داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

ویکتور هوگو

زادروز: ۲۶ فوریه ۱۸۰۲ در بزانسون
درگذشت: ۲۲ مه ۱۸۸۵ در پاریس
آرامگاه: پانتئون نزدیک پارک لوگزامبورگ
ملیت: فرانسوی
سبک: رمانتیسیسم
معرفی:
ویکتور ماری هوگو بزرگ‌ترین شاعر سده نوزدهم فرانسه و شاید بزرگ‌ترین شاعر در گستره ادبیات فرانسه و نیز داستان‌نویس، درام‌نویس و بنیانگذار مکتب رومانتیسم است؛ آثار او به بسیاری از اندیشه‌های سیاسی و هنری رایج در زمان خویش اشاره دارد از برجسته‌ترین آثار او می‌توان به بینوایان، گوژپشت نتردام و شمار زیادی مجموعه شعر اشاره کرد. وی هم‌چنین چندین نمایش‌نامه نوشته‌است.

کودکی و نوجوانی:
هوگو سومین پسر کاپیتان ژوزف لئوپولد سیگیسبو هوگو (بعدها به مقام ژنرالی نائل آمد) و سوفی فرانسواز تره بوشه بود. وی به شدت زیر نفوذ و تاثیر مادر قرار داشت. مادر او از شاه‌دوستان و از پیروان متعصب آزادی به شیوه ولتر بود و تنها بعد از مرگ مادر بود که پدرش، آن سرباز شجاع توانست ستایش و علاقه‌ی فرزندش را نسبت به خود بر‌انگیزد. سال‌های کودکی ویکتور در کشورهای گوناگون سپری شد. به مدت کوتاهی در کالج نجیب‌زادگان در مادرید اسپانیا درس خواند و در فرانسه تحت آموزش معلم خصوصی خود پدر ریوییر، کشیش بازنشسته قرار گرفت. در سال ۱۸۱۴ به دستور پدر وارد پانسیون کوردییر شد که بخش اعظم تحصیلات ابتدایی را در آنجا گذراند. تکالیف مدرسه مانع از مطالعه‌ی آثار معاصران به ویژه شاتوبریان و نیز مانع از نگارش تصنیف‌های ادیبانه‌ی او نشد. وی سرودن شعر را با ترجمه اشعارویرژیل آغاز کرد و همراه با این اشعار، قصیده‌ی بلندی در وصف سیل سرود. شعر بلند شادی مطالعه در لحظه لحظه‌ی حیات او را به جمع شاعران پیوند داد؛ او توانست قبل از بیست سالگی نخستین قصه‌ی بلند خود، یعنی کتاب Bug-Jargal را منتشر کند و با انتشار این کتاب به جمع ادیبان راه یابد.

جوانی:
ویکتور هوگو در سال ۱۸۲۲ با آدل فوشه دوست دوران کودکی خود ازدواج کرد. آدل فوشر دختری بود سبزه‌روی با موهای مشکی و ابروانی کمانی. او در ۱۶ سالگی بانویی خوش‌سیما و جذاب بود. آدل فوشر اولین عشق ویکتور هوگو بود و ویکتور او را بسیار تحسین می‌کرد. دوران نامزدی آدل و ویکتور را می‌توان به عنوان تراژدی عاشقانه توصیف کرد. ویکتور و آدل همدیگر را از بچگی می شناختند. دو خانواده فوشر و هوگو با هم بسیار صمیمی بودند و بچه هایشان هم با هم بزرگ شدند. زندگی عاشقانه هوگو زمانی آغاز شد که نوجوانی بیش نبود. او عاشق آدل، دختر همسایه شان شد. مادر ویکتور او را از این عشق منع کرد. او معتقد بود که پسرش باید با دختری از خانواده بهتر ازدواج کند. مخالفت خانواده های این دو دلداده در مورد ازدواجشان باعث بوجود آمدن شرایط تراژیکی شد . پدر آدل پیرفوشر در نهان از موفقیت رو به رشد ویکتور در ادبیات هیجان زده بود اما می ترسید که مادام هوگو، آدل را خوب و مناسب نداند در نتیجه به آدل هشدار داد که ویکتور فردی مغرور، دمدمی‌مزاج و تن‌پرور است. با این وجود آن دو پنهانی با هم نامه رد و بدل می کردند. ویکتور بدون شک معتقد بود که ارتباط آنها به ازدواج ختم خواهد شد و آنقدر به این مسئله مطمئن بود که زیر نامه‌ی اولش را گستاخانه، با نام " همسر تو " امضا کرد . بعد از گذشت دوسال و ردو بدل شدن دویست نامه توسط دو دلداده ویکتور و آدل با هم ازدواج کردند و صاحب ۵ فرزند شدند . هوگو، آدل را از صمیم قلب و به شدت دوست داشت، در سالهای اول نامزدی‌شان وقتی مادر آدل بیرون از خانه بود، آدل بی معطلی و به طور پنهانی از مسیری تاریک می‌گذشت و به ملاقات ویکتور که زیر درخت شاه بلوط منتظر او بود می‌رفت مانند کوزت که پنهانی به دیدن ماریوس می‌رفت . ویکتور و آدل در ۲۶ آوریل ۱۸۱۹ درست زمانی که ویکتور ۱۹ سال و آدل ۱۶ سال داشت، آشکارا به یکدیگر ابراز علاقه کردند. آدل معتقد بود که هیچ چیز جز دخترکی فقیر با افراد طبقه بورژوا نیست و عقیده او در این باره کم و بیش درست بود. با وجود ظاهر نسبتا خوبی که داشت اما چیز زیادی در مورد شخصیت او قابل ذکر نیست. او در مورد پوشش خود نه سلیقه داشت و نه زیرکی به خرج می‌داد و همیشه با لباس‌های غیر رسمی ظاهر می‌شد .آدل فردی سر‌به‌هوا و کم‌هوش بود و این امر باعث شد که وی از لحاظ فرهنگی عقب بماند. او به نبوغ آشکار و دستاوردهای همسرش فقط به خاطر ارزشهای مالی ارج می‌نهاد. او علاقه‌ی چندانی به شعر و سرایش نداشت. هر چند که بعدها دو تن از بزرگ‌ترین شاعران فرانسه به وی علاقه‌مند شدند.

فرزندان:
ویکتور هوگو، دو پسر و دو دختر داشت. دختر بزرگ او لئوپولدین هوگو در سال ۱۸۲۴ به دنیا آمد و در ۱۹ سالگی به همراه شوهر وفادارش و بچه‌ای که هنوز به دنیا نیامده بود در حادثه‌ی قایق‌سواری در رودخانه‌ی سن غرق شد. دختر کوچک او، آدل هوگو در پی عشق نافرجام به یک افسر ارتش نیروی دریایی بریتانیا به بیماری روانی مبتلا شد.

هوگو عقیده داشت که شاعر دو وظیفه دارد:
– بازتاب دادن عواطف و احساسات جهانی به‌وسیله‌ی آشکار ساختن احساسات خودش، و به‌هم پیوستن صدای نسل بشر، طبیعت و تاریخ.
– آموزش دادن و راهنمایی کردن خواننده

آثار هوگو را بطور کلی می‌توان در پنج دسته مرور کرد:
– آثار آغاز نوجوانی
– شعرها
– نمایشنامه‌ها
– رمان‌ها
– مجموعه‌ای از نامه‌ها، خاطرات، نقدها و مقالات ادبی و سیاسی

آغاز مکتب رمانتیسم:
در سال ۱۸۲۱ با انتشار کتاب نوتردام دوپاری که بعد از بینوایان بزرگترین اثر اوست شهرتی فراگیر یافت. در سال ۱۸۲۷ درام کرمول را نوشت و بر این کتاب مقدمه‌ی مفصلی نوشت که خود کتابی مستقل است و اهمیت آن به مراتب فراتر از خود درام است. این مقدمه را می‌توان مرامنامه‌ی مکتب رومانتیسم دانست و با همین مقدمه است که رومانتیسم به عنوان مکتبی مستقل آغاز می‌شود و بدین گونه هوگو مکتبی به نام رومانتیسم را بنیان می‌نهد. او معتقد بود که هر آنچه که در طبیعت است به هنر تعلق دارد و در مقدمه‌ی کرمول نوشت:
«… بشر در طول حیات خود، پیوسته یک نوع تمدن و یک نوع جامعه نداشته‌است؛ بشریت مانند هر یک از واحدهای خود، یعنی انسانها، بزرگ شده، بالیده، به بلوغ رسیده و آن‌گاه به پیری پر عظمت خود رسیده است. پیش از عهدی که جامعه‌ی امروز عهد عتیق می‌خواند، دوره‌ای بوده کهعهد افسانه خوانده می‌شده که بهتر بود عصر آغازین خوانده‌شود و در آنجا که شعر، آینه‌ی اندیشه‌های آدمی است، شعر نیز این سه دوره‌ی عهد آغازین، عهد عتیق و عهد جدید را طی کرده‌است. اشعار غنایی، زاییده‌ی عهد آغازین است و خاستگاه اشعار حماسی، عهد عتیق و درام، پرورده‌ی عهد جدید است. نغمه و غنا، ابدیت را ساز می‌کند. ماهیت غنا، طببیعی بودن، خصوصیت دومی حماسه سادگی و صفت سومیدرام حقیقی بودن است. قهرمانان اشعار غنایی اشخاص داستانی بزرگی چون آدم و قابیل و نوح بودند، قهرمانان حماسه‌ها، پهلوانان غول‌صفتی چون آشیل، هرکول، آژاکس، پرومته و آگاممنون بودند و قهرمانان درام جز انسان‌های عادی کس دیگری نیست، کسانی چون هاملت، مکبث، اتلو و …»
و بدین گونه هوگوی جوان، عصری نو در تاریخ ادبیات جهان گشود عصری که عنوان عصر رمانتیسم به خود گرفت. از این زمان به بعد هوگو دوستداران بسیار یافت و خانه‌ی او تبدیل به دیدارگاه نویسندگان پیرو مکتب رمانتیسم شد که از میان این نویسندگان می‌توان به آلفرد داویگنی و چارلز آگوستین سنت بوو منتقد اشاره کرد. سالهای ۱۸۲۹ تا ۱۸۴۳ سال‌های بالندگی و کامیابی او بود هوگو در طی این سالها، چندین مقاله، سه رمان و پنج جلد کتاب شعر و نمایشنامه به رشته تحریر درآورد. با این حال شکست نمایشنامه منظوم او در سال ۱۸۴۳ میلادی و به دنبال آن مرگ دخترش لئوپولدین، که بسیار مورد علاقه‌ی وی بود وقفه‌ای در خلاقیت شگفت‌آورش ایجاد کرد.

فعالیت‌های سیاسی:
او در سال ۱۸۴۵ از طرف شاه به مجلس اعیان دعوت شد و یک پست سیاسی در حکومت وابسته به قانون اساسی شاه لوئی فیلیپه، قبول کرد. انتخاب وی اعتراضات چندی را برانگیخت که منجر به گوشه گیری او شد و هوگو در انزوای خود، شاهکار انسان‌دوستانه‌ی خود بینوایان را به رشته‌ی تحریر درآورد. در سال ۱۸۴۸ بعد از وقوع انقلاب نماینده مردم شد و بعد از لوئی ناپلئون بناپارت، رئیس جمهور جمهوری دوم در فرانسه شد. او علیه اعدام و بی‌عدالتی اجتماعی سخن راند و بعدها در مجمع قانونگذاری و مجمع وابسته به قانون اساسی انتخاب شد.
از نامزدی لویی ناپلئون به عنوان رئیس جمهوری حمایت کرد و برای مدتی هم حامی حزب محافظه کار و ریاست جمهور بود ولی هنگامی که ناپلئون در سال ۱۸۵۱ قدرت را به طور کامل در دست گرفت و قانون اساسی ضد پارلمانی را جایگزین کرد. هوگو او را علنا خائن فرانسه نامید و در نطق تاریخی ۱۸ ژوئیه ۱۸۵۱ در بررسی قانون اساسی گفت: «چون زمانی ناپلئون کبیر داشته‌ایم، باید ناپلئون حقیر نیز داشته‌باشیم؟»
بعد از کودتای ۲ دسامبر ۱۸۵۱ به بروکسل گریخت و در تبعید درازمدت خود، آثار بزرگی تدوین کرد. با سقوط ناپلئون سوم در سال ۱۸۷۰ به میهن بازگشت. به مدت چندین سال او نماد مخالفت با پادشاهی و طرفدار جمهوری بود. در سال ۱۸۷۱ به مجلس ملی راه یافت ولی خیلی زود از نمایندگی مجلس کناره گرفت. در سال ۱۸۷۴ بی‌اعتنا نسبت به نقدهای تاریخی طبیعت‌گرایان، کتاب نود و سه را نوشت . در سن هفتاد و پنج سالگی کتاب دلنشین هنر پدر بزرگ بودن را نوشت؛ اما همچنان به دنیای سیاست تمایل داشت و در سال ۱۸۷۶ به مجلس سنا راه یافت. در فوریه ۱۸۸۱ به مناسبت ورود به هشتاد سالگی مراسم با شکوهی به افتخار وی بر پا گردید که کمتر کسی به زمان حیات خود، چنین افتخاری را کسب کرده‌است.

تبعید:
ویکتور هوگو در زمان حیاتش همواره به دلیل داشتن عقاید آزادیخواهانه و سوسیالیستی و حمایت قلمی و لفظی از طبقات محروم جامعه، مورد خشم سران دولتی و حکومتی بود و علیرغم فشارهایی چون سانسور، تهدید و تبعید هرگز از آرمانهای بلند خود دست نکشید. او ابتدا به بروکسل و سپس به جزیرۀ جرزی و در نهایت به جزیرۀ گریزین که از جزایر دریایی مانش است، تبعید شد. در آنجا بود که به نوشتن دربارۀ نکوهش اعمال ظالمانه‌ی حکومت فرانسه ادامه داد و درنتیجه مقالات مشهور او بر ضد ناپلئون سوم در فرانسه ممنوع شد. با این وجود این مقالات تاثیر زیادی از خود به جای گذاشت. هوگو در تبعید در زمینه‌ی نویسندگی به تکامل و پختگی رسید و نخستین اشعار حماسه‌ی برساخته خود را با نام افسانه‌ی قرن‌ها، کتاب بینوایان، کتاب جنجال‌برانگیز ناپلئون صغیر و بسیاری آثار دیگر را در این دوران نوشت؛ او در باره‌ی نگارش رمان بینوایان گفته‌است: «من این کتاب را برای همه‌ی آزادی‌خواهان جهان نوشته‌ام» با وجود اینکه ناپلئون سوم در سال ۱۸۵۹ تمام تبعیدی‌های سیاسی را بخشود اما هوگو از پذیرش این عفو سرباز زد زیرا پذیرش بخشودگی بدین معنی بود که او دیگر نباید از دولت انتقاد کند. او پس از سرنگونی امپراتوری رم در سال ۱۸۷۰ به عنوان قهرمان ملی به پاریس بازگشت و عضو مجمع نمایندگان ملی و بعد به عنوان سناتور جمهوری سوم انتخاب شد.

دیدگاه‌های مذهبی:
دیدگاه‌های مذهبی هوگو در طول زندگی‌اش به سرعت تغییر کرد. او در جوانی به عنوان مسیحی کاتولیک سوگند یاد کرد که به مقامات و مسئولان کلیسا احترام بگذارد. اما به تدریج تبدیل به کاتولیکی شد که به وظایف دینی‌اش عمل نمی‌کند و بیش از پیش به بیان دیدگاههای ضد پاپ و ضدکشیشی پرداخت. در طی دوران تبعید به طور تفننی به احضار روح می پرداخت و در سالهای بعد خداشناسی بر پایه‌ی عقل را که مشابه آنچه که مورد حمایت ولتر نویسنده‌ی فرانسوی بود، پا برجا کرد . در سال ۱۸۷۲ وقتی متصدی آمارگیری از هوگو پرسید که آیا کاتولیک است یا نه او پاسخ داد: «خیر، من آزاد اندیش هستم» هوگو هیچگاه بیزاری خود را از کلیسای کاتولیک ازدست نداد. این انزجار به دلیل بی‌تفاوتی کلیسا نسبت به وضعیت بد کاری زیر سلطه‌ی ظلم حکومت پادشاهی و شاید هم به خاطر قرار گرفتن اثر بینوایان در لیست کتابهای ممنوعه‌ی پاپ بود. هنگام مرگ دو پسرش، چارلز و فرانسوا، او اصرار داشت که آنها بدون صلیب عیسی یا کشیش به خاک سپرده شوند؛ او در وصیت‌نامه‌اش هم همین شرط را برای خاکسپاری خود گذاشت. هوگو با اینکه معتقد بود عقاید کاتولیک منسوخ و رو به زوال است اما هیچگاه مستقیما از عرف و سنت انتقاد نکرد. او همچنان به عنوان فردی که به وجود خدا معتقد است، باقی‌ماند، او عمیقا به قدرت و ضرورت حمد وستایش ایمان داشت. عقل گرایی هوگو را در اشعارش از قبیل تورکمادا (۱۸۶۹، درباره‌ی تعصب‌های مذهبی)، پاپ (۱۸۷۹، کتابی است ضد کشیشی )، دین و ادیان (۱۸۸۰، در مرود رد سودمندی کلیساها) و … می‌توان مشاهده کرد. هوگو می‌گفت: ادیان به تدریج از بین می‌روند، اما این خداست که باقی می‌ماند. او پیش بینی می‌کرد که مسیحیت بالاخره روزی از بین خواهد رفت اما مردم همچنان به خدا، روح و تعهد معتقد خواهند ماند.

سال‌های پایانی و مرگ:
وقتی هوگو در سال ۱۸۷۰ به پاریس بازگشت مردم از او به عنوان قهرمان ملی استقبال کردند. هوگو به‌رغم محبوبیتش، برای انتخاب دوباره در مجمع نمایندگان ملی در سال ۱۸۷۲ هیچ تلاشی نکرد. دو دهه آخر زندگی هوگو به خاطر بستری شدن دخترش در آسایشگاه روانی، مرگ دو پسرش و نیز مرگ آدل در ۱۸۶۸ بسیار ناراحت کننده بود . هوگو با وجود لطمات روحی و روانی که بر او وارد شده بود همچنان به نوشتن ادامه داد و در سیاست هم تا سال ۱۸۷۸، که تندرستی‌اش رو به زوال گذاشت، فعال ماند. او در ۳۰ ژانویه ۱۸۷۶ در انتخاب مجلس سنا، که اخیرا تاسیس شده بود نیز انتخاب شد. در فوریه ۱۸۸۱ به پاس این حقیقت که هوگو وارد هشتادمین سال زندگی اش شده، یکی از بزرگترین مراسم بزرگداشت برای این نویسنده که در قید حیات بود، برگزار شد. مراسم جشن از روز بیست و پنجم فوریه با اهدای گلدان سور(نوعی چینی فرانسوی) به هوگو آغاز شد؛ این نوع گلدان هدیه‌ای سنتی برای مقام‌های بلندپایه بود که به ویکتور هوگو اهدا شد. روز ۲۷ فوریه بزرگترین رژه در تاریخ فرانسه برگزار شد. رژه کننده ها شش ساعت راهپیمایی کردند تا از مقابل هوگو که پشت پنجره اتاقش نشسته بود رد شوند. سربازان راهنما برای اشاره به ترانه کوزت در بینوایان گل های گندم به گردن خود آویخته بودند . هوگو در ۲۲ مه ۱۸۸۵ پس از یک دوره بیماری در هشتاد و سه سالگی در پاریس درگذشت. مرگ وی باعث سوگی ملی شد، بیش از دو میلیون نفر در مراسم خاکسپاری او شرکت کردند. هوگو تنها به خاطر شخصیت والای ادبی در ادبیات فرانسه مورد ستایش قرار نگرفت بلکه به عنوان سیاستمداری که به تشکیل و نگهداری جمهوری سوم و دموکراسی در فرانسه کمک کرد از او قدردانی به عمل آمد. آرامگاه ویکتور هوگو در پانتئون نزدیک پارک لوگزامبورگ است.

فهرست آثار:
آثار آغاز نوجوانی:
۱. اینه دوکاسترو درامی به نثر در سه پرده که هوگو در پانزده سالگی نوشته‌است.
۲. ترجمه‌ی بخش‌هایی از انه اید شاهکار ویرژیل: هخامنشی، پیرمرد گالز، غار سیکلوپ‌ها، کاکوس
۳. درلیدی ترجمه‌ای از اشعار اوراس
۴. سزار از از روبیکون می‌گذرد ترجمه‌ای از فارسال تصنیف لوکن
شعرها:
۱. اغانی جدید
۲. اغانی و قصاید
۳. شرقی‌ها
۴. برگ‌های خزان
۵. نغمات شفق
۶. صداهای درونی
۷. پرتوها و سایه‌ها
۸. کیفرها
۹. سیر و سیاحت
۱۰. افسانه قرون
۱۱. غزلیات کوچه‌ها و بیشه‌ها
۱۲. سال مخوف
۱۳. فن پدربزرگی
۱۴. پاپ
۱۵. شفقت عالی
۱۶. ادیان و دین
۱۷. خر
۱۸. ریاح چهارگانه روح
۱۹. عاقبت شیطان
۲۰. مکنونات چنگ
۲۱. خدا
۲۲. سال‌های شوم
۲۳. دسته گل آخرین
نمایشنامه‌ها:
۱. کرامول
۲. آمی روبسار
۳. ارنانی
۴. ماریون دلورم
۵. شاه تفریح می‌کند
۶. لوکرس بورژیا
۷. ماری تودور
۸. آنژلو
۹. اسمرالدا
۱۰. روی بلاس
۱۱. توامان
۱۲. بورگراوها
۱۳. تورکه مادا
۱۴. تئاتر در هوای آزاد
رمان‌ها:
۱. بوگژارگال
۲. هان دیسلند
۳. آخرین روز یک محکوم
۴. نتردام دو پاری یا گوژپشت نتردام
۵. کلود گدا
۶. بینوایان
۷. کارگران دریا
۸. مردی که می‌خندد
۹. نود و سه
مجموعه‌ای از نامه‌ها، خاطرات، نقدها و مقالات ادبی و سیاسی

براساس داستان‌ها و رمان‌های ویکتور هوگو فیلم‌های زیادی ساخته شده‌است.
– نتردام دوپاری، کارگردان: آلیس گی، فرانسه، ۱۹۰۶م.
– ولگرد، بخاری، سرقت شمعدانی، کارگردان:؟، فرانسه، ۱۹۰۷م. بر اساس بینوایان
– سلطان تفریح می‌کند، کارگردان: آلبرتو کاپه‌لانی، فرانسه، ۱۹۰۹م.
– نتردام دوپاری، کارگردان: آلبرتو کاپه‌لانی، فرانسه، ۱۹۱۱م.
– بینوایان، کارگردان: آلبرتو کاپه‌لانی، فرانسه، ۱۹۱۲م.
– نود و سه، کارگردان: آلبرتو کاپه‌لانی، فرانسه، ۱۹۱۴م.
– زیبایی پاریس (نتردام دوپاری) کارگردان: گوردن ادواردز، آمریکا، ۱۹۱۷م.
– کارگران دریا، کارگردان: آ. آنتوان، فرانسه، ۱۹۱۸م.
– ماریون دلورم، کارگردان: هانری کراوس، فرانسه، ۱۹۱۸م.
– بیوایان، کارگردان: فرانک للوید، آمریکا، ۱۹۱۸م.
– گوژپشت نتردام، کارگردان: والاس وورسانی، آمریکا، ۱۹۲۳م.
– بینوایان، کارگردان: هانری فسکور، فرانسه، ۱۹۲۵م.
– مردی که می‌خندد، کارگردان: پل‌لنی، آمریکا، ۱۹۲۸م.
– بینوایان، کارگردان: ریمون برنار، فرانسه، ۱۹۳۳م.
– بینوایان، کارگردان: ریچارد بولسلاوسکی، آمریکا، ۱۹۳۵م.
– گاوروش، کارگردان: ت. لوکاته‌ویچ، شوروی، ۱۹۳۷م. بر اساس بینوایان
– گوژپشت نتردام، کارگردان: ویلیام دیترله، آمریکا، ۱۹۳۹م.
– بینوایان، کارگردان: کمال سلیم، مصر، ۱۹۴۴م.
– ری‌بلاس، کارگردان: پی‌یر بیلوس، فرانسه، ۱۹۴۸م.
– بینوایان، کارگردان: فرناندو ریورو، مکزیک، ۱۹۴۴م.
– فراری از تبعیدگاه اعمال شاقه، کارگردان: ریکاردو فره‌را، ایتالیا، ۱۹۴۸م. بر اساس بینوایان
– بینوایان، ژان والژان، کارگردان: لویس مایلستون، آمریکا، ۱۹۵۲م.
– بینوایان، کارگردان: دایسوکه اتیو، ماساهیرو ماکینو، ژاپن، ۱۹۵۲م.
– ازاعی پادام پادو، کارگردان: رامنوت، هند/اندونزی، ۱۹۵۳م. بر اساس بینوایان
– بینوایان، کارگردان: ژان پل لوشانوآ، فرانسه، ۱۹۵۷م.
– هیولا، کارگردان: سیامک یاسمی، ایران، ۱۳۵۵ه.خ بر اساس گوژپشت نتردام
– بینوایان، کارگردان: گلن جردن، آمریکا/انگلستان، ۱۹۷۸م.
– بینوایان، کارگردان: روبر حسین، فرانسه، تلویزیون، ۱۹۸۲م.

منبع: http://fa.wikipedia.org

داس

جاده که مانند سایر جاده‌های از وسط دره و بین زمین‌های سنگلاخ و لم یزرع، درختان بلوط و از نزدیک گندم‌زاری وحشی و تک افتاده می‌‌گذشت پس از عبور از کنار خانه سفید کوچکی که در میان گندم‌زار بود چنان‌ که گوئی ادامه‌اش بی‌فایده است ناگهان به پایان رسید.
اهمیت نداشت چون آخرین قطره بنزین اتومبیل نیز تمام شده بود.درواریکسون اتومبیل کهنه‌اش را متوقف کرد و ساکت به دستان بزرگ خشن و دهقان‌وارش خیره شد.
مولی همسرش که بی‌حرکت کنار او دراز کشیده بود شروع به صحبت کرد.
– ما باید راه را اشتباه کرده باشیم .
لبهای مولی تقریباً به سفیدی پوست صورتش بود با این تفاوت که عرق پوستش را مرطوب ساخته بود اما لبانش خشک بودند. او با لحنی یک‌نواخت و بی‌حالت گفت:
– درو. درو حالا باید چکار کنیم؟
درو خیره به دستانش که باد خشک و گرسنگی پوست آن را خرد کرده بود می‌نگریست دستانی که هیچ گاه غذائی کافی برای خود و خانواده‌اش تحصیل نکرده بود.
بچه‌ها در روی صندلی عقب بیدار شدند خود را از میان اشغال‌ها و بسته هائی که بسترشان بود بیرون کشیدند و در حالیکه سرشان را روی پشتی صندلی گذاشته بودند.
– بابا چرا ایستادیم؟ می‌خواهیم چیزی بخوریم؟ خیلی گرسنه ایم می‌شه الان چیزی بخوریم بابا؟
درو چشمانش را بست از منظره دستانش متنفر بود.
مولی انگشتانش را نرم و سبک بر روی مچ دستانش کشید و گفت:
– درو شاید توی آن خانه چیزی برای خوردن به ما بدهند.
دهانش کف کرد و با عصبانیت گفت:
– گدائی؟ نه تا به حال این کار را کردیم و نه می‌کنیم .
دست مولی مچ او را محکم در خود گرفت. درو به سوی او نگاه کرد و سپس متوجه دیدگان سوسی و درو کوچولو شد که به اونگاه می‌کردند کله شقی را کنار گذاشت و از اتومبیل پیاده شد. آهسته مانند مردی علیل و کور بسوی خانه رفت.
در خانه باز بود دو سه بار در زد هیچ چیز جز سکوت در خانه نبود پرده سفید پنجره از باد گرم آهسته تکان می‌خورد.
قبل از این که وارد خانه شود از سکوت مرگبار آن احساس کرد مرگی در خانه اتفاق افتاده است.
از اطاق کوچک و تمیز نشیمن عبور کرد و وارد هال کوچکی شد به چیزی نمی‌اندیشید فکر کردن را کنار گذاشته بود مانند حیوانی بی هیچ تردید به سوی آشپزخانه رفت. در این وقت از میان دری باز چشمش به مرده‌ائی افتاد. مرد پیری بود که بر بستری سفید و تمیز دراز کشیده بود آنقدر از مرگش نگذشته بود که آرامش چهره‌اش تغییر کند. باید از مرگ خود آگاه بوده است چون کفنش را که کت و شلواری سیاه و تمیز و پیراهنی سفید و کراواتی سیاه بود به تن داشت.
داسی کنار بسترش به دیوار تکیه داده شده بود در میان انگشتانش خوشه گندم طلائی تازه و پرباری قرار داشت.
درو آهسته به اطاق خواب رفت سرمائی وجودش را فرا گرفته بود کلاه خرد شده و گردآلودش را از سر برداشت و کنار بستر ایستاد و چشم به زیر افکند.
نامه‌ای برای مطالعه کنار سر پیرمرد روی بالش قرار داشت شاید تقاضای دفن یا احضار خویشاوندان بود.
درو با چهره‌ای در هم کشیده به کلمات نگاه کرد و لبان بی‌رنگ و خشکش به حرکت درآمد:
«به شخصی که در کنار بستر مرگم ایستاده است در نهایت سلامت عقل و تنها در دنیا همانطور که مقدر بود من جان بر این مزرعه را با تمام تعلقات آن به مردی که به بالینم آمده است می‌بخشم اسم و اصل و نسبش هر چه باشد اهمیتی ندارد. مزرعه ، گندم‌زار داس و تمام وظایف محوله از آن و به عهده اوست اجازه دهید آزادانه و بی هیچ پرسشی آن‌ها را تصاحب کند. به مهر و امضاء من در سومین روز آوریل ۱۹۳۸ جان بر.
درو از خانه بیرون آمد و با باز کردن در حیاط گفت:
– مولی تو بیا بچه‌ها شما تو اتومبیل باشید.
مولی آنچه را که در برابرش می‌دید باور نمی‌کرد. درو گفت:
– سرنوشت ما عوض شد از این پس کار برای کار کردن ، غذا برای خوردن و سرپناهی برای مصون بودن از باد باران در اختیار داریم و سپس دستی به داس کشید مثل هلال ماه می‌درخشید کلماتی روی تیغه‌اش کنده شده بود.
«کسی که مرا بکار گیرد دنیا را بکار گرفته است» در آن لحظه معنی کلمات را زیاد نفهمید.
آنها پس از به خاک سپردن پیرمرد به زندگی در آن خانه پرداختند همه چیز برایشان مهیا بود. طویله کوچکی در پشت خانه وجود داشت که در آن یک گاو نر و سه ماده نگهداری می‌شد و یک سردخانه پر از گوشت گاو و گوسفند و گوساله و خوک هم در زیر درختان بزرگ بلوط قرار داشت که پنج برابر تعداد آن‌ها را تا یک دو شاید سه سال غذا می‌داد و یک ظرف کره‌سازی و جعبه‌ای برای پنیر و دلوهائی برای شیر هم آنجا بود.
درو اریکسون و خانواده‌اش تا سه روز هیچ کاری جز خوردن و خوابیدن نکردند صبح روز چهارم او با سر زدن از بستر بیرون آمد و داس را برداشت و به گندم‌زار رفت. گندم‌زاری پهناور بود و با اینکه تا کنون یک مرد آن را اداره کرده بود اما به نظر وی آنقدر بزرگ بود که یک مرد از عهده مراقبتش بر نمی‌آمد.
در خاتمه اولین روز کار داس بر شانه به خانه بازگشت. چهره‌اش غرق حیرت بود چنین گندم‌زاری را در تمام عمرش ندیده بود گندم‌ها در تکه‌های جداگانه رسیده بودند هیچ چیز راجع به گندم‌زار راجع به پوسیدن گندمها بعد از درو به مولی نگفت.
صبح روز بعد گندمهای درو شده و پوسیده دوباره ریشه کرده و جوانه زده بودند. درو اریکسون متحیر که چرا و به چه دلیل این اتفاق می‌افتد مدتی چانه‌اش را خارانید با این ترتیب نمی‌توانست آن‌ها را بفروشد . چندین بار در خلال روز به بالای تپه رفت تا از بودن پیرمرد در قبرش مطمئن شود و شاید در همانجا ایده‌ای راجع به گندم‌زار که اکنون صاحبش بود در افکارش نضج گرفت. گندم‌زار از یک سو تا سه مایل به طرف کوهستان کشیده شده بود و دو جریب پهنا داشت و با این وسعت قسمتی جوانه زده بود قسمتی آماده درو بود قسمتی کاملاً سبز باقیمانده بود قسمتی را هم که خود تازه با دستانش درو کرده بود. پیرمرد هیچ اشاره‌ای به این موضوع نکرده بود.
درو اریکسون دوباره با کنجکاوی و نوعی لذت به سر کارش برگشت و به درو پرداخت . درو کردن گندمی که به این زودی جوانه می‌زد کار ابلهانه‌ای بود به همین دلیل آخر هفته تصمیم گرفت چند روز دست از کار بکشد. اما همچنان که به گندم‌زار می‌نگریست حس می‌کرد بازوانش کش می‌آیند و کف دستهایش را خارش عجیبی فرا می‌گیرد. احساس می‌کرد بازوی سومی را از او گرفته‌اند.
به اطاق خواب رفت داس را از روی دیوار برداشت آن را در چنگ گرفت احساس سرما کرد خارش دستانش متوقف شد و بازوی سوم به او برگشت دیگر هیچ نقصی را در خود احساس نمی‌کرد. با این اندیشه که دروی گندم‌زار آزاری به کسی نمی‌رساند و هر روز بایستی انجام گیرد داس را در دستان بزرگش گرفت و لبخندی زد. سپس سوت‌زنان خود را به گندم‌زار رسانید و به کار پرداخت. کمی خود را دیوانه پنداشت لعنت بر شیطان آیا این جا گندم‌زاری معمولی بود؟
روزها چون اسبانی نجیب یکی بعد از دیگری می‌گذشتند.
درو اریکسون کارش را مثل نوعی درد خشک، گرسنگی و احتیاج پذیرفت بدون شک چیزهائی در مغزش شکل گرفته بود.
روزی که چون روزهای دیگر سرگرم دروی گندم‌های مواج زیر پایش بود ناگهان داس را به زمین انداخت و شکم خود را با دستانش گرفت چشمانش سیاهی رفت دنیا دور سرش چرخید.
فریادزنان گفت:
– من شخصی را کشته‌ام .
با صدائی خفه در حالی که سینه‌اش را گرفته بود کنار داس به زانو درآمد و گفت:
– من خیلی‌ها را کشته‌ام .
آسمان چون چرخ فلکی دور سرش می‌چرخید و صدای زنگی در گوشش می‌پیچید . او خود را به خانه رسانید و لرزان در حالی‌ که داس را پشت سرش به زمین می‌کشید وارد آشپزخانه شد مولی پشت میز آشپزخانه سیب زمینی پوست می‌کند.
– مولی!
مولی به چشمان مرطوب او نگاه کرد و همان جا که نشسته بود دست از کار کشید و منتظر ماند تا شوهرش آنچه را که می‌خواند بگوید . او گفت:
– اثاثیه‌مان را جمع کن .
– چرا؟
درو با دلتنگی گفت:
– باید اینجا را ترک کنیم .
– اینجا را ترک کنیم؟
– آن پیرمرد می‌دانی اینجا چه کار می‌کرد؟ گندم‌هایش مولی و این داس، هر وقت این داس را بکار ببری هزاران نفر می‌میرند تو ساقه حیاتشان را درو می‌کنی.
مولی از جا برخاست و کارد را روی میز گذاشت و سیب‌زمینی‌ها را کنار زد و گفت:
– ما مدتها سرگردان بودیم تا ماه پیش قبل از رسیدن به اینجا یک غذای خوب نخوردیم می‌دانی فکر می‌کنم در اثر کار زیاد خسته شده‌ای.
– من آنجا در میان گندم‌زار صداهائی را شنیدم صداهائی غم انگیز که از من می خواستند دست نگهدارم و آن‌ها را نکشم.
– درو!
او صدای همسرش را نشنید و ادامه داد:
– این یک گندم‌زار وحشی و پوچ است من به تو نگفتم اما گندم‌زار واقعی نیست مثل چیزی بی‌دام است.
مولی به او خیره شد چشمانش جز شیشه‌هائی آبی و سرد چیز دیگری نبودند.
درو گفت:
– تو فکر می‌کنی دیوانه شده‌ام اما صبر کن به تو بگویم اوه خدایا مولی کمکم کن من الان مادرم را کشتم .
مولی با لحن قاطعی گفت:
– بس کن .
– من با قطع یک ساقه گندم او را کشتم من مرگ او را احساس کردم متوجه شدم که چطور ….
مولی با صدائی شکسته و چهره‌ای هراسان و عصبانی گفت:
– درو خفه شو.
او زیر لب گفت:
– اوه – مولی
داس از دستش به زمین افتاد و صدائی کرد مولی آن را برداشت و با عصبانیت در گوشه‌ای گذاشت و گفت:
– ده سال است که با تو زندگی می‌کنم زمانی بود که هیچ چیز نداشتم و کارمان دعا بود الان تو این همه خوشبختی را نمی‌توانی تحمل کنی.
انجیلی را از اطاق نشیمن آورد و به ورق زدن آن پرداخت صدای ورق زدن انجیل مثل صدای به هم سائیدن گندمها بر اثر وزش نسیمی آرام بود.
از آن پس مولی هر روز برای او انجیل می‌خواند. دوشنبه هفته بعد درو به شهر رفت تا اگر نامه‌ای برایش رسیده بود دریافت کند.
با مراجعت به خانه مثل این که دویست سال پیرتر شده بود.
او نامه‌ای را به سوی مولی گرفت و با لحنی سرد و لرزان گفت:
– مادرم درگذشت ساعت یک بعدازظهر سه شنبه – قلبش …..
و بعد از این سخن تمام آنچه درو گفت این بود که:
– بچه‌ها را ببر توی ماشین و مقداری هم غذا بردار به کالیفرنیا می‌رویم .
همسرش نامه را گرفت و گفت:
– درو!
– تو خودت می‌دونی این جا گندم‌زار بی حاصلی است می‌توانی رشد کردن و رسیدن گندمهایش را ببینی من همه چیز را به تو نگفتم هر روز بخش کوچکی از آن می‌رسد این منطقی نیست وقتی که آن‌ها را درو می‌کنم صبح بعد دوباره جوانه می‌زنند و رشد می‌کنند سه‌شنبه گذشته یک هفته پیش وقتی که ساقه‌ای را درو کردم مثل این بود که عضلات خودم را بریدم من فریاد گوش‌خراشی را شنیدم صدائی مثل و الان امروز این نامه ….
مولی گفت:
– اینجا می‌مانیم.
– مولی
– ما اینجا می‌مانیم جائیکه از نظر غذا، خواب، زندگی راحت و طولانی خیال‌مان راحت است من دیگر هرگز نمی‌گذارم بچه‌هایم گرسنگی بکشند.
ناچار قبول کرد.
– باشد اینجا می‌مانیم.
صبح روز بعد به سر قبر پیرمرد رفت ساقه گندم تازه‌ای همانند آنکه پیرمرد هنگام مرگ در دست داشت درست در وسط آن روئیده بود.
او بی آنکه منتظر جوابی بماند به صحبت با پیرمرد پرداخت .
– تو در تمام عمرت در این مزرعه کار کردی چون چاره‌ای نداشتی و یک روز به ساقه رسیده حیات خودت رسیدی دانستی ساقه عمر توست آن را بریدی و به خانه رفتی لباس آخرتت را پوشیدی و با از کار افتادن قلبت مردی. اینطور نیست؟
و این سرزمین را به من واگذار کردی تا هنگام مرگ آن را به دیگری بسپارم .
در لحن صدایش هیبت و حرمتی احساس می‌کرد .
– چه مدتی این روال ادامه می‌یابد جز آن کس که داس را به کار می‌گیرد چه کس دیگری از این موضوع آگاه می‌شود؟
ناگهان احساس کرد پیر شده است به سر کارش برگشت اندیشه به کار بردن داس ذهنش را اشغال کرده بود دیوانه‌وار با قدرتی وحشیانه و ترسناک به کار پرداخت.
اجباراً این شغل را با نوعی فلسفه پذیرفته بود این تنها راه ساده بدست آوردن غذا و سرپناه برای خانواده‌اش بود.
با هر بار بالا پائین بردن داس ساقه‌هائی را که زندگی انسانهائی بود به دو نیم می‌کرد. بدین ترتیب اگر کمی دقت می‌کرد خود و مولی و بچه‌هایش می‌توانستند برای ابد زندگی کنند. به گندم‌زار نگاه کرد. همین که محل ساقه‌هائی را که حیات مولی سوسی و درو کوچک به آن‌ها بستگی دارد پیدا کرد هرگز آن‌ها را درو نخواهد کرد. زیاد طول نکشید که ساقه‌های حیات آن‌ها به آرامی چون اخطاری در برابرش قرار گرفتند.
کمی مانده بود با یک اشاره داس آن‌ها را درو کند.
مولی درو و سوسی مسلماً خودشان بودند لرزان زانو به زمین زد و به ساقه‌ها نگریست و با دستی که بر آن‌ها کشید به تب و تاب افتادند، آه رضایت‌آمیزی کشید هرگز نمی‌شد حدس زد اگر آن‌ها را بریده بود چه اتفاقی ‌می‌افتاد نفس بلندی کشید، از جای برخاست و داس را برداشت چند قدمی عقب‌تر رفت مدت زیادی ایستاد و به ساقه‌ها نگریست .
وقتی که زودتر از حد معمول به خانه بازگشت بچه‌ها را بدون هیچ دلیلی بوسید مولی خیلی تعجب کرد هنگام شام مولی گفت:
– صبح زود رفتی؟ هنوز گندمهائی را که درو می‌کنی می‌پوسد.
او سرش را بعلامت تائید تکان داد و گوشت بیشتری برداشت. مولی پیشنهاد کرد که به اداره کشاورزی نامه‌ای بنویسید و از آن‌ها بخواهد تا از مزرعه دیدن کنند اما او مخالفت کرد و گفت:
– من تمام عمرم را اینجا می‌گذارنم هیچ شخص دیگری نمی‌تواند به کار این گندم‌زار بپردازد آن‌ها نمی‌دانند کجا را درو کنند و کجا را نکنند ممکن است بخشهائی را اشتباهاً درو کنند. آن‌ها ممکن است تمام این گندم‌زار را زیر و رو کنند.
مولی سرش را تکان داد و گفت:
– تنها کاری که باید بکنند همین است آن وقت تو با بذر تازه‌ای کارت را شروع خواهی کرد او غذایش را نیمه کاره رها کرد و گفت:
– نه نه به هیچ فرد دولت چیزی نمی‌نویسم این مزرعه را هم به دست هیچ غریبه‌ای نمی‌دهم همین و بس .
و از در بیرون رفت و آن را پشت سرش به هم کوبید. آن روز با دانستن این که سه تن از دوستانش را کشته است دیگر نتوانست به کارش ادامه دهد.
شب پیپش را در ایوان جلوی خانه‌اش چاق کرد. برای بچه‌هایش داستانهای خنده‌دار گفت اما آن‌ها زیاد نخندیدند به نظر خسته و افسرده می‌رسیدند . از او کناره‌گیری می‌کردند مثل اینکه دیگر بچه‌های او نبودند. مولی هم از سردرد مدتی نالید و دور خانه قدم زد و زود به بستر رفت و بخواب عمیقی فرو رفت خیلی مضحک بود مولی همیشه سرشار از نیرو تا دیر وقت شب بیدار می‌ماند.
گندم‌زار با مهتابی که روی آن افتاده بود مانند دریائی موج می‌زد سعی کرد به آن نگاه نکند اگر او دیگر به مزرعه نمی‌رفت برای دنیا چه اتفاقی می‌افتاد؟ مردمی که در انتظار فرود آمدن داس بودند چه می‌شدند؟ می‌خواست صبر کند و ببنید.
اما وقتی به بستر رفت نتوانست بخوابد انگشتان و بازوانش را تشنه کار می‌دید.
نیمه شب خود را داس در دست در گندم‌زار یافت خواب‌آلوده و هراسان در میان آن مثل دیوانه‌ای قدم می‌زد در میان گندم‌زار پیران بسیاری خسته و نزار تشنه خوابی ابدی بودند اما با اینکه داس او را به سوی آن‌ها می‌کشید نمی‌خواست به این کار تن در دهد به هر ترتیب بود با تلاش فراوان خود را از دست داس رها ساخت و با انداختن آن به زمین به میان گندم‌زار فرار کرد و با ایستادن در آنجا به زانو درآمد و گفت:
– دیگر نمی‌خواهم کشتار کنم اگر با این داس بکارم ادامه دهم روزی مجبور به کشتن مولی و بچه‌هایم خواهم شد. نه از من نخواه این کار را بکنم .
از پشت سرش صدای بم انفجاری شنید.
چیزی از بالای تپه بسوی آسمان شعله کشید که چون موجودی زنده با بازوانی سرخ‌رنگ تا ستارگان زبانه می‌کشید. خانه سفید و کوچکش با درختهای بلوط در شعله‌های وحشی آتش افتاده بود. فریادزنان و ناامیدانه بر روی پایش ایستاد و به آتش عظیم نگریست و سپس به سوی خانه دوید آتش همه جای خانه را در خود گرفته بود اما هیچ کس در درون خانه فریاد نمی‌کشید صدای پائی شنیده نمی‌شد. فریاد زد:
– مولی ، سوسی
اما آتش با خیال راحت همه جا را در کام خود می‌کشید چند بار دور خانه دوید و سعی کرد راهی برای ورود به درون آن بیابد اما تا سر زدن سپیده و خاموش شدن آن کاری از دستش بر نیامد با اینکه دود و خاکستر همه جا را پوشانیده بود او بدون توجه به اخگرهائی که هنوز باقی بودند قدم به خرابه‌های خانه‌اش گذاشت و خود را به اطاق خواب خانه‌اش رسانید. مولی در میان تیرهای فرو ریخته و آهن‌های کج و معوج چنان خوابیده بود که گوئی هیچ اتفاقی نیافتاده بود دستان کوچک سفیدش بر اثر جرقه‌های آتش پوست پوسته شده بود و با اینکه در بستری از آتش‌های سوزان دراز کشیده بود سینه‌اش بالا و پائین می‌رفت و نفس می‌کشید بر روی او خم شد، تکان نمی‌خورد صدایش کرد اما او نشنید او نمرده بود اما زنده هم نبود بگونه‌هایش دست کشید سرد بود. سرد در میان جهنمی سوزان، نفسهائی ملایم لبان نیم متبسمش را می‌لرزانید.
بچه‌ها هم آنجا بودند سالم پشت حجابی از دود در خوابی عمیق غوطه‌ور.
هر سه آن‌ها را به گندم‌زار برد صدایشان کرد تکانشان داد اما آن‌ها بی آن‌که حرکتی بکنند آرام نفس می‌کشیدند و به خوابشان ادامه می‌دادند.
فهمید او فهمید که چرا آن‌ها در میان آتش در خواب بودند و هنوز هم در خواب هستند هر چه بود از قدرت گندم‌زار وداس سرچشمه می‌گرفت.
عمر هر سه آن‌ها دیروز۳۰ می ۱۹۳۸ به پایان رسیده بود آن‌ها باید در آتش می‌سوختند اما از آنجائی که وی از بریدن ساقه‌های حیاتشان خودداری کرده بود با وجود آتش گرفتن خانه و فرو ریختن آن آن‌ها هنوز زنده یا در میان مرگ و زندگی بودند. در سراسر دنیا هزاران نفر مانند آن‌ها که قربانی‌های حوادث آتش‌سوزیها، بیماریها، خودکشی‌ها بودند منتظر، به خوابی مانند خواب افراد خانواده‌اش فرو رفته بودند آن‌ها نه قادر به زندگی بودند نه می‌توانستند بمیرند.
فقط به خاطر اینکه او از درو کردن ساقه‌های رسیده حیاتشان می‌ترسید فقط به خاطر اینکه او از کار کردن با داس خودداری ورزیده بود.
– بسیار خوب او فکر کرد.
– بسیار خوب داس را بکار می‌گیرم.
او به بچه‌هایش نظر انداخت بی‌خداحافظی با خشم داسش را پیدا کرد و دیوانه‌وار به میان گندم‌زار رفت.
در نقطه‌ای ایستاد فریاد زد:
– مولی
تیغه را به هوا برد و فرود آورد.
فریاد زد:
– سوسی درو.
تیغه داس به هوا رفت و فرود آمد.
صدای جیغ‌هائی در گوشش پیچید وحشیانه به پشته‌های عظیم گندم حمله برد و بدون انتخاب و توجه ساقه‌های سبز زرد رسیده را به لبه تیغه داس سپرد تیغه داس در زیر آفتاب به هوا می‌رفت و در زیر آفتاب نفیرزنان فرو می‌آمد. بمب‌ها به روی لندن مسکو توکیو فرو می‌ریخت.
داس دیوانه‌وار حرکت می‌کرد.
آتش کوره‌های آدم‌سوزی بلزن و بوخن والد هر لحظه تیزتر می‌شد.
تیغه داس خون‌آلود بود قارچ عظیمی آفتاب وایت سند، هیروشیما و بیکنیی را تیره و تار ساخت ساقه‌ها چون باران سبزی فرو می‌ریختند کره، هند و چین ، مصر و هندوستان در زیر آتش و خون می‌لرزیدند ….
و درواریکسون با داسش همچنان به حرکت ادامه می‌داد و بی آنکه لحظه‌ای بیاساید کار می‌کرد و کار می‌کرد و کار می‌کرد.

نویسنده: ری برادبری

درباره‌ی داستان:
قصه‌ی کوتاه «داس» هر چند از عناصر تیره مرگ انباشته است اما داستانی است تمثیلی که در آن «داس» به عنوان سمبل مرگ برای ما نامی آشناست اما برادبری از این نشانه ایده‌ای نو و غیره منتظره ساخته است که با پایانی اسرارآمیز مدت‌ها ذهن خواننده را به خود مشغول می‌دارد.

منبع: http://bookfriend.blogfa.com

دیوید وودبری و جان هانس، در حالی که در لباس‌های فضاییشان عجیب وغریب و بی‌تناسب می‌نمودند، با عصبانیت بر تاب خوردن سبد بزرگ در فاصله‌ای از بیرون سفینه باری و در میان هوابند نظارت می‌کردند. اکنون که یک سال از گیر افتادنشان درایستگاه فضایی می‌گذشت، بیزاری آن‌ها از چیزهای دوروبرشان درک کردنی بود: دستگاه‌های پالایش که همیشه صدای چکاچک می‌دادند، لوله‌های صدایابی با آب که دائم چکه می‌کردند، مولدهای هوا، که صبح تا شب تنوره می‌کشیدند و گاهی هم از کار می‌افتادند …
وودبری با حالتی ترحم انگیز و به تنگ آمده گفت: هیچ کدام از دستگاه‌ها درست کار  نمی‌کنن، همه‌اش هم برای اینه که همه چیزهارو خودمون با دست سرهم کرده‌ایم. و هانس افزود: اونم ازروی دستورالعمل‌هایی که یک آدم ناوارد نوشته!
شک نبود که موقعیت آن‌ها زمینه‌های خوبی را برای ناخرسندی فراهم می‌کرد. پرهزینه‌ترین بخش سفینه‌های فضایی اتاقی بود که برای بار منظور می‌شد. زیرا باید همه وسایل مورد نیاز را به صورت تکه‌های ازهم جدا شده و در هم بسته‌بندی شده به ایستگاه‌های فضایی می‌فرستادند. همه دستگاه‌ها باید در خود ایستگاه‌ها، با دست‌هایی ناآزموده و خشن، افزارهایی ناکارا و از روی نوشته‌های راهنمایی بد چاپ و نامفهوم سوار می‌شدند.
وودبری، با دشواری شکایت نامه‌ای نوشت و هانس هم صفت‌های شایسته را به آن افزود و آن را به همراه تقاضاهای رسمی برای رهایی از آن موقعیت، روانه زمین کردند.
و زمین به ایشان جواب داد: یک روبوت ویژه طراحی شده است با مغزی پوزیترونی و لبالب انباشته از اطلاعاتی که آدم آهنی را قادر می‌سازد تا به یا ری آن، قطعه‌های انواع دستگاه‌های موجود در دنیا را به خوبی سرهم کند.
و اکنون، آن روبوت درون سبدی بود که در هوا تاب می‌خورد و هنگامی که در هوابند در پشت سبد بسته شد، وودبری داشت ازترس آنکه مبادا اشکالی در کارها پیش بیاید می‌لرزید.
گفت: خوب، اول باید یک تعمیر کامل روی دستگاه غذاساز انجام بده و دسته‌ی کباب چرخون رو بچسبونه تا کباب‌ها، به جای سوختن، برشته بشن!
به درون ایستگاه رفتند و با تماس‌های ظریف میله‌های تجزیه مولکول به جان سبد افتادند تا مطمئن شوند که حتی یکی از اتم‌های فلزی گران‌بهای این روبوت آسیب ندیده باشد.
سبد را باز کردند: آنچه درون آن یافتند پانصد قطعه از هم جداشده و و در کنار هم بسته‌بندی، شده بود، به اضافه نوشته‌ای بد چاپ و پر لک و پیس و نامفهوم، به عنوان راهنمای سوار کردن قطعه‌ها!

نویسنده: ایزاک آسیموف
منبع: www.arakus.ir

آیزاک آسیموف

آیزاک آسیموف
(‎به روسی Исаак Юдович Озимов‏)
(۲ ژانویه ۱۹۲۰ – ۶ آوریل ۱۹۹۲) نویسنده‌ی آمریکایی روسی تبار گونه‌‌های علمی، علمی-تخیلی، خیال‌پردازی، وحشت و دکتر در بیوشیمی بود. شهرت اصلی او بیشتر به خاطر سری بنیاد (در ایران سری امپراتوری کهکشانی) است. قوانین سه‌گانه‌ی رباتیک وی از شهرت جهانی برخوردار است و دایره‌المعارف بریتانیکا وی را واضع واژه رباتیک در زبان انگلیسی می‌شناسد. وی بیش از ۵۰۰ عنوان کتاب در تمام دسته‌‌های اصلی رده‌بندی دیوی (به جز فلسفه) دارد و سیارک آسیموف ۵۰۲۰ به افتخار وی نامگذاری شده‌است. آسیموف، کلارک و هاین‌لاین به عنوان سه نویسنده‌ی بزرگ گونه‌ی علمی-تخیلی شناخته می‌شوند.

زندگی
روونا موریل، آسیموف را نشسته بر تختی مزین به نقش‌هایی از حاصل عمرش تصویر کرده‌است.
او در استان اسمالنسک در شوروی (روسیه‌ی امروزی) در یک خانواده آسیابان یهودی متولد شد. در سن پنج سالگی خانواده‌اش به آمریکا مهاجرت کردند. از آن‌جا در خانه با او به زبان‌های ییدیش (زبان یهودیان اروپای شرقی) و انگلیسی صحبت می‌کردند به هر دو زبان روان سخن می‌گفت، اما روسی نیاموخت.
خواندن را از پنج سالگی آموخت و از آن هنگام در امور اداره‌ی مغازه‌ی لبنیات‌فروشی به خانواده کمک می‌کرد. خود وی سحرخیزی‌اش در سال‌های آینده را مرهون همین کمک‌ها و تلاشش برای راضی کردن پدر به این‌که تنبل نیست می‌دانست. در همان مغازه مجله‌‌های علمی-تخیلی هم فروخته می‌شد و آیزاک کوچک آن‌ها را می‌خواند. در حدود یازده سالگی او شروع به نوشتن داستان کرد و چند سالی بیشتر نگذشته بود که توانست داستان‌هایش را به مجله‌‌های عامه‌پسند بفروشد. در ۱۸ سالگی نخستین داستانش را به نام «گشتی در حوالی سیارک وستا» نوشت که در شماره اکتبر ۱۹۳۸ مجله داستان‌‌های حیرت‌آور چاپ شد.
سه سال بعد، در سال ۱۹۴۱ داستان دیگری با عنوان شبانگاه به مجله داستان علمی – تخیلی حیرت‌آور فروخت که در آن زمان برترین مجله در این عرصه بود. مجله داستان علمی – تخیلی حیرت‌آور برای هر کلمه یک سنت پرداخت می‌کرد. آسیموف در مورد این داستان چنین می‌گوید:
«پس برای یک داستان ۱۲هزار کلم‌های ۱۲۰ دلار باید می‌گرفتم ولی وقتی چک ۱۵۰ دلاری دریافت کردم گمان کردم اشتباه شده و پس از تماس با سردبیر دریافتم که او آن‌قدر از داستان خوشش آمده که یک چهارم سنت برای هر کلمه فوق‌العاده پرداخت کرده‌است.»
او از ابتدا نبوغ خود را در آموختن نشان داد. او چند کلاس را یک مرتبه بالا رفت و در ۱۵ سالگی دیپلم گرفت. او در ۱۹۳۹ از دانشگاه کلمبیا فارغ‌التحصیل شد و به سال ۱۹۴۸ دکتری بیوشیمی‌اش را اخذ کرد. پس از اخذ مدرک عضو هیئت علمی دانشگاه بوستون شد. از سال ۱۹۵۸ تدریس را کنار گذاشت و به صورت تمام وقت به نوشتن پرداخت (درآمد نویسندگی‌اش از حقوق دانشگاه بیشتر شده بود). با داشتن حق تصدی حتی در چنین شرایطی عضو هیئت علمی باقی ماند (همین حق تصدی در کتاب آزمایش مرگ نقش مهمی بازی می‌کند.). در ۱۹۷۹ دانشگاه به پاس نوشته‌هایش او به استاد کامل ارتقا داد. وی دوبار ازدواج کرد، بار دوم با جانت ا. جپسون (که او نیز یک نویسنده‌ی سبک علمی-تخیلی نیز است) و دو فرزند داشت.
زندگی عادی او چنین بود که راس ساعت ۶ صبح بیدار شود و در ساعت ۷:۳۰ پشت ماشین تحریر خود بنشیند و تا ۱۰ شب کار کند. آسیموف در جلد نخست زندگی‌نامه خود با عنوان «خاطر‌های هنوز سرسبز» که در سال ۱۹۷۹ منتشر شد، توضیح داده که چگونه نویسند‌های وقت شناس شده‌است.
پدر روسی او در بروکلین چند دکان شیرینی فروشی داشت که از ساعت ۶ صبح تا ۱ نیمه شب باز بودند. آیزاک نوجوان هر صبح ساعت ۶ از خواب بر می‌خواست تا روزنامه پخش کند و هر بعد از ظهر تند از مدرسه باز می‌گشت تا به پدرش کمک کند و اگر چند دقیقه دیر می‌کرد پدرش او را سرزنش می‌کرد که بچه تنبلی است. پس از گذشت ۵۰ سال آسیموف در زندگینامه‌اش از این عادت چنین یاد می‌کند:
«برای من مایه غرور است که هر چند ساعت شماطه داری دارم اما هیچ گاه آن را کوک نمی‌کنم و ساعت ۶ صبح خود از خواب بیدار می‌شوم، من هنوز به پدرم ثابت می‌کنم که آدم تنبلی نیستم.»
آسیموف دچار ترس از فضا‌های باز بود و جا‌های کوچک و بسته را ترجیح می‌داد. اگر چه آسیموف درباره سفر‌های فضایی در دنیا‌های ناشناخته و به مدت سال‌‌های نوری بی‌شمار نوشت، ولی خودش از پرواز کردن با هواپیما اکراه داشت. بن بوا، ویراستار آثار او گفته‌است:
«آیزاک می‌گوید دوست دارد در فضا و در پهنه آسمان‌‌ها پرواز کند، اما فقط در تخیلش.»
جلوه‌ی این ترس را می‌توان در داستان غار‌های پولادی (جزو سری روبوتی آسیموف) مشاهده کرد که در آن تمام جمعیت زمین در شهر‌های بسته و زیرزمینی در فضا‌های کوچک زندگی می‌کنند. آسیموف دچار ترس از پرواز هم بود و در تمام عمرش تن‌ها دو بار با هواپیما مسافرت کرد، که هر دو بار آن اجباری و غیر قابل اجتناب بود. در همان کتاب غار‌های پولادی، الیجاه بیلی (قهرمان اصلی این کتاب و کتاب‌های خورشید عریان و روبوت‌های سپیده‌دم) دچار ترس از پرواز است و آسیموف نیم صفحه‌ای را به شرح چگونگی ترس و احساس بیلی می‌پردازد.
او از ۱۹۸۵ تا پیش از مرگش رییس انجمن امانیست‌‌های آمریکا بود. بعد از مرگش جای او را دوست و همکار نویسنده‌اش کورت وانگات گرفت. او همچنین دوست نزدیک جین رودنبری (نویسنده‌ی اصلی داستان‌‌های پیشتازان فضا Star Trek) هم بود و در وهله‌ی اول او علمی-تخیلی بودن ایده‌ی‌های رودنبری را برای مسوولان کمپانی پارامونت تایید کرد. بعد‌ها در یکی از قسمت‌‌های سریال شخصیتی روبوتی معرفی شد که به یاد آسیموف مغز پوزیترونی داشت، که البته این تن‌ها شباهت آن به روبوت‌های آسیموف بود.) هم بود.
آیزاک آسیموف در ششم آوریل سال ۱۹۹۲ درگذشت. مدتی بعد از مرگ وی اعلام شد که مرگ وی در اثر بیماری ایدز بوده‌است، این طور اعلام شده که وی در اثر انتقال خون در یک عمل جراحی مبتلا شده بود. البته در حدود ۱۰ سال بعد از اینکه بیشتر پزشکان معالج آسیموف درگذشته بودند، از ژانت و رابین آسیموف اعلام شد که این موضوع ساخته‌ی افکار عمومی بوده‌است. [۱]

افتخارات
داستان‌‌های علمی – تخیلی آسیموف جایزه‌‌های متعددی برد: ۵ جایزه «هوگو» که با انتخاب خوانندگان اعطا می‌شود و سه جایزه «نیبولاً که از طرف نویسندگان علمی – تخیلی اعطا می‌شود. تریلوژی یا داستان‌‌های سه‌گانه او که داستان یک امپراتوری کهکشانی در آینده‌است و از کتاب‌های «بنیاد»(۱۹۵۱)، «بنیاد امپراتوری»(۱۹۵۲)، و «بنیاد دوم» (۱۹۵۳) تشکیل یافته‌است جایزه هوگو سال ۱۹۶۶ را به عنوان بهترین مجموعه داستان علمی – تخیلی برای او به ارمغان آورد. او همچنین جایزه استاد بزرگ را که انجمن نویسندگان علمی‌تخیلی آمریکا به پاس یک عمر فعالیت موفقیت‌آمیز در زمینه داستان نویسی علمی-تخیلی اعطا می‌کرد در سال ۱۹۸۷ به دست آورد.

آثار
پرکاری آسیموف حیرت‌آور است. وی نزدیک به ۵۰۰ کتاب در دامنه گسترد‌های از موضوعات، از کتاب‌‌های کودکان گرفته تا کتاب‌‌های درسی ئ دانشگاهی نوشته‌است. بیشترین شهرت وی شاید به خاطر داستان‌‌های علمی – تخیلی بود و نقش پیشتازانه او در بالا بردن داستان‌‌های علمی – تخیلی از سطح مجلات بی‌ژرفا به سطح فکری مربوط به جامعه‌شناسی و تاریخ و ریاضیات و علم باشد. آسیموف همچنین داستان‌‌های اسرار گونه و معما گونه [۲] نیز نوشته‌است. از وی کتاب‌‌هایی در نقد مسائل فیزیک، شیمی، زیست شناسی، اخترشناسی، طنز، شکسپیر، کتاب مقدس و موضوعات زیاد دیگر نیز چاپ شده‌است.

قوانین رباتیک
آسیموف با کمک ویراستار انتشارات دابل‌دی سه قانون برای ربات‌های پوزیترونی خود تدوین کرد که به قوانین رباتیک آسیموف مشهور شدند. قوانینی که همه ربات‌ها در آثار آسیموف (و حتی بسیاری جا‌های دیگر، حتی گاهی در صنعت) ملزم به پیروی از آن‌ها به طور غریزی هستند:
* یک ربات نباید با ارتکاب عملی یا خودداری از انجام عملی باعث آسیب‌دیدن یک انسان شود.
* یک ربات باید از فرمان‌های انسان‌‌ها تبعیت کند مگر اینکه آن فرمان‌ها در تعارض با قانون نخست باشد.
* تا هنگامی که قانون نخست یا دوم زیرپا گذاشته نشده‌است ربات باید وجود خود را حفظ کرده و در بقای خود بکوشد.

گفتار‌ها
«هر دینی مانند یک خیال‌پردازی است برای دیگران، اما برای معتقدین آن حقیقت مقدس مطلق است.[۳]»
«من نیکبخت بوده‌ام که با ذهنی پر تکاپو و کارآمد و با قدرتی برای واضح اندیشیدن و توانایی برای ابراز چنان اندیشه‌‌هایی زاده شده‌ام.»
«برای من مایه غرور است که هر چند ساعت شماطه داری دارم اما هیچ گاه آن را کوک نمی‌کنم و ساعت ۶ صبح خود از خواب بیدار می‌شوم، من هنوز به پدرم ثابت می‌کنم که آدم تنبلی نیستم.»
«اگر پزشکم به من بگوید، بیش از پنج دقیقه زنده نیستم، وقتم را تلف نخواهم کرد، سریعتر تایپ می‌کنم.»

منبع: دانش‌نامه‌ی آزاد ویکی‌پدیا: www.wikipedia.org
پی‌نوشت:
1. "Locus Online: Letter from Janet Asimov". April ۴, ۲۰۰۲. http://www.locusmag.com/2002/Issue04/Letter.html. Retrieved January ۱۷, ۲۰۰۷.
2. قتل در ABA نوشته سال 1976 (Murder at The ABA) و سوداگران مرگ نوشته سال 1958
3. نقل شده در نوشت‌های به نام«In Fantasy Forever»، بازچاپ آن در سال 1982 در کلکسیونی از نوشته‌‌ها به نام «Tyrannosaurus Prescription»

پس از صدها میلیارد سال، ناگهان خود را به عنوان «آمس» به یاد آورد. به عنوان خود صوت آمس و نه آن ترکیب طول موجی که اکنون در سرتاسر گیتی، معادل آمس بود. خاطره پریده‌رنگ و کم‌سویی از امواجی صوتی در او زنده می‌شد که پیشتر نه آنها را نشیده بود و نه می‌توانست بشنود.
می‌خواست حافظه‌اش را برای یه یاد آوردن بسیاری از چیزهای بسیار بسیار کهن، وابسته به دیرین‌ترین دوران قرون ازل، متمرکز کند. گرادب انرژی‌ای را که تمامیت هستی‌اش از آن ساخته شده بود، چنان بگستراند که خط‌های نیروی آن تا ورای ستاره‌ها فراگسترد.
سیگنال پاسخ «بروک» رسید.
با خود اندیشید که بی‌شک می‌تواند موضوع را به بروک بگوید، حتما باید آن را به کسی می‌گفت. نقش انرژی جابجاشونده بروک، چنین پیام رساند: «نمی‌خواهی بیایی، آمس؟»
-«چرا، چرا، البته.»
– «ببینم، تو در انجمن شرکت می‌کنی؟»
خط‌های نیروی آمس با بی‌ظنیمی می‌تپید. «بله، بله! حتما. این بار به یک بیان هنری سراپا تازه فکر کرده‌ام، چیزی به راستی نامعمول.»
– «چه تلاش عبثی! چطور فکر می‌کنی که پس از دویست میلیارد سال، بتوان به دگرگونی تازه‌ای اندیشید؟ هیچ چیز تازه‌ای نمی‌تواند در کار باشد.»
برای یک لحظه، بروک با او ناهمفاز شد و از دایره پیام بیرون رفت و همین، آمس را واداشت تا به تنظیم دوباره خط‌های نیروی خود بشتابد. هنگام این کار، موجی از اندیشه‌های دیگر او را در گرفت: سیمای کهکشان‌هایی پراکنده در زمینه مخملگون فضا و خطوط نیروی تپنده در جمعیت‌های جاودانی که حیاتشان در قالب انرژی بود و در فاصله بین کهکشان‌ها گسترده بودند.
گفت: « بروک! خواهش می‌کنم، اندیشه‌ام را در خود فرابگیر. از من روی نگردان! من به ماده دست‌ساز می‌اندیم. فکرش را بکن! ترانه‌ای هماهنگ از جنس ماده: یک سمفونی از مواد! چرا این قدر نگران انرژی باشیم؟ انرژی که دیگر چیز تازه‌ای در خود ندارد. یعنی چطور می‌توان چیز تازه‌ای در آن یافت؟ همین به ما نمی‌گوید که باید به سراغ ماده برویم؟»
– «ماده!»
آمس، لرزهای ناخوشایند انرژی بروک را قطع کرد و گفت چرا نه؟ مگر نه اینکه خود ما هم خیلی خیلی پیش از این‌ها -شاید یک تریلیون سال پیش- از جنس ماده بوده‌ایم؟ پس چرا با ماده چیزی نسازیم، با شکل‌هایی انتزاعی نیافرینیم یا … -گوش کن بروک، با تو هستم! – چرا با ماده، بدلی از خودمان را چنان که قرن‌ها پیش بودیم، نسازیم؟
بروک گفت: «به یاد نمی‌آورم که آنچه می‌گویی چگونه چیزی بوده است. یعنی، هیچ کس به یاد نمی‌آورد.»
آمس، با تب و تاب و گفت: « ولی من چرا! مدتی است که به جز آن به هیچ چیز دیگری نیاندیشیده‌ام و اکنون کم‌کم آن را به یاد می‌آورم. بگذار نشانت بدهم، بروک. بگو که درست می‌گویم، بگو، بروک!»
– «نه، نه، چرند است …نفرت‌انگیز است!»
– «بگذار آزمایش کنم، بروک! هر چه باشد، ما با هم دوست بوده‌ایم، از آغاز، از همان لحظه‌ای که به آنچه امروز هستیم تبدیل شده‌ایم، تپش انرژی‌هایمان همواره با م بوده است، خواهش می‌کنم، بروک!»
– «پس زود باش! معطل‌اش نکن!»
آه، چند وقت می‌شد که آمس، چنین لرزه‌هایی را در خط‌های نیرویش احساس نکرده بود؟ راستی، چند وقت می‌شد؟ اگر آنچه اکنون برای نشان دادن به بروک انجام می‌داد، موفقیت‌آمیز از آب درمی‌آمد، دل آن را پیدا می‌کرد تا در برابر موجودات انرژیایی مونتاژ شده‌ای که از پس قرن‌های ازلی، به گونه‌ای ملالت‌بار و دلتنگ چشم به راه چیز تازه‌ای بودند، ماده را به صورت دست‌ساز بازآفریند.
ماده، رقیق و تُنُک، در فاصله میان کهکشان‌ها پراکنده بود. آمس آن را از فضایی به ابعاد چندین سال نوری گردآورد. با دشواری، ذره ذره کنار هم گذاشت، اتم‌هایش را دستچین کرد. ماده، به سفتی گِل درآمد. آن‌گاه آن را به شگل تخم مرغی درآورد که در پایین پهن می‌شد.
به آهستگی از بروک پرسید: «یادت می‌آید، بروک؟ به نظر تو، چیزی شبیه به این نبود؟»
در حال، لرزه‌ای به گرداب انرژی بروک در افتاد: «وادار به یادآوردنم نکن! من چیزی را به یاد نمی‌آوردم.»
– «این بالایش بود، انها به آن می‌گفتند کله. راستش دارد خیلی خوب یه یادم می‌آید. حتی صوتش را هم یه یاد می‌آورم.»
کمی درنگ کرد. سپس گفت: «نگاه کن! تو هم آن را به یاد می‌آوری؟»
در بالای شکل تخم مرغی، واژه کله پدیدار شد.
بروک پرسید: «این چیست؟»
– «واژه‌ای مربوط به سر است. مجموعه نمادهایی است که صوت واژه را می‌رساند. بگو که تو هم یادت می‌آید. بروک! بگو!»
بروک با ترید گفت: «یک چیزی … یک چیزی هم در آن وسط وجود داشت.» و در همان جایی که منظورش بود، برآمدگی‌ای عمودی شکل گرفت.
آمس گفت: «آفرین، خودش است، دماغ!» و در بالای برآمدگی واژه دماغ پدیدار شد. «در چپ و راست آن هم چشم‌ها قرار دارند.» و واژه‌های چشم چپ، چشم راست در همان جا که باید، پیدا شدند.
آمس که خط‌های نیرویش به آهستگی می‌تپید، آنچه را که شکل بخشیده بود، بررسی کرد. آیا به راستی از آن خوشش می‌آمد؟
با لرزه‌هایی خفیف گفت: «دهان، چانه و سیبچه آدم» و پس از درنگی افزود: «و ترقوه، عجب! و در همان حال، واژه‌ها روی شکل پدیدار می‌شدند.
بروک گفت: «صدها میلیارد سال بود که من به آنها نمی‌اندیشدیم. چرا آنها را به یادم آوردی؟ چرا؟»
آمس، دم به دم در اندیشه‌ها خود غرق می‌شد: «یک چیز دیگر هم می‌خواهد، چیزی برای گرفتن امواج صوتی، اندام‌هایی برای شنیدن. بله، گوش‌ها! اما، آنها کجا باید بنشینند؟ وه که نمی‌توانم به یاد بیاورم، باید در کجا بگذارمشان.»
بروک فریاد کشید: «ولشان کن! گوش‌ها و همه چیزهای دیگر را می‌گویم! همه را ول کن. اصلا به یاد نیاور!»
آمس با تپش‌هایی گنگ گفت: «چرا؟ مگر یه یاد آوردن چه اشکالی دارد؟»
– «زیرا در زمان آنچه به یادش می‌آوردی، دنیای بیرون این چنین سرد و بی‌روح نبود، همه چیزی گرما داشت و جان داشت. زیرا چشم‌ها در من زنده بودند و به مهربانی نگاه می‌دوختند و لب‌ها در من پرلرزه بودند و داغ می‌سوختند.»
خطوط نیروی بروک با لرزه‌هایی تند می‌زد و موج برمی‌داشت و باز می‌زد و موج برمی‌داشت.
آمس با دستپاچگی گفت: «متأسفم! من … متأسفم!»
– «آنچه تو زنده می‌کنی یاد آورم می‌شود که من، روزی یک زن بودم و عشق را می‌شناختم، یه یاد می‌آورم که کار چشم‌ها چیزی فراتر از تماشا کردن است و اینکه من اکنون چشمی ندارم که برایم چنان کند.»
آنگاه، با درشتی، ماده را به آن کاه نخراشیده افزود و گفت: «پس بگذار آنها چنین کنند.» و چرخید و در آنی از آنجا گریخت.
و آمس که شاهد بود یه یاد آورد که خود او هم زمانی یک مرد بوده است. با نیروی گردابش به کله شکل‌گرفته زد و آن را به دو نیم کرد و سپس چرخید و در پهنه کهکشان‌ها، در پی رد انرژی بروک، به دل گنبد بیکران زندگی گریخت و ناپدید شد.
و چشم‌های ان کله در‌هم‌شکسته ماده، همچنان از نمی که بروک به عنوان نمایش اشک به آنها افزوده بود، می‌درخشید و برق می‌زد. آن کله مادی داشت کاری می‌کرد که تا آن زمان از موجودات انرژیایی ساخته نبود: اشک می‌ریخت، اشکی برای تمام انسانیت، اشکی برای زیبایی لطیف تمامی پیکرهایی که زمانی خود را به این تغییر سپرده بودند، زمانی دراز پیش از این، کمی نزدیک به یک تریلیون سال پیش.

نویسنده: ایزاک آسیموف
مترجم: سیامک جولایی
منبع: www.1pezeshk.com

درباره‌ی داستان:
در سال ۱۹۶۴، مجله پلیی‌بوی، از چندین نویسنده علمی تخیلی نویس خواست که بر اساس یک تصویر، داستان‌های کوتاهی بنویسند. آثار نویسندگانی مانند آرتور سی کلارک، فردریک پال و توماس ام دیش دریافت شدند و منتشر شدند، اما در این میان نوشته آسیموف قبول نشد! آسیموف هم اثر را در مجله فانتزی و علمی تخیلی در سال بعد چاپ کرد.
تصویری که باید بر اساس آن داستان کوتاه نوشته می‌شد، اثر M.C. Escher بود و Bond of Union نام دارد.

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.