داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

سرقت مسلحانه

این فشارِ سردی که زیر میز حس می‌کنی، شیشلوله. یک شیشلول واقعی. من آدم بدبختی‌ام. رمان‌نویس‌ام. روت رو این ور نکن! همین جوری که داری می‌خوری بخور. حالا، چیزی که ازت می‌خوام اینه که – یواش، بی‌این که یکهو از جات تکون بخوری- برام یه داستان تعریف کنی. یه داستان راست‌راستی‌ها. شاید هفته‌ی پیش پاشده باشی دیده باشی آسمون سیاهِ سیاه شده و فکر کرده باشی دنیا به آخر رسیده. شاید به دوست دخترت زنگ زده باشی گفته باشی واسه همه چیز معذرت می‌خوام. اون گفته باشه چرا؟ تو هم گفته باشی دنیا داره به آخر می‌رسه؛ اون هم گفته باشه ساعت سه‌ی نصفه شبه احمق! ولی مرسی، من هم معذرت می‌خوام. حالا یه چیزی بگم؟ بیا بریم سوار ماشینم بشیم از اینجا بریم، یعنی کُلاً بریم پشت سرمون رو هم نگاه نکنیم. تو پرسیده باشی دوستامون چی می‌شن؟ گور باباشون. تو گفته باشی من نمی‌تونم، دنیا که راست‌راستی به آخر نرسیده. اون گفته باشه خب، ولی من رسیده‌م. این جوری شده باشه که از دستش داده باشی. یه همچین داستانی. کارِت هم که تموم شد، می‌خوام راهتو بکشی بری. هیچ‌جاش خنده‌دار نیست. راه می‌افتی می‌ری انگار نه انگار چیزی شده. تکیه بده عقب و مخت رو به کار بنداز. دو تا شات منهتن دیگه واسه‌مون سفارش بده.
خب، حالا شروع کن…

نویسنده: آندرو شان گریر
مترجم: امیرمهدی حقیقت
منبع: www.jenopari.com

  • برچسب ها:
  • admin
https://www.dastankootah.com/?p=1755
لینک کوتاه مطلب:
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.