شده بود و شوهرش در طبقه‌ی بالای تخت بود. سه روز پیش، پایش را با

تبر زخمی کرده بود. داشت چپق دود می‌کرد. هوای اتاق بوی گندی داشت.
پدر نیک دستود داد روی اجاق آب بگذارند. آب که می‌جوشید با نیک صحبت می‌کرد.
گفت: «نیک، این خانم قراره یه بچه به دنیا بیاره.»
نیک گفت: «می‌دونم.»
پدرش گفت: «نه، نمی‌دونی. خوب به من گوش بده. دردی رو که الان داره تحمل می‌کند، درد زایمونه. بچه می‌خواد به دنیا بیاد، اونم همینو می‌خواد. به تمام عضله‌های بدنش فشار می‌آره تا بچه رو پس بندازه. به خاطر درد همین فشارهاست که این‌‌طور جیغ

می‌کشه.»
نیک گفت: «فهمیدم.»
درست همان موقع زن جیغ کشید.
نیک پرسید: «باباجون، نمی‌شه چیزی به خوردش بدی که دیگه جیغ نکشه.»
پدرش گفت: «نه، داروی ضد درد ندارم. اما فریادهاش مهم نیستن. من گوش نمیدم. چون مهم نیستن.»
شوهر زن در طبقه‌ی بالای تخت غلت زد به‌طرف دیوار.
زنی از آشپزخانه به دکتر گفت که آب جوش آمده. پدر نیک به آشپزخانه رفت و نیمی از آب کتری را ریخت توی لگن. وسایلش را از توی دستمال برداشت و توی آب کتری گذاشت. گفت: «اینا رو باید جوشوند.» دست‌هایش را با صابونی که با خود آورده بود

توی لگن آب داغ حسابی شست. نیک به دست‌های پدرش چشم دوخته بود که یک‌دیگر را صابون می‌زدند. پدر نیک در همان حال که دست‌هایش را به‌دقت می‌شست، گفت: «ببین نیک، بچه‌ها عموماً از طرف سر به دنیا می‌آن. اما بعضی وقت‌ها این‌طوری نمی‌شه. وقتی

از سر به دنیا نیان کلی دردسر برای همه می‌تراشن. برای همین هم شاید مجبور بشم این خانومو عمل کنم. الان معلوم میشه.»
وقتی از تمیز بودن دست‌هاش مطمئن شد، داخل اتاق شد و کارش را شروع کرد. دکتر گفت جورج، لطفاً تو لحاف را عقب بزن. بهتره دستم بهش نخوره.»
کمی بعد که جراحی شروع شد، عمو جورج و سه مرد سرخ‌پوست زن را محکم گرفته بودند. زن، بازوی عمو جورج را گاز گرفت وعمو جورج گفت: «ای ماده سگ نکبتی!» و سرخ‌پوست جوان که عمو جورج را با قایق آورده بود به او خندید. نیک، لگن را برای

پدرش گرفته بود. عمل کلی طول کشید.
پدر نیک بچه را بلند کرد و چند سیلی به صورتش زد تا نفسش باز شود و بعد او را تحویل پیرزن داد. گفت: «ببین نیک، پسره. بگو ببینم از انترنی خوشت اومد؟»
نیک گفت: «خیلی.» اما نگاهش را دزدید تا مبادا چشمش به کاری که پدرش می‌کرد، بیفتد.
پدرش گفت: «آهان، درست شد.» و چیزی را انداخت توی لگن.
نیک نگاه نکرد.
پدرش گفت: «حالا باید چند تا بخیه بزنم. اگه خواستی نگاه کن، اگه‌م نخواستی که هیچی. الان می‌خوام جایی رو که پاره کرده‌ام، بدوزم.»
نیک نگاه نکرد. از خیلی پیش کنجکاویش را از دست داده بود. پدرش کار را تمام کرد و از جا برخاست. عمو جورج و سه مرد سرخ‌پوست هم ایستادند. نیک لگن را برد و گذاشت توی آشپزخانه.
عمو جورج به بازویش نگاهی انداخت. سرخ‌پوست جوان زد زیر خنده.
دکتر گفت: «جورج، کمی داروی ضد عفونی روش می‌مالم.»
روی زن سرخ‌پوست خم شد، زن حالا آرام گرفته بود و چشم‌هایش را بسته بود. رنگ رخش پریده بود و نمی‌دانست چه شده و چه بر سر بچه آمده.
دکتر بلند شد و گفت: «فردا برمی‌گردم. پرستار طرفای ظهر از سن‌اگنس (3) می‌رسه و هر چه لازم داشته باشیم با خودش می‌آره.»
دکتر عین فوتبالیست‌ها شده بود که پس از مسابقه در اتاق رخت‌کن، سر حال می‌آیند و دلشان می‌خواهد وراجی کنند.
پدر نیک گفت: «جورج، اینو باید تو مجلات پزشکی بنویسن، عمل سزارین با چاقوی جیبی و دوختن شکم با چند متر زه روده.»
عمو جورج که به دیوار تکیه داده بود و بازویش را وارسی می‌کرد، گفت: «اوه درسته، تو مرد بزرگی هستی.»
دکتر گفت: «خب، یه حالی هم از این پدر مغرور بپرسیم. این وسط پدرا از همه بیش‌تر زجر می‌کشن. باید بگم این یکی خوب بی‌سروصدا تحمل کرد.»
پتو را از روی سر سرخ‌پوست پس کشید. دستش خیس شد. فانوس به دست بلند شد روی لبه‌ی تخت و نگاه کرد. سرخ‌پوست رو به سوی دیوار دراز کشیده بود. گلویش را گوش تا گوش بریده بود. خون جمع شده بود توی گودی‌یی که بدنش روی تخت انداخته بود.

سرش روی بازوی چپش آرمیده بود. تیغ برهنه، لبه‌اش به سمت بالا، توی رختخواب بود.
دکتر گفت: «جورج، نیک رو از کلبه ببر بیرون.»
احتیاجی به این کار نبود. نیک وسط درگاهی آشپزخانه ایستاده بود و زیر نور فانوسی که دست پدرش بود، به خوبی، طبقه‌ی بالایی تخت را دید که چطور پدرش سر سرخ‌پوست را عقب کشید.
وقتی آن‌ها از جاده‌ی چوب‌بری به طرف دریاچه می‌رفتند، داشت صبح می‌شد.
دکتر که شور و حال بعد از عمل جراحی از سرش کاملا پریده بود، گفت:
«نیکی از این که تو رو با خودم آوردم، واقعاً متأسفم. اصلاً درست نبود شاهد این حادثه ناگوار باشی.»
نیک پرسید: «همیشه زن‌ها موقع زایمون این‌قدر درد می‌کشن؟»
– «نه، این یه مورد کاملاً استثنایی بود.»
– «بابا چرا اون مرد خودشو کشت؟»
– «نمی‌دونم نیک. شاید تحملشو نداشت.»
– «بابا، مردا خیلی خودکشی می‌کنن؟»
– «نه نیک، نه خیلی.»
– «زن‌ها چطور؟»
– «به ندرت.»
– «یعنی اصلاً؟»
– «اصلاً که نه. خیلی کم.»
– «بابا؟»
– «چیه»
– «عمو جورج کجا رفت؟»
– «الان پیداش میشه.»
– «بابا، مردن سخته؟»
– «نه نیک، به نظرم خیلی آسون باشه، بستگی داره.»
اکنون در قایق نشسته بودند. نیک در قسمت پاشنه بود و پدرش پارو می‌زد. آفتاب از پشت تپه‌ها بالا می‌آمد. یک ماهی توی آب جستی زد و سطح آب موج برداشت. نیک دستش را کرده بود توی آب و می‌کشید. در سرمای برنده‌ی صبح، آب گرم بود.
نیک در آن صبح زود همراه با پدرش که پارو می‌زد در پاشنه‌ی قایق شناور بر روی دریاچه نشسته بود و تقریباً مطمئن بود که هرگز نخواهد مرد.

نویسنده: ارنست همینگوی
مترجم: شاهین بازیل

منبع: www.iran20.parsfa.com

دگرگونی دنیا

مرد گفت: «خب، یه چیزی بگو.»
دختر گفت: «نه، نمی‌تونم.»
– «منظورت اینه که نمی‌خوای درباره‌ش حرف بزنی؟»
دختر گفت: «نمی‌تونم. منظورم همینه.»
– «منظورت اینه که نمی‌خوای درباره‌ش حرف بزنی؟»
دختر گفت: «آره، هر جور دوست داری برداشت کن.»
– «نمی‌خوام هر جور دوست دارم برداشت کنم. کاش می‌خواستم.»
دختر گفت: «تو خیلی وقته برداشتت رو کرده ا‌ی.» …
… اول وقت بود و بجز متصدی نوشگاه و آن دو نفر که با هم در گوشه‌ی کافه سر میز نشسته بودند کسی در کافه نبود. آخرهای تابستان بود و آن‌ها هر دو برنزه شده بودند، بنابراین ظاهرشان نشان نمی داد که پاریسی باشند. دختر کت و شلوار توئیدی پوشیده بود،

پوستش قهوه‌ای مایل به طلایی یک‌دست بود،گیسوان بلوندش کوتاه بود و از توی پیشانی‌‌اش به زیبایی بالا زده بود. مرد نگاهش کرد.
گفت: «من این دختره رو می‌کشم.»
دختر گفت:«این کارو نکن.» دست‌های دختر زیبا بود و مرد چشم از آن‌ها برنمی‌داشت. دست‌ها باریک و قهوه‌ای و بسیار زیبا بود.
– «این کارو می‌کنم. به خدا قسم می‌کنم.»
– «این کار خوشحالت نمی‌کنه.»
 «نمی‌شه رو یه چیز دیگه انگشت بذاری؟ نمی‌شه رو یه دردسر دیگه انگشت بذاری؟»
دختر گفت: «نه، نمی‌شه. حالا چه نقشه‌ای تو کله‌ته؟»
– «گفتم که به‌ت.»
– «نه، جدی می‌گم.»
مرد گفت: «نمی‌دونم.» دختر به مرد نگاه کرد و دستش را پیش آورد روی میز گذاشت. گفت: «فلیپ بیچاره!» مرد به دست‌های دختر نگاه کرد اما دستش را دراز نکرد روی آن‌ها بگذارد.
گفت: «نمی‌خواد دلت برای من بسوزه.»
– «حالا اگه معذرت بخوام قضیه حل می‌شه؟»
– «نه.»
– «حتی اگه ماجرا رو تعریف کنم؟»
– «ترجیح می‌دم نشنوم.»
– «خیلی دوستت دارم.»
– «آره، خیلی راست می‌گی.»
دختر گفت: «حالا که درک نمی‌کنی می‌گم معذرت می‌خوام.»
– «من درک می‌کنم. بدبختی همینه. درک می‌کنم.»
دختر گفت: «آره، و این قضیه رو خراب‌تر می‌کنه، البته.»
مرد گفت: «همین‌ طوره. من همیشه درک می‌کنم. صبح تا شب و شب تا صبح. به خصوص شب تا صبح. من درک می‌کنم. تو لازم نکرده نگران باشی.»
دختر گفت: «معذرت می‌خوام.»
– «حالا این بابا اگه مرد بود… .»
– «این حرفو نزن. مردی در کار نیست. خودت هم می‌دونی. تو به من اعتماد نداری؟»
مرد گفت: «خنده داره. به تو اعتماد داشته باشم! راستی راستی خنده‌داره.»
دختر گفت: «معذرت می‌خوام. تموم حرفم همینه. وقتی هر دومون همدیگه را درک می‌کنیم نباید وانمود کنیم که درک نمی‌کنیم.»
مرد گفت: «نه. من این‌طور خیال نمی‌کنم.»
– «اگه تو بخوای من برمی‌گردم.»
– «نه، نمی خوام برگردی.»
آن‌وقت برای مدتی دیگر حرفی نزدند.
دختر پرسید: «تو باور نمی‌کنی که دوستت دارم، هان؟»
مرد گفت: «دیگه چرند تحویل هم ندیم.»
– «راستی راستی باور نمی‌کنی دوستت دارم؟»
– «چرا اینو ثابت نمی‌کنی؟»
– «تو اینجوری نبودی. تو هیچ‌وقت از من نخواسته‌ی چیزی را ثابت کنم. از ادب به‌دوره.»
– «دختر مسخره‌ای هستی.»
– «اما تو نیستی. تو آدم ماهی هستی و اگه تو رو ول کنم برم دلم برات می‌سوزه…»
– «البته ناچاری.»
دختر گفت: «آره، ناچارم وتو خوب می‌دونی.»
مرد چیزی نگفت و دختر به او نگاه کرد و باز دستش را پیش آورد. متصدی نوشگاه در انتهای نوشگاه بود. چهره و همین‌طور کتش سفید بود. او این دو نفر را می‌شناخت و فکر می‌کرد زوج جوان ماهی هستند. زوج‌های جوان ماه زیادی دیده بود که از هم جدا شده

بودند و زوج جوان تازه‌ای تشکیل داده بودند که دیگر به همان ماهی گذشته نبودند. مرد به این موضوع فکر نمی‌کرد بلکه در فکر یک اسب بود. نیم ساعت دیگر یک نفر را به آن طرف خیابان می‌فرستاد تا بفهمد که اسب برنده شده یا نه.
دختر پرسید: «چطوره منو خوشحال کنی و بعد بذاری برم؟»
– «پس خیال می‌کنی چه کار می‌خوام بکنم؟»
دو نفر از در وارد شدند و به طرف پیشخوان رفتند.
متصدی نوشگاه سفارش را گرفت و گفت: «چشم قربان.»
دختر گفت: «منو نمی‌بخشی؟ حالا که از جریان خبر داری؟»
– «نه.»
– «فکر نمی‌کنی روابطی که با هم داشته‌یم و کارهایی که کرده‌یم توی درک ما ثأثیر گذاشته باشه؟»
مرد جوان با تلخی گفت: «فسق از نظر من قابل تحمل نیست. کافیه آدم ببینه تا بعد نظر بده. اولش چیز می‌کنن، این می‌کنن، بعد مشغول می‌‌‌شن.» عین جمله یادش نمی‌آمد. گفت: «نمی‌تونم به زبون بیارم.»
دختر گفت: «اسمش فسق نیست. از ادب به دوره.»
مرد گفت: «انحراف که هست.»
یکی از مشتری‌ها خطاب به متصدی نوشگاه گفت: «جیمز، خیلی سرحالی.»
متصدی نوشگاه گفت: «خودت هم سر حالی.»
مشتری دیگر گفت: «رفیق قدیمی، جیمز، داری چاق می‌شی.»
متصدی نوشگاه گفت: «این جور که دارم چاق می‌شم وای به حال‌مه.»
مشتری اول گفت: «برَندی رو فراموش نکنی، جیمز.»
متصدی نوشگاه گفت: «نه، قربان، به من اعتماد داشته باشین.»
دو نفری که پشت پیشخوان بودند به دو نفری که سر میز نشسته بودند نگاه کردند سپس برگشتند دوباره به متصدی نوشگاه چشم دوختند. نگاه کردن به متصدی نوشگاه برای‌شان راحت‌تر بود.
دختر گفت: «بیش‌تر دوست دارم این کلمه‌ها از دهنت بیرون نیاد. لزومی‌ نداره یه همچین کلمه‌ای رو ادا کنی.»
– «دلت می‌خواد اسم‌شو چی بذارم؟»
– «مجبور نیستی اسم شو بیاری.مجبور نیستی اسم روش بذاری.»
– «آخه اسمش همینه.»
دختر گفت: « نه، ما از خیلی چیزها ساخته شده‌یم. خودت هم می‌دونی. باهاش سر و کار داشته‌ی.»
– «لزومی ‌نداره این حرفو بزنی.»
– «می‌خوام جواب تو رو داده باشم.»
مرد گفت: «خیلی خوب، خیلی خوب.»
– «می‌خوای بگی اشتباه می‌کنم. می‌دونم. اشتباه می‌کنم. اما برمی‌گردم. به‌ت می‌گم برمی‌گردم. بلافاصله بر می‌گردم.»
– «نه، تو بر نمی‌گردی.»
– «برمی‌گردم.»
– «نه، بر نمی‌گردی. یعنی پیش من برنمی‌گردی.»
– «خواهیم دید.»
مرد گفت: «باشه، ببینم و تعریف کنیم. این گوی و این میدون.»
– «البته که بر می‌گردم.»
– «خب، پس دست به کار شو.»
دختر که باور نمی‌کرد گفت: «راستی؟» صدایش شاد بود.
مرد گفت: «دست به کار شو.» لحن صدایش برای خودش عجیب بود. به دختر نگاه می‌کرد، به لب‌های او که تکان می‌خورد، به انحنای گونه‌اش، به لاله‌ی گوش و به انحنای گردنش.
دختر گفت: «باور نمی‌کنم. تو خیلی مهربونی. با من خیلی مهربونی.»
مرد گفت: «وقتی برگشتی همه چیزو برام تعریف کن.» صدایش لحن عجیبی داشت. خودش بجا نمی‌آورد. دختر بی‌درنگ نگاهش کرد. مرد در خود فرو رفته بود.
دختر با لحنی جدی پرسید: «تو دلت می‌خواد من برم؟»
مرد با لحنی جدی گفت: «آره، همین الان.» لحن صدایش فرق کرده بود و دهنش خشک شده بود، اضافه کرد: «الان.»
دختر از جا بلند شد و به سرعت بیرون رفت. برنگشت به مرد نگاه کند. مرد او را تماشا می‌کرد. دیگر قیافه‌ی مردی را نداشت که به دختر گفته بود راهش را بکشد برود. از سر میز بلند شد، دو برگ صورت حساب را برداشت و به طرف پیشخوان رفت.
به متصدی نوشگاه گفت: «من آدم دیگه‌ای هستم، جیمز. من که جلو روی تو ایستاده‌م یه آدم دیگه‌ای هستم.»
جیمز گفت: «بله،قربان.»
جوان برنزه گفت: «فسق چیز عجیب و غریبی یه، جیمز.» از در به بیرون نگاه کرد دختر را دید که راه پایین‌دست خیابان را در پیش گرفته. به آینه که نگاه کرد، دید که به راستی آدم دیگری است. دو مشتری دیگر پشت پیشخوان عقب رفتند تا برای او جا باز کنند.
جیمز گفت: «شما زده‌ین تو خال، قربان.»
دو نفر باز هم کمی عقب رفتند تا مرد کاملاً راحت باشد. جوان خود را در آینه‌ی پشت نوشگاه دید. گفت: «گفتم که آدم دیگه‌ای شده‌م، جیمز.» توی آینه نگاه کرد و پی برد که کاملاً درست می‌گوید.
جمیز گفت: «شما خیلی سر حالین، قربان. حتماً تابستون به تون خیلی خوش گذشته.»

نویسنده: ارنست همینگوی
مترجم: احمد گلشیری

حروف چین: متین امامی
منبع: www.iran20.parsfa.com

مشت زن حرفه ای

نیک بلند شد. چیزی‌اش نشده بود. به چراغ‌های آخرین واگن قطار که روی خط آهن قوسی را می‌پیمود و از دید خارج می‌شد، نگاه کرد. دو طرف خط آهن آب بود و بعد از آب، مرداب پوشیده از کاج‌های سیاه.
 زانویش را لمس کرد. شلوارش پاره شده بود و پوست روی زانویش ورآمده بود. دست‌هایش خراشیده شده و زیر ناخن‌هایش پر از دانه‌های ماسه و خرده چوب‌های نیم سوخته بود. به آن‌طرف ریل‌ها رفت، از شیب کوتاه پایین آمد و به آب رسید و دست‌هایش را شست. …
… آن‌ها را به دقت در آب سرد شست و کثافت را از زیر ناخن‌هایش بیرون آورد و بعد چمباتمه زد و زانویش را آب کشید.
ترمزبان حرامزاده‌ی پست فطرت. یک‌روز بالاخره گیرش می‌آورد. بالاخره به‌هم می‌رسیدند. ناکس کلک قشنگی به نیک زده بود. گفته بود: «بیا این‌جا پسر، بیا می‌خوام یه چیزی بهت نشون بدم.»
بدجوری گول خورده بود، شوخی کثیفی با او کرده بود. دیگر محال بود که از این کلک‌ها بخورد.
«بیا این‌جا پسر، بیا می‌خوام یه چیزی بهت نشون بدم.» بعد شترق و چهاردست و پا کنار ریل‌ها فرود آمده بود.
نیک چشمش را مالید. ورم بزرگی داشت آماس می‌کرد. حتماً دور چشمش کبود می‌شد. از همین حالا داشت درد می‌کرد. ترمزبان مادر به خطا!
ورم روی چشمش را دوباره با انگشتانش لمس کرد. چیز مهمی نبود، فقط دور چشمش سیاه می‌شد. این تمام چیزی بود که مفت و مجانی از ماجرا گیرش می‌آمد. با نگاه کردن توی آب هم نتوانست حالت چشمش را ببیند. هوا تاریک بود و او تنها بود. دست‌هایش را به شلوارش مالید و پاک کرد، بلند شد و از سربالائی کنار آب بالا رفت و رسید به خط آهن. در امتداد خط آهن راه افتاد. مسیر راه آهن زیر سازی شده بود و راه رفتن را آسان می‌کرد، به‌خاطر شن و ماسه‌ای که وسط تراورس‌ها ریخته بودند، زیر پای آدم سفت بود. بستر خط آهن صاف بود و مثل کوره راهی از میان باتلاق‌ها به‌پیش می‌رفت. نیک هم‌چنان می‌کوبید و می‌رفت. باید خودش را به‌جایی می‌رساند.
موقعی‌که قطار در محوطه‌ی خارج از ایستگاه «والتون جانکشن» از سرعت‌اش کاسته بود، پریده بود توی واگون باری. نیک و قطار از «کالکاسکا» گذشته بودند که هوا رو به تاریکی گذاشت. حالا قاعدتاً باید نزدیک «مانسلونا» باشند. سه- چهار مایل مسیر باتلاقی در پیش بود. او هم‌چنان در مسیر ریل‌ها پیش می‌رفت و پنجه‌های پایش را روی زیرسازی میان تراورس‌ها می‌گذاشت. مرداب در میان مهی که از آن برمی‌خاست حالتی وهم‌آلود داشت. چشمش درد می‌کرد و گرسنه بود. هم‌چنان می‌کوبید و مایل‌ها را پشت سرش می‌گذاشت. مرداب در دو سوی مسیر، یک‌نواخت باقی بود.
جلوتر پلی بود. نیک از میان آن عبور کرد. صدای پایش روی پل فلزی زنگی تو خالی داشت. پایین، از میان شکاف بین تراورس‌ها سیاهی آب معلوم بود. نیک با لگد به میخ شل شده‌ای زد و آن‌را توی آب انداخت. آن سوی پل تپه‌هایی بود و دو سوی خط آهن بلند و تاریک بود. در انتهای ریل‌ها نور آتشی به چشم می‌خورد.
در طول خط آهن با احتیاط به طرف آتش رفت. آتش بیرون از مسیر ریل‌ها، پایین سراشیبی کنار راه‌آهن، سوسو می‌زد. او فقط انعکاس نور آن‌را دیده بود. خط آهن از گذرگاهی محصور میان تپه‌ها عبور می‌کرد و در نقطه‌ای که به محل آتش می‌رسید وارد دشت پهنی می‌شد که به جنگل منتهی می‌گشت. نیک با احتیاط از سراشیبی کنار خط پایین آمد و وارد جنگل شد تا از میان درخت‌ها به طرف آتش برود. جنگل، جنگل درخت‌های گردو بود و هم‌چنان که در میان آن‌ها راه می‌رفت، پوسته‌ی سخت گردو‌هایی را که بر روی زمین ریخته بود زیر پایش حس می‌کرد. آتش حالا کاملاً واضح و درخشان بود، درست در کنار درخت‌ها قرارداشت و مردی کنار آن نشسته بود. نیک پشت درخت‌ها به تماشای او ایستاد. ظاهراً تنها بود و در حالی‌که سرش را در میان دست‌هایش گرفته بود به آتش زل زده بود. نیک از پشت درخت‌ها خارج شد و به سمت آتش رفت. مرد آن‌جا نشسته بود و به آتش نگاه می‌کرد. حتی وقتی که نیک کاملاً به او نزدیک شد حرکتی نکرد.
نیک گفت: «سلام.»
مرد سرش را بلند کرد و گفت: «چشمتو کجا به این روز انداختی؟»
– «یه ترمزبان قطار منو زد.»
– «از واگون باری پرتت کرد بیرون؟»
– «آره.»
مرد گفت: «اون حروم‌زاده رو دیدم. تقریباً یک‌ساعت ‌و نیم پیش از این‌جا رد شد. روی سقف قطار راه می‌رفت و کف می‌زد و می‌خندید.»
– «ای حروم‌زاده!»
مرد با لحن جدی گفت: «حتماً از کتک زدنت حسابی کیف کرده.»
– «حسابشو می‌رسم.»
مرد توصیه کرد: «وقتی که از این‌جا رد می‌شه با یه پاره سنگ برو سراغش.»
– «گیرش می‌آرم.»
– «آدم خشنی هستی، نه؟»
نیک جواب داد: «نه.»
– «همتون خشن هستین.»
نیک گفت: «مجبوریم.»
– «حرف منم همینه.»
مرد به نیک نگاه کرد و لبخند زد. توی نور آتش متوجه شد که قیافه مرد شکل طبیعی ندارد. دماغش له شده بود، اطراف چشم‌هایش شکاف‌های کم‌عمقی بود و لب‌هایش شکل غریبی داشت. نیک بلافاصله این‌ها را تشخیص نداد، او فقط متوجه شد که قیافه‌ی طرف شکل عجیبی داشت و له‌ولورده بود. مثل خمیر بتونه که رنگش کرده باشند و زیر نور آتش شبیه مرده‌ها بود.
مرد پرسید: «از قیافه‌ام خوشت می‌آد؟»
نیک دست‌پاچه شده بود، گفت: «البته.»
– «نگاه کن!» مرد کلاهش را برداشت.
فقط یک گوش داشت که نسبت به حالت عادی درشت‌تر بود و سفت به کنار سرش چسبیده بود. جای گوش دیگرش تکه گوشت قلمبه‌ای بود.
– «تا حالا هم‌چی چیزی دیدی؟»
نیک گفت: «نه.» از دیدن این منظره حالش داشت به‌هم می‌خورد.
مرد گفت: «من از پس‌اش برمی‌آم، توچی می‌گی پسر، از پس‌اش بر می‌آم؟»
– «بی برو برگرد.»
مرد کوچک گفت: «همه، تو سرم زدن. اما نمی‌تونن به من آسیبی برسونن.»
به نیک نگاه کرد و گفت: «بشین! می‌خوای چیزی بخوری؟»
نیک گفت: «مزاحم نمی‌شم… داشتم می‌رفتم شهر.»
مرد گفت: «گوش کن! منو آد صدا کن.»
– «باشه!»
مرد کوچک گفت: «گوش کن! من کاملاً سالم نیستم.»
– «چته؟»
– «دیوونه‌م!»
مرد کلاهش را گذاشت سرش. نیک کمی خنده‌اش گرفت و گفت: «تو که سالمی.»
– «نه نیستم، من دیوونه‌م. گوش کن! تا حالا دیوونه بودی؟»
نیک گفت: «نه، تو چطور دچارش شدی؟»
آد گفت: «نمی‌دونم. وقتی دیوونه می‌شی دیگه نمی‌فهمی چطوری دچارش شده‌ی. تو منو می‌شناسی. نه؟»
– «نه.»
– «من آد فرانسیس‌ام.»
– «تو رو خدا؟»
– «باور نمی‌کنی؟»
– «چرا.» نیک یقین داشت که طرف راست می‌گوید.
– «می‌دونی چطوری دخلشونو آوردم؟»
نیک گفت: «نه.»
– «قلب من یواش کار می‌کنه. در دقیقه فقط چهل تا می‌زنه. ببین!»
نیک دو دل بود.
– «یالا.» مرد دست نیک را گرفت. «مچ دست منو بگیر. انگشت‌ها تو بذار اینجا.»
مچ دست مرد کوچک کلفت بود و عضلاتش روی استخوان‌ها باد کرده بود. نیک ضربان کندی را زیر انگشتانش احساس کرد.
– «ساعت داری؟»
– «نه.»
مرد گفت: «منم ندارم، ساعت نباشه فایده نداره.»
نیک مچ دست او را رها کرد.
آد فرانسیس گفت: «گوش کن! دوباره مچمو بگیر. تو ضربان نبضمو بشمر منم تا شصت می‌شمرم.»
نیک ضربان کند و سختی را زیر انگشتانش احساس کرد و شروع کرد به شمردن. صدای مرد کوچک را می‌شنید که آهسته با صدای بلند می‌شمرد: «یک، دو، سه، چهار، پنج…»
آد، کار شمردن را تمام کرد: «شصت، یک‌دقیقه شد. تو چند تا شمردی؟»
نیک گفت: «چهل تا.»
با خوش‌حالی گفت: «درسته، هیچ‌وقت بالاتر نرفته.»
مردی از سراشیبی کنار خط آهن پایین آمد، از محوطه بازی که از درختان جنگلی پاک شده بود گذشت.
مرد به طرف آتش آمد.
آد گفت: «سلام باگز!»
باگز جواب داد: «سلام!» لهجه‌ی سیاه‌پوست‌ها را داشت. نیک از طرز راه رفتن طرف فهمید که سیاه‌پوست است. مرد سیاه‌پوست پشت به آن‌ها ایستاد و روی آتش خم شد. بعد خودش را راست کرد.
آد گفت: «این رفیق من باگزه! اونم یه دیوونه‌س.»
باگز گفت: «از آشنایی با شما خوشحالم. گفتین اهل کجایین؟»
نیک گفت: «شیکاگو.»
مرد سیاه‌پوست گفت: «شهر قشنگیه. متوجه نشدم، گفتین اسمتون چیه؟»
– «آدامز، نیک آدامز.»
آد گفت: «باگز، اون میگه هیچ‌وقت دیوونه نبوده.»
مرد سیاه‌پوست گفت: «وقت زیاد داره.»
کنار آتش با بسته‌ای بازی می‌کرد.
مشت‌زن حرفه‌ای پرسید: «خب کی غذا می‌خوریم باگز؟»
– «همین الان.»
– «گرسنه‌ای نیک؟»
– «چطورم.»
– «می‌شنوی باگز؟»
– «آره، تقریباً هرچی گفتین شنیدم.»
– «منظورم این نبود.»
– «آره، شنیدم ایشان چی گفتن.»
توی ماهی‌تابه تکه‌های ژامبون گذاشت. ماهی‌تابه که داغ شد، جلز و ولز روغن بلند شد و باگز، در حالی‌که کنار آتش روی پاهای سیاهش چمباتمه زده بود، ژامبون‌ها را برگرداند و چند تا تخم مرغ توی ماهی‌تابه شکست و آن‌را به چپ و راست گرداند تا تخم مرغ‌ها خوب با روغن داغ مخلوط شود.
باگز رویش را از آتش برگرداند و گفت: «آقای آدامز، لطفاً از توی نونی که توی اون ساکه چند تکه ببرید.»
– «حتماً.»
نیک دست‌اش را داخل ساک کرد و تکه نانی بیرون آورد و شش تکه از آن برید. آد به او نگاه کرد، به طرف جلو خم شد و گفت: «نیک یه دقه چاقوتو به‌من می‌دی؟»
مرد سیاه‌پوست گفت: «نه، این کارو نکنید آقای آدامز، چاقوتونو پیش خودتون نگه‌دارید.»
مشت‌زن حرفه‌ای عقب نشست.
باگز گفت: «آقای آدامز، ممکنه خواهش کنم نون‌هارو بیارین؟» نیک نان‌ها را برای او برد.
مرد سیاه‌پوست پرسید: «دوست دارین نون توی روغن ژامبون بزنید؟»
– «آره، حتماً.»
– «بهتره کمی صبر کنیم. بعد از حاضر شدن غذا مناسب‌تره.»
مرد سیاه‌پوست یک تکه ژامبون را برداشت و روی نان گذاشت، بعد تخم مرغ نیم‌رو شده را به‌آن اضافه کرد.
– «شما لطفاً یه تیکه نون دیگه بذارین رو اون ساندویچ و بدین به آقای فرانسیس.»
آد ساندویچ را گرفت و شروع کرد به خوردن.
مرد سیاه‌پوست گفت: «مواظب باشین تخم مرغ نریزه. این هم مال شما آقای آدامز. بقیه‌اش هم مال خودم.»
نیک به ساندویچ گاز زد. مرد سیاه‌پوست روبه‌روی او کنار آد نشسته بود. طعم ژامبون سرخ شده هم‌راه با تخم مرغ نیم‌رو عالی بود.
مرد سیاه‌پوست گفت: «آقای آدامز حسابی گرسنه‌س.»مرد کوچک که نیک او را به اسم به عنوان یک قهرمان مشت‌زنی می‌شناخت، حرف نمی‌زد. از وقتی که مرد سیاه‌پوست درباره‌ی چاقو حرف زده بود، ساکت بود.
باگز گفت: «دلتون نون سرخ شده با روغن ژامبون می‌خواد؟»
– «خیلی ممنون.»
مرد سفیدپوست کوچک به نیک نگاه می‌کرد.
باگز تکه نانی را زد توی ماهی‌تابه و به او تعارف کرد: «آقای آدلف فرانسیس، شما هم کمی میل کنین.»
آد کلاهش را روی چشم‌هایش کشیده بود و از زیر آن کماکان نیک را می‌پایید. نیک کمی عصبی شد.
صدای آد با لحنی خشن از زیر کلاه بلند شد: «چطور شد راهت به این طرف‌ها افتاد، لعنتی؟ اصلاً تو فکر می‌کنی کی هستی؟ یک حروم‌زاده مفت‌خور. بدون این‌که کسی ازت خواسته باشه، سروکله‌ات پیدا می‌شه غذای آدمو می‌خوری و وقتی هم آدم یه دقه چاقوتو می‌خواد، قیافه می‌گیری و نمی‌دی.»
به نیک زل زده بود. چهره‌اش سفید شده بود و چشم‌هایش زیر کلاه تقریباً از نظر پنهان بود.
– «تو یه دلقک مسخره‌ای. اصلاً کی به تو گفته بیایی این‌جا و مزاحم ما بشی؟»
نیک گفت: «هیچ‌کس.»
– «کاملاً درسته لعنتی. هیچ‌کس هم نمی‌خواد که این‌جا بمونی. سرتو می‌اندازی می‌آیی این‌جا و قیافه‌ی منو مسخره می‌کنی، سیگارهامو دود می‌کنی، مشروبمو می‌خوری و دست آخر هم دری‌وری می‌گی. فکر می‌کنی می‌تونی قسر در بری؟»
نیک هیچ نگفت. آد بلند شد ایستاد.
– «بهت می‌گم، حروم‌زاده‌ی بی‌همه چیز شیکاگویی، الان ترتیبتو می‌دم، حالی‌ات شد؟»
نیک عقب کشید. مرد کوچک به‌طرف او رفت. مصمم گام برمی‌داشت. اول پای چپش را جلو می‌گذاشت و بعد پای راستش را به دنبال آن می‌کشید.
سرش را تکان می‌داد و می‌گفت: «د بزن، یالا منو بزن.»
– «نمی‌خوام تو رو بزنم.»
– «با این چیزا نمی‌تونی خودتو خلاص کنی. باید یه کتک مفصل نوش جون کنی. حالیته؟ یالا! حمله کن.»
نیک گفت: «بس کن!»
– «باشه، هر جور که تو بخوای حروم‌زاده.»
مرد کوچک به پاهای نیک نگاه کرد. مرد سیاه‌پوست آد را از وقتی که به طرف نیک رفته بود از پشت سر تعقیب می‌کرد. خودش را آماده کرد و ضربه‌ای توی فرق سر آد زد. طرف دمر افتاد زمین و باگز باتون کوتاه بلک جک را که توی پارچه‌ای پیچیده بود انداخت روی چمن‌ها. مرد کوچک دمر افتاده بود روی زمین و صورتش توی چمن‌ها فرو رفته بود. مرد سیاه‌پوست او را بلند کرد و در حالی که سرش ولو بود، به طرف آتش برد. صورتش حالت بدی داشت و چشم‌هایش باز بود. باگز به آرامی او را روی زمین گذاشت و گفت: «آقای آدامز، لطفاً اون سطل آب رو بیارین این‌جا. انگار بد جوری زدمش.»
مرد سیاه‌پوست با دستش قدری آب به صورت مرد پاشید و گوش‌هایش را به آرامی کشید. چشم‌های آد بسته شد.
باگز بلند شد ایستاد.
گفت: «حالش خوبه، جای نگرانی نیست. از این جریان متأسفم، آقای آدامز.»
نیک به مرد کوچک که زیر پایش افتاده بود نگاه کرد و گفت: «اشکالی نداره.» بعد چشمش به بلک جک افتاد و آن‌را از روی چمن‌ها برداشت. دسته‌ی نرمی داشت که خیلی خوش دست بود. چرمی بود و دستمالی به دور دسته‌ی آن پیچیده بودند.
مرد سیاه‌پوست لبخند زد و گفت: «دسته‌اش از استخوان نهنگ درست شده. دیگه از اینا پیدا نمی‌شه. مطمئن نبودم که بتونی از پس اون بربیایی. به‌هر حال نمی‌خواستم بهش صدمه بزنی، یا یه علامت دیگه به صورتش اضافه کنی.»
نیک گفت: «تو که خودت به اون صدمه زدی.»
مرد سیاه‌پوست دوباره خندید و گفت: «من تو این چیزا واردم. اون اصلاً فراموش می‌کنه که چی شده. برای این‌که از اون وضع درش بیارم مجبور شدم این‌کارو بکنم.»
نیک هنوز داشت به مرد کوچک که با چشمان بسته، زیر نور آتش، روی زمین افتاده بود، نگاه می‌کرد. باگز چند تکه چوب روی آتش گذاشت و گفت: «اصلاً نگران نباشین آقای آدامز. من اونو قبلاً هم، بارها تو این حالت دیدم.»
نیک پرسید: «چی دیوونه‌اش کرد؟»
مرد سیاه‌پوست از کنار آتش جواب داد: «اوه، خیلی چیزا. یه فنجون از این قهوه میل دارین آقای آدامز؟»
فنجان قهوه را به طرف نیک دراز کرد و کتی را که زیر سر مرد بی‌هوش گذاشته بود صاف کرد.
مرد سیاه‌پوست یک جرعه از قهوه‌اش را نوشید و گفت: «یکی این‌که خیلی کتک خورده. ولی همین باعث شده تا خنگ و صاف و ساده بار بیاد. اون وقت‌ها خواهرش مدیر مسابقاتش بود. روزنامه‌ها همش درباره‌ی این خواهر و برادر می‌نوشتند، که چطور خواهره عاشق برادره است، و برادره عاشق خواهره. بعدش تو نیویورک با هم ازدواج کردن و این جریان افتضاح بالا آورد.»
– «هم‌چین چیزی را به‌خاطر دارم.»
– «البته اونا همون‌قدر خواهر برادر بودن که خرگوش‌ها خواهر و برادرن. البته این قضیه رو از هر طرفش که بگیری به مذاق خیلی‌ها خوش نمی‌اومد، همون شد که تخم نفاق بین‌شون کاشتن و یه روز هم دختره گذاشت رفت و دیگه برنگشت.»
قهوه را نوشید و لب‌هایش را با کف دست صورتی رنگش پاک کرد و ادامه داد: «اونم به همین سادگی دیوونه شد. آقای آدامز، باز هم قهوه میل دارین؟»
مرد سیاه‌پوست به صحبتش ادامه داد: «دختره رو یکی دو بار دیدم. موجود فوق العاده زیبایی بود. اون‌قدر به‌هم شبیه بودند که آدم فکر می‌کرد دوقلو هستن. اونم اگه صورتش این‌طوری درب و داغون نشده بود، مثل حالاش بد قیافه نبود.»
مرد سیاه‌پوست صحبتش را تمام کرد. انگار داستانش تمام شده بود.
نیک پرسید: «کجا باهاش آشنا شدی؟»
مرد سیاه‌پوست گفت: «تو زندون. بعد از این‌که دختره ترکش می‌کنه، مدام کتک کاری راه می‌انداخته، واسه همین هم انداختنش زندون. منم به جرم کشتن یه بابایی تو زندون بودم.»
لبخندی زد و با صدایی ملایم دنبال حرفش را گرفت: «فوری ازش خوشم اومد. بعد از این‌که از زندون اومدم بیرون، رفتم سراغش. اون خوش داره فکر کنه که منم دیوونه‌م و منم اهمیت نمی‌دم. دوست دارم باهاش باشم و توی دشت و صحرا سیاحت کنم. این‌طوری مجبور نیستم دزدی بکنم. دلم می‌خواد مثل یه آقا زندگی کنم.»
نیک پرسید: «شما تمام مدت چیکار می‌کنین؟»
– «اوه. هیچی. برای خودمون می‌گردیم. اون پول داره.»
– «حتماً پول زیادی به جیب زده؟»
– «درسته. ولی همه‌ش رو خرج کرده. یا تیغش زدن. الان دختره براش پول می‌فرسته.»
خاکستر آتش را به‌هم زد، آتش شعله‌ور شد و او ادامه داد: «اون موجود خیلی خوبیه. مثل دوقلوها به هم شبیه‌اند.» مرد سیاه‌پوست به‌مرد کوچک که روی زمین ولو بود و به سختی نفس می‌کشید، نگاهی انداخت. موهای طلائی‌اش، روی پیشانی‌اش ریخته بود. در این حالت که سرش راحت و آرام روی کت ولو بود قیافه‌ی لت‌وپار شده‌اش معصومیت کودکانه‌ای داشت.
– «الآن می‌شه هر لحظه بیدارش کرد. آقای آدامز، اگه ناراحت نمی‌شین، چطور بگم، ترجیح می‌دم از این‌جا برین. دوست ندارم خلاف رسم مهمون‌نوازی رفتار کرده باشم ولی ممکنه با دیدن شما حالش باز خراب بشه. من از این‌که بکوبم تو سرش متنفرم، ولی خب وقتی بدحال می‌شه چاره چیه، باید یه جوری اونو از مردم دور کنم. مسئله‌ای که نیست، ها؟»
– «آقای آدامز نه، از من تشکر نکنین. من باید از قبل حتماً به شما هشدار می‌دادم، ولی به نظرم اومد اون خیلی از شما خوشش اومده و اوضاع بر وفق مراده. اگر مسیر خط آهنو بگیرین و پیش برین، یه ساعته دیگه می‌رسین به یه شهر که اسمش مانسلوناست. خدا نگه‌دار. دوست داشتم شما امشب پیش ما می‌موندین، ولی خب، دیگه نمی‌شه. میل دارید کمی ژامبون و نون بردارین؟ چرا نه؟ بهتره یه ساندویچ بردارین.» و تمام این حرف‌ها را با صدایی آرام، ملایم و مؤدب، با زیر و بم‌های لهجه‌ی سیاه‌پوستان گفت.
– «خب آقای آدامز، خداحافظ. موفق باشین. خدا نگه‌دارتون.»
نیک از محل آتش دور شد. از محوطه‌ی باز گذشت و به طرف خط آهن رفت. با وجود این‌که آتش از دیدش خارج شده بود صدای آرام و ملایم مرد سیاه‌پوست را می‌شنید. اما کلمات مفهوم نبودند. بعد صدای مرد کوچک را شنید: «سر درد وحشتناکی دارم، باگز.»
مرد سیاه‌پوست او را آرام کرد و گفت: «بهتر می‌شین آقای فرانسیس. فقط یه فنجون از این قهوه داغ بخورین حالتون جا می‌آد.»
نیک از سراشیبی کنار خط بالا رفت و در امتداد ریل‌ها به راه افتاد. متوجه شد که یک ساندویچ ژامبون در دست دارد و آن را توی جیبش گذاشت. خط آهن قبل از این‌که به داخل تپه‌ها بپیچد سر بالایی تندی داشت. نیک از آن نقطه نگاهی به پشت سرش انداخت، آتشی که در محوطه باز جنگل می‌سوخت، دیده می‌شد.

نویسنده: ارنست همینگوی
مترجم: شاهین بازیل

منبع: www.iran20.parsfa.com

گنج

 «ننه جون شما هیچ کدوم یادتون نمیآدش. منو تازه دو سه سال بود به خونه شوور فرستاده بودن. حاج اصغرمو تازه از شیر گرفته بودم و رقیه رو آبستن بودم …»
خاله این طور شروع کرد. یکی از شب های ماه رمضون بود که او به منزل ما آمده بود و پس از افطار، معصومه سلطان، قلیان کدویی گردویی گردن دراز ما را – که شب های روضه، توی مجلس بسیار تماشایی است – برای او آتش کرده بود ؛ و او در حالی که نی قلیان را زیر لب داشت، این گونه ادامه می‌داد : …..
….. «… تو همین کوچه سیدولی – که اون وقتا لوح قبرش پیدا شده بود و من خودم با بیم رفتیم تموشا، قربونش برم ! – رو یه سنگ مرمر یه زری، ده پونزده خط عربی نوشته بودن. اما من هرچه کردم نتونستم بخونمش. آخه اون وقتا که هنوز چشام کم سو نشده بود، قرآنو بهتر از بی بیم می‌خوندم. اما خط اون لوح رو نتونستم بخونم. آخه ننه زیر و زبر که نداش که … آره اینو می‌گفتم. تو همون کوچه، یه کارامسرایی بودش خیلی خرابه، مال یه پیرمردکی بود که هی خدا خدا می‌کرد، یه بنده خدایی پیدا بشه و اونو ازش بخره و راحتش کنه …»
خاله پس از آن که یک پک طولانی به قلیان زد و معلوم بود که از نفس دادن قلیان خیلی راضی است، و پس از اینکه نفس خود را تازه کرد، گفت :
«… اون وقتا تو محل ما یه دختر ترشیده ای بود، بهش بتول می‌گفتن. راستش ما آخر نفهمیدیم از کجا پیداش شده بود. من خوب یادمه روزای عید فطر که می‌شد، با ییشای صناری که از این ور و اون ور جمع می‌کرد، متقالی، چیتی، چیزی تهیه می‌کرد و میومد تو مسجد « کوچه دردار » و وقتی نماز تموم می‌شد، پیرهن مراد بخیه می‌زد. ولی هیچ فایده نداشت. بی چاره بختش کور کور بود. خودش می‌گفت : «نمی دونم، خدا عالمه ! شاید برام جادو جنبلی، چیزی کرده باشن. من کاری از دستم بر نمیآدش. خدا خودش جزاشونو بده .» خلاصه یتیمچه بدبخت آخرسرا راضی شده بود
به یه سوپر شوور کنه !»»
یک پک دیگری به قلیان و بعد :
«« عاقبت یه دوره گردی، که همیشه سر کوچه ما الک و تله موش می‌فروخت، پیدا شد و گرفتش. مام خوش حال شدیم که اقلا بتوله سر و سامونی گرفته. بعد از اون سال دمپختکی شب عید – که مردم، تازه کم کم داشتن سر حال میومدن – یه روز یه شیرینی پزی که از قدیم ندیما با شوور بتول – راستی یادم رفت اسمشو بگم – با مشهددی حسن رفیق بود سر کوچه می‌بیندش و میگه :
« رفیق ! شب عیدی، اگه بتونی پولی مولی راه بندازی، من بلدم، … دو سه جور نون شیرینی و باقلایی و نون برنجی می‌پزیم، … خدا بزرگه، شاید کار و بارمون بگیره »
مشهدی حسنم حاضر میشه و شیرینی پزی رو علم کنن. اما نمی دونن جا و دکون کجا گیر بیارن ! مشهدی حسنه به فکر می‌افته برن تو همون کارمسراهه و یه گوشه ش پاتیل و بساطشونو رو به راه کنن. با هم میرن پیش یارو پیرمرده و بهش قضیه رو حالی می‌کنن و قرار می‌ذارن ماهی دو قرون کرایه بهش بدن. اما پیرمرده میگه : «من اصلن پول نمی خام. بیآین کارتونو بکنین، خدا برا مام بزرگه !»
خاله، نمی دونم از کی تا به حال از هر دو گوش هایش کر شده و ما مجبوریم برای این که درست حرفهایش را بفهمیم و محتاج دوباره پرسیدن نشویم، بی صدا گوش کنیم. او به قدری گیرا و با حالت صحبت می‌کند که حتی بچه ها هم که تا نیم ساعت پیش سر «خاتون پنجره » ها شان با هم دعوا می‌کردند، اکنون ساکت شده، همه گوش نشسته بودند.
در این میان تنها گاه گاه صدای غرغر قلیان خاله بود که بلند می‌شد و در همان فاصله کوتاه، باز قیل و قال بچه ها بر سر شب چره در می‌گرفت. خاله پکش را که به قلیان زد، دنبال کرد:
«« … جونم واسه شما بگه، مشهدی حسن و شریکش، رفتن تو کارامسراهه و خواستن یه گوشه رو اجاق بکنن و پاتیلشونو کار بذارن. کلنگ اول و دوم، که نوک کلنگ به یه نظامی گنده گیر می‌کنه ! یواشکی لاشو وا می‌کنن و یک دخمه گل و گشاد …! اون وقت تازه همه چیزو می‌فهمن. مشهدی حسن زود به رفیقش حالی می‌کنه که باید مواظب باشن. پیرمردک رفته بود مسجد نماز عصرشو بخونه ؛ در کارامسرا رو می‌بندن و میرن سراغ گودالی که کنده بودن ؛ درشو ور می‌دارن ؛ یه
سرداب دور و دراز پیدا میشه. پیه سوز شونو می‌گیرن و میرن تو. دور تادور سرداب،با ماسه و آهک طبقه طبقه درس کرده بودن و تو هر طبقه خمره ها بوده که ردیف چیده بودن و در هر کدومم یه مجمعه دمر کرده بودن. مشهدی حسن و رفیقش دیگه تو دلشون قند آب می‌کردن. نمیدونستن چه کار بکنن ! لیره ها بوده، یکی نعلبکی !
خدا علمه این پولا مال کی بوده و از زمون کدوم سلطون قایم کرده بودن. بی بیم می‌گفت ممکنه اینا وقف سید ولی باشه که لوحش تازه خواب نما شده بود. اما هرچی بود، قسمت دیگری بود ننه جون …»»
خاله چشم های ریزش رو ریزتر کرده بود و در چند دقیقه ای که گمان می‌کنم به آن لیره های درشتی که می‌گفت – لیره های به درشتی یک نعلبکی – فکر می‌کرد. چه قدر خوب بود که او ی: دانه از آن ها را – آری فقط یک دانه از آن ها را – می‌داشت و روز ختنه سوران، لای قنداق نوه پنجمش، که تازه به دنیا آمده بود، می‌گذاشت !
چه قدر خوب بود که دوسه تا از آن «کله برهنه» ها هم بود و او می‌توانست یک سینه ریز و یآ «ون یکاد» یا یک جفت گوشواره سنگین با آن ها درست کند و برای عروس حاج اصغرش فرستد!…چقدر خوب بود !شاید خیلی فکرهای دیگر هم می‌کرد…
«…آره ننه جون!نمی دونین قسمت چیه!اگر چیزی قسمت آدم باشه، سی مرغم از سر کوه نمی تونه بیاد ببردش.خلاصه ش، مشهدی حسه و رفیقش، هفته عید، شیرینی پزیشونو کردن، پولارم کم کم درآوردن. جوری که یارو پیرمرده نفهمه، سه چار ماهی که از قضایا گذشت، به بونه این که کارشون بالا گرفته و دخلشون خوب بوده، کارامسراهه رو زا پیرمردک خریدن. اونم که از خدا می‌خاس پولشو گرفت و گفت خیرشو ببینین و رفت. کم کم ما می‌دیدیم بتوله سرو وضعش بهتر میشه ؛ گلوبند سنگین می‌بنده ؛ النگوای ردیف به هردو دست؛ انگلشتر الماس ؛ پیرهن های ملیله دوزی و اطلس ؛ چارقت ؛خاص ململ؛ و خیر…!مث یه شازده خانم اومد و رفت می‌کنه .
راسی یادم رفت بگم، همون اولام که کار و بارشون تازه خوب شده بود، بتول یه دختر برا مشهدی حسنه زاییده بود و بعدش دیگه اولادشون نشد.»
یک پک دیگر به قلیان و بعد :
«مشهدی حسن رفیقشو روونه کربلا کرد و از این جا لیره ها و کله برهنه هارو لای پالون قاطرا و توی دوشک کجاوه ها می‌کرد و می‌فرستاد براش. اونم اون جا می‌فروخت و پولاشو برمی گردوند. خلاصه کارشون بالا گرفت. از سر تا ته محله رو خریدن. هرچی فقیر مقیر بود، از خویش و قوم و دیگرون، بهش یه خونه ای دادن و همم خیال کردن خدا باهاشون یار بوده و کارشون رو بالا برده. هیشکی هم سر از کارشون در نیآورد.خود مشهدی حسنم با بتول یه سال بار زیارتو بستن رفتن کربلا.
من خوب یادمه داشای محل براشون چووشی می‌خوندن و چه قدر اهل محل براشون اسفند و کندردود کردن. نمی دونین ننه ! از اون جام رفتن مکه و بتول که اول معلوم نبود کس و کارش چیه و آخرش کجا سربه نیست میشه، حالا زن حاجی محل ما شده بود ! خدا قسمت بنده هاش بکنه الهی!…من که خیلی دلم تنگ شده .
ای …یه پامون لب قبره،یه پامون لب بون زندگی. امروز بریم، فردا بریم ؛ اما هنوز که هنوزه این آرزو تو دلم مونده که اقلا منم اون قبر شیش گوشه رو بغل بگیرم …ای خدا! از دستگات که کم نمیشه…ای عزیز زهرا!…»
خاله گریه اش گرفته بود. شنوندگان همه دهانشان باز مانده بود. نمی دانستند گریه کنند یا نه .من حس می‌کردم که همه خیال می‌کنند روضه خوان، بالای منبر، روضه می‌خواند. ولی خاله زود فهمید که بی خود دیگران را متاثر ساخته است. با گوشه چارقد ململش، چشم هایش را پاک کرد و یک پک محکم دیگر به قلیان زد و ادامه داد :
«…زن حاجی، یعنی بتول، بعد از اون دختر اولیش،…که حالا به چهارده سالگی رسیده بود و شیرین و ملوس شده بود و من خودم تو حموم دیده بودمش و آرزو می‌کردم یه پسر جوون دیگه داشتم و تنگ بغلش می‌انداختم،…آره بعد از اون بتول انگار فهمیده بود که حاج حسن خیال زن دیگه ای رو داره.آخه خداییشو بخوای مردک بنده خدا نمی خاس با این همه مال و مکنت، اجاقش کور باشهو تخم و ترکش قطع بشه .خود بتول هم حتمن از آقا شنیده بود که پیغمبر خودش فرموده که تا چارتا عقدی جایزه و صیغه ام که خدا عالمه هر چی دلش خواست.واسه این بود که به دس و پا افتاد ف شاید بچش بشه و حاجی زن دیگه ای نگیره .
آخه ننه شماها نمی دونین هوو چیه !من که خدا نخاس سرم بیآد. اما راستش آدم چطو دلش میآد شوورش بغل یه پتیاره دیگه بخوابه؟ دیگه هرچی دعانویس بود،دید. هرچی سید ولی ؛ که لوحش تازه خواب نما شده بود، نذر کرد؛ آش زن لابدین پخت ؛ شبای چهارشنبه گوش وایساد ؛ خلاصه هرکاری که می‌دونست و اهل محل می‌دونستن کرد ؛ …تا آخرش نتیجه داد و خدا خواست و آبستن شد.زد و این دفعه یه پسر کاکول زری زایید…»
باز خاله ساکت شد و یکی دو پک به قلیان زد و در حالی که تنباکوی سر قلیان ته کشیده بود و ذغال های آن سوخته بود و به جز جز افتاده بود ؛ معصومه سلطان ؛ قلیان را با کراهت تمام، از این که از شنیدن باقی حکایت محروم می‌شود ؛ بیرون برد و ادامه داد :
«…آره ننه جون ؛ خدا نکنه روزگار برا آدم بد بیاره .راس راسی می‌تونه یه روزه یه خونمونو به باد بده و تموم رشته های آدمو پنبه کنه و آدمو خاکسر بشونه. آره جونم، تازه حسین آقا، پسر حاجی حسین، به دنیا اومده بود که بی چاره بدبخت خودش سل گرفت !نمی دونین،نمی دونین!دیگه هرچی داشت برا مرضش خرج کرد.
از حکیم باشی های محل گذشت، از خیابون های بالا و حتی از دربارم -دوکتوره -موکتوره-چیه؟نمی دونم -خلاصه ازهمونا آوردن.اما هیچ فایده نکرد.هردفعه فیزیتای، گرون گرون و نسخه های یکی یه تومن بود که می‌پیچیدن. اما کجا؟…
وقتی که خدا نخادش،کی می‌تونه آدمو جون بده؟آدمی که بایس بمیره،بایس بمیره دیگه! دست آخر که حاجی همه دارایی و ملک و املاکشو خرج دوا درمون کرد،مرد!
و بی چاره بتوله رو تا خرخرش تو قرض گذوشت .بتولم زودی دخترشو شوور داد.
هر چی هم از بساط زندگی مونده بود، جهاز کرد و بدرقه دخترش روونه خونه شوور فرستاد.خونه نشیمنشم، طلبکارا-اگرچه اون وختا بارحم تر بودن- ازش گرفتن. اونم بچشو سر راه گذوشت و خودشم رفت که رفت…سربه نیس شد!اما یه دوسال بعد، دخترم -توعروسی یکی از هم مکتبیاش-اونو دیده بود که تو دسته این رقاصا نیست که تو عروسیا تیارت درمیارن،…تو اونا دیده بود داره می‌رقصه.»
خاله ساکت شد و همه را منتظر گذاشت. چند دقیقه ای در آن میان جز بهت و سکوت و انتظار نبود. عاقبت خواهرم به صدا درآمد که :
«خاله جان آخرش چطور شد؟»
خاله جواب داد:
«نمی دونم ننه. حالا لابد اونم یا مثه من پیر شده و گوشش نمی شنوه، و یا دیگه نمی دونم چطور شده. من چه می‌دونم؟ شایدم خدا از سر تقصیراتش گذشته باشه.
آره ننه جون! اگه مرده، خدا بیامرزدش!و اگه نمرده، خدا کنه دخترش به فکرش افتاده باشه و آخر عمری ضبط و ربطش کرده باشه!»

نویسنده: جلال آل احمد
از کتاب: دید و بازدید
منبع: pakdelan.mihanblog.com

جشن فرخنده

ظهر که از مدرسه برگشتم بابام داشت سرحوض وضو می‌گرفت، سلامم توی دهانم بود که باز خورده فرمایشات شروع شد:
– بیا دستت را آب بکش، بدو سر پشت‌بون حوله‌ی منو بیار.
عادتش این بود. چشمش که به یک کداممان می‌افتاد شروع می‌کرد، به من یا مادرم یا خواهر کوچکم. دستم را زدم توی حوض که ماهی‌ها در رفتند و پدرم گفت:
– کره خر! یواش‌تر …..
…. و دویدم به طرف پلکان بام. ماهی‌ها را خیلی دوست داشت. ماهی‌های سفید و قرمز حوض را. وضو که می‌گرفت اصلا ماهی‌ها از جاشان هم تکان نمی‌خوردند. اما نمی‌دانم چرا تا من می‌رفتم طرف حوض در می‌رفتند. سرشانرا می‌کردند پایین و دمهاشان را به سرعت می‌جنباندند و می‌رفتند ته حوض. این بود که از ماهی‌ها لجم می‌گرفت. توی پلکان دو سه تا فحش بهشان دادم و حالا روی پشت بام بودم. همه جا آفتاب بود اما سوزی می‌آمد که نگو. و همسایه‌مان داشت کفترهایش را دان می‌داد. حوله را از روی بند برداشتم و ایستادم به تماشای کفترها. اینها دیگر ترسی از من نداشتند. سلامی به همسایه‌مان کردم که تازگی دخترش را شوهر داده بود و خودش تک و تنها توی خانه زندگی می‌کرد. یکی از کفترها دور قوزک پاهایش هم پرداشت. چرخی و یک میزان. و آنقدر قشنگ راه می‌رفت و بقو بقو می‌کرد که نگو. گفتم:
– اصغر آقا دور پای این کفتره چرا اینجوریه؟
گفت:
– به! صد تا یکی ندارندش. می‌دونی؟ دیروز ناخونک زدم.
– گفتم: ناخونک؟
– آره یکیشون بی‌معرفتی کرده بود منم دو تا از قرقی‌هاش را قر زدم.
بابام حرف زدن با این همسایه‌ی کفتر باز را قدغن کرده بود. اما مگر می‌شد همه‌ی امر و نهی‌های بابا را گوش کرد؟ دو سه دفعه سنگ از دست اصغرآقا تو حیاط ما افتاده بود و صدای بابام را درآورده بود. یک بار هم از بخت بد درست وقتی بابام سرحوض وضو می‌گرفت یک تکه کاهگل انداخته بود دنبال کفترها که صاف افتاده بود تو حوض ما و ماهیهای بابام ترسیده بودند و بیا و ببین چه داد و فریادی! بابام با آن همه ریش و عنوان، آن روز فحش‌هایی به اصغرآقا داد که مو به تن همه‌ی ما راست شد. اما اصغرآقا لب از لب برنداشت. و من از همان روز به بعد از اصغرآقا خوشم آمد و با همه‌ی امر و نهی‌‌های بابام هر وقت فرصت می‌کردم سلامش می‌کردم و دو کلمه‌ای درباره‌ی کفترهایش می‌پرسیدم. و داشتم می‌گفتم:
– پس اسمش قرقیه؟
که فریاد بابام آمد بالا که: کره خر کجا موندی؟
ای داد بیداد! مثلا آمده بودم دنبال حوله‌ی بابام. بکوب بکوب از پلکان رفتم پایین. نزیک بود پرت بشوم. حوله را که ترسان و لرزان به دستش دادم یک چکه آب از دستش روی دستم افتاد که چندشم شد. درست مثل اینکه یک چک ازو خورده باشم. و آمدم راه بیفتم و بروم تو که در کوچه صدا کرد.
– بدو ببین کیه. اگه مشد حسینه بگو آمدم.
هر وقت بابام دیر می‌کرد از مسجد می‌آمدند عقبش. در را باز کردم. مامور پست بود. کاغذ را داد دستم و رفت. نه حرفی نه هیچی. اصلا با ما بد بود. بابام هیچوقت انعام و عیدی بهش نمی‌داد. این بود که با ما کج افتاده بود. و من تعجب می‌کردم که پس چرا باز هم کاغذهای بابام را می‌آورد. برای اینکه نکند یک بار این فکرها به کله‌اش بزند پیش خودم تصمیم گرفته بودم از پول توجیبی خودم یک تومان جمع کنم و به او بدهم و بگویم حاجی‌آقا داد. یعنی بابام. توی محل همه بهش حاجی‌آقا می‌گفتند.
– کره خر کی بود؟
صدای بابام از تو اطاقش می‌آمد. رفتم توی درگاه و پاکت را دراز کردم و گفتم: – پست‌چی بود.
– وازش کن بخون. ببینم توی این مدرسه‌ها چیزی هم بهتون یاد می‌دن یا نه؟
بابام رو کرسی نشسته بود و داشت ریشش را شانه می‌کرد که سر پاکت را باز کردم. چهار خط چاپی بود. حسابی خوشحال شدم. اگر قلمی بود و به خصوص اگر خط شکسته داشت اصلا از عهده من برنمی‌آمد و درمی‌ماندم و باز سرکوفت‌های بابام شروع می‌شد. اما فقط اسم بابام را وسط خط‌های چاپی با قلم نوشته بودند. زیرش هم امضای یکی از آخوندهای محضردار محلمان بود که تازگی کلاهی شده بود. تا سال پیش رفت و آمدی هم با بابام داشت.
– ده بخون چرا معطلی بچه؟
و خواندم: «به مناسبت جشن فرخنده 17 دی و آزادی بانوان مجلس جشنی در بنده منزل…»
که بابام کاغذ را از دستم کشید بیرون و در همان آن شنیدم که:
– بده ببینم کره خر!
و من در رفتم. عصبانی که می‌شد باید از جلوش در رفت. توی حیاط شنیدم که یک‌ریز می‌گفت: – پدرسگ زندیق! پدرسوخته ملحد!
به زندیقش عادت داشتم. اصغرآقای همسایه را هم زندیق می‌گفت. اما ملحد یعنی چه؟ این را دیگر نمی‌دانستم. اصلا توی کاغذ مگر چی نوشته بود. از همان یک نگاهی که به همه‌اش انداختم فهمیدم که روی هم رفته باید کاغذ دعوت باشد. یادم است که اسم بابام که آن وسط با قلم نوشته بودند خیلی خلاصه بود. از آیه‌الله و حجه‌الاسلام و این حرفها خبری نبود که عادت داشتم روی همه کاغذهایش ببینم. فقط اسم و فامیلش بود. و دنبال اسم او هم نوشته بود «بانو» که نفهمیدم یعنی چه. البته می‌دانستم بانو چه معنایی می‌دهد. هرچه باشد کلاس ششم بودم و امسال تصدیق می‌گرفتم. اما چرا دنبال اسم بابام؟ تا حالا همچه چیزی ندیده بودم.
از کنار حوض که می‌گذشتم ادای ماهی‌ها را درآوردم با آن دهان‌های گردشان که نصفش را از آب درمی‌آوردند و یواش ملچ ‌مولوچ می‌کردند.
بعد دیدم دلم خنک نمی‌شود. یک مشت آب رویشان پاشیدم و دویدم سراغ مطبخ. مادرم داشت بادمجان سرخ می‌کرد. مطبخ پر بود از دود و چشمهای مادرم قرمز شده بود. مثل وقتی که از روضه برمی‌گشت.
– سلام. ناهار چی داریم؟
– می‌بینی که ننه. علیک سلام. بابات رفت؟
– نه هنوز.
بادمجان‌های سرخ شده را نصفه نصفه توی بشقاب روی هم چیده بود و پیازداغها را کنارشان ریخته بود. چندتا از پیازداغها را گذاشتم توی دهنم و همانطور که می‌مکیدم گفتم:
– من گشنمه.
– برو با خواهرت سفره‌رو بندازین. الان می‌آم بالا.
دو سه تای دیگر از پیازداغ‌ها را گذاشتم دهنم که تا از مطبخ دربیایم توی دهنم آب شده بودند. خواهرم زیر پایه کرسی جای مادرم نشسته بود و داشت با جوراب پاره‌‌های دست بخچه‌ی مادرم عروسک درست می‌کرد خپله و کلفت و بدریخت. گفتم:
– گه سگ باز خودتو لوس کردی رفتی اون بالا؟
و یک لگد زدم به بساطش که صدایش بلند شد:
– خدایا! باز این عباس ذلیل شده اومد. تخم سگ!
حوصله نداشتم کتکش بزنم. گرسنه‌ام بود و بادمجان‌ها چنان قرمز بود که اگر مادرم نسقم می‌کرد خیلی دلم می‌سوخت. این بود که محلش نگذاشتم و رفتم سراغ طاقچه‌ی اسباب و اثاثیه‌ام. کتابهایم را گذاشتم یک طرف و کتابچه‌ی تمبرم را برداشتم ونگاهی به آن انداختم که مبادا خواهرم باز رفته باشد سرش. دیگر از دست تمبرهای عراق و سوریه خسته شده بودم. اما چه کنم که برای بابام فقط ازین دو جا کاغذ می‌آمد. توی همه‌ی آنها یکی از تمبرهای عراق را دوست داشتم که برجی بود مارپیچ و به نوکش که می‌رسید باریک می‌شد. یک سوار هم جلوی آن ایستاده بود به اندازه یک مگس. آرزو می‌کردم جای آن سوار بودم. یا حتی جای اسبش…
– عباس!
باز فریاد بابام بود. خدایا دیگر چکارم دارد؟ از آن فریادها بود که وقتی می‌خواست کتکم بزند از گلویش درمی‌آمد. دویدم.
– بیا کره خر. برو مسجد بگو آقا حال نداره. بعد هم بدو برو حجره‌ی عموت بگو اگه آب دستشه بگذاره زمین و یک توک پا بیاد اینجا.
– آخه بذار بچه یک لقمه نون زهرمار کنه…
مادرم بود. نفهمیدم کی از مطبخ درآمده بود. ولی می‌دانستم که حالا دعوا باز در خواهد گرفت وناهار را زهرمارمان خواهد کرد.
– زنیکه لجاره! باز توکار من دخالت کردی؟ حالا دیگر باید دستتو بگیرم و سرو کون برهنه ببرمت جشن.
بابام چنان سرخ شده بود که ترسیدم. عصبانیت‌هایش را زیاد دیده بودم. سرخودم یا مادرم یا مریدها یا کاسبکارهای محل. اما هیچ‌وقت به این حال ندیده بودمش. حتا آن روزی که هرچه از دهنش درآمد به اصغر آقای همسایه گفت. مادرم حاج و واج مانده بود و نمی‌دانست کجا به کجاست و من بدتر ازو. رگهای گردن بابام از طناب هم کلفت‌تر شده بود. جای ماندن نبود. تا کفشم را به پا بکشم مادرم با یک لقمه‌ی بزرگ به دست آمد و گفت:
– بگیر و بدو تا نحس نشده خودت را برسون.
هنوز نصف لقمه‌ام دستم بود که از درخانه پریدم بیرون،‌ سوزی می‌آمد که نگو. از آفتاب هم خبری نبود. بقیه لقمه‌ام را توی کوچه با دو تا گاز فرو دادم و در مسجد که رسیدم دهانم را هم پاک کرده بودم.
فقط کفشهای پاره پوره دم در چیده شده بود. صف‌های نماز جماعت کج و کوله‌تر از صف بچه مدرسه‌ای‌ها بود. و مریدهای بابام دوتا دوتا و سه‌تا سه‌تا با هم حرف می‌زدند و تسبیح می‌گرداندند. احتیاجی به حرف زدن نبود. مرا که دیدند تک و توک بلند شدند و برای نماز قامت بستند. عادتشان بود چشمشان که به من می‌افتاد می‌فهمیدند که لابد باز آقا نمی‌آید.
بعد دویدم طرف بازار. از دم کبابی که رد می‌شدم دلم مالش رفت. دود کباب همه جا را پر کرده بود. نگاهی به شعله‌ی آتش انداختم و به سیخ‌های کباب که مشهدی علی زیر و روشان می‌کرد و به مجمعه‌ی پر از تربچه و پیازچه که روی پیشخوان بود. و گذشتم. چلویی هیچوقت اشتهای مرا تیز نمی‌کرد. با پشت دری‌هایش و درهای بسته‌اش. انگار توی آن به جای چلو خوردن کارهای بد می‌کنند. دکان آشی سوت و کور بود و دیگی به بار نداشت. حالا دیگر فصل حلیم بود و ناهار بازار دکان آشی صبح‌ها بود. صبح‌های سرد سوزدار. جلوی دکانش یک بره‌ی درسته و پوست کنده وسط یک مجمعه قوز کرده بود و گردنش به کنده‌ی درخت می‌ماند. و روی سکوی آن طرف یک مجمعه‌ی دیگر بود پر از گندم و یک گوشکوب بزرگ -خیلی بزرگ- روی آن نشانده بودند. فایده نداشت باید زودتر می‌رفتم و عمو را خبر می‌کردم و گرنه از ناهار خبری نبود.
آخر بازارچه سرپیچ یک آشپز دوره گرد دیگ آش رشته‌اش را میان پاهاش گرفته بود و چمبک زده بود و مشتریها آش را هورت می‌کشیدند. بیشتر عمله‌‌ها بودند وکلاه نمدی‌هاشان زیر بغل‌هاشان بود. ته بازار ارسی‌دوزها دلم از بوی چرم به هم خورد و تند کردم و پیچیدم توی تیمچه. اینجا دیگر هیچ سوز نداشت. گوشهایم داغ شده بود. و زیر پا فرش بود از پوشال نرم. و گوشه و کنار تا دلت بخواهد تخته ریخته بود و چه بوی خوبی می‌داد! آرزو میکردم که سه تا از آن تخته‌‌ها را می‌داشتم تا طاقچه‌ام را تخته‌بندی می‌کردم. یکی را برای کتابها- یکی را برای خرده ریزها و آخری را هم بالاتر از همه می‌کوبیدم برای خرت و خورتهایی که نمی‌خواستم دست خواهرم بهشان برسد. و اینهم حجره‌ی عمو. اما هیچکس نبود. دم در حجره یک خورده پا به پا کردم و دور خودم چرخیدم که شاگردش نمی‌دانم از کجا درآمد. مرا می‌شناخت. گفت عمو توی پستو ناهار می‌خورد. یک کله رفتم سراغ پستو. منقل جلوی رویش بود و عبا به دوش روی پوست تختش نشسته بود وداشت خورش فسنجان با پلو می‌خورد. سلام کردم و قضیه را گفتم. و همان طور که او ملچ ملچ می‌کرد داستان کاغذی را که آمده بود و حرفی را که بابام به مادرم گفته بود همه را برایش گفتم. دو سه بار «عجب! عجب!» گفت و مرا نشاند و روی یک تکه نان یک قاشق فسنجان خالی ریخت که من بلعیدم و بلند شدیم. عمو عبایش را از دوش برداشت و تا کرد وگذاشت زیر بغلش و شبکلاهش را توی جیبش تپاند و از در حجره آمدیم بیرون. می‌دانستم چرا این کار را می‌کند. پارسال توی همین تیمچه جلوی روی مردم یک پاسبان یخه عمویم را گرفت که چرا کلاه لبه‌دار سر نگذاشته. و تا عبایش را پاره نکرد دست ازو برنداشت. هیچ یادم نمی‌رود که آنروز رنگ عمو مثل گچ سفید شده بود و هی از آبرو حرف می‌زد و خدا و پیغمبر را شفیع می‌آورد. اما یارو دستش را انداخت توی سوراخ جا آستین عبا و سرتاسر جرش داد ومچاله‌اش کرد و انداخت و رفت. آنروز هم درست مثل همین امروز نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده بود که بابام مرا فرستاده بود عقب عمو و داشتیم به طرف خانه می‌رفتیم که آن اتفاق افتاد.
در راه عمو ازم پرسید بابام جواز سفرش را تجدید کرده یا نه. و من نمی‌دانستم. هر وقت بابام می‌خواست سفری به قم یا قزوین بکند این عزا را داشتیم. جوازش را می‌داد به من می‌بردم پهلوی عمو و او لابد می‌برد کمیسری و درستش می‌کرد. این بود که باز عمو پرسید امروز رئیس کمیسری به خانه‌مان نیامده! گفتم نه. رئیس کمیسری را می‌شناختم. یکی دو بار اول صبحها که می‌رفتم مدرسه در خانه‌مان با او سینه به سینه شده بودم، مثل اینکه از مریدهای بابام بود. هر وقت هم می‌آمد دم در منتظر نمی‌شد در را باز می‌کرد و یااللهی می‌گفت و یک راست می‌رفت سراغ اطاق بابام.
به خانه که رسیدیم عمو رفت پیش بابا ومن دیگر منتظر نشدم. یک کله رفتم پای سفره که مادرم فقط یک گوشه‌اش را برای من باز گذاشته بود. از بادمجان‌هایی که باقیمانده بود پیدا بود خودش چیزی نخورده. هر وقت با بابام حرفش می‌شد همین طوری بود. ناهارم را به عجله خوردم و راه افتادم. از پشت در اطاق بابام که می‌گذشتم فریادش بلند بود و باز همان «زندیق» و «ملحد»‌ش را شنیدم. لابد به همان یارو فحش می‌داد که کاغذ را فرستاده بود. خیلی دلم می‌خواست سری هم به پشت بام بزنم و یک خورده کفترهای اصغرآقا را تماشا کنم. اما هوا ابر بود و لابد کفترها رفته بودند جا و تازه مدرسه هم دیر شده بود. یعنی دیر نشده بود اما وضع من جوری بود که باید زودتر می‌رفتم. بله دیگر سر همین قضیه‌ی شلوار کوتاه! آخر من که نمی‌توانستم با شلوار کوتاه بروم مدرسه! پسر آقای محل! مردم چه می‌گفتند، و اگر بابام می‌دید؟ از همه‌ی این‌ها گذشته خودم بدم می‌آمد. مثل این بچه‌های قرتی که پیشاهنگ هم شده بودند و سوت هم به گردنشان آویزان می‌کردند و «شلوار کوتاه کلاه بره…» بله دیگر هیچکس از متلک خوشش نمی‌آید. و همین جوری شد که آخر ناظم از مدرسه بیرونم کرد که «یا شلوارت را کوتاه کن یا برو مکتب خونه». درست اوایل سال بود. یعنی آخرهای مهرماه. و مادرم همان وقت این فکر به کله‌اش زد. به پاچه‌های شلوارم از تو دکمه قابلمه‌ای دوخت ومادگی آن را هم دوخت به بالای شلوارم. و باز هم از تو،‌ و یادم داد که چطور دم مدرسه که رسیدم شلوارم را از تو بزنم بالا و دکمه کنم و بعد هم که درآمدم بازش کنم و بکشم پایین. همینطور هم شد. درست است که شلوارم کلفت می‌شد و نمی‌توانستم بدوم، و آن روز هم که سر شرط‌بندی با حسن خیکی توی حوض مدرسه پریدم آب لای پاچه‌ام افتاد و پف کرد و بچه‌ها دست گذاشتند به مسخرگی، اما هر چه بود دیگر ناظم دست از سرم برداشت. به همین علت بود که سعی می‌کردم از همه زودتر بروم مدرسه. و از همه دیرتر دربیایم. زنگ آخر را که می‌زدند آنقدر خودم را توی مستراح معطل می‌کردم تا همه می‌رفتند و کسی نمی‌دید که با شلوارم چه حقه‌ای سوار کرده‌ام. با این‌حال بچه‌ها فهمیده بودند و گرچه کاری به این کار نداشتند از همان سر بند اسمم را گذاشته بودند «آشیخ». که اول خیلی اوقاتم تلخ شد. اما بعد فکرش را که می‌کردم می‌دیدم زیاد هم بد نیست و هر چه باشد خودش عنوانی است و از «شلی» بهتر است که لقب مبصرمان بود.
در مدرسه که رسیدم خیس عرق بودم. از بس دویده بودم. مدرسه شلوغ بود و ناظم توی ایوان ایستاده بود و با شلاق به شلوارش می‌زد. نمی‌شد توی دالان مدرسه شلوارم را بالا بزنم. همان توی کوچه داشتم این کار را می‌کردم که شنیدم یکی گفت:
– خدا لعنتتون کنه. به‌بین بچه‌های مردمو به چه دردسری انداختن.
سرم را بالا کردم. زن گنده‌ای بود و کلاه سیاه لبه پهنی به سر داشت و زیر کلاه چارقد بسته بود ودسته‌های چارقد را کرده بود توی یخه‌ی روپوش گشاد و بلندش. فکر کردم «زنیکه چکار به کار مردم داره؟» و دویدم توی مدرسه.
عصر که از مدرسه برگشتم خواهر بزرگم با بچه‌ی شیرخوره‌اش آمده بود خانه‌ی ما. خانه‌شان توی یکی از پسکوچه‌های نزدیک خودمان بود. و روز هم می‌توانست بیاید و برود. سرو گوشی توی کوچه آب می‌داد و چشم آجانها را که دور می‌دید بدو می‌آمد. سرش را با یک چارقد قرمز بسته بود. لابد باز آمده بود حمام. بچه‌اش وق می‌زد و حوصله‌ی آدم را سر می‌برد. و مشهدی حسین مؤذن مسجد هی می‌آمد و می‌رفت و قلیان و چای می‌برد. لابد بابام مهمان داشت. و مادرم چایی مرا که می‌ریخت داشت به خواهرم می‌گفت:
– میدونی ننه؟ چله سرش افتاده. حیف که توپ مرواری رو سر به نیست کرده‌ن. وگنه بچه رو دو دفعه که از زیرش رد می‌کردی انگار آبی که رو آتش بریزی.
و من یادم افتاد که وقتی کلاس اول بودم چقدر از سروکول همین توپ بالا رفته بودم و با شیرهای روی دوشش بازی کرده بودم و لای چرخ‌هایش قایم باشک کرده بودیم و روی حوض آن طرف‌ترش که وسط کاج‌های بلند میدان ارک بود سنگ پله پله کرده بودیم. سنگ روی آب سبز حوض هفت پله هشت پله می‌رفت. حتی ده پله. و چه کیفی داشت! و چایی‌ام را با یک تکه سنگک هورت کشیدم.
– حالا بیا یک کار دیگه بکن ننه. ورش دار ببر دم کمیسری از زیر قنداق تفنگ درش کن.
– مادر مگه این روزها می‌شه اصلا طرف کمیسری رفت؟ خدا بدور!
– خوب ننه چرا نمیدی شوهرت ببره؟ سه دفعه از زیر قنداق تفنگ درش کنه بعد هم یک گوله نبات بده به صاحب تفنگ.
و داشتند بحث می‌کردند که صاحب تفنگ دولت است یا خود پاسبان‌ها که من چایی دومم را هرت کشیدم و رفتم سراغ دفترچه‌ی‌ تمبرم. هنوز به صفحه‌ی برج مارپیچ نرسده بودم که صدای مادرم درآمد.
– ننه قربون شکلت برو،‌ دو سه تا بغل هیزم بیار پای حموم. بدو باریکلا.
فیشی کردم و دفتر را ورق زدم انگار نه انگار که مادرم حرفی زده. این بار خواهرم به صدا درآمد که:
– خجالت بکش پسر گنده. میخای خودش بره هیزم بیاره؟ چرک از سر و روی خودت هم بالا میره. تو که حرف گوش کن بودی.
این حمام سرخانه هم عزایی شده بود. از وقتی توی کوچه چادر را از سر زن‌ها می‌کشیدند بابام تصمیم گرفته بود حمام بسازد و هفته‌ای هفت روز دود و دمی داشتیم که نگو. و بدیش این بود که همه‌ی زن‌های خانواده می‌آمدند و بدتر اینکه هیزم آوردنش با من بود. از ته زیر زمین آن سر حیاط باید دست کم ده بغل هیزم می‌آوردم ومی‌ریختم پای تون حمام که ته مطبخ بود. دست کم دو روز یک بار. درست است که از وقتی حمام راه افتاده بود من از شر حمام رفتن با بابام خلاص شده بودم که هر دفعه می‌داد سر مرا مثل خودش از ته تیغ می‌انداختند و پوست سرم را می‌کندند. اما به این دردسرش نمی‌ارزید. هر دفعه هم یکی دو جای دستم زخمی می‌شد. شاخه‌های هیزم کج و کوله بود و پر از تریشه و باید از تلمبار هیزم‌ها بروم بالا و دسته‌دسته از رویش بردارم وگرنه داد بابام در می‌آمد که باز چرا شاخه‌ها را از زیر کشیده‌ای.
سراغ هیزم‌ها که رفتم مرغ‌ها جیغ و داد کنان در رفتند. هوا کیپ گرفته بود ومرغها خیال کرده بودند شب شده است و زودتر از هر روز رفته بودند جا. دسته‌ی دوم را که می‌چیدم یک موش از دم پایم در رفت و دوید لای هیزم‌ها. آنقدر کوچولو بود که نگو. حتما بچه بود. رفتم انبر را آوردم و مدتی ور رفتم شاید درش بیارم اما فایده نداشت. این بود که ول کردم و دوباره رفتم سراغ هیزم‌ها. دسته‌ی چهارم را که بردم، در کوچه صدا کرد. لابد مشهدی حسین بود و می‌رفت در را باز می‌کرد. محل نگذاشتم و هیزم‌ها را بردم توی مطبخ. خواهرم داشت نبات داغ درست می‌کرد و مادرم چراغ‌ها را نفت می‌ریخت. مرا که دید گفت:
– ننه مگر نمی‌شنوی؟ بدو درو واکن. مشد حسین رفته مسجد.
فهمیدم که لابد بابام باز نمی‌خواسته بره مسجد. هوا داشت تاریک می‌شد که رفتم دم در. یک صاحب منصب بود و دنبالش یک زن سرواز. یعنی چارقد به سر. همسن‌های خواهر بزرگم. چارقد کوتاه گل منگلی داشت. هیچ زنی با این ریخت توی خانه‌ی ما نیامده بود. کیف به دست داشت و نوک پنجه راه می‌رفت. سلام کردم و رفتم کنار، هر دو آمدند تو. روی کول صاحب منصب دو تا قپه بود و من نمی‌شناختمش. یعنی چکار داشت؟ اول شب با این زن سرواز؟ صبح تا حالا توی خانه‌مان همه‌اش اتفاقات تازه می‌افتاد. یک دفعه نمی‌دانم چرا ترس برم داشت. اما دالان تاریک بود و ندیدند که من ترسیده‌ام. نکند باز مشگلی برای جواز عمامه‌ی بابام پیدا شده باشد؟ شاید به همین علت نه امروز ظهر مسجد رفت نه مغرب؟ در را همانطور باز گذاشتم و دویدم تو به مادرم خبر دادم. چادرش را کشید سرش و آمد دم دالان و سلام علیک و احوال‌پرسی و صاحب منصب چیزهایی به مادرم گفت که فهمیدم غریبه نیست، خیالم راحت شد. بعد صاحب منصب گفت:
– دختر ما دست شما سپرده. من میرم خدمت حاجی‌آقا.
مادرم با دختر، رفتند تو و من جلو افتادم وصاحب منصب را بردم دم در اطاق بابا. بعد هم آمدم چای بردم. گرچه بابام دستور نداده بود. اما معلوم بود که به مهمان آشنا باید چایی داد. چایی را که بردم دیدم عمو آنجاست و رئیس کمیسری هم هست و یک نفر دیگر. بازاری مانند. همه دور کرسی نشسته بودند. عمو بغل دست بابام و آنهای دیگر هر کدام زیر یک پایه. چایی را که می‌گذاشتم صاحب منصب داشت به لفظ قلم حرف می‌زد:
– بله حاج آقا. متعلقه‌ی خودتان است ترتیبش را خودتان بدهید.
که آمدم بیرون. دیگر متعلقه یعنی چه؟ یک امروز چند تا لغت تازه شنیده بودم! مادرم که سوادش را نداشت. اگر بابام حالش سر جا بود یا سرش خلوت بود می‌رفتم ازش می‌پرسیدم. همیشه ازین جور سوالها خوشش می‌آمد. یا وقتی که قلم نیی برای مشق درشت می‌دادم بتراشد. من هم فهمیده بودم، هروقت کاری باهاش داشتم یا پولی ازش می‌خواستم با یکی از این سوالها می‌رفتم پیشش یا با یک قلم نوک شکسته. بعد گفتم بروم ببینم دیگر این زنکه کیست.
مادرم پایین کرسی نشسته بود و او را فرستاده بود بالا. سر جای خودش. یک جفت کفش پاشنه بلند دم در بود. درست مثل آدم لنگ دراز که وسط صف نشسته‌ی نماز جماعت ایستاده باشد. یک بوی مخصوصی توی اطاق بود که اول نفهمیدم. اما یک مرتبه یادم افتاد. شبیه بویی بود که معلم ورزشمان می‌داد. به خصوص اول صبح‌ها. بله بوی عطر بود. از آن عطرها. لب‌هایش قرمز بود وکنار کرسی نشسته بود و لبه‌ی لحاف را روی پاهایش کشیده بود. من که از در وارد شدم داشت می‌گفت:
– خانوم امروز مزاجش کار کرده؟
و خواهرم گفت: – نه خانوم‌‌جون. همینه که دلش درد میکنه. گفتم نبات داغش بدم شاید افاقه کنه. اما انگار نه انگار.
و مادرم پرسید: – شما خودتون چند تا بچه دارین؟
زنیکه سرش را انداخت زیر و گفت: – اختیار دارین من درس میخونم.
– جه درسی؟
– درس قابلگی.
سرش را تکان داد و خندید. مادرم رو کرد به خواهرم و گفت:
– پس ننه چرا معطلی؟ پاشو بچهکت‌رو نشون خانم بده. پاشو ننه تا من برم واسه‌شون چایی بیارم.
و بلند شد رفت بیرون. من دفترچه تمبرم را از طاقچه برداشتم و همانجور که بیخودی ورقش می‌زدم مواظب بودم که خواهرم قنداق بچه را روی کرسی باز کرد و زنیکه دو سه جای شکم بچه را دست مالید که مثل شکم ماهی‌های بابام سفید بود و هنوز حرفی نزده بود که فریاد بابام از اتاق خودش بلند شد. مرا صدا می‌کرد. دفترچه را روی طاقچه پراندم و ده بدو. مادرم داشت از پشت در اطاق بابام برمی‌گشت. گفتم:
– شما که اومده بودین چایی ببرین واسه مهمون!
– غلط زیادی نکن،‌ ذلیل شده!
و رفتم توی اطاق بابام. چایی می‌خواست و باید قلیان را ببرم تازه چاق کنم. تا استکان‌ها را جمع کنم و قلیان را ببرم شنیدم که داشت داستان جنگ عمروعاص را با لشکر روم می‌گفت. می‌دانستم. اگر یک اداری پهلویش بود قصه‌ی سفر هند را می‌گفت. و اگر بازاری بود سفرهای کربلا ومکه‌اش را. و حالا دو تا نشون به کول توی اطاق بودند. آمدم بیرون چایی بردم و برگشتم قلیان را هم که مادرم چاق کرده بود، بردم. بابام به آنجا رسیده بود که عمروعاص تک و تنها اسیر رومی‌‌ها شده بود و داشت در حضور قیصر روم نطق می‌کرد. حوصله‌اش را نداشتم. حوصله‌ی این را هم نداشتم که برم اطاق خودمان و لنگ و پاچه‌ی شاشی بچه خواهرم را تماشا کنم. از بوی آن زنکه هم بدم آمده بود که عین بوی معلم ورزش‌مان بود. این بود که آمدم سر کوچه. اما از بچه‌ها خبری نبود. لابد منتظر من نشده بودند و رفته بودند. غروب به غروب سر کوچه جمع می‌شدیم و یک کاری می‌کردیم. می‌رفتیم سر خیابان و به تقلید آجان‌ها کلاه نمدی عمله‌ها را از سرشان می‌قاپیدیم و دستش‌ده بازی می‌کردیم. یا توی کوچه بغل خانه‌ی خودمان جفتک چارکش راه می‌انداختیم. یا فیلم‌هامان را با هم رد و بدل می‌کردیم. یا یک کار دیگر. و من خیلی دلم می‌خواست گیرشان بیاورم و تارزانی را که همان روز عصر توی مدرسه با یک قلم نیی خوش تراش عوض کرده بودم نشانشان بدهم. با خنجر کمرش و طنابی که بغل دستش آویزان بود و یک دستش دم دهانش بود و داشت صدای شیر در‌می‌آورد. اما هیچ‌کدامشان نبودند. چه کنم چه نکنم؟ همانجا دم در گرفتم نشستم. به تماشای مردم. دیدنی‌ترین چیزها بود. صدای «خودخدا» از ته کوچه می‌آمد که لابد مثل هر شب یواش یواش قدم برمی‌داشت و عصایش روی زمین می‌سرید و سرش به آسمان بود و به جای هر دعا و استغاثه‌ی دیگری مرتب می‌گفت «یا خود خدا» و همین جور پشت سر هم. و کشیده. لبویی هم آمد و رد شد. توی لاوکش چیزی پیدا نبود. اما او دادش را می‌زد. یک زن چادر نمازی سرش را از خانه روبرویی درآورد و نگاهی توی کوچه انداخت و خوب که هر طرف را پایید دوید بیرون و بدو رفت سه تا خانه آنطرف‌تر- در را هل داد که برود تو اما در بسته بود. همین جور که تند تند در می‌زد سرش را این‌ور آن‌ور می‌گرداند. عاقبت در باز شد و داشت می‌تپید تو که یک مرتبه شنیدم:
– هوپ! گرفتمش.
ابوالفضل بود. سرم را برگرداندم. داشت توی دستش دنبال چیزی می‌گشت و می‌گفت:
– آب پدر سوخته! خوب گیرت آوردم. مرغ و مسما.
هوا تاریک تاریک بود و نور چراغ کوچه رمقی نداشت و من نمی‌دانم در آن تاریکی چطور چشمش مگس‌ها را می‌دید. و‌‌ آن هم درین سوز سرما. شاید خیالش را می‌کرد؟ همسایه‌ی دو تا خانه آنطرف‌تر ما بود. مدتها بود عقلش کم شده بود. صبح تا شام دم در خانه‌شان می‌نشست و مگس می‌گرفت و می‌گفتند می‌خورد. اما من ندیده بودم. به نظرم فقط ادایش را در‌می‌آورد و حرفش را می‌زد که «باهات یک فسنجون حسابی درست می‌کنم.» یا «دیروز یه مگس گرفتم قد یه گنجشک.» یا «نمیدونی رونش چه خوشمزه‌اس.» اوایل امر وسیله‌ی خوبی بود برای خنده و یکی از بازی‌های عصرمان سر به سر او گذاشتن بود.
اما حالا دیگر نمی‌شد بهش خندید. زنش خانه‌ی ما رختشویی می‌کرد. ده روزی یک بار. و می‌گفت مرتب کتکش می‌زند و بیرونش می‌کند. اما می‌بیند خدا را خوش نمی‌آید و باز غذایش را درست می‌کند. گفتم بروم دو کلمه باهاش حرف بزنم. و رفتم. و گفتم:
– ابوالفضل چه مزه‌ای می‌داد؟
گفت:
– مزه گندم شادونه. نمیدونی! قد یه گنجشک بود.
گفتم:
– نکنه خیالات ورت داشته؟ تو این سرما مگس کجا پیدا میشه؛
گفت:
– به! تو کجاشو دیدی؟ من ورد می‌خونم خودشان می‌آن. صبرکن.
و دست کرد توی جیب کت پاره‌اش و داشت دنبال قوطی کبریتی می‌گشت که مگس‌هایش را توی آن قایم می‌کرد که دیدم حوصله‌اش را ندارم. دیگر چیزی هم نداشتم بهش بگویم. بلند شدم که برگردم خانه. که در خانه‌مان صدا کرد و از همان جا چشمم افتاد به صاحب منصب و دخترش که داشتند در‌می‌آمدند. لابد خیلی بد می‌شد اگر مرا با ابوالفضل دیوانه می‌دیدند. فوری تپیدم پشت ابوالفضل و قایم شده بودم که به فکرم رسید «چرا همچی کردی؟ اونا ابوالفضل رو کجا می‌شناسن؟» اما دیگر دیر شده بود و اگر در‌می‌آمدم و مرا می‌دیدند بدتر بود. وقتی از جلو ابوالفضل گذشتند دختره داشت می‌گفت:
– آخه صیغه یعنی چه آقاجون؟
و صاحب منصب گفت:- همه‌ش واسه دو ساعته دخترجون. همینقدر که باهاش بری مهمونی…
آهان گیرش آوردم. بیا ببین چه گنده‌س!
ابوالفضل نگذاشت باقی حرف صاحب منصب را بشنوم. یعنی از چه حرف می‌زدند؟ یعنی قرار بود دختره صیغه‌ی بابام بشود؟ برای چه؟… آها … آها … فهمیدم.
نگاهی به قوطی کبریت انداختم که خالی بود. اما دیگر حوصله نداشتم دستش بندازم. برگشتم خانه.
در باز بود و در تاریکی دالان شنیدم که عمو، می‌گفت:
– عجب! خیلی‌یه‌ها! عجب! دختر نایب سرهنگ…
صدای پای من حرفش را برید. نزدیک که شدم رئیس کمیسری را هم دیدم. بیخودی سلامی بهشان کردم و یکراست رفتم توی اطاق خودمان. خواهر بزرگم رفته بود. مادرم توی مطبخ می‌پلکید. و باز دود و دم حمام راه افتاده بود. خیلی خسته بودم. حتا حوصله نداشتم منتظر شام بمانم. دختم را کندم و تپیدم زیر کرسی. بوی دود ته دماغم را میخاراند و توی فکر ابوالفضل بودم و قوطی کبریت خالی‌اش و کشفی که کرده بودم که شنیدم عمو گفت:
– آهای جاری. بلا از بغل گوشت گذشت‌ها! نزدیک بود سر پیری هو سرت بیاریم.
عمو مادرم را جاری صدا می‌کرد. عین زن‌عمو. و صدای مادرم را شنیدم که گفت:
– این دختره رو میگی میز عمو؟ خدا بدور! نوک کفشش زمین بود پاشنه‌اش آسمون.
و عمو گفت:
– جاری تخته‌های رو حوضی را نمی‌ذارین؟ سردشده‌ها!
فردا صبح که رفتم سر حوض وضو بگیرم دیدم در اطاق بابام قفل است. ماهی‌ها هنوز ته حوض خوابیده بودند. اما پولک‌های رنگی توی پاشوره ریخته بود. گله بگله و تک و توک. یک جای سنگ حوض هم خونی بود. فهمیدم که لابد باز بابام رفته سفر. هر وقت می‌رفت قم یا قزوین در اطاقش را قفل می‌کرد. و هر شب که خانه نبود گربه‌‌ها تلافی مرا سر ماهی‌هایش درمی‌آوردند. وقتی برگشتم توی اطاق از مادرم پرسیدم:
– حاجی آقا کجا رفته؟
– نمیدونم ننه کله سحر رفت! عموت می‌گفت می‌خاد بره قم.
و چایی که می‌خوردیم برای هر دو ما گفت که دیشب کفترهای اصغرآقا را کروپی دزد برده. که ای داد و بیداد! به دو رفتم سر پشت بام. حالا که بابام رفته بود سفر و دیگر مانعی برای رفت و آمد با اصغرآقا نداشتم! همچه اوقاتم تلخ بود که نگو. هوا ابر بود و همان سوز تند می‌آمد. لانه‌ها همه خالی بود و هیچ صدایی از بام همسایه بلند نمی‌شد و فضله‌ی کفترها گله بگله سفیدی می‌زد.

نویسنده: جلال آل احمد
منبع: pakdelan.mihanblog.com

صورت‌خانه

در پوست عاریتی‌اش شخصی شوخ در او بیدار می‌شد، اما در پوست حقیقی‌اش دیگر نمی‌شد گفت شخصی است. آن‌قدر خود را در دنیا غریبه می‌دیدید. روی صحنه همه‌ی مردم چشم به او داشتند، اما خارج از صحنه ….
مهدی سیاه در آیینه نگاه کرد. شنل  قرمز را از سر میخ برداشت  و روی  لباس‌هایش  پوشید. گفت : «دیگه حاضریم. اما ای خواجه‌سرای دربار خلیفه کو شلاقت؟» شلاق را سر میخی که لباس خلیفه به آن آویزن بود پیدا کرد و برداشت. مهدی سیاه زودتر از همه‌ی بازیگران می‌آمد، زیرا سیاه کردن صورت و دست‌ها و گردنش مدتی طول می‌کشید و تازه، شستن سیاهی‌ها از « سیاه‌کاری» هم سخت‌تر بود. ناچار دیرتر از همه هم می‌رفت.
در کوتاهی که اطاق پشت صحنه را به تالار تماشاخانه می‌پیوست، باز شد و این اطاق پشت صحنه، دالان درازی بود با همه‌ی مشخصات یک دالان. جوان کوتاه قدی که موی مجعد داشت دولا شد و تو آمد. سیاه رودرروی او قرار گرفت. گفت: «تو دیگه کی هستی؟ داش من، کسی نمی‌تونه تو صورت‌خونه بیاد.» و سوییچ چراغ را زد و چراغ پرنوری صورت‌خانه را روشن کرد. به مرد کوتاه قد نگاه کرد و گفت: «تو دیگه کدوم جونوری؟ ای خدا انگار می‌خوام بترسم. انگشترشو باش، کله‌ی مرده روشه. سنجاق کراواتش رو ببین. الماسه. با این دنگ‌وفنگ تو این طویله دنبال کدوم آخور می‌گردی؟» و خندید و خندید و شلاقش را بلند کرد. مرد جوان پرسید: «تو مهدی سیاه معروفی؟»
– مهدی سیاه هستم، اما نمی‌دونسم معروفه‌ام.
– من شنیده‌ام مردم فقط به خاطر تو به این تأتر میان.
سیاه گفت: «آره داشم. مردم شب ازم می‌خندن و صبح بهم.» مرد جوان خودش را معرفی کرد: «آمده‌ام جای محسن بازی کنم. خودش مریضه، گفته باید جوجی‌خان بشم. اما نمی‌دانم چطور؟ می‌ترسم. من تا حالا رو سن نرفته‌ام.»
سیاه خواست بخندد. و جوان تازه‌کار را حال بیاورد، آخر هرچه بود- معروف یا ناشناس- متلک‌گویی خاصه‌ی سیاه شدنش بود. در پوست عاریتی‌اش شخصی شوخ در او بیدار می‌شد، اما در پوست حقیقی‌اش دیگر نمی‌شد گفت شخصی است. آن‌قدر خود را در دنیا غریبه می‌دیدید. روی صحنه همه‌ی مردم چشم به او داشتند، اما خارج از صحنه هیچ چشمی به او نبود. خواست جوان را دست بیندازد. معمولاَ غنیمت دم‌های « سیاهی» را از دست نمی‌داد. اما به درد دیگران رسیدن هم خاصه‌ی همیشگی‌اش بود. گفت: «نترس نمی‌دونه تو چه پوستی می‌ره.»
– مگه اول نمایش‌نامه رو نمی‌خونین؟ مگه تمرین نمی‌کنین؟
سیاه گفت: «نه داشم. این‌جا از این خبرها نیست. شب اول هر نمایش رییس تماشا‌خونه میاد، قصه رو می‌گه و سهم هر کس رو معین می‌کنه، آن‌وقت لباس‌مون را می‌پوشیم و می‌ریم بازی می‌کنیم. شب اول برا همه سخته، بعد راه میفتیم. مهم اینه که اولی خوب شروع بکنه.»
جوان گفت: «یعنی می‌گی با‌لبداهه بازی می‌کنین؟ این‌که خیلی سخته، من تازه اگر تمرین هم داشته باشم می‌ترسم رو سن برم.»
سر زبان سیاه آمد که بگوید: «بل‌چی‌چی؟» و بگوید: «بپا که چشمت نزنم.» اما نگفت، برعکس کوشید به جوان دل بدهد. گفت: «این‌جا تماشاخونه‌ی پتل‌پورت که نیست، تأتر سر قبر آقاست، بغل میدون تره‌بار‌فروشا، خیال می‌کنی تماشاچیاش کی‌ها باشن؟ آدمای سخت‌گیر؟ که باد تو غبغب میندازن و سیگار گنده میزارن دم دهنشون؟ و وقتی همه‌ی مردم از خنده روده‌بر می‌شن لبخند هم نمی‌زنن؟ نه بابا این‌جا سروکار ما با تره‌بارفروشا، حمالا، درشکه‌چی‌ها و گورکن‌هاس. بارهاشونو که به منزل رسوندن یا مرده‌هاشونو که چال کردن تازه میان سراغ  ما. مشغول کردن این‌جور آدما کاری نداره که…»
کمک کرد که جوان لباس بپوشد. آرخالق تنگی تنش کرد و شالی روی آن بست. با دوده ابروهایش را بالا برد و کنار چشمش را با حرکت ابرو مناسب کرد، گفت بو خودت رو تو آینه ببین. تو حالا جوجی‌خانی. پسر پادشاه چین، که بایس از دختر خلیفه‌ی بغداد خواستگاری بکنه، منم پاسبون قصرشم.»
جوجی‌خان به طرف آیینه رفت که سیاه او را در آن می‌دید، گفت: «دست ما درد نکند، اما چه لباس‌های  شرنده‌ای، به‌علاوه این لباس، لباس چینی که نیست.»
به سیاه برخورد، نه این‌که بخواهد از تأتر دفاع بکند، نه. از اعتقاد خودش دفاع می‌کرد، گفت: «داشم هم راست می‌گی، هم بیخود می‌گی. من قیافه‌ی تو رو چینی کردم و همین بسه، تو باید خوب بازی کنی تا مردم از قیافه و بازیت بفهمن چینی هستی، به‌علاوه مگر لباس من لباس سیاهاست؟ مگر لباس خلیفه لباس خلیفه است؟ نیگا کن. داروندار تیاتر همین‌هاست که به میخ‌ها آویزونه، اون لباس خلیفه‌ی بغداده که زهوارش دررفته، اونم جقه‌شه. اون یکی  لباس فراش حکومتیه. اون یکی لباس جادوگره. اون یکی لباس عاشقه، اون یکی لباس حاجیه. تو هر نمایشی همین لباسا لازم می‌شه. همیشه یک عاشقی هست که دیوانگی بکنه و عاشق دختر پادشاه بشه، از چپ و راست هم رقیب براش پیدا می‌شه، بعد هم یا به دختر می‌رسه یا نمی‌رسه. من هم پاسبون قصر هستم، یا نوکر حاجی… اما دلم برای عاشق‌ها می‌سوزه. زیرجلی کمک‌شون می‌کنم ، این رو هم بگم که دختره می‌ارزه که آدم عاشقش بشه، تو هم چشمت که بهش افتاد خود‌به‌خود بازیت خوب می‌شه.» 
ساکت شدند. روی نیمکت‌های خشک و خالی اطاق پشت صحنه روبروی هم نشستند. مهدی سیاه از همان‌جا که نشسته بود خودش را در آیینه‌ی مقابل می‌دید. اطاق سرد بود و مهدی دست‌هایش را زیر بغلش گذاشته بود. هنوز کلاه قرمزش را سر نگذاشته بود و با چشم دنبال کلاهش می‌گشت. وقتی کلاه را روی نیمکتی افتاده دید خیالش راحت شد.
حرف جوان که «مردم به خاطر تو به این تأتر میان» به فکر فروبرده  بودش. خودش به مهارت خودش اعتماد داشت. بیشتر همکارانش پیش از ورود به صحنه جامی می‌زدند تا ترسشان بریزد. اما او احتیاج به هیچ محرک یا مخدری نداشت. برای او سیاه شدن طبیعی‌ترین اعمال بود. روی صحنه که می‌رفت بر صحنه و بر جمعیت مسلط بود. حواسش به‌طور عجیبی جمع بود. تازه‌کارها چشم به لب‌های او می‌دوختند و گاهی چنان محو بازی او می‌شدند که یادشان می‌رفت کجا هستند و او بود که حرف به دهانشان می‌گذاشت. اما همه‌ی زحمت‌ها را او می‌کشید و عشق‌بازی  با دختر نصیب دیگران  بود. و هر وقت این عشق‌بازی را تماشا می‌کرد اندوهی بر دلش می‌نشست تا  تماشاگران  از این اندوه درمی‌آوردندش: «سیاجون چرت نزنی‌ها.» اگر لحظه‌ای دیر روی صحنه می‌آمد، تماشاگران سوت می‌کشیدند و او را می‌طلبیدند و او نقش خود را به نرمی و سهولت ادامه می‌داد. اما با همه‌ی این‌ها سیاه هرگز از زبان مدیر تماشاخانه یا همکارانش تحسینی نشینده بود و تحسین مردم هم منحصر بود به همان چند ساعت تماشا- وگرنه فردای نمایش دیگر کسی نمی‌شناختش یا نمی‌توانست بشناسدش.
جوان با علاقه به سیاه نگاه می‌کرد پرسید: «بازی کردن را کجا یاد گرفته‌ای؟ تحصیل کرده‌ای؟»
– نه. تحصیل درستی نکرده‌ام اما در زندگیم خیلی سیاه و سیاهی دیده‌ام. به‌علاوه فقط سیاه شدن رو بلدم.
جوان گفت: «من همیشه خیال می‌کردم تو با این مهارتت سال‌ها درس خوانده‌ای.»
– تو این عمر چهل و چند ساله کلکی نبوده که نزده باشم. از نقالی بگیر تا شاهنومه‌خونی تو زورخونه. مدتی هم قصه‌گو و مثنوی‌خون نوه عموی ظل‌سلطان بوده‌ام. حزب‌بازی  هم کرده‌ام. بیست سال هم هست که تو تیاتر سیاه می‌شم، کمه؟ آدم بعضی وقتا از خودش می‌پرسه این‌همه عمر رو من کرده‌ام؟ این‌ همه کلک‌ها رو من دیده‌ام؟
جوان بلند شد. مثل این‌که می‌خواست چیزی بگوید اما شرم می‌کرد. رفت جلو آینه ایستاد. پشتش به سیاه بود. من‌من کرد:
– می‌خواستم بگم که… من دیپلمه‌ی هنرستان هنرپیشگی‌ام. اما صدیک دل و جرأت تو رو ندارم. حتی می‌ترسم رو سن برم. خیلی هم می‌ترسم.
سیاه پرسید: «پس تو مدرسه چی یادتون دادن؟ ها؟»
جوان برگشت. آمد پهلوی سیاه نشست. گفت: «تو مدرسه خیلی چیزها یادمون دادن، اما خیلی چیزها هم یادمون ندادن. شاید هم من ترسو هستم. میدونی یک بار بنا بود من هاملت بشم. خیلی هم تمرین کرده بودم. اما همین‌که خواستم برم رو سن، دزدکی به سالن نگاه کردم. دیدم چند تا غریبه هم غیر از هم‌شاگردی‌هام آمده‌اند. دلم آشوب شد. اصلاَ رو سن نرفتم.»
شخص متلک‌گوی سیاه در او بیدار شد. پرسید:
– گفتی آملت؟ خوب تقصیر تو نبوده که. آخر آملت که مال ما نیست. مال ما کشک و بادنجونه.
جوان خندید، گفت: «درسته که تو تحصیل هنرپیشگی نکرده‌ای اما به علت تجربه "کولتور" وسیع داری. استعدادت هم فوق‌العاده است و از همه مهم‌تر نمی‌دونم چطوره که آدم به راحتی دلش می‌خواد برای تو درددل بکنه.» بعد گفت: «تو می‌دونی بزرگ‌ترین تراژدی چیه؟»
سیاه گفت: «ببین داشم، اگه بخوای فرنگی‌بازی در‌آری معامله‌مون نمی‌شه‌ها. نمی‌تونی راساحسینی حرف بزنی؟
جوان گفت: «راستش من همه‌جور حرف می‌تونم بزنم. اصلاَ خیلی خوب حرف می‌زنم. اما وقتی بخوام برم رو سن لال می‌شم. آن‌قدر حرف‌ها تو کله‌م هست، اما به موقعش نمی‌تونم بزنم. یک بار بنا شد تو مدرسه تأتر" میهن عزیز ما ایران" رو بدیم. می‌دونی؟ من یک قوطی کبریت دستم بود. رل من همین بود که برم و چراغ دوفتیله‌ی توسن رو روشن بکنم و بگم "ای چراغ هدایت، فرا راه مردم ایران روشن باش." همین یک جمله. آن شب چند تا افسر پشت  من رفت‌وآمد  می‌کردند. یکیشون  به  من  نزدیک  شد و گفت: "ببینم با این کبریت می‌خوای چکار بکنی؟" من لال شدم. افسره جیب‌هامو گشت. اما مگه من تونسم برم رو سن. باز دلم آشوب شد.»
مهدی سیاه به دلسوزی گفت: «این‌جا هم تقصیر تو نبوده… خوب داشتی از بزرگ‌ترین فرنگی‌بازی‌ها حرف می‌زدی.»
– بزرگ‌ترین تراژدی‌ها.
سیاه خواست بگوید: «این حرف‌ها به گوش من هم خورده.» اما منصرف شد و منتظر ماند.
جوان گفت: « معذرت می‌خوام. داشتم از غم‌انگیز‌ترین چیزها حرف می‌زدم. به نظر من غم‌انگیزترین چیزها در دنیا همینه که آدم آرزو داشته باشد بازیگر، یا نقاش، یا شاعر درجه‌ی اولی بشه و هرچه زور بزنه نتونه. یک وقت است که آدم میفته دنبال نون درآوردن و آن‌وقت خود‌به‌خود کارش خراب می‌شه. اما آن آدم بدبختی که از همه چیز می‌گذره و نمی‌تونه… تراژدی اینه.»
سیاه گفت: «راست می‌گی. تو خیلی خوب حرف می‌زنی. تعجب می‌کنم که می‌گی نمی‌تونی بازی کنی. پس چرا امشب به جای محسن آمده‌ای؟»
– می‌خواهم یک بار دیگه خودمو امتحان کنم. محسن گفت که تو همه‌ی بازیگرهارو راه میندازی، بدون این‌که خودت متوجه باشی. فکر کردم اگه آدم در زندگیش به یک مردی بربخوره و اون مرد یک خرده آدمو هول بده – فقط یک کمی- شاید آدم راه بیفته. بعضی‌ها خودشون میرن. بعضی‌ها هم ندونسته میرن. بعضی‌ها هم بی‌مایه‌اند اما با هو و جنجال و دوز و کلک می‌رن. اما بعضی‌ها نمی‌تونن تنها برن. اگر آدم اقبال داشته باشد که با یک مرد حسابی روبرو بشه…»
سیاه چشمکی زد و پرسید: «با یک زن حسابی چطور؟»
جوان گفت: «مقصودت اینه که اگر آدم  عاشق…»
حرف جوان ناتمام ماند. بازیگران دیگر خم می‌شدند و از در کوتاه اطاق پشت صحنه می‌‌آمدند. اطاق شلوغ شد. خلیفه داشت با چسب ریشش را می‌چسباند. عاشق سرخاب و سفیداب می‌کرد. جادوگر زلفش را آشفته می‌کرد. مدیر تماشاخانه برای جوجی‌خان تازه نقشش را توضیح می‌داد و سیاه می‌شنید که جوانک از هنرستان هنرپیشگی  ذکری کرد، اما از ترس خود چیزی نگفت. بازیگران یکی‌یکی آمدند و نشستند. خلیفه سیگارش را آتش زد و به سیاه گفت: «داداش پاشو سروگوشی آب بده، ببین سالون پر شده یا نه؟»
سیاه سلانه‌سلانه  پاهایش را روی زمین کشید و به  سمت  در کوتاه  رفت. صدای  خنده‌ی  همکارانش را شنید. از شکاف در سرک کشید. یک سپور شهرداری را دید  که ردیف  جلو درست  روبروی  پرده نشسته است و تخمه می‌شکند. از اهن‌وتلپ  او خوشش آمد. مخصوصاَ  که  لژ نشسته  بود. زیر لب  گفت: «جانمی‌هی.» بعد برگشت و به خلیفه گفت: «تک و توکی اومده‌اند.»
•••
اواخر پرده‌ی اول سربزنگاه برق خاموش شد. صحنه و سالون در تاریکی گورمانندی فرو رفت. یک لحظه سکوت بود و بعد ولوله و پچ‌پج توی مردم افتاد. سپور شهرداری فندکش را روشن کرد و پا شد و فندک را جلو صحنه گرفت و تماشاگران دیگر بعضی کبریت کشیدند. بچه‌هایی که میان جمع بودند ترسیدند و گریه کردند. صدای به‌هم خوردن صندلی‌ها از ته سالن به گوش رسید. سیاه بلند گفت: «هر کی هر چی قایم کرده بخوره.» و عده‌ی کمی خندیدن و او پکر شد. بلندتر گفت: «مگر بختک روتون افتاده؟» این بار کسی گوش نداد تا بخندد و سیاه از مشغول داشتن این دیو جمع که به حرکت آمده بود منصرف شد. سیاه دختر خلیفه را در تاریکی می‌دید که از در قصر بیرون آمد. آمد نزدیک سیاه و در گوشش نجوا کرد: «سیا جونم. حالم به‌هم خورده.» تماشاگران سوت می‌کشیدند، دست می‌زدند. تاریکی به رنگ سیاه برزنگی بر همه جا افتاده بود. فندک سپور هم خاموش شده بود. سیاه نگاهی به تماشاگران انداخت. به نظرش غول هزاردستی آمد که هر دستش یک جایی بند است.
– چرا معطلی؟ منو ببر وگرنه همین جا غش می‌کنم.
سیاه دست دختر خلیفه را گرفت. تر بود. کورمال کورمال از صحنه خارج شدند. از پله‌های پشت صحنه بالا رفتند. در اطاق زن‌ها را که  باز کردند، زن‌ها، دو ندیمه‌ی  دختر خلیفه  جیغ  کشیدند. سیاه گفت: «نترسین. سیاه به کسی کاری نداره. دختر خلیفه حالش به‌هم خورده.»
دختر را رو به تنها نیمکت اطاق برد و روی آن خوابانید. به یکی از ندیمه‌ها گفت: «آبجی می‌ری یک لیوان آب بیاری؟» ندیمه از اطاق بیرون رفت، سیاه گفت: «کاش یک چراغی هم پیدا کنه بیاره.» و رو به ندیمه دیگر گفت: «بیا بندهاشو واز کن.»
هیولای ندیمه‌ی دیگر در اطاق حرکت کرد، روی سینه‌ی دختر خلیفه خم شد، کندوکاو کرد، گفت:
– گرهش کوره، نمی‌تونم وازش کنم، آقا مهدی تو بیا ببین می‌تونی. شاید سیاه می‌توانست و می‌خواست، اما پیش نیامد. ندیمه گره روبان را که چپ اندر قیچی پیش سینه‌ی دختر خلیفه را زینت داده بود پاره کرد. سیاه صدایش را می‌شنید که از دختر خلیفه می‌پرسید:
– باز باهات دعوا کرده؟
– آره.
– ول کرد و رفت؟
– معلومه دیگه.
– من که از اول گفتم اون دیوانه‌اس، خوب خرج می‌کنه، اما جون به جونش بکنی دیوانه‌اس. حالا باید فکر خودت باشی بیچاره. دروغ می‌گی آقا مهدی؟
سیاه که حیران وسط اطاق ایستاده بود، آمد کنار تخت دختر روی زمین لخت نشست، پدرانه گفت: «چی بگم؟ همین‌قدر می‌دونم که بدجوری زندگیتو درب و داغون می‌کنی دختر جون، حیف نیست؟»
کاش می‌توانست همیشه همان‌جا کنار تخت دختر روی زمین لخت و در تاریکی بنشیند. کاش می‌توانست  گره کور زندگی دختر را باز بکند. ندیمه را در تاریکی دید که کنار تخت نشست و پرسید: «قرصا رو خوردی؟» و دختر گفت: «خوردم اما چه فایده؟ این قرصا فقط حالمو به‌هم می‌زنه، اونو که جاکن نمی‌کنه بیاردش و راحتم بکنه.»
ندیمه‌ی دیگر تو آمد با یک شمع روشن و یک کاسه‌ی آب. شمع را داد دست مهدی که به دیدن او بلند شده بود. چشم‌های سیاهی داشت که در نور شمع یک لحظه برق زد. گفت: «نمایش مالیده شد، برق نیست، مشتریا چند تا صندلی رو شکستن، دوتاشون رو هم آجان برد کلانتری، امشب پول مولی در کار نیست.»
سیاه شمع را در طاقچه‌ی بالای سر دختر خلیفه جا داد، می‌اندیشید که فقط جوجی‌خان می‌تواند از به‌هم خوردن نمایش خوشحال باشد. جوجی‌خان در پرده‌ی دوم روی صحنه می‌آمد. بی‌اختیار به یاد هودجی افتاد که به ابتکار او برای جوجی‌خان ساخته بودند تا در موقع ورود به صحنه نترسد. چهار گوشه‌ی زنبه‌ی گل‌کشی، چوب دستک فرو کرده بودند و پرده‌ی قلم‌کاری دورتادور دستک‌ها کشیده بودند و بنا بود جوجی‌خان تویش بنشیند. شب‌های پیش جوجی‌خان با وزرا و اعیان کشورش که چهار نفر بودند به پای خود به صحنه می‌آمد.
سیاه به دختر خلیفه نگاه کرد که نشسته بود و از ندیمه می‌پرسید: «واقعاَ امشب پول نمی‌دن؟»
ندیمه گفت: «گمان نکنم، آجانه گفت باید پول تماشاچیا رو پس بدین.»
– پس بیس تومن بده قرض من.  ی‌
– به‌خدا ندارم.
دختر خلیفه سرش را زیر انداخت، زیر لب گفت: «اقلاَ باید ده تا قرص دیگه بخورم، هر قرصی دونه‌ی دو تومنه.»
سیاه دست کرد زیر شنل قرمزش و جیب‌های جلیتقه‌اش را کاوش کرد. چند تا اسکناس درآورد، دختر خلیفه دست انداخت گردن سیاه، صورتش را به صورت او چسبانید و گفت: «تو چه خوبی سیاه.» سیاه احساس کرد که گردنش تر می‌شود. وقتی دختر خلیفه سر برداشت سیاه می‌دانست که باید صورتش سیاه شده باشد.
•••
شب بعد مهدی به اصرار جوجی‌خان جدید نیم چتول عرق خورد. هیچ شبی پیش از نمایش این کار را نمی‌کرد. نمایش خودبه‌خود گرمش می‌کرد. بعد از بازی بود که رخوت و اندوه و خستگی می‌‌آمد. مهدی خود را به دقت سیاه کرد، دستش را تر کرد و چروک شنل قرمز را با دست صاف کرد. شنل کهنه بود و دو سه جایش پاره بود و بوی نم می‌داد. کشمکش با جادوگرها و عشاق دختر کار آسانی نبود. جوجی‌خان خودش لباسش را تن کرده بود و داشت هودج را آماده می‌کرد، اما رنگش پریده بود و  سیاه می‌دانست که می‌ترسد. خلیفه و وزرا و جادوگر و عشاق و فراش حکومت حاضر بودند و سیاه به آن‌ها خبر داده بود که سالون پر است و چند تا فرنگی هم ردیف جلو نشسته‌اند و یکی از آن‌ها دوربین عکاسی هم دارد و سپور هم عیناَ جای دیشبش نشسته.
زنگ سوم را زدند و نمایش شروع شد. سیاه شلاقش را دست گرفت و با نشاط  داخل قصر خلیفه شد. در ایوان قصر ظاهر شد و تماشاگران از دیدنش خندیدند و او نگاهی بی‌اعتنا به جمع در تاریکی فرورفته انداخت. عاشق به صحنه آمد. جلو در فرعی قصر ایستاد و شروع کرد به زاری و راز و نیاز با ماهی که بنا بود در آسمان صحنه باشد اما نبود. و ادای شمارش ستاره‌ها را درآورد. سیاه منتظر دختر خلیفه بود که بیاید و او را از ایوان قصر براند و با عاشقش قرارومدار بگذارد. دختر خلیفه دیر کرده بود اما سیاه می‌دانست که خواهد آمد، در انتظار دختر چند بار از در مقوایی قصر که به صحنه باز می‌شد بیرون آمد و عاشق را با شلاق تهدید کرد و تماشاگران خندیدند. یقین داشت وقتی به قصر می‌رود دختر را خواهد دید و تقریباَ به شتاب به قصر می‌رفت، اما از دختر خبری نبود. راز و نیاز عاشق با ماه و شمارش ستاره‌ها و تهدید سیاه چند بار تکرار شد و سیاه بی‌حوصلگی جمعیت را احساس می‌کرد. بار چهارم که به قصر رفت مدیر تماشاخانه را دید که آشفته دم در قصر ایستاده. به سیاه نجوا کرد: «دختر نیامده، نمی‌دانم چه کنم؟»
سیاه همان‌طور که گوش به راز و نیاز عاشق داشت، آهسته پرسید: «نیومده؟ مگه می‌تونه دس ما رو تو حنا بزاره و نیاد؟ این بیچاره دیگه حرفی نداره بزنه.»
مدیر تماشاخانه گفت: «چطوره یکی از ندیمه‌ها رو بفرسیم؟»
– مگه می‌شه؟… این پیروپاتال‌ها؟
– پس دستم به دامنت، جمعیت را مشغول کن، تا بلکه پیداش بشه.
سیاه با شلاقش به صحنه آمد، عاشق مات به ایوان قصر نگاه می‌کرد. سیاه نزدیکش شد و رو به جمعیت گفت: «بیخودی انتظار نکش، دختر خلیفه نمیادش، معشوقت…» خواست بگوید «مرده» نفهمید چرا خود به خود گفت «… آبستنه» که مردم خندیدند و سیاه تحریک شد و گفت: «آره داشم آبستنه. چرا ماتت برده؟ مگه دختر خلیفه نمی‌تونه آبستن بشه؟ چرا خودتو باختی؟»
و واقعاَ عاشق خودباخته می‌نمود. به سیاه حیرت‌زده نگاه می‌کرد. آهسته پرسید: «خل شدی؟» صدایی از یکی از تماشاچیان ردیف‌های جلو آمد که: «سیاه نکنه کار خودت باشه؟» سیاه بدش آمد. چشم‌ها را درانید و گفت: «آی شما، کلاه مخملی‌ها، پاقاپوقی‌ها، سر قبر آقایی‌ها، فکلی‌ها، فرنگی‌ها، عکاسا، چادرنمازی‌ها…» و خواست بگوید «بی‌چادرنمازها» بی‌اختیار از زبانش دررفت که: «بی‌نمازها» و تماشاگران خندیدند اما نه به قهقهه.
– … نه. نخندید بذارید راستشو بهتون بگم. ای تو که اون‌جا نشسته‌ای و چشمات تو تاریکی مثل چشم گربه برق می‌زنه. خیال نکن مسخره‌بازی درآوردم‌ها. این سیا رو می‌بینی؟ از اون آدم‌ها نیس که چشم بد به ناموس مردم بندازه. چشم و دلش پاکه و حرفش حرف حق. و اون دختر خلیفه هم که هنوز نیومده از اوناش نیس…» صدای یک خنده‌ی تک از تالار تماشاخانه برخاست. این خنده در سکوت تماشاگران برای سیاه دردناک بود. حرف خودش را اصلاح کرد: «نه داشم… دختر خلیفه ازون دخترا نیس او هم مثل سیاهتونه. همه‌مون مثل سیاها هستیم. تک و توکی تو ما سفیدن…»
سیاه احساس جنبشی در جمع کرد که از سر بی حوصلگی بود. در برابر کوچک‌ترین عکس‌العمل جمعیت همواره حساس بود. پس این‌طور ادامه داد: «بذارید برقصم. تماشای ننه من غریبم که نیومدید پس دست بزنید. چرا معطلید؟ سیاه می‌رقصه. بایدم برقصه…» سیاه ضمن رقصیدن برخورد به عاشق که مات وسط صحنه ایستاده بود. گفت: «داشم چرا وایسادی بربر منو می‌پای؟» عاشق آهسته به‌طوری‌ که فقط سیاه بشنود گفت: «من که سر درنمی‌آورم.» و سیاه بی‌توجه به حیرانی عاشق پرسید: «داشم بگو ببینم عاشقی بدتره یا گشنگی؟»
عاشق جواب نداد. صدای مردی از میان جمع بلند شد که: «تنگت نگرفته که هر دوتاش از یادت بره.» مردم خندیدند و یکی دو نفر کف زدند. اما سیاه خوشش نیامد. چرخی زد و از عاشق دور شد. رودرروی جمعیت قرار گرفت و با صدای اندوه‌باری گفت: «سیاه رقصید و تو رقصش برخورد به دختر خلیفه که آبستنه. که شوهرش ولش کرده رفته. حالا دختر خلیفه رفته تو راسته‌ی آهنگرا، یک دست لباس آهنی- کفش آهنی- جوراب آهنی- عصا و انگشتر آهنی سفارش بده. حاضر که شد بکنه تنش و سر بگذاره به بیابون دنبال شوهره.» بغض گلوی سیاه را گرفته بود. اندیشید که: «بیخود عرق خوردم.» و کوشید تا بر خودش مسلط بشود. نتوانست. شروع کرد به دست زدن و گفت: «بخندید. دست بزنید. کیف کنید. تیارت جوجی‌خانه. اما جوجی‌خان چه دردی داره؟ جوجی‌خان نمی‌دونه که یک گنج قارون تو دل آدمی‌زاد پنهون کرده‌اند. گاهی هم یک مار جعفری رو این گنج دست نخورده خوابیده. باید ورد توکل بخونی و به ماره فوت کنی. به قدرت خدا اسیر دستت می‌شه. بعد سر فرصت میری سراغ این گنج هرچی می‌خوای وردار. تمومی که نداره. چشمت رو ببند یکهو بپر تو آب. نترس. از چی می‌ترسی؟ گنجی که تو دل تو هست نمی‌ذاره تو خفه بشی. وامیداردت به دست و پا زدن. آخرش به یک جایی می‌رسی. تو پستوی دل همه‌مون یک گنج قارون خوابیده. فقط باید سر این ماره رو ، که اسمش ترسه، یه طوری بکوبیم. ورد حضرت سلیمون بخونیم بهش فوت کنیم. اما اگر این ماره بیرون نشسته باشد چی؟ اگه آدم از این گنجی که خدا سپرده دستش درست مصرف بکنه اما از هر جا سردرآره بزنن تو سرش چی؟ اگه جلو آدم رو مدام بگیرن- اگه یک دیوار جلو آدم بکشن و تمام صورت آدم بخوره به دیوار و دماغش پهن بشه چی؟ ماری که بیرون نشسته هیچ وردی افسونش نکنه چی؟»
سپور شهرداری که ردیف جلو نشسته بود عطسه‌ای کرد که با سروصدا آمیخته بود. سیاه متوجه‌ی عطسه‌ی او شد. با خود اندیشید که: «عمداَ عطسه کرد که به من هی بزند؟» و رو به سپور گفت: «خیر باشه داشم. اما هیج جا خبر نیست.» و در گوشه‌ی تالار چشمش به دو پاسبان افتاد. این دو پاسبان هر شب در تالار تماشاخانه بودند و او می‌دانست. اما امشب، امشب وجود حقیقی آن‌ها را احساس می‌کرد. گفت: «سیاه می‌رقصه. تو رقصش برمی‌خوره به آژان. خیال می‌کنه گدا هستم. به خیالش آدم ناتوی هستم. یک قوطی کبریت دستم می‌بینه. خیال می‌کنه می‌خوام قیصریه رو آتش بزنم. می‌پرسه با این کبریت می‌خوای چکار بکنی؟ داشم می‌خوام با این کبریت موی دختر شاه  پریون رو آتیش بزنم تا برسه خدمتت. یا پر سیمرغ رو آتش بزنم که بیاد کمکت. بدفکریه سرکار؟»
ولوله‌ی تماشاگران عاشق را از درماندگی و سیاه را از ادامه‌ی آن‌چه می‌خواست بگوید بازداشت. عاشق حرکتی کرد و گفت: «آه محبوبم از انتظار جانم به لبم آمد.» و رو به ایوان دوید. سیاه برگشت و به ایوان نگاه کرد. یکی از ندیمه‌ها را دید که به لباس دختر خلیفه درآمده. لباس بر تنش زار می‌زد. دندان‌های مصنوعی، موهای وزکرده، نگاه بیم‌ناک او سیاه را بیزار کرد. هیچ احساس همدردی در او انگیخته نشد. داد زد: «عوضیه. عوضیه. محبوب هیشکی نمیاد. محبوب هیشکی هیچ‌وقت نمیاد.»
دختر قلابی خلیفه، پیرزنی که در ایوان قصر ایستاده بود، گفت: «خفه شو یاقوت. وامیدارم حضرت خلیفه سر از تنت جدا کند و در کاهت پوست بچپاند و به دیوار قصر بیاویزد. بیاویزان…» دختر قلابی خلیفه نتوانست کلمه را درست تلفظ  بکند. و سیاه بلند گفت:
– آبجی دیدی حالا؟ آدم عاقل پوست رو می‌کنه تو کاه؟
عاشق گفت: «ای محبوبی که نظیرت در تمام بغداد نیست، سیاه را به من ببخش.» سیاه گفت: «اروا عمه‌اش.»
دختر قلابی خلیفه رو به سیاه کرد و گفت: «ترا بخشیدم. بیا توی قصر تا انگشتر خود را به انگشت تو بکنم و همه‌ی افق… آفاق را به تو… زانو بزنم.» عاشق خود را به سیاه رساند و نجوی کرد: «جون من برو.» سیاه تو رفت. مدیر را دید. آشفته‌تر از پیش. مدیر پرسید: «چرا هم‌چین می‌کنی؟»
سیاه آهسته گفت: «نترس. می‌خوام نمایش رو تغییر بدم. می‌خوام نشون بدم کلکی در کاره. دختر خلیفه مخصوصاَ دایه‌ی خودشو فرستاده تا عاشق رو از سر واکنه. اما این احمق حالیش نمی‌شه. مگه مردم خرند که این پیرزنو جای دختر خلیفه بگیرند؟»
مدیر گفت: «تاریکه، چه می‌فهمن؟»
سیاه گفت: «چطور نمی‌فهمن؟» و بیرون آمد. همین‌که از در قصر پا به صحنه گذاشت، هودج جوجی‌خان را دید که امنای کشورش بر دوش گرفته‌اند و می‌آورند. زنبه را آوردند و جلو در مقوایی قصر بر زمین گذاشتند و پرده‌ی قلمکار را پس زدند. اما جوجی‌خان همان‌طور نشسته بود وبیرون نمی‌آمد. جوجی‌خان پرده‌ی دوم ظاهر می‌شد. نه این‌جا، توی کوچه و جلو درفرعی قصر.
عاشق بیچاره شده بود. سیاه نگاهی به زنبه‌ی محتوی جوجی‌خان کرد و نگاهی به عاشق. گفت: «ای عاشق مسکین. خودت رو قایم کن بگذار ببینم کیه؟ معلومه که غریبه. راه گم کرده. اگه تو رو این‌جا ببینه و به خلیفه خبر بده وای به حالت. فردا به قول این آبجی در کاه تو هم پوست می‌چپانند.» عاشق خود را پشت پرده‌ی کنار رفته صحنه رسانید و آن‌جا ناپدید شد. سیاه رو به هودج رفت. سرش را کرد توی هودج و آهسته گفت: «چرا حالا آمدی؟»
جوجی‌خان آهسته گفت: «حرف‌های تو تحریکم کرد که بیام. اگرحالا نمی‌آمدم ، دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونسم بیام.»
سیاه گفت: «پس پاشو بیا بیرون. اگه حالا نیایی، دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونی.» و دست او را گرفت و بیرونش آورد. واداشتش. خودش به نظر نمی‌آمد اراده‌ای داشته باشد. تعظیمی به او کرد و گفت: «قربون شما کی باشید که از کنار قصر خلیفه می‌گذرید؟»
جوجی‌خان ساکت سیاه را می‌پایید. هیچ نگفت. سیاه گفت: «قربون از ریختتون پیداست ک زبون ما سرتون نمی‌شه. یا شاید دور از جون لال هستین؟»
جوجی‌خان هیچ نگفت. دختر قلابی خلیفه از ایوان قصر گفت: «این شاهزاده‌ی سرو قد به خواستگاری من از چین وماچین آمده. فرزند والای فغ … فرغ …»
سیاه نگذاشت فغفورش را بگوید که به هر جهت نمی‌توانست، گفت:
– آبجی چشمات آلبالوگیلاس می‌چینه. تو این دوروزمونه کو شوهر؟
جوجی‌خان بی‌اختیار خندید. سیاه پرسید: «پس لال نیستی داشم. چینی هستی؟ نه؟»
جوجی‌خان با سر اشاره کرد.
سیاه بلند گفت: «چین‌ چون چانگ. چیان چونگ چینگ.» که جوجی‌خان با جمعیت خندید.
سیاه ادامه داد: «چیان چانگ چونگ.»
جوجی‌خان به نظر می‌‌آمد که یادش رفته است کجاست. به خنده گفت: «عجب خوب بلدی چرند بگی.»
– چرند نمی‌گم داشم، پس زبون ما رو هم می‌دونی. فکر کردم غریبی. راه گم کرده‌ای.
جوجی‌خان بی این‌که بترسد دست پیش آورد و پا پس گذاشت و گفت: «غریبم، عاشقم، آن ره کدامست؟»
– کدوم راه رو می‌خوای داشم؟
جوجی‌خان باز ساکت ماند. دختر قلابی خلیفه از ایوان قصر پرسید: «راه قصر خلیفه‌ی بغداد؟ من دایه‌ی دختر خلیفه‌ام. همین شبونه تو رو می‌رسونم به دختر و پنج دینار زر می‌گیرم.»
سیاه از همکاری به جای زن خوشش آمد و گفت:
« باریکلا به تو ای دایه. عاشق رو خوب گول زدی و از سر وا کردی. آفرین. اما دلت به جوونی این رهگذر نمی‌سوزه که می‌خوای به کشتن بدیش؟»
جوجی‌خان باز دست پیش آورد و پا پس گذاشت و گفت: «من رهگذرم. مرا به کار دختر خلیفه کاری نیست. عابری هستم راه گم‌کرده و از قافله عقب‌مانده. گلی هستم در شن‌زار روییده و به امید آب سراب‌ها دیده. بسیار دویده و نرسیده. دستی درآمد. مرا از شن‌زار چید و در گلدان جای داد و آبم داد تا شکفته شدم…»
سیاه حرف جوجی‌خان را برید و گفت: «قربون شما مثل ماشین دودی شابدولزیمین. دیر راه میفتین، اما وقتی راه افتادین دیگه ترمز نمی‌کنین.»
جوجی‌خان گفت: «سیاه، آن دست دست تو بود که بوسیدنی است.» و به طرف سیاه خم شد تا دستش را ببوسد. سیاه خود را عقب کشید. پرسید؟« داشم تو شن‌زار که بودی نبادا خیلی آفتاب به مغزت خورده باشه؟»
جوجی‌خان خندید و گفت: «سحرگاه بود که قافله‌سالار ندا درداد که برخیزید که دیرگاه است. دیگران رفته‌اند و رسیده‌اند و ما راه درازی در پیش داریم. بانگ جرس کاروان را می‌شنیدم اما خواب نمی‌گذاشت که دیدگان بگشایم. ای سیاه تو مرا بیدار کردی وبه راه انداختی…»
سیاه گفت: «قربون باز ترمزتون برید. آخه نگفتین جویای کدوم راه هستین؟» 
جوجی‌خان گفت: «راه کعبه را می‌جویم. تو مرا راهبر باش.» سیاه گفت: «قربون ما خودمون هم راه کعبه رو بلد نیستیم. اما می‌دونیم به کعبه خیلی مونده. اینجا تازه بغداده. منزل اوله. راستی داشم مگه مسلمون هم هستی؟ عجب خرتوخری می‌شه.» سیاه خندید و خنده‌اش در تاریکی خنده‌ی جمعیت گم شد.
همراهان جوجی‌خان که زنبه‌ی محتوی او را به صحنه آورده بودند، تاکنون دست به سینه و ساکت ایستاده بودند. یکی از آن‌ها که شب‌های پیش نقش پیشکار شاهزاده‌ی چینی را بازی می‌کرد، جلو آمد. تعظیمی به جوجی‌خان کرد و گفت: «قربان صلاح در این می‌بینم که چندی در بغداد اطراق کنیم و خستگی از تن بگیریم و شما به حضور خلیفه بار یابید.» و رو کرد به سیاه و اضافه کرد که: «و تو ای خوجه‌سرای دربار خلیفه وقت بار عام را به ما اعلام کن.»
سیاه دست گذاشت روی چشم‌هایش و گفت: «آی به چشم.»
جوجی‌خان گفت: «ای پیر دیر غرض از راه دور و رنج بسیار دیدار چون تو مرد کاملی بود. دیگر مرا در بغداد و با خلیفه‌اش کاری نیست.»
دایه از ایوان قصر به صدا درآمد که: «ای جوان اقلاَ تکلیف دختر خلیفه را معین کن. دختری که خدا برای دوستی خودش آفریده. دختری که به ماه شب چهارده می‌گوید تو در نیا که من درآمدم.»
جوجی‌خان خشمگین داد زد که: «ای دایه مگر این دختر فقط برای عشق‌بازی خلق شده؟»
دایه با دست اشاره به قصری که وجود نداشت کرد و گفت: «خوب در این قصر درندشت حوصله‌ی دختر سرمی‌رود، اگر عشق‌بازی نکند چه کند؟ ای جوان بیا و از دختر خلیفه خواستگاری کن.»
جوجی‌خان خشمگین فریاد زد: «مگر زور است؟ مگر حکم حاکم است ومرگ مفاجات؟ نه‌خیر. من می‌باید همین شبانه به طلب مقصود با قدم سر بروم.» و رو به هودج پیش رفت و تا سیاه بدو برسد در هودج نشسته بود. سیاه باز سر به داخل هودج کرد و آهسته گفت: «احمق دو پرده‌ی دیگه مونده. کجا می‌خوای بری؟»
جوجی‌خان از توی هودج بلند گفت: «رفتم و از سخت‌جانی‌های خود شرمنده‌ام.»
سیاه از جوجی‌خان ناامید شد ، رو به پیشکار و همراهان دیگر شاهزاده‌ی چینی که راه افتاده بودند کرد و گفت: «نبادا از بغداد دور شوید. فردا صبح روز بارعام حضرت خلیفه‌س. وادارم حضرت خلیفه بلایی سر این جوون درآره که تو داستان‌ها بنویسن.» و حیرت‌زده به جوجی‌خان نگاه کرد که به پای خود از هودج درآمده بود به طرف سیاه آمد و گفت: «بر من ببخشای. به جوانیم رحم کن.» سیاه پرسید: «بوکسوات کردی؟»
پرده‌ی اول بعد از اشاره‌های سیاه افتاد. دو پرده‌ی دیگر نمایش را هر طوری بود ادامه دادند و چون حضرت خلیفه در پرده‌ی دوم به پادرمیانی سیاه و دایه، بر جوانی جوجی‌خان رحمت آورد، جوجی‌خان بیچاره مجبور شد ربع ساعت تمام در پرده‌ی سوم با ندیمه‌ی دیگر دختر خلیفه عشق‌بازی بکند. به ابتکار سیاه صورت این ندیمه را طوری پوشانده بودند که تنها چشم‌های سیاه و براقش پیدا بود و بیخود نبود که جوجی‌خان او را " بت پوشیده‌روی من" لقب داد.
• • •
نمایش تمام شده بود. تماشاگران رفته بودند. بازیگران رفته بودند. تنها سیاه مانده بود که در صورت‌خانه سیاهی‌ها را می‌شست و جوجی‌خان که به انتظارش روی نیمکت نشسته بود. جوجی‌خان می‌خندید. به سیاه که صورتش را خشک می‌کرد چند بار گفت: «متشکرم. چقدر متشکرم.» سیاه شنلش را زد سر میخ و جوجی‌خان پا شد. گفت: «محسن می‌گفت که تو همه رو راه میندازی، اما آدم تا نبینه باورش نمی‌شه. محسن دوست خوبیه، می‌تونه حالا حالاها ناخوش بمونه تا من به کلی راه بیفتم.» سیاه ساکت بود و دنبال کتش می‌گشت. جوجی‌خان یک‌ریز حرف می‌زد. « فقط می‌خواسم ازت بپرسم می‌دونی چکار می‌کنی؟ مخصوصاَ این حرف‌ها رو می‌زدی؟ عجب حرف‌های گنده و خطرناکی زدی. با چه مهارتی بازی رو گردوندی… تو واقعاَ بزرگ‌ترین هنرپیشه‌ای هستی که من به عمرم دیده‌ام.» سیاه کتش را پوشید. در آیینه نگاه کرد و گفت: «سیاهی هیچ‌وقت درست پاک نمی‌شه.»
جوجی‌خان گفت: «بریم. قول دادی امشب با هم شام بخوریم. خونه‌ی ما خیلی دور نیست. می‌خوای هم با تاکسی بریم.»
راه افتادند. چراغ‌های تماشاخانه خاموش شده بود و خیابان خلوت بود. به پیاده‌رو مقابل رفتند. یک زن که چادر سیاه سر داشت و رویش را محکم گرفته بود زیر یک درخت در تاریکی نشسته بود. آن‌ها را که دید بلند شد. آهسته گفت: «آقا مهدی.»
هر دو برگشتند و سیاه شناختش. دختر خلیفه بود.
سیاه گفت: «دختر جون چرا امشب نیومدی؟ پدر همه‌مون دراومد تا بالاخره سروته بازی رو به‌هم آوردیم. مگه نمی‌دونی بی تو کارمون نمی گذره؟»
دختر همراهشان شد و سیاه آن‌ها را به هم معرفی کرد. جوجی‌خان گفت: «اگر مهارت آقا مهدی نبود با نیامدن شما امشب هم تأتر تعطیل می‌شد. مخصوصاَ با ناشی‌گری‌های من.»
دختر همان‌طور که شانه به شانه‌ی آن‌ها می‌آمد گفت: «نزدیک بود امروز عصر بمیرم. همین الآن از مطب دکتر میام.» و رو به مهدی کرد و گفت: «آقا مهدی می‌شه با خودت تنها حرف بزنم؟»
جوجی‌خان قدم تند کرد و سیاه و دختر ایستادند. دختر آهسته گفت: «سیا جونم، قربون شکلت باید دو کار برا من بکنی. غیر از تو راه به جایی ندارم، اولاَ باید نذاری کارم از دستم بره…»
سیاه کلام دختر را برید و گفت: «از این حیث خیالت راحت باشه.»
و دختر ادامه داد که: «و دیگه هر طوری هست همین امشب اقلاَ دویس تومن پول برام راه بندازی.»
– دویس تومن؟ این‌همه پول برا چی می‌خوای؟
– سیا جون باید همین فردا برم پیش دکتر تا بچه‌رو درآره. امشب آمپولشو زده، اگه نرم جونم درخطره.»
سیاه درمانده گفت: «ببین دخترجون خودت می‌دونی من خیلی که هنر کنم می‌تونم سی چهل تومن برات سرهم کنم.»
– این رفیقت چطور؟ نمی‌شه ازش قرض بگیری؟ به نظر که پول‌دار میاد.
سیاه با صدای گرفته‌ای گفت: «حرفش رم نزن. اگه بخوام از او قرض بگیرم خیال می‌کنه…»
دختر رنجیده گفت: «تو این دنیای نانجیبا همین تو می‌خوای نجیب بمونی؟ دیگه کاریت ندارم رفیقتو صدا بزن.» و بعد با قدم‌های تند راه افتاد. هر سه به‌هم رسیدند و با هم خیابان‌های خلوت را پشت سر گذاشتند. دختر خیال خداحافظی کردن نداشت. با جوجی‌خان خودمانی حرف می‌زد و می‌خندید و حتی یک بار دست او را گرفت. اما از سیاه فاصله می‌گرفت. مثلاَ قهر بود. رسیدند . جوجی‌خان دست کرد در جیبش، کلیدش را درآورد. در را باز کرد و گفت: «بفرمایید.» به دختر نگاه کرد که همان‌ جا ایستاده بود. گفت: «شما هم اگر میل دارید بفرمایید.»
دختر عشوه‌گرانه گفت: «آقا مهدی صد تا یک جا نمی‌ره، حالا ببینید خاطر شما چقدر عزیز بوده» و داخل خانه شد و تا به اطاق برسند گفت: «خوشحالم که با هم‌بازی آینده‌ام آشنا می‌شم.»
وارد اطاقی شدند که به نظر سیاه عجیب می‌نمود. میز تحریر بزرگی وسط اطاق بود و دو قفسه پر از کتاب در دو طرف میز تحریر. مجسمه‌ای روی میز بود. جوجی‌خان چراغ رومیزی را روشن کرد و چراغ صورت مجسمه را. مجسمه انگار هم می‌خندید و هم گریه می‌کرد. هم زن بود هم مرد. لخت بود و چهار زانو راحت نشسته بود. یک گربه‌ی سیاه با چشم‌های زاغ وارد اطاق شد. یک‌راست رفت سراغ جوجی‌خان، خود را به پایش مالید و مرنومرنو کرد. دختر خم شد. گربه را بغل کرد و بوسید. گفت: «پیشی‌ جون. گشنه‌ای؟ یا تو هم عاشقی؟ خاطرخواه اربابت هستی؟» و سیاه دید که گربه دست دختر را چنگ زد، اما دختر خم به ابرو نیاورد. همان‌طور گربه را در بغل گرفته بود. دست می‌مالید به سرو گوش گربه و زیر گلویش. جوجی‌خان گفت: «بفرمایید بشینید. من برم سورسات بیارم.»
و ازاطاق که بیرون می‌رفت صدا زد: «احمد» و صدایی از جایی گفت: «بله آقا.»
سیاه و دختر روی دو مبل که کنار هم، گوشه‌ی اطاق بود نشستند. میزی جلوشان بود. دختر گربه را رها کرد. آهسته گفت: «پدرسک دست‌مو خون انداخت.» کتاب کلفتی را با یک میخ طویله به دیوار مقابل کوفته بودند. عکس یک کف پای بزرگ، کنار همان کتاب با سنجاق به دیوار زده شده بود. یک آن سیاه خواست بلند شود و ببیند چه کتابی را به دیوار کوبیده‌اند اما حوصله نکرد. دلش تنگ بود.
دختر گفت: «از تنها کسی که خجالت می‌کشم تو هستی.»
مهدی پدرانه گفت: «اصلا چرا می‌خای بچه رو بندازی؟ خدا رو خوش میاد؟»
دختر ملتمسانه گفت: «آخه سیاجون تو مثل این‌که اهل این دنیا نیستی. با بچه که نمی‌شه کار کرد. از کجا نون بخورم؟»
سیاه گفت: «همون کسی که بچه رو تو دل تو انداخته باید خرجش رو هم بده.»
دختر زهرخندی زد و گفت: «اون خودش زن و بچه داره. از وقتی فهمیده آبستنم ولم کرده رفته.»
سیاه پرسید: «به همین آسونی؟ مگه نمی‌خواس تو رو بگیره؟»
– نه. هیچ‌وقت نگفت که منو می‌گیره. سیاجون تو خیلی ساده و نجیبی. خیال می‌کنی همه هم مثل خودتن.
سیاه فکری کرد و گفت: «دختر جون نمی‌شه، یک مرد نجیب پیدا کنی، زنش بشی؟ سروسامون بگیری؟  حیف تو نیس که این‌طور خودتو دائماَ تو هچل میندازی؟ تیشه به ریشه‌ی خودت می‌زنی؟»
دختر گفت: « آخه کدوم مرد نجیبی میاد منو بگیره؟ حالا آمدیم و گرفت. اولین حرفی که می‌زنه اینه که نمی‌خوام پاتو از خونه بیرون بذاری. نمی‌خوام بری بازی بکنی.»
– مهم نیس دخترجون، بازی رو صحنه آن‌قدرها هم مهم نیس. عمده اینه که آدم بازی زندگی‌شو درست دربیاره.
دختر از این بحث کلافه به نظر می‌آمد و خسته. گفت: «سیاجون دیگه کار من ازین حرفا گذشته. باید هر طوریه همین امشب دویس تومن از یک جا گیر بیارم. خودم راهشو بلدم. فقط از تو خجالت می‌کشم. اجازه می‌دی؟ اجازه می‌دی با رفیقت…»
سیاه بلند شد، آن‌جا نمی‌شد گریه کرد. کاش می‌رفت خانه و سیر گریه می‌کرد. اگر به اندازه‌ی همه‌ی باران‌های دنیا اشک می‌ریخت باز کم بود. وقتی آدم در مخمصه‌ای گیر می‌کند که ناچار است آن‌قدر خودش را کوچک بکند… چقدر دل آدم باید از این کوچکی بشکند. درست مثل این‌ است که آدم تف بیندازد تو روی خودش. بیچاره دختر. سیاه همیشه از دور دیده بودش با آن موهای خرمایی که روی شانه‌های سفیدش می‌افتاد. با آن چشم‌های درشت سیاه که وقتی به آدم نگاه می‌کرد دل آدم خون می‌شد. با آن لب و دهان که وقتی می‌خندید انگار غنچه‌ای باز می‌شد و ستاره می‌ریخت در دامن آدم. با آن ابروها که انگار همیشه اشاره می‌کرد و یک رازی را با آدم در میان می‌گذاشت که آدم نمی‌فهمید. و این چنین دختری که به هیچ چیز خودش رحم نکرده . کاش می‌شد که آدم برود و هیچ چیز را نبیند و نشنود و نخواهد.
دختر التماس کرد: «سیاجون آن‌قدر دور اطاق نگرد. بیا بشین. حالم بهم می‌خوره.» و سیاه نشست و دختر از سر گرفت که: «اجازه بده. سیاجونم چاره ندارم. پای جونم در کاره. اگر خودت می‌تونی برام فراهم بکن. حاضرم همین الان برم و جلوی تو آن‌قدر خجالت نکشم. با دکتر قرار گذاشته‌ام باید فردا صبح ساعت هشت برم. آمپولی که بهم زده بچه رو تکه تکه می‌کنه. فردا باید برم درش بیارم. تو که نمی‌دونی چه دردی داره. تا حالا چهار بار این کارو کرده‌ام. هم‌چین انبر میندازه تو دل آدم  و می‌خراشه که دنیا پیش چشم آدم سیاه می‌شه. الهی همین فردا زیر عمل بمیرم، تا تو این‌طور به من نگاه نکنی. خوب شد؟»
کاش سیاه پول داشت. کاش می‌توانست همان شبانه از جایی دویست تومان دربیاورد. کاش به قول دختر در این دنیای نانجیب نجیب نبود و می‌توانست به جوجی‌خان رو بزند.
دختر را می‌دید که چادرش را گلوله کرد و پرت کرد گوشه‌ی اطاق. در کیفش را باز کرد. شانه و ماتیک درآورد. گذاشت روی دسته‌ی مبل. آینه درآورد به شتاب ماتیک مالید و لب‌هایش را روی هم فشار داد. سرش را شانه کرد . دکمه‌های یخه‌اش را باز کرد و سینه‌بندش را بالا کشید و همه‌ی دکمه‌ها را نبست. عوض شد. اما قیافه‌اش خالی بود. سیاه پرسید: «گریم کردی؟»
جوجی‌خان با یک سینی که در آن یک بطری، چند جام  و یک ظرف سالاد بود تو آمد. سینی را روی میز تحریر گذاشت. پشت سرش مردی با شلوار بیجاما و بلوز پشمی و شب‌کلاه بافتگی تو آمد. سلام کرد. یک قاب که در آن دو تا مرغ بریان بود روی میز گذاشت. مرد رفت و آمد و چیزهای دیگر آورد و روی میز قطار کرد.
جوجی‌خان پشت میز تحریر نشست. سیاه اندیشید که« حالا شروع می‌شه. مثل دو گربه‌ی مست روبروی هم وایسادن.» دختر پا شد، کمر و کفلش را طوری تکان می‌داد که انگار روی صحنه بود. گفت: «اجازه بدین من ساقی بشم.» و بطری را برداشت و به آن نگاه کرد . پرسید: «ویسکیه؟» و خندید. جامی را پر کرد و گذاشت جلو جوجی‌خان. بعد برای سیاه ریخت . به سیاه نگاه نکرد، جام را گذاشت روی دسته‌ی مبل. برای خودش کمتر از همه ریخت. چشم‌هایش می‌درخشید اما نه مثل وقتی که روی صحنه عشق‌بازی می‌کرد. جامش را زد به جام جوجی‌خان و گفت: «به سلامتی.» یک پر کاهو از ظرف سالاد برداشت و گذاشت دهنش. دوباره خندید، اما مصنوعی. حتی ندیمه‌هایش روی صحنه از او راحت‌تر می‌خندیدند. به جان مرغ‌ها افتاد. قسمت همه را در بشقاب‌ها گذاشت و بشقاب‌ها را جلو هر کدام. خودش گوشه‌ی میز تحریر نشست، چراغ رومیزی فقط دست و دامنش را روشن می‌کرد. نه گریبانش را که باز کرده بود. همان‌طور که روی میز نشسته بود پایش را تکان می‌داد و می‌خندید. بعد شروع کرد به خواندن. صدایش گرفته  و واخورده بود. همان شعری را خواند که سیاه منتظر بود بخواند: «اگر دردم یکی بودی چه بودی؟» و این همان دختری بود که در پیش‌پرده‌ها می‌خواند و سیاه آوازش را با دنبک همراهی می‌کرد و هردوشان چه شور و نشاطی در مردم می‌انگیختند و وقتی آوازی را به آخر می‌رساندند و می‌رفتند مردم چقدر دست می‌زدند تا دوباره بیایند. دختر از جوجی‌خان پرسید: «دنبکی، چیزی، تو این خونه پیدا نمی‌شه؟» جوجی‌خان گفت: «من که بلد نیستم بزنم.» دختر گفت: «آقا مهدی بلده، کمونچه هم می‌تونه بکشه.» جوجی‌خان گفت: «نه. دنبک ندارم.»
دختر به خواندن ادامه داد و سیاه احساس کرد که به زور می‌خواند. شاید هم حالش باز بهم خورده بود. سیاه مشغول خوردن شد. دختر آوازش را ناتمام گذاشت. مثل کسی که تازه به صرافت افتاده باشد از جوجی‌خان پرسید: «نکنه پدر و مادرتون رو  بیدار کنم؟»
– نه اونا طبقه‌ی بالا می‌خوابن. تازه بیدار هم بشن خیال می‌کنن رادیو گرفته‌ام.
دختر باز خندید. چشم‌هایش را خمار کرد، به جوجی‌خان دوخت. یک تکه از ران مرغ با چنگال جدا کرد، به طرف جوجی‌خان خم شد. جوجی‌خان دهان باز نکرد. چنگال را با دست گرفت  و گفت: «متشکرم.»
دختر در بشقاب خودش کندوکاو کرد. جناق مرغ را جست. به طرف جوجی‌خان گرفت و گفت: «جناق بشکنیم.»
– سر چی؟
– سر بوسه.
جوجی‌خان لبش را گزید و سرش را پایین انداخت. دختر گفت: «چه پسر کوچولوی باحیایی.» که سیاه بلند شد. چنان پا شد که جام از روی دسته‌ی مبل افتاد روی قالی. نشکست. فقط محتویش ریخت. گفت: «سر پول بشکنید. سر دویست تومن پول بشکنید.»

نویسنده: سیمین دانشور
از: شهری چون بهشت
منبع: dibache.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.