داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

روش دفاع دربرابرعقرب‌ها

مردم از زیاد شدن بیش ازحدعقرب‌‌ها که بوئنس آیرس را تهدید می‌کنند، حیرت زده، هراسان و حتی عصبانی هستند، شهری که تا این اواخر به‌طور کامل از شر این دسته از عنکبوتیان راحت بود.
افراد بی‌ذوق همیشه به سراغ روش‌‌های دفاع سنتی در برابرعقرب‌‌ها رفته‌اند، آن هم استفاده از سم. اما افراد باذوق خانه‌هایشان را پر از وزغ، قورباغه و مارمولک می‌کنند، به این امید که عقرب‌‌ها را نوش جان کنند. با این وجود، هر دو دسته در کار خود حسابی شکست می‌خورند، چون عقرب‌‌ها ازخوردن سم خودداری می‌کنند و خزندگان نیز به خوردن عقرب‌‌ها جواب رد می‌دهند. هر دو دسته از روی بی‌عرضگی و دستپاچگی، تنها در یک چیز موفق هستند: آن هم بیشتر کردن کینه و دشمنی عقرب‌ها‌ست و اگر‌ امکان داشته باشد، به زبان آوردن آن نسبت به انسان‌.
من روش دیگری سراغ دارم وتلاش کرده‌ام آن را تبلیغ کنم، ولی موفق نشده‌ام مثل همه‌ی دیگر پیشگامان، به من محل سگ هم نگذاشته‌اند. اعتقاد دارم که روشم با تمام شکسته نفسی، نه تنها بهترین، بلکه تنها روش ممکن برای دفاع در برابر عقرب‌هاست.
قانون کلی آن، پرهیز از برخورد مستقیم، درگیری مختصر و خطرناک و مخفی کردن نفرت نسبت به عقرب‌‌ها است. (البته می‌دانم که آدم باید جانب احتیاط را نگه‌دارد و این را هم می‌دانم که نیش عقرب کشنده است. حقیقت مسلم این است که اگر یک لباس غواصی می‌پوشیدم، به کلی از نیش عقرب در امان می‌ماندم. راستش، اگر آن لباس را می‌پوشیدم، عقرب‌‌ها بی بروبرگرد می‌فهمیدند که از آن‌ها می‌ترسم. اما خودمانیم، من از عقرب‌‌ها خیلی وحشت دارم. اما آدم نباید خونسردی‌اش را ازدست بدهد.)
یک چاره‌ی ساده سراغ دارم که موثر واقع می‌شود و آن دوری از خشونت و ادا و اطوار‌های تهدیدآمیز است و دو مرحله ساده دارد. اول این که مچ شلوارم را با کش خیلی سفت، می‌بندم. این کار نمی‌گذارد تا عقرب‌‌ها به داخل پاچه‌ی شلوارم بخزند. دوم هم وانمود می‌کنم سرما ناراحتم می‌کند و همیشه یک جفت دستکش چرمی‌به دست می‌کنم. این کار هم دست‌هایم را از نیش در امان نگه می‌دارد. (آنهایی که همیشه آیه‌ی یاس می‌خوانند، به نقطه ضعف‌‌های آن اشاره کرده‌اند و بدون آنکه به فواید انکارناپذیر و کلی آن توجه کنند، گفته‌اند که این روش به درد تابستان نمی‌خورد.) اما، سر را دیگر نباید بپوشانیم، چون این روش بهترین راهی است که عقرب‌‌ها را نسبت به ما جسور و خوشبین می‌کند. تازه، عقرب‌‌ها در حالت عادی هم عادت ندارند تا خودشان را از روی ارتفاع سقف روی صورت آدم بیندازند، اما چرا دروغ بگویم، گاهی این کار را می‌کنند(به هرحال، یک بار برای همسایه‌ی قبلی‌ام که مادر چهارتا بچه‌ی ناز و قد و نیم‌قد بود و حالا آن‌ها را یتیم گذاشته و رفته است، اتفاق افتاد. بدتر از آن باید بگویم که این حقایق باعث طرح نظریه‌‌‌های غلطی می‌شود و مبارزه با عقرب‌‌ها را سخت‌تر و پر زحمت‌تر می‌کند. راستش، شوهرِ جان به در برده‌اش با آن اطلاعات علمی‌ ضعیف، با قاطعیت می‌گوید که آن شش عقرب به شدت مجذوب چشم‌‌های آبی قربانی شده بودند. او با آوردن دلیلی واهی می‌گوید که نیش‌‌ها برای هر مردمک چشم به دو دسته‌ی سه‌تایی تقسیم شده‌اند. صادقانه بگویم که من اعتقاد دارم این حرف، خرافات محضی است که این افراد بزدل از روی ترس، آن را می‌گویند.)
درست مثل همه‌ی دفاع‌ها، لازم است در هنگام حمله به عقرب‌‌ها وانمود کنیم که از وجود آن‌ها بی‌خبر هستیم. با همه‌ی این حرف‌ها، من اتفاقی موفق شده‌ام تا هر روز هشتاد تا صد عقرب را با خونسردی تمام نفله کنم. من برای بقای آدمی، روشی را شروع کرده‌ام که امیدوارم سرمشقی بشود و اگر شد، بی‌عیب ونقص.
اگر توی آشپزخانه درحال خواندن روزنامه باشم وانمود می‌کنم که حواسم به جایی دیگر است. هر چند وقت یکبار، به ساعتم نگاه می‌کنم و زیرلب، طوری که عقرب‌‌ها صدایم را بشنوند، به خودم می‌گویم: «برپدرت لعنت، پس چرا این یارو پرس زنگ نمی‌زند؟» غیرقابل اعتماد بودن پرس کفر مرا بالا می‌آورد و بهانه‌ای می‌شود تا با خشم چند بار با پا به زمین بکوبم. با این کار، دمار از روزگار حداقل نباشد ده عقرب که کف زمین را پوشانده‌اند، در می‌آورم. این حالت بی‌قراری را با فاصله‌‌های نامنظم تکرار می‌کنم و در این روش موفق می‌شوم که حسابی دخلشان رابیاورم. اما، معنی‌اش این نیست که به بیشتر عقرب‌هایی که سقف و دیوار‌ها را پوشانده‌اند، بی‌اعتنا باشم. (مثل پنج دریای سیاه درحال حرکت، لرزش و تغییرجهت هستند.) هر از گاهی، خودم را به جنون می‌زنم و جسم سنگینی را به طرف دیوار پرت می‌کنم و به راحتی از کنار بد و بی‌راه گفتن به این پرس نکبت به خاطر زنگ نزدن طولانی‌اش نمی‌گذرم. ‌مایه‌ی شرمندگی است بگویم که تا به‌حال چند دست فنجان و ظرف و ظروف را شکسته‌ام و با ماهی‌تابه و قابلمه‌‌های قر و درب وداغان سر می‌کنم، اما ارزش دفاع از خودم خیلی بالا‌تر از این حرف‌ها‌ست. دست آخر، یک نفر تلفن می‌کند. پرس است. داد می‌کشم و به طرف تلفن هجوم می‌برم. به طور طبیعی، شتاب و دل‌واپسی‌ام اینگونه است که متوجه هزاران هزار عقربی نمی‌شوم که روی زمین پخش شده‌اند. و آن‌ها را مثل تخم مرغ زیر پا می‌ترکانم. اما گاهی وقت‌ها، دیگر سراغ این روش نمی‌روم. سکندری می‌روم و دراز به دراز به زمین می‌افتم و به این طریق، بیشتر با زمین تماس پیدا می‌کنم و در نتیجه عقرب‌‌های بیشتری را می‌کشم. وقتی دوباره سرپا می‌ایستم، جنازه‌‌های چسبناک عقرب‌‌ها را که لباس‌هایم را تزئین کرده‌اند، یکی یکی جدا می‌کنم. این کار ظرافت خاصی دارد و باعث می‌شود مزه‌ی پیروزی را بچشم.
حالا، می‌خواهم کمی ‌از موضوع بیرون بیایم و داستان خنده‌داری را تعریف کنم. داستان آموزنده‌ای که چند روز پیش برایم اتفاق افتاد و بدون آنکه خودم بخواهم، نقش یک قهرمان را بازی کردم. وقت ناهار بود. مثل همیشه، متوجه شدم که عقرب‌‌ها روی میز را پوشانده‌اند. قاشق‌چنگال‌‌ها و اجاق را هم پوشانده بودند. با صبر و حوصله نگاهم را برگردانم و آن‌ها را آرام آرام هل دادم و به روی زمین ریختم. از وقتی که بیشتر وقتم با کلنجار رفتن با عقرب‌‌ها می‌گذرد، تصمیم گرفته‌ام برای خودم غذای حاضری درست کنم: آن هم چند تا تخم مرغ. غذایم را که می‌خوردم، هر از چندی، چند تا از عقرب‌‌های بی‌شرم و حیا را که از روی میز بالا رفته بودند، کنار می‌زدم. یک‌دفعه، عقرب درشت و خر-زوری افتاد توی بشقابم.
زهره ترک شدم. قاشق و چنگالم را انداختم. نمی‌دانستم چه کنم. این عمل قضا قورتکی بود؟ یا به شخص خودم حمله کرده بودند؟ یک امتحان بود؟ لحظه‌ای گیج ماندم. آخر این عقرب از جانم چه می‌خواست؟ فوری به یادم افتاد که در مبارزه با آن‌ها یک سرباز کارکشته هستم. می‌خواستند من را مجبورکنند تا روش دفاعی‌ام را عوض کنم و با قاطعیت به حالت تهاجمی ‌برگردم. اما من به کارایی استراتژی‌ام خیلی مطمئن بودم و آن‌ها موفق نمی‌شدند به من کلک بزنند.
خودم را کنترل کردم و عقرب را تماشا کردم که توی تخم مرغ‌‌ها شلپ شلپ می‌کرد. بدنش به رنگ زرد درآمده بود و دم سمی‌اش را مثل ملوان کشتی شکسته‌ای که درخواست کمک می‌کند تکان می‌داد، راستش حواسم به عقربی بود که با مرگ دست و پنجه نرم می‌کرد و منظره‌ی قشنگی درست کرده بود، اما ‌حالم را به هم زد. چیزی نمانده بود افتضاح به بار بیاورم. به فکرم رسید که بشقاب را توی سطل آشغال خالی کنم. با این همه، با اراده قوی که دارم، به موقع جلو خودم را گرفتم. اگر این کار را نکرده بودم، مورد خشم و نفرت هزاران هزار عقربی قرار می‌گرفتم که از سقف، دیوارها، زمین، اجاق، لامپ‌‌ها مرا تماشا می‌کردند. بعد، آن‌ها بهانه‌ای به دست می‌گرفتند و به این نتیجه می‌رسیدند که به من حمله کنند و آن‌وقت خدا می‌داند چه اتفاقی می‌افتاد.
دلم را به دریا زدم که حواسم به عقربی که هنوز در بشقابم تقلا می‌کرد، نباشد. آن را با تخم‌مرغ خوردم. حتی ته بشقاب را با تکه نانی پاک کردم تا چیزی از عقرب و تخم‌مرغ باقی نماند. حالم را به هم نزد، شاید به خاطر طعم ترشش بود و یا به این خاطر بود که ذائقه‌ام به خوردن عقرب سازگار نبود. آخرین لقمه را با رضایت خوردم. بعد از آن، به فکرم رسید که پوست عقرب سفت‌تر از آن است که فکرش را می‌کردم و ممکن بود رودل کنم و برای آنکه مزاحم بقیه‌ی عقرب‌‌ها نشده باشم، یک لیوان آلکا سلتزر هم روی آن خوردم.
شیوه‌‌های مختلفی را از همین روش سراغ دارم، اما این یکی چیز دیگری است. فقط یادتان بماند که همیشه در این کار طوری پیش بروید که انگار از حضور یا وجود عقرب‌‌ها بی‌خبر هستید. با این‌همه، الان به من خیلی شک کرده‌اند. فکر کنم عقرب‌‌ها فهمیده‌اند که حملاتم اتفاقی نیست. دیروز، ظرف آب‌جوش را که به زمین انداختم، یکدفعه متوجه شدم از روی در یخچال، سیصد یا شاید چهارصد عقرب با کینه و بدگمانی و به طرز ملامت‌باری مرا تماشا می‌کنند.
شاید شیوه‌ام نیز با شکست روبه‌رو بشود. اما، فعلاً نمی‌توانم به شیوه‌ی دفاع بهتری برای دفاع از خودم در برابرعقرب‌‌ها فکرکنم.

نویسنده: فرناندو سورنتینو
مترجم: جواد فغانی
درباره‌ی نویسنده:
فـرنـاند‌‌و سـورنتینـو، نویسند‌‌ه‌ی آرژانتینی، متولد‌‌ 1942 د‌‌ر بـوئنـس آیرس است. د‌‌ر غالب آثار وی د‌‌رونمایه‌‌های خیالی و گاه وحشت نقش عمد‌‌ه‌ای د‌‌ارد‌‌. برخی از داستان‌‌های او به فارسی ترجمه شده است. جن و پری داستان این نویسنده را با اجازه و اطلاع خودش منتشر کرده است.
منبع: www.jenopari.com

عرب دوستی

  • دوشنبه, 25 اکتبر 2010
  • 2:37 ب.ظ
  • ژان کو

1
بازپرس پرسید:
– چرا این آقا را زدید؟
چترباز جواب داد:
– برای این که او روشنفکر دست چپی است. من این‌جور آدم‌‌ها را خوش ندارم.
بازپرس گفت:
– نه بابا، آزاشان به مگس هم نمی‌رسد. آدم‌‌های خوبی‌اند.
روشنفکر گفت:
– اجازه می‌فرمایید، آقای بازپرس؟
– خواهش می‌کنم.
روشنفکر یک مگس از هوا گرفت و به دهان انداخت و جوید و گفت:
– ملاحظه می‌فرمایید که ما از خشونت باک نداریم. ما به فاشیسم اجازه‌ی عبور نمی‌دهیم.
بازپرس با تشدد پرسید:
– کی به شما گفت که این مگس فاشیست است؟
روشنفکر درماند. چترباز گفت:
– این کار‌ها را می‌گویند خشونت!
بازبرس با ملایمت گفت:
– شما به ضرر خود اقدام کردید.

2
آتش از چشم‌‌های روشنفکر زبانه کشید. مردی رنگ‌پریده و لاغراندام بود. دست‌‌های سفیدی داشت. یک مگس دیگر از هوا در ربود و با ولع جوید.
بازپرس گفت:
– شما وضع خود را وخیم می‌کنید.
چترباز گفت:
– برایش مهم نیست. این آدم‌‌ها تشنه‌ی خون هستند.
چترباز هم مگسی از هوا گرفت و میان شست و سبابه نگه‌دشات. با ظرافت، با نوک لب‌ها، بوسه‌ای بر بال‌‌های او زد و آزادش کرد و گفت:
– آقای بازپرس، تفاوت رفتار این مرد را با رفتار من یادداشت بفرمایید.
بازپرس گفت:
– یادداشت کردم.
چترباز گفت:
– همین آدم‌‌ها هستند که ما را متهم می‌کنند که الجزایر را به خاک و خون کشیده‌ایم.
روشنفکر که هوا را پس می‌دید هی مگس می‌گرفت و می‌خورد. جنون خشونت گرفته بود. اشک می‌ریخت و به‌روی خود چنگ می‌زد و در صحنِ دادگاه به دنبال مگس‌‌ها از این‌سو به آن‌سو می‌دوید. بازپرس به او گفت:
– آرام بگیرید!
روشنفکر آرام گرفت. فریاد زد:
– من با شکنجه مخالفم. زنده‌باد الجزایر آزاد!
چترباز در گوش بازپرس گفت:
– از عرب‌‌ها بدش می‌آید.
بازپرس با صدای محکم گفت:
– الان امتحان می‌کنیم. آهای، ژاندام‌ها، عرب را وارد کنید.
عرب با گیوه و قبا و فینه و یک لنگه قالی روی دوش، وارد شد. بازپرس از روشنفکر پرسید:
– آیا این آقا را دوست می‌دارید؟
روشنفکر جواب داد:
– من او را محترم می‌شمارم. من در وجود او به نوع بشر احترام می‌گذارم و تا وقتی که این شخص برده و اسیر است من آزاد نخواهم بود. من در این راه کوشش می‌کنم که الجزایر از یوغ استعمار آزاد شود و با فرانسه، بر اساس تساوی، روابطِ اقتصادی و فرهنگی بر قرار کند.

3
دهان چترباز به اندازه‌ی درِ کلیسا گشاد و چشم هایش از ته نعلبکی درشت‌تر شده بود. زیر لب غرید که این حرف ‌ها همه از روی پدرسوختگی و حقه‌بازی است.
– دستتان انداخته است، آقای بازپرس.
بازپرس از نو رو به روشنفکر کرد و فریاد زد:
– ساکت شوید! آخر معلوم نشد که شما عرب را دوست دارید یا نه…
– موضوع دوست داشتن نیست! دوست داشتن یعنی تحمیق کردن.
چترباز گفت:
– آقای بازپرس، یادداشت بفرمایید که این مرد می‌گوید الجزایری‌‌ها احمق‌اند!
بازپرس گفت:
– یادداشت کردم.
روشنفکر گفت:
– تحمیق در معنای هگلی و مارکسیتی کلمه.
چترباز گفت:
– کمونیست هم هست. یادداشت بفرمایید!
بازپرس گفت:
– یادداشت کردم.
روشنفکر گفت:
– در معنای فلسفی کلمه.
چترباز گفت:
– این یعنی که ما را احمق تصور کرده است!
بازپرس به روشنفکر گفت:
– صاف و پوست‌کنده حرف بزنید. به این سئوال من جواب بدهید: آیا عرب را دوست می‌دارید، آره یا نه؟
روشنفکر از سر لج گفت:
– نه!
بازپرس گفت:
– متشکرم.
به چترباز که کلاهش را در دست می‌چرخاند رو کرد و گفت:
– شما چطور، سرکار سرجوخه، آیا شما عرب را دوست می‌دارید؟
سرجوخه خبردار ایستاد و گفت:
– من عرب را دوست می‌دارم و حاضرم آن را ثابت کنم!
بازپرس گفت:
– ثابت کنید.

4
چترباز نزدیک عرب رفت.
– اسمت چیست؟
– محمد، جناب سرگرد.
– اهل کدام ولایتی؟
– اهل بلده، جناب سرگرد.
– من بلده را دیده‌ام. یک میدان قشنگ دارد و یک خیابان که می‌رسد به سربازخانه.
– بله، همین‌طور است، جناب سرگرد.
– قالیت را چند می‌فروشی؟
– پنجاه هزار فرانک، جناب سرگرد.
– من سه هزار فرانک می‌خرم.
– اختیار دارید، جناب سرگرد، بیست و پنج هزار فرانک.
– سه هزار فرانک!
– دوازده هزار!
– سه هزار!
– شش هزار!
– سه هزار!
– چهار هزار!
– سه هزار!
– سه هزار و پانصد!
– سه هزار!
– خوب، ورش دار، جناب سرگرد! خیرش را ببینی.
چترباز سه اسکناس هزاری از کیفش در آورد و عرب آن‌‌ها را لای قبایش ناپدید کرد.
بازپرس گفت:
– شیرین معامله کردید.
چترباز گفت:
– شیرین؟ این قالی در الجزایر هزار چوب بیش‌تر نمی‌ارزد! مگر این‌طور نیست، محمد؟
نیش عرب تا بناگوش باز شد، ولی جوابی نداد.
– دو هزار فرانک کلاه سرم گذاشت، ولی مهم نیست. من او را دوست می‌دارم.
بازپرس گفت:
– آقای محمد، آیا سرکار سرجوخه شما را دوست می‌دارد؟ بدون ترس و ملاحظه جواب بدهید.
– بله، آقای بازپرس.
– آقای محمد، به عقیده‌ی شما آیا روشنفکر دوستتان می‌دارد؟
– آقای روشنفکر گفت که من احمقم. مرا دوست نمی‌دارد!
– ببخشید آقای محمد، من گفتم که الجزایر باید آزاد شود و روابط اقتصادی و فرهنگی با فرانسه برقرار کند.
بازپرس فریاد زد:
– کارشناس را وارد کنید!

5

کارشناس وارد شد.
– آقای کارشناس، این قالی چند می‌ارزد؟
کارشناس عینکش را عوض کرد و دست به قالی کشید:
– هزار و پانصد فرانک، آقای بازپرس.
– متشکرم، محاکمه تمام شد. سرکار سرجوخه، شما آزادید.
روشنفکر از ته جگر فریاد برآورد:
– یک‌بار دیگر عدالت در کشور ما به لجن کشیده شد.
– آ‌های پاندارم‌ها، این شخص را توقیف کنید! به حکم قانون، شما را به جرم توهین به دستگاه عدالت بازداشت می‌کنم.
روشنفکر را کشان‌کشان بردند. عرب فینه را از سر برداشت و سبیل‌‌های مصنوعی‌اش را با یک ضرب دست از جا کند و قبا را از دوش افکند. کتش را جمع و جور و کمرش را محکم کرد و با لهجه‌ی شهرستانی گفت:
– مرخص می‌فرمایید، آقای بازپرس؟
– خواهش می‌کنم، سرکار ژاندارم.
– فردا، آقای بازپرس؟ آیا فردا هم باید لباس عربی بپوشم؟
– صبر کنید تا من پرونده را ببینم… بله، فردا سه‌تا روشنفکر را محاکمه می‌کنیم. ساعت پانزده حاضر باشید. سرکار ژاندارم، یادتان باشد که این دفعه سه‌تا قالی بیاورید.
——————————
از مجموعه داستان «بیست و یک داستان» از نویسندگاه معاصر فرانسه، انتشارت نیلوفر، چاپ اول 1384
نویسنده: ژان کو
مترجم: ابوالحس نجفی
درباره‌ی نویسنده:
ژان کو (Jean Cau) روزنامه‌نگار و رمان‌نویس در سال 1925 متولد و در سال 1993 درگذشت. او چندین سال منشی ژان پل سارت بود. معروف‌ترین رمان او ترحم خداست که در سال 1961 جایزه گنکور را نصیب نویسنده کرد.
منبع: www.jenopari.com

پیغام

آمدم‌ تو را ببینم، مارتین! تو اینجا نیستی. روی‌ پله‌های‌ جلو‌ خانه‌ات‌ می‌نشینم، به‌ درت‌ تکیه‌ می‌دهم‌ و فکر می‌کنم‌ توی‌ جایی‌ از شهر باد برایت‌ خبر می‌آورد تا بدانی‌ که‌ من‌ اینجا هستم. این‌ باغچه‌‌ی توست، گلِ ناز قد کشیده‌ و بچه‌های‌ کوچه‌ شاخه‌های‌ دم‌ دست‌ را می‌کشند. روی‌ زمین‌ و دور و بر دیوار گل‌های‌ پراکنده‌ای‌ را می‌بینم‌ که‌ برگ‌هاشان‌ به‌ شمشیر می‌ماند.
رنگ‌شان‌ آبی‌ نفتی‌ است‌ و شبیه‌ سرباز‌ها هستند خیلی‌ مهم‌ هستند، خیلی‌ نجیب. تو هم‌ سربازی. به‌ خاطر زندگی‌ات‌ رژه‌ می‌روی‌ یک، دو، یک‌ دو… همه‌ باغچه‌ات‌ یکدست‌ است، درست‌ مثل‌ خودت‌ با قدرتی‌ که‌ اعتماد به‌نفس‌ می‌آورد.
اینجا به‌ دیوار خانه‌ات‌ تکیه‌ می‌دهم، مثل‌ آن‌ وقت‌‌ها که‌ به‌ تو تکیه‌ می‌دادم. آفتاب‌ به‌ شیشه‌‌ی پنجره‌‌ها می‌تابد، دیر شده‌ و کم‌کم‌ رنگ‌ می‌بازد. آفتاب‌ داغ‌ شمشادهایت‌ را گرم‌ کرده‌ و بوی‌ آن‌ها همه‌جا را گرفته. آفتاب‌ پَر است. روز به‌ پایان‌ خود نزدیک‌ می‌شود. همسایه‌ات‌ می‌گذرد. نمی‌دانم‌ که‌ مرا می‌بیند یا نه. می‌خواهد باغچه‌اش‌ را آب‌ بدهد.
یادم‌ هست‌ که‌ وقتی‌ مریض‌ می‌شدی‌ برایت‌ سوپ‌ می‌آورد و دخترش‌ به‌ تو آمپول‌ می‌زد… درباره‌ی‌ تو فکر می‌کنم‌ انگار تو را به‌ درون‌ خودم‌ می‌خوانم‌ و همان‌جا حبس‌ می‌شوی.
دوست‌ دارم‌ خیالم‌ راحت‌ باشد که‌ تو را فردا می‌بینم‌ و پس‌فردا و همیشه، بی‌هیچ‌ وقفه‌ای، دوست‌ دارم‌ تماشایت‌ کنم‌ هرچند که‌ ذره‌ذره‌ چهره‌ات‌ برایم‌ آشناست؛ می‌خواهم‌ هیچ‌چیز بین‌ ما تصادفی‌ نباشد.
روی‌ کاغذ خم‌ شده‌ام‌ و همه‌ این‌ها را برایت‌ می‌نویسم‌ و فکر می‌کنم‌ که‌ حالا، توی‌ محله‌ای‌ از شهر با عجله‌ می‌روی‌ با همان‌ قامت‌ رشید و عزم‌ استواری‌ که‌ داری، توی‌ یکی‌ از خیابان‌هایی‌ که‌ همیشه‌ فکر می‌کنم‌ هستی؛ نبش‌ دو نیلیس‌ و چنکودو فبروو، یا ونوسیانو کارانسا، روی‌ یک‌ از نیمکت‌های‌ خاکستری‌ دلگیر نشسته‌ای‌ که‌ جمعیت‌ عجول‌ موقع‌ سوار شدن‌ به‌ اتوبوس‌ آن‌ را خرد کرده‌اند، باید توی‌ خودت‌ حس‌ کنی‌ که‌ من‌ اینجا منتظرت‌ هستم.
آمده‌ام‌ که‌ فقط‌ بگویم‌ می‌خواهمت‌ و چون‌ اینجا نیستی‌ برایت‌ می‌نویسم. نمی‌توانم‌ درست‌ بنویسم‌ چون‌ آفتاب‌ پریده‌ و من‌ اطمینان‌ ندارم‌ چه‌ می‌نویسم. بچه‌‌ها دوان‌دوان‌ می‌آیند. پیرزنی‌ آزرده‌ می‌گوید: «مواظب‌ باشید. به‌ دست‌ من‌ نخورید که‌ می‌ریزد…» قلم‌ را می‌اندازم‌ مارتین‌ و کاغذ خط‌دار را و دست‌هایم‌ را می‌اندازم، بی‌فایده‌ و منتظر تو هستم.
فکر می‌کنم‌ که‌ دلم‌ می‌خواهد تو را بغل‌ کنم، گاهی‌ دوست‌ دارم‌ بزرگتر می‌شدم‌ چون‌ جوانی‌ توی‌ خودش‌ همه‌چیز را به‌ عشق‌ نسبت‌ می‌دهد.
سگی‌ پارس‌ می‌کند، پارسی‌ گزنده. فکر می‌کنم‌ وقتش‌ رسیده‌ که‌ بروم. کمی‌ که‌ بگذرد همسایه‌ می‌آید تا چراغ‌های‌ خانه‌ات‌ را روشن‌ کند، کلید دارد و چراغ‌ اتاق‌ خوابت‌ را روشن‌ می‌کند که‌ رو به‌ خیابان‌ است، چون‌ توی‌ این‌ محل‌ دزدی‌ زیاد شده. بیشتر وقت‌‌ها مال‌ فقیر‌ها را می‌دزدند، فقیر‌ها همدیگر را لخت‌ می‌کنند… می‌دانی‌ از وقتی‌ بچه‌ بودم‌ این‌ طوری‌ می‌نشستم‌ و منتظر می‌ماندم، همیشه‌ مطیع‌ بودم‌ چون‌ انتظار تو را می‌کشیدم. چشم‌ به‌ راه‌ تو می‌ماندم، می‌دانم‌ که‌ همه‌ زن‌‌ها چشم‌ به‌ راه‌ می‌مانند. چشم‌ به‌ راه‌ آینده‌ هستند، تصاویری‌ که‌ در تنهایی‌شان‌ شکل‌ می‌گیرد، جنگلی‌ که‌ به‌ سوی‌ آن‌ها راه‌ می‌افتد و عده‌ی‌ بزِ َگر، ُمرد؛ اناری‌ که‌ ناگهان‌ باز می‌شود و دانه‌های‌ سرخ‌ و براق‌اش‌ را به‌ نمایش‌ می‌گذارد، اناری‌ مثل‌ دهانی‌ رسیده‌ با هزاران‌ بخش. بعداً، ساعت‌هایی‌ که‌ به‌ تحلیل‌ گذشته، به‌ ساعات‌ واقعی‌ بدل‌ می‌شود، جان‌ می‌گیرد، وزن‌ می‌یابد. آه‌ ای‌ عشق، چقدر پُریم‌ از تصویرهای‌ درونی، پر از چشم‌اندازهای‌ تهی.
شامگاه‌ است‌ و تقریباً‌ قادر نیستم‌ ببینم‌ چه‌ می‌نویسم. حرف‌‌ها را درک‌ نمی‌کنم، شاید برایت‌ سخت‌ باشد که‌ بر صفحه‌ی‌ کاغذ نوشته‌ام‌ «می‌خواهمت… نمی‌دانم‌ آیا این‌ کاغذ را از زیر در می‌اندازم‌ تو، یا نه، نمی‌دانم.
احترام‌ مرا جلب‌ کرده‌ای… شاید حالا که‌ می‌روم، بایستم‌ تا از همسایه‌ات‌ بخواهم‌ به‌ تو پیغام‌ بدهد، که‌ من‌ آمدم.»

نویسنده: النا پونیاتوفسکا
مترجم: اسدالله امرایی
درباره‌ی نویسنده:
النا پونیاتوفسکا (1932) نویسنده‌ و روزنامه‌نگار مکزیکی فرزند پدری لهستانی و مادری فرانسوی تبار است. رمان‌ها، داستان‌‌های کوتاه، مقالات متعددی نوشته و آثارش به زبان‌‌های مختلف ترجمه شده است. از سال 1953 حرفه خبرنگاری را آغاز کرد معروف‌ترین اثر او، کشتار در مکزیک است که گاه‌شمار زندگی و مرگ دانشجویانی است که یک هفته قبل از بازی‌‌های المپیک 1968 در مکزیکوسیتی به سرکوب پلیس اعتراض کردند. آثار این بانوی نویسنده برای اولین بار به همین قلم به فارسی ترجمه شد.
منبع: www.jenopari.com

پوست بره‌ی ایرانی

به یاد مایکل استوارت
"مصمم بودم هرگز تسلیم نشوم"
ریچارد رایت
از کتاب عطش آمریکایی
چه کسی آنتونی پارچمنت نوزده ساله را کشت؟ او در حال نوشتن واژه‌ی پرطنین راس بر واگن متروی خط آی-آر-تی-، ایستگاه نوینز کشته شد، ساعت دو و نیم شب پنجشنبه، اواسط تابستان.
چه کسی فرانتس فانون اهل مارتینیک فرانسه را کشت؟ خونش سرشار از گلبول‌‌های سفید بود ‌(پوست سیاه… گلبول‌‌های سفید طغیانگر)، موجودی خطرناک در پاریس؛ مرگ در سی و شش سالگی؛ مکان: نیویورک. علت: سرطان خون.
آنتونی پارچمنت با مادر و خواهرش از جامائیکا (منطقه‌ی وست مینستر) به محله‌ی کراون‌ هایتس بروکلین آمد و با خاله و سه فرزندش که اهل کنزینگتون جامائیکا بودند، همخانه شد. پدر آنتونی که یک راستا بود چی؟ او هم با ضربات کارد یک مارون کشته شده بود.
مارون‌ها، اولین چریک‌‌های جامائیکایی، نگذاشته بودند آب خوش از گلوی انگلیسی‌‌ها پایین برود و آخر سر هم تار و مارشان کرده بودند. راستای سیاهپوست به دست یک مارون سیاه کشته شد.
آنتونی پارچمنت در حال نوشتن واژه‌ی سحرآمیز راس دستگیر شد. چه کسی کتکش زد؟ پلیس. چه کسی او را به قتل رساند؟ پلیس. پرستار بیمارستان بلویو به خبرنگار سمج روزنامه‌ی محل سیاهان گفت وقتی جسد نیمه جان آنتونی پارچمنت را به بخش اورژانس بیمارستان تحویل دادند، دست‌هایش با چهار جفت دستبند زنجیر شده و بدنش پر از آثار ضرب و شتم بود: "همه جایش- از فرق سر تا نوک پا."
دوازده روز پس از قتل آنتونی پارچمنت، پزشک قانونی شهر نیویورک این خبر جنجال برانگیز را منتشر کرد: "هیچ اثری از ضربات جسمی مشاهده نشده. علت ظاهری مرگ: سکته‌ی قلبی در اثر افراط در مصرف کوکائین."
پسرک پیش از دستگیری نوشته بود: راس. هنوز آن جاست، در میان هزاران خطوط و تصاویر نقاشی شده، در تماشاخانه‌ی سیاهان فقیر، و تا زمانی که اثرش را محو کنند، آن جا خواهد ماند، کاری که به زودی انجام می‌گیرد. سفید‌ها از اتوبوس، ماشین و تاکسی استفاده می‌کنند، غیرسفید‌های فقیر سوار مترو می‌شوند و تنها همین چند سیاهپوست حقیر! با نامه‌‌های خود شهر را به ستوه آورده‌اند، ایالت را به ستوه آورده‌اند. ما فقرای خود را داریم و فقرای نجیبی داریم، پس به من بگو چه کسانی از مترو استفاده می‌کنند؟ و چه کسی مردان سیاهپوست را دستگیر نمی‌کند؟ راس.
"استیو بیکو تمارض می‌کرد- هیچ کسالتی نداشت."
مادر آنتونی پارچمنت و خاله‌اش نظر پزشک سفیدپوست نیویورک را پوچ دانستند و با قرض مبلغی پول، پزشکی متخصص استخدام کردند. گزارش این پزشک مطلبی را تأیید کرد که من و شما می‌دانیم: شصت ضربه‌ی هولناک بر قفسه‌ی سینه، ضربات متعدد بر جمجمه، ضربدیدگی ستون فقرات، مرگ بر اثر جراحات وارده. کوچک‌ترین اثری از مصرف کوکائین مشاهده نشد. پنج هفته پس از اعلام این نتایجِ جداگانه و پس از عصیان شهروندان سیاهپوست محل، پزشک قانونی نیویورک گزارش اولیه‌اش را به این شرح اصلاح کرد: "آثار مختصری از ضربات مغزی، احتمال ضربدیدگی شدید ستون فقرات."
راس سحرآمیز. در کشور مادر، حبشه، هستیم. مارکوس گاروی را به خاطر آوریم. تفاری ماکونن (هایل سلاسی)، امپراطور حبشه را باید پرستید، شیر یهودا. حشیش مقدس است چون آدم را به حقیقت می‌رساند.
ریشه‌ها، غلات، حبوبات، میوه‌‌های کم ضرر (بدون گوشت) مقدسند. از حبشه که بگذریم، شهر بابِل جلوه می‌کند. ولی در بابل چه باید کرد؟ بلعید؟ بالا آورد؟ شهادت داد؟ نوشت؟
و پلیس‌ها، آن‌هایی که آنتونی را کتک زدند و به قتل رساندند، چه کسانی بودند؟ سه سفیدپوست. سن: بیست و هفت تا چهل و یک ساله، دو تایشان متأهل و دارای زن و فرزند و ساکن محله‌ی کوئینز، نفر سوم ساکن استتن آیلند. هر سه اعضای معتبر انجمن نوعدوستان اداره‌ی پلیس.
وقتی از آن‌‌ها سؤال شد که واژه‌ی راس برایشان چه مفهومی داشته، دو نفرشان گفتند: "قدرت سیاهان." دیگری گفت: "قدرت سیاهان و هروئین." وقتی سؤال شد زدن کسی به جرم نوشتن یک کلمه بر روی درِ پر از خطوط قطار مترو را چگونه توجیه می‌کنند، از دادن جواب طفره رفتند.
– چه کسی از پلیس‌‌ها سؤال کرد؟
– من.
– تو کی هستی؟
– هیچ کس.
– تو سفیدپوستی؟
– نه… منظورم اینست که بله، هستم.
خانواده‌ی پارچمنت در کراون‌هایتس بروکلین وضعیتی ساده داشت: مادر، هیاسینت، در خشکشویی محل کار می‌کرد. دو خواهر نوجوان به دبیرستان توماس جفرسون می‌رفتند. آنتونی در جنوب منهتن، در یک بازار پوشاک کار می‌کرد. با یک گاری دستی پوست خز و سمور و بره‌ی ایرانی را از کارخانه تا سالن نمایشگاه حمل می‌کرد و دوباره برمی‌گرداند، آن هم از میان خیابان‌‌های شلوغ.
پوست بره‌ی ایرانی، خاکستری یا سیاه براق، بره‌ی تازه‌زایی که دنیا را ندیده سرش را بریده بودند، بره‌ی قره‌گل با پشم‌‌های فرفری. چه کسی پاتریس لومومبا را کشت؟ "زبانش؟"، نغمه‌ی شورانگیزش؟" "فریاد خفه شده‌اش؟"
بسیار خوب، پسرک لینچ شد. حالا چی؟ پلیس مجرد به جرم قتل غیرعمد، متهم ردیف دو شناخته می‌شود و دو پلیس دیگر "به شدت توبیخ" خواهند شد. قاتل ردیف دو؟ وکیل پلیس متهم می‌گوید: "چنانچه موکل من گناهکار باشد، گناهش داشتن تعصب زیاد به مردم است. اطمینان دارم که سیستم قضایی آمریکا او را از اتهامات وارده یکسره مبری خواهد کرد و پایش هرگز به زندان نخواهد رسید."وقتی از وکیل سؤال شد که آیا قتل آنتونی پارچمنت تفاوت زیادی با لینچ کردن اخیر نوجوان آلابامایی داشته یا نه، آقای وکیل اصلاً به روی مبارک خود نیاورد و از دادن هر گونه جوابی طفره رفت. ماجرا از این قرار بود که پسر بیست و نه ساله‌ی سفیدپوستی، یک سیاه را به طور تصادفی انتخاب می‌کند، سرش را می‌برد و سپس جسد را از درختِ روبه روی خانه‌ی خود آویزان می‌کند تا نشان بدهد که "کلان ‌‌های آلاباما همچنان قوی هستند."
– تو بودی سؤال کردی؟
– بله.
– چرا ادامه ندادی؟
– نمی‌دانم، تو بگو
– در تنگنایی، لعنتی! خیلی هم زیاد. در باره‌ی این جنایت، کوتاه می‌آیی. افکارت را پنهان می‌کنی، این طور نیست؟
– افکارم را؟ نه، نه، این طور نیست.
آنتونی پارچمنت پیش از این که راهی آمریکا شود، به توصیه‌ی خاله‌اش، ترس و وحشت را از خود دور کرده بود، به این امید که شغلی آبرومند دست و پا کند. گاری پر از خز، پوست سمور و بره‌ی ایرانی را در خیابان‌‌های پر از ازدحام یدک می‌کشید و آواز می‌خواند. آوازخوانی عادت همیشگی‌اش بود. خیلی از راستا‌ها شعر می‌نویسند و درد و رنج‌‌های عمیق‌شان را با خواندن آواز بیان می‌کنند. واژه‌ی راس که آنتونی پارچمنت بر در قطار متروی خیابان نوینز نوشت، عبارت کوچکی از این شعر پایان پذیر بود:
اسا- رت. ا- سا- رت
مرد جوان، تو محکوم به مرگی،
وحشت، وحشت
چقدر از سرزمینت دوری
زندگی‌ات را در منطقه‌ی بابل می‌گذرانی،
مرد جوان، تو محکوم به مرگی،
به یاد نمی‌آوری که فرشته چه گفت؟
که یک شیطان تو را می‌کشد؟
در ا- سا- رت. ا- سا- رت
زندگی‌ات را در منطقه‌ی بابل می‌گذرانی،
چقدر از سرزمینت دوری،
مرد جوان تو محکوم به مرگی.

سؤال: چه شباهتی بین بره و یک پیش قراول است؟
جواب: به هر دو سکویی بلند مشرف به چشم انداز شهر و یک سطر نثر قصیده مانند از صفحات داخلی یک روزنامه‌ی معمولی اعطا می‌شود. بعدها- در آینده‌ای دور- پوسته‌ی سفت و سخت‌شان از تن جدا می‌شود، آراسته می‌شود و تشویق و تمجید‌های آرام و پراکنده‌ای را بر می‌انگیزد.
و تو چی؟ آیا حرف‌‌های بی سر و تهت پس از مرگ آدم‌ها، با حرف‌‌های دیگران تفاوتی دارد؟ کدام یک متفاوت است؟ افکار شاعرانه و مالیخولیایی‌ات؟ جشن‌‌های اندوهگنانه‌ات برای شهادت؟ "تاریخ" واهی‌ات؟ دلسوزی نه چندان پنهانت برای خویش؟ عشق مالیخولیایی‌ات به لباس‌‌های پوست بره؟
درست است. آنتونی پارچمنت یک دوست دختر داشت، متی تیلور، متولد‌ترینیداد، که با خانواده‌اش در بروکلین زندگی می‌کرد و آواز می‌خواند. آنتونی ترانه‌‌ها را می‌سرود و بعد دوتایی با هم آن‌‌ها را می‌خواندند. هدف شان همین بود. جوان‌‌های فقیر- به خصوص غیر سفیدها- از اهداف شان حرف می‌زنند و جوان‌‌های طبقه‌ی متوسط از تقویم‌‌های رومیزی، دستور جلسه‌‌ها و شغل‌هایشان. ماجرا هنوز تمام نشده است اما وکیل پلیس راست می‌گفت که موکلش آزاد می‌شود؛ اتفاق مهمی نیفتاده است.
انگیزه؟ منظورم انگیزه‌ی آنتونی پارچمنت برای دست زدن به این کار است، آن هم در محل و آن وقت شب. آیا می‌خواست بداند که نوشتن اشعار محبوب مردم چه احساسی دارد؟ شاید خواسته بود واژه‌ای به صد‌ها و هزار‌ها و ده‌‌ها هزار نوشته‌ی رنگارنگ بیفزاید که بر در و دیوار ایستگاه‌‌های زیرزمینی نقش بسته بود؛ خطوط کج و معوج، علامت‌ها، تصویر‌‌های نمادین قومی، اشعار، امضاها، نشانه‌ها، رموز و تصاویر شخصی. در آن نیمه‌شب داغ و مرطوب که ایستگاه مترو از آشغال، بوی تند و تیز نوشابه‌‌های گازدار و ترشیده و خردلِ غذا‌های آماده، عرق بدن‌‌های خسته از کار روزانه، باجه‌‌های درب و داغان تلفن، هیاهوی دیوانه کننده و تاریکی پر بود، آیا آنتونی می‌خواست قدرت آن واژه‌‌ها را ثابت کند؟ مگر پدرش هم به خاطر همین خود را به کشتن نداده بود؟ مگر بردگان سیاه هم به خاطر آن در بابل سرگردان نشدند؟ شاید آنتونی بی تاب شده بود و دیگر تحمل یدک کشیدن ارابه دستی‌‌های بزرگ پر از پوست‌‌های خشن را در خیابان‌‌های پر ازدحام نداشت؟
آنتونی پارچمنت و متی تیلور کاری می‌کردند که بقیه‌ی نوجوان‌‌ها می‌کنند: نوازش، یکی شدن، شادمانی و تحرک. کمی بیش‌تر: آهنگ‌‌های آنتونی را می‌خواندند و آنتونی به متی راس را می‌آموخت. متی به مواد مخدر معتاد شد و راس را آموخت. درست است، راس تنها مختص جامائیکایی‌‌ها نیست، متعلق به سیاهپوستان بی خانمان هم هست.
پلیس مسن‌تر، بی‌رحم تر از آن دوتای دیگر بود. در ایستگاه مترو باتومش را به کار انداخت، توی ماشین بی‌سیم‌دارش از کف دست استفاده کرد و در اداره‌ی پلیس از پوتین‌‌های پاشنه‌دار و سیاهش. تنها یک بار نگاه او و آنتونی به هم گره خورد. جوانک لاغر و سیاه بود و پلیسْ قوی هیکل و موقرمز، و آنتونی او را از خواب‌هایش شناخت. خواب دیده بود شخصی شبیه همان پلیس سفیدپوست و موقرمز خود را به شکل سیاه‌‌ها در آورده و پدرش را می‌زند، اول با مشت و بعد با کارد و همین طور که کارد را با بیرحمی فرو می‌آورد، آنتونی از میان دسته‌ی همسرایان سفیدپوست پا به فرار می‌گذارد، همسرایانی با دندان‌‌های سفید کوچک و چانه‌‌های خنجری و نوک تیز. اما همین که قاتل به او می‌رسد، از خواب می‌پرد. در جامائیکا این خواب را دیده بود اما هرگز چهره‌ی قاتل را فراموش نکرده بود.
تن‌ها پلیسی که عملاً محکوم شد، نه پلیس مسن‌تر و مو قرمز، بلکه پلیس جوان‌تر بود که (شاید) شقاوتش کم‌تر از دو نفر دیگر بود. قتل غیرعمد درجه دو، با این توجیه که او کم تر از دو نفر دیگر می‌بازد، نه زن و بچه‌ای دارد و نه ملکی که از دست بدهد؛ نهایتاً دو سال زندان در پیش دارد. علاوه بر این، وکیلش مصمم بود در اولین فرصت آزادش کند. بنابراین مسئله‌ی مهمی نبود، به عنوان پاداش هم پستش را عوض می‌کردند و او را خیابان نوینز بروکلین به شمال و شرق منهتن انتقال می‌دادند.
پلیس سوم، سی و سه ساله بود، لاغر و بلند با بدن خالکوبی شده و مویی که زود سفید شده بود. زن و سه دختر تازه بالغ داشت و خانه‌ای کوچک در کورونای کوئینز. به این امید به دبیرستان نیروی هوایی رفت که مکانیک هواپیما بشود اما از کمپانی شورلت سر درآورد. در آزمون اداره‌ی آتش‌نشانی شرکت کرد اما رد شد. بعد از دوبار شرکت در آزمون استخدام پلیس، سرانجام قبول شد. یک بار وقتی با ماشین گشت به مأموریت می‌رفت، نوجوان سیاهی را کشت اما براحتی تبرئه شد و به ترانسیت منتقلش کردند.
هیاسینت پارچمنت تن به مصاحبه نداد. خاله‌ی آنتونی فقط گفت: "آنتونی همیشه‌ی خدا می‌خندید، سرش را عقب می‌برد و حالا نخند و کی بخند. هنوز هم صدای خنده‌هایش را می‌شنوم."
– استیو بیکو به چه جرمی دستگیر شد؟
– شورش.
– چرا در اداره‌ی پلیس والمر به میله‌‌های سلول زنجیرش کردند؟
– که فرار نکند.
– چرا توی سلول خالی نگهش داشتند؟
– که دست به خودکشی نزند.
– علت ضربه‌ی مغزی شدید استیو بیکو چه بود؟
– طبق شهادت کتبی رفقایش به عنوان رهبر شورشیان معرفی شد. به گمانم با دیدن آن مدرک غیرقابل انکار، در حالت نومیدی و سرخوردگی سرش را محکم به دیوار کوبید.
– ضربدیدگی‌‌های وحشتناک بدنش را چه می‌گویید؟
– تمام ضربدیدگی‌‌ها را خودش ایجاد کرد. زندانی قبلاً دانشجوی پزشکی بود و با تمرینات یوگا آشنایی کامل داشته است.
– چرا بدن خرد و خمیر و لخت استیو بیکو را با مغز آسیب دیده تا پروتوریا که هزار کیلومتر از محل فاصله داشته، روی کف یک کامیون حمل کردید؟
– این سفر ضروری بود، چون می‌بایست مرکز نخاع را برای تعیین شدت ضربه‌ی مغزی وارده بر زندانی آزمایش می‌کردند. طبق تشخیص، با بردن او از آن جا شانس زنده ماندنش بیش تر می‌شد.
– شما اشتباه می‌کنید.
– نه لزوماً
 (استیو بیکو خارج از کینگ ویلیامز و نزدیک شهر کوچک و غبار گرفته‌ی زادگاهش دفن شد؛ سی سال داشت.)
خانواده‌ی آنتونی پارچمنت و دوستانش ته اتاق خفه و دم کرده‌ی دادگاه نشستند و شاهد جریاناتی شدند که سرانجام مأمور پلیس را تبرئه کرد و پرونده‌اش هم پس از یک توبیخ قضایی بسته شد. وقتی سه مأمور پلیس و خانواده‌هایشان نیشخند ‌زنان با دست به پشت همدیگر می‌زدند و رژه‌وار از اتاق بیرون می‌رفتند، یک تماشاچی سفیدپوست از جا بلند شد و فریاد زد: "ننگ بر شما، ننگ بر شما! هیچ سیاهی هرگز در این مقره‌ی سفید پر زرق و برق کثافت رنگ عدالت را به چشم نخواهد دید."
مرد سفیدپوست که میانسال، لاغر اندام و سیاه مو بود، به وسیله‌ی دو مأمور پلیسی که پیش‌تر متهم شده بودند، دستگیر و به جرم توهین به مقررات دادگاه بازداشت شد. هیاسینت پارچمنت با همان نارضایتی (شاید هم بی تفاوتی) که جریانات دادگاه را نظاره کرده بود، شاهد عصیان مرد سفید بود.
– شما بودید که طغیان کردید؟
– بله.
– مقصودتان چه بود؟
– با من از مقصور صحبت نکنید؛ من حسابگر نیستم.
طبق وعده‌ای که داده بودند، پلیس تبرئه شده، با انتقال به شمال و شرق منهتن از کار طاقت فرسای خود در خیابان نوینز نجات پیدا کرد. در ضمن با یار محبوب دبیرستانی‌اش نامزد شد و با پیش پرداخت، صاحب خانه‌ای کوچک و آجری در شمال شرقی محله‌ی برانکس –نزدیک محل کار جدیدش- شد. آیا تا به حال شمال شرقی برانکس را دیده‌اید؟ محله‌ای تمیز و پر از سفید پوست‌‌های کاتولیک و به طرز شگفتی مملو از درخت با انبوه بی شماری از انواع پرندگان و تقریباً تهی از هر گونه پستاندار. مالکین خانه‌ها، به جز موش‌‌های بزرگ و کوچک همه‌ی پستاندران را از بین برده بودند. پستاندارانی را که قابل خوردن بودند، خوردند و پوست دیگر حیواناتی را که ارزش داشتند صاحب شدند.
– چه کسی مارکوس گاروی را کشت؟
راس. گفتنش ساده نیست.

نویسنده: هارولد جفی
مترجم: آذر عالی پور
منبع: www.jenopari.com

جوراب

نمی‌فهم چرا خواهر بزرگ‌تر و مهربان من، باید در چنین وضعیتی تسلیم مرگ می‌شد.
آن شب توی رختخوابش بود که، ناگهان از حال رفت. در خود مچاله گشت. بازوهایش رو به بالا دراز شدند، و مشت‌‌های گره شده‌اش به دفعات لرزید. وقتی بحران غش فروکش کرد، سرش به سمت چپ بالش افتاد و کرم کدوی سفید رنگی به نرمی‌ از دهان نیمه‌بازش بیرون خزید.
سفیدی غریب کرم تا مدت‌‌ها در ذهنم ماند. هر گاه که کرم را به خاطر می‌آوردم، می‌کوشیدم جوراب‌‌های سفید را نیز به یاد بیاورم. مادرم چیز‌های جوراجوری در تابوت خواهرم گذاشته بود. مجموعه‌ای از وسایلی که خواهرم در زمان حیات از آن‌‌ها استفاده می‌کرد. به مادرم گفتم:
– مادر، جوراب‌‌ها چه طور؟ آن‌ها را هم توی تابوت می‌گذاری؟
– خوب شد گفتی. داشت یادم می‌رفت. چه پا‌های ظریفی داشت.
مصرانه گفتم: شماره‌اش نه بود. با شماره خودت یا من اشتباه نکنی.
پا‌های قشنگ خواهرم باعث نشد که حرف جوراب‌‌ها را پیش بکشم. بلکه خودم خاطره شیرینی از جوراب داشتم.
حادثه در دسامبر سالی که یازده سال داشتم، اتفاق افتاد. در شهرستان نزدیک ما، یک شرکت مخصوص جوراب‌بافی قطعه فیلمی را هم برای تبلیغات نمایش می‌داد. عده‌ای از کارمند‌های شرکت پرچم‌‌های قرمزی در دست داشتند و توی دهات دور و بر می‌گشتند. روستای ما هم از جمله آن‌ها بود. همان عده سر راه تعدادی آگهی هم به هوا می‌ر‌یختند، و شایع شد که چند تا بلیط ورودیه به سینما هم در بین آن‌ها پخش شده ‌است. بلیط‌‌های سینما را واقعاً روی جوراب‌‌های شرکت چسبانده بودند.خیلی از روستایی‌‌ها جوراب‌‌ها را خریدند، چون آن روز‌ها در سال نهایت یکی دوبار به سینما می‌رفتند. آنهم فقط در روزهایی که عید بود
من‌هم یکی از آگهی‌‌ها را که عکس یک پیرمرد شهری روی آن بود، به چنگ آوردم، سرشب به شهر رفتم و داخل صف سینما ایستادم. حقیقتش می‌ترسیدم که به داخل راه ندهند. مردی که دم در ایستاده بود، سد راهم شد.
– این که فقط آگهی تبلیغاتی است.
شرمنده و پکر سلانه سلانه راه خانه را در پیش گرفتم. نمی‌توانستم وارد خانه شوم. از این رو جلوی خانه،کنار دیوار وایستادم. قلبم آکنده از اندوه بود. خواهرم اتفاقی با سطلی در دست از خانه بیرون آمد. دست َپر شانه‌ام گذاشت و قضیه را پرسید. گریه امانم نداد. سطل را زمین گذاشت و به خانه رفت و مقداری پول برایم آورد.
بعد گفت: عجله کن!
وقتی گوشه خیابان ایستادم و برگشتم نگاهش کنم، هنوز آنجا بود. با آخرین توانم دویدم. یک راست به فروشگاهی رفتم که جوراب می‌فروختند، اندازه پایم را پرسید. درماندم.
فروشنده گفت: یکی از جوراباتو ببینم. شماره‌اش نه بود.
وقتی برگشتم. جوراب‌‌های تازه را به خواهرم نشان دادم. اندازه پای او هم نه بود. دو سال بعد خانواده‌ام به کره مهاجرت کردند و آنجا ساکن شدیم. وقتی نه سالم بود، اولیای مدرسه به پدر و مادرم هشدار دادندکه من با یکی از معلم‌‌ها بیش از حد صمیمی شده‌ام. آقای میهاشی را می‌گفتند. ملاقات او برایم قدغن شد. آقای میهاشی بیمار بود، سرماخوردگی مهلکی داشت که روز به روز بدتر می‌شد. درس او از امتحانات حذف شده بود.
چند روز مانده به کریسمس، من و مادرم به فروشگاه شهر رفتیم. یک کلاه بلند ابریشمی قرمز خریدم، قصد داشتم آن را به آقای میهاشی هدیه کنم. زیر نوار، با ترکه درخت راج و برگ‌‌های سبز و توت فرنگی آذین شده بود. داخل کلاه هم یک بسته شکلات بزرگ، پیچیده توی قوطی زر ورق بود.
در کتاب‌فروشی همان خیابان به خواهرم برخوردم. بسته‌ام را به او نشان دادم.
گفتم: حدس بزن این توجیه؟ برای آقای میهاشی یک هدیه گرفته‌ام.
سرزنشم کرد و گفت: نه! نمی‌توانی این کار را بکنی!‌یادت رفته توی مدرسه بهت چه گفتند؟
شادی‌ام زایل شد برای اولین بار درک کردم که او با من فرق دارد.
کریسمس آمد و رفت، ولی کلاه قرمز روی میز تحریر من ماند. تا این که دو روز مانده به تحویل سال‌نو، کلاه غیب شد. حس کردم آخرین یادگار دلخوشی‌ام نیز از دست رفت. دل و جرئت کافی نداشتم که از خواهرم بپرسم.
در شب سال‌نو با خواهرم بیرون رفتم تا قدم بزنیم. خودش سرحرف را باز کرد: شکلات را… در تشییع جنازه آقای میهاشی پخش کردم قشنگ بود، شبیه یک توپ قرمز لابه لای گل‌‌های سفید بود. گفتم کلاه را هم توی تابوت بگذارند.
مرگ آقای میهاشی برایم چیز تازه‌ای بود. ناامید از تحویل ندادن کلاه از دنیا بی‌خبر در خانه مانده بودم.
امکاناً پدر و مادرم اخبار را از من مخفی کرده بودند. کلاه قرمز و جوراب سفید. در طول زندگیم فقط دوبار چیزی را داخل تابوت گذاشته بودم. می‌گفتند که آقای میهاشی در آپارتمان حقیرش روی تشک نازکی دراز کشیده بود، و به طرزی وحشتناک نفسش بالا می‌آمده و با چشم‌هایی از حدقه درآمده، خیلی دردناک مرده بود. هنوز که هنوز است فکر می‌کنم: کلاه قرمز و جوراب سفید چه معنی می‌دادند؟

نویسنده: یاسوناری کاواباتا
مترجم: مرتضی هاشم‌پور
درباره‌ی نویسنده:
یاسورنای کاواباتا به سال 1899 در شهر اوزاکا متولد شد و اولین نویسنده ژاپنی است که به سال 1968 جایزه نوبل ادبی را برد. در کودکی پدر و مادرش مردند و بعد از آن‌ها تنها خواهرش را هم از دست داد. در چهارده سالگی به مدرسه شبانه رفت. او امیدوار بود روزی نقاش شود. اما وقتی در دبیرستان بود، اولین داستان‌هایش منتشر شدند. نثر کاواباتا عمیقاً ریشه در سنت ژاپن دارد. شاید داستان‌هایش نوعی از هایکو‌های ژاپنی باشند کاواباتا گفته است: برخی از نویسندگان در جوانی شعر می‌گویند، اما من به جای شعر داستان‌‌های کوچول نوشتم. داستان‌هایی قد کف دست.
منبع: www.jenopari.com

سیاه، سفید، سیاه …

آن زمان که هنوز پسرکى با دماغ نوک‏تیز و موهایى صاف شانه شده با فرقى به دقت باز شده بود و اولین سفر بزرگ خود را آغاز کرد، درست مثل همین حالا که نزدیک غروب بود و همه‏چیز در اطرافش خاکسترى به نظر مى‏رسید، گویى لایه‏اى خاکستر روى آن‌ها را پوشانده بود، سوار قطار شد. مرد به خاطر مى‏آورد که طورى به نظر پسرک رسیده بود، گویى لوکوموتیو‌ها چشم دارند. در حالى‏که قطار‌ها با نورافکن‏هاى پرنور و نافذ، بار خود را به زحمت به ایستگاه‏هاى بزرگ حمل مى‏کردند. قسمت مسافران پشت سر آن‌ها تقریباً تاریک بود، زیرا فقط نورى کدر از وراى شیشه‏ی ضخیم ناقوسى شکلى که پوزه‏بندى از سیم داشت، تابیده مى‏شد. پسرک این موضوع را مى‏دانست، زیرا گاهى با مادرش نزد پدربزرگ و مادربزرگ رفته و با قطار آخر شب به شهر بازگشته بود. اما حالا خاله او را به آن طرف مى‏برد. جایى که قرار بود ژانویه را با پدرش سپرى کند. پدرى که فقط از روى عکس مى‏شناخت. عکسى که مادرش شب قبل یک بار دیگر نشانش داده بود. مرد اکنون آن را در جیب بغل حفظ مى‏کرد. پس از قریب چهل سال جدایى، مى‏توانست مرد پیر را بار دیگر ببیند.
اما پسرک تمام روز زنگ ساعت پایه‏دار عتیقه را شمرد و بعد از ظهر با وجود پافشارى مادر نتوانست از شدت هیجان بخوابد. مادرش به او هشدار داده بود: «تو تمام شب در راه هستى.» اما دقیقاً همین براى پسرک نوعى ماجراجویى بود. مشاهده‏ی این‏که نورهاى خارج چگونه از کنار آنان پرواز مى‏کنند. دانستن این‏که در شهرهایى که از آن‌ها عبور مى‏کردند، ضمن حرکت غران قطار سریع‏السیر از سرزمین بعدى، بزرگ‏تر‌ها از مدتى پیش خوابیده‏اند. حتى از وسط سرزمینى که "آن‏طرف" نام داشت و به نظرش اسرارآمیز مى‏رسید.
آنجا که در کنار پسرک و خاله‏اش، سکوى راه‏آهن دیگر در زیر سقف شیب‏دار قرار نداشت، باد برف روز گذشته را روى هم جمع کرده یا کارگر ایستگاه آن را روى هم انباشته بود. جایى که پسرک و خاله‏اش ایستاده بودند تا منتظر قطار منطقه‏اى شوند، صفحه‏هاى بتونى به اندازه صفحه‏ی شطرنج، خشک و تمیز بودند. شصت و چهارتاى آن‌ها یک صفحه‏ی شطرنج را تشکیل مى‏دادند و مرد به خاطر دارد که پسرک شروع به شمردن کرد. مى‏خواست بداند صفحه‏ی شطرنجى که تصور مى‏کرد، کجا پایان خواهد یافت. پسرک به خاطر آورد که تا چند ساعت پیش، پشت میز شطرنج دایى خود که مجروح جنگى و به همین دلیل هم همیشه در خانه است، نشسته بود و با وجودى که مى‏دانست این بار هم برنده نخواهد شد، کمتر از دفعات قبل بى‏حوصله بود. اما هنگام بازى زمان زودتر مى‏گذرد و این بار استثنائاً براى او مهم نبود که باز هم برنده باشد. پسرک نمى‏خواست مانند دفعه‏ی قبل بردى ساختگى از طرف دایى خوش قلبش به او هدیه شود.
ناگهان در نزدیکى او، دختر بچه‏ی لاغرى از روى یک صفحه‏ی بتونى روى دیگرى پرید، گویى شطرنج بازى مى‏کند. اما آن شطرنجى بود که فقط دختران بازى مى‏کنند. دخترانى که از قواعد مشکل این بازى شاهانه چیزى نمى‏دانند. پسرک با عصبانیت به دختر بچه‏اى نگاه کرد که هنگام شمردن خانه‏‌ها مزاحمش مى‏شد. او کوچک‏تر و ریزنقش‏تر از پسر بود. پالتویى خاکسترى بر تن داشت که تا قوزک پایش مى‏رسید و به هنگام پریدن برایش ایجاد مزاحمت مى‏کرد. به نظر مى‏رسید که دخترک در یک کیسه قرار دارد.
با هر پرش صدا مى‏زد: «سیاه، سفید، سیاه، سفید.» و پسرک در عین حال به موى بافته‏ی کلفتى که از کلاه پشمى بیرون بود و در پشت پالتو به این طرف و آن طرف پرت مى‏شد، نگریست. براى لحظه‏اى پیش خود تصور کرد که پایین بافته‏ی مو یک زنگوله وصل باشد و با هر حرکت ناگهانی دختر، صداى شدیدى از خود درآورد. حتى گمان کرد که صداى آن را مى‏شنود.
«سیاه، سفید، سیاه، سفید.» دختربچه چند خانه مانده به پسرک ایستاد، گویى میل دارد تمام صفحه‏ی شطرنج نامرئى خود را عرضه کند. «چرا مى‏خندى؟»
«من؟» پسرک سرش را به علامت نفی تکان داد و به بافته سفتى که از شانه‏ی دخترک افتاده بود، نگاه کرد. «هیچ هم این کار را نمى‏کنم.»
«بله، تو مى‏خندى. من دارم مى‏بینم.»
«لوس بازى در نیاور. دختره‏ی احمق!»
«خودت احمقى!» دختر بدون توجه دوباره به بازى خود ادامه داد و پسرک رویش را برگرداند. اصلاً او با صاحب موى بافته چه کار داشت؟ کاش دستکم زنگوله‏اى پایین موى بافته‏اش داشت!
«سیاه، سفید، سیاه، سفید.» دختر مجدداً نزدیک پسر رسیده بود و با پایین بافته‏ی مویش منگوله مى‏ساخت. «من به غرب مى‏روم. با خاله‏ام.»
«من هم همین‏طور. پیش پدرم. مى‏توانم تا بعد از ژانویه آنجا بمانم و هر چقدر دلم خواست شکلات و موز بخورم.»
«من هم مى‏توانم!» دخترک روى خانه‏ی بعدى پرید و در آنجا مانند یک مهره‏ی شطرنج بى‏حرکت ماند. سپس به آرامى گفت: «سیاه.» و به خانمى اشاره کرد که پالتوى چهارخانه‏اى پوشیده بود که جلب نظر مى‏کرد. در کنار زن، دو چمدان کهنه‏ی حصیرى قرار داشت. دخترک زمزمه کرد: «من سیاه سفر مى‏کنم.» و از گوشه چشم پسرک را برانداز کرد.
«مى‏گویم که احمقى. آدم نمى‏تواند سیاه سفر کند، چون گیر مى‏افتد.» ناگهان پسرک آن جوانک نحیف را پیش خود تصور کرد. جوانى که چند وقت پیش، وقتى با مادرش از نزد پدربزرگ و مادربزرگ به شهر برمى‏گشت، با ورود ناگهانى مأمور قطار از جا جسته بود، اما نتوانسته بود از دست مأمور یونیفورم‏پوش هشیار فرار کند. طورى که او مسافر قاچاق را دستگیر کرد.
«من نه، من نه!» دختر بچه کله‏شقى مى‏کرد: «من نمى‏گذارم دستگیرم کنند. کسى مرا گیر نمى‏اندازد!»
پسرک گفت:«آه چرا» و مرد به خاطر مى‏آورد که آن زمان تصور دیگرى نمى‏کرد، جز این‏که عاقبت دختر هم دقیقاً مانند جوانک نحیف خواهد بود.
دختر وراجى مى‏کرد: «خاله‏ام مرا قاچاقى و بدون گذرنامه از مرز مى‏گذراند. خواهى دید.»
«تو دیوانه‏اى… قاچاقى… چطورى؟»
دخترک تکرار ‏کرد: «من چیزى فاش نخواهم کرد. خواهى دید.»
«مگر ما در یک کوپه هستیم؟»
«باید با ما سوار شوى.»
«مى‏بینیم.» پسرک طورى به دختر بچه نگاه ‏کرد، گویى رخ شطرنج را پیش رو دارد. اگر چیزى که دخترک می‌گفت حقیقت داشت، پس این سفر شبانه مى‏توانست از آن چه فکر مى‏کرد، هیجان‏انگیزتر شود.
دخترک لبخند مى‏زد و از روى خانه‏‌ها مى‏پرید. «سیاه، سفید، سیاه، سفید.»
مرد دستى روى چشمانش کشید. حرکتى بى‏معنا که هر بار یاد آن زمان مى‏افتاد، ناخودآگاه انجام مى‏داد. به ساعت نگاه کرد. طبق عادت، این بار هم سر وقت رسیده بود. گویى مانند پسرک چهل سال پیش، بى‏صبرانه منتظر سفر است. اگر چه زندگى او را تغییر داده و صیقل زده بود، این موضوع به همان شکل اولیه باقى مانده بود.
پسرک، دختر بچه را تا در کوپه تعقیب کرد و منتظر شد تا خاله‏اش با چمدان‏‌ها برسد. سپس درست روبه‌روى دختر نشست. هر دو در کنار پنجره نشستند. آنان با یکدیگر صحبت نمى‏کردند، بلکه بدون این‏که در صحبت بزرگ‏تر‌ها دخالت کنند، به آن گوش مى‏کردند. ظاهراً هر کدام در حال کشف افکار دیگرى بود. در هر حال پسرک فکر مى‏کرد: بدون بلیط سفر کردن… قاچاقى رد شدن… شاید فقط لاف مى‏زند.
همان‏طور که انتظار داشت، نور خانه‏‌ها و خیابان‏‌ها از کنارشان رد مى‏شدند، گویى آن‌ها هستند که حرکت مى‏کنند.
پس از مدتى پسرک گرمش شد، کاپشن‏اش را درآورد و در گوشه‏اى کنار خود و پنجره آویزان کرد. دختر بچه هم پالتوى گونى مانند خود را همان‏جا طرف خود آویزان کرده بود. گاهى براى مدت کوتاهى خود را پشت آن پنهان مى‏کرد. پسرک ابتدا گمان کرد به این وسیله مى‏خواهد توجه او را به خود جلب کند، اما بعد وقتى بیرون مى‏آمد تا نفس بکشد، دیگر حتى به او نگاه هم نکرد. هنگامى که سرعت قطار کمتر شد، بزرگ‏تر‌ها گفت‏وگوى خود را قطع کردند. طورى که سکوت سنگینى بر کوپه حکمفرما شد و صداى نفس‏‌ها به گوش مى‏رسید. پسرک حدس زد به مکانى نزدیک مى‏شوند که مرز نام داشت و سپس سرزمین "آن‏طرف" آغاز مى‏شد.
حال خاله‏ی دختر بچه بلند شد، یکى پس از دیگرى به همسفران خود نگریست و پس از آن‏که دختر بچه پالتوى گونى مانند خود را پوشید، روى او را با پالتوى چشمگیر چهارخانه خود پوشاند.
رو به بقیه گفت: «فقط رفتارى آرام داشته باشید. در این صورت موفق خواهیم شد. به زودى او را درخواهم آورد.» سپس یک بار دیگر به اطراف نگاه کرد و با متانتى ظاهرى گفت: «آیا هیچ‏یک از شما یک دختر بچه‏ی کوچک دیده است؟» بزرگ‏تر‌ها یکدیگر را نگاه کردند و قبل از این‏که زنى با همان حالت مصنوعى بگوید: «دختر بچه؟ کدام دختر بچه؟ من که ندیدم!» خاله از پسرک وحشت‏زده پرسید: «تو چى؟» پسرک به پالتوى چهارخانه نگاه کرد. سیاه، سفید، سیاه، سفید. سپس بدون حرف سرش را تکان داد.
هنگامى‌که قطار متوقف شد، اضطرابى وجود بزرگ‏تر‌ها را فرا گرفت که پسرک فوراً آن را حس کرد. از راهروى قطار صداى صحبت به گوش مى‏رسید. با آهنگى یکنواخت که کلماتى تکرارى را ادا مى‏کردند. تازمانى که عاقبت صاحبان صدا به کوپه آنان آمدند…
مرد اعلام حرکت قطار خود را شنید. حس مى‏کرد قلبش تندتر از معمول مى‏زند. قطار مسیر آن زمان را خواهد پیمود، اما دیگر کسى به آن کوپه نمى‏آید تا گذرنامه و چمدان‏‌ها را کنترل کند. هنوز نمى‏توانست قبول کند.
هنگامى‌که کنترل گذرنامه‏‌ها پایان یافت، و خاله به طرف دختر بچه رفت تا او را آزاد کند، دو مرد دیگر وارد شدند که یونیفورم آن‌ها با مأموران قبلى متفاوت بود. بادقت به اطراف نگاه کردند و از خاله‏ی دختر خواستند که چمدان حصیرى بزرگ را باز کند. البته خاله جرأت کرد بپرسد که چرا او را انتخاب کرده‏اند، اما از دستور سرپیچى نکرد.
پسرک باهیجان جریان را دنبال مى‏کرد و مرتب به پالتوى چهارخانه‏اى مى‏نگریست که روبه‌رویش در کنار پنجره، آویزان بود. سیاه، سفید، سیاه، سفید. هرگز پالتویى به این عجیبى که چنین جلب‏نظر کند، ندیده بود. پسرک عرق کرده بود و دید که بزرگ‏تر‌ها هم عرق خود را پاک مى‏کنند.
بالاخره به نظر رسید که مردان یونیفورم‏پوش متقاعد شده‌اند، زیرا در چمدان‏هاى حصیرى چیزى وجود نداشت که موجب اعتراض آنان باشد. کوپه را ترک کردند و به زودى به نظر رسید که قطار دوباره به حرکت درمى‏آید.
خاله دختر بااحتیاط به طرف پنجره رفت و پالتوى چهارخانه خود را برداشت. «تو آزادى. ما موفق شدیم.»
اما وقتى دختر حرکتى نکرد، خاله پالتوى گونى مانند را به شدت تکان داد. دختر سرش را به صندلى تکیه داده بود، نفس نمى‏کشبد و حرکتى نداشت. پسرک فکر کرد: سیاه، سفید، سیاه، سفید. کسى تو را دستگیر نمى‏کند… و اگر بکند چه؟
دختر بچه سر خود را بلند کرد، موهایش را از پیشانى چسبناک کنار زد و شروع به خندیدن کرد.
پسرک نفسى به‏راحتى کشید و گفت: «دختره‏ی احمق.»
 
نویسنده: زیگفرید ماس (Siegfried Mass)
مترجم: مهشید میرمعزی
درباره‌ی نویسنده:
متولد سال 1936 در ماگده‏بورگ (Magdeburg). ابتدا به عنوان کارمند نقشه‏بردارى در معدن کار کرده است، سپس تحصیلات در انستیتوى ادبیات لایپزیک و پس از آن نمایش‏نامه‏نویس بوده است. از سال 1971 نویسندگى مى‏کند و اساساً براى نوجوانان کتاب مى‏نویسد.
منبع: www.jenopari.com

دختر

شب‌‌ها آن‌‌ها منتظر مونیکا می‌شدند. او در شهری کار می‌کرد که خطوط راه آهنش بد هستند. دختر، مرد و زنش پشت میز غذا می‌نشستند و منتظر مونیکا می‌شدند. از وقتی که او توی شهر کار می‌کرد، آن‌ها تازه ساعت هفت ونیم غذا می‌خوردند. پیش‌تر‌ها یک ساعت زودتر غذای‌شان را خورده بودند. حالا هر روز یک ساعت پشت میز آماده، در جای خودشان معطلند؛ پدر بالای میز، مادر روی صندلی نزدیک درِ آشپزخانه، همه کنار جای خالی مونیکا انتظار می‌کشند. برخی اوقات بعدتر هم کنار قهوه‌ی دم کشیده، جلوی کره، نان و مربا.
دختر بزرگ‌تر از او بود. و همین طور مویش بلوندتر از او بود. او پوست لطیف عمه ماریا را داشت. وقتی آن‌ها منتظرش می‌شدند، مادرش می‌گفت:«همیشه بچه‌ی دوست داشتی بود.»
در اتاقش گرامافونی داشت که اغلب صفحه‌هایش را از شهر می‌آورد و می‌دانست چه کسی در آن آواز می‌خواند. او همین طور آیینه‌ای داشت و بطری‌‌های کوچک جورواجور، یک چارپایه از چرم مراکشی و یک بسته سیگار.
پدر کیسه‌ی نایلویی حقوقش را از یک دوشیزه‌ی اداره‌ای گرفت. او مهر‌های بسیاری را در قفسه دید و از صدای آرام ماشین حساب و مو‌های بلوند شده‌ی آن دوشیزه در شگفت ماند. دوشیزه وقتی مرد از او تشکر کرد،‌ صمیمانه گفت: «خواهش می‌کنم.»
ظهر‌ها مونیکا در شهر می‌ماند و آن جوری که او می‌گفت در یک چایخانه غذای مختصری می‌خورد. بعد دوشیزه‌ای شد که خنده‌کنان در چایخانه‌‌ها سیگار دود می‌کرد. اغلب دختر از او می‌پرسید که در شهر، در اداره چکار می‌کند. اما او نمی‌دانست چه بگوید. او دست کم تلاش کرد به طور دقیق خود را معرفی کند و بگوید که چگونه تصادفی در راه‌آهن کیف قرمزش را همراه با برگه‌ی اشتراک مطبوعات را باز کرد و آن را به نمایش گذاشت. چگونه او در طول سکوی راه‌آهن راه می‌رفت، چگونه در راه اداره با هیجان با دوستش گپ می‌زد و چگونه او سلام یک مرد را خنده‌کنان پاسخ داد. بعد خود را بار‌ها دراین ساعت معرفی کرد که چگونه به خانه آمد، کیف به دست و ژورنال مد زیر بغل با‌ عطرش؛ خود را معرفی کرد. چگونه می‌نشیند و چگونه با هم غذا می‌خورند.
اتاقی در شهر گرفت، آن‌ها این را فهمیدند. سپس سر ساعت شش و نیم دوباره غذا می‌خوردند و این که پدر پس از کار دوباره روزنامه‌اش را می‌خواند و این که اتاقی با گرامافون و ساعتی برای انتظار دیگر وجود ندارد. روی گنجه گلدانی آبی رنگ سوئدی از جنس شیشه قرار داشت؛ گلدانی از شهر، هدیه‌ی پیشنهادی از ژورنال مد.
خانم می‌گفت: «او شبیه خواهرت است. همه چیزش به خواهرت رفته. او را به خاطر می‌آوری که چقدر قشنگ آواز می‌خواند.» مادر می‌گفت: «دختر‌های دیگر هم سیگار می‌کشند.» پدر می‌گفت: «آره. این را من هم گفته‌ام.» مادر می‌گفت: «دوست دخترت تازگی ازدواج کرده است.» پدر فکر می‌کرد، او هم ازدواج می‌کند. او در شهر زندگی می‌کند.
تازگی‌‌ها مونیکا درخواست کرده بود: «چند تا کلمه‌ی فرانسوی بگو.»
«بله.» مادر تکرار کرده بود: «چند تا کلمه‌ی فرانسوی بگو.» اما نمی‌دانست چه بگوید.
تندنویسی هم بلد بود. حالا پدر به آن فکر می‌کرد. اغلب آن‌ها به همدیگر می‌گفتند: «برای ما این مساله خیلی سخت بود.» سپس مادر قهوه را روی میز گذاشت. او گفت: «من صدای قطار را می‌شنوم.»

نویسنده: پیتر بیکسل
مترجم: فرانک آرتا
منبع: www.jenopari.com

کشتن یک سرباز ترک در زاخو

«روایت ماجرا از زبان مرد»
من و زن و دو تا بچه‌هام بودیم از پل رد می‌شدیم. سه تا سرباز ترک از روبه‌روی ما می‌آمدند. من دست دخترم را گرفته بودم. می‌خواستیم به آن طرف پل برویم و سری به مجسمه «احمد خانی» بزنیم. زنم پسر به بغل، چند متری از من جلوتر می‌رفت. یکهو یکی از سرباز‌های ترک دستش را دراز کرد و جلوی چشم من به زنم دست زد.

«روایت ماجرا از زبان یک شاهد»
قربان، من وقتی از ماجرا با خبر شدم که از پشت سرم یکهو صدای رگبار کلاشنیکف بلند شد، وحشتناک بود. راستش، نمی‌دانم کی به کی زد. اما با همین چشم‌‌های خودم دیدم. غیر از آن سربازی که در خون خودش غلت می‌زد هر دو تا سرباز دیگر مست بودند، معلوم بود خیلی خورده بودند.

«روایت ماجرا از زبان مجرم»
من از همه‌ی ماجرا باخبرم. از اولش تا الان، چون که من از جاده‌ی آن طرف پل، همه‌شان را می‌دیدم. مرد، خودش بود و زن و دو تا بچه‌هاش. مشخص بود که غریبه هستند و برای گردش و تفریح به «زاخو» آمده‌اند. مرد دست دخترش را گرفته بود و زن هم پسر کوچک‌شان را بغل گرفته بود و چند متری جلوتر از شوهرش می‌رفت. یکهو سرباز ترک دستش را دراز کرد و آن‌جای زن را گرفت.

«روایت ماجرا از زبان یکی از سرباز‌های ترک»
مرحوم، نخیر، هیچ خطایی ازش سر نزده بود. بلکه برعکس، برای اظهار دوستی و نزدیکی خیلی محترمانه روی پل رفت، نوشابه پپسی‌ی به شوهر آن زن تعارف کرد. بعد از آن بود که این بدبختی و نحسی پیش آمد.

«روایت ماجرا از زبان مرد»
بله، درسته جناب قاضی، من بعدش، تف انداختم تو صورت آن سرباز. وقتی تف کردم، یک دفعه کلاشینکف را از دوشش پایین آورد و خواست من را بکشد. در حال پایین آوردن کلاشینکف از شانه و آماده کردنش، چند متری از من بچه به بغل فاصله گرفت. همان لحظه بود که قبل از این که به من شلیک کند، سربازی دیگری که کنارش بود، او را به رگبار بست و فرار کرد.

«روایت ماجرا از زبان یک شاهد»
قربان، همان طور که گفتم: نمی‌توانم بگویم «آن مردی که از جاده آمده بود سرباز را به گلوله بست». من این را ندیدم، اما وقتی رسیدم سر صحنه، کلاشنیکف به دست سربازی بود که فرار می‌کرد و الان هم اینجا نیست.

«روایت ماجرا از زبان مجرم»
من از آن طرف جاده روی پل، وقتی سرباز را دیدم که کلاشنیکف را رو به مرد گرفته، با عجله دویدم طرف آن‌‌ها تا وساطت کنم و اجازه ندهم آن مرد و بچه‌ی بغلش کشته شوند. قبل از این که برسم به آن‌ها، صدای رگبار کلاشنیکف از آن جا بلند شد و سرباز را غرق در خون کرد. سرباز همراهش بود که او را کشت. کشتش و فرار کرد.

«روایت ماجرا ار زبان یکی از سرباز‌‌های ترک»
مرحوم، وقتی پپسی را به آن مرد تعارف کرد، شنیدم که مرد با عصبانیت به ترکی گفت: «یوخ، ایچمرم» دوستم گفت: ‌«‌ایچ». آن مرد، باز به ترکی و با عصبانیت گفت: «من حالم از پپسی ترکی به هم می‌خوره، هر چی خوردنی و نوشیدنی ترکی هست، تحریم کردم. هیچ وقت، هیچ چیز ترکی را نمی‌خرم و نمی‌خورم». دوستم گفت: «چرا؟» آن مرد گفت: «چون که شما‌ها کثیف و متجاوزید». دوستم گفت: «معذرت می‌خوایم». و کمی از هم دور شدیم. آن مرد – برای عصبانی کردن ما – داد زد: «زنده باد کردستان».

«روایت ماجرا از زبان مرد»
چطور؟ بله جناب قاضی، من بعدش تف انداختم تو صورت آن سرباز. هیم!، بله، هر دو دستم بند بود: بچه بغلم بود.

«روایت ماجرا از زبان یک شاهد»
بله؟ نخیر جناب قاضی، من متوجه این نشدم که سرباز کشته شده آن‌جای زن را گرفته باشد، ببخشید، چی فرمودید؟ آن سربازی که فرار کرد؟ نمی‌دانم چرا فرار کرد، اما مست بود. شاید از ترس فرار کرد.

«روایت ماجرا از زبان مجرم»
چی جناب قاضی؟ بله، من با چشمای خودم دیدم، سرباز آن‌جای زن را گرفت. سرباز دیگر هم، برخلاف انتظار، خیلی با ناموس و با شرف بود که غیرتش اجازه نداد جلوی چشماش آن‌جای زنی را بگیرند و بعد شوهرش را هم بکشند. مست هم بود. بعدش، جناب قاضی، هیچ بعید نیست سرباز کشته شده کلاشنیکفش را رو به آن مرد گرفته باشد و با گلوله دوستش کشته شده باشد، چه می‌دانم. مست بودند دیگر.

«روایت ماجرا از زبان یکی از سرباز‌های ترک»
مرحوم به دست دوست خودش کشته نشد. هر دو مجرم دروغ می‌گویند و با هم تبانی کرده‌اند و این سناریو را ساخته‌اند و مدام تکرار می‌کنند. درسته، مرحوم از این حرف خیلی ناراحت شد که آن مرد به ترک‌‌ها فحش داد و بعد داد زد: «زنده باد کردستان»، اما اصلاً جوابش را نداد. مجرم، آن مردی است که از آن طرف جاده آمد به طرف ما، او بود که آتش‌بیار معرکه بود و ما را به فحش گرفت؛ این طور وانمود می‌کرد که ما به آن زن و شوهر، بی‌احترامی کرده‌ایم و او طرفداری‌شان را می‌کرد. خود خودش بود که یک‌دفعه ناغافل کلاشنیکف را از دوش دوستم پایین کشید و او را کشت.

«روایت ماجرا از زبان مرد»
من دارم می‌گم به خدا: آن مردی که از آن طرف جاده پیش ما آمد، خدا پشت و پناهش باشد، آدم درستی بود. درسته: ازما طرفداری کرد و از این حرکت بدش آمده بود که سرباز ترک، صلات ظهر به ما دست درازی و بی‌احترامی کرده، اما او هم مثل من، از صدای رگبار کلاشنیکف جا خورد. اصلاً انتظار این را نداشتیم که آن سرباز دیگری که باهاش بود، به خاطر ما دست به اسلحه شود و از ما دفاع بکند.

«روایت ماجرا از زبان یک شاهد»
قربان، در باره‌ی «آن مردی که از جاده آن طرف پل آمده بود» من فقط همین مقدار یادم هست: که بعد از رگبار و کشته شدن سرباز، بالا سرجنازه ایستاده بود و به شوهر زن می‌گفت: «باز خوب شد به دست خودشان کشته شد». همان موقع داشتم می‌دیدم: سربازی که فرار کرده بود، خیلی دور، پشت به ما، داشت می‌دوید و مست و پاتیل، شلنگ تخته می‌انداخت و می‌لرزید.

«روایت ماجرا از زبان مجرم»
جناب قاضی، من اعتراف می‌کنم: وجدان و شرفم اجازه نداد یک سرباز ترک جلوی چشمام این طوری به یک زن کرد دست درازی بکند و بعدش بخواهد شوهرش را بکشد؛ دوان دوان رسیدم کنار آن‌ها، اما من فقط برای این رفتم که جدایشان کنم و نگذارم آن مرد را بکشد. من اصلاً دستم به اسلحه نخورد.

«روایت ماجرا از زبان یکی از سرباز‌های ترک»
جناب قاضی، قبل از هر چیز می‌خواهم این را خدمتتان عرض کنم که ما هیچ کدام مست نبودیم، بعدش هم ما ترک‌‌ها اگر هم مست باشیم هیچ وقت آن‌قدر بی‌ظرفیت و بی‌جنبه نیستیم که بیاییم آن‌جای زنی را بگیریم. جناب قاضی، اگر مسئله‌ی دشمنی و کینه‌ی سیاسی نیست، چطور آن مرد به خاطر «آن‌جای یک زن» دست به اسلحه می‌برد و مأمور دولت را می‌کشد؟ این دو مرد، هر دو از ترک و سرباز ترک بدشان می‌آید، سناریوشان مشخص است که مبنایش بر پایه‌ی دروغ است، می‌خواهند سرپوش بگذارند روی جرم و جنایت همدیگر.

«روایت ماجرا از زبان مرد»
جناب قاضی، جنابعالی من را به خاطر این گناهکار می‌دانید که دعوا را من شروع کردم و تف انداختم تو صورت سرباز ترک. من فقط یک سوأل از شما دارم، جناب قاضی: «شما خودت و زن و دو تا بچه‌هات، اگر از «هولیر» پیاده آمده باشید «زاخو» و یکهو روی پل یک سرباز ترک جلوی چشمتان آن‌جای زنتان را بگیرد، چکار می‌کنید؟»

«روایت ماجرا از زبان یک شاهد»
قربان، من نمی‌توانم جواب این سوألتان را بدهم: چون که من از هیچی خبر ندارم، فقط آن‌قدر دیدم و شنیدم که گفتم: نخیر، خبری از جریان تعارف کردن پپسی ندارم. هیچ قوطی پپسی‌ای هم توی محل حادثه ندیدم. شما که از آن زن هم بازجویی کردید، جناب قاضی.

«روایت ماجرا از زبان مجرم»
بابا دست‌خوش، توی کشور خودمان به ما دست‌درازی کنند و بعد گناهکارمان هم بکنند و اسممان را بگذارند قاتل و آدمکش! جناب قاضی، می‌بخشید ها، اجازه بدید از حضرتعالی سوألی بکنم: اگر قاتل آن سرباز، دوست خودش نیست، چرا فرار کرد و تا حالا هم خودش را گم و گور کرده؟ شما چطور باید من و آن مرد را محاکمه کنید در حالی که یک طرف قضیه (خود مجرم) این‌جا نیست؟

«روایت ماجرا از زبان یکی از سرباز‌های ترک»
دوست دیگرمان (آن‌که دوید) حقش بود بدود: چون که جلوی چشم‌هاش یک خشاب کلاشنیکف توی تن آن بیچاره خالی کردند. خب، او هم، شاید ترسیده که فرار کرده. لازم هم نیست بیاید دادگاه، مگر فقط به عنوان شاهد، چون که او هیچ ربطی به این سناریوی ساختگی ندارد که این‌‌ها را درست کرده‌اند.

«روایت ماجرا از زبان مرد»
جناب قاضی، جنابعالی من را تنها به این دلیل گناهکار می‌دانید که تف انداختم تو صورت آن سرباز، اگر باز هم اجازه بدهید، فقط یک سوأل از شما دارم: «حضرتعالی، خودتان و زنتان و دو تا بچه‌هایتان، اگر از «هولیر» پیاده و خوش‌خوشان آمده باشید «زاخو» و یکهو روی پل، یک سرباز ترک، جلوی چشم‌هایتان فلان زنتان را بگیرد، شما چه کار می‌کنید؟ ها؟

نویسنده: فرهاد پیربال
مترجم: بابک صحرانورد
منبع: www.jenopari.com

قورباغه‌‌ها وسط روز تشکیل جلسه دادند. یکی گفت: «دیگرغیرقابل تحمل است. حواصیل‌‌ها روز ما را شکار می‌کنند و راکون‌‌ها هم درشب.»
دیگری گفت:« بله، آنقدر بداند که اگر با هم باشند، آرامش از ما رخت برخواهد بست.»
«باید ازحواصیل‌‌ها بخواهیم که برکه را ترک کنند. آن‌ها را بیرون‌ می‌کنیم.»
هم‌قسم شدند «درسته حواصیل‌‌ها را بیرون می‌کنیم، حواصیل‌‌ها را بیرون می‌کنیم.»
سروصدای آن‌ها توجه حواصیلی را که درآن حوالی ماهی می‌گرفت به خود جلب کرد. نزدیک آمد و گفت: «چه خبر شده؟ چه کسانی را باید بیرون کنید؟»
قورباغه‌‌ها به منقارش نگاه کردند که به شمشیری برای زخمی کردن قورباغه‌‌ها می‌مانست.
قورباغه‌‌ها یک‌صدا گفتند، «راکون‌ها. راکون‌‌ها را بیرون می‌کنیم.»
حواصیل گفت، «فکرش را می‌کردم همین را بگویید، پس درست شنیدم.» به سراغ ماهیگیری‌اش رفت.
قورباغه‌‌ها آواز سردادند، «راکون‌ها. بیرونشان می‌کنیم.»
آن‌ها با تدبیری که پیشه کردند، می‌بایست خبر بیرون کردن راکون‌‌ها را به گوششان می‌رساندند. نماینده‌ای را یکی پس از دیگری برگزیدند اما یکی پس از دیگری جا زدند. تا این که قورباغه‌ی غول‌پیکر برگزیده شد. راستش، از همه بزرگتراست. کاملا به درد همین کارمی‌خورد.
قورباغه‌ی غول‌پیکرکه تا آخرجلسه سکوت اختیارکرده بود، گفت: «سر در نمی‌آورم. درست است که من بزرگم، اما راکون‌‌ها بزرگترند. من دست تنها هستم، اما آن‌ها یک خیل‌اند.»
یکی ازقورباغه‌‌ها داوطلب شد، «خب پس ما با تو همراه می‌شویم.»
قورباغه‌‌های دیگر قبول کردند، «باشد، ما با تو می‌آییم. همه با تو می‌آییم.»
قورباغه‌ی غول‌پیکر گفت: «که اینطور،شما می‌خواهید با من باشید. مشکلی نیست؟»
یکی از آن‌ها گفت: «ما به تو می‌چسبیم و سایه به سایه با تو هستیم.»
بقیه‌ی قورباغه‌‌ها قبول کردند. «مثل سایه ات.»
قوربا‌غه‌ی غول‌پیکر هنوز ناراضی بود. همه‌ی آن‌ها غروب آن روز می‌بایست عهد می‌کردند تا وفاداربمانند. سرانجام، حرفشان را تکرار کردند که مثل سایه در کنارش خواهند ماند و قورباغه‌ی غول‌پیکر هم قبول کرد تا در راس گروه قرار بگیرد.
خورشید غروب کرد. حواصیل‌‌ها به سوی لانه‌شان در بالای برکه به پرواز در آمدند. هنگام شفق، قورباغه‌ی غول‌پیکرگفت: «راکون‌‌ها بزودی سر و کله‌شان پیدا می‌شود. درکنارم بایستید و عین سایه‌ام باشید،باشد؟»
قورباغه‌‌ها یک صدا گفتند: «مثل سایه‌ات. مثل سایه‌ات.»
آسمان به رنگ ارغوانی درآمد.
«حتی اگر پنج شش راکون با هم ظاهرشوند؟»
«مثل سایه‌ات. مثل سایه‌ات.»
ستاره‌‌های آسمان بدون مهتاب می‌درخشیدند. بسیار تاریک بود. نور ستارگان به قدری بود که حداقل می‌شد با بیرون آمدن راکون‌‌ها از لای بوته‌‌ها آن‌ها را دید. پنج تا از آن‌ها آنجا بودند، یک مادر با توله‌‌های بالغش.
قورباغه‌ی غول‌پیکر به طرف ساحل پرید. داد زد: «جنایتکارها، از اینجا بروید، شما در این برکه غیر قانونی مانده‌اید. از ما دورشوید. شما در اینجا زیادی هستید.»
راکون مادر گفت: «جدی؟» توله‌هایش قورباغه را که از ترس می‌لرزید و از طرفی کوتاه نمی‌آمد، بو کشیدند. او گفت: «با دستور کی باید بیرون برویم؟»
قورباغه‌ی غول‌پیکر گفت: «با دستور ما.» انتظار داشت گروه از او حمایت کند. اما تنها سکوت حاکم بود. قبل از آنکه بلعیده شود، برگشت و دید که او تنها قوربا‌غه‌ی ساحل است.

نویسنده: بروس هالند راجرز
مترجم: جواد فغانی
منبع: www.jenopari.com

اداره پست

داستانی را که نوشته‌ام به هیچکس تقدیم‌اش نمی‌کنم.

دفتر رئیس پست، پست‌خانه آمریکا، 1 ژانویه 1970
یادداشت: لس‌آنجلس کالیفرنیا، 742

قرار داد اخلاقی
همه‌ی کارمندان توجه کنند که این قرارداد اخلاقی برای کارمندان پست تنظیم شده است. بطوریکه در بخش 742 از آئین‌نامه پست می‌بینید. هدایت کارمندان در محیط هم در بخش 744 این آئین‌نامه قابل مشاهده است.
کارکنان پست توجه کنند، تمام طول سال، باید از سرویس‌دهی خوب به کشور در کنار گروه‌‌های دیگر دریغ نکنند. هر کارمند باید افتخار کند که در این سرویس کار می‌کند. هر یک از ما باید برای رشد این سرویس تلاش کنیم تا آیندگان نیز از آن بهره ببرند و پیشرفت را به عموم هدیه کنیم.
همه پرسنل پست باید با یکپارچگی و از خود گذشتگی کامل به عموم مردم کمک کنند. از پرسنل پست انتظار می‌رود که اصول اخلاقی را رعایت کنند، و با حمایت قوانین آمریکا و مقررات و پلیس شعبه اداره پست به کار خود ادامه دهند. فقط رعایت قوانین اخلاقی مهم نیست، مقامات رسمی و کارکنان باید گوش به زنگ باشند تا از رفتارهایی که آن‌‌ها را از انجام وظیفه‌ی پستی بر حذر می‌دارد پیشگیری کنند. حقوق باید وجدانآ پرداخت شود. سرویس پست در زمینه رابطه با شهروندان منحصر به فرد است. در بسیاری موارد، خود این سرویس با دولت فدرال رابطه برقرار می‌کند. بدین گونه، این فرصتی ویژه است و هر کارمند پست مسئول است تا با احترام به قرارداد و با افتخار و درستی اعتماد عموم مردم را جلب کند؛ بدین ترتیب اعتبار و برتری سرویس پست را و تمام دولت فدرال را انعکاس دهد.
از همه کارمندان درخواست می‌کنم بخش 742 را مرور کنند، آئین‌نامه پست، استاندارد‌های اصلی از جریان اخلاقی، رفتار شخصی کارمندان، ممنوعیت فعالیت‌‌های سیاسی، غیره.
کارمند مسئول

فصل اول
1
از اولش اشتباه شروع کردم.
کریسمس بود و بالای تپه مثل آدمای همه چیز فهم، مست و پاتیل بودم. هر کریسمس یکی شوخی می‌کرد، اونا هر کس عوضی رو برای این کار اجیر می‌کنن. بعدش برگشتم پائین و به خودم که اومدم دیدم کیسه چرمی پشتمه و بیکار در حال پیاده روی‌ام. کدوم شغل، فکر کردی. چقدر با حال! همیشه یک یا دو تا بسته به تو می‌دن و اگر تا آخر برسونیش، متصدی حمل و نقل دوباره یه بسته‌ی دیگه به تو می‌ده، بر‌می‌گردی و تو دردسر می‌افتی و یکی دیگه می‌گیری، فقط زمان می‌گذره و درست تو روزای کریسمس، کارت رو می‌کشی تو شکاف.
فکر کنم دومین روز کریسمس بود که وسوسه شدم با این زن گنده برم بیرون و اون دور و برا در حالی که نامه‌‌ها رو می‌رسونم قدم بزنم. منظورم از گنده، باسن و سینه‌‌های گنده‌اش بودن و اون در هر صورت گنده بود. به نظر دیوونه می‌اومد؛ اما من فقط به بدنش نگاه می‌کردم و برام چیز دیگه‌ای مهم نبود.
حرف زد، حرف زد و حرف زد. بعد بی‌خیال شد. همسرش تو جزیره‌ای دور افتاده کارمند بود و اون تنها زندگی می‌کرد. می‌دونی، تو این خونه‌ی کوچیک، کنار بقیه با خودش تنها بود.
پرسیدم:چه خونه‌ی کوچیکی؟
آدرسو روی یه تکه کاغذ نوشت.
گفتم:من هم تنهام. میام و شب با هم صحبت می‌کنیم.
تو خونه‌ی مجردیم نمی‌تونستم هر کاری که می‌خوام بکنم؛ شغل َگندم مانع می‌شد. نصف زمانم رو گرفته بود، یه جورایی از همه چیز دور بودم. خوب میدونی بهش می‌گن تنهایی. من تنها بودم کنار این کو-نِ گنده که همش پهلوم بود.
گفت:باشه. شب می‌بینمت.
چیز خوبی بود، یه همخونه‌ی فوق‌العاده برای من، اما مثل بقیه‌شون؛ بعد از سه، چهار شب علاقه‌مو نسبت به اونا از دست می‌دادم و دیگه پیش‌شون بر نمی‌گشتم.
نمی‌تونم فکرمو عوض کنم، خدایا، همه این نامه‌رسونا نامه‌‌ها رو بی‌خیال می‌شن و می‌رن می‌خوابن. این شغل منه، آه آره آره آره.

2
ازم امتحان گرفتن و قبول شدم، وضعیت جسمانیم رو دیدن، قبول شدم. من دستیار مسئول حمل و نقل بودم. آسون بود. من رو به ایستگاه آون غربی فرستادند. مثل کریسمس؛ فقط کنار کسی نخوابیده بودم و تنها بودم. هر روز غیر از خوابیدن کار دیگه‌ای نمی‌کردم. نمی‌خواستم تو دردسر بیفتم و بخاطر همین با بسته‌‌ها این ور و اون ور می‌رفتم. حتی یونیفرم هم نداشتم. فقط یه کلاه. البته لباس‌هام منظم بودن. کاری که بتی و من می‌کردیم؛ نوشیدن مشروب، راه مناسبی برای پول درآوردن نبود.
بعدش به ایستگاه اکفورد منتقل شدم.
یه گردن کلفت به نام جانسون اونجا بود. به من نیاز داشت و درکش می‌کردم. جانسون به پوشیدن پیراهن قرمز تیره علاقه داشت که شاید معنی‌اش خطر و خون بود. 7 تا دستیار داشت: تام موتو، نیک پلیگرینی، هرمان استراتفورد، روسی اندرسون، بابی هانسن، هارولد ویلی و من؛ هنری چیناسکی. ساعت 5 صبح بود. تنها نشسته‌بودم و داشتم مشروب می‌خوردم. همیشه تا نیمه ‌های شب اینجا می‌شینم و مشروب می‌خورم. باید ساعت 5 صبح اینجا باشم. صبح منتظر گذشت زمان می‌مونم. منتظر می‌شم تا بعضی از پرسنل برای مریضی‌شون بیان پیشم. پرسنل معمولآ وقتی هوا بارونیه یا هوا خیلی گرمه یا روز بعد از تعطیلی وقتی می‌دونن نامه ‌ها دو برابره مریض می‌شن.
40 یا 50 تا مسیر مختلف یا شاید بیشتر بود. هر کدوم از مسیر‌ها با هم فرق داشتن. باید همه‌ی اون مسیر ‌ها رو بلد باشی و تا قبل از 8 صبح نامه‌‌ها رو برسونی و برگردی. برای فرستادن کامیون‌‌ها جانسون هیچ بهانه‌ای رو نمی‌پذیره. دستیار‌های مسیر، مجله‌‌ها رو گوشه‌ای می‌ذارن. بدون خوردن نهار حرکت می‌کنن و شاید تو راه درست تو خیابان از گرسنگی بمیرن. جانسون می‌خواد که 30 دقیقه حرکت رو زود شروع کنی _ اون هم روی صندلیش، توی پیراهن قرمزش، چرخ می‌زنه _ " چیناسکی برو مسیر 539! " باید نیم ساعت زود شروع کنی، و انتظار هم داره که نامه ‌ها رو ببری و بیاری و زود هم برگردی. درست سر وقت. یکی دو بار در هفته. قبل از این که درب و داغون و خسته بشیم باید شب وانت رو آماده کنیم. یه فهرستی رو برد هست که ساعت ورود و خروجه البته انجامش غیرممکنه _ کامیون نمی‌تونه تند بره. برای چهار یا پنج تا بسته بالا و پائین می‌پری. بعدش دوباره یه خروار نامه می‌آد و بوی گند عرق می‌دی. می‌دوی و با عرق روی صورتت نامه‌‌ها رو توی کیسه له می‌کنی. خوب به هر حال کار تموم می‌شه و نامه‌‌ها رو روی هم می‌چینی. جانسون میاد و می‌بینتشون.

3
خود دستیار ‌ها به جانسون اجازه می‌دادن که هر بلایی سرشون بیاره. چون هر کار غیرممکنی رو که می‌گفت انجام می‌دادن. نمی‌تونستم ببینم یک نفر چقدر بدیهی به خودش اجازه می‌ده که به اونا ظلم کنه. قانون مهم نبود. اتحادیه هم ارزشی نداشت. توی یه روز تعطیل 30 صفحه گزارش نوشتم. یه کپی از نامه رو به جانسون دادم و اون یکی رو هم به ساختمان فدرال بردم. منشی گفت منتظر بمون. منتظر موندم، منتظر موندم و منتظر موندم. یک ساعت و سی دقیقه منتظر موندم. بعد یه مرد کوچولوی مو خاکستری با چشمایی شبیه خاکستر سیگار رو دیدم. اون حتی از من نخواست که بتمرگم. داخل که شدم اون شروع کرد به داد زدن.
" تو همون مرد باهوش حرومزاده‌ای، آره؟ "
" دوست داشتم شما رو ببینم. فحش ندید، آقا."
" باهوش حرومزاده، تو یه حرومزاده‌ای که لفظ قلم حرف می‌زنه و دوست داری این رو به من بفهمونی!"
اون کاغذهام رو پرت کرد. و داد زد: " آقای جانسون یه مرد فوق العاده است."
گفتم : " چرت و پرت نگید. واضحه که اون آدم سادیسم داره."
" چند وقته تو اداره پست مشغولی؟ "
" سه هفته."
" آقای جانسون 30 ساله که داره تو اداره پست کار می‌کنه."
" چه ربطی داره؟ "
" گفتم که آقای جانسون یه مرد فوق العاده است."
خیلی دوست داشتم این مرد پست فطرتو جدآ بکشم. اون و جانسون حتمآ شبا با هم می‌خوابن.
گفتم:_ " باشه. آقای جانسون یه مرد فوق العاده است. مزخرفاتی که گفتم رو فراموش کن.‌ " بعدش رفتم بیرون و یه کم همون دور و برا چرخیدم. روز بعد هم سر کار نرفتم. بدون دستمزد البته.

4
فرداش جانسون ساعت 5 صبح منو دید. سرشو برگردوند و نگام نکرد. قیافه‌اش و پیراهنش مثل همیشه بود. هیچی نگفت. مهم نیست. ساعت 2 صبح بغل بتی مشروب خوردم. بعدش پشتمو کردم بهش و چشمامو بستم.
7 صبح، جانسون دوباره سرشو برگردوند و نگام نکرد. دستیاراش رفته بودن سر کاراشون. بعضیاشونم به ایستگاه ‌های دیگه که نیرو می‌خواستن فرستاده بود.
" همین، چیناسکی. امروز هیچی برا تو نمونده."
تو صورتم زل زد. به درک، مهم نیست. تو اون لحظه می‌خواستم برم به رختخوابم و بخوابم.
گفتم:_ " باشه جان."
تو بین نامه رسونا بهش می‌گفتن "جانی" من تنها کسی بودم که بهش می‌گفتم جان.
اومدم بیرون، ماشین درب و داغونمو روشن کردم و خیلی زود تو بغل بتی روی تخت خوابیده بودم.
" آه هانک! خیلی باحاله! "
" بدجور عزیزم! " با بدن گرمش یه کم ور رفتم و در عرض 45 ثانیه خوابش برد.

5
روز بعدم همین رو گفت:
" همین، چیناسکی. امروز هیچی برا تو نمونده."
یه هفته همینطوری بود. هر روز ساعت 5 تا 7 صبح بدون این که پولی بهم بده ان می‌نشستم اونجا. اسم من حتی تو بین اونایی که شبا بار تحویل می‌گرفتن هم بود.
بابی هانسن یکی از دستیارای قدیمی ___ در مدت خدمتش به سرویس ____ بود. گفت: " یه بارم این بلا رو سر من آورد. اون می‌خواست از گرسنگی بمیرم."
" مهم نیست. نمی‌خوام به دست و پاش بیفتم. از اینجا می‌رم حتی اگه از گرسنگی بمیرم."
" اینکارو نکن. هر شب به ایستگاه پرل گزارش بده. به اونا بگو که بهت کار نمیده و میای اینجا می‌شینی در حالیکه تو یه کارمند عالی هستی."
" اینکارو می‌تونم انجام بدم؟ قانون جلومو نمی‌گیره؟ "
" هر دو هفته بهت گزارش کارمو می‌دم."
" مرسی بابی."

6
زمان از دستم در رفته. نمی‌دونم 6 یا 7 بعدازظهره یا یه چیزی مثل این. با یه مشت نامه نشسته بودم. یه نقشه برداشتم و راه افتادم. آسون بود. همه‌ی راننده ‌ها برای سوار کردن مسافر تلاش می‌کردن و برای این زمان زیادی صرف می‌شد. با این کارشون خیلی حال می‌کردم که جلوی پای آدم می‌زنن کنار. تفریحم شده بود. با بقیه می‌رفتم جلو وقتی یه ماشین از دور پیداش می‌شد و می‌اومدم عقب وقتی بقیه می‌اومدن عقب.
بعدش کارای دیگه‌ای هم کردم. رفتم کافی شاپ، روزنامه خوندم و گاهی هم احساس خوش تیپی می‌کردم. حتی برای ناهار خوردن هم زمان داشتم. یه دختر جوان باحال رو دیدم که هر شب کارای بخصوصی می‌کرد. طراح لباس ‌های سکسی و لباس شب بود و پوشیدن شون رو هم یاد می‌داد. باید ساعت 11 شب وقتی از پله ‌ها رفتی بالا بهش زنگ بزنی و اون چیز مخصوص رو بهت بده. اون تو راهرو یه کم نفس نفس می‌زنه. یه چیزی مثل: " اووووووووووووووووووووووووووووففففففففففففففففففففففففففف." نزدیکت وایساده. خیلی نزدیک. پیدا بود که تا وقتی اونجاست نمی‌خواد من برم. و بعدش گفت: " ااااووووففف شب خوش مرسی! "
گفتم:_ " باشه ماما."
آروم دویدم و از اونجا دور شدم با این حال که می‌د‌ونستم تیکه‌ خوبی بود.
همه چیز همینطوری پیش نرفت. یه نامه بعد از حدود یک هفته و نیم آزادی برام اومد.
" آقای چیناسکی عزیز:
شما به ایستگاه اکفورد فورآ احضار شده‌اید. از قانون سرپیچی کرده‌اید. یا فورآ برگردید و با رعایت قوانین به کارتان ادامه بدهید یا اخراج خواهید شد.
ای. ای. جانسون، ایستگاه اکفورد."
بر خلاف میلم دوباره به سرکارم برگشتم.

7
" چیناسکی! برو مسیر 539! "
تو ایستگاه کار‌ها طاقت فرسا بود. صندوق ‌های پست آپارتمان‌ها بعضی اوقات اصلآ اسم نداشت و یا اسم ‌ها رو خراشیده بودن، اونا رو باید زیر نور کم تو راهرو ‌های تاریک پیدا می‌کردم. همیشه یه عده زن میانسال اون دور و برا و بالا و پائین خیابونا یه سئوال رو تکرار می‌کردن. یه نفر با یه صدای مشخص می‌گفت:_ " نامه رسون، نامه برای من نیومده؟ "
و تو دلت می‌خواد داد بزنی:_ " خانم، من می‌دونم دارم چه غلطی می‌کنم و شما کی هستی یا من کی هستم یا هر کی کیه؟ "
کار تخمی، اثرای لعنتی مشروب که از دیشب مونده، این لیست عوضی که هیچوقت سر ساعت نمیشه بهش عمل کرد و جانسون که توی پیراهن قرمزش میاد پیشت. می‌دونی باید لذت برد. به این که اون پشتیبانته داره تظاهر می‌کنه. اما هر کسی دلیل این کارش رو می‌دونه. اوه، چقدر مرد فوق العادیه!
مردم عامی. مردم عامی. و سگا.
بزار برات در مورد سگا بگم. مثل بقیه روزا در حال سگ دو زدن بودم و مثل خر کار می‌کردم. حال درستی نداشتم. آشفته بودم و گیج می‌زدم. کنار صندوق پست یه آپارتمان وایسادم. درست زیر پله ‌ها جلوی پیاده رو بود. یه چیزی صدا کرد، فکر کردم یکی داره با کلید در رو باز می‌کنه. اما صدای این نبود. بعدش یه چیزی داشت خشتکمو فشار می‌داد. جابجا شدم و یه نگاهی به دور و بر انداختم یه سگ شپرد آلمانی، کاملآ بالغ رو دیدم، نصف دماغشم کرده بود توی کون من. با اون آرواره ‌های وحشتناک می‌تونست تخم امو بترکونه. برام روشن شد که آدمای این آپارتمان امروز نمی‌خوان بیان نامه ‌ها شونو بردارن. و شاید هرگز نیان اینکارو بکنن. هی، منظورم اینه که این سگه الان دماغشو کاملآ فرو می‌کنه. ساکت! ساکت! ساکت!
نامه ‌ها رو آروم توی کیسه چرمی گذاشتم و بعدش خیلی آروم، خیلی، یه قدم رفتم جلو. بینی شو حس کردم. با اون یکی پام یه قدم کوچک دیگه برداشتم. بینی شو حس کردم. دوباره خیلی آروم، خیلی آروم یه قدم کامل برداشتم. یکی دیگه. سر جام وایسادم. شاید هنوز بو نبرده بود که دارم چه گهی می‌خورم. می‌دونستم باید چه کار کنم.
دوباره بی صدا راه رفتم.

8
از دست اون یکی که راحت شدم بیرون یه سگ شپرد آلمانی دیگه بود. توی اون تابستان گرم میومد قدم به قدم من میومد. حتی تو محوطه بیرون و بعدش سریع دویدم و تو همین حال به هوا پرت شدم. زمین خورده بودم و دندوناش جلوی روم بود. درست زیر گلو ام.
داد زدم:_ " یا مسیح! یا عیسی مسیح! قاتل! قاتل! کمک! قاتل! "
حیوون دوباره اومد و به سمتم خیز برداشت. ضربه‌ی محکمی بهش زدم و با کیسه‌ی نامه ‌ها پرت شد رو هوا. نامه ‌ها و مجلات هم رو هوا بودن. آماده بود که دوباره خیز برداره به طرفم وقتی دو نفر اومدن اونجا، یعنی صاحباش، اومدن و اونو آروم کردن. دوباره بهم زل زده بود و غر غر می‌کرد. دستم رو به طرف نامه ‌ها و مجلات دراز کردم و برشون داشتم. می‌خواستم به خونه‌ی بعدی برم و به کارم ادامه بدم.
به اون دو تا گفتم:_ " شما حرومزاده ‌های دیوونه‌ای هستین. این سگ قاتله. اینو از تو خیابون جمع کنید! "
می خواستم با اون دو تا بزن بزن را بندازم. اما سگه خیلی خشمگین بود و غرغر می‌کرد و این قضیه جرات اون دو تا رو بیشتر می‌کرد. از اونجا رفتم به ورودی دیگه‌ای و به مسیرم ادامه دادم. نامه ‌ها هم تو دستم بود.
مثل همیشه، برای ناهار فرصت نداشتم، همینطوریشم 40 دقیقه دیر کرده بودم.
جان به ساعتش نگاه کرد." 40 دقیقه دیر کردی."
گفتم:_ " تو هیچوقت به نتیجه نمی‌رسی."
" باید برام توضیح بدی."
" باشه حتمآ، جان."
معمولآ در اینگونه موارد موشکافانه و دقیق رفتار می‌کنه. پس نشستم همونجا و یه نامه نوشتم. وقتی از بیرون برگشتم اومد پیشم و نامه رو پرت کرد جلوم. حوصله‌ی خوندن نامه ‌های اون رو نداشتم و اعتراض برای سفرم به مرکز شهر می‌دونستم که بی فایده است. بدون این که نامه اشو نگاه کنم پرتش کردم تو آشغالدونی.

نویسنده: چارلز بوکوفسکی
مترجم: علیرضا اجلی
منبع: www.jenopari.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.