داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

نان شب

ما همه صبورانه منتظر ماندیم تا هوا کاملاً تاریک شد. آفتاب دیگر مدتى بود، پشت تپه پایین رفته بود. تیرگى، انباشته از مه شبانه‌ی شیرى‌رنگ، هر لحظه افزون مى‌شد و بر روى دامنه‌ها و دره‌های تازه شخم‌خورده که جاى جاى آن از برف چرکى پوشیده بود، دامن مى‌کشید. ولى غروبِ آفتاب هنوز بر سقف شکم آویخته‌ی آسمان که آبستن از ابرهاى باران‌زا بود، گاه به گاه نوار سرخ‌رنگى ترسیم مى‌کرد. باد که بوى نمناک و ترشیده‌ی زمین را نوشیده بود و هر دم تندتر مى‌وزید و سیاه مى‌شد، توده‌ی ابرها را به جلو مى‌تاراند. و هم‌چون تیغى برنده بر بدن‌های برهنه فرو مى‌رفت. هربار که باد، تند مى‌وزید، تکه مقوایى بر روى بام اطراق‌گاه با صداى یکنواختى ضرب مى‌گرفت. از جانب چمن‌زار بوى تازگى و خنکى که داشت رو به سردى مى‌گذاشت، مى‌آمد. از درون دره صداى ترق‌ترق چرخ واگن‌ها بر روى ریل به گوش مى‌رسید و لکوموتیو ناله‌کنان عبور مى‌کرد. هوا گرگ و میش و نمناک شد. گرسنگى ما را بى‌نهایت رنج مى‌داد.

بالاخره روى جاده‌ی شوسه صداى هرگونه جنبشى رو به خاموشى نهاد. باد دیگر از آن جا پاره‌های گفت‌وگو را کم‌تر مى‌آورد. فریاد راننده‌ها دیگر شنیده نمى‌شد و صداى منقطع واگن‌های کوچک که توسط گاومیش‌های درمانده که با سم‌هایشان روى سنگ‌فرش مى‌کوبیدند، کشیده مى‌شد، رو به خاموشى گذاشت. صداى برخورد صندل‌های چوبى بر روى آسفالت دور شد و خنده‌ی بلند دختران دهکده که شادى‌کنان براى تفریح شبانه به شهر نزدیک مى‌رفتند، خاموش گشت.

بالاخره تاریکى متراکم شد و باران کم‌رمقى شروع به ریزش کرد. لامپ‌های صورتى که بر سر تیرک‌های بلند تکان مى‌خوردند، نور ماتى را روى بار و برگ تیره و درهم رفته‌ی درختان کنار راه پخش مى‌کردند. نور هم‌چنین بر برج نگهبانى که تابلویش مى‌درخشید، بر روى خیابان متروک که اکنون مانند تسمه‌ی خیسى برق مى‌زد، فرو مى‌ریخت. تعدادى سرباز زیر شعاع لامپ‌ها در حال قدم‌رو عبور کردند و در ظلمت شب ناپدید شدند. در مقابل صداى گام‌های بى‌شمارى بر روى شن‌ها که هر لحظه نزدیک‌تر مى‌شد، به گوش مى‌رسید.

در این لحظه شوفر فرمانده، نورافکن‌ها را روشن کرد و امواج نور که توسط قطرات باران هاشور مى‌خورد، زمین‌های بین خوابگاه اردوگاه را روشن کرد.

بیست اسیر روس که لباس‌های نوارى‌شکل زندان را به تن داشتند، و دست‌هایشان از پشت با سیم خاردار بسته شده بود، توسط مسئول بند از رخت‌شوى‌خانه بیرون رانده شدند. اسیران را روى پشته‌های خاک هل دادند، و آن‌ها را روى سنگ‌فرش اسارتگاه، موازى با صف اسیران به خط کردند. اسیرانى که اینک ساعت‌ها بود با پیکرهاى عریان بى‌حرکت آن‌جا ایستاده بودند و خاموش از گرسنگى رنج مى‌بردند. نور نافذ نورافکن‌ها بدن‌های زندانیان روس را در خود غرق کرد، گویى که آن‌ها اینک به تلى از گوشت بدل شده بودند. پیکرهایشان در لباس زبر و زمخت زندان، پیچیده شده بود. زیر تابش نورافکن‌ها آدم مى‌توانست سراسر بدن آن‌ها را به دقت وارسى کند: هر تابى یا برآمدگى و چروک پارچه‌ی لباس را، یا پاشنه‌ی متلاشى شده‌ی کفش‌های پوسیده را که از بس تعمیر شده بودند قلمبه به نظر مى‌آمدند، گِل رُس که در پاچه‌ی شلوارهایشان خشک شده بود، قابل رؤیت بود. حتا رد درشت دوخت سفید پارچه که در نوارهاى خاکسترى لباس امتداد داشت، نمایان بود. هم‌چنین دو جیب پاره‌ی پشت شلواریشان، که روى نشیمن‌گاه آویخته بودند. مشت‌های گره‌کرده‌ی آن‌ها را مى‌شد دید، با انگشتانى سفید که از سر درد خم شده بودند، با خون لخته‌شده‌ی مفصل‌ها و عضلات دست که پوست‌شان بر اثر فشار برنده‌ی سیم خاردارِ زنگ‌زده، کبود شده بود. آرنج‌هایى عریان که به شکل غیرطبیعى با سیم خاردار به هم بسته شده بودند. ـ همه‌ی این جزئیات، زیر روشنایى نورافکن‌ها به چشم مى‌خورد. فقط بخشى از پشت و کله‌ی آن‌ها در تاریکى محو بود، ولى پس گردنشان که تراشیده شده بود و به سفیدى مى‌زد، روى یقه‌ی پیراهن مى‌درخشید. سایه‌ی آن‌ها از بس دراز بود تا روى جاده و سیم خاردار که از شبنم مى‌درخشید، مى‌رسید. سایه‌ها آن‌قدر بلند بودند که حتا تا پشت سیم‌های حاشیه‌ی سراشیبى تپه که جاى جاى آن از نى‌زار تنک و باریکى پوشیده بود و از خشکى خش‌خش مى‌کردند، مى‌رسیدند و آن دورها گم مى‌شدند.

فرمانده‌ی بازداشتگاه که افسرى با موهاى جوگندمى بود و چهره‌اى آفتاب‌سوخته داشت، و در این شب با مأموریت ویژه از شهر به بازداشتگاه آمده بود، با گام‌های خسته ولى مطمئن اریب‌وار از جریان امواج نورافکن‌ها عبور کرد و در حال ایستادن در گوشه‌اى، تشخیص داد که فاصله‌ی دو ردیف اسیران روس از هم به اندازه‌ی کافى است. بعد از این، همه چیز به شتاب گذشت. منتها نه به آن سرعتى که پیکرهاى سرمازده و شکم‌های گرسنه‌ی اسیران آرزو مى‌کرد. اسیرانى که هم‌اکنون مدت هفده ساعت بود منتظر دریافت نیم لیتر سوپى بودند که به یقین الان نیمه‌گرم در پیت‌های داخل اطراق‌گاه قرار داشت.

«فکر نکنید، که این چیزى نیست!»
این جمله را جوانک مسئول بازداشتگاه در حالى که خود را به پشت فرمانده مى‌رساند، با صداى بلند فریاد زد. او با یک دست حاشیه‌ی پالتو نظامى‌اش را که از پارچه‌ی سیاه دوخته شده و کاملاً به قامت او بود، گرفته بود. و در دست دیگرش شاخه‌ی بیدى قرار داشت که آن را با ریتم منظمى به ساقه‌ی پوتینش مى‌زد:
«این افراد، آن‌جا، همگى جنایت‌کارند. دیگر لازم نیست به شما بگویم چرا و به چه دلیل! آن‌ها کمونیست هستند… همین، فهمیدید؟ جناب فرمانده به من دستور دادند، که به شما اعلام کننم که آن‌ها به شکل ویژه‌اى تنبیه خواهند شد… و زمانى هم که جناب فرمانده دستورى صادر مى‌کنند… معلوم است دیگر. پس به شما توصیه مى‌کنم حواستان کاملاً جمع باشد… فهمیدید؟»
فرمانده رو به افسرى کرد که دکمه‌های پالتویش باز بود، و آهسته گفت: «یالا بجنبید، ما عجله داریم!»
آن افسر به گِل‌گیر ماشین اشکوداى کوچکش تکیه زده بود و داشت به آرامى تمام دست‌کش‌های خود را درمى‌آورد. سپس در حالى که بى‌تفاوت با انگشتانش بشکنى زد و کج مى‌خندید، اعلام کرد:
«این کار دیگر چندان طول نمى‌کشد.»
جوان مسئول بازداشتگاه دوباره با صداى بلند، داد زد: «خب بله، امروز هم، همه‌ی اسیران مى‌بایست از خوردن غذا محروم شوند. سر دسته‌ها باید سوپ را به آشپزخانه بازگردانند. بدانید که اگر یک لیتر از آن کم شود به شما نشان خواهم داد… هان، فهمیدید؟»
آه عمیقى از انبوه جمعیت برخاست. و آرام، خیلى آرام ردیف‌های عقب به جنبش درآمدند و قدرى به صف‌های جلوتر فشار آوردند. کنار راه در ردیف‌های جلو، جا تنگ شد. بر اثر فشار جمعیت که براى جست‌زدن آماده مى‌شد، گرماى مطبوعى پشت‌ها را گرمى بخشید.

فرمانده با دست علامتى داد. از پشت ماشین او تعدادى مرد اس‌ـ‌اس اسلحه به دست به حالت قدم‌رو هویدا شدند. آن‌ها به طرف اسیران روس رفتند و هر یک پشت سر اسیرى جا گرفتند. پیدا بود که در این کار تجربه‌ی زیادى دارند.
آدم با دیدن سربازان نمى‌توانست بپذیرد که همین چندى پیش آن‌ها نیز با ما پس از پایان کار به بازداشتگاه برگشته بودند، چرا که آن‌ها در این مدت توانسته بودند به سرعت لباس رسمى بپوشند، غذاى سیرى بخورند، انیفورم‌هایشان را اتو کرده و حتا ناخن‌های خود را مانیکور کنند. آن‌ها قنداق تفنگ را با دست محکم گرفتند، و خون زیر ناخن‌هایشان که تازه گرفته شده بود به سرخى زد. این طور به نظر مى‌رسید که مى‌خواهند به شهر رفته و با دختران خوش‌گذرانى کنند. آن‌ها گلنگدن تفنگ‌ها را پُرصدا کشیدند، قنداق را روى شانه جا دادند و لوله‌ی تفنگ‌ها را پشت گردن تراشیده‌ی زندانیان روس گذاشتند.

فرمانده بى آن که صداى خود را بلند کند، فرمان داد:
«دسته! آماده! آتش…!»
شلیک تفنگ‌ها به هوا برخاست. سربازان گروه اعدام یک قدم به عقب پریدند تا مبادا مغزهاى متلاشى شده‌ی اسیران به آن‌ها شتک بزند. روس‌ها تلو خوردند و مثل کیسه‌های سنگین پُرصدا روى سنگ‌ها غلتیدند و سنگ‌فرش را با خون و مغز متلاشى‌شده رنگین کردند. سربازان در حالى که تفنگ‌های خود را بر شانه انداختند، با قدم‌های تند به سمت برج دیده‌بانى رفتند. اجساد را موقتاً به زیر سیم‌های خاردار کشاندند. فرمانده با همراهان خود سوار ماشین اشکودایش شد، و ماشین در حالى که ابرى از گاز تولید مى‌کرد با دنده‌عقب به سمت دروازه به حرکت درآمد.

آن فرمانده با چهره‌ی آفتاب‌سوخته و موهاى جوگندمى، هنوز با ماشین زیاد دور نشده بود که ناگهان فوج خاموش جمعیت گرسنه که هر لحظه بیش از پیش از عقب به صفوف جلو فشار مى‌آورد، به جنبش درآمد و بر روى سنگ‌های خونین ریخت. همهمه‌اى در گرفت، و تازه پس از مدتى، آن هم زیر باران ضربات باتوم زندانبانان که از سراسر اردوگاه به آن جا فراخوانده شده بودند، با عجله به سوى خوابگاه‌ها تارانده شدند.

من کمى دورتر از میدان اعدام در صفى ایستاده بودم و نتوانستم خودم را سریعاً به آن جا برسانم. ولى صبح روز بعد وقتى که ما را باز هم براى بیگارى به بیرون راندند، یک یهودى اهل اسکاتلند که سقوط کرده بود و با من لوله حمل مى‌کرد، تمام مدت روز با آب و تاب تعریف مى‌کرد که مغز انسان چیز خوشمزه‌اى است، به گونه‌اى که آن را بدون پختن هم مى‌توان خورد، همین طورى خام …

نویسنده: تادئوش بروفسکى
مترجم: مجتبا کولیوند

منبع: www.khazzeh.com

سیاه و سفید

 همیشه سوار خط شب‌رو می‌شوم. همه‌ی شش روز هفته را. تا ماربل آرچ پیاده می‌روم و سوار خط ۲۹۴ می‌شوم که مرا می‌برد خیابان فلیت. هیچ با مردهای تو اتوبوس حرف نمی‌زنم. بعد هم می‌روم تو سیاه و سفید که تو خیابان فلیت است. گاهی هم دوستم می‌آید آن‌جا. یک فنجان چایی می‌خورم. دوستم قدبلندتر اما لاغرتر از من است. گاهی وقت‌ها می‌آید و با هم می‌نشینیم پشت میز بار. همیشه جا براش نگه می‌دارم، اما آدم همیشه هم نمی‌تواند جا نگه دارد. با آدم‌هایی که جای دوستم را می‌گیرند، هیچ حرف نمی‌زنم. بعضی‌ها فکر می‌کنند هیچ به حرف‌هاشان گوش نمی‌دهم. گاهی مردی روزنامه‌ی صبح را سُر می‌دهد سمت من، روزنامه‌ی اول صبح را. به من گفته که قبلاً چه کاره بوده. من هیچ وقت نمی‌روم تو بارِ نزدیک اِمبنک مِنت. یک بار فقط رفته‌ام آن‌جا. آدم از همان پشت شیشه می‌تواند ببیند که سرِ آن میزها چه خبر است. محوطه‌ی آن‌جا اغلب پر از کامیون است. همیشه عجله دارند. اغلب هم همان راننده کامیون‌ها. گاهی راننده‌های دیگری هم هستند. داداشم همین جوری بود. عادت داشت برای همان کارها برود آن جا. اما من شب که نباشد، بهتر می‌توانم به کارم برسم، تاریک که می‌شود، همیشه چراغ‌های سیاه و سفید روشن است. گاهی هم چراغ‌هاش آبی‌اند، که خوب نمی‌توانم ببینم. تو سرما، سرما که نباشد بهتر می‌توانم. همیشه سیاه و سفید گرم است. گاهی هم کوران می‌شود و من آن جا نمی‌خوابم. ساعت که پنج می‌شود، کرکره‌ها را می‌کشند پایین تا زمین را تی بکشند. همیشه دامن طوسی و روسری قرمزم را می‌پوشم. هیچ وقت مرا بدون ماتیک نمی‌بینی. گاهی دوستم می‌آید، همیشه با دو تا چایی می‌آید. هر وقت یک مردی جایش را می‌گیرد، بهش می‌گوید که بلند شود. از من بزرگ‌تر اما لاغرتر است. سرما که باشد، سوپ می‌گیرم. این جا سوپ‌های خوبی گیر آدم می‌آید. یک تکه نان هم می‌دهند. با چایی یک تکه نان نمی‌دهند، ولی با سوپ چرا. برای همین سرما که می‌شود، سوپ می‌گیرم. آدم این جا همیشه خط شب‌رو می‌بیند که می‌رود وسط شهر. همه‌ی خط‌ها همین دور و برها هستند. هیچ وقت راه دیگری نمی‌روم، نه راهی که بعضی از این خط‌ها می‌روند. خیابان لیورپول رفتم، آن جایی که آخرِ خط بعضی از همین اتوبوس‌هاست. صورتش رنگ‌پریده‌تر از من است. این نورها آدم را یک کم دل‌مرُده می‌کنند. یک بار مردی ایستاد به سخنرانی. پاسبان آمد تو. بیرونش کردند. بعد، پاسبان آمد پیش ما. ما زود دَکَش کردیم، دوستم دَکَش کرد. آن وقت دیگر ندیدمش، هیچ کدام از آن‌ها را. با پاسبان‌ها نمی‌پرند. دوستم به پاسبان گفت که من یک کم برای این کار پیرم. پاسبان از من پرسید: راست می‌گه؟ دوستم بهش گفت: واست زیادی پیره. پاسبان رفت. اهمیتی ندادم، سر و صدای زیادی نیست، همیشه یک کم سر و صداست. یک بار چند تا جوان با تاکسی آمدند. دوستم قهوه دوست ندارد. من هیچ وقت قهوه نمی‌خورم. تو ایستون که بودم، قهوه می‌خوردم، یکی دو بار وقتِ برگشتن، رفتم آن جا. سوپ سبزی را بیش‌تر از سوپ گوجه‌فرنگی دوست دارم. بعد یک کاسه سوپ گرفتم و این مردک تکیه داده بود به میز، مستِ خواب بود، رو آرنجش خوابش برده بود و مدام سرش می‌خورد به میز و موهاش می‌ریخت تو سوپم، مستِ خواب بود. کاسه‌ام را کشیدم کنار. اما ساعت پنج کرکره‌ها را می‌کشند پایین تا زمین را تی بکشند. نمی‌گذارند آدم بماند تو بار. دوستم هیچ وقت نمی‌ماند، اصلاً اگر باشد. آدم نمی‌تواند یک فنجان چایی بخرد. ازشان خواسته‌ام، ولی نمی‌گذارند آدم بنشیند آن جا، هیچ وقت، حتا اگر سرِ پا باشی. ولی می‌شود همان دور و بر چهار ساعتی پلکید. فقط ساعت یک و نیم در را می‌بندند. آدم می‌تواند برود بارِ نزدیک امبنک منت، ولی فقط یک بار رفتم آن جا. همیشه هم روسری قرمزم را سرم می‌کنم. هیچ وقت مرا بدون ماتیک نمی‌بینی. بهشان نگاهی می‌اندازم. هیچ وقت مرا بلند نمی‌کنند. یک بار دوستم را بردند تو کامیون. خیلی نگهش نداشتند. دوستم گفت ازش خوش‌شان آمده بوده. من که برای این چیزها سوار کامیون نمی‌شوم. آدم باید خودش را پاک و پاکیزه نگه دارد. ولی دوستم برای هیچ کدام از آن‌ها نیست که می‌رود سیاه و سفید. البته آن‌ها هم خیلی دنبالش نیستند. من حواسم پی نگاه‌هایشان هست. اغلب هیچ کس نگاهم نمی‌کند. خیلی نمی‌شناسم‌شان، بعضی‌ها را این دور و بر دیده‌ام. زنی با کلاه بزرگ سیاه و چکمه‌های بزرگ سیاه می‌آید تو. هیچ سر در نیاورده‌ام که چه کاره است. مردک روزنامه‌ی صبح را سُر می‌دهد سمت او. راهش خیلی طولانی نیست. آدم می‌تواند پیاده برود و برگردد. هوا که روشن می‌شود، می‌روم. دوستم منتظر نمی‌ماند. او هم می‌رود. اهمیتی نمی‌دهم. یکی هست که خیلی حالم ازش بهم می‌خورد. یک بار با یک کت پوستی آمد این جا. دوستم می‌گوید این‌ها به آدم تزریقی می‌دهند، همه‌شان از وایت هال می‌آیند، دوستم می‌گوید فکر همه جایش را هم کرده‌اند. نفست را می‌بُرند. پشت گوشَت تزریق می‌کنند. بعد، دوستم آمد. یک کم عصبی بود. آرامَش کردم. روشن که باشد، پیاده می‌روم تا آلدویچ. دارند روزنامه می‌فروشند. روزنامه خوانده‌ام. یک روز صبح پیاده رفتم تا پل واترلو. اتوبوس آخرِ خط ۲۹۶ را دیدم. حتماً آخری بود. تو روزِ روشن، هیچ شبیه خط‌های شب‌رو نبود.

نویسنده: هارولد پینتر
مترجم: شعله آذر

نگاهی به داستان‌نویسی هارولد پینتر:
نخستین تجربه‌ی پینتر در داستان‌نویسی در نوجوانی‌اش در ۱۹۴۵ است. او ابتدا کولوس را به صورت شعر و سپس داستان کوتاه نوشت و در یک مجله‌ی محلی به چاپ رساند. پینتر معتقد بود نوشتن برای تاتر به خاطر نقش محوری زبان و محدودیت‌های صحنه و نیز به این دلیل که جوهر تفکر را باید با ایجاز و خست کامل بیان کرد، سخت‌تر است تا نوشتن رمان و داستان.
مؤلفه‌هایی که از ویژگی‌های پینتر در نمایش‌نامه‌نویسی است، در داستان‌ها و طرح‌های وی نیز وجود دارد. حضور دو نفر در یک محیط بسته، چالش هویت فردی، سکوت‌ها و مکث‌ها، طنز سیاه، مسئله‌ی قدرت و سلطه در سطوح فردی و اجتماعی، دغدغه‌های سیاسی و اجتماعی، و ایجاز و اختصار از شاخصه‌های مشترک قالب‌های متنوع نوشتاری پینتر است.
به هر صورت او گه‌گاه دستی در داستان و رمان برده و در کارنامه‌ی هنری خود سه مجموعه داستان کوتاه و طرح و یک رمان به جای گذاشته است. جرالد پاترتون در سال ۱۹۶۹ از برخی طرح‌ها و داستان‌های پینتر از جمله، سیاه و سفید، متقاضی و سختی‌های کار، یک مجموعه انیمیشن ساخت که مورد توجه منتقدان قرار گرفت. کوتوله‌ها تنها رمان پینتر و یکی از گیج‌کننده‌ترین آثار اوست که موضوع تثبیت و هویت درون مایه‌ی اصلی اثر به حساب می‌آید. صداهایی در تونل، تس، از این بابت متأسفم، و دختران از آخرین داستان‌های کوتاه او هستند.
پینتر سیاه و سفید را در فاصله‌ی سال‌های ۱۹۵۴ تا ۱۹۵۵ نوشت، ولی انتشار این داستان کوتاه به ۱۹۶۶ بازمی‌گردد.

منبع: www.khazzeh.com

بوی خوش سیگار

 در بهار سال ۱۹۴۴ همراه تعدادی از دوستانم که آن‌ها نیز در تبعید به سر می‌بردند در ناپل بودیم. پولی نداشتیم، کم غذا می‌خوردیم و فقیرانه لباس می‌پوشیدیم. تنها دلخوشی ما اجازه‌ی خروج در عصرها بود، زمانی که بقیه به خاطر حکومت نظامی مجبور به ماندن در خانه بودند، البته این را مدیون کارمان بودیم.
ما روی پله‌های میدان کوچک کالاشیون، نزدیک محله‌ی رامپا کپریولی می‌نشستیم. در آن ساعت شهر مثل بیابان برهوت، متروک بود؛ شهر مردگان درست مثل پومپی. هنگامی که ماه در آسمان بود همه‌چیز زیبا به نظر می‌رسید. مانند بازمانده‌هایی در جزیره بودیم، کنار هم می‌نشستیم، به دریا چشم می‌دوختیم و انتظار می‌کشیدیم. آن میدان کوچک دلگیر و ساکت را به خاطر می‌آورم. می‌نشستیم و سیگار می‌کشیدیم. آن روز عصر پاکت سیگار را از جیب بیرون کشیدم و سیگاری را به آرامی آتش زدم، مثل آدم‌هایی که باید به گونه‌ای وقت را بکشند. دوستی کنارم نشسته بود، وقتی بوی سیگار به او رسید ناگهان برگشت و با کنجکاوی پرسید:
ـ «چه سیگاری می‌کشی؟»
گفتم: «اولد گلد. امروز چیز دیگری پیدا نکردم. شما هم می‌خواهید؟» و پاکت را طرفش دراز کردم.
او سیگار را گرفت و مثل این که تصویری خیالی می‌بیند به آن نگاهی انداخت، سپس آن را برگرداند و گفت:
ـ «نه، ممنون»
سرش را به دیوار جایی که نشسته بودیم تکیه داد و با نفسی عمیق و چشمانی بسته دود سیگارم را به ریه‌هایش فرو برد و گفت:
ـ «خیلی وقت بود که دیگر بوی این سیگار به مشامم نخورده بود. درست از زمانی که در آمریکا زندگی می‌کردم. تصورش را بکن! آن موقع بیست و پنج ساله بودم. بوی بسیار تندی است.»
در حالی که سیگار را از او دور می‌کردم پرسیدم:
ـ «بوی سیگار اذیت‌تان می‌کند؟»
با نگاهی به دوردست گفت:
ـ «نه، نه» بعد با لبخندی حرفش را تصحیح کرد:
ـ «نه زیاد. آن موقع خیلی عاشقش بودم. او سیگار اولد گلد می‌کشید. بوی ملس و غلیظی دارد که به‌سرعت شناخته می‌شود. من از این بو لذت می‌بردم چون او می‌کشید.» پرسید:
ـ «با حرف‌هایم خسته‌ات می‌کنم؟»
همیشه این‌گونه سؤال می‌کردیم و دیگری همیشه جواب می‌داد نه برعکس. بدون هیچ حرفی موافق بودیم که هر کس برای همراهانش شرایط صحبت از گذشته را مشتاقانه فراهم کند. حرفش را از سر گرفت:
ـ «بزرگ‌تر از من بود. سی و سه سال داشت. آن موقع به نظرم زن کاملی می‌آمد و در واقع این پختگی‌اش مرا مجذوب خود کرده بود. می‌گفتند خاطرخواه بسیار داشته اما من باور نمی‌کردم. او هیچ چیز از گذشته‌اش نمی‌گفت و درباره‌ی زندگی کنونی‌اش کم صحبت می‌کرد. این توداری مثل بقیه‌ی خصلت‌هایش مرا تسخیر می‌کرد. عاداتش به نظرم عالی بود. سعی می‌کردم همیشه از او تقلید کنم. نوشیدنی‌هایی را ترجیح می‌دادم که او دوست می‌داشت. حتا با تکیه‌کلام‌هایش صحبت می‌کردم. می‌خواستم با او ازدواج کنم. فکر می‌کردم هرگز نخواهم توانست زن دیگری را دوست بدارم، قادر نخواهم بود بدون او زندگی کنم. می‌دانی چیزهایی که ما در بیست و پنج سالگی به آن‌ها اعتقاد داریم.»
سرم را با لبخندی بر لب تکان دادم. ادامه داد:
ـ «وقایع به پایان می‌رسد و دوباره از سر گرفته می‌شود. عجیب است که من هنوز به او فکر می‌کنم، اگرچه پخته‌تر شده‌ام. با وجود تمام حیله‌گری‌هایی که از زمانه دیده‌ام هنوز به احساسات ناب و ارزش‌های خالص و ابدی معتقدم. این جالب نیست؟ راستی چه می‌گفتیم؟»
گفتم:
ـ «او سیگار اولد گلد می‌کشید.»
ادامه داد:
ـ «همیشه همین سیگار را می‌کشید. با وجود این که افراد کمی این نوع سیگار را دود می‌کنند من نیز به کشیدن آن عادت کردم تا بتوانم هنگامی که کنار هم هستیم به او تعارف کنم. زمان زیادی کنار هم بودیم. باورم شده بود مرا دوست دارد. الان معنی بسیاری از چیزها را می‌فهمم.» ساکت شد و به فکر فرو رفت. پرسیدم:
ـ «چه چیزهایی؟»
ـ «نمی‌دانم. رازهای بسیاری که احاطه‌اش کرده بود. گاهگاهی به سفر می‌رفت بدون این که به من خبر بدهد و بگوید کجا می‌رود یا چند روزی گوشه‌گیر می‌شد، دوست نداشت هیچ کس را ببیند. می‌گفت خسته است یا میگرنش عود کرده. من برعکس همیشه خلق و خوی خوبی داشتم. این ظرافت دمدمی‌مزاجانه‌ی مخصوص زن‌های این‌چنینی است. زنان مجردی متفاوت از دخترانی که قبلن می‌شناختم. با آن‌ها به تنیس یا مجالس رقص می‌رفتیم و همیشه سر حال بودند. او دوست داشت محبت دیگران را به خود جلب کند. من از این امر رنج می‌کشیدم اما او را گناه‌کار نمی‌دانستم، این دیگران بودند که رهایش نمی‌کردند. یکی از دوستانم که مردی پنجاه ساله، متخصصی خبره و بسیار ثروتمند بود عاشقش شد. دوستم چیزی از روابط بین ما نمی‌دانست. ما سعی می‌کردیم این روابط را از دیگران پنهان کنیم، چون او شخصیت معروفی بود. دوست من در عشق خود مصر بود و من نمی‌توانستم نسبت به او بی‌تفاوت باشم. در عین حال به بی‌گناهیش مطمئن بودم. من به وفاداری و عشق درونی او و همچنین به اعتبار دوستی باور داشتم. می‌دانستم اگر دوستم از عشق بین ما آگاه شود بیش از این پافشاری نمی‌کند. نمی‌توانستم با دوستم که از من قوی‌تر بود مبارزه کنم، البته نه به این دلیل که ثروت فراوان داشت بلکه به خاطر بی‌تفاوتی‌اش نسبت به رنجی که در من برمی‌انگیخت. برایش گل می‌فرستاد و این تبدیل به کار همیشگی‌اش شده بود. او عصبی بود. بیش از پیش از میگرن رنج می‌کشید. حس می‌کردم بدون توجه من با خطر مواجه می‌شود و نوبت من است تا از او دفاع کنم. تصمیم گرفتم به دیدن دوستم بروم و با او صحبت کنم.»
سرش را تکان داد و لبخندی به لب آورد. به نظرم این تصمیم منطقی آمد. ادامه داد:
ـ «به دوستم تلفن کردم و گفتم قصد دیدنش را دارم و او فورن مرا به محل کارش دعوت کرد. سرش شلوغ بود. مجبور شدم منتظر بمانم. ساده‌لوحانه فکر می‌کردم این بهترین راه اثبات وفاداریم به معشوقم است. وظیفه‌ام این بود تا از رازمان حتا به قیمت جانم دفاع کنم. آن موقع این‌گونه می‌اندیشیدم. حق داشتم، زندگی لعنتی ما را مجبور به سازش‌های بسیار می‌کند و ما را به نقطه‌ای می‌رساند که اکنون در آن هستیم، این‌جا تنها در تاریکی. اگر امید به نقطه‌ی شروع نبود، زنده نمی‌ماندیم.»
اندکی مکث کرد و دوباره از سر گرفت:
ـ «نیم ساعت منتظر ماندم. چیزهایی را که قصد گفتن‌شان را داشتم تکرار می‌کردم. فکرم را با تصور گذشت دوستم آرام می‌کردم، حتمن همدیگر را برادرانه در آغوش می‌کشیدیم و از هم جدا می‌شدیم. در چشمانم اشک جمع شده بود و به عمق دوستی بین‌مان فکر می‌کردم. واقعن نمی‌دانم چرا تمام این چیزها را برایت می‌گویم.»
ـ «ادامه بده و بعد؟»
ـ «با رفتار موقرانه و اعتماد به نفس افراد بالغ که مرا به خود جذب می‌کرد به استقبالم آمد و از من به خاطر منتظرماندن عذر خواست. دوست داشتم مثل او بودم. اما فکر این که معشوقم مرا با تمام ناشی‌گری‌های جوانی‌ام دوست می‌داشت در من حس قدرشناسی برمی‌انگیخت. من همواره با تردیدهایم در جنگ بودم و رفتار بی‌ثباتم از بی‌تجربگی‌ام ناشی می‌شد. در انتخاب لباس‌هایم اشتباه می‌کردم. همیشه به دنبال چیز تازه‌ای بودم تا مرا از بقیه جدا کند و شخصیتم را آشکار سازد. برعکس، معشوقم همیشه همان سیگارها را می‌کشید، غذاهای مشخصی را می‌خورد. دوستم لباس‌های بسیار، اما همیشه از دو مدل داشت. کراوات‌هایی با رنگ‌های یکسان می‌زد. به نظرم آن یکنواختی و اطمینان آنگلوساکسونی سرچشمه‌ی اصلی تمام نیروی‌شان بود و در من حس ستایش بی‌انتهایی برمی‌انگیخت. دوستم پرسید: ـ «نوشیدنی میل دارید؟» باید شهامت اعتراف ضعفم را می‌یافتم و از او می‌خواستم تا از معشوقم دور شود، اما با وجود آن زن که در دستان من بود و دوستم در آرزویش می‌سوخت، حس برتری دلچسبی داشتم. به دنبال جمله‌ای بودم تا بحث را آغاز کنم. خود را قوی‌تر از او حس می‌کردم چون کسی که انتخاب شده بود، من بودم. به دوستم با حس ترحم نگاه می‌کردم. دیگر از رفتارهای موقرانه‌اش موقع تعارف لیوان نمی‌ترسیدم. روبه‌رویم نشست و گفت: ـ «خب! گوش می‌کنم.» حال که با تو صحبت می‌کنم همه‌ی صحنه‌ها به‌وضوح از جلوی چشمانم می‌گذرد، درست مثل این که تمام این‌ها دیروز اتفاق افتاده باشد. دوستم دست در جیب فرو برد و پرسید: ـ «سیگار می‌کشید؟» و پاکت سیگار را طرفم دراز کرد. اولد گلد بود.»
سکوت بین ما حکم‌فرما شد. ته‌سیگاری که انگشتانم را سوزاند به زمین انداختم و آهسته آن را با کفشم خاموش کردم. صحبتش را از سر گرفت:
ـ «قبل از آن هرگز ندیده بودم اولد گلد بکشد. از آن زن تنفر داشتم. دوستم گفت: ـ «خب؟» لبخند کم‌رنگی زدم و گفتم: ـ «خیلی دیر شده. دیگر وقت ندارم.» توضیح دادم نمی‌توانم بمانم و این که صحبت طولانی است. دوستم بار دیگر از منتظرگذاشتنم معذرت خواست و با لحنی مؤدبانه، بی‌تفاوت و کنترل‌شده درست مثل معشوقم جواب داد: ـ «البته، کاملن درک می‌کنم». روی میز کوتاهی که ما را از هم جدا می‌کرد چشمم به زرورق زرد و براق پاکت سیگار افتاد. خشم فراوانی در وجودم حس می‌کردم که قادر به کنترلش نبودم. می‌ترسیدم آرامشم را از دست بدهم، از جا در بروم و مرتکب اعمال خشونت‌آمیزی شوم یا این که نتوانم جلوی سیل اشک‌هایی را بگیرم که به چشمانم هجوم می‌آورد. می‌خواستم خودم را مسلط به نفس و بالغ نشان دهم. وارد خیابان شدم. یکی از آن خیابان‌های بزرگ و همیشه شلوغ نیویورک بود. میل شدید کشیدن سیگار درونم را آشوب می‌کرد. پاکت سیگار را از جیبم بیرون کشیدم اما خیلی زود منصرف شدم. چیزی جز اولد گلد نداشتم.» آخرین جملاتش را با طعنه‌ی تلخی بیان کرد.
ـ «و آن زن؟»
ـ «دیگر او را ندیدم، دنبالش هم نگشتم، گفتم که خیلی جوان بودم، او هم خبری از خودش به من نداد. درخواست بازگشت به ایتالیا دادم و زندگی جدیدی آغاز کردم. حالا این جا هستم.»
با لبخندی گفتم: ـ «به خاطر چند نخ سیگار…»
خنده‌کنان گفت: ـ «به نظرم هنوز هم بالغ نشده‌ام؛ در همان مرحله باقی مانده‌ام. هنوز در درونم شک و تردید، بی‌نظمی، نیاز به درخواست کمک و اراده‌ای برای رهایی از ناامیدی وجود دارد. امروز هم سعی می‌کنم تا در مقابل تحقیرها و شکست‌های جدید، خود را موقر و خونسرد نشان دهم، درست مثل آن روز در برابر آن سیگارها درون پاکت زرد براق.» و با لحنی کنایه‌دار اضافه کرد: ـ «اما انصافن سیگار خوبی بود. یکی به من بده.»
سیگار را آتش زد، در سکوت باقی ماندیم و او سیگار کشید. با همان پک اول دیگر آن درخشش را در صورتش ندیدم، چرا که سیگار روشن را روی سنگ‌فرش‌های سیاه میدان انداخته بود.

نویسنده: آلبادسس پدس
ترجمه: مرضیه غریب‌زاده
منبع: www.khazzeh.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.