داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

پیرمرد بر سر پل

پیرمردی با عینکی دوره فلزی و لباس خاک آلود کنار جاده نشسته بود. روی رودخانه پلی چوبی کشیده بودند و گاری‌ها، کامیون‌ها، مردها، زن‌ها و بچه‌ها از روی آن می‌گذشتند. گاری‌ها که با قاطر کشیده می‌شدند، به سنگینی از شیب ساحل بالا می‌رفتند، سربازها پره چرخ‌ها را می‌گرفتند و آن‌ها را به جلو می‌راندند. کامیون‌ها به سختی به بالا می‌لغزیدند و دور می‌شدند و همه پل را پشت سر می‌گذاشتند. …
… روستایی‌ها توی خاکی که تا قوزک‌هایشان می‌رسید به سنگینی قدم برمی داشتند. اما پیرمرد همان جا بی حرکت نشسته بود؛ آن‌قدر خسته بود که نمی‌توانست قدم از قدم بردارد.
من مأموریت داشتم که از روی پل بگذرم. دهانه آن سوی پل را وارسی کنم و ببینم که دشمن تا کجا پیشروی کرده است. کارم که تمام شد از روی پل برگشتم. حالا دیگر گاری‌ها آن‌قدر زیاد نبودند و چندتایی آدم مانده بودند که پیاده می‌گذشتند. اما پیرمرد هنوز آن‌جا بود.
پرسیدم: «اهل کجایید؟»
گفت: «سان کارلوس.»
و لبخند زد.
شهر آبا اجدادیش بود و از همین رو یاد آن‌جا شادش کرد و لبش را به لبخند گشود.
و بعد گفت: «از حیوان‌ها نگهداری می‌کردم.»
من که درست سر در نیاورده بودم گفتم: «که این طور.»
گفت: «آره، می‌دانید، من ماندم تا از حیوان‌ها نگهداری کنم. من نفر آخری بودم که از سان کارلوس بیرون آمدم.»
ظاهرش به چوپان‌ها و گله‌دارها نمی‌رفت. لباس تیره و خاک‌آلودش را نگاه کردم و چهره گرد نشسته و عینک دوره فلزی‌اش را و گفتم: «چه جور حیوان‌هایی بودند؟»
سرش را با نومیدی تکان داد و گفت: «همه جور حیوانی بود. مجبور شدم ترکشان کنم.»
من پل را تماشا می‌کردم و فضای دلتای ایبرو را که آدم را به یاد آفریقا می‌انداخت و در این فکر بودم که چقدر طول می‌کشد تا چشم ما به دشمن بیفتد و تمام وقت گوش به زنگ بودم که اولین صداهایی را بشنوم که از درگیری، این واقعه همیشه مرموز، برمی‌خیزد و پیرمرد هنوز آن‌جا نشسته بود.
 پرسیدم: «گفتید چه حیوان‌هایی بودند؟»
گفت: «روی هم رفته سه جور حیوان بود. دو تا بز، یک گربه و چهار جفت هم کبوتر.»
پرسیدم: «مجبور شدید ترکشان کنید؟»
– «آره، از ترس توپها. سروان به من گفت که توی تیررس توپ‌ها نمانم.»
پرسیدم: «زن و بچه که ندارید؟»
و انتهای پل را تماشا می‌کردم که چندتایی گاری با عجله از شیب ساحل پایین می‌رفتند.
گفت: «فقط همان حیوان‌هایی بودند که گفتم. البته گربه بلایی سرش نمی‌آید. گربه‌ها می‌توانند خودشان را نجات بدهند، اما نمی‌دانم بر سر بقیه چه می‌آید؟»
پرسیدم: «طرفدار کی هستید؟»
گفت: «من سیاست سرم نمی‌شود. دیگر هفتاد و شش سالم است. دوازده کیلومتر را پای پیاده آمده‌ام، فکر هم نمی‌کنم دیگر بتوانم از این‌جا جلوتر بروم.»
گفتم: «اینجا برای ماندن جای امنی نیست. اگر حالش را داشته باشید، کامیون‌ها توی آن جاده‌اند که از تورتوسا می‌گذرد.»
گفت: «یک مدتی می‌مانم. بعد راه می‌افتم. کامیون‌ها کجا می‌روند؟»
به او گفتم: «بارسلونا»
گفت: «من آن طرف‌ها کسی را نمی‌شناسم. اما از لطفتان ممنونم. خیلی ممنونم.»
با نگاهی خسته و توخالی به من چشم دوخت و آن وقت مثل کسی که بخواهد غصه‌اش را با کسی قسمت کند، گفت: «گربه چیزیش نمی شود. مطمئنم. برای چی ناراحتش باشم؟ اما آنهای دیگر چطور می‌شوند؟ شما می‌گویید چی بر سرشان می‌آید؟»
– «معلوم است، یک جوری نجات پیدا می‌کنند.»
– «شما این طور گمان می‌کنید؟»
گفتم: «البته»
و ساحل دوردست را نگاه می‌کردم که حالا دیگر هیچ گاری روی آن به چشم نمی خورد.
– «اما آنها زیر آتش توپها چه کار می‌کنند؟ مگر از ترس همین توپها نبود که به من گفتند آنجا نمانم؟»
گفتم: «در قفس کبوترها را باز گذاشتید؟»
– «آره.»
– «پس می‌پرند.»
گفت: «آره، البته که می‌پرند. اما بقیه چی؟ بهتر است آدم فکرش را نکند.»
گفتم: «اگر خستگی در کرده‌اید، من راه بیفتم.»
بعد به اصرار گفتم: «حالا بلند شوید سعی کنید راه بروید.»
گفت: «ممنون.»
و بلند شد. تلو تلو خورد، به عقب متمایل شد و توی خاک‌ها نشست.
سرسری گفت: «من فقط از حیوان‌ها نگهداری می‌کردم.» اما دیگر حرف‌هایش با من نبود. و باز تکرار کرد: «من فقط از حیوان‌ها نگهداری می‌کردم.»
دیگر کاری نمی شد کرد. یکشنبه عید پاک بود و فاشیست‌ها به سوی ایبرو می‌تاختند. ابرهای تیره آسمان را انباشته بود و هواپیماهایشان به ناچار پرواز نمی‌کردند. این موضوع و این‌که گربه‌ها می‌دانستند چگونه از خودشان مواظبت کنند تنها دلخوشی پیرمرد بود.

نویسنده: ارنست همینگوی
مترجم: احمد گلشیری
www.iran20.parsfa.com

دید و بازدید عید

– سلام. حضرت آقای استاد تشریف دارند؟ بفرمایید فلانی است.
– …
صدای استاد از داخل اتاق بلند شد و از حیاط گذشت که با صدای کشیده می‌گفت: «آقای … بفرمایید تو … کلبه‌ی … در … ویشی … که صاحب و دربون … نداره.»
– به به ! سلام آقای من ! گل آوردی؛ لطف کردی؛ بیا جانم ! بیا بنشین پهلوی من و از آن بهاریه‌های عالی که همراه داری برای …..
….. ما بخوان، بخوان تا روحمان تازه شود. ما که فقط به عشق شما جوان‌ها زنده ایم …
– اختیار دارید حضرت آقای استاد، بنده د … ر مقابل شما ؟! اختیار دارید.
– نه نمیشه. به جان خودم نمیشه حتماً باید بخونی و گرنه روحم کسل میشه.
– حضرت استاد اطلاع دارند که بنده شعر نمی‌سازم. آن هم در حضرت شما؟
– به ! مگه ممکن است؟ من می‌دونم که هیچ وقت بی شعر پیش ما نمی‌آیی. زود باش جانم.
ولی مجلس بیش از این به ما اجازه‌ی تعارف و تیکه پاره نمی‌داد. دور تا دور میزگرد، پر از شیرینی فرنگی و آجیل‌های خوش خوراک، از همه قماش مردمی یافت می‌شد. حتی آخوند، منتهی به لباس معمول و متجدد. در یک گوشه‌ی اتاق به روی میز کوچکی بیش از ده پانزده گلدان پر از گل‌های درشت، گل‌هایی که خریدن یکی از آن‌ها هم در قدرت مالی من نیست، چیده شده بود و هوای اتاق را دلنشین ساخته بود. مبل‌ها ردیف و تمیز، کارد و چنگال‌ها براق و گلدان‌های نقره‌ی روی بخاری درخشنده.
آقای – ط – نماینده‌ی مجلس شورا، آقای – ن – بازرگان معروف، آقای – پ – شاعر شهیر، آقای – س – کفیل وزارت دارایی، آقای – هـ – وزیر اسبق؛ چند نفر جوان محصل هم که حتماً حضرت آقای استاد در دلشان خیال می‌کردند فقط برای گرفتن نمره‌ی آخر سال به دست بوس شرفیاب شده اند، در آن ته کز کرده بودند. شکم‌ها پیش، سرها عقب، پاها به زیر میز دراز، دست‌ها در پس و پیش رفتن و آرواره‌ها در جنبش؛ دو سه نفر هم با هم مباحثه می‌کردند.
در و دیوار از تابلوهای بزرگ رنگی و قالیچه‌های کوچک ابریشمی و قطعات خوش خط و زیبا پر بود. در آن بالا عکس جوانی آقای استاد در حالی که یک دست زیر چانه، به روی میز تکیه کرده بود و در دست دیگر قلمی داشت و غرق نمی‌دانم … چرا – چرا می‌دانم – حتماً غرق در شعر گفتن بود، دیده می‌شد.
یک میز دیگر، کمی کوچک تر، که مبل‌های ارزان تری به دور آن چیده شده بود معلوم نبود برای چه کسانی در آن گوشه‌ی عقب اتاق گذاشته شده.
میان کتاب‌ها و مجلاتی که در آن کنار به روی میز انباشته بود و برای جوان تازه کاری مثل من دلیل پرکاری و بی خوابی‌های حضرت آقای استاد بود، سرخی پشت جلد مجله‌های تبلیغاتی چشم را میزد.
آقای -ط- نماینده‌ی مجلس، نمی‌دانم در دنبال چه سخنانی، که من چون پسته می‌شکستم ملتفت نشدم؛ وارد سیاست شده بود و در اطراف کابینه داد سخن می‌داد:
– بله. دولت هیچ «اوتوریته» ای از خود نشان نمی‌دهد یعنی تقصیری هم ندارد. «شاکن پورسوا» کار می‌کند و هیچ کس در فکر اجتماع نیست. همه تنها «کریتیک» می‌کنند و هیچ یک عمل «پوزیتیو»‌ی از خود بروز نمی‌دهد. مثلاً تسلیح عشایر که این همه سر زبان‌ها افتاده، من خودم تازه از حوزه‌ی انتخابی ام برمی گردم، به وجدان و شرفم قسم می‌خورم که حتی یک قبضه هم پخش نشده و فقط هزار تا در …
جمله با هیاهوی ورود یک نفر دیگر بریده شد که از پشت پرده به صدا در آمده بود:
– سلام حضرت آقای استاد بزرگوار. از صمیم قلب تبریک عرض می‌کنم. وظیفه‌ی وجدانی بنده است که همیشه خاک درگاهتان را سورمه‌ی چشم کنم. ولی چقدر روسیاهم که این قدر قصور ورزیده ام. امیدوارم خواهید بخشید.
و هنوز ننشسته، مشغول شد؛ و در حالی که دهانش می‌جنبید سر و کله ای برای دیگران جنباند. آقای – ط – نماینده‌ی مجلس ادامه داد:
– بله خیلی خوب شد آقای مدیر روزنامه‌ی – م – هم تشریف آوردند و من تا اندازه ای می‌توانم یقین داشته باشم که در پیشگاه ملت حرف می‌زنم. بله باید سعی کرد موقعیت دولت‌ها را درین بحران‌های شدید که برای استقلال مملکت خطر دارد تثبیت کرد و با پیشنهاد روش‌های عملی و در عین حال انتقادی، از آن پشتیبانی نشان داد. من سنگ دولت را به سینه نمی‌کوبم ولی خوب نیست در انظار خارجیان این انتقادهای آبرو …
روزنامه نویس که دهانش پر بود به میان حرف او دوید:
– ای آقا ! از چه دولتی پشتیبانی کنیم؟ دولتی که این قدر «پرسونالیته» ندارد که به تلفن یک منشی فلان سفارتخانه اهمیت ندهد و دهان مطبوعات را که رکن چهارم، و به عقیده‌ی من رکن اول آزادی یک ملت «دموکرات» است نبندد، کجا قابل پشتیبانی نیروی ملت است؟ اگر جرأت کار ندارد چرا مانده است؟ تشریف ببرد. و اگر دارد چرا به حرف هر کس و ناکس گوش می‌دهد؟
و حضرت آقای استاد تأیید فرمودند که: – بله همین طور است، صحیح است. واقعاً عین حقیقت را فرمودید.
آقای – ن – بازرگان معروف هم عاقبت سری توی سرها در آوردند که:
– پس معلوم شد چرا آقا با دولت سرقوز آمده اند. هه ! ما بازاری‌ها – گرچه باید ببخشید من بازاری نیستم، بازرگانم – همیشه به حقیقت امر نگاه می‌کنیم. آخر آقاجان با توقیف یک روزنامه‌ی شما که لابد با آن صبح تا شام جز فحاشی کار دیگری نمی‌کرده اید که نباید دولت سرنگون بشود ! باید دید دولت‌ها برای ملت چه کار می‌کنند؟ آخر جانم این دولت را از بین می‌خواهید ببرید – ببرید. من از آن دفاع نمی‌کنم. ولی آن وقت کی را سر کار خواهید آورد؟ یکی از آن بدتر ! (خودش جواب داد و هر هر خندید) از حق نباید گذشت، این دولت چه کار است که نکرده؟ من خودم یک مال التجاره‌ی کلانم را متفقین در ولایات توقیف کرده بودند؛ عصر به من خبر رسید؛ شبانه به منزل نخست وزیر رفتم و خواستمش. با «روب دوشام» آمد پیش من. قضایا را گفتم. فوری به وزیر خارجه اش تلفن کرد و گفت سفیر آن دولت را بخواهد و کار مرا برسد. و فردا صبح کار من درست بود. آخر شما …
هه ! هه ! هه ! پس معلوم شد آقا چرا جوش دولت را می‌زنند – این روزنامه نویس بود – آقا خیال می‌کنند ملت همین ایشان هستند که چون منافعشان در یک مورد تأمین شده پس دولت را باید تثبیت کرد. شما آقایان تکلیف خودتان را انجام می‌دهید که از دولت پشتیبانی می‌کنید. شما که اموالتان را از ایشان پس گرفته اید، حضرت آقای نماینده‌ی مجلس هم که لابد لاستیک ماشینشان سر وقت می‌رسد. ولی ما دیگر برای چه از دولت پشتیبانی کنیم؟ ثانیاً تقصیر شما نیست، شما بازاری‌ها تازه روزنامه خوان شده اید و فقط اسمی از دولت و ملت و حق و وظیفه شنیده اید. ولی نمی‌دانید کجا به کجا است.
آقای – ن – … بازرگان معروف با عجله گفت: – آقا من که گفتم بازاری نیستم. – و همه خندیدند.
جوانک‌های محصل که گویا اولین بار بود در یک مجلس با نماینده‌ی محترم مجلس و وزیر و روزنامه نویس – یعنی نیروی ملت – و سران قوم دور هم به روی یک جور مبل نشسته بودند، دهانشان از تعجب بازمانده بود و نمی‌دانستند چه بکنند. شاعر شهیر، آن ته، در مبل فرو رفته بود و گاه گاه دهن دره می‌کرد و شاید برای عکس جوانی آقای استاد که در آن بالا روبروی او بر دیوار بود، در مغز خود شعر می‌ساخت که فردا در مجله‌ی «شعر جدید» چاپ کند.
سرم درد گرفته بود و از این که در این جا هم نمی‌توانستم دمی راحت باشم خیلی کسل بودم. آقای – ط – نماینده‌ی مجلس از وقتی که این مردکه‌ی روزنامه نویس میدان دار مجلس شده بود خاموش مانده بود و آب نبات می‌مکید. بلند شدم و خداحافظی کردم:
– خیلی مشعوف شدم. خیلی باید ببخشید. مصدع اوقات شده بودم. امیدوارم در سال جدید استفاضات و استفادات و …
و نفهمیدم چطور از خانه در رفتم و خود را از چنگ این مبل نشین‌ها رها کردم ! فقط وقتی که سر پیچ کوچه‌ی پر خاک حضرت استاد، اتومبیل آقای – ط – نماینده‌ی مجلس به سرعت از پشت سر آمد و مرا واداشت به کنار بروم و دستمال به دهان بگیرم، به خود آمدم …
***
– علیک سلام ننه جون – عیدت مبارک – صد سال به این سال ها. زیر سایه‌ی امان زمون، کربلای معلا، نجف اشرف. ننه جون مگه عیدی بشه و سالی بیاد و بره که این ورا پیدات بشه ! چرا سری به این ننه جونت نمی‌زنی؟ ای بی غیرت، من که با شماها این قدر محبت دارم چرا شما پوس کلفتا به من محلی نمی‌ذارین؟ ننه جون خیلی خوش اومدی. چی بگم؟ من که بلد نیستم به شما فکلیا بگم: تربیک – چه می‌دونم – تبریک عرض می‌کنم. ما قدیمیا دیگه کجا این حرف‌ها رو بلد می‌شیم؟ خوب ننه جون بیا این بالا رو دشک بشین دهنتو شیرین کن. شما، تازگی، ننه، از پسرکم کاغد ماغذای ندارین؟ نمی‌دونم کی میادش. شما چی می‌گین ننه؟ واسه‌ی سیززه این جا می‌رسه یا سیززرم تو بیابونا در می‌کنه؟ خدا پشت و پناش باشه ننه جون. ماشالاه ماشالاه خیلی خوش سفره. دلش نمی‌خواد بیاد. پنج ماس رفته و هنوز دلش نمی‌خواد برگرده سر خونه زندگیش و پیش ننه‌ی پیرش. اما ای ننه … بیاد چه کنه؟ روزی رو که خدا هر جا باشه می‌رسونه. منم که تا حالا گشنه نمونده م. پس بیاد چه کنه؟ اون جا در جوار اون بزرگوارا، یه زیارت سیر می‌کنه. ما که قسمتمون نیست. وقتی ام میخاس بره هر چه اصرارش کردم منو نبرد. خوب راسی ننه بگو ببینم خانومت چطوره؟ خوبه؟ اهل خونتون که همه سلامتن؟ آره؟ …
خانم بزرگ هیچ راضی نبود به من هم اجازه‌ی صحبت بدهد و با وجود این که هیچ دندان در دهان ندارد و وقتی که آرواره‌های لخت خود را به روی هم می‌گذارد، لب پایینیش درست سوراخ‌های دماغش را می‌گیرد، پشت سر هم حرف می‌زد و از همه چیز می‌پرسید. من هم سرگرم خوردن بودم. اقلاً این جا که از کسی رودرواسی نیست شکمی از عزا در آوریم. هر جا که می‌رفتم یا خجالت می‌کشیدم و یا چیزی پیدا نمی‌شد. به او اجازه دادم که هی بپرسد و من سرگرم بودم. او ادامه می‌داد:
– وای ننه جون. نمی‌دونی امسال چه زمس سونی به من گذشت ! هی بید بید مس خایه‌ی حلاجا لرزیدم و راه رفتم. تنهایی تو این اتاق درن – دست آن قدر آرواره هام رو هم خورد که مردم. خاکه‌های توی کته تموم شد و زمس سون تموم نشد. وای ننه جون نمی‌دونی … نمی‌دونی … حالام می‌بینی هنوز کرسی مو ور نداشتم. اصلاً امسال خونه ت(ک*ی) ام نکرده ام. شما که اصلاً سرما سرتون نمی‌شه. ننه جون خوب چرا این طور لخت راه می‌ری؟ با یه کت که آدمیزاد گرم نمی‌شه. بمیرم الهی ننه جون ! بچه هکم زهرا امسال خیلی به داد من رسید. راس راسی اگه اون نبود من امسال ریق رحمتو سر کشیده بودم. طفلک صبح می‌اومد پخت و پزمو می‌کرد، ظهر می‌رفت. عصر می‌اومد، شب می‌رفت. ننه جون یک دنیا ممنونشم. خدا پیرش کنه – ننه جون پس چرا نمی‌خوری؟ شاید بدت اومده که چرا تخمه و گندوم شادونه جلوت گذوشتم؟ ها؟ ای قرتی ! این قرتی بازیا رو بنداز دور. مس بچه‌ی آدم تخمه بشکن …
از وقتی که از راه رسیده بودم دهانم پر بود. به ماهیت خوردنی‌ها فکر نکرده بودم – حتی نمی‌دانستم پوست تخمه‌هایی را که شکسته بودم چه کرده بودم؟ ولی خانم بزرگ هی اصرار می‌کرد. من مشغول بودم و او ادامه می‌داد:
– ای ننه جون، نمی‌دونی ! روم به دیفال، روم به دیفال، بیرون روش گرفته بودم. خدا خودش خیلی رحم کرد. گلاب به روت مس سگ بیرون می‌رفتم. راسی ننه جون میگن تو یه وقتا دعام می‌نوشتی؟ راس سه؟ بلدی برا منم یه دعا بنویسی؟ خوب ننه جون از جنگ منگ چه خبر داری؟ این حسنه، بچه‌ی رختشور ما شبا تو پاقاپق پای رادیوله؟ رادیونه؟ چیه؟ … پاش وای میسه و برا ما خبر میاره. می‌گفت آلمانا یه بمب نمی‌دونم چی چی – اسمشم گفت ننه … ولی برا ما که دیگه هوش و حواس نمونده – اختراع کردن. راس سه؟ ننه جون راس راسی من دلم واسه‌ی مادرای این جوونکا کبابه. کباب ! آخه هر چی باشه بنده‌ی خدا که هستن. آدم دلش می‌سوزه. حالا کافرن، کافر باشن. نمی‌دونم ننه – میگن دیگه جوونا تموم شده ن. حالا دیگه پیر میرارم می‌برن؟! واخ ! واخ ! ننه جون مگه اونا خدا و رسول سرشون نمی‌شه؟ آخه شب عیدیه چطور دلشون می‌آد …؟ آخیش … من که دلم ریش ریشه ! مادر مرده‌ها ! اما ننه جون من یه چیز دیگه می‌گم. شاید آخرالزمونه. شاید اینا همدیگه رو می‌کشن که کار صاحب زمون راحت بشه و دستش – قربونش برم – زیاد خسته نشه. از قدرتی خدا چه دیدی ننه جون …؟
من که تا اذا بلغت الحلقوم خورده بودم بلند شدم: – خوب خانم بزرگ عزت شما زیاد، خدا سایه‌ی شما را از سر ما کم نکند و به شما طول عمر بدهد.
خانم بزرگ تند رفت تو:
– وایسا ! وایسا ننه جون، وایسا، یه کاریت دارم … آها … الآن میام … بیا ننه جون گرچه قابلی نداره عـ … ر … ذ … می‌… خوام. راسی چرا اینا رو نخوردی؟ بیا بی غیرت ! من این حرف‌ها سرم نمی‌شه. باید بریزی تو جیبات ببری …
خانم بزرگ یک اسکناس به من عیدی داد و جیب هایم را نیز از نقل و شیرینی و گندم شاهدانه پر کرد.
***
با رفیقم که به تنهایی خجالت می‌کشید به دیدن رییس اداره شان آقای – ب – برود که در ضمن رییس انجمن شمال غرب هم بود صبح روز سوم عید در منزل ایشان را می‌کوبیدیم. کلفت نازک صدایی از لای در، در جواب ما گفت که آقا تهران تشریف ندارند. راستی حافظه چقدر به انسان خیانت می‌کند؟ تازه یادم می‌آمد که ایشان روز بیست و ششم اسفند در روزنامه‌ها آگهی داده بودند که:
«تبریکات صمیمانه ام را در این نوروز ملی باستانی به خدمت تمام دوستانی که همه ساله سرافراز می‌فرمودند تقدیم داشته و در ضمن خبر مسافرت چند روزه‌ی خود را به نواحی جنوب اعلام می‌دارم. از این جهت با هزار تأسف و پشیمانی از پذیرفتن و درک حضور دوستان در ایام نوروز معذور، و امید است که …»
باقی جملات ادیبانه‌ی ایشان را در نظر نداشتم. ناچار من نیز اسم خودم را روی کارت رفیقم، پهلوی نام چاپی او، نوشتم و به کلفت نازک صدا که پشت در ایستاده بود دادیم و تند رد شدیم. رفیقم که هنوز صورتش تا بناگوش سرخ بود برای این که خودش را از تک و تا نیندازد می‌گفت:
– چه خوب ! از وراجی‌های آقا هم به این زودی خلاص شدیم. چه خوب بود همه‌ی دید و بازدیدها همین طور ساده بود. = ولی من در این فکر بودم که گویا همه سال از وقتی که این آقا اسم و رسمی پیدا کرده، دو سه روز پیش از نوروز چنین اعلانی از او در روزنامه‌ها دیده ام. و پس از تعطیل ایام عید معلوم شده که آقا از تهران به هیچ گور دیگری تشریف نبرده بوده اند … و بعد تصمیم گرفتم به محض این که فرصت پیدا کنم شماره‌های پیش از نوروز روزنامه‌های این چند ساله را یک مرتبه‌ی دیگر ببینم.
***
دست آقا را بوسیدم و در یک گوشه‌ی مجلس زانو زدم. با وجود این که جز خود آقا کسی مرا نمی‌شناخت همه یا الله گفتند و جلوی پایم بلند شدند.
– اسعدالله ایامکم.
– صبحکم الله بالخیر.
– عیدکم سعیدا.
عربی‌های آب نکشیده بود که از هر سو با یک تکان سر پرتاب می‌شد. مجلس «غاص باهله» بود. از آخوند و بازاری و کاسب و اعیان و روضه خوان و فکلی … و همه جور آدم دیگر در آن پیدا می‌شد. یک دو نفر، که یا زورشان آمده بود کفش هایشان را در بیاورند و یا از وصله‌ی جوراب هایشان خجالت می‌کشیدند، با کفش همان دم در اتاق نشسته بودند.
میان اتاق وسط یک سینی برنجی ضخیم و بزرگ بساط عید چیده شده بود؛ یک کاسه‌ی چینی نقش و نگاردار نسبتاً بزرگ که آب زرد رنگی، که وقتی از آن خوردم فهمیدم زعفران به آب زده اند، تا لب خط آن را پر کرده بود. یک شیشه‌ی گلاب که هنوز پنبه‌ی سر آن برداشته نشده بود، در گوشه‌ی دیگر جا داشت. یک بشقاب خرما و یک شیرینی خوری بلور پایه دار و دور کنگره ای پر از نقل بیدمشک هم شیرینی عید این بساط بود.
با استکانی که در میان آب زعفرانی رنگ میان کاسه، به آهنگ قدم کسانی که تازه وارد می‌شدند، می‌لرزید؛ یکی با ته ریش جو گندمی و سر تراشیده و دست‌های خضاب کرده به مردم آب دعا می‌داد. همه تبرک می‌کردند که تا آخر سال بیمار نشوند. گلاب هم به سر و روی خود می‌زدند و با خرما، و اگر هم پرروتر بودند، با نقل دهان خود را شیرین می‌کردند.
آقا می‌فرمود: – این رسم از زمان مرحوم والد درین خانه مرسوم شده – و زیر لب زمزمه کرد «رحمه الله علیه» – و بعد فرمود: – آن مغفور از حاشیه‌ی کتاب «شرح دعای سمات»، طرز ساختن و آداب این آب دعای مجرب را آموخته بود و هر سال ازین آب دعا به دست مبارک خودش درست می‌کرد و من خوب یادم هست وقتی کوچک بودم منوچهر میرزا فطن الدوله‌ی مرحوم، هر سال اول عید می‌فرستاد منزل ما و از آن می‌برد … بعد مهمان تازه ای رسید. همه برخاستند و نشستند و سلام و علیک و «اسعد الله ایامکم» والخ و بعد ایشان فرمودند:
– من خودم خیلی تجربه کرده ام. هر سال که شهر بوده ام و ازین آب دعا درست کرده ام و موقع تحویل حمل به قصد قربت خورده ام تا آخر سال هیچ مرضی نکشیده ام. ولی سال‌هایی که سفری یا زیارتی در پیش بوده است و ازین فیض محروم مانده ام هیچ امید نداشته ام که تا آخر سال اصلاً زنده بمانم … – باز مهمان تازه ای رسید. و برخاستن و نشستن و «ایامکم سعیدا» و بعد آقا دنبال فرمودند:
– این آب دعا را من خودم به رسم مرحوم والد به دست خودم درست کرده ام. دعایش را نوشته ام و خودم آن را در آب نیسان شسته ام و از تربت اصلی که هر سال با خودم از کربلا می‌آورم به آن زده ام و هفتاد مرتبه «چهار قل» و «یاسین مغربی» خوانده ام و به آن فوت کرده ام و گمان نمی‌کنم چیزی از آن کم باشد… و
آقا این قدر از آن آب دعای مجرب تعریف کردند و آن قدر در استحباب و خواص آن خبرهای وارده و مأثوره خواندند که یکی از مریدان وقتی خواست برود، در همان شیشه‌ی گلاب که تا آن موقع خالی شده بود کمی از آن را برای اهل و عیال خود با هزار التماس برد.
ولی با همه‌ی این ها، یکی از آن یاروها، که با کفش دم در نشسته بود و یک پاپیون با یخه‌ی آهاردار گردنش را شق نگه داشته بود از این آب دعای مجرب نخورد که نخورد. من بودم، وقتی که رفت علاوه بر این که خود آقا به او عیدی نداد همه‌ی اهل مجلس می‌خواستند سایه اش را با تیر بزنند. حاج آقای ریش بلندی که زانو به زانوی من نشسته بود و کلامش که از دهان گشاد و بی دندانش در می‌آمد و از میان ریش و پشم هایش می‌گذشت هنوز بوی رنگ و حنا در هوا منتشر می‌ساخت، شنیدم چنین غرغر می‌کرد:
– بر دوره تان لعنت ! قرتیا ! …
بعد هم صحبت از عده‌ی زوار آن سال عتبات شد. یکی که سعادتش یاری نکرده بود تا تحویل حمل را «تحت قبه‌ی منوره» موفق و دعاگو باشد و تازه از راه سفر می‌رسید می‌گفت:
– در کربلا، در مجلسی با رییس شهربانی آن جا روبرو شدم، پرسیدم آمار زوار امسال را دارید؟ گفت بله. مطابق آخرین خبر عده زوار امسال یک کرور است. گفتم چقدر آن‌ها از ایران هستند؟ گفت عرب‌ها که اهل خود این دیارند جزو این شماره به حساب نیامده اند !
کسی که این خبر را داد خیلی مشعوف بود و همه به شنیدن آن با نیش‌های باز الحمدلله‌های غلیظ و با آب و تابی از بیخ حلق ادا می‌کردند و یکی از آن ته مجلس اضافه کرد:
– جانم ! به کوری چشم دشمنان آل علی …
بوی چپق و قلیان سرم را منگ کرده بود. بلند شدم و: – خوب حاجی آقا اجازه‌ی مرخصی می‌فرمایید؟ مستفیض شدم. امیدوارم خداوند متعال سایه‌ی شما را از سر ما کم نکند !
– خوب تشریف می‌برید جانم؟ ایدکم الله انشاءالله، خدا عاقبت تمام بندگانش را به خیر کند. بیا جانم این هم دشت شما. انشاءالله مبارک است. – و مثل پول روضه خوان‌ها که موقع رفتن یواشکی در حال مصافحه به کف دستشان می‌گذارند، در حالی که یک دور دیگر دست آقا را می‌بوسیدم چیزی به کف دستم گذاشت. کمی در بیرون آمدن تردید کردم و همان طور که دست آقا در دستم و لب هایم بر پوست سفید و نرم پشت دست آقا بود چند دقیقه معطل شدم. نمی‌دانم در آن حال به چه خیال افتاده بودم؟ آن جا نفهمیدم و تند بیرون آمدم.
آقا یک سکه‌ی نقره‌ی صاحب الزمان، که هرگز خرج نمی‌شد، و فقط باید در ته جیب و یا بیخ کیسه بماند، به عنوان دشت اول سال به من داده بود. من هم آن را یواشکی در دست فقیر کوری که دم منزل آقا سوز و بریز می‌کرد و روز عیدی کسی به او محلی نمی‌گذاشت، گذاشتم و در رفتم. حتماً خیال می‌کرد یک قرانی نقره است.
***
می خواستم برای دیدم کسی با ماشین بروم. اتوبوس خط چهار کمتر پیدا می‌شد. جمعیتی که یا به دید و بازدید و یا به «شاب دولزیم» می‌رفتند تا یک اتوبوس می‌رسید به طرف آن هجوم می‌آوردند. زن‌ها با چادر نمازهای گل و بوته دار و لب‌های قرمز قرمز و ابروهای تا به تا، و مردها و پسر بچه‌ها با گیوه‌های نو و سفید، روی هم می‌ریختند و معلوم نبود این گیوه‌های نو و این لباس‌های شیرینی خوران عید از آن میان به چه حال بیرون خواهد آمد. راستش دلم نمی‌آمد وارد جمعیت شوم. نه ازین لحاظ که من هم لباس نوی در بر داشتم، نه. دلم نمی‌خواست کفش‌های کثیف من و تخت‌های کثیف تر آن گیوه‌ها و کفش‌های نو و واکس زده‌ی مردمی را که به عید دیدنی می‌رفتند خراب کند.
آن قدر ایستادم تا جمعیت کم شد. اکنون اتوبوس که می‌رسید کسی نبود تا هجوم بیاورد.
روی صندلی دوم دست چپ جا گرفتم. پشت سر من یک نفر دیگر، یک زن، بالا آمد و پشت سر شوفر روی صندلی اول نشست. شکم بزرگ خود را جا به جا کرد و کاغذ پر از گوشتی را که در دست داشت پهلوی خود روی صندلی گذاشت. چادر نماز وال و بدن نمای خود را که چندان بوی عید از آن نمی‌آمد روی سر خود مرتب کرد. صورت او را در آینه‌ی جلوی شوفر خوب می‌دیدم. غبغب پایین افتاده و پای چشم‌های پف کرده‌ی او آدم را به یاد مشگ‌های سفید دوغی که تابستان‌ها دوره گردها می‌فروشند می‌انداخت. مشگ‌هایی که با آهنگ حرکت چرخ گاری‌های دستی، تلو تلو می‌خوردند و دوغ توی آن‌ها هق هق صدا می‌کند.
ته سیگاری گوشه‌ی لبش دود می‌کرد و انگشت‌های زردی بسته اش گاه گاه برای دور کردن آن از لب هایش، نزدیک می‌شد. زیر ابروهای او، که معلوم بود مدتی است آن را برنداشته، ریش نتراشیده و زبر خاکروبه کش محله‌ی ما را در نظرم مجسم می‌ساخت.
یادم نیست صورتش چین و چروک داشت یا هنوز جوان بود. ولی به هر حال هیکل بزرگ و کپل درشت او که یک صندلی دو نفری را گرفته بود در نظر اول او را زن مسنی معرفی می‌کرد.
یک آرنج خود را به پشت صندلی راننده تکیه داد و سر سنگین خود را با چشم‌های خمار و خواب آلود به روی آن نهاد. موهای نامرتب او روی شانه‌ی راننده ریخت ولی نه او ممانعتی کرد و نه شوفر تغییر حالتی داد. گویا آهسته نیز با او صحبت می‌کرد ولی به گوش من نمی‌رسید.
مسافرها یک یک و دسته دسته بالا می‌آمدند. دو سه بچه‌ی کوچک و بزرگ و به دنبال آن‌ها یک دختر پا به بخت و رسیده که از زیر پیراهن عید، پستان هایش تازه سر زده بود؛ و به دنبال او نیز یک زن و مرد، نه چندان شیک پوش و عالی، بلکه دهاتی وار و امل، بالا آمدند و صندلی‌های پشت سر مرا گرفتند و به دنبال خود نیز خش خش لباس‌های اطلس و آهاردار خود را لای صندلی‌ها بردند.
زنی که جلوی من و پشت راننده نشسته بود، خوب فهمیدم، که در سر تا سر این قضایا – از موقعی که بچه‌ها بالا آمدند تا موقعی که روی پای مادر و پدر خود نشستند برای این که پول جداگانه نپردازند – همه جا با چشم‌های پف کرده‌ی خود آن‌ها را دنبال می‌کرد.
اول بچه‌ها را خوب تماشا کرد. پس از آن دخترک را و بعد نمی‌دانم به یاد چه افتاد که بیش از آن نگاه خود را به روی او معطل نگذاشت و زود متوجه مادر نو پوشیده‌ی او شد که از عقب می‌رسید. و پس از آن نیز که این خانواده‌ی ساده و عید گرفته از جلوی او رد شدند چشم خود را به دنبال آنان به عقب گرداند و تا موقعی که آن‌ها درست جا به جا شدند دقیقه ای با بهت و سکوت به آنان می‌نگریست.
در آن یک دم که سر خود را به عقب برگردانده بود و آن‌ها را می‌پایید نتوانستم دریابم که به چه فکر می‌کرد و یا چه خاطراتی ازین دیدار در او زنده شده بود. اما هر چه باشد حدس‌هایی زدم: شاید او نیز وقتی کودکانی داشته که مرده اند یا – نمی‌دانم طور دیگر شده اند؛ و یا شاید فکر می‌کرد که او نیز وقتی دختری بوده و به جای این مشگ‌های پلاسیده و آویزان پستان‌های سفت و برآمده ای داشته؛ و یا شاید به شوهر خود می‌اندیشید که او را طلاق داده بوده و یا خیلی چیزهای دیگر که من نمی‌توانستم دریابم.
ولی بعد در میان چشم‌های خسته‌ی او که از لای پلک‌های خسته تری به بیرون می‌نگریست همه چیز را دریافتم. دریافتم که در ته چشم‌های بی رمقش دریایی از غم و اندوه، از حسرت و درد، از آرزوها و امیدهای تباه شده موج می‌زد که هر دم ممکن بود به صورت اشک از پلک‌های او سرازیر شود.
با سنگینی سر خود را برگرداند. ته سیگار خود را به دور انداخت. صورت خود را به طرف شیشه‌ی اتوبوس کرد و آن را با هر دو دست خود پوشاند. کسی ملتفت این قضایا نبود و تنها من بودم که در بحر این دیگری غوطه ور بودم. حتی برق یک قطره اشک را که از زیر دست‌های او روی سینه اش افتاد، از میان آینه‌ی جلوی راننده دیدم. مثل این بود که شانه هایش نیز تکان می‌خورد.
اتوبوس به راه افتاد. از توپخانه گذشتیم. او پولش را داد و پنج ریال هم پول خرد از شاگرد شوفر گرفت و «سر تخت» پیاده شد و رفت.
بلیط فروش که پول او را خرد کرده بود و گویا هنوز در فکر او بود از شوفر پرسید: «یارو کی بود؟» و او بی این که سر خود را برگرداند و در حالی که فرمان ماشین را برای فرار از دست انداز کف خیابان به طرف دیگری می‌گرداند جواب داد:
– بَه! چتو نشناختیش؟ پرویش شلی، خانم رییس زری بودش دیگه!
نویسنده: جلال آل احمد
از کتاب: دید و بازدید
منبع: pakdelan.mihanblog.com

گلدان چینی

اتوبوس پر شد و راه افتاد. آخرین نفری که سوار شد یک گلدان چینی عتیقه و گران بها در دست و از روی احتیاط در حالی که سعی می‌کرد تعادل خود را حفظ کند به طرف عقب ماشین رفت.
مردم عقب اتوبوس جا به جا شدند و این نفر پنجمی را به زور جا دادند.
… مردی بود چهل و چند ساله؛ پالتو آبرومندی داشت و کلاهش نو و تمیز بود. همان دستش که به گلدان چینی بند بود، با یک دستکش چرمی نو پوشیده شده بود. در صندلی عقب ماشین، چهار نفر دیگر عبارت بودند از دوتا زن چادر نمازی که با هم هرهر و کرکر می‌کردند و دوتای دیگر، یکی مردی بود پیر و در هم تا شده و متفکر؛ و دیگری عاقل مردی بی قید و ولنگ و واز. نه یخه داشت و نه کراوات. آستین های پیراهنش که دگمه های آن کنده شده بود از سر آستین بارانی شق و رقش بیرون مانده بود. موهایش از زیر کلاه قراضه اش بیرون ریخته بود. ته ریش جو گندمی او، کک مک صورتش را تا زیر چشم می‌پوشاند.
از وقتی که مردک نو نوار، گلدان به دست پهلویش نشست؛ تمام هوش و حواس او را جلب کرد و چشمش جز به دنبال آن گلدان نبود.
صاحب گلدان آرام نشسته بود. گلدان را روی زانوی خود گذاشته، پایه ی آن را به دست گرفته بود. با دست دیگرش که دستکش نداشت با چند سکه ی پول سیاه بازی می‌کرد.
این دیگری که دایم توی نخ گلدان بود، ناراحت می‌نمود. سر خود را بالا می‌برد، پایین می‌آورد، کج می‌شد، و می‌خواست به هر طریق شده، این گلدان زیبا و ظریف را بیشتر و بهتر تماشا کند. انگار در تمام عمرش این اولین بار بود که با زیبایی رو به رو می‌شد و یا نه، انگار اولین بار بود که زیبایی را درک می‌کرد!
چینی ظریفی بود. روی دو دسته ی باریک آن به قدری عالی نقاشی شده بود که دسته ها در زمینه ی نقاشی شده ی شکم گلدان محو می‌شدند و مجسم بودن آن ها به سادگی دریافته نمی شد. چنان نازک و ظریف بود که نوری را که از شیشه ی اتوبوس داخل می‌شد و به آن می‌تابید، از جدار خود عبور می‌داد و سایه ی لرزان و متحرک نقوش خود را به روی دستکش چرمی دست صاحبش می‌انداخت.
مردک بارانی پوش، تمام جزییات آن ظرف گلدان را که به سوی خود او بود تماشا کرد ولی هنوز راضی نبود. در هر پیچ که اتوبوس دور می‌زد و همه ی مسافرها را روی هم، به طرف دیگر می‌ریخت؛ او اگر می‌توانست از موقع استفاده می‌کرد و کمی بیشتر به روی صاحب گلدان خم می‌شد تا شاید بتواند چیزی از پشت گلدان را هم ببیند.
خیلی کوشید ولی هنوز راضی نشده بود. عاقبت پس از این که دو سه بار خود را حاضر کرد و سینه صاف کرد –در حالی که صاحب گلدان به ناراحتی اش پی برده بود– گفت:
– آقا ببخشید! ممکنه بنده گلدون شما رو ببینم؟
– البته! بفرمایید. با کمال منت. قابلی نداره جانم!
و گلدان را دو دستی و با کمی احتیاط به مردک ولنگ و واز داد و افزود:
– ولی خواهش می‌کنم …
ولی آن دیگری مهلتش نداد. کلامش را بریده و گفت:
– چشم! مطمئن باشید. با کمال احتیاط.
و شروع کرد به برانداز کردن گلدان. از جلو و عقب، از زیر و بالا؛ حتی توی آن را هم به دقت تماشا کرد. در همه ی این مدت چشم صاحب گلدان به دنبال دست او بود. گرچه سعی می‌کرد خود را بی اعتنا نشان بدهد؛ ولی در حالی که سر خود را به طرف جلو دوخته بود و می‌کوشید «ون یکاد»ی را که روی یک قطعه برنج کنده شده، و مقابل شوفر بالای اتوبوس کوبیده شده بود، بخواند؛ از زیر چشم، گلدان و حرکات دست آن مرد را می‌پایید.
اما این دیگری، همه جای گلدان را برانداز کرد. آن را جلوی شیشه گرفت. دست خود را روی آن گذاشت و روشنایی صورتی رنگی را که دور و بر انگشت هایش، از چینی رد می‌شد و سایه ی دست خود را، که داخل گلدان را کمی تاریک تر می‌کرد، بررسی کرد. با جلو و عقب بردن گلدان به طرف شیشه ی اتوبوس این سایه و روشن رنگین و دقیق را کم و زیاد کرد و …
… و سر یک پیچ دیگر که اتوبوس پیچید، و مردم که بی هوا بودند ناگهان روی هم ریختند، او نیز کج شد. خیلی کج شد، و چون دستگیره و تکیه گاهی نداشت تا تعادل خود را حفظ کند بی اختیار دست خود را از پایه ی گلدان رها کرد … و گلدان افتاد و با یک صدای خفیف سه پاره شد!
هنوز اتوبوس پیچ خیابان را دور نزده بود که ناله ی صاحب گلدان بلند شد: – آخ … و دیگر هیچ نگفت و تنها پاره های گلدان را با بهت زدگی تمام تماشا می‌کرد. مردک لاابالی دولا شد و در حالی که تکه های گلدان را جمع می‌کرد گفت:
– چیزی نیست. طوری نشد!
مردک صاحب گلدان که تازه حالش به جا آمده بود یک مرتبه مثل انار ترکید و با رنگی برافروخته فریاد کرد:
– دیگه چه طور می‌خواستی بشه؟! …
– هیچی آقا ! خوب، طوری نشد که! گلدان شکسته، فدای سرتان. خوب، قضا و بلا بود!
– اهه! مردکه ی مزخرف دو قورت و نیمش هم باقیه!
– آقا جون احترام خودتون رو داشته باشید. چرا لیچار می‌گید؟
– لیچار می‌شنوی، مردکه! اگه نمیدیدیش چشم های باباقوریت کور می‌شد؟ …
تازه مردم ملتفت شده بودند. یکی از زن هایی که بغل دست آن ها نشسته بود قیافه ی دلسوزانه ای به خود گرفت و گفت:
– آخیش! چه گلدان قشنگی بود! حیف شد. ولی آقا راست می‌گه خوب قضا و …
صاحب گلدان حرفش را این طور برید:
– چی می‌گی خانم؟ هفتاد و پنج تومن خریده بودمش!
و مردک لاابالی افزود: – خوب چه کار می‌شه کرد؟ می‌دید بندش می‌زنند دیگه …
زنک دیگر از زیر چادر نماز صدای خود را بلند کرد که:
– خوب داداش مگه دستات چنگک شده بود؟ – و مردک لاابالی در حالی که با صاحب گلدان کلنجار می‌رفت و بدون این که سر خود را هم به طرف او بکند این طور به او جواب داد: – خانم کسی به شما نگفته بود نخود هر آش بشید.
– واه. واه! خدا به دور! راس راسی هم دو قورت و نیمش باقیه! می‌خواد آدمو بخوره!
صاحب گلدان تازه سر قوز آمده بود. دستکش را از دستش در آورده بود و در حالی که پاره های گلدان را در دست گرفته بود فریاد می‌کشید:
– آمدیم انسانیت بکنیم. ما ملت قابل هیچی نیستیم. حالا هم که شکسته می‌گه قضا و بلا بود. مردکه خیال می‌کنه ولش می‌کنم! تا اون یک شاهی آخرش را ازت می‌گیرم. مگر پول علف خرسه؟ من گلدان بخرم تو بشکنی و بگی بندش بزنند؟ مرکه ی چلاق، تو رو چه به چیز آنتیک؟ عرضه نداری نگاهش هم بکنی. من احمق را بگو برای چه لندهوری انسانیت به خرج دادم … – و در حالی که اتوبوس به ایستگاه می‌رسید افزود:
– آقا نگهدار. کلانتری نزدیک است. من تکلیفم را با این مردکه معلوم می‌کنم … – و در حالی که بلند می‌شد رو به شوفر گفت:
– آقا نگذارید پیاده بشه تا من پاسبان بیارم و از همه ی اهل ماشین شهادت بگیرم … – و هنوز به در اتوبوس نرسیده بود که برگشت. وسط اتوبوس ایستاد و رو به مسافرها، خواهش خود را تکرار کرد و رفت تا پیاده شود. ولی یک بار دیگر هم از شوفر قول گرفت که مبادا راه بیفتد. شوفر قول داد و او پیاده شد.
مسافرها بعضی با هم درباره ی این واقعه بحث می‌کردند. یکی دو نفر فقط تماشا می‌کردند و می‌خندیدند. آن دو زن هنوز کرکر می‌کردند ولی کسی به آن ها توجه نمی کرد. مردک لاابالی با خود حرف می‌زد:
– خوب چه می‌شد کرد! من از قصد که نکردم. خوب افتاد و شکست …
شاگرد شوفر فریاد می‌زد و مسافر می‌طلبید. صاحب گلدان بیست قدمی از اتوبوس دور شده بود. شوفر که چند دقیقه بی حرکت، در فکر فرو رفته بود تکانی خورد. خود را روی صندلی، پشت رل، راست کرد؛ شاگرداش را صدا زد و گاز داد و راه افتاد.
دهان همه ی مسافرها باز ماند. و شاگرد شوفر در جواب همه ی این اعتراض ها، در حالی که روی چارپایه‌ی خود می‌نشست، گفت:
– خوب به ما چه؟ یکی دیگه گلدونو شکسته ما باید بیکار بمونیم؟
صاحب گلدان که به عجله به طرف کلانتری می‌دوید؛ تازه ملتفت شد. برگشت و دست های خود را باز کرد تا جلوی ماشین را بگیرد ولی ماشین پیچ کوچکی خورد و رفت و فریاد او بلند شد:
– آهای بگیر … بگیرین … گلدان … شوفر بدبخت … آهای آژدان …
از دیدن وضع او مسافرها به خنده افتادند. پاسبان ها به دور او ریختند و می‌پرسیدند چه شده، ولی او داد می‌زد:
– آهای بگیرین … هفتاد و پنج تومان … مردکه ی چلاق … گلدان چینی … آهای رفت … آخه نمره ی ماشین چی بود؟ … آی آژدان!

نویسنده: جلال آل احمد

از کتاب: دید و بازدید
منبع: pakdelan.mihanblog.com

دو مرده

شما هم اگر آن روز صبح از خیابان باریکی که باب همایون را به ناصرخسرو وصل می‌کند می‌گذشتید، حتماً لاشه ی او را می‌دیدید. کنار جوی آب، نزدیک هشتی گودی که سه در خانه در آن باز می‌شود، افتاده بود. یک دست و یک پایش هنوز توی جوی آب بود. و مردم دور او جمع شده بودند و پرحرفی می‌کردند.
دو نفر پاسبان، با دو ورق کاغذ بزرگ، از راه رسیدند و مردم را کنار زدند. …..
….. اول گونی پاره ای را که به جز شلوارش، تنها لباس او بود از روی دوشش برداشتند؛ تکانش دادند و چون چیزی از آن نیفتاد به کنارش نهادند و آن پاسبانی که کاغذ و قلم را به دست گرفته بود، پس از نوشتن جمله های فورمول مانند گزارش، چنین افزود: – یک گونی پاره.
پاسبان دیگر به جستجو پرداخته بود و آن اولی، زیر هم و ردیف می‌نوشت:
– یک کبریت آمریکایی نیمه کاره.
– پنج تا سیگار له شده، لای کاغذ روزنامه.
– دو ریال و نیم پول.
– یک شناسنامه ی دفترچه ای بدون عکس.
– یک تیغه ی قلم تراش زنگ زده. – همین؟ و خواست زیر گزارش را امضا کند که آن دیگری همان طور که سرش پایین بود و هنوز جیب های شلوار مرده را می‌گشت، گفت:
– و یک شلوار.
یک شلوار هم اضافه کردند و بعد زیر گزارش را هر دو امضا کردند و … و به این طریق، دفتر زندگی یک آدم را فرو بستند.
نه سیاه شده بود و نه چشمش باز مانده بود. با قیافه ای آسوده و سیمایی مطمئن، هنوز کنار جوی آب دراز کشیده بود. گویا خواب بود.
چند نفر که کنار هشتی ایستاده بودند؛ با زنی که لای در یکی از خانه ها را باز کرده بود، صحبت می‌کردند. آن زن می‌گفت: دیشب که می‌خواسته آب بندازه؛ توی هشتی آن ها قدم می‌زده و هر چه به او گفته بوده: عمو چی کار داری؟ جواب نداده بوده. بعد که آمده بوده آب را ببندد؛ کنار جوی آب نشسته بوده و دست و پای خود را می‌شسته و بعد هم که می‌خواسته کوزه را از سر جو آب کند، دیده بوده که همون جا، مثل این که خوابش برده … همین.
اتوبوسی که از آن خیابان تنگ می‌خواست بگذرد، مردم را وادار می‌کرد که از سر راه کنار بروند. عده ای دور او حلقه زده بودند. دیگران که بیشتر کار داشتند فقط سر خود را چند ثانیه بر می‌گرداندند؛ بعضی چشم خود را به هم می‌گذاشتند و زیر لب چیزی می‌گفتند و بعضی دیگر قدم تندتر می‌کردند؛ گویا می‌خواستند از مرگ فرار کنند. بعضی هم کوچک ترین تغییری در خود نشان نمی دادند و خونسرد و بی اعتنا می‌گذشتند.
***
ظهر همان روز، یکی دو خیابان آن طرف تر، نعش یک آدم دیگر را روی دوش می‌بردند. میت و جمعیت انبوه مشایعت کنندگان به قدری می‌رفتند که انگار کوه احد را به دوش داشتند. شاید ثواب های میت بود و شاید پول های او که به صورت جمعیت بیرون از شمار مشایعان در آمده بود و میت را سنگین به جلو می‌برد. جمعیت شانه به شانه لای هم وول می‌زدند. بی شک اگر مرده ثواب کار بود و اگر ملائکه ای چند، از عالم اعلی به تشییع او فرمان یافته بودند؛ جز این که قدم بر سر مردم دیگر بگذارند، چاره ای نداشتند. عبور و مرور بند آمده بود.
دو سه نفر زن، با چادر نمازهای رنگ و رو رفته کنار خیابان خود را به دیوار چسبانده بودند. یکیشان گفت:
– چندتا بچه داره؟
– دیگری جواب داد:
– ده تا پسر و یه دونه دختر شوهردار. دوتام زن داره.
– وصیت کرده؟
– نه؟ گور به گور شده ناغافل سکته کرد.
و همان زن اولی با قیافه ای تأثربار افزود:
– بیچ چاره ها ! من دلم برا بچه هاش می‌سوزه.
– واسه ی چی؟ برو دلت برای بابا مرده های خودت بسوزه! چه صاف صادق!
– آخه، یتیم چه ها، تا حالا راحت و آسوده می‌خوردن و راه می‌رفتن، حالا این همه ملک و املاک رو کی ضبط و ربط کنه؟
جمعیت هنوز از جلوی دکان ها و ساختمان های اجاره ای خود میت عبور می‌کرد. مستأجران او بعضی دم در دکان آمده بودند و همان جا برای حساب های پس افتاده ی خود که باید با وارث های او برسند، نقشه های تازه می‌ریختند. و آن دیگران که خیال های دیگری هم داشتند شانه به زیر تابوت داده بودند و حاضر نشده بودند صاحب ملک خود را به ماشین نعش کش بسپارند. پاسبان ها هم برای حفظ انتظامات دخالت کرده بودند.
***
بیچاره پاسبان ها ! کسی نفهمید برای کاغذی که گزارش آن مرده ی کنار جوی را در آن نوشتند چه قدر مایه گذاشته بودند؟ آیا از دو ریال و نیم بیشتر بود؟! شاید. و شاید کاغذها را هم تلکه شده بودند … !
و به هر جهت اگر رییس شان بازخواست نمی کرد، پول دوتا چایی در آمده بود.
نویسنده: جلال آل احمد
از کتاب: دید و بازدید
منبع: pakdelan.mihanblog.com

گلدسته و فلک

بدیش این بود که گلدسته‌های مسجد بدجوری هوس بالارفتن را به کله ی آدم می‌زد. ما هیچ کدام کاری به کار گلدسته‌ها نداشتیم؛ اما نمی‌دانم چرا مدام توی چشم‌مان بودند. توی کلاس که نشسته بودی و مشق می‌کردی یا توی حیاط که بازی می‌کردی و مدیر مدام پاپی می‌شد و هی داد می‌زد که «اگه آفتاب می‌خوای این ور، اگه سایه می‌خوای اون ور.»
و آن وقت از آفتاب که به سمت سایه می‌دویدی یا از سایه به طرف آفتاب، باز هم گلدسته‌ها توی چشمت بود. یا وقتی عصرهای زمستان می‌خواستی آفتابه را آب کنی و ته حیاط، جلوی ردیف مستراح‌ها را در یک خط دراز بپاشی تا …
….. برای فردا صبح یخ ببندد و بعد وقتی که صبح می‌آمدی و روی باریکه ی یخ سر می‌خوردی و لازم نداشتی پیش پایت را نگاه کنی و کافی بود که پاها را چپ و راست از هم باز کنی و میزان نگه شان بداری و بگذاری روی یخ تا آخر باریکه بکشاندت؛ یا وقتی ضمن سریدن، زمین می‌خوردی و همان جور درازکش داشتی خستگی در می‌کردی تا از نو بلند شوی و دورخیز کنی برای دفعه ی بعد و در هر حال دیگر که بودی، مدام گلدسته‌های مسجد توی چشم‌هات بود و مدام به کله‌ات می‌زد که ازشان بالا بروی.
خود گنبد چنگی به دل نمی‌زد. لخت و آجری با گله به گله سوراخ‌هایی برای کفترها، عین تخم مرغ خیلی گنده‌ای از ته بر سقف مسجد نشسته بود؛ نخراشیده و زمخت. گنبد باید کاشی‌کاری باشد تا بشود بهش نگاه کرد؛ عین گنبد سید نصرالدین که نزدیک خانه اولی‌مان بود و می‌رفتیم پشت بام و بعد می‌پریدیم روی طاق بازارچه و می‌آمدیم تا دو قدمیش و اگر بزرگ تر بودیم؛ دست که دراز می‌کردیم؛ بهش می‌رسید؛ اما گلدسته‌ها چیز دیگری بود. با تن آجری و ترک ترک و سرهای ناتمام که عین خیار با یک ظرب چاقو کله شان را پرانده باشی و کفه‌ای که بالای هرکدام زیر پای آسمان بود و راه پله‌ای که لابد در شکم هر کدام بود و درهای ورودشان را ما از توی حیاط مدرسه می‌دیدیم که بیخ گلدسته‌ها روی بام مسجد سیاهی می‌زد. فقط کافی بود راه پله بام مسجد را گیر بیاوری. یعنی گیر که آورده بودیم؛ اما مدام قفل بود و کلیدش هم لابد دست موذن مسجد یا دست خود متولی. باید یک جوری درش را باز می‌کردیم؛ وگرنه راه پله ی خود گلدسته‌ها که در نداشت. از همین توی حیاط مدرسه هم می‌دیدی.
بدی دیگرش این بود که نمی‌شد قضیه را با کسی در میان گذاشت. من فقط به موچول گفته بودم؛ پسر صدیق تجار؛ که مرا سال پیش به این مدرسه گذاشت؛ یعنی یک روز صبح آمد خانه‌مان و در را به رویش باز کردم، گفت: «بدو برو لباس‌های تمیز تو بپوش و بیا. فهمیدی؟» حتی نگذاشت سلامش کنم؛ که دویدم رفتم تو و از مادرم پرسیدم که یعنی فلانی چه کارم داره؟ و مادرم گفت: «به نظرم می‌خواد بگذاردت مدرسه.» و آن وقت کت و شلواری را که بابام عید سال پیش خریده بود از صندوق در آورد و تنم کرد و فرستادم اتاق بابام. داشتند از خواص شال گسکر حرف می‌زدند. بابام مرا که دید، گفت: «برو دست و روت رم بشور، بچه.» که من درآمدم. صدیق تجار را می‌شناختم. حجره‌اش توی تیمچه ی حاج حسن بود و عبای نایینی و برک می‌فروخت. از مریدهای بابام بود. تا راه بیفتد، من یک خرده توی حیاط پلکیدم و رفتم سراغ گلدان‌های یاس و نارنج که به جان بابام بسته بود. روزی که اسباب کشی می‌کردیم، یک گاری درسته را داده بودند به گلدان‌ها و بابام حتی اجازه نداد که ما را بغل گلدان‌ها سوار کنند؛ از بس شورشان را می‌زد. دوتا از گل یاس‌ها را که بابام ندیده بود، تا بچیند، چیدم و گذاشتم توی جیب پیش سینه‌ام که صدیق تجار در آمد و دستم را گرفت و راه افتادیم. مدتی از کوچه پس کوچه‌ها گذشتیم که تا حالا ازشان رد نشده بودم تا رسیدیم به یک در بزرگ و رفتیم تو. فهمیدم که مسجد است و صدیق تجار در آمد که: «این‌جا رو می‌گن مسجد معیر. ازون درش که بری بیرون درست جلوی مدرسه‌س. فهمیدی؟» و همین جور هم بود. بعد رفتیم توی دالان مدرسه و بعد توی یک اتاق و یک مرد عینکی پشت میز نشسته بود که سلام و علیک کردند و دوتایی یک خرده مرا نگاه کردند و بعد صدیق تجار گفت: «حالا پسرم می‌آد با هم رفیق می‌شید. مدرسه ی خوبیه. نباید تنبلی کنی؟ فهمیدی؟»
که آن مرد عینکی رفت بیرون و با یک پسر چشم درشت برگشت. چشم‌هایش آن قدر درشت بود که نگو؛ عین چشم‌های دختر عمه‌ام که عید امسال همچو که لپش را بوسیدم؛ داغ شدم و صدیق تجار گفت: «بیا موچول. این پسر آقاس. می‌سپرمش دست تو. فهمیدی؟»
که موچول آمد دست مرا گرفت و کشید که ببرد بیرون. باباش گفت: «امروز ظهر باهاش برو برسونش خونه‌شون بعد بیا. فهمیدی؟ اما نمی‌خواد با بچه‌های بقال چقالا دوست بشید‌ها. فهمیدی؟»
که موچول دست مرا کشید برد توی حیاط و همان پام را که توی حیاط گذاشتم، چشمم افتاد به گلدسته‌ها و هوس آمد. یک خرده که راه رفتیم، از موچول پرسیدم: «چرا سر این گلدسته‌ها بریده؟» گفت: «چم دونم. میگن معیرالممالک که مرد، نصبه کاره موند. می‌گن بچه‌هاش بی عرضه بودن.» گفتم: «معیرالممالک کی باشه؟»
گفت:«چم دونم. بایس از بابام پرسید.» گفتم: «نه. نبادا چیزی ازش بپرسی.»
گفت: «چرا؟»
گفتم: «آخه می‌خوام ازش برم بالا.»
گفت: «چه افاده‌ها! مگه می‌شه؟ موذنش هم نمی‌تونه.»
گفتم: «گلدسته ی نصبه کاره که موذن نمی‌خاد.»
بعد زنگ زدند و رفتیم سرکلاس و زنگ بعد موچول همه سوراخ سمبه‌های مدرسه را نشانم داد. جای خلاها را و آب انبارها را و نمازخانه را و پستو‌هاش و هی به کله ی آدم می‌زنه که ازشان بری بالا؛ اما دیگر چیزی به موچول نگفتم. معلوم بود که می‌ترسد و این مال اون سال بود. تا کم کم به مدرسه آشنا شدم. فهمیدم که معلم‌مان تو اتاق اول دالان مدرسه می‌خوابد و تریاک می‌کشد و اگر صبح‌ها اخلاقش خوب است، یعنی کیفور است و اگر بد است، یعنی خمار است و مدرسه شش کلاس دارد و توی کلاس ششم، دیوارها پر از نقشه است و بچه‌هاش نمی‌گذارند ما بریم تو تماشا.
بدی دیگرش این بود که از چنان گلدسته‌هایی، تنها نمی‌شد رفت بالا. همراه لازم بود و غیر از موچول، فقط اصغر ریزه را می‌شناختم و اصغر ریزه هم حیف که بچه ی بقال چقالا بود؛ یعنی باباش که مرده بود، اما داداشش دوچرخه ساز بود. خودش می‌گفت. عوضش خیلی دلدار بود و همه‌اش هم از زورخانه حرف می‌زد و از این که داداشش گفته وقتی قد میل زورخانه شدی با خودم می‌برمت. منم هرچه بهش می‌گفتم بابا خیال زورخانه را از کله‌ات به در کن فایده نداشت. آخر عموم که خودش را کشت، زورخانه کار بود و مادرم می‌گفت از بس میل گرفت نصف تنش لمس شد.
رفاقتم با اصغر ریزه از وقتی شروع شد که معلممان خمار بود و دست چپ مرا گذاشت روی میز و ده تا ترکه بهش زد. می‌گفت: «کراهت دارد اسم خدا را با دست چپ نوشتن.» یعنی اول دو سه بار بهم گفته بود و من محل نگذاشته بودم. آخر همه کارهام را با دست چپ می‌کردم. با دست راست که نمی‌تونستم. هرچه هم از بابام پرسیده بودم کراهت یعنی چه؟ جواب حسابی نداده بود؛ یعنی می‌خندید و می‌گفت: «تکلیف که شدی، می‌فهمی‌بچه.» تا آخر حوصله معلممان سر رفت و ترکه را زد. هنوز یک ماه نبود که مدرسه می‌رفتم دست مرا می‌گویی، چنان باد کرد که نگو. زده بود پشت دستم و همچی پف کرده بود که ترسیدم. این جا بود که اصغرریزه به دادم رسید. زنگ تفریح آمد برم داشت برد لب حوض مدرسه. دستم را کرد توی آب که اول سوخت و بعد داغ شد و بعد هم یک سقلمه زد پهلویم و گفت: «زکی! چرا عزا گرفتی؟ خوب خمار بودش دیگه. مگه ندیدی؟» آخر مثل این که داشت گریه‌ام می‌گرفت. من هیچی نگفتم؛ اما اصغرریزه یک سقلمه دیگر زد به پهلویم و گفت: «زکی! انگار کن چشم چپت کوره. هان؟ اونوخت نمی‌خواستی ببینی؟ اگر دست چپ نداشتی چی؟ هان؟ گدای سرکوچه ی ما دست چپ نداره.»
و این‌جوری بود که شروع کردم به تمرین نوشتن با دست راست و به تمرین رفاقت با اصغرریزه. موچول هم شده بود مبصرکلاس و دیگر بهم نمی‌رسید. دو سه روز هم عصرها با اصغرریزه رفتم دکان داداشش. قراربود دوچرخه کوتاه گیر بیاوریم و تمرین کنیم؛ اما تو محل کسی دوچرخه ی کوتاه نداشت تا تعمیر لازم داشته باشد و تا دوچرخه قد ما پیدا بشود، آخر باید یک کاری می‌کردیم. نمی‌شد که همین جور منتظر نشست، این بود که یک روز صبح به اصغر گفتم: «اصغر، یعنی نمی‌شه رفت بالای این گلدسته‌ها؟»
گفت: «زکی! چرا نمی‌شه؟ خیلی خوبم می‌شه. پس موذن چه جوری می‌ره بالاش؟»
گفتم: «برو بابا. تو هم که هیچی سرت نمی‌شه. آخه اون کجا وایسه؟ وسط هوا؟»
گفت: «خوب می‌شه بشینه دیگه. می‌ترسی اگه وایسه بیفته؟ من که نمی‌ترسم.»
گفتم: «تو که هیچی سرت نمی‌شه. موذن باید جا داشته باشه. عین مال مسجد بابام.»
و همان روز عصر بردمش و جای موذن مسجد بابام را نشانش دادم.
گفت: «زکی! این که کاری نداره. یه اتاقک چوقی صاف رو پوشت بونه.»
گفتم: «مگر کسی خواسته از این بره بالا؟ تو هم آن قدر زکی نگو. به هرچیزی که نمی‌گن زکی!»
و فردا ظهر که از در مدرسه در می‌آمدیم، دو تایی رفتیم سراغ در پلکان بام مسجد و مدتی با قفلش کند و کو کردیم. خوبیش این بود که چفت پای در بود؛ نه مثل مال اتاق عموم آن بالا و تازه از تو، که دست بابام هم بهش نمی‌رسید و آن روز صبح، شیشه ی بالایی اش را که با دسته ی هونگ شکست و مرا سر دست بلند کرد که به چه زحمتی از تو بازش کردم. آن وقت بابام مرا انداخت زمین و دوید تو اتاق و من از لای پاهاش دیدم که عموم زیر لحاف مچاله شده بود و یک کاسه لعابی بالا سرش بود واین مال آن وقتی بود که هنوز خانه‌مان نیفتاده بود توی خیابان.
و از آن روز به بعد، اصغرریزه هر روزی پیچی یا میخی یا آچاری می‌آورد و عصرها با هم که از مدرسه در می‌آمدیم، می‌رفتیم سراغ قفل و به نوبت یکی‌مان اول دالان مسجد کشیک می‌داد و دیگری به قفل ور می‌رفت؛ ولی فایده نداشت. نه زورمان می‌رسید قفل را بشکنیم و نه خدا را خوش می‌آمد. قفل در پلکان هم مثل خود در پلکان بود؛ یا اصلا مثل خود در مسجد. باید یک جوری بازش می‌کردیم.
بدی دیگرش این بود که سال پیش خانه‌مان را خراب کرده بودند و ما از سید نصرالدین اسباب کشی کرده بودیم به ملک آباد و من نه این محله ی جدید را می‌شناختم و نه همبازی بچه‌هایش بودم. خانه‌مان هم آن قدر کوچک بود، پنج تا که می‌شمردی از این سرش می‌رسیدی به آن سر. از آن روزی که مادرم صبح زود بیدارمان کرد و یکی یکی بشقاب مسی گود عدس پلو داد دست من و خواهر کوچکم و دختر عمویم و دنبال کاری روانه‌مان کرد و آمدیم به این خانه. اصلا شاید به علت همین خانه ی کوچک بود که مرا گذاشتند مدرسه. محضر بابام را که بسته بودند. روضه خوانی هفتگی هم که خلوت شده بود. عمرکشون رفته بود خانه ی داییم و سمنو پزون رفته بود خانه ی عمه و شب‌های شنبه ی دوره ی بابام هم دیگر فانوس کشی نبود تا مرا قلمدوش کند و ببرد مهمانی. خوب البته گنده هم شده بودم و دیگر نمی‌شد قلمدوشم کرد و حالا دیگر خود من شده بودم فانوس کش بابام؛ یعنی فانوس کش که نه؛ چون فانوس به قد سینه ی من بود. مادرم یک چراغ بادی روشن می‌کرد و می‌داد دستم که راه می‌افتادیم. من از جلو و بابام از عقب و وقتی می‌رسیدیم، چراغ را می‌کشیدیم پایین و می‌گذاشتیم بغل کفش‌ها و می‌رفتیم تو و همین جور موقع برگشتن؛ اما نزدیک‌های خانه‌مان که می‌رسیدیم، بابام تند می‌کرد و داد می‌زد که: «بدو جلو در بزن بچه.» به نظرم شاشش می‌گرفت آن وقت توی تاریکی دویدن؟ و با قلوه سنگ‌ها که معلوم نیست چرا صاف از وسط زمین کوچه در آمده‌اند. خوب معلوم است دیگر. آدم می‌خورد زمین. وقتی می‌دونی که نمی‌توانی چراغ را دم پایت بگیری. این جوری بود که دفعه ی چهارم، دیگر پایم پیش نمی‌رفت که بشوم فانوس کش بابام. آن وقت صبح تا شام توی آن خانه ی کوچک به سر بردن که نه بیرونی داشت و نه اندرونی و نه چفته ی انگور داشت و نه لانه مرغ و نه زیر زمین و نه حتی از روی بامش می‌شد پرید روی طاق بازارچه و بعدش هم مدام با دو تا دختر ریقونه دمخور بودن که تا دستشان می‌زدی، جیغ شان در می‌آید؛ اما خوبیش این بود که دیگر اطاق عمو را نمی‌دیدی که از آن روز صبح به بعد، بابام چفت درش را انداخت و یک قفل هم بهش زد و هیچ کدام ما جرات نداشتیم شب‌ها از جلوش رد بشویم. باز اگر خود عمو بود حرفی بود که وقتی کاری داشت و می‌خواست مرا صدا بزند، داد می‌زد: «جونن نرگ شده!» یا عصرها برم می‌داشت می‌برد زیر بازارچه خرید و یک طرف تنش را روی زمین می‌کشید و ب و میم را نمی‌توانست بگوید و آب لب و لوچه‌اش می‌ریخت و برایم کشمش سبز می‌خرید و ازش که می‌پرسیدم عمو تو چرا این جوری شده‌ای؟ می‌گفت: «ای، لجاره چیز خورم کرده.» زنش را می‌گفت که سر بند لمس شدنش ولش کرده بود و دخترش شده بود هم بازی خواهرم و حالا تنها دلخوشی در این خانه ی فسقلی، همان دو سه ماه یک بار شب‌های شنبه بود که دوره می‌افتاد به بابام و حسین سوری هم می‌آمد. گنده و چرک و پشمالو. یک پوستین داشت که همیشه می‌پوشید؛ اما زیرش لخت لخت بود. مجمعه ی حلبی‌اش را می‌گذاشت بغل کفش‌ها و عصا به دست می‌رفت تو و از هر که سیگار می‌کشید، یکی دو تا می‌گرفت و یکیش را با زبان تر می‌کرد و آتش می‌زد و می‌کشید و بقیه را می‌گذاشت پر گوشش وبعد می‌رفت وسط مجلس و پوستینش را می‌زد کنار و تن پشمالوش را با آل اوضاع سیاه و دراز اش می‌انداخت بیرون و بابام با رفقایش کرکر می‌خندیدند و مرا که چای و قلیان می‌بردم و می‌آوردم، می‌فرستادند دنبال نخودسیاه و آن وقت من می‌رفتم از پشت شیشه ی اتاق زاویه تماشا می‌کردم. حسین سوری یکی دو بار دیگر همان کار را می‌کرد و یک خرده هم می‌رقصید و بعد مجمعه‌اش را با میوه و آجیل و شیرینی پر می‌کرد و می‌گذاشت سرش می‌رفت دم در و همه را می‌داد به گداگشنه‌هایی که همیشه دنبالش می‌آمدند این جور جاها و دم در منتظرش می‌نشستند. غیر از این، دلخوشی دیگری در این خانه ی تازه نبود. تا مرا گذاشتند مدرسه و راحت شدم و حالا غیر از موچول و اصغرریزه، با سه چهار تا دیگر از هم کلاسی‌ها هم بازی شده بودم و داداش اصغر یک دوچرخه زنانه خریده بود که به بچه‌ها کرایه می‌داد و ما سه چهار تایی با همان دوچرخه تمرین کرده بودیم و بلد شده بودیم که روی رکاب ایستاده پا بزنیم و حتی یک روز هم من، اصغرریزه را نشاندم ترکم و رفتیم تا میدان ارک. دوچرخه سواری را که یاد گرفتیم، باز رفتیم توی نخ گلدسته‌ها؛ یعنی مدام من پاپی می‌شدم. تا اصغرریزه یک روز که آمد مدرسه، یک دسته کلید هم داشت.
ازش پرسیده: «ناقلا از کجا آوردیش؟»
گفت: «زکی! خیال می‌کنی کش رفتم؟»
گفتم: «پس چی؟»
گفت: «از داداشم قرض گرفته‌م، بهش پس می‌دیم.»
سه روز طول کشید تا عاقبت با یکی از آن کلیدها قفل پای در پلکان مسجد باز کردیم.
بعد از ظهری بود و هوا آفتابی بود و باریکه ی یخ سرسره مان روزها هم آب نمی‌شد و بچه‌ها سرشان گرم بود و ما روی بام مسجد که رسیدیم، تازه بچه‌ها دیدن‌مان و شروع کردند به هو کردن و سوزهم می‌آمد که ما تپیدیم توی راه پله ی گلدسته. اصغر، ریزه‌تر بود و افتاد جلو و من از عقب. زیر پامان چیزی خرد می‌شد و ریزریز صدا می‌کرد. به نظرم فضله ی کفتر بود که بوی تندش در هوای بسته ی پلکان نفس را می‌برید. اول تند و تند می‌رفتیم بالا؛ اما پله‌ها گرد بود و پیچ می‌خورد و باریک می‌شد و نمی‌شد تند رفت. نفس نفس هم که افتاده بودیم؛ اما از تک و توک سوراخ‌های گلدست هوار بچه‌ها را می‌شنیدیم و از یکی‌شان که رو به مدرسه بود، یک جفت کفتر پریدند بیرون و ما ایستادیم به تماشا تا خستگی پاهامان در برود. همه‌شان جمع شده بودند وسط حیاط و گلدسته را نشان هم دیگر می‌دادند. خستگی‌مان که در رفت دوباره راه افتادیم به بالا رفتن. اصغر نفس زنان و همان جور که بالا می‌رفت گفت: «زکی! نکنه خراب بشه؟»
گفتم: «برو بابا تو که هیچی سرت نمی‌شه. مگر تیر به این کلفتی رو وسطش نمی‌بینی؟»
اما سرش به بالای گلدسته که رسید ایستاد. هنوز سه تا پله باقی داشتیم؛ اما ایستاده بود و هن هن می‌کرد و آفتاب افتاده بود به سرش. خودم را کنار کشیدم بالا و از جلوی صورتش که رد می‌شدم: «تو که می‌گفتی کوتاهه؟» و سرم را بردم توی آسمان و یک پله ی دیگر و حالا تا نافم در آسمان بود و چنان سوزی می‌آمد که نگو. پایین را که نگاه کردم، خانه‌های کاه گلی بود و زنی داشت روی بام خانه ی دوم، رخت پهن می‌کرد و مرا که دید، خودش را پشت پیراهنی که روی بند می‌انداخت، پوشاند و من به دست چپ پیچیدم. گنبد سید نصرالدین سبز و براق آن روبرو بود و باز هم گشتم و این هم مدرسه؛ که یک مرتبه هوار بچه‌ها بلند شد. دست‌هاشان به اندازه ی چوب کبریت دراز شده بود و گلدسته را نشان می‌دادند. مدیر هم بود. دو سه تا از معلم‌ها هم بودند که داشتند با مدیر حرف می‌زدند. سرم را کردم پایین و گفتم: «اصغر بیا بالا. نمی‌دونی چه تموشایی داره.»
گفت: «آخه من سرم گیج می‌ره.»
گفتم: «نترس. طوری نمی‌شه.»
که اصغر یک پله ی دیگر آمد بالا. به‌همان اندازه که بچه‌ها کله‌اش را از پایین دیدند و از نو هوارشان در آمد و فراش مدرسه دوید به سمت مدرسه. اصغر هم دید؛ گفت: «زکی! بد شدش. همه دیدن مون.»
گفتم: «چه بدی داره؟ کدومشون جرات می‌کنن؟»
اصغر گفت: «می‌گم خیلی سرده. بریم پایین.»
گفتم: «یه دقه صبرکن. این ور و ببین. اگه گفتی نوک گنبد چه قدر از ما بلندتره؟»
گفت: «می‌گم سرده. دیگه بریم.»
گفتم: «اگه گلدسته‌ها نصفه کاره نمونده بود!…مگه نه؟»
گفت: «زکی! نیگا کن مدیر داره برامون خط و نشون می‌کشه.»
گفتم: «حیف که نمی‌شه رفت بالاتر، چطوره سرش وایسیم؟»
و یک پایم را گذاشتم سر کفه ی گلدسته که بند آجرهاش پر از فضله کفتر بود؛ که اصغر پای دیگر مرا چسبید و گفت: «مگه خری؟ باد میندازدت. مدیر پدرمونو در می‌آره.»
گفتم: «سگ کی باشه! خود صدیق تجار منو سپرده دستش.»
و با پای دیگرم که در بغل اصغرریزه بود، احساس کردم که دارد می‌لرزد. گفتم: «نترس پسر. با این دل و جرات می‌خوای بری زورخونه؟»
گفت: «زکی! زورخونه چه دخلی داره به این گلدسته ی قراضه؟»
گفتم: «برو بابا تو که هیچی سرت نمی‌شه…خوب بریم.»
که پایم را رها کرد و سرید پایین. او از جلو و من به دنبال. سه چهار پله که رفتیم پایین. گفتم: «اصغر چرا این جوری شد؟ پای تو هم گرفته؟»
گفت: «زکی! سوز خوردی چاییده.»
چند پله که رفتیم پایین، پام گرم شد و بعد پله‌ها تاریک شد و از نو سوراخ‌های گلدسته و جماعت بچه‌ها که آن پایین هنوز دور هم بودند و بعد روشنایی در پلکان که از نو پله‌ها را روشن کرد و سایه ی فراش که افتاده بود روی پله‌های اول. اصغر را نگه داشتم و از کنارش خزیدم و جلوتر از او آمدم بیرون. فراش در آمد که: «ور پریده‌ها! اگه می‌افتادین کی توئون می‌داد؟ هان؟»
و دستمان را گرفت و همین جور ورپریده گفت تا از پلکان مسجد رفتیم پایین و از مسجد گذشتیم و رفتیم توی مدرسه. از در که وارد شدیم، صف‌ها بسته بود و کنار حوض بساط فلک آماده بود. صاف رفتیم پای فلک. دوتا از بچه‌های ششم آمدند سر فلک را گرفتند و فراش مدرسه اول اصغر را و بعد مرا خواباند. پای چپ من و پای راست او را گذاشت توی فلک. بعد کفش و جوراب مرا در آورد و بعد گیوه ی اصغر را از پایش کشید بیرون که مدیر رسید.
– « ده، بی غیرتای پدرسوخته! حالا دیگه سرمناره میرین؟…چند تا پله داشت؟»
اول خیال کردم شوخی می‌کنه. نه من چیزی گفتم، نه اصغر. که مدیر دوباره داد زد: «مگه نشنیدین؟ چندتا پله داشت؟»
که یک هو به صرافت افتادم و گفتم: «همه ش ده دوازده تا.»
و اصغرریزه گفت: «نشمردیم آقا. به خدا نشمردیم!»
مدیر گفت: «که ده دوازده تا. هان؟ پنجاه تا بزن کف پاشون تا دیگه دروغ نگن.» که کف پام سوخت؛ اما شلاق نبود. کمربند بود که فراش مان از کمر خودش باز کرده بود و می‌برد بالای سرش و می‌آورد پایین. گاهی می‌گرفت به چوب فلک. گاهی می‌گرفت به مچ پامان؛ اما بیشتر می‌خورد کف پا و هی زد و آی زد! من برای این که درد و سوزش را فراموش کنم، سرم را گرداندم به سمت گلدسته‌ها که سربریده و نیمه کاره در آسمان محل رها شده بودند و داشتم برای خودم این فکر را می‌کردم که اگر نصفه کاره نمانده بودند…که یک مرتبه اصغر به گریه افتاد.
– «غلط کردم آقا. غلط کردم آقا.»
که با آرنجم یکی زدم به پهلویش که ساکت شد و بعد مدیر به فراش گفت، دست نگه داشت و بعد پایمان را که باز می‌کردند، زنگ زدند و صف‌ها راه افتادند به سمت کلاس‌ها و ما بلند شدیم و من همچو که کف پایم را گذاشتم زمین، چنان سوخت که انگار روی آتش گذاشته بودنش. مثل این که چشمم پر اشک بود که اصغرریزه در آمد: «زکی! گریه نداره. داداشم آن قدر فلکم کرده!»
و من جورابم را برداشتم پا کنم که اصغر دستم را گرفت و گفت: «زکی! این جوری که نمی‌شه. پدر پات در می‌آد. بایس بکنیش تو آب سرد.»
و خودش کون خیزه کنان راه افتاد و رفت به سمت حوض. که یک تیر دراز گیر کرده بود و وسط یخ کلفت رویش و اطراف حوض گله به گله جای ته آفتابه سوراخ شده بود و دست به آب می‌رسید. اصغر نشست لب پاشوره و پایش را یک هو کرد توی آب. دیدم که چشم‌هایش را بست و دندان‌هایش را به‌هم زور داد و گفت «مادرسگ.» وبعد مرا صدا کرد که رفتم و پام را بی هوا تپاندم توی آب. چنان دردی آمد که انگار گذاشته بودمش لای گیره ی آهن دکان دادشش که بی اختیار از زبانم در رفت: «مادرسگ.» و آن وقت بود که گریه‌ام در آمد. یک خرده برای خودم گریه کردم. بعد دولا شدم و آب زدم به صورتم و پام را که با پاچه ی دیگر شلوارم خشک می‌کردم تا جوراب بپوشم، آب سوراخ از تکان افتاد و چشمم افتاد به عکس گنبد و گلدسته‌ها که وسط گردی آب بود. یک خرده نگاه شان کردم و بعد سرم را بلند کردم و خود گلدسته‌ها را دیدم و بعد کفشم را پوشیدم و لنگ لنگان راه افتادم به طرف در مدرسه. اصغر بازوم را گرفت و کشید و گفت: «زکی! کجا داری می‌ری؟»
گفتم: «مگه یادت رفته؟ در پله کونو نبستیم.»
و قفل را که توی جیبم بود، در آوردم و نشنانش دادم و با هم رفتیم. از مدرسه بیرون رفتیم و بی این که مواظب چیزی باشیم یا لازم باشد کشیک بدهیم، دوتایی چفت در پلکان مسجد را انداختیم و قفل را بهش زدیم و بعد روی پلکان، پای در نشستیم و یک خرده ی دیگر پایمان را مالاندیم و دوباره راه افتادیم و تا به دکان داداش اصغرریزه برسیم، درد و سوزش پا ساکت شده بود و غروب وقت داشتیم که توی ارک دوچرخه سواری کنیم.

نویسنده: جلال آل احمد

منبع: pakdelan.mihanblog.com

سرجوخه

روزگاری‌ دلم‌ می‌خواست‌ ژنرال‌ شوم. سالهای‌ اول‌ جنگ‌ جهانی‌ دوم‌ که‌ درتاکوما به‌ مدرسه‌ ابتدایی‌ می‌رفتم، بسیج‌ عمومی‌بازیافت کاغذ راه‌ انداخته‌ بودند که‌ همه‌ چیزش‌ به‌ ارتش‌ شباهت‌ داشت.
خیلی‌ جالب‌ بود و کارها را اینطور تقسیم‌ کرده‌ بودند: اگر بیست‌ و پنج‌ کیلو کاغذ تحویل‌ می‌دادی‌ سرباز می‌شدی، با حدود سی‌ و پنج‌ کیلو کاغذ سرجوخه. پنجاه‌ کیلو کاغذ به‌ نوار سرگروهبانی‌ ختم‌ می‌شد. هر چه‌ وزن‌ کاغذ بالا می‌رفت‌ درجه‌ اعطایی‌ ارتقا می‌یافت، تا آنکه‌ به‌ ژنرالی‌ می‌رسید. …

گمانم‌ برای‌ ژنرال‌ شدن‌ یک‌ تن‌ کاغذ لازم‌ بود نمی‌دانم‌ شاید هم‌ نیم‌ تن. مقدارش‌ را دقیقاً‌ نمی‌دانم‌ اما اول‌ کار جمع‌ کردن‌ کاغذ لازم‌ برای‌ ژنرال‌ شدن‌ سخت‌ به‌ نظر نمی‌رسید.
از کاغذهای‌ ولوی‌ زیر دست‌ و پا شروع‌ کردم. همه‌اش‌ شد یکی‌ دو کیلو. راستش‌  ناامید شدم. نمی‌دانم‌ از کجا به‌ سرم‌ زده‌ بود که‌ خانه‌ پر از کاغذ است. تصور می‌کردم‌ که‌ کاغذ همه‌ جا ریخته. خیلی‌ تعجب‌ کردم‌ که‌ کاغذ هم‌ می‌تواند آدم‌ را گول‌ بزند.
کم‌ نیاوردم‌ و اجازه‌ ندادم‌ این‌ موضوع‌ مرا از پادرآورد. همه‌ توانم‌ را جمع‌ کردم‌ و خانه‌ به‌ خانه‌ راه‌ افتادم‌ و دنبال‌ کاغذ گشتم‌ و از این‌ و آن‌ می‌پرسیدم‌ اگر کاغذ باطله‌ و اضافه‌ دارند بدهند که‌ توی‌ بسیج‌ کاغذ شرکت‌ کنند تا ما جنگ‌ را ببریم‌ و نیروی‌ دشمن‌ را مضمحل‌ کنیم.
پیرزنی‌ به‌ حرف‌های‌ من‌ با دقت‌ گوش‌ داد بعد یک‌ نسخه‌ از مجله‌ لایف‌ را که‌ تازه‌ تمام‌ کرده‌ بود به‌ من‌ داد. در را بست‌ و من‌ پشت‌ در مات‌ و مبهوت‌ مجله‌ را در دست‌ گرفته‌ بودم‌ و آن‌ را نگاه‌ می‌کردم. مجله‌ هنوز گرم‌ بود.
خانه‌ بغلی‌ کاغذی‌ نداشت‌ که‌ بدهد دریغ‌ از یک‌ پاکت‌ پستی‌ باطله. آخر بچه‌ دیگری‌ قبل‌ از من‌ جنبیده‌ بود. توی‌ خانه‌ بعدی‌ کسی‌ نبود.
خوب‌ یک‌ هفته‌ همین‌طور گذشت. در به‌ در، خانه‌ به‌ خانه، کوچه‌ به‌ کوچه‌ و کو به‌ کو رفتم‌ و سرانجام‌ آنقدر کاغذ جمع‌ کردم‌ که‌ درجه‌ سربازی‌ به‌ من‌ دادند.
نوار کشکی‌ سربازی‌ را انداختم‌ ته‌ جیبم‌ و به‌ خانه‌ رفتم. گندش‌ بزند. توی‌ محل‌ کلی‌ افسر و ستوان‌ و سروان‌ داشتیم. خجالت می کشیدم آن‌ نوار لعنتی‌ را به‌ لباسم‌ بدوزم. باید هر روز جلو‌ آن‌ بچه‌ها پا جفت‌ می‌کردم. نوار را انداختم‌ ته‌ کشو گنجه‌ لباس‌ و جورابهایم‌ را ریختم‌ روی‌ آن.
چند روز بعد را با دلخوری‌ و آزردگی‌ دنبال‌ کاغذ گشتم‌ و بختم‌ گفت‌ که‌ یک‌ بسته‌ کولیرز از زیرزمین‌ یکی‌ پیدا شد. همین‌ بسته‌ کافی‌ بود که‌ به‌ درجه‌ سرجوخگی‌ ارتقا پیدا کنم. البته‌ درجه‌های‌ سرجوخگی‌ هم‌ رفت‌ زیر جورابها بغل‌ دست‌ درجه‌های‌ سربازی.
بچه‌هایی‌ که‌ بهترین‌ لباس‌ها را می‌پوشیدند و کلی‌ پول‌ توجیبی‌ داشتند و هر روز ناهار گرم‌ می‌خوردند به‌ درجه‌ ژنرالی‌ رسیده‌ بودند.
آنها می‌دانستند کجا کلی‌ مجله‌ هست‌ و پدر و مادرشان‌ ماشین‌ داشتند. شق‌ و رق‌ قیافه‌ می‌گرفتند و سینه‌ سپر می‌کردند و توی‌ زمین‌ بازی‌ مانور می‌دادند و درجه‌هاشان‌ را به‌ رخ‌ این‌ و آن‌ می‌کشیدند. موقع‌ راه‌ رفتن‌ هم‌ مثل‌ صاحب‌ منصب‌ها راه‌ می‌رفتند.
دیری‌ نگذشت‌ که‌ به‌ شغل‌ باشکوه‌ نظامی‌گری‌ خاتمه‌ دادم. یعنی‌ روز بعدش. از شیفتگی‌ کاغذ رها شدم‌ و به‌ جایی‌ رسیدم‌ که‌ در آن‌ شکست‌ چک‌ برگشتی‌ یا سابقه‌ بد مالی‌ و بدحسابی‌ بود یا نامه‌ فدایت‌ شوم‌ که‌ ماجرایی‌ عشقی‌ را مختومه‌ می‌کرد با تمام‌ کلماتی‌ که‌ وقتی‌ طرح‌ می‌شد مردم‌ را می‌آزرد.

نویسنده: ریچارد براتیگان
مترجم: اسدالله امرایی

برگرفته از: تارنمای جن و پری

یک بیماری عجیب

روزی دو دانشمند از آن کشور دوردست، از راه رسیدند. می‌گفتند در پی راه چاره‌ای برای یک بیماری مسری‌اند که در آنجا شایع شده است. بلافاصله پس از رسیدن، به دیدن مقامات پزشکی بیمارستان‌ها و مراکز تحقیقاتی رفتند. در مجمعی از دانشمندان ما، از آنها سؤال شد، از کدام بیماری حرف می‌زنند و یکی از آنها توضیحات ذیل را بیان کرد:
«بیماری به صورت ناگهانی ظاهر می‌شود، بدون بروز تب، کسالت یا علایمی از این قبیل. از آنجا که بیماری به شکل یک تغییر اساسی در دیدن واقعیت خودش را نشان می‌دهد، به آن می‌گویند مرض واقعیت. به عبارت دیگر، بیمار یک شب می‌خوابد، در حالی که دنیا را آن طور که هست می‌بیند و صبح روز بعد بیدار می‌شود در حالی که دنیا را آن طور که نیست و نخواهد بود، می‌بیند. آن وقت وارد مرحله بیماری می‌شود که به آن می‌گویند مرحله ناباوری. بیمار، مرتب چشم‌هایش را می‌مالد، سرش را تکان می‌دهد، خودش را نیشگون می‌گیرد، به صورتش آب سرد می‌پاشد، حتی خودش را می‌سوزاند یا زخمی می‌کند، خلاصه، افعالی از او سر می‌زند که آدم وقتی به آنچه می‌بیند، باور ندارد، انجام می‌دهد، به خیال این که خواب می‌بیند یا مست است.
مرحله ناباوری خیلی طول می‌کشد. بیمار هر شب به این امید به خواب می‌رود که روز بعد، پس از بیداری، دوباره نگاه آسوده و تصویر آرام همیشگی از چیزها را پیدا کند. پس از چند روز، بیمار به خیال این که‌امکان معالجه وجود دارد، به سراغ مداوا و درمان‌های موقتی می‌رود، در این فاصله بیماری مثل قارچ رشد می‌کند.
اما همان طور که گفتم صحبت از درمان‌های موقتی است، اگر نخواهیم به طور مستقیم بگوییم درمان‌های شیادان. بیمار خیلی زود متوجه می‌شود که درمان‌های بی‌فایده‌اند و بیماری دوره خود را طی می‌کند، آن وقت خود را به دست یأس و ناامیدی می‌سپارد. دیگر نه کار می‌کند، نه می‌خندد، نه غذا می‌خورد و نه به خانواده‌اش می‌پردازد. دوستانش را ترک می‌کند، روزش را در تختخواب می‌گذراند و سعی می‌کند بخوابد. می‌گوید انگار کابوس در کابوس است و او کابوش خواب را به کابوس بیداری ترجیح می‌دهد. دوره ناامیدی از دوره ناباوری طولانی‌تر است. عاقبت هم بیمار می‌میرد. در اینجا لازم است خاطرنشان کنم که با میل و رغبت می‌میرد، چون به نظرش مرگ در برابر آن بیماری هیچ است. اما مرگش هم ویژگی خاص خودش را دارد. درست در لحظه مرگ، بیمار فکر می‌کند شفا یافته است، یک مرتبه صورتش روشن می‌شود، چشم‌هایش می‌درخشند و دستهایش را گویی برای تشکر از خدا به سوی آسمان دراز می‌کند و یک لحظه بعد می‌میرد. »
اما این شرح دقیق بیماری، دانشمندان ما را راضی نکرد. آنها به غریبه اعتراض کردند و گفتند که او فقط علایم خارجی بیماری را توصیف کرده‌اما نگفته که بیماری چه چیزهایی را در برمی‌گیرد و این که چه تغیراتی در دیدن واقعیت رخ می‌دهد.
غریبه، با این که به صحت این اظهارات واقف بود، در جواب گفت: «توصیف چنین تغییراتی به اندازه شرح علایم خارجی بیماری چندان هم ساده نیست، به دلیل این که این تغییرات واقعا خارق‌العاده و باور نکردنی‌اند. برای درکش می‌شود آنها را با توهم حیوانات، هیولاها و موجودات تخیلی که موقع هذیان در الکلی‌های لاعلاج پیش می‌آید مقایسه کرد. » سپس اضافه کرد: « در واقع این بیماری “میخوارگی خشک نامیده می‌شود، چون این طور مسموم شدن یعنی این که بیمار بدون این که هرگز لب به مشروب زده باشد یا هر نوع ماده سمی دیگری را جذب کرده باشد، تمام عوارض یک مسمومیت را تحمل می‌کند. »
در عین حال، غریبه تحت تأثیر آن سؤالات، تصدیق کرد که همان طور که پولونیو می‌گوید، در این نوع جنون قاعده‌ای وجود دارد. یعنی علیرغم اختلاف زیاد در توصیف‌های بیماران، هم آنها می‌توانند صرفا در یک گروه کلینیکی قرار بگیرند، هیچ کدامشان از منطق، نظم و ترتیب و پیش‌آگهی بی‌بهره نیستند. از او خواستند که برای نمونه، یکی از این هذیان‌ها را تعریف کند، کاری که او بلافاصله با دقت و جزئیات کامل انجام داد.
آن وقت این اتفاق افتاد: وقتی غریبه داشت تعریف می‌کرد، پروفسورهای ما با تعجب به یکدیگر نگاه می‌کردند، چون آنچه او توهمات خارق‌العاده و مرموز بیماری می‌نامید، چیزی نبود جز جنبه‌های آشنای دنیایی مشابه دنیای ما، حتی می‌شود گفت عین دنیای خودمان.
به بیان دیگر، بیماری، این موارد را دربرمی‌گرفت: بیمار ناگهان به جای دیدن واقعیت کشور خودش، واقعیت کشور ما را می‌دید، با همان آداب و رسوم، همان ظاهر فیزیکی و همان خصوصیات. یک نمونه‌اش از این قرار است: بیمار گاه ادعا می‌کرد که در آسمان گروهی از موجودات غول‌پیکر پرسر و صدا می‌بیند که چنین و چنان‌اند و چنین و چنان خصوصیاتی دارند. «هواپیما»، دانشمندان متحیر ما بلافاصله فکرشان متوجه هواپیما شد.
اما گذاشتند او تا آخر حرفش را بزند، یعنی تا آخر تصویر دقیق و زنده‌ای از تمدن زیبای غربی ما بدهد. سپس، وقتی او ساکت شد، برای چند دقیقه سکوت عمیقی برقرار گردید. هیچ کس جرئت حرف زدن را نداشت. بالاخره یکی از جوان‌ترین دانشمندان به خود جرئت داد و گفت:
«توصیف شما از بیماری خیلی جالب است … اما اگر به اینجا آمدید که چاره‌ای برایش بیندیشید، اشتباه بزرگی مرتکب شده‌اید. »
غریبه پرسید: «چرا»؟
دانشمند جوان به اطرافش نگاه کرد و وقتی دید که همه با نگاهشان او را تشویق می‌کنند، به خود جرئت داد و گفت: «چون چیزی که شما بیماری می‌نامیدش، در اینجا حالتی طبیعی است و هیچ کس حتی خوابش را هم نمی‌بیند که آن را بیماری بنامد … همه ما با واقعیتی مانند آنچه بیماران شما تصور می‌کنند در عالم هذیان می‌بینند، زندگی می‌کنیم … بنابراین یا ما بیماریم و در این صورت باید خودمان هم در پی چاره‌ای باشیم که اصلا برای این کار ضرورتی اجساس نمی‌کنیم … یا این که شما بیمارید … و بیماران شما سالمند. »
غریبه به هیچ وجه دگرگون نشد و فقط خاطرنشان کرد: «اگر آنها سالم بودند، نمی‌مردند. »
در این هنگام جنجالی درگرفت. برخی اعتقاد داشتند که باید غریبه را بالافاصله در یک بیمارستان روانی بستری کرد، عده‌ای دیگر می‌گفتند که او یک شیاد است و عده‌ای دیگر هم، به نام تمدن پرافتخار و استوارمان، اعتراض داشتند و ضمن متهم ساختن غریبه، خواستار دستگیری فوری او بودند. اما یکی از دانشمندان که هنوز حرفی نزده بود، پیرمردی با تجربیات زیاد، تذکر داد: «اغتشاشی که در اینجا راه انداخته‌ایم، بسیار زشت و نفرت‌انگیز است … به جای بحث و مجادله در مورد این که این مرد دیوانه است یا شیاد و یا جانی، لااقل از او بپرسیم واقعیت کشورش چیست … اگر واقعیتی است جدا از واقعیت ما. » سپس پیرمرد با طعنه افزود: «می‌توانیم شناختمان از مطالعات علمی نژادها را بالا ببریم … بدون دم زدن از افتخاری که می‌تواند به خاطر یک شایعه قشنگ با عنوان “میخوارگی خشک نصیب یکی از ما بشود. شاید ما بی‌آنکه بدانیم، الکلی باشیم، این طور لااقل پروفسور سفر تحقیقاتی به کشور ما را ادامه می‌دهد. »
اما جملات تمام نشد. غریبه در پاسخ به سؤالات پرتشویش دانشمندان ما، پاسخ داد که حرفی برای گفتن ندارد. کشور او بسیار متفاوت از کشور ماست و از آنجا که هیچ واژه‌ای برای قیاس وجود ندارد، غیرممکن است بتواند شرح دهد که کشورش چگونه است.
یکی از دانشمندان ما گفت: «اما یک لحظه تأمل کنید، لااقل طبیعت یکسانی دارید: درخت، رودخانه، کوه، دریا …»
او درجواب گفت: «طبیعت؟ شاید داشته باشیم، اما من هیچ وقت متوجه‌شان نشدم. »
پاسخ سایر سوالات هم نیز همگی نظیر آن بود. عاقبت روشن شد که غریبه نه تنها از کشوری متفاوت می‌آمد بلکه دنیای ما را نیز متفاوت از آنچه ما می‌دیدم، می‌دید.
به این ترتیب جلسه بدون نتیجه خاتمه یافت. با این وجود، جا دارد نتیجه‌گیری ملال‌انگیزی را که غریبه به آن رسید بازگو کنم. او پیش از ترک اینجا گفت که بیماران کشور او نیز با نگرانی می‌پرسند که واقعیتی که زمانی در آن زندگی می‌کردند و به شدت دلتنگش هستند، چگونه بوده است و دقیقا یکی از دلایل وخامت بیماری، عدم امکان توصیف آن واقعیت برای انها بود.»
و این طور حرفش را خاتمه داد: «مثل این که بخواهید به دیوانه‌ها بگویید، عاقل بودن چگونه است و می‌دانید که چنین کاری امکان‌پذیر نیست. »

نویسنده: آلبرتو موراویا
مترجم: رضا قیصریه و هاله ناظمی
از کتاب: گوساله دریایی
انتشارات: کتاب خورشید
تعداد صفحه: ۱۵8
منبع: www.1pezeshk.com

بسم الله الرحمن الرحیم
اشاره
آن روزها که تازه تمرین خطاطی را شروع کرده بودم، حدود سال های شصت و سه – شصت و پنج، به هنگام نوشتن، در تنهایی – در فضایی که بوی تلخ مرکب ایرانی در آن می‌پیچید و صدای سنتی قلم نی، تسکین دهنده‌ی خاطرم می‌شد که گرد ملالی چون غبار بسیار نرم بر کل آن نشسته بود – غالبا به یاد همسرم می‌افتادم – که او نیزهمچون من و شاید نه همچون من اما به شکلی، گهگاه و بیش از گهگاه، دلگرفتگی، قلبش را خاکستری رنگ می‌کرد – و می‌کوشیدم که با جستجو به‌امید رسیدن به ریشه ها گیاه بالنده و سر سخت اندوه، و دانستن این که این روینده بی پروا از چه چیز ها تغذیه می‌کند، و شناختن شرایط رشد و دوامش آن را نه آن که نابود کنم بل زیر سلطه و در اختیار بگیرم.
پس، یکی از خوبترین راه های رسیدن به این مقصود را در این دیدم که متن تمرین های خطاطی ام را تا آن جا که مقدور باشد اختصاص بدهم به نامه کوتاهی برای همسرم، و در این نامه ها بپردازم، تا حد ممکن، به تک تک مسائلی که متحمل بود ما را، قلب هایمان را، آزرده کند؛ و دست رد بر سینه زورآوری های ناحقی بزنم که نمی‌بایست بر زندگی خوب ما تسلطی مستبدانه بیابد و دائما بیازاردمان.
رفته رفته عادتم شد که تمرین نستعلیق را از روی سرمشق استادم بنویسم و شکسته را، به میل خودم، خطاب به همسرم، در باب خرده و کلان مسائلی که زندگی مان داشت و گمان می‌کنم که هر زندگی سالمی، در شرایطی، می‌تواند داشته باشد.
و این شد که تدریجا تعداد این نامه ها که نگاهی هم داشتند به جریان های عادی زندگی، رو به فزونی نهاد، تا آن جا که فکر کردم این مجموعه، شاید فقط نامه های من به همسرم نباشد، بل سخنان بسیاری از همسران به همسرانشان باشد، و به همین دلیل به فکر باز نویسی و چاپ و انتشار آن ها افتادم.
در سال شصت و شش، عمده توانم را برای تنظیم و ترتیب این نامه ها به کار گرفتم؛ و اینک این هدیه‌ی راستین ماست -من و همسرم- به همه‌ی کسانی که این نامه‌ها می‌تواند از زبان ایشان نیز بوده باشد، لااقل، گهگاه، اگر نه همیشه، و مشکل گشای ایشان به همین گونه.
و شاید، در لحظه‌هایی به ضرورت، غم را عقب بنشاند، آنقدر که‌امکان به آسودگی نفس کشیدن پدید آید.
نادر ابراهیمی

یاداشت:
همسرم می‌گوید:
«بنویس که رسم نامه نوشتن و از طریق نامه حدیث دل گفتن و به مسائل و مشکلات جاری پرداختن را تو از آغاز جوانی داشتی، تا گمان نرود که تنها بوی تلخ مرکب سنتی قلم به نوشتن وادارت کرده است»
و نوشتم.

نامه‌ی اول
چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم؛ اثری از نادر ابراهیمی
ای عزیز!
راست می‌گویم.
من هرگز یک قدم جلوتر از آن جا که هستم را ندیده‌ام.
قلمم را دیده‌ام چنان که گویی بخشی از دست زاست من است؛ و کاغذ را.
من هرگز یک قدم جلوتر از آن جا که هستم را ندیده‌ام.
من اینجا «من» را دیده‌ام، که اسیر زندان بزرگ نوشتن بوده است، همیشه‌ی خدا، که زندان را پذیرفته، باور کرده، اصل بودن پنداشته، به آن معتاد شده، و به تنها پنجره اش که بسیار بالاست دل خوش کرده…
و آن پنجره، تویی ای عزیز!
آن پنجره، آن در، آن میله ها، و جمیع صداهایی که از دوردست ها می‌آیند تا لحظه یی، پروانه وش، بر بوته ذهن من بنشیند، تویی…
این، می‌دانم مدح مطلوبی نیست
اما عین حقیقت است که تو مهربان ترین زندانبان تاریخی.
و آن قدر که تو گرفتار زندانی خویشتنی
این زندانی، اسیر تو نیست –
که ای کاش بود
در خدمت تو، مرید تو، بنده‌ی تو…
و این همه در بند نوشتن نبود
اما چه می‌توان کرد؟
تو تیمار دار مردی هستی که هرگز نتوانست از خویشتن بیرون بیاید
و این، برای خوبترین و صبور ترین زن جهان نیز آسان نیست.
می دانم.
اینک این نامه ها
شاید باعث شود که در هوای تو قدمی بزنم
در حضور تو زانو بزنم
سر در برابرت فرود آورم
و بگویم:
هر چه هستی همانی که می‌بایست باشی، و بیش از آنی، و بسیار بیش از آن. به لیاقت تقسیم نکردند؛ والا سهم من، در این میان، با این قلم، و محو نوشتن بودن، سهم بسیار نا چیزی بود: شاید بهترین قلم دنیا، اما نه بهترین همسر…

منبع: www.naderebrahimi.info

آثار نادر ابراهیمی (2)

آثار مکتوب نادر ابراهیمی برای بزرگ‌سالان:
۱- خانه‌یی برای شب
۲- آرش در قلمرو تردید (یا: پاسخ‌ناپذیر)
۳- مصابا و رویای گاجرات
۴- بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم
۵- هزارپای سیاه و قصه‌های صحرا
۶- افسانه‌ی باران
۷- در سرزمین کوچک من (منتخب آثار)
۸- تضادهای درونی
۹- انسان – جنایت – احتمال
۱۰- مکان‌های عمومی
۱۱- رونوشتْ بدون اصل
۱۲- درحد توانستن (شعرگونه)
۱۳- غزل‌داستان‌های سال بد
۱۴- ابن مشغله (زندگینامه، جلد اول)
۱۵- ابوالمشاغل (زندگینامه، جلد دوم)
۱۶- فردا شکل امروز نیست
۱۷- براعَتِ استهلال (از مجموعه‌ی ساختار و مبانی ادبیات داستانی)
۱۸- مقدمه‌یی بر فارسی‌نویسی برای کودکان
۱۹- مقدمه‌یی بر مصورسازی کتاب‌های کودکان
۲۰- مقدمه‌یی بر مراحل خلق و تولید ادبیات کودکان
۲۱- مقدمه‌یی بر آرایش و پیرایش کتاب‌های کودکان
۲2- دور ایران در شش ساعت (گزارش دومین نمایشگاه ایرانگردی در سال ١٣۷١)
۲۳- چهل ‌نامه‌ی کوتاه به همسرم
۲۴- آتشْ بدون دود (داستان بلند هفت جلدی؛ دریافت جایزه به‌عنوان نویسنده برگزیده‌ی ٢٠ سال پس از انقلاب)
۲۵- با سرودخوان جنگ، در خطه‌ی نام و ننگ
۲۶- یک صعود باورنکردنی
۲۷- تکثیر تاسف‌انگیز پدربزرگ
۲۸- مردی در تبعید ابدی (براساس زندگی ملاصدرا)
۲۹- حکایت آن اژدها
۳۰- بر جاده‌های آبیِ سرخ (داستان بلند ١٠ جلدی، براساس زندگی میرمَهنای دوغابی)
۳۱- صوفیانه‌ها و عارفانه‌ها (بخشی از تاریخ تحلیلی پنج‌هزار سال ادبیات داستانی ایران )
۳۲- یک عاشقانه‌ی آرام
۳۳- سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می‌آمد (داستان بلند سه جلدی، براساس زندگی امام خمینی (ره) عارف، فیلسوف، سیاستمدار و رهبر فقید انقلاب اسلامی ایران)
۳۴- طراحی حیوانات (طرح‌های کوثر احمدی، با گفتاری تحلیلی در باب مفاهیم و تعاریف طرح در هنرها)
۳۵- الف‌با (تحلیل فلسفی ۵٠ طرح از علی‌اکبر صادقی‌ـ نقاش)
۳۶- مویه کن سرزمین محبوب (ترجمه با همکاری فریدون سالک)
۳۷- پیشگفتار کوچه‌های کوتاه (مجموعه‌ی قصه‌های کوتاه گروهی از شاگردان نادر ابراهیمی دانش‌پژوهان نخستین دوره‌ی آموزشی ساختار و مبانی ادبیات داستانی، با پیشگفتاری از نادر ابراهیمی)

منبع: www.naderebrahimi.info

آثار نادرابراهیمی (1)

آثار مکتوب نادرابراهیمی برای کودکان ونوجوانان:
1- کلاغ‌ها (جایزه‌ی اول فستیوال کتاب‌های کودکان توکیو ژاپن، جایزه‌ی اول – سیب طلایی – براتیسلاوا، جایزه‌ی اول تعلیم و تربیت از یونسکو)
٢- سنجاب ها
٣- دور از خانه (قصه برگزیده‌ی آسیا، از سوی "سازمان جهانی یونسکو" ) (کتاب برگزیده شورای کتاب کودک در سال ١٣٤۷)
۴- قصه‌ی گل‌های قالی
۵- پهلوان پهلوانان؛ پوریای ولی (کتاب برگزیده از سوی "آکادمی المپیک" همایش فردوسی و اخلاق پهلوانی ١٣٨٤، جایزه‌ی بزرگ جشنواره‌ی کتاب کودک کنکور نوما، ژاپن ١٩۷٨)
٦- باران – آفتاب و قصه‌ی کاشی
۷- بزی که گم شد
۸- من راه خانه‌ام را بلد نیستم
٩- سفرهای دورودراز هامی و کامی در وطن
١٠- پدر چرا توی خانه مانده است (از مجموعه‌ی قصه‌های انقلاب برای کودکان)
١١- جای او خالی (از مجموعه‌ی قصه‌های انقلاب برای کودکان)
١٢- نیروی هوایی (از مجموعه‌ی قصه‌های انقلاب برای کودکان)
١٣- سحرگاهان همافرها اعدام می‌شوند (از مجموعه‌ی قصه‌های انقلاب برای کودکان)
١۴- برادرت را صدا کن (از مجموعه‌ی قصه‌های انقلاب برای کودکان)
١۵- برادر من مجاهد، برادر من فدایی (از مجموعه‌ی قصه‌های انقلاب برای کودکان)
١٦- جَنگ بزرگ از مدرسه‌ی امیریان (از مجموعه‌ی قصه‌های انقلاب برای کودکان)
١۷- نامه‌ی فاطمه، پاسخِ‌نامه‌ی فاطمه (از مجموعه‌ی قصه‌های انقلاب برای کودکان)
١۸- مامان! من چرا بزرگ نمی‌شوم ( از مجموعه‌ی قصه های ریحانه خانم)
١٩- روزی که فریادم را همسایه‌ها شنیدند ( از مجموعه‌ی قصه های ریحانه خانم)
٢٠- آدم وقتی حرف می‌زند چه شکلی می‌شود ( از مجموعه‌ی قصه های ریحانه خانم)
٢١- درخت قصه قُمری‌های قصه (جایزه‌ی کتاب برگزیده ازسوی هیات داوران بزرگسال کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، جایزه‌ی کتاب برگزیده ازسوی هیات داوران خردسال، ترجمه‌شده به زبان روسی در ترکمنستان)
٢٢- عبدالرزاق پهلوان (کتاب برگزیده از سوی "آکادمی المپیک" همایش فردوسی و اخلاق پهلوانی ١٣٨٤)
٢٣- آن‌که خیال بافت و آن‌که عمل کرد
٢۴- حکایت کاسه‌ی آب خنک (از مجموعه‌ی نوسازی حکایت‌های خوب قدیم برای کودکان)
٢۵- حکایت دو درخت خرما (از مجموعه‌ی نوسازی حکایت‌های خوب قدیم برای کودکان)
٢٦- آن شب که تا سحر (از مجموعه‌ی نوسازی حکایت‌های خوب قدیم برای کودکان)
٢۷- قلب کوچکم را به چه کسی هدیه بدهم؟ (دیپلم افتخار نخستین نمایشگاه بین المللی تصویرگران کتاب کودک ١٣۷٢)
٢۸- مثل پولاد باش پسرم؛ مثل پولاد (از مجموعه‌ی ایران را عزیز بداریم)
٢٩- داستان سنگ و فلز و‌ آهن (از مجموعه‌ی ایران را عزیز بداریم)
٣٠- با من آشنا شو، با من دوست شو (از مجموعه‌ی ایران را عزیز بداریم)
٣١- هستم اگر می‌روم؛ گر نروم نیستم (از مجموعه‌ی ایران را عزیز بداریم)
٣٢- راستی اگر نبودم (از مجموعه‌ی ایران را عزیز بداریم)
٣٣- کمیاب و قیمتی اما… (از مجموعه‌ی ایران را عزیز بداریم)
٣۴- مدرسه‌ی بزرگتری هم وجود دارد (از مجموعه‌ی ایران را عزیز بداریم)
٣۵- گل‌آباد دیروز؛ گل‌آباد امروز (از مجموعه‌ی ایران را عزیز بداریم)
٣٦- گل‌آباد امروز؛ گل‌آباد فردا (از مجموعه‌ی ایران را عزیز بداریم)
٣۷- فرهنگ فراورده‌های فلزی ایران (از مجموعه‌ی ایران را عزیز بداریم)
٣۸- هفت آموزگار مهربان (از مجموعه‌ی ایران را عزیز بداریم)
٣٩- ما مسلمانان این آب و خاکیم (از مجموعه‌ی ایران را عزیز بداریم)دریافت جایزه نخست آسیایی تصویرگران کتاب کودک ١٣۷٠)
۴٠- قصه‌ی سار و سیب
۴١- قصه‌ی موش خودنما و شتر باصفا
۴٢- با من بخوان تا یاد بگیری
۴٣- حالا دیگر می‌خواهم فکر کنم
۴۴- قصه‌ی قالیچه‌های شیری
۴۵- همه‌ی گربه‌های من (١ و٢)
۴٦- دیدار با آرزو
۴۷- از پنجره نگاه کن (ترجمه با همکاری احمد منصوری)
۴۸- دوست؛ کسی است که آدم را دوست دارد (ترجمه با همکاری احمد منصوری)
۴٩- آدم آهنی (کتاب برگزیده سال ١٣٥١ از سوی شورای کتاب کودک، ترجمه با همکاری احمد منصوری)

منبع: www.naderebrahimi.info

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.