داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

سیاه

(پله‌‌ها در فضا تمام می‌شوند.) شنیدم زیر پای مرد‌ها جیرجیر می‌کنند. توانستم بشمارم‌شان؛ ده‌تا بودند. صدای پا و جیرجیر هنوز می‌آمد و آن‌‌ها می‌رفتند؛ چهارتا، هفت‌تا و چندتای دیگر هم. (یکی از آن‌‌ها پایین ‌آمد) اسم‌های‌شان را یاد گرفته‌ام؛ نه به خاطر این‌که روی پله‌‌ها می‌رفتند و می‌آمدند، آن‌‌ها خودشان را بدون هیچ خجالتی به اسم صدا می‌کردند. هر روز اسم‌‌های جدیدی به گوشم می‌خورد. (این را از رفتار مورچه‌‌های توی سوراخ یاد گرفتم، یکی از مورچه‌‌ها می‌آمد مژده‌ی یک دانه را می‌داد و بقیه روی اثر پایش می‌رفتند تا به دانه می‌رسیدند، مثل پسری که توی جنگل گم شده و پیراهنش را تکه تکه می‌کرد و می‌بست به شاخه‌‌ها تا به برکه می‌رسید.)
پدرم توی اتاق بالایی خانه زندگی (می‌کرد). چه چیزی باعث می‌شد این پا‌ها بالا بروند، بروند به سمتش، آن بالا؟ نشنیدم فریاد بزند. چه چیزی او را ساکت کرد و از لانه‌اش آورد پایین؟ (او) عاشق این بود که شب‌‌ها وقتی مست برمی‌گشتم خانه، من را سین جیم کند. البته خودش این‌طور تصور می‌کرد. در کمال ادب در برابر عظمتش می‌ایستادم، و در برابر سر تراشیده‌ای که در ظلمتی ابدی ناپدید شده بود؛ پنجره‌‌ها را با گچ بسته بود و ده سال می‌شد که روی یک صندلی می‌نشست (نه غذایی می‌خورد، نه آبی، و نه می‌خوابید) فقط فریاد می‌کشید و ستون‌‌های خانه را می‌لرزاند. صدایش که به گوشم می‌رسید، دیگر نمی‌توانستم نفس بکشم، روی انگشتان پاهایم از پله‌‌ها می‌رفتم بالا تا در برابر سر تراشیده‌ی ناپدید در ظلمتش حضور یابم. تمام این ده سال از او چیزی ندیدم، فقط سفیدی مثل گچ روی پیشانی‌اش و اشک درخشان در چشم‌‌های تاریکش که مثل چشم‌‌های یک بتِ سومری بودند. هر بار نزدیک بود بروم و عظمتش را با تمام خشوع لمس کنم، انگار به طور خیلی مبهمی من را به خودش نزدیک می‌کرد و باعث می‌شد به او احساس نیاز بکنم. (نیاز به نشستن در حال زوالش، فریادهایش، بزرگی‌اش، قدرتش، بویش –که مثل یک باران پس از خشک‌سالی بود- منزلت والایش در دلم و اشارت‌‌های روحش در هوا). در حالی که قهوه‌اش را جلویش می‌گذاشتم، به گوشه‌ی میز دست می‌کشیدم و می‌رفتم. ساعت چهار صبح صدایم می‌کرد و می‌رفتم به جای فنجان دیروز، فنجان دیگری می‌گذاشتم. می‌دیدم هیچ چیز از توی فنجان کم نمی‌شد، فقط آن مقداری که توی فضای اتاق تبخیر شده بود؛ (فضایی تاریک و بدون سقف). عادت سیگار کشیدن با پیپ را ترک کرده بود و به جای آن عادت کرده بود فریاد بکشد، با صدایی پر از دود. خدایا! آن دو غاری که زیر پیشانی گچی‌اش بود، به من زل می‌زدند، به لب‌هایم، آن‌قدر که من فلج می‌شدم و نمی‌دانستم چه‌طور جواب تهمت‌هایش را بدهم، فقط سرم را تکان می‌دادم. می‌دانستم که سر تکان دادن گاهی به معنای موافقت است. یک ساعت تمام می‌مردم و به طرف پاهایش می‌خزیدم که آن‌‌ها را لمس کنم ولی پیدای‌شان نمی‌کردم. همان‌طور که حتی پایه‌‌های صندلی را نمی‌توانستم پیدا کنم. با خودم می‌گفتم پیشانی‌ گچی‌اش خیلی از زمین فاصله دارد و آن دو سوراخ عمیق صورتم را نورانی می‌کنند و بعد لبخند می‌زدم (شاید) دوستم بدارد، به عنوان فرزندی سرگردان دوستم بدارد. برایش قسم خوردم که (دیگر هیچ وقت یواشکی سیگار نکشم، مشروب نخورم). من را برد نزدیک آن دو سوراخ، شنیدم دهانم را بو می‌کند. بعد من را پرت کرد به طرف دیوار. چشمانم برق زدند. به من فحش داد و به خودش: پدر سگ. و من جرأت نکردم بگویم بوی توتون دارد از خودش می‌آید نه از من.
(داشت به برکه‌ای در کنار خانه اشاره می‌کرد تا از سلامت کرم‌‌ها و ماهی‌‌های سیاه کوچک مطمئن شود و همین‍‌طور به دیوار. دیواری بلند که هیچ ارتباطی به ما نداشت، بلند و دراز و بی‌نهایت؛ آن‌قدر قدیمی بود که حشرات قرمز توی آن لانه و به خاطر هوای شمالی تابستان سوراخ‌هایی نزدیک به زمین ایجاد کرده بودند. موریانه‌‌های سیاه. جلبک‌‌های کانی. لانه‌‌های پرندگان بدبختی که از آزمایشگاه‌‌ها فرار کرده بودند. روی گردن‌های‌شان لکه‌‌های مسی بود. چند سال پیش به من گفته بود توی این دیوار سوراخی بکَنم و اندازه‌ی سوراخ مورد نظر را هم با خاکستر اجاق برایم مشخص کرد. قبل از این که به اتاق تاریکش، روی پشت‎بام پناه ببرد، گفت: وقتی به سن بلوغ برسی، می‌توانی همه چیز را این‌جا پیدا کنی و هر چه را که می‌خواهی بدانی.) هر روز به من دستور می‌داد (حفاری را شروع کنم) من را کتک می‌زد تا سراغ دوستان ناباب نروم؛ پسر‌های خیابانی. من سه روز یا بیش‌تر از خانه فراری می‌شدم، اما دلم برای عصا و شوکتش تنگ می‌شد همان‌قدر که گاهی دلم هوای سایه‌‌های درختان فراموش شده‌ی کنار رودخانه را می‌کرد.
برمی‌گشتم پیشش، به صدای طوفانی‌اش و قامت بلندش که در هوای راکد گم می‌شد. وقتی با حرکت کف دست، بادی بلند می‌کرد و به عکس لرزان ماه در برکه اشاره می‌کرد، جلوی پاهایش می‌نشستم ولی به بالا و به خود ماه در آسمان نگاه می‌کردم، مثل رحمتی الهی و مثل شعری عاشقانه برای عشقی کشنده.
می‌دانستم که سر من داد کشیدن، از واجباتش بود، واجبات پدر مقدس، چون می‌توانست من را به دنیا نیاورد. می‌گفت: دوست دارد از من بدش بیاید ولی پدر نمی‌تواند فرزندش را دوست نداشته باشد. به خاطر همین لازم می‌دیدم به این عقیده‌اش احترام بگذارم. چه‌طور می‌شد سر آن‌‌ها داد نکشد و در برکه‌ی ماه نندازد تا ماهی‌‌های سیاه و حلزون‌‌های پا سوراخ به آن‌‌ها نوک نزنند؟
کم‌کم به روشنایی رسیدم. فقط با یک ضربه‌ی دیگر، کار تمام می‌شود. من دارم به هدف نزدیک می‌شوم. (همه چیز را خواهم یافت و هر چه را بخواهم، خواهم دانست.) یک ضربه‌ی دیگر، دیگر… دی‍… اشکالی ندارد، با این‌که روشنایی دارد دور می‌شود و اولین سوراخ علامت‌گذاری شده با خاکستر، حالا دهانه‌ی این نقب شده است، اما حتماً این دیوار یک پایانی دارد.
همسرم دید که دارم (وقت تلف می‌کنم)؛ از جای دوری صدایم کرد. صدایش از راه سوراخ نقب می‌آمد، از لبه‌ی کره‌ی زمین. صدایم می‌کرد تا هر روز حوادث زندگی و دنیای انسان‌‌ها را به اطلاعم برساند (الآن آخرین مد پیراهن‌، بدون آستین است) در حفره‌ی خودم می‌خندم، بر ضد همسرم می‌خندم، به خاطرش… همسر مهربانم! می‌گوید (تو داری خودت را توی یک قبر بدون مرز تلف می‌کنی) هر دفعه می‌گوید یک بچه به دنیا آورده و اسم مدرنی هم رویش گذاشته، مطابق با آخرین اختراعات (الآن شده‌اند نه‌تا) اسم‌های‌شان اشاره به مراحل تکامل تپانچه دارد. کوچک‌ترین‌شان (لیزر) را خیلی دوست دارم ولی چهره‌ای از او توی ذهنم نیست. در تاریکی حفره می‌ایستم، تحفه‌‌های سفالی را روی تاقچه‌‌های اجداد پیدا می‌کنم: مخفیگاه خاک زرد که در اصل چند استخوان آسیاب شده از کاسه‌ی زانوی پدربزرگ است، و استخوان‌‌های تو خالی انگشتان، پسِ گردنش به شکل یک جعبه و ظرف‌‌های پر از غله‌ی فسیل شده. نزدیک دهانه‌ی نقب، برای خودم حفره‌ای کندم تا در آن نان و شراب بخورم. از همسرم سراغ آفتاب را می‌گیرم، شگفت‌زده می‌شود؛ سراغ انسان‌‌ها را می‌گیرم، عصبانی می‌شود؛ بچه‌‌ها چه‌طور شدند نه‌تا؟ نه‌تا! از پدرم چه خبر؟ می‌رود چون بچه‌‌ها فریاد می‌کشند. من به غار خودم بازمی‌گردم و به کوبیدن ادامه می‌دهم.
صدای رعدآسایش را می‌شنیدم که به من می‌گفت تندتر و من تندتر می‌زدم. بعد از معاشرت با رفیق ناباب بازم می‌داشت.
آن‌جا، آن‌جا از هر جایی عمیق‌تر است. بویی باستانی از سوراخ‌ آتش‌فشان‌‌های خاموش و ویرانه‌‌های زلزله‌ بلند می‌شد و به من مژده‌ی برآمدن روزی نو را می‌داد. همسرم چه‌طور (گربه‌ی خانه را دید که از درخت کرچک به دار آویخته شده؟ نصف پایین بدنش توی سایه بود) -سایه یعنی چه؟ کدام سایه؟- (نصف پایین بدنش له و لورده شده بود و باد‌های قیلوله‌ایِ روزانه اندامش را خشک کرده بودند) -قیلوله‌ی روزانه یعنی چه؟- ( یکی آن را از گردنش به شاخه‌ی درخت آویزان کرده بود) _چه کسی آویزانش کرده بود؟.. یکی از آن‌ها!.. آن‌‌ها یعنی چه کسانی؟!ـ فکر کرد که من دارم شبیه یک میوه‌ی کهنه می‌شوم.
شعله‌ای از دهانه‌ی حفره آمد بیرون، ترسیدم و به طرف ته حفره فرار کردم. نتوانستم به کندن ادامه دهم. شش بار برای غذا صدایم کرد. گفت (گربه از گرسنگی مرد، و این یعنی این‎که دیگر نمی‌توانست بپرد، کسی آن را از شاخه‌ی درخت کرچک آویزان نکرد، گربه با میومیو راه‌انداختن می‌خواست پس‌مانده‌ی شیر خشک بچه‌‌ها را لیس بزند (شیر بچه‌ها) –شیر خشک؟!-
(پدر دستور داد توی برکه بپرم –چون آلوده بودم- ترسیدم کرم‌‌های سیاه کوچک بروند توی سوراخ‌‌های بدنم. آرزو کردم روی مخاط جلبک‌‌ها لیز بخورم و به این شکل طبیعت در برابر او سر تسلیم فرود بیاورد. به خاطر شفقت او گریه کردم. آرام به من گفت: ممنوع است. بعد فریاد کشید: ممنوووع. گریه کردم، ولی او انگشتان چوبی‌اش را کشید روی دیواره‌ی شکمم تا به زور من را بخنداند.) این چیزی است که به یاد می‌آورم. -خیلی جالب است: حفره‌ای که هم بزرگ‌تر بود، هم تنگ‌تر- دیدم داشتند می‌رفتند ساعت را خرد کنند و بعد با حرف زدن در مرد حرف‌‌های منقول دقیقه‌‌ها را ریز ریز می‌کردند. می‌دانستم که میز چهار پایه دارد. سابقاً این‌طوری بود. و هیچ‌کس نمی‌تواند به طور کامل از پا‌های چوبی بی‌نیاز باشد. یک ضربه، دو ضربه.. و بعد به هدف می‌رسم. همه چیز را به دست خواهم آورد. همه چیز را خواهم دانست. من شکست را نمی‌پذیرم. صدای‌شان را می‌شنوم. پاهای‌شان به سمت بزرگی پدر مقدسم بالا می‌روند. از وقتی کندن حفره را شروع کردم، صدایش آرام شده است. اعتراف می‌کنم که خارج از این‌جا هیچ چیز نیست. و اصلاً هیچ چیز به جز این حفره وجود ندارد. آن‌جا همسرم هست که به انتظار من، پشت سر بچه‌هایش ایستاده است، در فضایی که به بی‌نهایت می‌رسد و پدرم که با رحمت تکان‌دهنده‌اش بر همه اشراف دارد و سر تراشیده‌‌اش که در تاریکی ناپیدا می‍‌شود و چشم‌‌های گردی که مثل چشم‌‌های بتی سومری است.
هیچ اسمی را به رسمیت نمی‌شناسم، نه آن‌چه را که همسرم (تابستان) و (زمستان) می‌نامید و نه هیچ اسم دیگری را.
هدف دارد نزدیک می‌شود. صدای ضربه‌‌ها لحظه‌ی نزدیک رسیدن را به من الهام می‌کند: صدای زمختی که نشان می‌داد باد دارد پشت چیزی می‌لرزد. آن‌جا گنج را خواهم یافت. همسرم از در حفره صدایم کرد: (ده‌تا شدند. به مهربانی‌ات نیاز دارند. آموزش و تریبت می‌خواهند. کوچک‌تره کاربرد پاهایش را کشف کرده، به خاطر همین همیشه گریه می‌کند و نمی‌گذارد چشم‌هایم را روی هم بگذارم، با این‌که امروز یک بسته والیوم خوردم. –والیوم چیست؟!- خانه جارو برقی می‌خواهد، باید از مرد‌ها پذیرایی کرد، پله‌‌ها را باید مرمت کنیم) –کدام مردها؟! چرا از پله‌‌ها بالا می‌روند ولی پدرم قبول‌شان نمی‌کند؟- توی نور اندک روی سردرِ دور از حفره، اسامی کسانی را خواندم که ازدواج کردند، آن‌هایی که از بیماری نقرس مردند و کسانی که به خاطر پارانویا اخراج شدند. –پارانویا چیست؟!- با صدای خفه و دورش که از ناکجاآباد می‌آمد صدایم کرد (تو به سازمان آب و فاضلاب مدیونی، به قصاب مدیونی، به شرکت بیمه مدیونی، به چندتا از دوستانت مدیونی) –مدیون؟!- (برای جشن تولد خانم ایناس کارت دعوت فرستاده‌اند، چه‌قدر خوب! او فقط شمع پنجم را فوت ‌کرد، آن چهارتا را مهمان‌‌ها با شیرینی خوردند، فقط برای خندیدن، البته.) صدای پدرم همه‌ی این چیز‌ها را قطع کرد: (همه چیز را خواهی یافت.. همه چیز.. ‍مه چیز.) همان‌طور می‌زدم می‌زدم می‌زدم می‌زدم… تا این‌که کلنگ روی زمین سستی افتاد، در فضایی سیاه و آلوده.. و بوی‍(‍ش) بلند شد. دست کشیدم: لبه‌ی میز آن‌جا بود؛ فنجان قهوه که هیچ چیز از توی آن کم نشده، فقط مقداری که توی فضای اتاق تبخیر شده بود و بعد چشم‌‌های تاریکش که مثل چشم‌‌های بتی سومری بودند. با تمام هوایی که ذخیره کرده بودم و با هیجان مخزون در روحم فریاد کشیدم: پدر!! بالأخره پیدای‍َ(‍ت) کردم!

نویسنده: حسن مطلگ (نویسنده‌ی عراقی)
مترجم: مریم حیدری

منبع: www.jenopari.com

مغازه‌ی کاغذ دیواری

مغازه را قبلاً، طی گردشی در محله، دیده بودم. آن موقع روی تابلوی مغازه، در یک دست نقاشی شده‌ی جذاب، نوشته شده بود که مغازه ساعت یک بعدازظهر باز می‌شود. مغازه در یک کوچه‌ی نیمه تاریک واقع شده بود که به طور معمول کسی گذارش به آنجا نمی‌افتاد مگر این که کاری داشته باشد.
من در حالی‌که در زنگدار پشت سرم بسته می‌شد داخل مغازه شدم. داخل گرم بود و عینکم بلافاصله بخار گرفت و هنگامی که دوباره توانستم ببینم، روبه‌رویم پیرمردی نحیف و شکننده با روپوش ایستاده بود. او در سکوت لبخندی زد و نگاه زنده‌اش را بازی‌کنان روی چهره‌ام چرخاند. در مغازه سکوت مطلق بود.
من گفتم که به دنبال یک لوله‌ی کاغذ دیواری با زمینه‌ی روشن و صاف می‌گردم. مرد سری تکان داد و به طرف میزی رفت که روی آن، میان دو قوطی حلبی، یک دسته از لوله‌‌های کاغذ دیواری دست خورده قرار گرفته بود. او با دستان پیرش کاغذ را لمس و امتحان کرد و یک لوله را آورد تا من هم لمسش کنم. من با سر تایید کردم و به دنبال او به طرف صندوق مغازه رفتم.
بقیه‌ی پول را که به من برمی‌گرداند گفت: «حتماً می‌خواهید رویش بنویسید»، من تایید کردم و لوله را زیر بغلم زدم. همین که می‌خواستم برگردم، مرد دوباره با لحنی خودمانی گفت: «شما می‌نویسید و من نقاشی می‌کنم» و برای این که از نگاه من پیشی بگیرد، بشاش و یکوری به حاشیه‌ی سقف نگاه کرد. نگاهم خود به خود نگاهش را دنبال کرد و حالا نقاشی‌ها‌ را بین سقف و آخرین طبقه‌ی قفسه‌‌ها می‌دیدم: تابلو‌های بزرگ، بدون نقش، نه، با نقش ولی نقوش هندسی. مثلا هرمی با پایه‌ی سفید که روی یک سطح سیاه قرار داشت و هرچه به طرف بالا می‌رفت تیره‌تر می‌شد به نحوی که در نهایت راس آن در زمینه محو می‌شد. اما علیرغم آن انگارکه هنوز هم می‌شد ببینیش. روی تابلو‌های دیگر یک مخروط، استوانه، کره و مکعب دیده می‌شد.
از تعریف من، چهره‌ی مرد یک لحظه روشن شد اما بلافاصله حالت دافعه به خود گرفت انگار که نمی‌خواهد چیزی راجع به آن بداند. «بهترین کار‌های من آن پشت است. من آن‌ها را از دید مردم دور نگه می‌دارم. اما اگر شما بخواهید می‌توانید آن‌ها را ببینید» و با سر اشاره کرد که می‌توانم به دنبالش بروم.
از یک راهرو گذشتیم و لحظه‌ای بعد در اتاقک پشتی بودیم. نور از لای درز قاب‌ها‌ی شیشه‌ای بی‌حرکت وارد می‌شد. مرد ملافه‌ای را کنار زد و در حالیکه در خود فرو رفته بود شروع به نشان دادن دسته‌ی تابلو‌ها‌ که به دیوار تکیه داده شده بود، کرد. همان تابلو‌ها‌ی چهارگوش که تا کمر می‌رسیدند. برای این که بتوانم آن‌ها را ببینم رفتم و کنارش ایستادم. فقط بعد از این که من صدایی در می‌آوردم یا با تاکید سرم را تکان می‌دادم، مرد به سراغ نقاشی بعدی می‌رفت. مدتی طولانی آخرین کار او را تماشا کردیم و بعد از آن او تابلو‌ها را دوباره به دیوار تکیه داد. او تابلو‌ها را دوباره چنان جدی با ملافه پوشاند که انگار یک مرده را می‌پوشانید.
پرسیدم: «شما با رنگ و روغن نقاشی می‌کنید؟»
-البته، اما فقط با Histor.
من سرتکان دادم و بعد از آن سکوت برقرار شد. حالا می‌بایستی می‌رفتم؟ احساس کردم به من اعتماد شده و نمی‌خواستم خودم آنجا را ترک کنم و منتظر اشاره‌ای از جانب مرد بودم.
بی توجه سیگاری تعارف کرد. در حالیکه دستش را در میان دود تکان می‌داد گقت: «بله من نقاشی می‌کنم، اما گاهی هم می‌نویسم… شعر.» در جواب نگاه متعجب من ادامه داد: «اگر شما وقت داشته باشید مایلم چیزی برایتان بخوانم.»
از یک کشو دفترچه‌ای را بیرون کشید، عینک ذره‌بینش را به چشم زد و شروع به ورق زدن دفترچه کرد. عاقبت لبخندی چهره‌اش را پوشاند. او، متمرکز روی صفحه‌ی کاغذ، سری از روی خشنودی تکان داد و دست‌ها‌یش را همراه با کتاب به پشتش تکیه زد. سرفه‌ای کرد و از حفظ خواند: «یک مرغ دریایی نامت را صدا می‌زند و امواج، ساحل را می‌بوسند.»
و پس ازلحظه‌ای اضافه کرد: "هایکو". در این هنگام زنگ در مغازه به صدا در آمد. ناگهان با دستپاچگی نگاهی به من و نگاهی به درز در انداخت.
گفتم: «منتظر می‌مانم» و مرد با تعظیم خفیفی از اتاقک خارج شد. سیگارم را خاموش کردم و سیگار دیگری روشن کردم و به انت‌های راهرو نگاه کردم. مغازه تاریک روشن بود و نور مانند مه پایین آمده بود. کنار صندوق دو شبح تیره ایستاده بودند. من صدای مبهمی می‌شنیدم.
مرد برگشت؛ در دفترچه به دنبال شعر دیگری گشت و دوباره دست‌هایش را پشت کمرش زد. او مثل یک بچه در روز مادر چند شعر دیگر خواند.
بعد از چهارمین شعرگفت: «همه‌اش هایکوست، من بودیستم.»
سری به علامت تفاهم تکان دادم و سعی کردم بفهمم که آیا این توضیح علامتی بود برای ختم صحبت یا نه، بهانه‌ای برای باز کردن سر صحبت.
مرد ادامه داد: «من نقاشی می‌کنم و شعر می‌گویم، ولی نثر هم می‌نویسم. می‌توانم برایتان متن کوتاهی بخوانم؟ این در واقع آزمایشی است.»
بین فاکتور‌ها دنبال چیزی می‌گشت در حالیکه من از خودم می‌پرسیدم که او دنبال چه چیزی می‌گردد. تلفن روی میز شروع به زنگ زدن کرد ولی او گوشی را برنداشت. در اثر صدای عصبی کننده تلفن، او به گشتن با شتاب ادامه داد و عاقبت با چهره‌ای گشاده یک تکه کاغذ‌دیواری چهارگوش کثیف را بیرون کشید. گفت: «خوب توجه کنید، مشتاقم بدانم که آیا آن را می‌فهمید.» کاغذ را مانند یک اعلامیه‌ی رسمی با دو دست جلوی خودش گرفت.
«پاییز است و دخترکی کوچک در پارک راه می‌رود. او پالتوی کلفتی به تن دارد چون‌ هوا سرد است. او جلوی یک درخت خشک پیر می‌‌ایستد و به بالا نگاه می‌کند. می‌گوید: "بگو درخت، چرا وقتی زمستان می‌شود مردم لباس‌ها‌ی ضخیم می‌پوشند ولی شما درختان برعکس برگ‌ها‌یتان می‌ریزد. چرا؟" بادی ناگهانی در پارک می‌ پیچد و درخت با شاخه‌‌های لختش نجوا می‌کند. دخترک لحظه‌ای به فکر فرو می‌رود و می‌گوید: "O"»
پیرمرد چالشگرانه به من نگاه کرد: «شما این را می‌فهمید؟»
من شروع کردم: «اِه؛ آن دختر از خودش می‌پرسد که چرا برگ درختان در زمستان می‌ریزند در حالیکه مردم بر عکس لباس‌ها‌ی ضخیم به تن می‌کنند.»
مرد در حالیکه با لبخند سرش را تکان می‌‌داد: «بله، من داستان را برایتان درست خوانده‌ام.»
با درماندگی به دنبال جمله‌ی عمیقتری می‌گشتم ولی مرد با لحنی همدردانه شروع به صحبت کرد. «به خودتان زحمت ندهید، می‌بینم که شما چیزی از آن نمی‌فهمید. مهم نیست. ببینید، دخترک، آن بچه، درخت را در حالیکه نجوا می‌کرد فهمید، چونکه بعد از آن باد ناگهانی گفت: "O". در واقع این خیلی ساده است. مثل همه چیز در فلسفه‌ی شرقی، ولی شما آن را نفهمیدید. شما این داستان را همان قدر نمی‌فهمید که درختان را. فقط کودکان این را می‌فهمند، این ثابت شده است.»
پیرمرد بدون این که به من نگاه کند بازویم را گرفت تا مرا به طرف در هدایت کند. حالت پیروزی در او نبود، برعکس، کمی دلشکسته به نظر می‌رسید.
دم در دستم را به طرف او دراز کردم. با خجلت گفتم: «ممنون. خیلی زیبا بود». متوجه شدم که این برای مرد ناگهان همچون ضربه‌ای سنگین بود.
با صدای متزلزلی گفت: «زیباست، ولی مردم دیگر آن را نمی‌‌فهمند. به همین دلیل آن را چاپ نمی‌کنم. فرقی برایم نمی‌کند. من که فقط برای خودم می‌نویسم. این در واقع یک جور نیاز درونی‌ست که مرا بر آن می‌دارد. هر روز صبح شعر می‌گویم، صبح موقع تفکر است.» مرد حالا با چشمان مرطوب به من نگاه می‌کرد. او درحالیکه که به سختی قابل فهم بود گفت: «اما شما هنوز جوان هستید، از این بابت خوشحال باشید، پیری آدم را تنها می‌کند.»
احساس نیاز کردم که برای وضعیت پیش آمده عذرخواهی کنم، اما حالا دیگر بیرون زیر نور ایستاده بودم و در مغازه زنگ‌زنان پشت سرم بسته شد. مات و خجل دور و برم را نگاه کردم، تابلوی ساعات کار مغازه هنوز به شیشه می‌خورد. نه، من هیچ چیز نفهمیده بودم، نه نقاشی‌ها‌ را، نه اشعار را و نه نثر را. فقط باز بودن تا دیر وقت این مغازه را حالا می‌فهمیدم.

نویسنده: توماس روزنبوم (De behangzaak Thomas Rosenboom)
مترجم: منصوره ماهگلی
درباره‌ی نویسنده:
توماس روزنبوم نویسنده‌ی هلندی در شال 1956 به دنیا آمد و داستان‌‌ها و رمان‌‌های زیادی از او منتشر شده است. داستان حاضر نخستین اثر نویسنده است که به فارسی منتشر می‌شود. عکس نویسنده را آقای محمد باقری گرفته‌اند.

منبع: www.jenopari.com

دختری که منتظرم بود

برای خودم بی‌هدف در خیابان پرسه می‌زدم که کسی صدایم زد:
ـ روبن!
دختری بود که به سویم می‌دوید. باریک اندام و کم سن و سال شاید دو سالی جوان‌تر از خودم بود و در چهره زیبایش نوعی حالت کودکانه موج می‌زد. لابد او را می‌شناختم. ولی از کجا؟ راستی او که بود؟
دستم را گرفت و در حالی که مثل بچه‌‌ها آن را سفت می‌فشرد گلایه سر داد:
ـ آخه چرا روبن… هیچ می‌دونی چه مدته منتظر توام؟
من که تلاشم در به یاد آوردن نامش بی فایده بود گفتم:
ـ سلام.
ـ پنج روزه که من اینجام. امروز دارم می‌رم. چه می‌شه کرد؟ دست خودم نبود. جدی می‌گم. از همه دخترا سراغتو گرفتم بلکه بتونم پیدات کنم ولی هیچ کدومشون نمی‌دونستن.
قاعدتا باید او را می‌شناختم و این نمی‌بایست اولین دیدارمان بوده باشد. چطور امکان داشت یکسره فراموشش کرده باشم؟ تازه دخترهایی را هم که می‌گفت نمی‌شناختم. شکی نبود که او خودش از هر دختر دیگری که می‌شناختم دوست داشتنی‌تر بود. چطور ممکن بود همچو کسی را از یاد برده باشم؟
دخترک ادامه داد:
ـ خوب همه چیز رو راجع به خودت برام تعریف کن. این مدت بهت چطور گذشت؟ الان چیکار می‌کنی؟ هنوزم همون دیوونه همیشگی هستی یا حواست جمع‌تر شده؟ چقدر حیف که تا دو ساعت دیگه باید برم.
طوری حرف می‌زد که گویی خیلی به هم نزدیک بوده‌ایم و آنقدر شیرین و خودمانی بود که قبل از هر کاری در آغوش کشیدمش. آیا یک وقتی عاشقش بوده‌ام؟ در این صورت آیا ممکن نبود دوباره عاشقش شوم؟ او دقیقا چنان دختری بود که آدم می‌توانست دل به عشقش بسپارد. ولی آخر من حتی اسمش را بلد نبودم! چطور می‌شد اسمش را بپرسم بی این که او را رنجانده باشم؟ به علاوه این چه دردی را دوا می‌کرد؟ هیچ. پس هر چه پیش آید خوش آید. شاید ضمن گفتگو حرفی بزند که همه چیز را روشن کند. ولی او راجع به خودش چیزی نمی‌گفت و تمام حواسش به من بود و به حرفهایی که باید می‌زدم.
ـ یه چیزی بگو، روبن. به نظرم میاد که پاک عوض شده‌ای. اون وقت‌ها از بس یکریز حرف می‌زدی کسی جلودارت نبود. ببین: دوست دارم بازم همون جور باشی. نمی‌تونی همون روبن دیوونه اون وقتا باشی…؟
و پس از وقفه کوتاهی ادامه داد:
ـ نکنه مزاحمت شده باشم. داشتی جایی می‌رفتی؟
فورا گفتم:
ـ نه اصلا.
ـ منو ببخش که این جوری بهت پریدم. با هیچ کس دیگه‌ای ممکن نبود این کارو بکنم. خوب پس بذار دستتو بگیرم. این قدرم تند راه نرو، پا به پای من بیا.
سعی کردم همان طور که او می‌خواست راه بروم ولی رفتارم کمی‌ناشیانه بود.
هیچ! مطلقا هیچ چیز به خاطرم نمی‌آمد. باید چیزی می‌گفتم. درباره چه موضوعی می‌شد حرف زد؟ کاش حداقل سر نخی گیرم می‌آمد که همیشه راجع به چه چیزهایی حرف می‌زدیم، کاش می‌دانستم با چه کسی طرف صحبت هستم!
از من خواسته بود راجع به خودم صحبت کنم. همین کار را باید می‌کردم، چاره دیگری نداشتم. اما این باعث می‌شد که چیزی در مورد او دستگیرم نشود. همچنان که در ذهنم کنکاش می‌کردم تا موضوعی برای شروع صحبت پیدا کنم، ناگهان ایستاد.
ـ آهان، یک دقیقه‌ای باید برم یکی از دخترا رو ببینم. همین جا منتظرم بمون. غیبت نزنه‌ها. زودی بر می‌گردم.
از دروازه‌ای داخل شد. ساختمان بزرگی رو به خیابان بود که درش به حیاط باز می‌شد. چندین خانه کوچک مشرف به این حیاط بودند. کاش اقلا می‌فهمیدم وارد کدام خانه شده است. در این صورت می‌توانستم فردایش بیایم و از آن‌ها بپرسم دختری که روز قبل به دیدارشان رفته چه کسی بوده. معلوم بود که این‌ها افکار پوچی است، چون اصلا نمی‌دانستم وارد کدام خانه شده است.
ده دقیقه گذشت و او هنوز برنگشته بود. نکند این دختر ساخته و پرداخته تصوراتم بود. یعنی ممکن بود همه این‌ها از نوشیدن یک شیشه آبجو ناشی شده باشد؟ ولی او در نظرم کاملا واقعی جلوه کرده بود.
بیست دقیقه گذشت. دیگر باورم شده بود که دختری در کار نبوده و این دیدار در عالم خیال رخ داده است. برای آخرین بار نگاهی به ساختمان انداختم، آهی کشیدم و آرام به راه افتادم. اصلا برایم مهم نبود کجا می‌روم، ولی همان سمتی را پیش گرفتم که ما، یا درست‌تر بگویم من، از آنجا آمده بودم. شاید این کوششی بود تا به دامان واقعیت برگردم.
ـ روبن!
دورو برم را نگاه کردم. همان دختر بود که شتابان به طرفم می‌آمد.
ـ پس می‌خواستی جیم بشی، همین طوره؟
به حالتی گناهکارانه گفتم:
ـ نه، نه، فقط داشتم بالا و پایین قدم می‌زدم.
نفس راحتی کشیدم، پس او واقعی بود!
ـ خوب دیگه روبن، زیاد وقتتو نمی‌گیرم. خونه اون دوستم زیادی معطل شدم، حالا باید عجله کنم. اسبابام رو هم هنوز نبسته ام.
سر نبش خیابان ایستادیم. می‌خواست چیزی بگوید که متوجه شد اتوبوسی از راه می‌رسد.
ـ اوناهاش! با همون اتوبوس باید برم. نه، بدرقه‌ام نکن. ممکنه کسی ما رو با هم ببینه و اذیتم کنه. توی این پنج روز با کسی بیرون نرفته‌ام، الان هم تو این لحظات آخر خوب نیس منو با یه مرد جوون ببینن. مواظب خودت باش، روبن عزیز.
درست قبل از سوار شدن به اتوبوس، برگشت و فریاد زد:
ـ نامه بنویسی ها! آدرسم رو که میدونی. اگه تو اول نامه ننویسی، منم نمی‌نویسم.
چیزی نمانده بود که من هم پشت سرش سوار شوم ولی در‌های اتوبوس به رویم بسته شد. به این ترتیب پرونده راز کوچکی در زندگی من نیز بسته شد، رازی که هرگز قادر به گشودنش نخواهم بود.
آن دختر با اتوبوس از من دور شد. بعد از آن دیگر هیچگاه او را ندیدم. خبری هم از او نیافتم. باری، یاد او در سینه‌ام پاینده است و هرگز فراموشش نمی‌کنم، هر چند به کلی برایم ناشناس باقی مانده است.
از آن روزگار سال‌ها می‌گذرد. طی این مدت عشق واقعی را شناخته‌ام. با زن‌های فوق‌العاده‌ای آشنا شده‌ام، ولی اغلب می‌اندیشم نکند دختری که منتظرم بود از همه‌شان بهتر بود. شاید همان می‌توانست تنها عشق بزرگ زندگیم بشود. شاید هم این طور نبود، اما همین ندانستن واقعیت امر سرگشته‌ام می‌کند. با این حال، یک چیز مسلم است: من هنوز منتظر دختری هستم که زمانی منتظرم بود.
راستی کجا هستی؟ از این که برایت نامه نفرستاده‌ام رنجیده خاطر نباش. من آدرست را از یاد برده بودم، نامت را از یاد برده بودم، خودت را از یاد برده بودم. می‌دانم که چنین وضعی برخورنده است، ولی واقعیت امر همین است. آخر مگر خودت نمی‌گفتی که من دیوانه‌ام؟ پس این بی عقلی را بر من ببخش که دختری چون تو را از یاد برده‌ام. من هم به سهم خود محکوم شده‌ام به این که نتوانم تا آخر عمر دوباره فراموشت کنم.
تو مهربان و صمیمی‌بودی، به خاطر همین است که می‌گویم، چه حالا چه در آینده، هر طور که آن موقع بودی، درست همان طور باقی بمان. اگر هم دوباره پیش آمد که مرا تصادفا در خیابان ببینی، باز هم به نام صدایم کن. این بار خاموش نخواهم ماند. این بار هزار سخن شیرین در گوشت خواهم گفت. اما پیش از هر چیز، از دختری که منتظرم بود خواهم پرسید: تو کیستی؟

نویسنده: مکرتیچ آرمن (Mkrtych Armen)
مترجم: محمد باقری

درباره‌ی نویسنده:
مکرتیچ آرمن، معاصر ارمنی، متولد 1905 در ارمنستان. آرمن، علاوه بر داستان‌نویسی، مترجم نیز هست و مقاله‌هایی در زمینه تئوری ادبیات، زبان‌شناسی و هنر عامیانه تدوین کرده است. بیش از سی کتاب از وی منتشر شده است که یکی از مهمترین آن‌ها به نام "زبیده" در باره رهایی زنان آذربایجان است.
منبع: www.jenopari.com

مرا ببخش (Forgive me)

جناب آقای رونگه (Runge)‌ معاون دبیرستان با صدای خواب‌آلوده گفت: "مرا ببخش" (Forgive me)، حرف بزرگی است. انگلیسی‌‌ها این اصطلاح را فقط در مقابل خداوند، هنگام دعا و احساساتی‌ترین لحظات به‌کار می‌برند. شما به‌ندرت آن را خواهید شنید و به‌ندرت از آن استفاده خواهید کرد. بیشتر اوقات از اصطلاحاتی چون (excuse me) و (sorry) استفاده می‌شود. بله، به‌خصوص (sorry).
از کلمۀ (sorry) می‌توانید برای هرگونه معذرت‌خواهی استفاده کنید. وقتی می‌خواهید از کنار کسی رد شوید یا وقتی پای کسی را لگد می‌کنید، بگویید (I am sorry)…
چهارده سال داشتم. روی نیمکت آخر نشسته بودم و توجه خاصی به درس نداشتم. مقابلم، روی سطحی جلا داده شده، یک دفترچۀ آبی قرار داشت که باید لغات جدید را در آن یادداشت می‌کردم. اما من سمت راست و چپ نام خود، ‌گل کشیدم. آینه‌ای زیر دفترچه قرار داشت که گاهی خود را در آن تماشا می‌کردم. به آینه نگاه کردن را دوست داشتم، مو‌های جلوی پیشانی خود را می‌کشیدم و شکلک می‌ساختم. آخر می‌خواستم هنرپیشه شوم. در راه خانه سه پسر که در کلاس دیگر بودند، از من سبقت گرفتند. نام آن‌ها والتر، هورست (Horst)، و زیگبرت (Siegbert) بود. زیگبرت گفت: «بریگیته هورنی (Brigitte Horney هنرپیشۀ متولد سال 1911 میلادی در برلین) داره می‌ره!» دو پسر دیگر خندیدند. این زیگبرت چه دشمنی با من داشت؟‌ سر به‌سرم می‌گذاشت، مرا مسخره می‌کرد و لپ‌هایش را باد می‌کرد، اما من از دیدن او خوشحال می‌شدم…
اوائل آوریل بود. جنگ به پایان خود نزدیک می‌شد. دیگر نامه‌ای از پدر نمی‌رسید. مادر شب‌‌ها بدون اینکه کلمه‌ای بر زبان بیاورد، کنار تخت من می‌نشست.
یک روز ما را از مدرسه به خانه فرستادند. حوالی ظهر، هواپیما‌های آمریکایی در ارتفاع پایین، بالای سقف خانه‌‌ها پرواز می‌کردند. شب گذشته کامیون‌هایی که اس‌اس‌‌ها سوارشان بودند، به سمت پل راین (Rhein) حرکت کردند و پنجره‌‌ها از صدای شلیک‌‌های جبهه لرزید. بعد اتومبیل‌ها، درشکه‌‌ها و تانک‌‌ها خیابان‌‌ها و پیاده‌رو‌ها را بند آوردند. سربازان پیاده‌نظام، تک‌تک، گروه گروه، ژنده پاره و زخمی، عقب‌نشینی کردند.
وحشت، ناآرامی، تردید و انتظار به پایان رسیدن همه‌چیز، شهر کوچک ما را متلاطم کرده بود. بِک (Beck) که از طرفداران متعصب هیتلر بود، پیر و جوان را مسلح می‌کر‌د. اسلحه و مهمات پخش می‌کرد، دستور بستن خیابان‌‌ها و کندن سنگر می‌داد. افراد مسن با اکراه همراهی می‌کردند، اما جوان‌تر‌ها و همچنین زیگبرت که خبر نداشتند، حتی شاید با هیجان با او همکاری می‌کردند. زیگبرت به دستور یک افسر سابق روی تپه‌ای خارج از شهر کشیک می‌داد. من آب، قهوه، شیرینی، سیگار و آخرین بسته شکلاتی را که پدر به مناسبت کریسمس برایم فرستاده بود، به بالای تپه برای زیگبرت بردم. در سنگر کنار او نشسته بودم. گفت: «من در مورد تو اشتباه کرده بودم. تو یه دختر فاسد نیستی. بیستر یک پسر هستی.» از این حرف او به خود بالیدم. کمی بعد، بدون اینکه سرف کنم، اولین سیگار خود را کشیدم. اما من یک پسر نبودم! نه، من یک پسر نبودم…
یک روز قبل از ظهر باز هم به تپه رفتم. گویی راه‌‌ها و مزارع همه نابوده شده بودند. فقط چکاوک‌‌ها پرواز می‌کردند. آن روز صبح متوجه شدم که آواز چکاوک‌‌ها چه زیباست. استقبال چندان دوستانه‌ای روی تپه از من به‌عمل نیامد. یکی گفت: «چه دیوانه‌ای!» و افسر گفت: «دختر زیبا، دیگه نمی‌تونی برگردی.»
پرسیدم: «چرا؟»
او گفت: "آخه شروع شد."
«چی شروع شد؟»
کسی جواب نداد. سکوتی وحشتناک حکم‌فرما شد. سکندری‌خوران به سوی زیگبرت رفتم. مرا به داخل سنگر و کنار خود کشید، سرم را به بازوی خود فشرد و گفت: «چرا اومدی؟ آخه چرا امروز اومدی؟»
بعد آرامش منفجر شد. انفجار‌ها تپه را می‌لرزاند. نارنجک‌‌ها خاک را شخم می‌زدند تا آن مختصر زندگی را به‌سان سیب‌زمینی از زمین بیرون بکشند. می‌ترسیدم؟ نمی‌ترسیدم؟ نمی‌دانم.
خاک در هوا پخش می‌شد. باران آهن‌پاره می‌بارید و دود، نفس آدم را بند می‌آورد.
کسی فریاد زد: «اونا تو جاده هستن!"
بعد سکوت شد، اما چرخشی تاریک در این سکوت موج می‌زد.
زیگبرت گفت: «بذار ببینم.» کمی بلند شد و از ورای سنگر به جاده نگریست. به او نگاه کردم و پرسیدم: «چیزی می‌بینی؟ می‌بینی…؟» که خون از گردنش فوران زد. سرخ بود و گویی از لوله‌ای جاری.
تابلویی در کلیسا بود. گوسفند خداوند بالای قدحش، خون،‌ یک کمان سرخ، از زخم گلو تا گردن قدح می‌رسید. درست مثل زیگبرت. مدت زیادی بود که تابلوی کلیسا را ندیده بودم. حالا با دقت آن را تماشا کردم. این تابلو تنها فکر من بود، تنها فکر نابجا و احمقانه‌ام. فلج کننده بود. قادر به فریاد زدن نبودم. نمی‌توانستم هیچ کاری بکنم. خون جاری از گلوی او را می‌دیدم و به تابلوی کلیسا می‌اندیشیدم… جسمش در هم شکست. به سمت جلو، به طرف من، خم شد، پیشانی‌ او به زانویش خورد و دست‌‌ها کنار پا‌ها روی زمین قرار گرفتند.
سایه‌ای بر حالت خوفناک وحشت من افتاد. آن بالا، روی سنگر، سربازی ایستاده بود، یک سرباز غریبه با یونیفورمی غریبه با چهره‌ای غریبه و اسلحه‌ای غریبه که هنوز به سوی زیگبرت نشانه رفته بود.
اما او اسلحه‌اش را پایین آورد، آن را روی زمین انداخت و گفت: «مرا ببخش (Forgive me).» خم شد، دست‌‌های مرا به سوی سینۀ خود برد و گفت: «مرا ببخش (Forgive me).»

نویسنده: هانس بندر (Hans Bender)
مترجم: مهشیدمیرمعزی

منبع: www.jenopari.com

….

شناختن من توی جمعیت کار سختی نیست. اگر مردی را در خیابان دیدی که قبای درازی بر تن، و کفش‌‌های بیش از حد گشادی به پا، کلاهی پر چین و چروک با لب‌‌های پهن بر سر و عینکی که یکی از لنزهایش افتاده، و با چتری در دست در یک روز کاملاً آفتابی، آن مرد من هستم: پرفسور شله میل.
نشانه‌‌های شاخص دیگر هم دارم. جیب‌‌های من همیشه انباشته است از مجله، روزنامه و کاغذ‌های مچاله شده و کیفم بیش از اندازه ظرفیتش پر است از خرت و پرت. همه کار و زندگی‌ام شلوغ و پلوغ است. بیش از چهل سال است که در نیویورک زندگی می‌کنم، با این همه هر موقع قصد می‌کنم به طرف بالای شهر بروم، یکهو متوجه می‌شوم دارم به سمت پایین شهر می‌روم و آنگاه که قصد می‌کنم به طرف شرق بروم، راه غرب را در پیش می‌گیرم. همیشه خدا دیر سر قرارهایم می‌رسم، قیافه آدم‌‌های دور و بر، ناآشنا به نظرم می‌آید. بس که قاطی پاتی زندگی می‌کنم هیچ‌چیز را سر جایش نمی‌گذارم. روزی صدبار از خودم می‌پرسم: قلمم کجاست؟ پولم کو؟ دستمالم را کجا گذاشتم؟ دفترچه آدرس و تلفن‌ام چه شده؟ من همانم که با عنوان پرفسور کم‌حافظه مشهور شده.
سال‌هاست که در یک دانشگاه فلسفه درس می‌دهم، همیشه جای کلاسه‌ایم را اشتباه می‌کنم. آسانسورها، انگار با من شوخی دارند. دلم می‌خواهد به طبقات بالا بروم، می‌روم به طرف زیرزمین. کمترین روزی است که در آسانسور ناخواسته به روی من بسته نشود. اصلاً آسانسور یکی از بدترین دشمنان من است.
غیر از این‌ها همیشه وسایل شخصی‌ام را گم می‌کنم. آدم گیج و فراموشکاری هستم. وارد یک کافی‌شاپ می‌شوم کتم را آویزان می‌کنم. پس از خوردن قهوه آنجا را بدون کت ترک می‌کنم. از آنجا که دور شدم یادم می‌آید که کتم را جا گذاشته‌ام تصمیم می‌گیرم که برگردم، اصلاً به خاطرم نیست که کافی‌شاپ در کدام خیابان بود.
کلاه، کتاب، چتر و از همه مهمتر دست نوشته‌هایم را مرتب گم می‌کنم و هر از گاهی حتی آدرس شخصی‌ام را فراموش می‌کنم.
یکی از شب‌‌ها که خیلی عجله داشتم تا به خانه‌ام برگردم، سوار یک تاکسی شدم. راننده تاکسی پرسید: کجا میروی؟
یادم رفته بود که در کجا زندگی می‌کنم. جواب دادم: به خانه‌ام.
راننده با حیرت پرسید: خانه‌ات کجاست؟
جواب دادم: یادم نیست.
اسمت چیست؟
پروفسور شله میل.
راننده گفت پس شما را به یک کیوسک تلفن عمومی می‌برم، تا از کتاب راهنمای تلفن آدرست را پیدا کنی.
راننده مرا به نزدیک‌ترین دراگ‌استور برد که در آن تلفن عمومی قرار داشت، بعد هم خداحافظی کرد و رفت. داشتم وارد کیوسک می‌شدم که یادم آمد کیفم را در تاکسی جا گذاشته‌ام؛ برگشتم و دنبال تاکسی دویدم، فریاد زدم: کیفم! کیفم! ولی تاکسی دور شده بود و داد و فریادم به جایی نرسید.
برگشتم به درگ‌استور، و شروع کردم به ورق زدن کتابچه راهنمای تلفن. ردیف «ش» را هر چه گشتم، با وجودی که تعدادی شماره به نام فامیل «شله میل» دیده می‌شد. اسم من نبود. چند بار که کتابچه را ورق زدم تازه یادم آمد که به تصمیم خانمم از شرکت تلفن خواستم که نام و شماره تلفن ما را از کتابچه حذف کنند. دلیلش این بود که شاگردانم، بدون هیچ ملاحظه‌ای وقت و بی‌وقت، شب و نصف‌شب به خانه ما زنگ می‌زدند و ما را از خواب و زندگی می‌انداختند. غیر از این، بار‌ها هم اتفاق می‌افتاد که می‌خواستند با شله میل دیگری تماس بگیرند به اشتباه شماره ما را می‌گرفتند.
خوب، همه این‌ها به کنار، حالا من باید چطور به خانه برگردم. من غالباً تعدادی از نامه‌هایی را که به آدرسم می‌فرستادند، در جیب کتم نگهداری می‌کردم، برحسب تصادف آن روز صبح جیبم را خانه تکانی کرده و کاغذ‌های زائد را دور ریخته بودم.
امروز روز تولدم است. همسرم تعدای از دوستان را به خانه‌مان دعوت کرده بود و کیک بسیار بزرگی پخته و آن را با شمع‌‌های تولد تزیین کرده بود.
من دوستانم را در ذهنم تجسم می‌کردم که اکنون در اتاق نشیمن و پذیرایی ما چشم به راه نشسته‌اند تا به محض ورودم به من تبریک بگویند.
ولی من حالا محل زندگی‌ام را به یاد نمی‌آورم و در خیابان سفیر و سرگردانم. ناگهان شماره تلفن یکی از دوستانم را به خاطر آوردم و تصمیم گرفتم به او زنگ بزنم. شماره‌اش را گرفتم و صدای دختر جوانی از آن سوی خط شنیده شد آقای مادرهد(1) هستند.
– نه نیستند.
– خانمش هست؟
صدای دختر جوان می‌آمد: هر دو آن‌ها رفتند بیرون.
ممکن است بفرمایید چطور می‌توانم به آن‌ها دسترسی پیدا کنم.
من یک بچه نگهدار هستم و فکر می‌کنم آن‌ها به مهمانی منزل آقای شله میل رفته‌اند.
اگر پیغامی دارید بفرمایید به آن‌ها بگویم چه کسی تلفن کرده است.
– من پرفسور شله میل هستم.
دختر جوان گفت: آن‌ها یک ساعت پیش رفتند خانه شما.
پرسیدم: ممکن است بفرمایید کجا رفته‌اند؟
دختر جوان گفت: من که گفتم، رفته‌اند خانه شما.
– خوب آدرس خانه ما کجاست؟
دختر جواب داد: حالا چه وقت شوخی کردن است؟ بعد گوشی را گذاشت.
سعی کردم به خانه دوستان دیگری زنگ بزنم. هر جا زنگ زدم جواب همین بود: «آن‌ها رفته‌اند مهمانی منزل آقای شله میل»
همین‌طور که در خیابان حیران و سرگردان بودم، هوا شروع کرد به باریدن. از خودم پرسیدم «چترم کجاست؟» جوابش معلوم بود. آن را جایی جا گذاشته‌ام…
رفتم زیر سایبان. باران شدید و شدیدتر شد. با اضافه شدن رعدوبرق اوضاع نور علی نور شد. تمام روز هوا گرم و آفتابی بود. حالا که من گم شده‌ام و چترم را جا گذاشته‌ام، هوا، اینطوری بهم ریخته است. به‌نظر می‌رسد تمام شب همین وضع ادامه داشته باشد.
برای این که از هجوم فکر‌های پریشان و پراکنده خلاص شوم، شروع کردم به فکر کردن درباره یک مساله فلسفی قدیمی. مرغی یک تخم می‌آورد وقتی روی تخم می‌نشیند از آن جوجه‌مرغی به وجود می‌آید هر جوجه‌مرغی از یک تخم‌مرغ به عمل می‌آید و هر تخم‌مرغی از یک مرغ. حالا پرسش این است اول تخم‌مرغ به وجود آمده یا مرغ؟
هیچ فیلسوفی تاکنون به این پرسش ازلی و ابدی پاسخی قانع کننده نداده. با این همه باید جوابی وجود داشته باشد. شاید قرعه فال را به نام من زده باشند و من بتوانم پاسخی بیابم.
باران همچنان شر شر می‌بارید. پاهایم خیس شده و سردم شده بود. شروع کردم به عطسه کردن، از دماغم آب می‌آمد، می‌خواستم دماغم را خشک کنم، ولی دستمالم را گم کرده بودم.
در این لحظه چشمم به یک سگ بزرگ سیاه افتاد، که در باران ایستاده و خیس شده بود و با چشم‌‌های غم‌انگیز نگاهم می‌کرد. فوراً پی بردم که حیوان زبان بسته چه مشکلی دارد. سگ گم شده بود. حیوونی مثل من جای اقامتش را از یاد برده بود. ناگهان احساس دلسوزی و علاقه عمیقی نسبت به این سگ معصوم در من ایجاد شد. صدایش کردم. دوان دوان نزد من آمد. انگار که یک آدم است شروع کردم به حرف زدن: «من و تو سرنوشت یکجور داریم. مثل هم هستیم. من یک آدم به نام شله میل هستم، تو هم یک سگ به همین نام. شاید امروز روز تولد تو هم هست، برایت جشن گرفته‌اند. تو اینجا تنها ماندی در باران داری از سرما می‌لرزی، در حالی که صاحبت دنبال تو همه جا را زیر پا گذاشته. شاید تو هم مثل من گرسنه باشی.»
با دست کشیدن روی سر خیس سگ او را نوازش کردم سگ هم دمش را تکان داد. به او گفتم: «هر چه سر من بیاید به سر تو هم خواهد آمد. با هم خواهیم بود تا زمانی که خانه‌هایمان را پیدا کنیم. اگر صاحبت پیدا نشد، همیشه نزد من می‌مانی.»
بعد به او گفتم: دستت را بده من.
سگ دستش را بلند کرد. دیگر جای تردید نبود که زبان یکدیگر را می‌فهمیم.
در این هنگام یک تاکسی از کنار ما رد شد، و هر دو ما را خیس آب کرد. تاکسی پس از چند قدم ایستاد و صدای یک نفر از توی تاکسی شنیده شد: پرفسور شله میل! پرفسور شله میل!
نگاه کردم دیدم در تاکسی باز شد. یکی از دوستانم بود که سرش را بیرون آورد و با صدای بلند گفت: «شله میل اینجا چکار می‌کنی؟ منتظر کی هستی؟»
پرسیدم: کجا می‌روی؟
معلوم است، به خانه شما. ببخشید دیر کردیم، جایی معطل شدیم. به هر حال داریم می‌رسیم، دیر کردن بهتر است تا هرگز نرسیدن. تو الان باید در خانه خودت باشی. این سگ مال کیه؟ با لحنی هیجان‌زده فریاد زدم: خواست خدا بود که شما از راه رسیدید. چه شب بدی. آدرس خانه‌ام را فراموش کرده‌ام. کیفم را در تاکسی جا گذاشته‌ام. چترم را گم کرده‌ام. نمی‌دانم چکمه‌ام را کجا گذاشته‌ام. دوستم گفت: اگر داستان پرفسور کم‌حافظه صحت داشته باشد. آن پرفسور تو هستی.
وقتی زنگ آپارتمانم را به صدا در آوردم، زنم در را باز کرد با دیدن من جیغ زد: شله میل! همه اینجا چشم به راه تو هستند. تا حالا کجا بودی؟ کیفت کجاست؟ چترت چه شد؟ چکمه‌ات را چکار کردی؟ این سگ را از کجا آورده‌ای؟
دوستان همه دور من جمع شدند. با صدای بلند مرا سؤال پیچ کردند: تا حالا کجا بودی؟ نگرانت شدیم. دیگر داشتیم مطمئن می‌شدیم که بلایی سرت آمده است.
زنم هی تکرار می‌کرد: این سگ مال کیه؟ بالاخره به او جواب دادم: نمی‌دانم، در خیابان پیدایش کردم. بیا، موقتاً او را «عوعو» صدا کنیم. همسرم سرزنش‌کنان گفت: «عوعو! خودت بهتر می‌دانی که گربه ما از سگ بدش می‌آید. تازه طوطی یادت رفته؟ این سگ باعث وحشت آن‌ها خواهد شد.»
من گفتم: «سگ آرامی است. با گربه رابطه دوستانه برقرار خواهد کرد مطمئن هستم با طوطی‌‌ها هم میانه خوبی خواهد داشت. دلم نمی‌آمد در میان باران او را به حال خود ر‌ها کنم در حالی که از سرما می‌لرزید. حیوان خوبی است.»
هنوز حرفم را تمام نکرده بودم که سگ پارس وحشت‌انگیزی کرد. گربه دوید وسط اتاق. وقتی چشمش به سگ افتاد، به حالت حمله تنش را قوس انداخت و آماده بود تا چشم‌‌های سگ را در بیاورد و طوطی‌‌ها هم از ترس بال‌زنان از یک گوشه قفس به گوشه دیگر پریدند و سر و صدا راه انداختند. یکهو همه مهمان‌‌ها شروع کردند به جر و بحث کردن. قشقرقی به راه افتاد.
حتماً دلتان میخواهد بدانید که آخر ماجرا چه شد. عوعو هنوز با ما زندگی می‌کند. طوطی‌‌ها یاد گرفتند مثل یک اسب از «عوعو» سواری بگیرند. سگ و گربه مثل دوستان قدیمی و صمیمی کنار هم زندگی می‌کنند.
همسرم، طرفدار پر و پا قرص «عوعو» شده است. هر وقت عوعو را برای گردش بیرون می‌برم به من سفارش می‌کند: مراقب باش که دوتایی با هم گم نشوید.
من هرگز کیف، کفش، چتر و چکمه‌‌های خودم را پیدا نمی‌کنم مثل بسیاری از فیلسوفان پیش از خود، از این معما هم که مرغ مقدم بود یا تخم‌مرغ دست کشیدم. به جای این کار شروع کردم به نوشتن خاطرات شله میل. اگر دست نوشته‌هایم را فراموش نکنم، در تاکسی یا در رستوران، یا روی نیمکتی در پارک جا نگذارم احتمالاً شما روزی آن را خواهید خواند. و این هم یکی از فصول آن کتاب است.
——————————
1- Motherhead

نویسنده: آیزاک باشوبس سینگر
مترجم: حسن اکبریان طبری
درباره‌ی نویسنده:
آیزاک باشوبتس سینگر (1991- 1904) نویسنده و نمایشنامه‌نویس آمریکایی، لهستانی تبار، در سال 1978 برنده جایزه نوبل ادبیات شد. داستان‌‌های کوتاه فراوانی که به زبان ییدیش، زبان مادری‌اش، به رشته تحریر در آورده، بیش از رمان‌هایش برای او شهرت و محبوبیت به ارمغان آورد. سینگر که از خانواد‌های یهودی بود در 1935 از لهستان به آمریکا مهاجرت کرد. او نگاه تیز بینانه‌ای به زندگی داشت و دریافت خود را از هستی با چیره‌دستی و جذابیت و ساختاری واقعگرایانه و با چاشنی عناصر تخیلی در قالب قصه می‌ریخت. کتاب‌‌های سینگر به زبان‌‌های زیادی در جهان ترجمه شده و برخی از داستان‌‌های او به صورت فیلم در آمده است. غیر از جایزه نوبل، سینگر در طول سالیان دراز نویسندگی به دریافت جوایز متعدد دیگری نیز قائل شده است.
منبع: www.jenopari.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.