داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

سیاه، سفید، سیاه …

آن زمان که هنوز پسرکى با دماغ نوک‏تیز و موهایى صاف شانه شده با فرقى به دقت باز شده بود و اولین سفر بزرگ خود را آغاز کرد، درست مثل همین حالا که نزدیک غروب بود و همه‏چیز در اطرافش خاکسترى به نظر مى‏رسید، گویى لایه‏اى خاکستر روى آن‌ها را پوشانده بود، سوار قطار شد. مرد به خاطر مى‏آورد که طورى به نظر پسرک رسیده بود، گویى لوکوموتیو‌ها چشم دارند. در حالى‏که قطار‌ها با نورافکن‏هاى پرنور و نافذ، بار خود را به زحمت به ایستگاه‏هاى بزرگ حمل مى‏کردند. قسمت مسافران پشت سر آن‌ها تقریباً تاریک بود، زیرا فقط نورى کدر از وراى شیشه‏ی ضخیم ناقوسى شکلى که پوزه‏بندى از سیم داشت، تابیده مى‏شد. پسرک این موضوع را مى‏دانست، زیرا گاهى با مادرش نزد پدربزرگ و مادربزرگ رفته و با قطار آخر شب به شهر بازگشته بود. اما حالا خاله او را به آن طرف مى‏برد. جایى که قرار بود ژانویه را با پدرش سپرى کند. پدرى که فقط از روى عکس مى‏شناخت. عکسى که مادرش شب قبل یک بار دیگر نشانش داده بود. مرد اکنون آن را در جیب بغل حفظ مى‏کرد. پس از قریب چهل سال جدایى، مى‏توانست مرد پیر را بار دیگر ببیند.
اما پسرک تمام روز زنگ ساعت پایه‏دار عتیقه را شمرد و بعد از ظهر با وجود پافشارى مادر نتوانست از شدت هیجان بخوابد. مادرش به او هشدار داده بود: «تو تمام شب در راه هستى.» اما دقیقاً همین براى پسرک نوعى ماجراجویى بود. مشاهده‏ی این‏که نورهاى خارج چگونه از کنار آنان پرواز مى‏کنند. دانستن این‏که در شهرهایى که از آن‌ها عبور مى‏کردند، ضمن حرکت غران قطار سریع‏السیر از سرزمین بعدى، بزرگ‏تر‌ها از مدتى پیش خوابیده‏اند. حتى از وسط سرزمینى که "آن‏طرف" نام داشت و به نظرش اسرارآمیز مى‏رسید.
آنجا که در کنار پسرک و خاله‏اش، سکوى راه‏آهن دیگر در زیر سقف شیب‏دار قرار نداشت، باد برف روز گذشته را روى هم جمع کرده یا کارگر ایستگاه آن را روى هم انباشته بود. جایى که پسرک و خاله‏اش ایستاده بودند تا منتظر قطار منطقه‏اى شوند، صفحه‏هاى بتونى به اندازه صفحه‏ی شطرنج، خشک و تمیز بودند. شصت و چهارتاى آن‌ها یک صفحه‏ی شطرنج را تشکیل مى‏دادند و مرد به خاطر دارد که پسرک شروع به شمردن کرد. مى‏خواست بداند صفحه‏ی شطرنجى که تصور مى‏کرد، کجا پایان خواهد یافت. پسرک به خاطر آورد که تا چند ساعت پیش، پشت میز شطرنج دایى خود که مجروح جنگى و به همین دلیل هم همیشه در خانه است، نشسته بود و با وجودى که مى‏دانست این بار هم برنده نخواهد شد، کمتر از دفعات قبل بى‏حوصله بود. اما هنگام بازى زمان زودتر مى‏گذرد و این بار استثنائاً براى او مهم نبود که باز هم برنده باشد. پسرک نمى‏خواست مانند دفعه‏ی قبل بردى ساختگى از طرف دایى خوش قلبش به او هدیه شود.
ناگهان در نزدیکى او، دختر بچه‏ی لاغرى از روى یک صفحه‏ی بتونى روى دیگرى پرید، گویى شطرنج بازى مى‏کند. اما آن شطرنجى بود که فقط دختران بازى مى‏کنند. دخترانى که از قواعد مشکل این بازى شاهانه چیزى نمى‏دانند. پسرک با عصبانیت به دختر بچه‏اى نگاه کرد که هنگام شمردن خانه‏‌ها مزاحمش مى‏شد. او کوچک‏تر و ریزنقش‏تر از پسر بود. پالتویى خاکسترى بر تن داشت که تا قوزک پایش مى‏رسید و به هنگام پریدن برایش ایجاد مزاحمت مى‏کرد. به نظر مى‏رسید که دخترک در یک کیسه قرار دارد.
با هر پرش صدا مى‏زد: «سیاه، سفید، سیاه، سفید.» و پسرک در عین حال به موى بافته‏ی کلفتى که از کلاه پشمى بیرون بود و در پشت پالتو به این طرف و آن طرف پرت مى‏شد، نگریست. براى لحظه‏اى پیش خود تصور کرد که پایین بافته‏ی مو یک زنگوله وصل باشد و با هر حرکت ناگهانی دختر، صداى شدیدى از خود درآورد. حتى گمان کرد که صداى آن را مى‏شنود.
«سیاه، سفید، سیاه، سفید.» دختربچه چند خانه مانده به پسرک ایستاد، گویى میل دارد تمام صفحه‏ی شطرنج نامرئى خود را عرضه کند. «چرا مى‏خندى؟»
«من؟» پسرک سرش را به علامت نفی تکان داد و به بافته سفتى که از شانه‏ی دخترک افتاده بود، نگاه کرد. «هیچ هم این کار را نمى‏کنم.»
«بله، تو مى‏خندى. من دارم مى‏بینم.»
«لوس بازى در نیاور. دختره‏ی احمق!»
«خودت احمقى!» دختر بدون توجه دوباره به بازى خود ادامه داد و پسرک رویش را برگرداند. اصلاً او با صاحب موى بافته چه کار داشت؟ کاش دستکم زنگوله‏اى پایین موى بافته‏اش داشت!
«سیاه، سفید، سیاه، سفید.» دختر مجدداً نزدیک پسر رسیده بود و با پایین بافته‏ی مویش منگوله مى‏ساخت. «من به غرب مى‏روم. با خاله‏ام.»
«من هم همین‏طور. پیش پدرم. مى‏توانم تا بعد از ژانویه آنجا بمانم و هر چقدر دلم خواست شکلات و موز بخورم.»
«من هم مى‏توانم!» دخترک روى خانه‏ی بعدى پرید و در آنجا مانند یک مهره‏ی شطرنج بى‏حرکت ماند. سپس به آرامى گفت: «سیاه.» و به خانمى اشاره کرد که پالتوى چهارخانه‏اى پوشیده بود که جلب نظر مى‏کرد. در کنار زن، دو چمدان کهنه‏ی حصیرى قرار داشت. دخترک زمزمه کرد: «من سیاه سفر مى‏کنم.» و از گوشه چشم پسرک را برانداز کرد.
«مى‏گویم که احمقى. آدم نمى‏تواند سیاه سفر کند، چون گیر مى‏افتد.» ناگهان پسرک آن جوانک نحیف را پیش خود تصور کرد. جوانى که چند وقت پیش، وقتى با مادرش از نزد پدربزرگ و مادربزرگ به شهر برمى‏گشت، با ورود ناگهانى مأمور قطار از جا جسته بود، اما نتوانسته بود از دست مأمور یونیفورم‏پوش هشیار فرار کند. طورى که او مسافر قاچاق را دستگیر کرد.
«من نه، من نه!» دختر بچه کله‏شقى مى‏کرد: «من نمى‏گذارم دستگیرم کنند. کسى مرا گیر نمى‏اندازد!»
پسرک گفت:«آه چرا» و مرد به خاطر مى‏آورد که آن زمان تصور دیگرى نمى‏کرد، جز این‏که عاقبت دختر هم دقیقاً مانند جوانک نحیف خواهد بود.
دختر وراجى مى‏کرد: «خاله‏ام مرا قاچاقى و بدون گذرنامه از مرز مى‏گذراند. خواهى دید.»
«تو دیوانه‏اى… قاچاقى… چطورى؟»
دخترک تکرار ‏کرد: «من چیزى فاش نخواهم کرد. خواهى دید.»
«مگر ما در یک کوپه هستیم؟»
«باید با ما سوار شوى.»
«مى‏بینیم.» پسرک طورى به دختر بچه نگاه ‏کرد، گویى رخ شطرنج را پیش رو دارد. اگر چیزى که دخترک می‌گفت حقیقت داشت، پس این سفر شبانه مى‏توانست از آن چه فکر مى‏کرد، هیجان‏انگیزتر شود.
دخترک لبخند مى‏زد و از روى خانه‏‌ها مى‏پرید. «سیاه، سفید، سیاه، سفید.»
مرد دستى روى چشمانش کشید. حرکتى بى‏معنا که هر بار یاد آن زمان مى‏افتاد، ناخودآگاه انجام مى‏داد. به ساعت نگاه کرد. طبق عادت، این بار هم سر وقت رسیده بود. گویى مانند پسرک چهل سال پیش، بى‏صبرانه منتظر سفر است. اگر چه زندگى او را تغییر داده و صیقل زده بود، این موضوع به همان شکل اولیه باقى مانده بود.
پسرک، دختر بچه را تا در کوپه تعقیب کرد و منتظر شد تا خاله‏اش با چمدان‏‌ها برسد. سپس درست روبه‌روى دختر نشست. هر دو در کنار پنجره نشستند. آنان با یکدیگر صحبت نمى‏کردند، بلکه بدون این‏که در صحبت بزرگ‏تر‌ها دخالت کنند، به آن گوش مى‏کردند. ظاهراً هر کدام در حال کشف افکار دیگرى بود. در هر حال پسرک فکر مى‏کرد: بدون بلیط سفر کردن… قاچاقى رد شدن… شاید فقط لاف مى‏زند.
همان‏طور که انتظار داشت، نور خانه‏‌ها و خیابان‏‌ها از کنارشان رد مى‏شدند، گویى آن‌ها هستند که حرکت مى‏کنند.
پس از مدتى پسرک گرمش شد، کاپشن‏اش را درآورد و در گوشه‏اى کنار خود و پنجره آویزان کرد. دختر بچه هم پالتوى گونى مانند خود را همان‏جا طرف خود آویزان کرده بود. گاهى براى مدت کوتاهى خود را پشت آن پنهان مى‏کرد. پسرک ابتدا گمان کرد به این وسیله مى‏خواهد توجه او را به خود جلب کند، اما بعد وقتى بیرون مى‏آمد تا نفس بکشد، دیگر حتى به او نگاه هم نکرد. هنگامى که سرعت قطار کمتر شد، بزرگ‏تر‌ها گفت‏وگوى خود را قطع کردند. طورى که سکوت سنگینى بر کوپه حکمفرما شد و صداى نفس‏‌ها به گوش مى‏رسید. پسرک حدس زد به مکانى نزدیک مى‏شوند که مرز نام داشت و سپس سرزمین "آن‏طرف" آغاز مى‏شد.
حال خاله‏ی دختر بچه بلند شد، یکى پس از دیگرى به همسفران خود نگریست و پس از آن‏که دختر بچه پالتوى گونى مانند خود را پوشید، روى او را با پالتوى چشمگیر چهارخانه خود پوشاند.
رو به بقیه گفت: «فقط رفتارى آرام داشته باشید. در این صورت موفق خواهیم شد. به زودى او را درخواهم آورد.» سپس یک بار دیگر به اطراف نگاه کرد و با متانتى ظاهرى گفت: «آیا هیچ‏یک از شما یک دختر بچه‏ی کوچک دیده است؟» بزرگ‏تر‌ها یکدیگر را نگاه کردند و قبل از این‏که زنى با همان حالت مصنوعى بگوید: «دختر بچه؟ کدام دختر بچه؟ من که ندیدم!» خاله از پسرک وحشت‏زده پرسید: «تو چى؟» پسرک به پالتوى چهارخانه نگاه کرد. سیاه، سفید، سیاه، سفید. سپس بدون حرف سرش را تکان داد.
هنگامى‌که قطار متوقف شد، اضطرابى وجود بزرگ‏تر‌ها را فرا گرفت که پسرک فوراً آن را حس کرد. از راهروى قطار صداى صحبت به گوش مى‏رسید. با آهنگى یکنواخت که کلماتى تکرارى را ادا مى‏کردند. تازمانى که عاقبت صاحبان صدا به کوپه آنان آمدند…
مرد اعلام حرکت قطار خود را شنید. حس مى‏کرد قلبش تندتر از معمول مى‏زند. قطار مسیر آن زمان را خواهد پیمود، اما دیگر کسى به آن کوپه نمى‏آید تا گذرنامه و چمدان‏‌ها را کنترل کند. هنوز نمى‏توانست قبول کند.
هنگامى‌که کنترل گذرنامه‏‌ها پایان یافت، و خاله به طرف دختر بچه رفت تا او را آزاد کند، دو مرد دیگر وارد شدند که یونیفورم آن‌ها با مأموران قبلى متفاوت بود. بادقت به اطراف نگاه کردند و از خاله‏ی دختر خواستند که چمدان حصیرى بزرگ را باز کند. البته خاله جرأت کرد بپرسد که چرا او را انتخاب کرده‏اند، اما از دستور سرپیچى نکرد.
پسرک باهیجان جریان را دنبال مى‏کرد و مرتب به پالتوى چهارخانه‏اى مى‏نگریست که روبه‌رویش در کنار پنجره، آویزان بود. سیاه، سفید، سیاه، سفید. هرگز پالتویى به این عجیبى که چنین جلب‏نظر کند، ندیده بود. پسرک عرق کرده بود و دید که بزرگ‏تر‌ها هم عرق خود را پاک مى‏کنند.
بالاخره به نظر رسید که مردان یونیفورم‏پوش متقاعد شده‌اند، زیرا در چمدان‏هاى حصیرى چیزى وجود نداشت که موجب اعتراض آنان باشد. کوپه را ترک کردند و به زودى به نظر رسید که قطار دوباره به حرکت درمى‏آید.
خاله دختر بااحتیاط به طرف پنجره رفت و پالتوى چهارخانه خود را برداشت. «تو آزادى. ما موفق شدیم.»
اما وقتى دختر حرکتى نکرد، خاله پالتوى گونى مانند را به شدت تکان داد. دختر سرش را به صندلى تکیه داده بود، نفس نمى‏کشبد و حرکتى نداشت. پسرک فکر کرد: سیاه، سفید، سیاه، سفید. کسى تو را دستگیر نمى‏کند… و اگر بکند چه؟
دختر بچه سر خود را بلند کرد، موهایش را از پیشانى چسبناک کنار زد و شروع به خندیدن کرد.
پسرک نفسى به‏راحتى کشید و گفت: «دختره‏ی احمق.»
 
نویسنده: زیگفرید ماس (Siegfried Mass)
مترجم: مهشید میرمعزی
درباره‌ی نویسنده:
متولد سال 1936 در ماگده‏بورگ (Magdeburg). ابتدا به عنوان کارمند نقشه‏بردارى در معدن کار کرده است، سپس تحصیلات در انستیتوى ادبیات لایپزیک و پس از آن نمایش‏نامه‏نویس بوده است. از سال 1971 نویسندگى مى‏کند و اساساً براى نوجوانان کتاب مى‏نویسد.
منبع: www.jenopari.com

  • برچسب ها:
  • admin
https://www.dastankootah.com/?p=1749
لینک کوتاه مطلب:
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.