داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

بی‌ریشه

از من می‌پرسی اسمم چیست… از لطفت متشکرم. الان درست یکسال است که در شهر زندگی می‌کنم و تقریباً هر روز می‌آیم و روی همین نیمکت می‌نشینم، اما هیچوقت نشد که کسی اسم مرا بپرسد؛ بلی، هیچکس! تو اول کسی هستی که اسم مرا می‌پرسی و من از این بابت از تو تشکر می‌کنم. خدا تو را به حال و روز من نیندازد!
نه خیال کنی که گرسنه‌ام یا تشنه‌ام. حتی برای من همه چیز به بهترین وجهی فراهم است و به قول معروف کار و بارم از هر جهت سکه است:
دخترم به شوهر رفته و چه شوهر خوبی! بچه‌ای هم دارد که به حمدالله صحیح و سالم است. شوهرش رئیس یک مزرعه اشتراکی است و با هم در ییلاق زندگی می‌کنند. پسرم در وزارتخانه‌ای کار می‌کند و شغل مهمی دارد که خرش می‌رود. مهندس است و دیپلمی دارد به پهنای ملافه. اتومبیلی هم با راننده در اختیار دارد. زنش هم پزشک است. در خانه حمامی با دوش و وان چینی دارند که بیا و ببین! بنابراین من هیچ کمبودی از لحاظ خورد و خوراک ندارم. اتاق قشنگی هم تن‌ها در اختیار من گذاشته‌اند که در آن می‌خوابم و می‌نشینم و تختخوابی هم با رختخواب خوب و تمیز دارم. اما من در آن اتاق احساس راحتی و خوشی نمی‌کنم. در اینجا اوضاع نه تن‌ها بر وفق مراد نیست بلکه حالم روز به روز بدتر هم می‌شود: اشتها ندارم؛ به زحمت خوابم می‌برد و همیشه فکر‌های عجیب و غریب می‌کنم و وقتی هم از حال و روز خودم با کسی درددل می‌کنم می‌گویند یارو دیوانه است.
مثلاً دلم می‌خواهد ماست بخورم. به پسرم می‌گویم:
ـ (ک*ر)چو، من می‌خواهم بروی قدری ماست بخرم؛ نظر تو چیست؟ هم گردشی می‌کنم، هم مردم را می‌بینم و هم هوایی می‌خورم…
پسرم می‌گوید:
ـ نه بابا. تو هوش و حواس درستی نداری. خدای ناکرده زیر ماشین می‌روی و کار دست من می‌دهی. بهتر است راحت و آسوده در منزل بمانی و استراحت کنی.
ناچار اطاعت می‌کنم و در خانه می‌مانم. خانه ما آنقدر وسیع است که به سربازخانه می‌ماند. مبل‌‌های فاخر و فرش‌‌های ایرانی قشنگی دارد. کف اتاق‌‌ها آنقدر صاف و صیقلی است که آدم کافی است بی‌احتیاطی کوچکی بکند تا لیز بخورد و پایش بشکند.
باز پسرم می‌گوید:
ـ استراحت کن، بخور، بخواب، بنوش، فکر بیخود مکن و طوری زندگی کن که برازنده پدر من است.
زندگی کنم؟ ولی آخر با که؟ با اتاق ناهارخوری؟ با قفسه‌ها؟ پسرم و عروسم که از صبح تا شب بیرونند. فقط صبح‌‌ها می‌بینمشان که می‌گویند "خداحافظ" و شب‌‌ها که دیر وقت برمی‌گردند و می‌گویند "شب بخیر" و باز صبح فردا همان آش و همان کاسه. الان بیش از یکسال است که به جز همین چند کلمه حرفی نداریم با هم بزنیم. تا وقتی بچه در خانه بود باز چیزی بود. من قدری با او بازی می‌کردم، سرش را گرم می‌کردم و درنتیجه سر خودم هم گرم می‌شد… پس از آن، عروسم تصمیم گرفت بچه را به پرورشگاه بفرستد و حالا او فقط هفته‌ای یک بار بیشتر به خانه نمی‌آید.
می‌خواهی بدانی چرا عروسم این کار را کرده است؟ برای اینکه مبادا بچه طرز صحبت کردن دهاتی‌‌ها را از من یاد بگیرد. بلی، بلی. می‌ترسید از اینکه بچه مثل دهاتی‌‌ها حرف بزند. با این وصف، من هیچوقت حرف‌‌های بد و بیراه، مثلاً فحش، به بچه یاد نمی‌دادم. نه، نه، هیچوقت! یک بار هم که من از "چماق" با او حرف زدم داشتیم اسب بازی و سوار بازی می‌کردیم، ولی مادرش از کوره در رفت و گفت:
ـ بلی، بلی! چماق دیگر چه صیغه‌ای است؟ چه لغت زشت و زمختی به جای "تعلیمی" به بچه یاد می‌دهی!
گفتم: دخترم، این واژه‌ای است مثل واژه‌‌های دیگر. وقتی درشت‌تر و زمخت‌تر شد می‌شود چماق. چرا نباید این لغت را به بچه یاد داد؟
گفت: او که گاوچران نخواهد شد تا به این لغت احتیاج پیدا کند. او به مدرسه خواهد رفت و هرچه لازم باشد خواهد آموخت. به "چماق" تو احتیاج پیدا نخواهد کرد.
و برای همین یک کلمه او را به پرورشگاه فرستاده‌اند.
من این موضوع را برای پسرم حکایت کردم و به او گفتم:
ـ سیریل عزیزم، به نظر تو بهتر نیست که من به ده برگردم؟ در آن صورت پسر تو می‌تواند در خانه بماند.
اما او خشک و قاطع جواب داد:
ـ حرفش را هم نزن. تو تن‌ها در ده چه بکنی؟ می‌خواهی مردم بگویند که من عرضه نگهداری از پدرم را ندارم؟ نه، نه! همین جا بمان و راحت باش و کارت به هیچ چیز نباشد. استراحت کن، بخور، بنوش…
همه‌اش هی می‌گویند بخور!… ولی من دیگر نمی‌خواهم هی کنسرو بخورم، بلی نمی‌خواهم گوشت سرخ کرده کنسرو بخورم، دلمه کنسرو بخورم، سوسیس کنسرو بخورم. این‌ها دائماً، هی در قوطی کنسرو است که باز می‌کنند و عروسم هم مرتباً سس "مایونز" است که به غذا‌های کنسرو می‌زند. مدتی در آلمان بوده و آنجا دیده که همه چیز را با سس مایونز می‌خورند. یک ماشین سس‌سازی خریده است و هی سس درست می‌کند. وقتی تمام شد باز درست می‌کند و دائم همین برنامه به راه است… ما هم مجبوریم از آن سس بخوریم والا خر بیار و معرکه بگیر!
یک روز به پسرم گفتم:
ـ پسرجان، آخر این سس مایونز مرا می‌کشد.
گفت: چرا؟
گفتم: حالت استفراغ به من می‌دهد.
گفت: همینت مانده بود! نکند زخم معده پیدا کرده‌ای! فردا تو را به درمانگاه می‌برم. اگر زخم معده باشد باید فوراً عملت کنند.
ـ مرا عمل کنند؟
باور کنید حاضر بودم معده‌ام را در بیاورند فقط و فقط به قصد اینکه برای همیشه از شر این سس مایونز لعنتی خلاص شوم!
روزی هم نشستم و قدری پیاز و سیر رنده کردم و با نمک و سرکه معجونی ساختم و خوردم تا مزه دهانم را عوض کنم، یعنی طعم نامطبوع مایونز را از بین ببرم. با آنکه معجون من طعم تندی داشت به نظرم مائده بهشتی آمد. از آن وقت، بار‌ها و بار‌ها از آن معجون درست می‌کردم و می‌خوردم تا یک بار که فراموش کرده بودم بوی دهانم را زایل کنم خانم دکتر بوی سیر را حس کرد و با ناراحتی تمام گفت:
ـ این چه بوی گندی است که از تو می‌آید؟
من نمی‌توانستم دروغ بگویم، لذا گفتم سیر خورده‌ام.
گفت: سیر از کجا آمد؟
گفتم: ای! قدری رنده کردم و خوردم.
او آنقدر عصبانی شد که نگو. البته داد و بیداد راه نینداخت ولی کلماتی که به زبان آورد از تیغ سلمانی برنده‌تر بود. گفت:
ـ خوب، خوب، چشمم روشن! پسر تو و من شیک‌ترین مبل‌‌های مد روز را از گوشه و کنار دنیا تهیه می‌کنیم و به اینجا می‌آوریم که حضرتعالی با بوی سیر خود آن‌ها را به گند بکشی؟ از فردا لابد قفسه هم بوی گند خواهد گرفت. فردا باید مبل‌ساز را بیاورم که مبل‌‌ها را تمیز کند و آن‌ها را دوباره لاک و الکل بزند، چون تا این کار را نکنم نمی‌توانم میهمان به خانه دعوت کنم.
سعی کردم آرامش کنم و گفتم:
ـ عصبانی نشو. دیگر هیچوقت این کار را تکرار نخواهم کرد و سیر و پیاز نخواهم خورد. من اهل صلح و صفا هستم.
ولی چه صلحی! چه صفایی! من تا به حال دو بار جنگ کرده‌ام. بار اول در جبهه و بار دوم در قطار‌های ارتشی و در هر دو بار نه ترسیدم و نه مردم. لیکن صلحی مثل صلح فعلی ممکن است به معنای واقعی کلمه مرا به درک واصل کند.
حرف من این است که شما مردی را در آپارتمانی منزل بدهید، هیچ کاری به او رجوع نکنید، مرتب هم سس مایونز به او بدهید بخورد، بجز چند کلمه‌ای هم که گاه‌گاه به او خطاب می‌کنید حرفی با او نزنید، خواهید دید که کلکش کنده است.
به پسرم گفتم:
ـ وقتی می‌روی سر سد‌ها که دریچه‌‌های آن‌ها را باز کنی و ببندی قدری ترکه بید برای من بیاور که لااقل بنشینم و برای خودم زنبیل ببافم.
در جواب گفت:
ـ تو زنبیل ببافی! همینت مانده بود که بشوی عمو زنبیل‌باف. ای بابا! بگیر توی خانه راحت بنشین. مگر خوشی زیر دلت زده؟
پسرم درست به مادرش می‌ماند. وقتی حرفی را زد دیگر ممکن نیست از آن برگردد. آخر او مهندس است و سر و کارش با رقم و عدد… برای او "دو" همان "دو" است و صفر همان صفر و دیگر هیچ چیز حساب نیست.
به من می‌گویند: "شب بخیر! برو بخواب!" ولی آخر چطور بخوابم؟ ظاهر امر این است که ما خانواده پیوسته‌ای هستیم. آن‌ها مرا "پاپا" خطاب می‌کنند، با هم زندگی می‌کنیم و سر یک میز غذا می‌خوریم ولی نسبت به هم بیگانه هستیم، چرا؟
و این بیگانگی به حدی است که وقتی خواستند برای نوه‌ام یعنی بچه‌شان اسمی بگذارند حاضر نشدند اسم مرا روی او بگذارند. اسم من "ایگنات" است. آن‌ها از این ترسیده‌اند که نکند یک وقت رفقای بچه به جای "ایگنات" او را "گاتو" (یعنی چلمن) صدا بزنند. ما در خانواده‌مان دو تا اسم "ایگنات" داشتیم: پدربزرگ من و پدر پدر پدربزرگم. به عقیده من آن‌ها آدم‌‌های بسیار خوبی بودند و در زندگی زحمت و مرارت زیاد می‌کشیدند. به چریک‌‌های مبارز کمک می‌کردند و مردان روشندل و ترقی‌خواهی بودند. اما پسرم و عروسم اکنون از اسم آن‌ها احساس تحقیر می‌کنند و اسم نوه‌ام را گذاشته‌اند "کراسیمیر". حتی پدر بچه، یعنی پسر من، یک وقت سعی کرده بود اسم خودش را عوض کند، به همین جهت در اداره خودش به نام "سیریل ایگناتیف" ثبت‌نام کرده بود. من این را برحسب تصادف فهمیدم: روزی به خانه ما تلفن شد من گوشی را برداشتم و شنیدم که یکی گفت: "آقای مهندس ایکناتیف تشریف دارند"؟
وقتی به خانه برگشت جدی با او حرف زدم و گفتم:
ـ گوش کن پسرم، نام خانوادگی من ایگناتوف است و نام خانوادگی تو هم؛ چون به هرحال تو پسر من هستی. تو اگر می‌خواهی نام خانوادگیت را عوض کنی باید از طریق روزنامه رسمی کشور اقدام کنی، ولی حق نداری اسم مرا تغییر بدهی.
خیال کردم حالا جواب می‌دهد و داد و بیداد راه می‌اندازد ولی دم نزد. اما راجع به اسم بچه، همان اسم من درآوردی "کراسیمیر"، من زیاده از حد شل گرفتم و ناچار همان اسم روی او ماند.
همین چیز‌ها جان مرا مثل خوره می‌خورند. چیزی هم نیست ها!… اما به محض اینکه شب فرا می‌رسد درست مثل این است که دارند روح مرا با مته‌ای سوراخ می‌کنند. بخصوص، این ناراحتی از ساعت 2 صبح برای من شروع می‌شود و آن معمولاً وقتی است که یک عالم فکر و خیال به کله‌ام می‌زند و از خودم می‌پرسم که چرا زندگی در ده خودم را با این قفس زرین عوض کرده‌ام؟ راستی چرا؟ ولی همین که در این‌باره با پسرم حرف می‌زنم جوابی به جز این نمی‌شنوم که می‌گوید:
ـ تو می‌خواهی تن‌ها در ده بمانی چه بکنی؟
و من چطوری برای او توضیح بدهم که وقتی در ده هستم خودم را در مرکز عالم حس می‌کنم؟ توی آن باغ میوه‌ام، آن باغ گیلاس، آن گیلاس‌‌های سرخ که آب به دهان می‌اندازد. آنجا پیاز هست، کدو هست، صدای غلوغلوی بوقلمون هست، صدای خش‌خش پیراهن‌‌های قشنگ زنان دهاتی هست، صدای بع بع گوسفند هست… من دو بزغاله ملوس داشتم که ریششان سفید بود… این شیطان‌‌ها عادت کرده بودند که تا دم در اتاقم می‌آمدند و انگشت‌‌های مرا می‌لیسیدند… هر دو را در جشنی که پسرم داشت سر بریدند. من نمی‌بایست بگذارم که چنین کاری بکنند و غصه آن‌ها هنوز به دلم نست. همین که صدای باز و بسته شدن در را می‌شنیدند شروع می‌کردند به بع‌بع: مه‌ئه‌ئه… مه‌ئه‌ئه…
و اما نگو از در خانه‌مان، چه دری! دری قرص و سنگین از چوب بلوط خوشرنگ که کولی‌‌ها آن را روی پاشنه‌‌های آهنی سوار کرده‌اند. وقتی روی پاشنه می‌چرخد سوت می‌زند. گاهی هم مثل طرقه آواز می‌خواند. گاه نیز که هوا مرطوب است مثل بره بع‌بع می‌کند و وقتی هوا خشک و گرم است درست مثل "اورگ" کولی‌‌ها می‌نوازد. من از روی جیرجیر‌های او می‌فهمیدم که هوا می‌خواهد خراب شود یا خوب شود. کارگر کشاورزمان را خبر می‌کردم و می‌گفتم: "جوان، دستگاه‌‌های آبپاش گردی را حاضر کن، فردا باران خواهد بارید و او جواب می‌داد:
ـ رادیو که چیزی در این باره نگفته است.
می‌گفتم: میل خودت است، فرزند، تو به رادیو گوش بده و من به جیرجیر در خانه‌مان. خواهیم دید که حق با کدام یکی است".
و همیشه هم در کهنه من بود که راست می‌گفت. آن وقت، رئیس مزرعه اشتراکی ما عادت کرده بود به اینکه هر روز صبح بیاید و از من بپرسد که امروز هوا چطور خواهد بود.
حالا متأسفانه آن در زنگ زده است، کسی بازش نمی‌کند و کسی به صدایش، به حرف‌‌هایش و به آواز‌هایش گوش نمی‌دهد.
یک روز به برادر زنم نوشتم که برود و سری به خانه ما بزند و ببیند چه بر سر در آمده است. او در جواب، این چند کلمه را نوشت:
"سلام شوهر خواهر عزیزم، بدین‌وسیله به اطلاع می‌رسانم که در خانه کماکان سر جای خودش است، اما دیگر آواز نمی‌خواند، فقط مثل سگ کتک خورده زوزه می‌کشد. رئیس مزرعه حال تو را از من می‌پرسد و بقیه نیز همینطور. همه به تو سلام می‌رسانند. زیاده عرضی نیست".
کاغذ را به پسرم نشان دادم تا بخواند و ببیند که هنوز هستند کسانی که به من علاقه‌مندند. اما او در جواب گفت:
ـ شما پیرمرد‌ها مثل بچه‌‌ها می‌مانید. عوض اینکه در گوشه دنجی آرام بگیرید و زندگی راحت و بی‌دردسری را بگذرانید همیشه چیزی در درونتان وول می‌خورد و بیقرارتان می‌کند.
تو را به خدا می‌بینید؟ آخر من چطور بین سیر و سس مایونز آشتی برقرار کنم؟ من اگر دیگر نتوانم با پسرم حرف بزنم پس با که بزنم؟ و اگر بدانید چقدر دلم می‌خواهد حرف بزنم! باور کنید که از حسرت حرف زدن دارم می‌ترکم. ولی آخر با که حرف بزنم؟ در باغ‌‌های ملی همیشه یک مشت جوان می‌بینم که دارند خوش می‌گذرانند. بچه‌‌هایی هم هستند که بازی می‌کنند و زن‌‌هایی که بافتنی می‌بافند. بندرت کسی به سن و سال من پیدا می‌شود و اگر هم بشود یا کارمند بانک است یا منشی اداره‌ای که با من تفاهم ندارد. روز پیش به یک سرهنگ بازنشسته برخوردم؛ به او گفتم امسال موگار‌ها زحمت زیادی دارند و باید به موهاشان سم سولفات بپاشند. اما او از اشعه لازار یا لازر با من حرف زد که ظاهراً تازه اختراع شده است تا همه چیز و همه کس را بسوزاند و از بین ببرد. سرهنگ می‌گفت این "لازر" دیر یا زود جای توپخانه را خواهد گرفت و دیگر کار تمام است. درباره انفجار بمب‌‌های مختلف نیز و صدا‌هایی که می‌کنند توضیحاتی می‌داد و درباره اشعه لازر که بی‌سر و صدا می‌کشد، تأسف هم می‌خورد، مثل اینکه مردن در همهمه و سر و صدایی چون غرش رعد با مردن بی‌سر و صدا فرق دارد. حالا باز خدا پدر این یکی را بیامرزد که لااقل از جنگ با من صحبت می‌کرد، چون بیشتر مردم از درد‌ها و ناراحتی‌‌های خودشان با شما حرف می‌زنند: یکی کمرش درد می‌کند، یکی سرش، یکی ضماد پروفسور "دی‌نکف" را ترجیح می‌دهد و دیگری کپسول یا قرص او را.
مرد دیگری از اهالی کراسنوسلو را دیدم که درباره فرقه‌ای از جوکیان هند صحبت می‌کرد و می‌گفت این‌ها مدت‌‌ها سرازیر، یعنی سر به زمین و پا به هوا می‌مانند تا خون به مغزشان برسد. خود یارو آدمی بود که رنگ به رخساره نداشت، گویی به عمرش یک قطره خون به مغزش نرسیده بود. گردنش تابیده بود و ابروی چپش دم به دم بالا و پایین می‌رفت. من برای جوکی‌‌ها دوای خوبی دارم: یک بیل بزرگ به دست هرکدامشان می‌دهم و به کارشان وا می‌دارم. این کار به طرز بسیار خوب و مؤثری خون به مغزشان می‌دواند. یادم می‌آید که خودم سه سال پیش زانویم سخت درد می‌کرد. زانویم را با نیش زنبور مثل آبکش سوراخ‌سوراخ کردند ولی درد همچنان باقی بود. یک روز برادر زنم را دیدم که بیل بزرگی بر دوش داشت و از برابر من رد می‌شد. از او پرسیدم کجا می‌روی؟ گفت رئیس مزرعه یک تکه چمن به من محول کرده که آن را برگردان کنم. دارم می‌روم آنجا کار کنم. می‌خواهی تو را هم ببرم؟
لنگان‌لنگان به دنبالش رفتم. تمام روز با هم کار کردیم، زمین کندیم، برگردان کردیم و عصر وقتی برگشتیم مثل اینکه معجزه‌ای روی داده باشد درد زانویم خوب شده بود. ماجرا را به رئیس مزرعه گفتم و از او خواهش کردم قطعه چمنی هم به من محول کند، چون علاوه بر درد زانو کزکزی نیز در سایر مفاصل خود حس می‌کردم و چه خوب که دوای آن را پیدا کرده بودم.
رئیس مزرعه به من گفت:
ـ چرا می‌خواهی برای خودت دردسر درست کنی؟ برو استراحت کن و مراقب سلامت خودت باش. چمن می‌خواهی چکنی؟
گفتم: تو چمن را به من بسپار، کارت نباشد. خواهی دید که من برای سلامت و استراحت خود احتیاج به این کار دارم.
این رئیس مزرعه می‌دانست که بانی اصلی مزرعه من بودم و برای من احترام قائل بود، به همین جهت نمی‌توانست خواهش مرا رد کند. اما تکه چمنی که به من داد بسیار دور بود؛ شاید یک وقتی چمن بود اما حالا یکپارچه پوشیده از علف‌‌های هرزه و خار و خسک بود. من که یک موکار با سابقه هستم از جا در نرفتم و شروع به کار کردم و در مدتی بسیار کوتاه کلک خار‌ها را کندم. فقط در گوشه‌ای از آن زمین یک درخت تناور جنگلی بود که ریشه‌‌های عمیقی داشت و من نمی‌توانستم آن‌ها را بکنم. دورش را با بیل و کلنگ خالی کردم و ریشه‌‌ها را یک‌یک بریدم، فقط ریشه اصلی مانده بود که کنده نمی‌شد. آخر، یک روز یکشنبه تا عصر دور ریشه را کندم و هی کندم تا آن را هم از جا درآوردم. چنان شد که گفتی زمین نفس راحتی کشید. آن وقت با شن‌کش زمین را صاف کردم و دور آن را حصار کشیدم و به جای آن درخت جنگلی یک گلابی و یک گیلاس کاشتم. بقیه زمین را هم یونجه کاشتم و خوب آب دادم و همه را به امان آفتاب و طبیعت ر‌ها کردم.
چند وقت بعد، که با برادر زنم بیرون رفته بودم و فصل یونجه‌چینی بود از سمت آن تکه چمنی رفتم که خودم آبادش کرده بودم. یونجه‌‌ها به گل نشسته بودند و گیلاس‌‌ها سرخی می‌زدند. هوا بوی عطر می‌داد و صدای وزوز زنبوران عسل که به طلب شیره گل می‌گشتند به گوش می‌رسید.
برادر زنم گفت:
ـ یا الله شروع کنیم به کار!
گفتم: نه. ما این یونجه‌زار را درو نمی‌کنیم. بگذار تا زنبوران عسل و سوسک‌‌های طلایی شیره گل‌‌ها را بمکند و مرا تقدیس کنند!
شب بعد از آن روز، با رئیس مزرعه گفت‌وگویی داشتیم. به او گفتم:
ـ اگر می‌خواهی معنی سلامت و استراحت را بفهمی فردا با من بیا و چمن مرا ببین.
قبول کرد. وقتی رسیدیم گفتم: حالا تماشا کن!
ـ اگر یک بطری نوشیدنی و یک بره کوچک داشتیم که کبابش می‌کردیم دیگر بسیار عالی می‌شد. خوشبختانه روغن هم همراه دارم.
بادی به غبغب انداخت و راهش را کشید که برود، بی‌آنکه نگاهی به گل‌‌های شقایق وحشی که لای یونجه‌‌ها درآمده بودند یا به گیلاس‌‌ها که داشتند می‌رسیدند بیندازد، یا عطر علف‌‌ها را استنشاق کند.
از آن زمان به بعد، این مسأله آرامش، اغلب فکر مرا به خود مشغول می‌دارد. در این باب با پسرم صحبت کردم و گفتم:
ـ خوب، رفیق مهندس، تو که بار‌ها به من اندرز داده‌ای که فکری بجز آرامش خود نداشته باشم، بگو ببینم، به عقیده تو آرامش در چیست؟
گفت: آرامش در این است که مردم راحتت بگذارند و کاری به کارت نداشته باشند.
گفتم: نه عزیز، این حرف چرند است، این حتی تفریح هم نیست. آن تلویزیونی که شما هر شب نگاهش می‌کنید برای من مثل روغن خوبی است که از پشت ظرف شیشه‌ای آن نگاهش کنند. سینمای واقعی آن است که آدم در زندگی، خودش در آن بازی کند… راحتت بگذارند یعنی چه؟ وقتی کسی کاری به کار آدم نداشته باشد همان وقتی است که آدم مرده است.
گفت: معهذا وقتی آدم بازنشسته شد طبیعی است که باید استراحت کند و کسی کارش نداشته باشد.
گفتم: من این را طبیعی نمی‌دانم. چنین چیزی در طبیعت وجود ندارد. هیچوقت کسی روباه بازنشسته ندیده است و نخواهد دید. آیا تا به حال شنیده‌ای که عقابی بازنشسته شده باشد؟ عقابی که لش بیفتد و استراحت کند، عقاب‌‌های جوان موش مرده به دهانش می‌گذارند. عقاب تا آخرین نفس می‌پرد، یعنی تا وقتی که بیفتد و بمیرد.
آن وقت ماجرایی را که در طرف‌‌های "رودخانه سفید" دیده بودم برای پسرم نقل کردم: نزدیک ظهر بود. ضمن اینکه شاخه خشکیده کاجی را می‌بریدم، مواظب گوسفند‌ها هم بودم. همان وقت صدایی از بالا شنیدم. عقابی را دیدم که مثل گلوله از طرف کوه "پرسنگ" می‌آمد. درست از بالای سر من رد شد و قدری آن سوتر، در پشت کاج‌ها، تلاپ بر زمین افتاد. دویدم که ببینم چه بر سرش آمده است. دیدم بال‌‌هایش باز مانده و جان داده است. هیچ اثر زخم به تنش دیده نمی‌شد ولی مرده بود!… بلی، درحین پرواز مرده بود و من هم همین حرف را به پسرم زدم. چه مرگ زیبایی!
می‌خواستم به او بگویم که تو مرا در اینجا در قفس حبس کرده‌ای. البته عین این کلمات را نگفتم تا ناراحتش نکنم ولی در ذهنم بود که همین مفهوم را به او حالی کنم و کلمات را می‌جویدم.
او چنان نگاهی به من کرد که گفتی بار اول است مرا می‌بیند. گفت:
ـ باید تو را پیش طبیب ببرم. اعصابت ضعیف شده است.
اعتراض کردم و گفتم:
ـ بسیار خوب، مرا ببر پیش طبیب خودت و بعد هم برو با خیال راحت تلویزیونت را تماشا کن.
ولی او منظور مرا نفهمید. برای او حرف‌‌ها هم مثل عدد‌ها هستند. دو همان دو است و صفر همان صفر. من به بغداد می‌روم و او به ترکستان. چگونه ممکن است هیچوقت به هم برسیم؟
این دردی است که هر شب درونم را می‌خورد. از جا می‌پرم که پنجره را باز کنم و قدری هوای تازه بخورم، ولی هوای تازه کجا بود؟ از کوچه بوی بنزین و گازوئیل و صدای پت‌پت و غرغر اتومبیل‌‌ها و غریو کر کننده بوق ماشین‌‌ها به درون می‌آید؛ درست مثل اینکه پی در پی گلوله در گوشم و در قلبم خالی می‌کنند. من چیزی می‌گویم و شما چیزی می‌شنوید. شهری که جمعیتش دارد به یک میلیون نفر نزدیک می‌شود چگونه شهردارش و اداره‌کنندگانش نمی‌توانند چنین شهر بیچاره‌ای را از دست هزار و یا حداکثر پنج هزار موتوری که در آن بکارند خلاص کنند؟…
پنجره را می‌بندم و می‌دوم تا سرم را زیر شیر آب بگیرم. فعلاً این تن‌ها راه‌حلی است که به فکرم می‌رسد. نه! راه‌حل دیگری هم هست و آن اینکه فرار کنم؛ می‌خواهم از هوای آزاد تنفس کنم و بوی خاک تازه و گرم و شخم زده بشنوم. اما صحبت کردن از این چیز‌ها پیش پسرم مثل این است که با یخچال حرف زده باشم.
از حق نگذریم، پسر من پسر بدی نیست. جدی و کاری و با شرف است، اما مثل اینکه از شکم مادرش بیرون نیامده، بلکه از درون یک پیت حلبی افتاده است. بوی شیر آدمیزاد نمی‌دهد، بوی بنزین می‌دهد. با این ترتیب، تفاهم بین ما ممکن نیست. نامه‌ای برای او می‌نویسم، بدین مضمون:
"(ک*ر)چوی عزیزم، من به ده بر می‌گردم. تو باید بدانی فرزند، که درخت‌‌ها تا نهالند می‌توان آن‌ها را از جایی به جای دیگر برد و دوباره کاشت. تو مرا به شهر آورده و در اینجا کاشته‌ای و حال آنکه من ریشه ندارم. ریشه‌هایم در ده مانده است. اینک می‌روم و ریشه‌‌های خودم را پیدا می‌کنم، در غیر این صورت پژمرده می‌شوم و می‌میرم. پسرم، مرا ببخش و به دنبالم میا. من به راه خود به بغداد می‌روم و تو به همان راه خودت به سمت ترکستان ادامه بده"!
پدرت…
نویسنده: نیکلای هایتوف
منبع: www.persianbooks.net

یک بار شش سالم که بود تو کتابی به اسم قصه‌های واقعی -که درباره‌ی جنگل بِکر نوشته شده بود- تصویر محشری دیدم از یک مار بوآ که داشت حیوانی را می‌بلعید. آن تصویر یک چنین چیزی بود:
تو کتاب آمده بود که: "مارهای بوآ شکارشان را همین جور درسته قورت می‌دهند. بی این که بجوندش. بعد دیگر نمی‌توانند از جا بجنبند و تمام شش ماهی را که هضمش طول می‌کشد می‌گیرند می‌خوابند".
این را که خواندم، راجع به چیزهایی که تو جنگل اتفاق می‌افتد کلی فکر کردم و دست آخر توانستم با یک مداد رنگی اولین نقاشیم را از کار درآرم. یعنی نقاشی شماره‌ی یکم را که این جوری بود:
شاهکارم را نشان بزرگتر ها دادم و پرسیدم از دیدنش ترس ‌تان بر می‌دارد؟
جوابم دادند:
– چرا کلاه باید آدم را بترساند؟
نقاشی من کلاه نبود، یک مار بوآ بود که داشت یک فیل را هضم می‌کرد. آن وقت برای فهم بزرگترها برداشتم توی شکم بوآ را کشیدم. آخر همیشه باید به آن‌ها توضیحات داد. نقاشی دومم این جوری بود:
بزرگترها بم گفتند کشیدن مار بوآی باز یا بسته را بگذارم کنار و عوضش حواسم را بیش‌تر جمع جغرافی و تاریخ و حساب و دستور زبان کنم. و این جوری شد که تو شش سالگی دور کار ظریف نقاشی را قلم گرفتم. از این که نقاشی شماره‌ی یک و نقاشی شماره‌ی دو ام یخ شان نگرفت دلسرد شده بودم. بزرگترها اگر به خودشان باشد هیچ وقت نمی‌توانند از چیزی سر درآرند. برای بچه‌ها هم خسته کننده است که همین جور مدام هر چیزی را به آن‌ها توضیح بدهند.
ناچار شدم برای خودم کار دیگری پیدا کنم و این بود که رفتم خلبانی یاد گرفتم. بگویی نگویی تا حالا به همه جای دنیا پرواز کرده ام و راستی راستی جغرافی خیلی بم خدمت کرده. می‌توانم به یک نظر چین و آریزونا را از هم تمیز بدهم. اگر آدم تو دل شب سرگردان شده باشد جغرافی خیلی به دادش می‌رسد.
از این راه است که من تو زندگیم با گروه گروه آدم‌های حسابی برخورد داشته‌ام. پیش خیلی از بزرگترها زندگی کرده‌ام و آن‌ها را از خیلی نزدیک دیده‌ام گیرم این موضوع باعث نشده در باره‌ی آن‌ها عقیده‌ی بهتری پیدا کنم.
هر وقت یکی‌شان را گیر آورده‌ام که یک خرده روشن بین به نظرم آمده با نقاشی شماره‌ی یکم که هنوز هم دارمش محکش زده‌ام ببینم راستی راستی چیزی بارش هست یا نه. اما او هم طبق معمول در جوابم در آمده که: "این یک کلاه است". آن وقت دیگر من هم نه از مارهای بوآ باش اختلاط کرده‌ام نه از جنگل‌های بکر دست نخورده نه از ستاره‌ها. خودم را تا حد او آورده‌ام پایین و باش از بریج و گلف و سیاست و انواع کرات حرف زده‌ام. او هم از این که با یک چنین شخص معقولی آشنایی به هم رسانده سخت خوش‌وقت شده.
این جوری بود که روزگارم تو تنهایی می‌گذشت بی این که راستی راستی یکی را داشته باشم که باش دو کلمه حرف بزنم، تااین که زد و شش سال پیش در کویر صحرا حادثه‌یی برایم اتفاق افتاد؛ یک چیز موتور هواپیمایم شکسته بود و چون نه تعمیرکاری همراهم بود نه مسافری یکه و تنها دست به کار شدم تا از پس چنان تعمیر مشکلی برآیم. مساله‌ی مرگ و زندگی بود. آبی که داشتم زورکی هشت روز را کفاف می‌داد.
شب اول را هزار میل دورتر از هر آبادی مس(ک*ی) رو ماسه‌ها به روز آوردم پرت افتاده‌تر از هر کشتی شکسته‌یی که وسط اقیانوس به تخته پاره‌یی چسبیده باشد. پس لابد می‌توانید حدس بزنید چه جور هاج و واج ماندم وقتی کله‌ی آفتاب به شنیدن صدای ظریف عجیبی که گفت: "بی زحمت یک برّه برام بکش!" از خواب پریدم.
– ها؟
– یک برّه برام بکش…
چنان از جا جستم که انگار صاعقه بم زده. خوب که چشم‌هام را مالیدم و نگاه کردم آدم کوچولوی بسیار عجیبی را دیدم که با وقار تمام تو نخ من بود. این بهترین شکلی است که بعد ها توانستم از او در آرم، گیرم البته آنچه من کشیده‌ام کجا و خود او کجا! تقصیر من چیست؟ بزرگتر ها تو شش سالگی از نقاشی دل‌سردم کردند و جز بوآی باز و بسته یاد نگرفتم چیزی بکشم.
با چشم‌هایی که از تعجب گرد شده بود به این حضور ناگهانی خیره شدم. یادتان نرود که من از نزدیک‌ترین آبادی مس(ک*ی) هزار میل فاصله داشتم و این آدمی‌زاد کوچولوی من هم اصلا به نظر نمی‌آمد که راه گم کرده باشد یا از خستگی دم مرگ باشد یا از گشنگی دم مرگ باشد یا از تشنگی دم مرگ باشد یا از وحشت دم مرگ باشد. هیچ چیزش به بچه‌یی نمی‌بُرد که هزار میل دور از هر آبادی مس(ک*ی) تو دل صحرا گم شده باشد.
وقتی بالاخره صدام در آمد، گفتم:
– آخه… تو این جا چه می‌کنی؟
و آن وقت او خیلی آرام، مثل یک چیز خیلی جدی، دوباره در آمد که:
– بی زحمت واسه‌ی من یک برّه بکش.
آدم وقتی تحت تاثیر شدید رازی قرار گرفت جرات نافرمانی نمی‌کند. گرچه تو آن نقطه‌ی هزار میل دورتر از هر آبادی مس(ک*ی) و با قرار داشتن در معرض خطر مرگ این نکته در نظرم بی معنی جلوه کرد باز کاغذ و خودنویسی از جیبم در آوردم اما تازه یادم آمد که آنچه من یاد گرفته‌ام بیش‌تر جغرافیا و تاریخ و حساب و دستور زبان است، و با کج خلقی مختصری به آن موجود کوچولو گفتم نقاشی بلد نیستم.
بم جواب داد:
– عیب ندارد، یک بَرّه برام بکش.
از آن‌جایی که هیچ وقت تو عمرم بَرّه نکشیده بودم یکی از آن دو تا نقاشی‌ای را که بلد بودم برایش کشیدم. آن بوآی بسته را. ولی چه یکه‌ای خوردم وقتی آن موجود کوچولو در آمد که:
– نه! نه! فیلِ تو شکم یک بوآ نمی‌خواهم. بوآ خیلی خطرناک است، فیل جا تنگ کن. خانه‌ی من خیلی کوچولوست، من یک بره لازم دارم. برام یک بره بکش.
– خب، کشیدم.
با دقت نگاهش کرد و گفت:
– نه! این که همین حالاش هم حسابی مریض است. یکی دیگر بکش.
– کشیدم.
لبخند با نمکی زد و در نهایت گذشت گفت:
– خودت که می‌بینی… این بره نیست، قوچ است. شاخ دارد نه…
باز نقاشی را عوض کردم.
آن را هم مثل قبلی ها رد کرد:
– این یکی خیلی پیر است… من یک بره می‌خواهم که مدت ها عمر کند…
باری چون عجله داشتم که موتورم را پیاده کنم، با بی حوصلگی جعبه‌ای کشیدم که دیواره‌اش سه تا سوراخ داشت، و از دهنم پرید که:
– این یک جعبه است. بره‌ای که می‌خواهی این تو است.
و چه قدر تعجب کردم از این که دیدم داور کوچولوی من قیافه‌اش از هم باز شد و گفت:
– آها… این درست همان چیزی است که می‌خواستم! فکر می‌کنی این بره خیلی علف بخواهد؟
– چطور مگر؟
– آخر جای من خیلی تنگ است…
– هر چه باشد حتماً بسش است. بره‌ یی که بت داده‌ام خیلی کوچولوست.
– آن قدرهاهم کوچولو نیست… اِه! گرفته خوابیده…
و این جوری بود که من با شهریار کوچولو آشنا شدم.
خیلی طول کشید تا توانستم بفهمم از کجا آمده. شهریار کوچولو که مدام مرا سوال پیچ می‌کرد خودش انگار هیچ وقت سوال‌های مرا نمی‌شنید. فقط چیزهایی که جسته گریخته از دهنش می‌پرید کم کم همه چیز را به من آشکار کرد. مثلا اول بار که هواپیمای مرا دید (راستی من هواپیما نقاشی نمی‌کنم، سختم است.) ازم پرسید:
– این چیز چیه؟
– این "چیز" نیست: این پرواز می‌کند. هواپیماست. هواپیمای من است.
و از این که به‌اش می‌فهماندم من کسی‌ام که پرواز می‌کنم به خود می‌بالیدم.
حیرت زده گفت:
– چی؟ تو از آسمان افتاده‌ای؟
با فروتنی گفتم:
– آره.
گفت:
– اوه، این دیگر خیلی عجیب است!
و چنان قهقهه‌ی ملوسی سر داد که مرا حسابی از جا در برد. راستش من دلم می‌خواهد دیگران گرفتاری‌هایم را جدی بگیرند.
خنده‌هایش را که کرد گفت:
– خب، پس تو هم از آسمان می‌آیی! اهل کدام سیاره‌ای؟…
بفهمی نفهمی نور مبهمی به معمای حضورش تابید. یکهو پرسیدم:
– پس تو از یک سیاره‌ی دیگر آمده‌ای؟
آرام سرش را تکان داد بی این که چشم از هواپیما بردارد.
اما جوابم را نداد، تو نخ هواپیما رفته بود و آرام آرام سر تکان می‌داد.
گفت:
– هر چه باشد با این نباید از جای خیلی دوری آمده باشی…
مدت درازی تو خیال فرو رفت، بعد بره‌اش را از جیب در آورد و محو تماشای آن گنج گرانبها شد.
فکر می‌کنید از این نیمچه اعتراف "سیاره‌ی دیگر"ِ او چه هیجانی به من دست داد؟ زیر پاش نشستم که حرف بیشتری از زبانش بکشم:
– تو از کجا می‌آیی آقا کوچولوی من؟ خانه‌ات کجاست؟ بره‌ی مرا می‌خواهی کجا ببری؟
مدتی در سکوت به فکر فرورفت و بعد در جوابم گفت:
– حسن جعبه‌ای که بم داده‌ای این است که شب‌ها می‌تواند خانه‌اش بشود.
– معلوم است… اما اگر بچه‌ی خوبی باشی یک ریسمان هم بِت می‌دهم که روزها ببندیش. یک ریسمان با یک میخ طویله…
انگار از پیش‌نهادم جا خورد، چون که گفت:
– ببندمش؟ چه فکر ها!
– آخر اگر نبندیش راه می‌افتد می‌رود گم می‌شود.
دوست کوچولوی من دوباره غش غش خنده را سر داد:
– مگر کجا می‌تواند برود؟
– خدا می‌داند. راستِ شکمش را می‌گیرد و می‌رود…
– بگذار برود…اوه، خانه‌ی من آن‌قدر کوچک است!
و شاید با یک خرده اندوه در آمد که:
– یکراست هم که بگیرد برود جای دوری نمی‌رود…
به این ترتیب از یک موضوع خیلی مهم دیگر هم سر در آوردم: این که سیاره‌ی او کمی از یک خانه‌ی معمولی بزرگتر بود.این نکته آنقدرها به حیرتم نینداخت. می‌دانستم گذشته از سیاره‌های بزرگی مثل زمین و کیوان و تیر و ناهید که هرکدام برای خودشان اسمی دارند، صدها سیاره‌ی دیگر هم هست که بعضی‌شان از بس کوچکند با دوربین نجومی هم به هزار زحمت دیده می‌شوند و هرگاه اخترشناسی یکی‌شان را کشف کند به جای اسم شماره‌ای به‌اش می‌دهد. مثلا اسمش را می‌گذارد "اخترک ۳۲۵۱".
دلایل قاطعی دارم که ثابت می‌کند شهریار کوچولو از اخترک ب۶۱۲ آمده‌بود.
این اخترک را فقط یک بار به سال ۱۹۰۹ یک اخترشناس ترک توانسته بود ببیند که تو یک کنگره‌ی بین‌المللی نجوم هم با کشفش هیاهوی زیادی به راه انداخت اما واسه خاطر لباسی که تنش بود هیچ کس حرفش را باور نکرد. آدم بزرگ‌ها این جوری‌اند!
بختِ اخترک ب۶۱۲ زد و ترک مستبدی ملتش را به ضرب دگنک وادار به پوشیدن لباس اروپایی‌ها کرد. اخترشناس به سال ۱۹۲۰ دوباره، و این بار با سر و وضع آراسته برای کشفش ارائه‌ی دلیل کرد و این بار همه جانب او را گرفتند.
به خاطر آدم بزرگ‌هاست که من این جزئیات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برای‌تان نقل می‌کنم یا شماره‌اش را می‌گویم چون که آن‌ها عاشق عدد و رقم‌اند. وقتی با آن‌ها از یک دوست تازه‌تان حرف بزنید هیچ وقت ازتان درباره‌ی چیزهای اساسی‌اش سوال نمی‌کنند که هیج وقت نمی‌پرسند "آهنگ صداش چطور است؟ چه بازی‌هایی را بیشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می‌کند یا نه؟" – می‌پرسند: "چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چه‌قدر است؟ پدرش چه‌قدر حقوق می‌گیرد؟" و تازه بعد از این سوال‌ها است که خیال می‌کنند طرف را شناخته‌اند.
اگر به آدم بزرگ‌ها بگویید یک خانه‌ی قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلو پنجره‌هاش غرقِ شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. باید حتماً به‌شان گفت یک خانه‌ی صد میلیون تومنی دیدم تا صداشان بلند بشود که:
– وای چه قشنگ!
یا مثلا اگر به‌شان بگویید "دلیل وجودِ شهریارِ کوچولو این که تودل‌برو بود و می‌خندید و دلش یک بره می‌خواست و بره خواستن، خودش بهترین دلیل وجود داشتن هر کسی است" شانه بالا می‌اندازند و باتان مثل بچه‌ها رفتار می‌کنند! اما اگر به‌شان بگویید "سیاره‌ای که ازش آمده‌بود اخترک ب۶۱۲ است" بی‌معطلی قبول می‌کنند و دیگر هزار جور چیز ازتان نمی‌پرسند. این جوری‌اند دیگر. نباید ازشان دلخور شد. بچه‌ها باید نسبت به آدم بزرگ‌ها گذشت داشته باشند.
اما البته ماها که مفهوم حقیقی زندگی را درک می‌کنیم می‌خندیم به ریش هرچه عدد و رقم است! چیزی که من دلم می‌خواست این بود که این ماجرا را مثل قصه‌ی پریا نقل کنم. دلم می‌خواست بگویم: "یکی بود یکی نبود. روزی روزگاری یه شهریار کوچولو بود که تو اخترکی زندگی می‌کرد همه‌اش یه خورده از خودش بزرگ‌تر و واسه خودش پیِ دوستِ هم‌زبونی می‌گشت…"، آن هایی که مفهوم حقیقی زندگی را درک کرده‌اند واقعیت قضیه را با این لحن بیشتر حس می‌کنند. آخر من دوست ندارم کسی کتابم را سرسری بخواند. خدا می‌داند با نقل این خاطرات چه بار غمی روی دلم می‌نشیند. شش سالی می‌شود که دوستم با بَرّه‌اش رفته. این که این جا می‌کوشم او را وصف کنم برای آن است که از خاطرم نرود. فراموش کردن یک دوست خیلی غم‌انگیز است. همه کس که دوستی ندارد. من هم می‌توانم مثل آدم بزرگ‌ها بشوم که فقط اعداد و ارقام چشم‌شان را می‌گیرد. و باز به همین دلیل است که رفته‌ام یک جعبه رنگ و چند تا مداد خریده‌ام. تو سن و سال من واسه کسی که جز کشیدنِ یک بوآی باز یا یک بوآی بسته هیچ کار دیگری نکرده – و تازه آن هم در شش سالگی- دوباره به نقاشی رو کردن از آن حرف‌هاست! البته تا آن‌جا که بتوانم سعی می‌کنم چیزهایی که می‌کشم تا حد ممکن شبیه باشد. گیرم به موفقیت خودم اطمینان چندانی ندارم. یکیش شبیه از آب در می‌آید یکیش نه. سرِ قدّ و قواره‌اش هم حرف است. یک جا زیادی بلند درش آورده‌ام یک جا زیادی کوتاه. از رنگ لباسش هم مطمئن نیستم. خب، رو حدس و گمان پیش رفته‌ام؛ کاچی به زِ هیچی. و دست آخر گفته باشم که تو بعضِ جزئیات مهم‌ترش هم دچار اشتباه شده‌ام. اما در این مورد دیگر باید ببخشید: دوستم زیر بار هیچ جور شرح و توصیفی نمی‌رفت. شاید مرا هم مثل خودش می‌پنداشت. اما از بختِ بد، دیدن بره‌ها از پشتِ جعبه از من بر نمی‌آید. نکند من هم یک خرده به آدم بزرگ‌ها رفته‌ام؟ "باید پیر شده باشم".
هر روزی که می‌گذشت از اخترک و از فکرِ عزیمت و از سفر و این حرف‌ها چیزهای تازه‌ای دستگیرم می‌شد که همه‌اش معلولِ بازتاب‌هایِ اتفاقی بود. و از همین راه بود که روز سوم از ماجرایِ تلخِ بائوباب ها سردرآوردم.
این بار هم بَرّه باعثش شد، چون شهریار کوچولو که انگار سخت دودل مانده‌بود ناگهان ازم پرسید:
– بَرّه‌ها بته‌ها را هم می‌خورند دیگر، مگر نه؟
– آره. همین جور است.
– آخ! چه خوشحال شدم!
نتوانستم بفهمم این موضوع که بَرّه‌ها بوته‌ها را هم می‌خورند اهمیتش کجاست اما شهریار کوچولو درآمد که:
– پس لابد بائوباب ها را هم می‌خورند دیگر؟
من برایش توضیح دادم که بائوباب بُتّه نیست. درخت است و از ساختمان یک معبد هم گنده ‌تر، و اگر یک گَلّه فیل هم با خودش ببرد حتا یک درخت بائوباب را هم نمی‌توانند بخورند.
از فکر یک گَلّه فیل به خنده افتاد و گفت:
– باید چیدشان روی هم.
اما با فرزانگی تمام متذکر شد که:
– بائوباب هم از بُتِّگی شروع می‌کند به بزرگ شدن.
– درست است. اما نگفتی چرا دلت می‌خواهد بره‌هایت نهال‌های بائوباب را بخورند؟
گفت:
– دِ! معلوم است!
و این را چنان گفت که انگار موضوع از آفتاب هم روشن‌تر است؛ منتها من برای این که به تنهایی از این راز سر در آرم ناچار شدم حسابی کَلّه را به کار بیندازم.
راستش این که تو اخترکِ شهریار کوچولو هم مثل سیارات دیگر هم گیاهِ خوب به هم می‌رسید هم گیاهِ بد. یعنی هم تخمِ خوب گیاه‌های خوب به هم می‌رسید، هم تخمِ بدِ گیاه‌هایِ بد. اما تخم گیاه‌ها نامریی‌اند. آن‌ها تو حرمِ تاریک خاک به خواب می‌روند تا یکی‌شان هوس بیدار شدن به سرش بزند. آن وقت کش و قوسی می‌آید و اول با کم رویی شاخکِ باریکِ خوشگل و بی‌آزاری به طرف خورشید می‌دواند. اگر این شاخک شاخکِ تربچه‌ای گلِ سرخی چیزی باشد می‌شود گذاشت برای خودش رشد کند اما اگر گیاهِ بدی باشد آدم باید به مجردی که دستش را خواند ریشه‌کنش کند.
باری، تو سیاره‌ی شهریار کوچولو گیاه تخمه‌های وحشتناکی به هم می‌رسید.
یعنی تخم درختِ بائوباب که خاکِ سیاره حسابی ازشان لطمه خورده بود. بائوباب هم اگر دیر به‌اش برسند دیگر هیچ جور نمی‌شود حریفش شد: تمام سیاره را می‌گیرد و با ریشه‌هایش سوراخ سوراخش می‌کند و اگر سیاره خیلی کوچولو باشد و بائوباب‌ها خیلی زیاد باشند پاک از هم متلاشیش می‌کنند.
شهریار کوچولو بعدها یک روز به من گفت: "این، یک امر انضباطی است. صبح به صبح بعد از نظافتِ خود باید با دفت تمام به نظافتِ اخترک پرداخت. آدم باید خودش را مجبور کند که به مجردِ تشخیص دادن بائوباب‌ها از بته‌های گلِ سرخ که تا کوچولواَند عین هم‌اَند با دقت ریشه‌کن‌شان بکند. کار کسل‌کننده‌ای هست اما هیچ مشکل نیست."
یک روز هم بم توصیه کرد سعی کنم هر جور شده یک نقاشی حسابی از کار درآرم که بتواند قضیه را به بچه‌های سیاره‌ی من هم حالی کند. گفت اگر یک روز بروند سفر ممکن است به دردشان بخورد. پاره‌ای وقت‌ها پشت گوش انداختن کار ایرادی ندارد اما اگر پای بائوباب در میان باشد گاوِ آدم می‌زاید. اخترکی را سراغ دارم که یک تنبل‌باشی ساکنش بود و برای کندن سه تا نهال بائوباب امروز و فردا کرد…".
آن وقت من با استفاده از چیزهایی که گفت شکل آن اخترک را کشیدم.
هیچ دوست ندارم اندرزگویی کنم. اما خطر بائوباب‌ها آن ‌قدر کم شناخته شده و سر راهِ کسی که تو چنان اخترکی سرگیدان بشود آن قدر خطر به کمین نشسته که این مرتبه را از رویه‌ی همیشگی خودم دست بر می‌دارم و می‌گویم: "بچه‌ها! هوای بائوباب‌ها را داشته باشید!"
اگر من سرِ این نقاشی این همه به خودم فشار آورده‌ام فقط برای آن بوده که دوستانم را متوجه خطری کنم که از مدت‌ها پیش بیخ گوش‌شان بوده و مثلِ خودِ من ازش غافل بوده‌اند. درسی که با این نقاشی داده‌ام به زحمتش می‌ارزد. حالا ممکن است شما از خودتان بپرسید: "پس چرا هیچ کدام از بقیه‌ی نقاشی‌های این کتاب هیبتِ تصویرِ بائوباب‌ها را ندارد؟" – خب، جوابش خیلی ساده است: من زور خودم را زده‌ام اما نتوانسته‌ام از کار درشان بیاورم. اما عکس بائوباب‌ها را که می‌کشیدم احساس می‌کردم قضیه خیلی فوریت دارد و به این دلیل شور بَرَم داشته بود.
آخ، شهریار کوچولو! این جوری بود که من کَم کَمَک از زندگیِ محدود و دل‌گیر تو سر درآوردم. تا مدت‌ها تنها سرگرمیِ تو تماشای زیباییِ غروب آفتاب بوده. به این نکته‌ی تازه صبح روز چهارم بود که پی بردم؛ یعنی وقتی که به من گفتی:
– غروب آفتاب را خیلی دوست دارم. برویم فرورفتن آفتاب را تماشا کنیم…
– هوم، حالاها باید صبر کنی…
– واسه چی صبر کنم؟
– صبر کنی که آفتاب غروب کند.
اول سخت حیرت کردی بعد از خودت خنده‌ات گرفت و برگشتی به من گفتی:
– همه‌اش خیال می‌کنم تو اخترکِ خودمم!
– راستش موقعی که تو آمریکا ظهر باشد همه می‌دانند تو فرانسه تازه آفتاب دارد غروب می‌کند. کافی است آدم بتواند در یک دقیقه خودش را برساند به فرانسه تا بتواند غروب آفتاب را تماشا کند. متاسفانه فرانسه کجا این‌جا کجا! اما رو اخترک تو که به آن کوچکی است همین ‌قدر که چند قدمی صندلیت را جلو بکشی می‌توانی هرقدر دلت خواست غروب تماشا کنی.
– یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!
و کمی بعد گفت:
– خودت که می‌دانی… وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت می‌برد.
– پس خدا می‌داند آن روز چهل و سه غروبه چه‌قدر دلت گرفته بوده.
اما مسافر کوچولو جوابم را نداد.
روز پنجم باز سرِ گوسفند از یک راز دیگر زندگی شهریار کوچولو سر در آوردم. مثل چیزی که مدت‌ه‌ا تو دلش به‌اش فکر کرده باشد یک‌هو بی مقدمه از من پرسید:
– گوسفندی که بُتّه ها را بخورد گل ها را هم می‌خورد؟
– گوسفند هرچه گیرش بیاید می‌خورد.
– حتا گل‌هایی را هم که خار دارند؟
– آره، حتا گل‌هایی را هم که خار دارند.
– پس خارها فایده‌شان چیست؟
من چه می‌دانستم؟ یکی از آن: سخت گرفتار باز کردن یک مهره‌ی سفتِ موتور بودم. از این که یواش یواش بو می‌بردم خرابیِ کار به آن سادگی‌ها هم که خیال می‌کردم نیست برج زهرمار شده‌بودم و ذخیره‌ی آبم هم که داشت ته می‌کشید بیش‌تر به وحشتم می‌انداخت.
– پس خارها فایده‌شان چسیت؟
شهریار کوچولو وقتی سوالی را می‌کشید وسط دیگر به این مفتی‌ها دست بر نمی‌داشت. مهره پاک کلافه‌ام کرده بود. همین جور سرسری پراندم که:
– خارها به درد هیچ کوفتی نمی‌خورند. آن‌ها فقط نشانه‌ی بدجنسی گل‌ها هستند.
– دِ!
و پس از لحظه‌یی سکوت با یک جور کینه درآمد که:
– حرفت را باور نمی‌کنم! گل‌ها ضعیفند. بی شیله‌پیله‌اند. سعی می‌کنند یک جوری تهِ دل خودشان را قرص کنند. این است که خیال می‌کنند با آن خارها چیزِ ترسناکِ وحشت‌آوری می‌شوند…
لام تا کام به‌اش جواب ندادم. در آن لحظه داشتم تو دلم می‌گفتم: "اگر این مهره‌ی لعنتی همین جور بخواهد لج کند با یک ضربه‌ی چکش حسابش را می‌رسم." اما شهریار کوچولو دوباره افکارم را به هم ریخت:
– تو فکر می‌کنی گل‌ها…
من باز همان جور بی‌توجه گفتم:
– ای داد بیداد! ای داد بیداد! نه، من هیچ کوفتی فکر نمی‌کنم! آخر من گرفتار هزار مساله‌ی مهم‌تر از آنم!
هاج و واج نگاهم کرد و گفت:
– مساله‌ی مهم!
مرا می‌دید که چکش به دست با دست و بالِ سیاه روی چیزی که خیلی هم به نظرش زشت می‌آمد خم شده‌ام.
– مثل آدم بزرگ‌ها حرف می‌زنی!
از شنیدنِ این حرف خجل شدم اما او همین جور بی‌رحمانه می‌گفت:
– تو همه چیز را به هم می‌ریزی… همه چیز را قاتی می‌کنی!
حسابی از کوره در رفته‌بود.
موهای طلایی طلائیش تو باد می‌جنبید.
– اخترکی را سراغ دارم که یک آقا سرخ روئه توش زندگی می‌کند. او هیچ وقت یک گل را بو نکرده، هیچ وقت یک ستاره‌را تماشا نکرده هیچ وقت کسی را دوست نداشته هیچ وقت جز جمع زدن عددها کاری نکرده. او هم مثل تو صبح تا شب کارش همین است که بگوید: "من یک آدم مهمم! یک آدم مهمم!" این را بگوید و از غرور به خودش باد کند. اما خیال کرده: او آدم نیست، یک قارچ است!
– یک چی؟
– یک قارچ!
حالا دیگر رنگش از فرط خشم مثل گچ سفید شده‌بود:
– کرورها سال است که گل‌ها خار می‌سازند و با وجود این کرورها سال است که برّه‌ها گل‌ها را می‌خورند. آن وقت هیچ مهم نیست آدم بداند پس چرا گل‌ها واسه ساختنِ خارهایی که هیچ وقتِ خدا به هیچ دردی نمی‌خورند این قدر به خودشان زحمت می‌دهند؟ جنگ میان برّه‌ها و گل‌ها هیچ مهم نیست؟ این موضوع از آن جمع زدن‌های آقا سرخ‌روئه‌یِ شکم‌گنده مهم‌تر و جدی‌تر نیست؟ اگر من گلی را بشناسم که تو همه‌ی دنیا تک است و جز رو اخترک خودم هیچ جای دیگر پیدا نمیشه و ممکن است یک روز صبح یک برّه کوچولو، مفت و مسلم، بی این که بفهمد چه‌کار دارد می‌کند به یک ضرب پاک از میان ببردش چی؟ یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟ اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط یک دانه ازش هست واسه احساس وشبختی همین قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بیندازد و با خودش بگوید: "گل من یک جایی میان آن ستاره‌هاست"، اما اگر برّه گل را بخورد برایش مثل این است که یکهو تمام آن ستاره‌ها پِتّی کنند و خاموش بشوند. یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟
دیگر نتوانست چیزی بگوید و ناگهان هِق هِق کنان زد زیر گریه.
حالا دیگر شب شده‌بود. اسباب و ابزارم را کنار انداخته‌بودم. دیگر چکش و مهره و تشنگی و مرگ به نظرم مضحک می‌آمد. رو ستاره‌ای، رو سیاره‌ای، رو سیاره‌ی من، زمین، شهریارِ کوچولویی بود که احتیاج به دلداری داشت! به آغوشش گرفتم مثل گهواره تابش دادم به‌اش گفتم: "گلی که تو دوست داری تو خطر نیست. خودم واسه گوسفندت یک پوزه‌بند می‌کشم… خودم واسه گفت یک تجیر می‌کشم… خودم…" بیش از این نمی‌دانستم چه بگویم. خودم را سخت چُلمَن و بی دست و پا حس می‌کردم. نمی‌دانستم چه‌طور باید خودم را به‌اش برسانم یا به‌اش بپیوندم… p چه دیار اسرارآمیزی است دیار اشک!
راه شناختن آن گل را خیلی زود پیدا کردم:
تو اخترکِ شهریار کوچولو همیشه یک مشت گل‌های خیلی ساده در می‌آمده. گل‌هایی با یک ردیف گلبرگ که جای چندانی نمی‌گرفته، دست و پاگیرِ کسی نمی‌شده. صبحی سر و کله‌شان میان علف‌ها پیدا می‌شده شب از میان می‌رفته‌اند. اما این یکی یک روز از دانه‌ای جوانه زده بود که خدا می‌دانست از کجا آمده رود و شهریار کوچولو با جان و دل از این شاخکِ نازکی که به هیچ کدام از شاخک‌های دیگر نمی‌رفت مواظبت کرده ‌بود. بعید بنود که این هم نوعِ تازه‌ای از بائوباب باشد اما بته خیلی زود از رشد بازماند و دست‌به‌کارِ آوردن گل شد. شهریار کوچولو که موقعِ نیش زدن آن غنچه‌ی بزرگ حاضر و ناظر بود به دلش افتاد که باید چیز معجزه‌آسایی از آن بیرون بیاید. اما گل تو پناهِ خوابگاهِ سبزش سر فرصت دست اندکار خودآرایی بود تا هرچه زیباتر جلوه‌کند. رنگ‌هایش را با وسواس تمام انتخاب می‌کرد سر صبر لباس می‌پوشید و گلبرگ‌ها را یکی یکی به خودش می‌بست. دلش نمی‌خواست مثل شقایق‌ها با جامه‌ی مچاله و پر چروک بیرون بیاید.
نمی‌خواست جز در اوج درخشندگی زیبائیش رو نشان بدهد!…
هوه، بله عشوه‌گری تمام عیار بود! آرایشِ پر راز و رمزش روزها و روزها طول کشید تا آن که سرانجام یک روز صبح درست با بر آمدن آفتاب نقاب از چهره برداشت و با این که با آن همه دقت و ظرافت روی آرایش و پیرایش خودش کار کرده بود خمیازه‌کشان گفت:
– اوه، تازه همین حالا از خواب پا شده‌ام… عذر می‌خواهم که موهام این جور آشفته‌است…
شهریار کوچولو نتوانست جلو خودش را بگیرد و از ستایش او خودداری کند:
– وای چه‌قدر زیبائید!
گل به نرمی گفت:
– چرا که نه؟ من و آفتاب تو یک لحظه به دنیا آمدیم…
شهریار کوچولو شستش خبردار شد که طرف آن‌قدرها هم اهل شکسته‌نفسی نیست اما راستی که چه‌قدر هیجان انگیز بود!
– به نظرم وقت خوردن ناشتایی است. بی زحمت برایم فکری بکنید.
و شهریار کوچولوی مشوش و در هم یک آبپاش آب خنک آورده به گل داده‌بود.
با این حساب، هنوزهیچی نشده با آن خودپسندیش که بفهمی‌نفهمی از ضعفش آب می‌خورد دل او را شکسته بود. مثلا یک روز که داشت راجع به چهارتا خارش حرف می‌زد یک‌هو در آمده بود که:
– نکند ببرها با آن چنگال‌های تیزشان بیایند سراغم!
شهریار کوچولو ازش ایراد گرفته‌بود که:
– تو اخترک من ببر به هم نمی‌رسد. تازه ببرها که علف‌خوار نیستند.
گل به گلایه جواب داده بود:
– من که علف نیستم.
و شهریار کوچولو گفته بود:
– عذر می‌خواهم…
– من از ببرها هیچ ترسی ندارم اما از جریان هوا وحشت می‌کنم. تو دستگاه‌تان تجیر به هم نمی‌رسد؟
شهریار کوچولو تو دلش گفت: "وحشت از جریان هوا… این که واسه یک گیاه تعریفی ندارد… چه مرموز است این گل!"
– شب مرا بگذارید زیر یک سرپوش. این جا هواش خیلی سرد است. چه جای بدی افتادم! جایی که پیش از این بودم…
اما حرفش را خورده بود. آخر، آمدنا هنوز به شکل دانه بود. امکان نداشت توانسته‌باشد دنیاهای دیگری را بشناسد. شرم‌سار از این که گذاشته بود سر به هم بافتن دروغی به این آشکاری مچش گیربیفتد دو سه بار سرفه کرده بود تا اهمالِ شهریار کوچولو را به‌اش یادآور شود:
– تجیر کو پس؟
– داشتم می‌رفتم اما شما داشتید صحبت می‌کردید!
و با وجود این زورکی بنا کرده‌بود به سرفه کردن تا او احساس پشیمانی کند.
به این ترتیب شهریار کوچولو با همه‌ی حسن نیّتی که از عشقش آب می‌خورد همان اول کار به او بد گمان شده‌بود. حرف‌های بی سر و تهش را جدی گرفته‌بود و سخت احساس شوربختی می‌کرد.
یک روز دردِدل کنان به من گفت:
– حقش بود به حرف‌هاش گوش نمی‌دادم. هیچ وقت نباید به حرف گل‌ها گوش داد. گل را فقط باید بوئید و تماشا کرد. گلِ من تمامِ اخترکم را معطر می‌کرد گیرم من بلد نبودم چه‌جوری از آن لذت ببرم. قضیه‌ی چنگال‌های ببر که آن جور دَمَغم کرده‌بود می‌بایست دلم را نرم کرده باشد…"
یک روز دیگر هم به من گفت: "آن روزها نتوانستم چیزی بفهمم. من بایست روی کرد و کارِ او در باره‌اش قضاوت می‌کردم نه روی گفتارش… عطرآگینم می‌کرد. دلم را روشن می‌کرد. نمی‌بایست ازش بگریزم. می‌بایست به مهر و محبتی که پشتِ آن کلک‌های معصومانه‌اش پنهان بود پی می‌بردم. گل‌ها پُرَند از این جور تضادها. اما خب دیگر، من خام‌تر از آن بودم که راهِ دوست داشتنش را بدانم!".
گمان کنم شهریار کوچولو برای فرارش از مهاجرت پرنده‌های وحشی استفاده کرد.
صبح روز حرکت، اخترکش را آن جور که باید مرتب کرد، آتش‌فشان‌های فعالش را با دقت پاک و دوده‌گیری کرد: دو تا آتش‌فشان فعال داشت که برای گرم کردن ناشتایی خیلی خوب بود. یک آتش‌فشان خاموش هم داشت. منتها به قول خودش "آدم کف دستش را که بو نکرده!" این بود که آتش‌فشان خاموش را هم پاک کرد. آتش‌فشان که پاک باشد مرتب و یک هوا می‌سوزد و یک‌هو گُر نمی‌زند. آتش‌فشان هم عین‌هو بخاری یک‌هو اَلُو می‌زند. البته ما رو سیاره‌مان زمین کوچک‌تر از آن هستیم که آتش‌فشان‌هامان را پاک و دوده‌گیری کنیم و برای همین است که گاهی آن جور اسباب زحمت‌مان می‌شوند.
شهریار کوچولو با دل‌ِگرفته آخرین نهال‌های بائوباب را هم ریشه‌کن کرد. فکر می‌کرد دیگر هیچ وقت نباید برگردد. اما آن روز صبح گرچه از این کارهای معمولیِ هر روزه کُلّی لذت برد موقعی که آخرین آب را پای گل داد و خواست بگذاردش زیرِ سرپوش چیزی نمانده‌بود که اشکش سرازیر شود.
به گل گفت:
– خدا نگهدار!
اما او جوابش را نداد.
دوباره گفت:
– خدا نگهدار!
گل سرفه‌کرد، گیرم این سرفه اثر چائیدن نبود. بالاخره به زبان آمد و گفت:
– من سبک مغز بودم. ازت عذر می‌خواهم. سعی کن خوشبخت باشی.
از این که به سرکوفت و سرزنش‌های همیشگی برنخورد حیرت کرد و سرپوش به دست هاج‌وواج ماند. از این محبتِ آرام سر در نمی‌آورد.
گل به‌اش گفت:
– خب دیگر، دوستت دارم. اگر تو روحت هم از این موضوع خبردار نشد تقصیر من است. باشد، زیاد مهم نیست. اما تو هم مثل من بی‌عقل بودی… سعی کن خوشبخت بشوی… این سرپوش را هم بگذار کنار، دیگر به دردم نمی‌خورد.
– آخر، باد…
– آن قدرهاهم سَرمائو نیستم… هوای خنک شب برای سلامتیم خوب است. خدانکرده گُلم آخر.
– آخر حیوانات…
– اگر خواسته‌باشم با شب‌پره‌ها آشنا بشوم جز این که دو سه تا کرمِ حشره را تحمل کنم چاره‌ای ندارم. شب‌پره باید خیلی قشنگ باشد. جز آن کی به دیدنم می‌آید؟ تو که می‌روی به آن دور دورها. از بابتِ درنده‌ها هم هیچ کَکَم نمی‌گزد: "من هم برای خودم چنگ و پنجه‌ای دارم".
و با سادگی تمام چهارتا خارش را نشان داد. بعد گفت:
– دست‌دست نکن دیگر! این کارت خلق آدم را تنگ می‌کند. حالا که تصمیم گرفته‌ای بروی برو!
و این را گفت، چون که نمی‌خواست شهریار کوچولو گریه‌اش را ببیند. گلی بود تا این حد خودپسند…
خودش را در منطقه‌ی اخترک‌های ۳۲۵، ۳۲۶، ۳۲۷، ۳۲۸، ۳۲۹ و ۳۳۰ دید. این بود که هم برای سرگرمی و هم برای چیزیادگرفتن بنا کرد یکی‌یکی‌شان را سیاحت کردن.
اخترکِ اول مسکن پادشاهی بود که با شنلی از مخمل ارغوانی قاقم بر اورنگی بسیار ساده و در عین حال پرشکوه نشسته بود و همین که چشمش به شهریار کوچولو افتاد داد زد:
– خب، این هم رعیت!
شهریار کوچولو از خودش پرسید:
– او که تا حالا هیچ وقت مرا ندیده چه جوری می‌تواند بشناسدم؟
دیگر اینش را نخوانده‌بود که دنیابرای پادشاهان به نحو عجیبی ساده شده و تمام مردم فقط یک مشت رعیت به حساب می‌آیند.
پادشاه که می‌دید بالاخره شاهِ کسی شده و از این بابت کبکش خروس می‌خواند گفت:
– بیا جلو بهتر ببینیمت. شهریار کوچولو با چشم پیِ جایی گشت که بنشیند اما شنلِ قاقمِ حضرتِ پادشاهی تمام اخترک را دربرگرفته‌بود. ناچار همان طور سر پا ماند و چون سخت خسته بود به دهن‌دره افتاد.
شاه به‌اش گفت:
– خمیازه کشیدن در حضرتِ سلطان از نزاکت به دور است. این کار را برایت قدغن می‌کنم. شهریار کوچولو که سخت خجل شده‌بود در آمد که:
– نمی‌توانم جلوِ خودم را بگیرم. راه درازی طی‌کرده‌ام و هیچ هم نخوابیده‌ام…
پادشاه گفت:
– خب خب، پس بِت امر می‌کنم خمیازه بکشی. سال‌هاست خمیازه‌کشیدن کسی را ندیده‌ام برایم تازگی دارد. یاالله باز هم خمیازه بکش. این یک امر است.
شهریار کوچولو گفت:
– آخر این جوری من دست و پایم را گم می‌کنم… دیگر نمی‌توانم.
شاه گفت:
– هوم! هوم! خب، پس من به‌ات امر می‌کنم که گاهی خمیازه بکشی گاهی نه.
تند و نامفهوم حرف می‌زد و انگار خلقش حسابی تنگ بود.
پادشاه فقط دربند این بود که مطیع فرمانش باشند. در مورد نافرمانی‌ها هم هیچ نرمشی از خودش نشان نمی‌داد. یک پادشاهِ تمام عیار بود گیرم چون زیادی خوب بود اوامری که صادر می‌کرد اوامری بود منطقی. مثلا خیلی راحت در آمد که: "اگر من به یکی از سردارانم امر کنم تبدیل به یکی از این مرغ‌های دریایی بشود و یارو اطاعت نکند تقسیر او نیست که، تقصیر خودم است".
شهریار کوچولو در نهایت ادب پرسید:
– اجازه می‌فرمایید بنشینم؟
پادشاه که در نهایتِ شکوه و جلال چینی از شنل قاقمش را جمع می‌کرد گفت:
– به‌ات امر می‌کنیم بنشینی.
منتها شهریار کوچولو مانده‌بود حیران: آخر آن اخترک کوچک‌تر از آن بود که تصورش را بشود کرد. واقعا این پادشاه به چی سلطنت می‌کرد؟ گفت:
– قربان عفو می‌فرمایید که ازتان سوال می‌کنم…
پادشاه با عجله گفت:
– به‌ات امر می‌کنیم از ما سوال کنی.
– شما قربان به چی سلطنت می‌فرمایید؟
پادشاه خیلی ساده گفت:
– به همه چی.
– به همه‌چی؟
پادشاه با حرکتی قاطع به اخترک خودش و اخترک‌های دیگر و باقی ستاره‌ها اشاره کرد.
شهریار کوچولو پرسید:
– یعنی به همه‌ی این ها؟
شاه جواب داد:
– به همه‌ی این ها.
آخر او فقط یک پادشاه معمولی نبود که، یک پادشاهِ جهانی بود.
– آن وقت ستاره‌ها هم سربه‌فرمان‌تانند؟
پادشاه گفت:
– البته که هستند. همه‌شان بی‌درنگ هر فرمانی را اطاعت می‌کنند. ما نافرمانی را مطلقا تحمل نمی‌کنیم.
یک چنین قدرتی شهریار کوچولو را به شدت متعجب کرد. اگر خودش چنین قدرتی می‌داشت بی این که حتا صندلیش را یک ذره تکان بدهد روزی چهل و چهار بار که هیچ روزی هفتاد بار و حتا صدبار و دویست‌بار غروب آفتاب را تماشا می‌کرد! و چون بفهمی نفهمی از یادآوریِ اخترکش که به امان خدا ول‌کرده‌بود غصه‌اش شد جراتی به خودش داد که از پادشاه درخواست محبتی بکند:
– دلم می‌خواست یک غروب آفتاب تماشا کنم… در حقم التفات بفرمایید امر کنید خورشید غروب کند.
– اگر ما به یک سردار امر کنیم مثل شب‌پره از این گل به آن گل بپرد یا قصه‌ی سوزناکی بنویسد یا به شکل مرغ دریایی در آید و او امریه را اجرا نکند کدام یکی‌مان مقصریم، ما یا او؟
شهریار کوچولو نه گذاشت، نه برداشت، گفت:
– شما.
پادشاه گفت:
– حرف ندارد. باید از هر کسی چیزی را توقع داشت که ازش ساخته باشد. قدرت باید پیش از هر چیز به عقل متکی باشد. اگر تو به ملتت فرمان بدهی که بروند خودشان را بیندازند تو دریا انقلاب می‌کنند. حق داریم توقع اطاعت داشته باشیم چون اوامرمان عاقلانه است.
شهریار کوچولو که هیچ وقت چیزی را که پرسیده بود فراموش نمی‌کرد گفت:
– غروب آفتاب من چی؟
– تو هم به غروب آفتابت می‌رسی. امریه‌اش را صادر می‌کنیم. منتها با شَمِّ حکمرانی‌مان منتظریم زمینه‌اش فراهم بشود.
شهریار کوچولو پرسید:
– کِی فراهم می‌شود؟
پادشاه بعد از آن که تقویم کَت و کلفتی را نگاه کرد جواب داد:
– هوم! هوم! حدودِ… حدودِ… غروب. حدودِ ساعت هفت و چهل دقیقه… و آن وقت تو با چشم‌های خودت می‌بینی که چه‌طور فرمان ما اجرا می‌شود!
شهریار کوچولو خمیازه کشید. از این که تماشای آفتاب غروب از کیسه‌اش رفته‌بود تاسف می‌خورد. از آن گذشته دلش هم کمی گرفته‌بود. این بود که به پادشاه گفت:
– من دیگر این‌جا کاری ندارم. می‌خواهم بروم.
شاه که دلش برای داشتن یک رعیت غنج می‌زد گفت:
– نرو! نرو! وزیرت می‌کنیم.
– وزیرِ چی؟
– وزیرِ دادگستری!
– آخر این جا کسی نیست که محاکمه بشود.
پادشاه گفت:
– معلوم نیست. ما که هنوز گشتی دور قلمرومان نزده‌ایم. خیلی پیر شده‌ایم، برای کالسکه جا نداریم. پیاده‌روی هم خسته‌مان می‌کند.
شهریار کوچولو که خم شده‌بود تا نگاهی هم به آن طرف اخترک بیندازد گفت:
– بَه! من نگاه کرده‌ام، آن طرف هم دیارالبشری نیست.
پادشاه به‌اش جواب داد:
– خب، پس خودت را محاکمه کن. این کار مشکل‌تر هم هست. محاکمه کردن خود از محاکمه‌کردن دیگران خیلی مشکل تر است. اگر توانستی در مورد خودت قضاوت درستی بکنی معلوم می‌شود یک فرزانه‌ی تمام عیاری.
شهریار کوچولو گفت:
– من هر جا باشم می‌توانم خودم را محاکمه کنم، چه احتیاجی است این جا بمانم؟ پادشاه گفت:
– هوم! هوم! فکر می‌کنیم یک جایی تو اخترک ما یک موش پیر هست. صدایش را شب ها می‌شنویم. می‌توانی او را به محاکمه بکشی و گاه‌گاهی هم به اعدام محکومش کنی. در این صورت زندگی او به عدالت تو بستگی پیدا می‌کند. گیرم تو هر دفعه عفوش می‌کنی تا همیشه زیر چاق داشته باشیش. آخر یکی بیش‌تر نیست که.
شهریار کوچولو جواب داد:
– من از حکم اعدام خوشم نمی‌آید. فکر می‌کنم دیگر باید بروم.
پادشاه گفت:
– نه!
اما شهریار کوچولو که آماده‌ی حرکت شده بود و ضمنا هم هیچ دلش نمی‌خواست اسباب ناراحتی سلطان پیر بشود گفت:
– اگر اعلی‌حضرت مایلند اوامرشان دقیقا اجرا بشود می‌توانند فرمان خردمندانه‌ای در مورد بنده صادر بفرمایند. مثلا می‌توانند به بنده امر کنند ظرف یک دقیقه راه بیفتم. تصور می‌کنم زمینه‌اش هم آماده باشد…
چون پادشاه جوابی نداد شهریار کوچولو اول دو دل ماند اما بعد آهی کشید و به راه افتاد.
آن‌وقت پادشاه با شتاب فریاد زد:
– سفیر خودمان فرمودیمت!
حالت بسیار شکوهمندی داشت.
شهریار کوچولو همان طور که می‌رفت تو دلش می‌گفت:
– این آدم بزرگ‌ها راستی راستی چه‌قدر عجیبند!
اخترک دوم مسکن آدم خود پسندی بود.
خود پسند چشمش که به شهریار کوچولو افتاد از همان دور داد زد:
– به‌به! این هم یک ستایشگر که دارد می‌آید مرا ببیند!
آخر برای خودپسندها دیگران فقط یک مشت ستایش‌گرند.
شهریار کوچولو گفت:
– سلام! چه کلاه عجیب غریبی سرتان گذاشته‌اید!
خود پسند جواب داد:
– مال اظهار تشکر است. منظورم موقعی است که هلهله‌ی ستایشگرهایم بلند می‌شود. گیرم متاسفانه تنابنده‌ای گذارش به این طرف‌ها نمی‌افتد.
شهریار کوچولو که چیزی حالیش نشده بود گفت:
– چی؟
خودپسند گفت:
– دست‌هایت را بزن به هم دیگر.
شهریار کوچولو دست زد و خودپسند کلاهش را برداشت و متواضعانه از او تشکر کرد.
شهریار کوچولو با خودش گفت: "دیدنِ این تفریحش خیلی بیش‌تر از دیدنِ پادشاه‌است". و دوباره بنا کرد دست‌زدن و خودپسند با برداشتن کلاه بنا کرد تشکر کردن.
پس از پنج دقیقه‌ای شهریار کوچولو که از این بازی یک‌نواخت خسته شده بود پرسید:
– چه کار باید کرد که کلاه از سرت بیفتد؟
اما خودپسند حرفش را نشنید. آخر آن‌ها جز ستایش خودشان چیزی را نمی‌شنوند.
از شهریار کوچولو پرسید:
– تو راستی راستی به من با چشم ستایش و تحسین نگاه می‌کنی؟
– ستایش و تحسین یعنی چه؟
– یعنی قبول این که من خوش‌قیافه‌ترین و خوش‌پوش‌ترین و ثروت‌مندترین و باهوش‌ترین مرد این اخترکم.
– آخر روی این اخترک که فقط خودتی و کلاهت.
– با وجود این ستایشم کن. این لطف را در حق من بکن.
شهریار کوچولو نیم‌چه شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
– خب، ستایشت کردم. اما آخر واقعا چیِ این برایت جالب است؟
شهریار کوچولو به راه افتاد و همان طور که می‌رفت تو دلش می‌گفت:
– این آدم بزرگ‌ها راستی راستی چه‌قدر عجیبند!
تو اخترک بعدی می‌خواره‌ای می‌نشست. دیدار کوتاه بود اما شهریار کوچولو را به غم بزرگی فرو برد.
به می‌خواره که صُم‌بُکم پشت یک مشت بطری خالی و یک مشت بطری پر نشسته بود گفت
– چه کار داری می‌کنی؟
می‌خواره با لحن غم‌زده‌ای جواب داد:
– مِی می‌زنم.
شهریار کوچولو پرسید:
– مِی می‌زنی که چی؟
می‌خواره جواب داد:
– که فراموش کنم.
شهریار کوچولو که حالا دیگر دلش برای او می‌سوخت پرسید:
– چی را فراموش کنی؟
می‌خواره همان طور که سرش را می‌انداخت پایین گفت:
– سر شکستگیم را.
شهریار کوچولو که دلش می‌خواست دردی از او دوا کند پرسید:
– سرشکستگی از چی؟
می‌خواره جواب داد:
– سرشکستگیِ می‌خواره بودنم را.
این را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد. و شهریار کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت و همان جور که می‌رفت تو دلش می‌گفت:
– این آدم بزرگ‌ها راستی‌راستی چه‌قدر عجیبند!
اخترک چهارم اخترک مرد تجارت‌پیشه بود. این بابا چنان مشغول و گرفتار بود که با ورود شهریار کوچولو حتا سرش را هم بلند نکرد.
شهریار کوچولو گفت:
– سلام. آتش‌سیگارتان خاموش شده.
– سه و دو می‌کند پنج. پنج و هفت دوازده و سه پانزده. سلام. پانزده و هفت بیست و دو. بیست و دو و شش بیست و هشت. وقت ندارم روشنش کنم. بیست و شش و پنج سی و یک. اوف! پس جمعش می‌کند پانصدویک میلیون و ششصد و بیست و دو هزار هفتصد و سی و یک.
– پانصد میلیون چی؟
– ها؟ هنوز این جایی تو؟ پانصد و یک میلیون چیز. چه می‌دانم، آن قدر کار سرم ریخته که!… من یک مرد جدی هستم و با حرف‌های هشت‌من‌نه‌شاهی سر و کار ندارم!… دو و پنج هفت…
شهریار کوچولو که وقتی چیزی می‌پرسید دیگر تا جوابش را نمی‌گرفت دست بردار نبود دوباره پرسید:
– پانصد و یک میلیون چی؟
تاجر پیشه سرش را بلند کرد:
– تو این پنجاه و چهار سالی که ساکن این اخترکم همه‌اش سه بار گرفتار مودماغ شده‌ام. اولیش بیست و دو سال پیش یک سوسک بود که خدا می‌داند از کدام جهنم پیدایش شد. صدای وحشت‌ناکی از خودش در می‌آورد که باعث شد تو یک جمع چهار جا اشتباه کنم. دفعه‌ی دوم یازده سال پیش بود که استخوان درد بی‌چاره‌ام کرد. من ورزش نمی‌کنم. وقت یللی‌تللی هم ندارم. آدمی هستم جدی… این هم بار سومش!… کجا بودم؟ پانصد و یک میلیون و…
– این همه میلیون چی؟
تاجرپیشه فهمید که نباید امید خلاصی داشته باشد. گفت:
– میلیون‌ها از این چیزهای کوچولویی که پاره‌ای وقت‌ها تو هوا دیده می‌شود.
– مگس؟
– نه بابا. این چیزهای کوچولوی براق.
– زنبور عسل؟
– نه بابا! همین چیزهای کوچولوی طلایی که وِلِنگارها را به عالم هپروت می‌برد. گیرم من شخصا آدمی هستم جدی که وقتم را صرف خیال‌بافی نمی‌کنم.
– آها، ستاره؟
– خودش است: ستاره.
– خب پانصد میلیون ستاره به چه دردت می‌خورد؟
– پانصد و یک میلیون و ششصد و بیست و دو هزار و هفتصد و سی و یکی. من جدیّم و دقیق.
– خب، به چه دردت می‌خورند؟
– به چه دردم می‌خورند؟
– ها.
– هیچی تصاحب‌شان می‌کنم.
– ستاره‌ها را؟
– آره خب.
– آخر من به یک پادشاهی برخوردم که…
– پادشاه‌ها تصاحب نمی‌کنند بل‌که به‌اش "سلطنت" می‌کنند. این دو تا با هم خیلی فرق دارد.
– خب، حالا تو آن‌ها را تصاحب می‌کنی که چی بشود؟
– که دارا بشوم.
– خب دارا شدن به چه کارت می‌خورد؟
– به این کار که، اگر کسی ستاره‌ای پیدا کرد من ازش بخرم.
شهریار کوچولو با خودش گفت: "این بابا هم منطقش یک خرده به منطق آن دائم‌الخمره می‌بَرَد." با وجود این باز ازش پرسید:
– چه جوری می‌شود یک ستاره را صاحب شد؟
تاجرپیشه بی درنگ با اَخم و تَخم پرسید:
– این ستاره‌ها مال کی‌اند؟
– چه می‌دانم؟ مال هیچ کس.
– پس مال منند، چون من اول به این فکر افتادم.
– همین کافی است؟
– البته که کافی است. اگر تو یک جواهر پیدا کنی که مال هیچ کس نباشد می‌شود مال تو. اگر جزیره‌ای کشف کنی که مال هیچ کس نباشد می‌شود مال تو. اگر فکری به کله‌ات بزند که تا آن موقع به سر کسی نزده به اسم خودت ثبتش می‌کنی و می‌شود مال تو. من هم ستاره‌ها را برای این صاحب شده‌ام که پیش از من هیچ کس به فکر نیفتاده بود آن‌ها را مالک بشود.
شهریار کوچولو گفت:
– این ها همه‌اش درست. منتها چه کارشان می‌کنی؟
تاجر پیشه گفت:
– اداره‌شان می‌کنم، همین جور می‌شمارم‌شان و می‌شمارم‌شان. البته کار مشکلی است ولی خب دیگر، من آدمی هستم بسیار جدی.
شهریار کوچولو که هنوز این حرف تو کَتَش نرفته‌بود گفت:
– اگر من یک شال گردن ابریشمی داشته باشم می‌توانم بپیچم دور گردنم با خودم ببرمش. اگر یک گل داشته باشم می‌توانم بچینم با خودم ببرمش. اما تو که نمی‌توانی ستاره‌ها را بچینی!
– نه. اما می‌توانم بگذارم‌شان تو بانک.
– اینی که گفتی یعنی چه؟
– یعنی این که تعداد ستاره‌هایم را رو یک تکه کاغذ می‌نویسم می‌گذارم تو کشو درش را قفل می‌کنم.
– همه‌اش همین؟
– آره همین کافی است.
شهریار کوچولو فکر کرد "جالب است. یک خرده هم شاعرانه است. اما کاری نیست که آن قدرها جدیش بشود گرفت". آخر تعبیر او از چیزهای جدی با تعبیر آدم‌های بزرگ فرق می‌کرد.
باز گفت:
– من یک گل دارم که هر روز آبش می‌دهم. سه تا هم آتش‌فشان دارم که هفته‌ای یک بار پاک و دوده‌گیری‌شان می‌کنم. آخر آتش‌فشان خاموشه را هم پاک می‌کنم. آدم کفِ دستش را که بو نکرده! رو این حساب، هم برای آتش‌فشان‌ها و هم برای گل این که من صاحب‌شان باشم فایده دارد. تو چه فایده‌ای به حال ستاره‌ها داری؟
تاجرپیشه دهن باز کرد که جوابی بدهد اما چیزی پیدا نکرد. و شهریار کوچولو راهش را گرفت و رفت و همان جور که می‌رفت تو دلش می‌گفت:
– این آدم بزرگ‌ها راستی راستی چه‌قدر عجیبند!
اخترکِ پنجم چیز غریبی بود. از همه‌ی اخترک‌های دیگر کوچک‌تر بود، یعنی فقط به اندازه‌ی یک فانوس پایه‌دار و یک فانوس‌بان جا داشت.
شهریار کوچولو از این راز سر در نیاورد که یک جا میان آسمان خدا تو اخترکی که نه خانه‌ای روش هست نه آدمی، حکمت وجودی یک فانوس و یک فانوس‌بان چه می‌تواند باشد. با وجود این تو دلش گفت:
– خیلی احتمال دارد که این بابا عقلش پاره‌سنگ ببرد. اما به هر حال از پادشاه و خودپسند و تاجرپیشه و مسته کم عقل‌تر نیست. دست کم کاری که می‌کند یک معنایی دارد. فانوسش را که روشن می‌کند عین‌هو مثل این است که یک ستاره‌ی دیگر یا یک گل به دنیا می‌آورد و خاموشش که می‌کند پنداری گل یا ستاره‌ای را می‌خواباند. سرگرمی زیبایی است و چیزی که زیبا باشد بی گفت‌وگو مفید هم هست.
وقتی رو اخترک پایین آمد با ادب فراوان به فانوس‌بان سلام کرد:
– سلام. واسه چی فانوس را خاموش کردی؟
– دستور است. صبح به خیر!
– دستور چیه؟
– این است که فانوسم را خاموش کنم. شب خوش!
و دوباره فانوس را روشن کرد.
– پس چرا روشنش کردی باز؟
فانوس‌بان جواب داد:
– خب دستور است دیگر.
شهریار کوچولو گفت:
– اصلا سر در نمیارم.
فانوس‌بان گفت:
– چیز سر در آوردنی‌یی توش نیست که. دستور دستور است. روز بخیر!
و باز فانوس را خاموش کرد.
بعد با دستمال شطرنجی قرمزی عرق پیشانیش را خشکاند و گفت:
– کار جان‌فرسایی دارم. پیش‌تر ها معقول بود: صبح خاموشش می‌کردم و شب که می‌شد روشنش می‌کردم. باقی روز را فرصت داشتم که استراحت کنم و باقی شب را هم می‌توانستم بگیرم بخوابم…
– بعدش دستور عوض شد؟
فانوس‌بان گفت:
– دستور عوض نشد و بدبختی من هم از همین جاست: سیاره سال به سال گردشش تندتر و تندتر شده اما دستور همان جور به قوت خودش باقی مانده است.
– خب؟
– حالا که سیاره دقیقه‌ای یک بار دور خودش می‌گردد دیگر من یک ثانیه هم فرصت استراحت ندارم: دقیقه‌ای یک بار فانوس را روشن می‌کنم یک بار خاموش.
– چه عجیب است! تو اخترک تو شبانه روز همه‌اش یک دقیقه طول می‌کشد!
فانوس‌بان گفت:
– هیچ هم عجیب نیست. الان یک ماه تمام است که ما داریم با هم اختلاط می‌کنیم.
– یک ماه؟
– آره. سی دقیقه. سی روز! شب خوش!
و دوباره فانوس را روشن کرد.
شهریار کوچولو به فانوس‌بان نگاه کرد و حس کرد این مرد را که تا این حد به دستور وفادار است دوست می‌دارد. یادِ آفتاب‌غروب‌هایی افتاد که آن وقت‌ها خودش با جابه‌جا کردن صندلیش دنبال می‌کرد. برای این که دستی زیر بال دوستش کرده باشد گفت:
– می‌دانی؟ یک راهی بلدم که می‌توانی هر وقت دلت بخواهد استراحت کنی.
فانوس‌بان گفت:
– آرزوش را دارم.
آخر آدم می‌تواند هم به دستور وفادار بماند هم تنبلی کند.
شهریار کوچولو دنبال حرفش را گرفت و گفت:
– تو، اخترکت آن‌قدر کوچولوست که با سه تا شلنگ برداشتن می‌توانی یک بار دور بزنیش. اگر آن اندازه که لازم است یواش راه بروی می‌توانی کاری کنی که مدام تو آفتاب بمانی. پس هر وقت خواستی استراحت کنی شروع می‌کنی به راه‌رفتن… به این ترتیب روز هرقدر که بخواهی برایت کِش می‌آید.
فانوس‌بان گفت:
– این کار گرهی از بدبختی من وا نمی‌کند. تنها چیزی که تو زندگی آرزویش را دارم یک چرت خواب است.
شهریار کوچولو گفت:
– این یکی را دیگر باید بگذاری در کوزه.
فانوس‌بان گفت:
– آره. باید بگذارمش در کوزه… صبح بخیر!
و فانوس را خاموش کرد.
شهریار کوچولو میان راه با خودش گفت: گرچه آن‌های دیگر، یعنی خودپسنده و تاجره اگر این را می‌دیدند دستش می‌انداختند و تحقیرش می‌کردند، هر چه نباشد کار این یکی به نظر من کم‌تر از کار آن‌ها بی‌معنی و مضحک است. شاید به خاطر این که دست کم این یکی به چیزی جز خودش مشغول است.
از حسرت آهی کشید و همان طور با خودش گفت:
– این تنها کسی بود که من می‌توانستم باش دوست بشوم. گیرم اخترکش راستی راستی خیلی کوچولو است و دو نفر روش جا نمی‌گیرند.
چیزی که جرات اعترافش را نداشت حسرت او بود به این اخترک کوچولویی که، بخصوص، به هزار و چهارصد و چهل بار غروب آفتاب در هر بیست و چهار ساعت برکت پیدا کرده بود.
اخترک ششم اخترکی بود ده بار فراخ‌تر، و آقاپیره‌ای توش بود که کتاب‌های کَت‌وکلفت می‌نوشت.
همین که چشمش به شهریار کوچولو افتاد با خودش گفت:
– خب، این هم یک کاشف!
شهریار کوچولو لب میز نشست و نفس نفس زد. نه این که راه زیادی طی کرده بود؟
آقا پیره به‌اش گفت:
– از کجا می‌آیی؟
شهریار کوچولو گفت:
– این کتاب به این کلفتی چی است؟ شما این‌جا چه‌کار می‌کنید؟
آقا پیره گفت:
– من جغرافی‌دانم.
– جغرافی‌دان چه باشد؟
– جغرافی‌دان به دانشمندی می‌گویند که جای دریاها و رودخانه‌ها و شهرها و کوه‌ها و بیابان‌ها را می‌داند.
شهریار کوچولو گفت:
– محشر است. یک کار درست و حسابی است.
و به اخترک جغرافی‌دان، این سو و آن‌سو نگاهی انداخت. تا آن وقت اخترکی به این عظمت ندیده‌بود.
– اخترک‌تان خیلی قشنگ است. اقیانوس هم دارد؟
جغرافی‌دان گفت:
– از کجا بدانم؟
شهریار کوچولو گفت:
– عجب! (بد جوری جا خورده بود) کوه چه‌طور؟
جغرافی‌دان گفت:
– از کجا بدانم؟
– شهر، رودخانه، بیابان؟
جغرافی‌دان گفت: از این‌ها هم خبری ندارم.
– آخر شما جغرافی‌دانید؟
جغرافی‌دان گفت:
– درست است ولی کاشف که نیستم. من حتا یک نفر کاشف هم ندارم. کار جغرافی‌دان نیست که دوره‌بیفتد برود شهرها و رودخانه‌ها و کوه‌ها و دریاها و اقیانوس‌ها و بیابان‌ها را بشمرد. مقام جغرافی‌دان برتر از آن است که دوره بیفتد و ول‌بگردد. اصلا از اتاق کارش پا بیرون نمی‌گذارد بلکه کاشف‌ها را آن تو می‌پذیرد ازشان سوالات می‌کند و از خاطرات‌شان یادداشت بر می‌دارد و اگر خاطرات یکی از آن‌ها به نظرش جالب آمد دستور می‌دهد روی خُلقیات آن کاشف تحقیقاتی صورت بگیرد.
– برای چه؟
– برای این که اگر کاشفی گنده‌گو باشد کار کتاب‌های جغرافیا را به فاجعه می‌کشاند. هکذا کاشفی که اهل پیاله باشد.
– آن دیگر چرا؟
– چون آدم‌های دائم‌الخمر همه چیز را دوتا می‌بینند. آن وقت جغرافی‌دان برمی‌دارد جایی که یک کوه
بیشتر نیست می‌نویسد دو کوه.
شهریار کوچولو گفت:
– پس من یک بابایی را می‌شناسم که کاشف هجوی از آب در می‌آید.
– بعید نیست. بنابراین، بعد از آن که کاملا ثابت شد پالان کاشف کج نیست تحقیقاتی هم روی کشفی که کرده انجام می‌گیرد.
– یعنی می‌روند می‌بینند؟
– نه، این کار گرفتاریش زیاد است. از خود کاشف می‌خواهند دلیل بیاورد. مثلا اگر پای کشف یک کوه بزرگ در میان بود ازش می‌خواهند سنگ‌های گنده‌ای از آن کوه رو کند.
جغرافی‌دان ناگهان به هیجان در آمد و گفت:
– راستی تو داری از راه دوری می‌آیی! تو کاشفی! باید چند و چون اخترکت را برای من بگویی.
و با این حرف دفتر و دستکش را باز کرد و مدادش را تراشید. معمولا خاطرات کاشف‌ها را اول بامداد یادداشت می‌کنند و دست نگه می‌دارند تا دلیل اقامه کند، آن وقت با جوهر می‌نویسند.
گفت:
– خب؟
شهریار کوچولو گفت:
– اخترک من چیز چندان جالبی ندارد. آخر خیلی کوچک است. سه تا آتش‌فشان دارم که دوتاش فعال است یکیش خاموش. اما، خب دیگر، آدم کف دستش را که بو نکرده.
جغرافی‌دان هم گفت:
– آدم چه می‌داند چه پیش می‌آید.
– یک گل هم دارم.
– نه، نه، ما دیگر گل ها را یادداشت نمی‌کنیم.
– چرا؟ گل که زیباتر است.
– برای این که گل‌ها فانی‌اند.
– فانی یعنی چی؟
جغرافی‌دان گفت:
– کتاب‌های جغرافیا از کتاب‌های دیگر گران‌بهاترست و هیچ وقت هم از اعتبار نمی‌افتد. بسیار به ندرت ممکن است یک کوه جا عوض کند. بسیار به ندرت ممکن است آب یک اقیانوس خالی شود. ما فقط چیزهای پایدار را می‌نویسیم.
شهریار کوچولو تو حرف او دوید و گفت:
– اما آتش‌فشان‌های خاموش می‌توانند از نو بیدار بشوند. فانی را نگفتید یعنی چه؟
جغرافی‌دان گفت:
– آتش‌فشان چه روشن باشد چه خاموش برای ما فرقی نمی‌کند. آن‌چه به حساب می‌آید خود کوه است که تغییر پیدا نمی‌کند.
شهریار کوچولو که تو تمام عمرش وقتی چیزی از کسی می‌پرسید دیگر دست بردار نبود دوباره سوال کرد:
– فانی یعنی چه؟
– یعنی چیزی که در آینده تهدید به نابودی شود.
– گل من هم در آینده نابود می‌شود؟
– البته که می‌شود.
شهریار کوچولو در دل گفت: "گل من فانی است و جلو دنیا برای دفاع از خودش جز چهارتا خار هیچی ندارد، و آن وقت مرا بگو که او را توی اخترکم تک و تنها رها کرده‌ام!"
این اولین باری بود که دچار پریشانی و اندوه می‌شد اما توانست به خودش مسلط بشود. پرسید:
– شما به من دیدن کجا را توصیه می‌کنید؟
جغرافی‌دان به‌اش جواب داد:
– سیاره‌ی زمین. شهرت خوبی دارد…
و شهریار کوچولو هم چنان که به گلش فکر می‌کرد به راه افتاد.
لاجرم، زمین، سیاره‌ی هفتم شد.
زمین، فلان و بهمان سیاره نیست. رو پهنه‌ی زمین یک‌صد و یازده پادشاه (البته بامحاسبه‌ی پادشاهان سیاه‌پوست)، هفت هزار جغرافی‌دان، نه‌صد هزار تاجرپیشه، پانزده کرور می‌خواره و شش‌صد و بیست و دو کرور خودپسند و به عبارت دیگر حدود دو میلیارد آدم بزرگ زندگی می‌کند. برای آن‌که از حجم زمین مقیاسی به دست‌تان بدهم بگذارید به‌تان بگویم که پیش از اختراع برق مجبور بودند در مجموع شش قاره‌ی زمین وسایل زندگیِ لشکری جانانه شامل یکصد و شصت و دو هزار و پانصد و یازده نفر فانوس‌بان را تامین کنند.
روشن شدن فانوس‌ها از دور خیلی باشکوه بود. حرکات این لشکر مثل حرکات یک باله‌ی تو اپرا مرتب و منظم بود. اول از همه نوبت فانوس‌بان‌های زلاندنو و استرالیا بود. این‌ها که فانوس‌هاشان را روشن می‌کردند، می‌رفتند می‌گرفتند می‌خوابیدند آن وقت نوبت فانوس‌بان‌های چین و سیبری می‌رسید که به رقص درآیند. بعد، این‌ها با تردستی تمام به پشت صحنه می‌خزیدند و جا را برای فانوس‌بان‌های ترکیه و هفت پَرکَنِه‌ی هند خالی می کردند. بعد نوبت به فانوس‌بان‌های آمریکای‌جنوبی می‌شد. و آخر سر هم نوبت فانوس‌بان‌های افریقا و اروپا می‌رسد و بعد نوبت فانوس‌بان‌های آمریکای شمالی بود. و هیچ وقتِ خدا هم هیچ‌کدام این‌ها در ترتیب ورودشان به صحنه دچار اشتباه نمی‌شدند. چه شکوهی داشت! میان این جمع عظیم فقط نگه‌بانِ تنها فانوسِ قطب شمال و همکارش نگه‌بانِ تنها فانوسِ قطب جنوب بودند که عمری به بطالت و بی‌هودگی می‌گذراندند: آخر آن‌ها سالی به سالی همه‌اش دو بار کار می‌کردند.
آدمی که اهل اظهار لحیه باشد بفهمی نفهمی می‌افتد به چاخان کردن. من هم تو تعریف قضیه‌ی فانوس‌بان‌ها برای شما آن‌قدرهاروراست نبودم. می‌ترسم به آن‌هایی که زمین ما را نمی‌سناسند تصور نادرستی داده باشم. انسان‌ها رو پهنه‌ی زمین جای خیلی کمی را اشغال می‌کنند. اگر همه‌ی دو میلیارد نفری که رو کره‌ی زمین زندگی می‌کنند بلند بشوند و مثل موقعی که به تظاهرات می‌روند یک خورده جمع و جور بایستند راحت و بی‌درپسر تو میدانی به مساحت بیست میل در بیست میل جا می‌گیرند. همه‌ی جامعه‌ی بشری را می‌شود یک‌جا روی کوچک‌ترین جزیره‌ی اقیانوس آرام کُپه کرد.
البته گفت‌وگو ندارد که آدم بزرگ‌ها حرف‌تان را باور نمی‌کنند. آخر تصور آن‌ها این است که کلی جا اشغال کرده‌اند، نه این‌که مثل بائوباب‌ها خودشان را خیلی مهم می‌بینند؟ بنابراین به‌شان پیش‌نهاد می‌کنید که بنشینند حساب کنند. آن‌ها هم که عاشق اعداد و ارقامند، پس این پیش‌نهاد حسابی کیفورشان می‌کند. اما شما را به خدا بی‌خودی وقت خودتان را سر این جریمه‌ی مدرسه به هدر ندهید. این کار دو قاز هم نمی‌ارزد. به من که اطمینان دارید. شهریار کوچولو پاش که به زمین رسید از این که دیارالبشری دیده نمی‌شد سخت هاج و واج ماند.
تازه داشت از این فکر که شاید سیاره را عوضی گرفته ترسش بر می‌داشت که چنبره‌ی مهتابی رنگی رو ماسه‌ها جابه‌جا شد.
شهریار کوچولو همین‌جوری سلام کرد.
مار گفت:
– سلام.
شهریار کوچولو پرسید:
– رو چه سیاره‌ای پایین آمده‌ام؟
مار جواب داد:
– رو زمین تو قاره‌ی آفریقا.
– عجب! پس رو زمین انسان به هم نمی‌رسد؟
مار گفت:
– این‌جا کویر است. تو کویر کسی زندگی نمی‌کند. زمین بسیار وسیع است.
شهریار کوچولو رو سنگی نشست و به آسمان نگاه کرد. گفت:
– به خودم می‌گویم ستاره‌ها واسه این روشنند که هرکسی بتواند یک روز مال خودش را پیدا کند!… اخترک مرا نگاه! درست بالا سرمان است… اما چه‌قدر دور است!
مار گفت:
– قشنگ است. این‌جا آمده‌ای چه کار؟
شهریار کوچولو گفت:
– با یک گل بگومگویم شده.
مار گفت:
– عجب!
و هر دوشان خاموش ماندند.
دست آخر شهریار کوچولو درآمد که:
– آدم‌ها کجاند؟ آدم تو کویر یک خرده احساس تنهایی می‌کند.
مار گفت:
– پیش آدم‌ها هم احساس تنهایی می‌کنی.
شهریار کوچولو مدت درازی تو نخ او رفت و آخر سر به‌اش گفت:
– تو چه جانور بامزه‌ای هستی! مثل یک انگشت، باریکی.
مار گفت:
– عوضش از انگشت هر پادشاهی مقتدرترم.
شهریار کوچولو لب‌خندی زد و گفت:
– نه چندان… پا هم که نداری. حتا راه هم نمی‌تونی بری…
– من می‌تونم تو را به چنان جای دوری ببرم که با هیچ کشتی‌یی هم نتونی بری.
مار این را گفت و دور قوزک پای شهریار کوچولو پیچید. عین یک خلخال طلا. و باز درآمد که:
– هر کسی را لمس کنم به خاکی که ازش درآمده بر می‌گردانم اما تو پاکی و از یک سیّاره‌ی دیگر آمده‌ای…
شهریار کوچولو جوابی بش نداد.
– تو رو این زمین خارایی آن‌قدر ضعیفی که به حالت رحمم می‌آید. روزی‌روزگاری اگر دلت خیلی هوای اخترکت را کرد بیا من کمکت کنم… من می‌توانم…
شهریار کوچولو گفت:
– آره تا تهش را خواندم. اما راستی تو چرا همه‌ی حرف‌هایت را به صورت معما درمی‌آری؟
مار گفت:
– حلّال همه‌ی معماهام من.
و هر دوشان خاموش شدند.
شهریار کوچولو کویر را از پاشنه درکرد و جز یک گل به هیچی برنخورد: یک گل سه گل‌برگه. یک گلِ ناچیز.
شهریار کوچولو گفت:
– سلام.
گل گفت:
– سلام.
شهریار کوچولو با ادب پرسید:
– آدم‌ها کجاند؟
گل روزی روزگاری عبور کاروانی را دیده‌بود. این بود که گفت:
– آدم‌ها؟ گمان کنم ازشان شش هفت تایی باشد. سال‌ها پیش دیدم‌شان. منتها خدا می‌داند کجا می‌شود پیداشان کرد. باد این‌ور و آن‌ور می‌بَرَدشان؛ نه این که ریشه ندارند؟ بی‌ریشگی هم حسابی اسباب دردسرشان شده.
شهریار کوچولو گفت:
– خداحافظ.
گل گفت:
– خداحافظ.
از کوه بلندی بالا رفت.
تنها کوه‌هایی که به عمرش دیده بود سه تا آتش‌فشان‌های اخترک خودش بود که تا سر زانویش می‌رسید و از آن یکی که خاموش بود جای چارپایه استفاده می‌کرد. این بود که با خودش گفت: "از سر یک کوه به این بلندی می‌توانم به یک نظر همه‌ی سیاره و همه‌ی آدم‌ها را ببینم…" اما جز نوکِ تیزِ صخره‌های نوک‌تیز چیزی ندید.
همین جوری گفت:
– سلام.
طنین به‌اش جواب داد:
– سلام… سلام… سلام…
شهریار کوچولو گفت:
– کی هستید شما؟
طنین به‌اش جواب داد:
– کی هستید شما… کی هستید شما… کی هستید شما…
گفت:
– با من دوست بشوید. من تک و تنهام.
طنین به‌اش جواب داد:
– من تک و تنهام… من تک و تنهام… من تک و تنهام…
آن‌وقت با خودش فکر کرد: "چه سیاره‌ی عجیبی! خشک‌ِخشک و تیزِتیز و شورِشور. این آدم‌هاش که یک ذره قوه‌ی تخیل ندارند و هر چه را بشنوند عینا تکرار می‌کنند… تو اخترک خودم گلی داشتم که همیشه اول او حرف می‌زد…"
اما سرانجام، بعد از مدت‌ها راه رفتن از میان ریگ‌ها و صخره‌ها و برف‌ها به جاده‌ای برخورد. و هر جاده‌ای یک‌راست می‌رود سراغ آدم‌ها.
گفت:
– سلام.
و مخاطبش گلستان پرگلی بود.
گل‌ها گفتند:
– سلام.
شهریار کوچولو رفت تو بحرشان. همه‌شان عین گل خودش بودند. حیرت‌زده ازشان پرسید:
– شماها کی هستید؟
گفتند:
– ما گل سرخیم.
آهی کشید و سخت احساس شوربختی کرد. گلش به او گفته بود که از نوع او تو تمام عالم فقط همان یکی هست و حالا پنج‌هزارتا گل، همه مثل هم، فقط تو یک گلستان! فکر کرد: "اگر گل من این را می‌دید بدجور از رو می‌رفت. پشت سر هم بنا می‌کرد سرفه‌کردن و، برای این‌که از هُوشدن نجات پیدا کند خودش را به مردن می‌زد و من هم مجبور می‌شدم وانمود کنم به پرستاریش، وگرنه برای سرشکسته کردنِ من هم شده بود راستی راستی می‌مرد…" و باز تو دلش گفت: "مرا باش که فقط بایک دانه گل خودم را دولت‌مندِ عالم خیال می‌کردم در صورتی‌که آن‌چه دارم فقط یک گل معمولی است. با آن گل و آن سه تا آتش‌فشان که تا سرِ زانومَند و شاید هم یکی‌شان تا ابد خاموش بماند شهریارِ چندان پُرشوکتی به حساب نمی‌آیم."
رو سبزه‌ها دراز شد و حالا گریه نکن کی گریه‌کن.
آن وقت بود که سر و کله‌ی روباه پیدا شد.
روباه گفت:
– سلام.
شهریار کوچولو برگ‌شت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت:
– سلام.
صداگفت:
– من این‌جام، زیر درخت سیب…
شهریار کوچولو گفت:
– کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت:
– یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت:
– بیا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته…
روباه گفت:
– نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده‌اند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت:
– معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسید:
– اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت:
– تو اهل این‌جا نیستی. پی چی می‌گردی؟
شهریار کوچولو گفت:
– پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت:
– آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می‌دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می‌کردی؟
شهریار کوچولو گفت:
– نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت:
– یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
– ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت:
– معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت:
– کم‌کم دارد دستگیرم می‌شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت:
– بعید نیست. رو این کره‌ی زمین هزار جور چیز می‌شود دید.
شهریار کوچولو گفت:
– اوه نه! آن رو کره‌ی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت:
– رو یک سیاره‌ی دیگر است؟
– آره.
– تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
– نه.
– محشر است! مرغ و ماکیان چه‌طور؟
– نه.
روباه آه‌کشان گفت:
– همیشه‌ی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت:
– زندگی یک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عین همند همه‌ی آدم‌ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند: صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت…
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت:
– اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد:
– دلم که خیلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت:
– آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست… تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید:
– راهش چیست؟
روباه جواب داد:
– باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، چون تقصیر همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی.
فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
روباه گفت:
– کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟… هر چیزی برای خودش قاعده‌ای دارد.
شهریار کوچولو گفت:
– قاعده یعنی چه؟
روباه گفت:
– این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصیدند همه‌ی روزها شبیه هم می‌شد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت:- آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت:
– تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: آخر اشکت دارد سرازیر می‌شود!
روباه گفت: همین طور است.
– پس این ماجرا فایده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: برو یک بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به‌ات می‌گویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت:
– شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که:
– خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: خدانگه‌دار!
روباه گفت: خدانگه‌دار!… و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد:
– نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
– ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد:
– به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی…
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد:
– من مسئول گُلمَم.
شهریار کوچولو گفت: سلام.
سوزن‌بان گفت: سلام.
شهریار کوچولو گفت: تو چه کار می‌کنی این‌جا؟
سوزن‌بان گفت: مسافرها را به دسته‌های هزارتایی تقسیم می‌کنم و قطارهایی را که می‌بَرَدشان گاهی به سمت راست می‌فرستم گاهی به سمت چپ. و همان دم سریع‌السیری با چراغ‌های روشن و غرّشی رعدوار اتاقک سوزن‌بانی را به لرزه انداخت.
– عجب عجله‌ای دارند! پیِ چی می‌روند؟
سوزن‌بان گفت: از خودِ آتش‌کارِ لکوموتیف هم بپرسی نمی‌داند!
سریع‌السیر دیگری با چراغ‌های روشن غرّید و در جهت مخالف گذشت .
شهریار کوچولو پرسید: برگشتند که؟
سوزن‌بان گفت:
– این‌ها اولی‌ها نیستند. آن‌ها رفتند این‌ها برمی‌گردند.
– جایی را که بودند خوش نداشتند؟
سوزن‌بان گفت:
– آدمی‌زاد هیچ وقت جایی را که هست خوش ندارد.
و رعدِ سریع‌السیرِ نورانیِ ثالثی غرّید.
شهریار کوچولو پرسید:
– این‌ها دارند مسافرهای اولی را دنبال می‌کنند؟
سوزن‌بان گفت:
– این‌ها هیچ چیزی را دنبال نمی‌کنند. آن تو یا خواب‌شان می‌بَرَد یا دهن‌دره می‌کنند. فقط بچه‌هاند که دماغ‌شان را فشار می‌دهند به شیشه‌ها.
شهریار کوچولو گفت:
– فقط بچه‌هاند که می‌دانند پیِ چی می‌گردند. بچه‌هاند که کُلّی وقت صرف یک عروسک پارچه‌ای می‌کنند و عروسک برای‌شان آن قدر اهمیت به هم می‌رساند که اگر یکی آن را ازشان کِش برود می‌زنند زیر گریه…
سوزن‌بان گفت:
– بخت، یارِ بچه‌هاست.
شهریار کوچولو گفت:
– سلام!
پیله‌ور گفت:
– سلام.
این بابا فروشنده‌ی حَب‌های ضد تشنگی بود. خریدار هفته‌ای یک حب می‌انداخت بالا و دیگر تشنگی بی تشنگی.
شهریار کوچولو پرسید:
– این‌ها را می‌فروشی که چی؟
پیله‌ور گفت:
– باعث صرفه‌جویی کُلّی وقت است. کارشناس‌های خبره نشسته‌اند دقیقا حساب کرده‌اند که با خوردن این حب‌ها هفته‌ای پنجاه و سه دقیقه وقت صرفه‌جویی می‌شود.
– خب، آن وقت آن پنجاه و سه دقیقه را چه کار می‌کنند؟
ـ هر چی دل‌شان خواست…
شهریار کوچولو تو دلش گفت: "من اگر پنجاه و سه دقیقه وقتِ زیادی داشته باشم خوش‌خوشک به طرفِ یک چشمه می‌روم…"
هشتمین روزِ خرابی هواپیمام تو کویر بود که، در حال نوشیدنِ آخرین چک‌ّه‌ی ذخیره‌ی آبم به قضیه‌ی پیله‌وره گوش داده بودم. به شهریار کوچولو گفتم:
– خاطرات تو راستی راستی زیباند اما من هنوز از پسِ تعمیر هواپیما برنیامده‌ام، یک چکه آب هم ندارم. و راستی که من هم اگر می‌توانستم خوش‌خوشک به طرف چشمه‌ای بروم سعادتی احساس می‌کردم که نگو!
درآمد که:
– دوستم روباه…
گفتم:
– آقا کوچولو، دورِ روباه را قلم بگیر!
– واسه چی؟
– واسه این که تشنگی کارمان را می سازد. واسه این!
از استدلال من چیزی حالیش نشد و در جوابم گفت:
– حتا اگر آدم دَمِ مرگ باشد هم داشتن یک دوست عالی است. من که از داشتن یک دوستِ روباه خیلی خوشحالم…
به خودم گفتم نمی‌تواند میزان خطر را تخمین بزند: آخر او هیچ وقت نه تشنه‌اش می‌شود نه گشنه‌اش. یه ذره آفتاب بسش است…
اما او به من نگاه کرد و در جواب فکرم گفت:
– من هم تشنه‌م است… بگردیم یک چاه پیدا کنیم…
از سرِ خستگی حرکتی کردم:
– این جوری تو کویرِ برهوت رو هوا پیِ چاه گشتن احمقانه است.
و با وجود این به راه افتادیم.
پس از ساعت‌ها که در سکوت راه رفتیم شب شد و ستاره‌ها یکی یکی درآمدند. من که از زور تشنگی تب کرده بودم انگار آن‌ها را خواب می‌دیدم. حرف‌های شهریار کوچولو تو ذهنم می‌رقصید.
ازش پرسیدم:
– پس تو هم تشنه‌ات هست، ها؟
اما او به سوآلِ من جواب نداد فقط در نهایت سادگی گفت:
– آب ممکن است برای دلِ من هم خوب باشد…
از حرفش چیزی دستگیرم نشد اما ساکت ماندم. می‌دانستم از او نباید حرف کشید.
خسته شده بود. گرفت نشست. من هم کنارش نشستم. پس از مدتی سکوت گفت:
– قشنگیِ ستاره‌ها واسه خاطرِ گلی است که ما نمی‌بینیمش…
گفتم:
– همین طور است
و بدون حرف در مهتاب غرق تماشای چین و شکن‌های شن شدم.
باز گفت:
– کویر زیباست.
و حق با او بود. من همیشه عاشق کویر بوده‌ام. آدم بالای توده‌ای شن لغزان می‌نشیند، هیچی نمی‌بیند و هیچی نمی‌شنود اما با وجود این چیزی توی سکوت برق‌برق می‌زند.
شهریار کوچولو گفت:
– چیزی که کویر را زیبا می‌کند این است که یک جایی یک چاه قایم کرده…
از این‌که ناگهان به راز آن درخشش اسرارآمیزِ شن پی بردم حیرت‌زده شدم. بچگی‌هام تو خانه‌ی کهنه‌سازی می‌نشستیم که معروف بود تو آن گنجی چال کرده‌اند. البته نگفته پیداست که هیچ وقت کسی آن را پیدا نکرد و شاید حتا اصلا کسی دنبالش نگشت اما فکرش همه‌ی اهل خانه را تردماغ می‌کرد: "خانه‌ی ما تهِ دلش رازی پنهان کرده بود…"
گفتم:
– آره. چه خانه باشد چه ستاره، چه کویر، چیزی که اسباب زیبایی‌اش می‌شود نامریی است!
گفت:
– خوشحالم که با روباه من توافق داری.
چون خوابش برده بود بغلش کردم و راه افتادم. دست و دلم می‌لرزید.انگار چیز شکستنیِ بسیار گران‌بهایی را روی دست می‌بردم. حتا به نظرم می‌آمد که تو تمام عالم چیزی شکستنی‌تر از آن هم به نظر نمی‌رسد. تو روشنی مهتاب به آن پیشانی رنگ‌پریده و آن چشم‌های بسته و آن طُرّه‌های مو که باد می‌جنباند نگاه کردم و تو دلم گفتم: "آن چه می‌بینم صورت ظاهری بیش‌تر نیست. مهم‌ترش را با چشم نمی‌شود دید…"
باز، چون دهان نیمه‌بازش طرح کم‌رنگِ نیمه‌لبخندی را داشت به خود گفتم: "چیزی که تو شهریار کوچولوی خوابیده مرا به این شدت متاثر می‌کند وفاداری اوست به یک گل: او تصویرِ گل سرخی است که مثل شعله‌ی چراغی حتا در خوابِ ناز هم که هست تو وجودش می‌درخشد…" و آن وقت او را باز هم شکننده‌تر دیدم. حس کردم باید خیلی مواظبش باشم: به شعله‌ی چراغی می‌مانست که یک وزش باد هم می‌توانست خاموشش کند.
و همان طور در حال راه رفتن بود که دمدمه‌ی سحر چاه را پیداکردم.
شهریار کوچولو درآمد که:
– آدم‌ها!… می‌چپند تو قطارهای تندرو اما نمی‌دانند دنبال چی می‌گردند. این است که بنامی‌کنند دور خودشان چرخک‌زدن.
و بعد گفت:
– این هم کار نشد…
چاهی که به‌اش رسیده‌بودیم اصلا به چاه‌های کویری نمی‌مانست. چاه کویری یک چاله‌ی ساده است وسط شن‌ها. این یکی به چاه‌های واحه‌ای می‌مانست اما آن دوروبر واحه‌ای نبود و من فکر کردم دارم خواب می‌بینم.
گفتم:
– عجیب است! قرقره و سطل و تناب، همه‌چیز روبه‌راه است.
خندید تناب را گرفت و قرقره را به کار انداخت و قرقره مثل بادنمای کهنه‌ای که تا مدت‌ها پس از خوابیدنِ باد می‌نالد به ناله‌درآمد.
گفت:
– می‌شنوی؟ ما داریم این چاه را از خواب بیدار می‌کنیم و او دارد برای‌مان آواز می‌خواند…
دلم نمی‌خواست او تلاش و تقلا کند. بش گفتم:
– بدهش به من. برای تو زیادی سنگین است.
سطل را آرام تا طوقه‌ی چاه آوردم بالا و آن‌جا کاملا در تعادل نگهش داشتم. از حاصل کار شاد بودم. خسته و شاد. آواز قرقره را همان‌طور تو گوشم داشتم و تو آب که هنوز می‌لرزید لرزش خورشید را می‌دیدم.
گفت:
– بده من، که تشنه‌ی این آبم.
ومن تازه توانستم بفهمم پی چه چیز می‌گشته!
سطل را تا لب‌هایش بالا بردم. با چشم‌های بسته نوشید. آبی بود به شیرینیِ عیدی. این آب به کُلّی چیزی بود سوایِ هرگونه خوردنی. زاییده‌ی راه رفتنِ زیر ستاره‌ها و سرود قرقره و تقلای بازوهای من بود. مثل یک چشم روشنی برای دل خوب بود. پسر بچه که بودم هم، چراغ درخت عید و موسیقیِ نماز نیمه‌شب عید کریسمس و لطف لب‌خنده‌ها عیدیی را که بم می‌دادند درست به همین شکل آن همه جلا و جلوه می‌بخشید.
گفت:
– مردم سیاره‌ی تو ور می‌دارند پنج هزار تا گل را تو یک گلستان می‌کارند، و آن یک دانه‌ای را که پِیَش می‌گردند آن وسط پیدا نمی‌کنند…
گفتم:
– پیدایش نمی‌کنند.
– با وجود این، چیزی که پیَش می‌گردند ممکن است فقط تو یک گل یا تو یک جرعه آب پیدا بشود…
جواب دادم:
– گفت‌وگو ندارد.
باز گفت:
– گیرم چشمِ سَر کور است، باید با چشم دل پی‌اش گشت.
من هم سیراب شده بودم. راحت نفس می‌کشیدم. وقتی آفتاب درمی‌آید شن به رنگ عسل است. من هم از این رنگ عسلی لذت می‌بردم. چرا می‌بایست در زحمت باشم…
شهریار کوچولو که باز گرفته بود کنار من نشسته بود با لطف بم گفت:
– هِی! قولت قول باشد ها!
– کدام قول؟
– یادت است؟ یک پوزه‌بند برای بَرّه‌ام… آخر من مسئول گلمَم!
طرح‌های اولیه‌ام را از جیب درآوردم. نگاه‌شان کرد و خندان‌خندان گفت:
– بائوباب‌هات یک خرده شبیه کلم شده.
ای وای! مرا بگو که آن‌قدر به بائوباب‌هام می‌نازیدم.
– روباهت… گوش‌هاش بیش‌تر به شاخ می‌ماند… زیادی درازند!
و باز زد زیر خنده.
– آقا کوچولو داری بی‌انصافی می‌کنی. من جز بوآهای بسته و بوآهای باز چیزی بلد نبودم بکشم که.
گفت:
– خب، مهم نیست. عوضش بچه‌ها سرشان تو حساب است.
با مداد یک پوزه‌بند کشیدم دادم دستش و با دلِ فشرده گفتم:
– تو خیالاتی به سر داری که من ازشان بی‌خبرم…
اما جواب مرا نداد. بم گفت:
– می‌دانی؟ فردا سالِ به زمین آمدنِ من است.
بعد پس از لحظه‌ای سکوت دوباره گفت:
– همین نزدیکی‌ها پایین آمدم.
و سرخ شد.
و من از نو بی این که بدانم چرا غم عجیبی احساس کردم. با وجود این سوآلی به ذهنم رسید:
– پس هشت روز پیش، آن روز صبح که تو تک و تنها هزار میل دورتر از هر آبادی وسطِ کویر به من برخوردی اتفاقی نبود: داشتی برمی‌گشتی به همان جایی که پایین‌آمدی…
دوباره سرخ شد
و من با دودلی به دنبال حرفم گفتم:
– شاید به مناسبت همین سال‌گرد؟…
باز سرخ شد. او هیچ وقت به سوآل‌هایی که ازش می‌شد جواب نمی‌داد اما وقتی کسی سرخ می‌شود معنیش این است که "بله"، مگر نه؟
به‌اش گفتم:
– آخر، من ترسم برداشته…
اما او حرفم را برید:
– دیگر تو باید بروی به کارت برسی. باید بروی سراغ موتورت. من همین‌جا منتظرت می‌مانم. فردا عصر برگرد…
منتها من خاطر جمع نبودم. به یاد روباه افتادم: اگر آدم گذاشت اهلیش کنند بفهمی‌نفهمی خودش را به این خطر انداخته که کارش به گریه‌کردن بکشد.
کنار چاه دیوارِ سنگی مخروبه‌ای بود. فردا عصر که از سرِ کار برگشتم از دور دیدم که آن بالا نشسته پاها را آویزان کرده،
و شنیدم که می‌گوید:
– پس یادت نمی‌آید؟ درست این نقطه نبود ها!
لابد صدای دیگری به‌اش جوابی داد، چون شهریار کوچولو در رَدِّ حرفش گفت:
– چرا چرا! روزش که درست همین امروز است گیرم محلش این جا نیست…
راهم را به طرف دیوار ادامه دادم. هنوز نه کسی به چشم خورده بود نه صدای کسی را شنیده بودم اما شهریار کوچولو باز در جواب درآمد که:
– … آره، معلوم است. خودت می‌توانی ببینی رَدِّ پاهایم روی شن از کجا شروع می‌شود.
همان جا منتظرم باش، تاریک که شد می‌آیم.
بیست متری دیوار بودم و هنوز چیزی نمی‌دیدم. پس از مختصر مکثی دوباره گفت:
– زهرت خوب هست؟ مطمئنی درد و زجرم را کِش نمی‌دهد؟
با دل فشرده از راه ماندم اما هنوز از موضوع سر در نیاورده بودم.
گفت:
– خب، حالا دیگر برو. دِ برو. می‌خواهم بیایم پایین!
آن وقت من نگاهم را به پایین به پای دیوار انداختم و از جا جستم! یکی از آن مارهای زردی که تو سی ثانیه کَلَکِ آدم را می‌کنند، به طرف شهریار کوچولو قد راست کرده بود. من همان طور که به دنبال تپانچه دست به جیبم می‌بردم پا گذاشتم به دو، اما ماره از سر و صدای من مثل فواره‌ای که بنشیند آرام روی شن جاری شد و بی آن که چندان عجله‌ای از خودش نشان دهد باصدای خفیف فلزی لای سنگ‌ها خزید.
من درست به موقع به دیوار رسیدم و طفلکی شهریار کوچولو را که رنگش مثل برف پریده بود تو هوا بغل کردم.
– این دیگر چه حکایتی است! حالا دیگر با مارها حرف می‌زنی؟
شال زردش را که مدام به گردن داشت باز کردم به شقیقه‌هایش آب زدم و جرعه‌ای به‌اش نوشاندم. اما حالا دیگر اصلا جرات نمی کردم ازش چیزی بپرسم. با وقار به من نگاه کرد و دستش را دور گردنم انداخت. حس کردم قلبش مثل قلب پرنده‌ای می‌زند که تیر خورده‌است و دارد می‌میرد.
گفت:
– از این که کم و کسرِ لوازم ماشینت را پیدا کردی خوش‌حالم. حالا می‌توانی برگردی خانه‌ات…
– تو از کجا فهمیدی؟
درست همان دم لب‌واکرده‌بودم بش خبر بدهم که علی‌رغم همه‌ی نومیدی‌ها تو کارم موفق شده‌ام!
به سوآل‌های من هیچ جوابی نداد اما گفت:
– آخر من هم امروز بر می‌گردم خانه‌ام…
و بعد غم‌زده درآمد که:
– گیرم راه من خیلی دورتر است… خیلی سخت‌تر است…
حس می‌کردم اتفاق فوق‌العاده‌ای دارد می‌افتد. گرفتمش تو بغلم. عین یک بچه‌ی کوچولو. با وجود این به نظرم می‌آمد که او دارد به گردابی فرو می‌رود و برای نگه داشتنش از من کاری ساخته نیست
نگاه متینش به دوردست‌های دور راه کشیده بود.
گفت: بَرِّه‌ات را دارم. جعبه‌هه را هم واسه بره‌هه دارم. پوزه‌بنده را هم دارم.
و با دلِ گرفته لبخندی زد.
مدت درازی صبر کردم. حس کردم کم‌کمَک تنش دوباره دارد گرم می‌شود.
– عزیز کوچولوی من، وحشت کردی…
– امشب وحشت خیلی بیش‌تری چشم به‌راهم است.
دوباره از احساسِ واقعه‌ای جبران ناپذیر یخ زدم. این فکر که دیگر هیچ وقت غش‌غش خنده‌ی او را نخواهم شنید برایم سخت تحمل‌ناپذیر بود. خنده‌ی او برای من به چشمه‌ای در دلِ کویر می‌مانست.
– کوچولوئَکِ من، دلم می‌خواهد باز هم غش‌غشِ خنده‌ات را بشنوم.
اما به‌ام گفت:
– امشب درست می‌شود یک سال و اخترَکَم درست بالای همان نقطه‌ای می‌رسد که پارسال به زمین آمدم.
– کوچولوئک، این قضیه‌ی مار و میعاد و ستاره یک خواب آشفته بیش‌تر نیست. مگر نه؟
به سوال من جوابی نداد اما گفت:
– چیزی که مهم است با چشمِ سَر دیده نمی‌شود.
– مسلم است.
– در مورد گل هم همین‌طور است: اگر گلی را دوست داشته باشی که تو یک ستاره‌ی دیگر است، شب تماشای آسمان چه لطفی پیدا می‌کند: همه‌ی ستاره‌ها غرق گل می‌شوند!
– مسلم است…
– در مورد آب هم همین‌طور است. آبی که تو به من دادی به خاطر قرقره و ریسمان درست به یک موسیقی می‌مانست… یادت که هست… چه خوب بود.
– مسلم است…
– شب‌به‌شب ستاره‌ها را نگاه می‌کنی. اخترک من کوچولوتر از آن است که بتوانم جایش را نشانت بدهم. اما چه بهتر! آن هم برای تو می‌شود یکی از ستاره‌ها؛ و آن وقت تو دوست داری همه‌ی ستاره‌ها را تماشا کنی… همه‌شان می‌شوند دوست‌های تو… راستی می‌خواهم هدیه‌ای بت بدهم…
و غش غش خندید.
– آخ، کوچولوئک، کوچولوئک! من عاشقِ شنیدنِ این خنده‌ام!
– هدیه‌ی من هم درست همین است… درست مثل مورد آب.
– چی می‌خواهی بگویی؟
– همه‌ی مردم ستاره دارند اما همه‌ی ستاره‌ها یک‌جور نیست: واسه آن‌هایی که به سفر می‌روند حکم راهنما را دارند واسه بعضی دیگر فقط یک مشت روشناییِ سوسوزن‌اند. برای بعضی که اهل دانشند هر ستاره یک معما است واسه آن بابای تاجر طلا بود. اما این ستاره‌ها همه‌شان زبان به کام کشیده و خاموشند. فقط تو یکی ستاره‌هایی خواهی داشت که تنابنده‌ای مِثلش را ندارد.
– چی می‌خواهی بگویی؟
– نه این که من تو یکی از ستاره‌هام؟ نه این که من تو یکی از آن‌ها می‌خندم؟… خب، پس هر شب که به آسمان نگاه می‌کنی برایت مثل این خواهد بود که همه‌ی ستاره‌ها می‌خندند. پس تو ستاره‌هایی خواهی داشت که بلدند بخندند!
و باز خندید.
– و خاطرت که تسلا پیدا کرد (خب بالاخره آدمی‌زاد یک جوری تسلا پیدا می‌کند دیگر) از آشنایی با من خوش‌حال می‌شوی. دوست همیشگی من باقی می‌مانی و دلت می‌خواهد با من بخندی و پاره‌ای وقت‌هام واسه تفریح پنجره‌ی اتاقت را وا می‌کنی… دوستانت از این‌که می‌بینند تو به آسمان نگاه می‌کنی و می‌خندی حسابی تعجب می‌کنند آن وقت تو به‌شان می‌گویی: "آره، ستاره‌ها همیشه مرا خنده می‌اندازند!" و آن‌وقت آن‌ها یقین‌شان می‌شود که تو پاک عقلت را از دست داده‌ای. جان! می‌بینی چه کَلَکی به‌ات زده‌ام…
و باز زد زیر خنده.
– به آن می‌ماند که عوضِ ستاره یک مشت زنگوله بت داده باشم که بلدند بخندند…
دوباره خندید و بعد حالتی جدی به خودش گرفت:
– نه، من تنهات نمی‌گذارم.
– ظاهر آدمی را پیدا می‌کنم که دارد درد می‌کشد… یک خرده هم مثل آدمی می‌شوم که دارد جان می‌کند. رو هم رفته این جوری‌ها است. نیا که این را نبینی. چه زحمتی است بی‌خود؟
– تنهات نمی‌گذارم.
اندوه‌زده بود.
– این را بیش‌تر از بابت ماره می‌گویم که، نکند یک‌هو تو را هم بگزد. مارها خیلی خبیثند. حتا واسه خنده هم ممکن است آدم را نیش بزنند.
– تنهات نمی‌گذارم.
منتها یک چیز باعث خاطر جمعیش شد:
– گر چه، بار دوم که بخواهند بگزند دیگر زهر ندارند.
شب متوجه راه افتادنش نشدم. بی سر و صدا گریخت.
وقتی خودم را به‌اش رساندم با قیافه‌ی مصمم و قدم‌های محکم پیش می‌رفت. همین قدر گفت:
– اِ! این‌جایی؟
و دستم را گرفت.
اما باز بی‌قرار شد وگفت:
– اشتباه کردی آمدی. رنج می‌بری. گرچه حقیقت این نیست، اما ظاهرِ یک مرده را پیدا می‌کنم.
من ساکت ماندم.
– خودت درک می‌کنی. راه خیلی دور است. نمی‌توانم این جسم را با خودم ببرم. خیلی سنگین است.
من ساکت ماندم.
– گیرم عینِ پوستِ کهنه‌ای می‌شود که دورش انداخته باشند؛ پوست کهنه که غصه ندارد، ها؟
من ساکت ماندم.
کمی دل‌سرد شد اما باز هم سعی کرد:
– خیلی با مزه می‌شود، نه؟ من هم به ستاره‌ها نگاه می‌کنم. هم‌شان به صورت چاه‌هایی در می‌آیند با قرقره‌های زنگ زده. همه‌ی ستاره‌ها بم آب می‌دهند بخورم…
من ساکت ماندم.
– خیلی با مزه می‌شود. نه؟ تو صاحب هزار کرور زنگوله می‌شوی من صاحب هزار کرور فواره…
او هم ساکت شد، چرا که داشت گریه می‌کرد…
– خب، همین جاست. بگذار چند قدم خودم تنهایی بروم.
و گرفت نشست، چرا که می‌ترسید.
می‌دانی؟… گلم را می‌گویم… آخر من مسئولشم. تازه چه قدر هم لطیف است و چه قدر هم ساده و بی‌شیله‌پیله. برای آن که جلو همه‌ی عالم از خودش دفاع کند همه‌اش چی دارد مگر؟ چهارتا خار پِرپِرَک!
من هم گرفتم نشستم. دیگر نمی‌توانستم سر پا بند بشوم.
گفت:
– همین… همه‌اش همین و بس…
باز هم کمی دودلی نشان داد اما بالاخره پا شد و قدمی به جلو رفت. من قادر به حرکت نبودم.
کنار قوزکِ پایش جرقه‌ی زردی جست و… فقط همین! یک دم بی‌حرکت ماند. فریادی نزد. مثل درختی که بیفتد آرام آرام به زمین افتاد که به وجود شن از آن هم صدایی بلند نشد.
شش سال گذشته است و من هنوز بابت این قضیه جایی لب‌ترنکرده‌ام. دوستانم از این که مرا دوباره زنده می‌دیدند سخت شاد شدند. من غم‌زده بودم اما به آن‌ها می‌گفتم اثر خستگی است.
حالا کمی تسلای خاطر پیدا کرده‌ام. یعنی نه کاملا… اما این را خوب می‌دانم که او به اخترکش برگشته. چون آفتاب که زد پیکرش را پیدا نکردم. پیکری هم نبود که چندان وزنی داشته باشد… و شب‌ها دوست دارم به ستاره‌ها گوش بدهم. عین هزار زنگوله‌اند.
اما موضوع خیلی مهمی که هست، من پاک یادم رفت به پوزه‌بندی که برای شهریار کوچولو کشیدم تسمه‌ی چرمی اضافه کنم و او ممکن نیست بتواند آن را به پوزه‌ی بَرّه ببندد. این است که از خودم می‌پرسم: "یعنی تو اخترکش چه اتفاقی افتاده؟ نکند بره‌هه گل را چریده باشد؟…"
گاه به خودم می‌گویم: "حتما نه، شهریار کوچولو هر شب گلش را زیر حباب شیشه‌ای می‌گذارد و هوای بره‌اش را هم دارد…" آن وقت است که خیالم راحت می‌شود و ستاره‌ها همه به شیرینی می‌خندند.
گاه به خودم می‌گویم: "همین کافی است که آدم یک بار حواسش نباشد… آمدیم و یک شب حباب یادش رفت یا بَرّه شب نصف‌شبی بی‌سروصدا از جعبه زد بیرون…" آن وقت است که زنگوله‌ها همه تبدیل به اشک می‌شوند!…
یک راز خیلی خیلی بزرگ این جا هست: برای شما هم که او را دوست دارید، مثل من هیچ چیزِ عالم مهم‌تر از دانستن این نیست که تو فلان نقطه‌ای که نمی‌دانیم، فلان بره‌ای که نمی‌شماسیم گل سرخی را چریده یا نچریده…
خب. آسمان را نگاه کنید و بپرسید: "بَرّه گل را چریده یا نچریده؟" و آن وقت با چشم‌های خودتان تفاوتش را ببینید…
و محال است آدم بزرگ‌ها روح‌شان خبردار بشود که این موضوع چه قدر مهم است!
در نظر من این زیباترین و حزن‌انگیزترین منظره‌ی عالم است. این همان منظره‌ی دو صفحه پیش است گیرم آن را دوباره کشیده‌ام که به‌تر نشان‌تان بدهم: "ظهور شهریار کوچولو بر زمین در این جا بود؛ و بعد در همین جا هم بود که ناپدید شد".
آن قدر به دقت این منظره را نگاه کنید که مطمئن بشوید اگر روزی تو آفریقا گذرتان به کویر صحرا افتاد حتما آن را خواهید شناخت. و اگر پاداد و گذارتان به آن جا افتاد به التماس ازتان می‌خواهم که عجله به خرج ندهید و درست زیر ستاره چند لحظه‌ای توقف کنید. آن وقت اگر بچه‌ای به طرف‌تان آمد، اگر خندید، اگر موهایش طلایی بود، اگر وقتی ازش سوالی کردید جوابی نداد، لابد حدس می‌زنید که کیست. در آن صورت لطف کنید و نگذارید من این جور افسرده خاطر بمانم:
بی درنگ بردارید به من بنویسید که او برگشته.
نویسنده: آنتوان دو سنت اگزو پری
مترجم: احمد شاملو

کلیسای جامع

همان مرد کور، دوست قدیمی زنم. بله، خود او داشت می آمد شب را پیش ما بماند. زنش مرده بود. برای همین آمده بود به دیدن قوم و خویشهای زن مردهاش در کانتی کات. از خانه ی همانها به زنم تلفن کرد. با هم قرار و مدارش را گذاشتند. با قطار می آمد،پنج ساعتی توی راه بود و زنم میرفت ایستگاه به استقبالش.
زنم از ده سال پیش که سه ماه تابستان توی سیاتل برایش کار کرده بود ندیده بودش. اما زنم و این مرد کور تمام مدت تماسشان را با هم حفظ کرده بودند. نوار پر می کردند و برای هم میفرستادند. من چندان مشتاق دیدنش نبودم که برایش دقیقه شماری کنم. من که نمی شناختمش. تازه کور بودنش هم ناراحتم می کرد. کورها را فقط از تو فیلمها میشناختم. توی فیلم آهسته حرکت می کردند و هیچ وقت نمی خندیدند. گاهی هم سگهای مخصوص هدایتشان می کردند. من یکی که چندان خوش نداشتم یک مرد کور بیاید خانه ام.
تابستان آن سال زنم دنبال کار می گشته. پول و پله ای در بساط نداشته. مردی که می خواست آخر تابستان باهاش عروسی کند توی دانشکده ی افسری درس می خوانده. او هم پول و پله ای نداشته. اما زنم عاشقش بوده و او هم عاشق زنم بوده و از این حرفها. توی روزنامه خوانده که: به فردی برای خواندن برای یک مرد نابینا نیازمندیم. یک شماره تلفن هم داده بودند.تلفن زده و رفته و در دم استخدام شده. تمام تابستان را با این مرد کور کار کرده. برایش چیز می خوانده، پرونده و گزارش و اینجور چیزها. کمکش کرده تا دفتر کو چکش را در اداره ی خدمات اجتماعی شهر سر و سامان بدهد. زنم و آن مرد کور با هم دوست شدند. من از کجا می دانم؟ زنم برایم تعریف کرده است. یک چیز دیگر هم برایم تعریف کرده. روز آخر کارش در دفتر، مرد کور پرسیده بود که می شود صورتت را لمس کنم و او هم اجازه داده که این کار را بکند. برایم تعریف کرده که طرف با انگشتهایش تمام صورتش را لمس کرده؟ بینیش؟ حتی گردنش را! هرگز فراموش نمی کرد. حتی سعی کرد شعری در این باره بنویسد. همیشه سعی می کرد شعر بگوید. سالی یکی دو تا شعر می گفت. معمولا بعد از هر اتفاق مهمی که برایش می افتاد.
آن اوایل که با هم نامزد شده بودیم شعرش را نشانم داد. توی شعر از انگشتهای او گفته بود و اینکه چطور روی صورتش حرکت کرده اند. توی شعر گفته بود که آن وقت چه احساسی کرده، وقتی آن مرد کور بینی و لبهایش را لمس می کرده، در ذهنش چه گذشته است. یادم هست که شعرش چندان چنگی به دل نمی زد. البته به خودش نگفتم.
شاید من اصلا شعر سرم نمی شود. اعتراف می کنم که وقتی هوس مطالعه به سرم می زند، اول از همه سراغ کتاب شعر نمی روم.
خلاصه زنم مردی را که پیش از من از او خو شش آمده بود، همان که بنا بود افسر بشود، از بچگی دوست داشت. خوب، بگذریم. داشتم می گفتم که آخرتابستان گذاشت آن مرد کور به صورتش دست بمالد، با او خداحافظی کرد، با این نمی دانم فلان و بهمان زمان بچگی، که حالا افسر شده و بایست به ماموریت می رفت، عروسی کرد و از سیاتل رفت. اما او و مرد کور همچنان از حال هم با خبر بودند.بعد از حدود یک سال زنم اول بار با او تماس گرفت. یک شب از پایگاه نیروی هوایی آلاباما به او تلفن زد. می خواست حرف بزند. با هم حرف زدند. مرد کور از او خواست برایش نواری پست کند و از زندگی اش بگوید. این کار را کرد. نوار را فرستاد. در نوار برای مرد کور از شو هرش و زندگی اش در ارتش حرف زده بود. برای مرد کور گفت که شو هرش را دوست دارد اما از محل زندگی شان خوشش نمی آید واز اینکه شو هرش جزو این قضیه ی صنایع نظامی است چندان راضی نیست. برای مرد کور گفت که شعری گفته که در آن از او هم حرف زده است. گفت که دارد شعری می گوید در این باره که زن یک افسر نیروی هوایی بودن یعنی چه. گفت که شعر را هنوز تمام نکرده. هنوز مشغول است. مرد کور هم نواری پر کرد. نوار را برایش فرستاد. او هم نواری پر کرد. سالها این قضیه ادامه داشت. افسر زن من از این پایگاه به آن پایگاه منتقل می شد. از پایگاه هوایی مودی، مک گیر و مک کانل برایش نوار پست می کرد و بالاخره از تراویس در نزدیکی ساکرمنتو، که یک شب آنجا احساس کرد تنهاست و از آدمهایی که در آن زندگی کولی وار مداوم باید ترکشان کند دور افتاده است.احساس کرد دیگر یک قدم دیگر نمی تواند بردارد. رفت و همه ی قرصها و کپسولهای توی قفسه ی دارو ها را بلعید و پشت بندش هم بطر جین را خالی کرد.بعد رفت توی وان آب داغ و از حال رفت.
اما عوض آنکه بمیرد، حالش به هم خورد. با لا آورد. افسرش- اصلا چرا باید اسمی داشته باشد؟ محبوب دوران کودکی بود و خوب چی از این بهتر؟- از جایی به خانه آمد، پیدایش کرد و آمبولانس خبر کرد. زنم به وقتش همه را در نوار تعریف کرد و برای مرد کور فرستاد، سالها همه جور چیزی روی نوار ظبط کرده و نوارها را تند و چابک فرستاده است. گمانم سوای شعر گفتن سالی یکبار، این مهمترین تفریحش بوده است. توی یکی از نوارها برای مرد کور گفت که تصمیم گرفته مدتی دور از افسرش زندگی کند. در نوار دیگر از طلاقش گفته . من و او با هم آشنا شدیم و البته این را هم برای مرد کورش تعریف کرده. همه چیز را برای او می گفت، یا من اینطور فکر می کردم.یک بار از من پرسید دلت می خواهد آخرین نوار مرد کور را بشنوی. یکسال پیش بود، گفت که راجع به من توی نوار حرف زده. برای همین گفتم باشد، گوش می کنم. رفتم مشروب آوردم و توی اتاق نشیمن نشستیم. آماده شدیم گوش کنیم.اول نوار را توی دستگاه گذاشت و چند تا پیچ را این طرف و آن طرف چرخاند. بعد دگمه ای را فشار داد. نوار جیر جیری کرد و کسی با صدای بلند شروع کرد به حرف زدن. زنم صدا را کم کرد.بعد از چند دقیقه در و بی در گفتنهای بی معنی، اسم خودم را از دهان این غریبه شنیدم. مرد کوری که حتی نمی شناختمش! و بعد گفت: از این حرفهایی که در باره اش گفته ای فقط می توانم به این نتیجه برسم که اما بعد نشد بشنویم. کسی در زد، یا چیزی شد، و دیگر به سراغ آن نوار نرفتیم. شاید هم اینطوری بهتر شد.هر چه را می خواستم بشنوم شنیده بودم.
حالا همین مرد کور داشت می آمد خانه ی من بخوابد.
به زنم گفتم: "شاید بد نباشد ببرمش بولینگ." داشت روی پیشخان آشپزخانه سیب زمینی کنگره کنگره ای می کرد.
چاقویی را که به دست داشت پایین گذاشت و به طرفم بر گشت.
گفت: " اگر مرا دوست داری، می توانی این یک کار را برایم بکنی. اگر هم دوست نداری، دیگر خود دانی.اما اگر تو دوست داشتی، هر دوستی ، و این دوستت می خواست بیاید خانه ی ما، من کاری می کردم احساس راحتی کند." با قاب دستمال دستهایش را خشک کرد.
گفتم:"من که دوست کور ندارم."
گفت:" تو هیچ دوستی نداری." گفت: " تازه، مگر حالیت نیست؟ زنش تازه مرده! نمی فهمی یعنی چه؟ این مرد زنش را از دست داده!"
جواب ندادم، از زن آن مرد کور چیز هایی برایم گفته بود. اسمش بولاه بود، بولاه! از آن اسمهایی که زنهای سیاه پوست دارند.
پرسیدم:"زنش سیاه بود؟"
زنم گفت: "خل شده ای؟ مخت تکان خورده؟" یک سیب زمینی برداشت. دیدم که سیب زمینی افتاد زمین و بعد قل خورد و رفت زیز اجاق. گفت:" چه ات شده؟ مست کرده ای؟"
گفتم: "فقط پرسیدم."
پشت بندش زنم گوشم را پر از جزئیاتی کرد که چندان علاقه ای به شنیدنشان نداشتم.مشروبی درست کردم و نشستم پشت میز آشپز خانه تا گوش کنم.تکه هایی از ماجرا جفت و جور شد.
بولاه تابستان سال بعدی که زنم از پیش مرد کور رفت، برای کار پیش او رفته بود. کمی بعد بولاه و مرد کور توی کلیسا عروسی کردند. عروسی مختصری بود؟ آخر کی دلش می خواهد به یک چنین عروسی برود؟- فقط خودشان دو تا بودند و کشیش و زنش.اما به هر حال عروسی کلیسایی بود. گفته بود بولاه اینطور می خواسته. اما حتما همان وقت هم سرطان توی غده های لنفاوی بولاه دست به کار شده بوده. پس از هشت سال زندگی مشترک این زوج جدا نشدنی؟ بله، این عین کلمات زنم است، جدا نشدنی- وضع مزاجی بولاه به سرعت رو به وخامت گذاشت. در اتاق بیمارستانی در سیاتل مرد. مرد کور کنار تختش نشسته بود و دستش را گرفته بود. آنها ازدواج کرده بودند. آنها ازدواج کرده بودند، با هم زندگی و کار کرده بودند، با هم خوابیده بودند؟ بی شک عشق بازی هم می کردند و بعد مرد کور مجبور شد دفنش کند. همه ی این کارها را کرده بود بی آنکه هرگز دیده باشد که آن زن لعنتی چه شکل و شمایلی دارد. اصلا نمی توانستم سر در بیاورم، این را که شنیدم کمی دلم برای مرد کور سوخت.
و بعد یکدفعه به مغزم زد که این زن عجیب زندگی ترحم انگیزی داشته است. فکر کنید که هرگز نمی توانست خودش را به همان شکلی که مرد محبو بش او را می دیده ببیند. زنی که روزها و روزها را سپری می کرده بی آنکه حتی یکبار تعریف خودش را از دهان محبو بش بشنود. زنی که هرگز شو هرش نمی توانسته حالت صورتش را بخواند. خواه احساس بدبختی باشد خواه چیزی بهتر. زنی که می توانست خودش را آرایش بکند یا نکند؟ بری شوهرش چه فرقی می کرد؟ می توانست اگر دلش می خواست پشت یک چشمش سایه ی سبز بزند، یک سوزن توی پره ی بینیش بکند، شلوار زرد و کفش ارغوانی بپو شد، فرقی که نمی کرد. و بعد به دامن مرگ بغلتد. دست مرد کور در دستش باشد. طرف اشک از چشمهای کورش ببارد؟ حالا که فکرش را می کنم می گویم شاید آخرین فکرش این بوده که: او هرگز حتی نمی دانسته من چه شکلی ام. آن هم من که چهار نعل به طرف مرگ می تاختم. یک حق بیمه ی مختصر، نصف یک سکه ی پزویی مکزیک برای رابرت مانده بود. نصفه ی دیگر سکه همراه زنش رفت توی قوطی. چه رقت انگیز.
خلاصه، وقتش که رسید، زنم رفت ایستگاه تا او را بیا ورد. من که کاری نداشتم جز آنکه انتظار بکشم؟ که البته گناهش هم به گردن او بود- داشتم مشروبم را می خوردم و تلوزیون تماشا می کردم که شنیدم اتومبیل وارد ورودی شد. لیوان به دست از روی کاناپه بلند شدم و رفتم دم پنجره تا نگاه کنم.
دیدم زنم وقت پارک کردن اتومبیل دارد می خندد. دیدم از اتومبیل پیاده شد و در را بست. هنوز لبخند به لب داشت. خیلی جالب بود. رفت سراغ در آنطرف که مرد کور می خواست از آن پیاده شود. خوب، شاید باورتان نشود که این مرد کور ریش بلند داشت! یک مرد کور ریشو! به نظر من که دیگر خیلی جالب است. مرد کور به عقب بر گشت و چمدانی را از صندلی عقب برداشت. زنم بازویش را گرفت، در اتو مبیل را بست و گرم صحبت با او، به انتهای ورودی و بعد بالای پله ها به ایوان راهنما ییش کرد.تلوزیون را خاموش کردم. مشروبم را سر کشیدم. لیوان را آب کشیدم. دستهایم را خشک کردم، بعد به طرف در رفتم.
زنم گفت:" می خواهم با رابرت آشنا شوی. رابرت! این هم شوهر من. همه چیز را که در باره اش گفته ام." گل از گل زنم شکفته بود. آستین مرد کور را گرفته بود.
مرد کور چمدانش را گذاشت روی زمین و دستش را بالا آورد.
دستش را گرفتم. حسابی دستم را فشار داد و نگه داشت و بعد ول کرد.
با صدایی بم گفت:" احساس می کنم قبلا آشنا شده ایم."
گفتم:"من هم همینطور." نمی دانستم چه بگویم. بعد گفتم:"خوش آمدید، خیلی چیزها در باه تان شنیده ام." بعد گروه کوچک ما راه افتاد، از ایوان به اتاق نشیمن، و زنم دستش را گرفته بود و راهنماییش می کرد. مرد کور چمدانش را به دست دیگرش داده بود. زنم گاه گاه چیزی میگفت، مثلا "اینجا بپیچ به چپ،رابرت،حالا شد. حالا مواظب باش، صندلی سر راهت است، بله، همین جا بنشین. این کاناپه است، همین دو هفته پیش خریدیمش."
خواستم چیزی درباره ی کاناپه ی قدیمی بگویم، من آن کاناپه ی کهنه را دوست داشتم. اما هیچ نگفتم. بعد خواستم چیز دیگری بگویم، خوش و بشی بکنم. مثلا از سفر خوش منظره در طول هادسن بگویم، مثلا بگویم وقت رفتن به نیویورک آدم باید طرف راست قطار بنشیند و وقت آمدن از نیویورک طرف چپ.
گفتم:"سفر با قطار چطور بود؟ راستی، کدام طرف قطار نشستی!" زنم گفت:"این هم شد سوال؟ کدام طرف نشستی!" گفت:"این طرفش با آن طرفش چه فرقی می کند؟"
گفتم:"همین طوری پرسیدم."
مرد کور گفت:" طرف راست. تقریبا چهل سالی می شد سوار قطارنشده بودم. از زمان بچگی، با خانواده، خیلی وقت پیش بود. تقریبا یادم رفته بود قطار سواری چه حالی دارد." و گفت:" حالا دیگر برف پیری روی ریشم نشسته.یعنی اینطور می گویند." مرد کور به زنم گفت: " عزیزم قیافه ام جالب شده؟"
زنم گفت:"خیلی جالب رابرت." گفت:" رابرت، رابرت، راست راستی خوشحالم که می بینمت."
زنم بالاخره چشم از مرد کور برداشت و به من نگاه کرد. احساس کردم قیافه ای که می بیند چندان باب طبعش نیست. شانه بالا انداختم.
تا آن لحظه با هیچ آدم کوری ملاقات نکرده بودم و شخصا آشنا نبودم. این مرد کور چهل و هفت هشت ساله بود، درشت اندام بود و داشت طاس میشد، شانه هایش هم خمیده بود انگار بار سنگینی به دوش دارد. شلوار قهوه ای، کفش قهوه ای، پیراهن روشن با کراوات و کت اسپرت پوشیده بود. شیک شیک، این ریش بلند را هم که گذاشته بود. اما عصا نداشت و عینک دودی هم نزده بود.همیشه فکر می کردم همه ی کورها باید عینک دودی بزنند. راستش پیش خودم گفتم کاش او هم عینک زده بود. چشمهایش در نگاه اول مثل چشم ادمهای معمولی بود. اما آدم از نزدیک که نگاه می کرد، فرق داشت.اولا که سفیدی عنبیه اش بیش از حد بود و مردمکهایش هم انگار بدون اینکه بداند یا بتواند جلوشان را بگیرد توی حدقه می چرخیدند، آدم مور مورش میشد. به صورتش که خیزه شدم دیدم مردمک چشم چپ به طرف بینی اش رفت ولی مردمک دیگر سعی می کرد سر جایش بماند. اما زور زیادی می زد، چون این یکی هم داشت می چرخید،بی آنکه خودش بداند که می چرخد یا بخواهد که بچرخد.
گفتم:" با یک مشروب چطوری؟ چی میل داری؟ از هر چیزی یک کم داریم. یکی از راههای وقت گذرانیمان همین است."
تند تند با آن صدای بمش گفت:" خود من یک پا اهل اسکاچ ام، رفیق."
گفتم:" بسیار خوب." رفیق! "البته، می دانستم."
با انگشتهایش چمدانش را که کنار کاناپه گذاشته بود لمس کرد. می خواست موقعییتش را بفهمد. من که اشکالی در این کار نمی دیدم.
زنم گفت:" این را می برم بالا توی اتاقت."
مرد کور به صدای بلند گفت:" نه، خوب است،خودم که رفتم بالا، می برمش."
گفتم:"کمی آب توی اسکاچت بریزم؟"
گفت:"خیلی کم."
گفتم:"می دانستم."
گفت:" فقط یک قطره. این هنر پیشه ی ایرلندی، اسمش بری فیتز جرالد بود، نه؟ من هم مثل او. فیتز جرالد می گفت: وقتی آب می خورم، آب می خورم، وقتی ویسکی می خورم، ویسکی می خورم." زنم خندید. مرد کور دستش را تا زیر ریشش بالا آورد، ریشش را آهسته بلند کردو بعد ولش کرد.
مشروبها را درست کردم، سه لیوان بزرگ اسکاچ با چند قطره آب. و بعد لم دادیم و از سفر رابرت صحبت کردیم. اول پرواز طولانی از ساحل غربی به کانتی کات را مو به مو مرور کردیم. بعد با قطار از کانتی کات تا اینجا. برای این تکه ی سفریک لیوان دیگر خوردیم.
یادم آمد جایی خوانده بودم که آدمهای کور سیگار نمی کشند چون فرض بر این است که آدم باید دودی را که بیرون می دهد ببیند. فکر می کردم که تا این اندازه و فقط تا همین اندازه را درباره ی آدمهای کور می دانم. اما این مرد کور سیگارش را تا ته می کشید و بعد سیگار دیگر را روشن می کردو بعد سیگار دیگر را روشن می کرد. این مرد کور زیر سیگارش را پر می کرد و زنم آن را خالی می کرد. وقتی پشت میز نشستیم تا شام بخوریم، یک مشروب دیگر ریختم. زنم بشقاب رابرت را پر کرد از استیک، سیب زمینی کنگره ای و نخود سبز. من روی دو تکه نان برایش کره مالیدم، گفتم: " این هم نان و کره." کمی از مشروبم خوردم. گفتم:" خوب، حالا دعا بخوانیم." و مرد کور سرش را خم کرد، زنم هاج و واج نگاهم کرد. گفتم:" دعا کنیم که مبادا تلفن زنگ بزند غذا سرد بشود."
دست به کار شدیم. هر چه خوردنی روی میز بود خوردیم. جوری می خوردیم انگار فردایی در کار نخواهد بود، حرف نمی زدیم، می خوردیم. همه چیز را مثل کف دست پاک کردیم. میز را درو کردیم. حسابی به خوردن افتاده بودیم. مرد کور از همان اول محل غذا هایش را شنا سایی کرد، می دانست هر چیز دقیقا کجای بشقابش است.وقتی داشت با کارد و چنگال گوشتش را می خورد، با تحسین تماشایش می کردیم. دو تکه گوشت می برید. گوشت را با چنگال به دهان می گذاشت و بعد یکراست می رفت سراغ سیب زمینی کنگره ای، بعد نخود سبز، و یک تکه از نان و کره می کند و می خورد، پشت سرش هم یک جرعه ی بزرگ شیر می خورد، گاهی هم بی رو در بایستی از انگشتهایش استفاده می کرد. همه چیز را تا ته خوردیم. از جمله نصف یک کیک توت فرنگی را. چند لحظه ای انگار خشکمان زده باشد نشستیم.دانه های عرق بر صورتهایمان نشسته بود. بالا خره از پشت میز بلند شدیم و ظرفهای کثیف را گذاشتیم همانجا بماند. پشت سرمان را نگاه نکردیم، خود را به اتاق نشیمن رساندیم و باز در جاهایمان فرو رفتیم. زنم و رابرت روی کاناپه نشستند، من روی صندلی بزرگ نشستم. وقتی آن دو از اتفاقات مهمی که در ده سال گذشته برایشان رخ داده بود حرف می زدند دو سه لیوان دیگر هم خوردیم. من بیشتر فقط گوش می دادم.گاهی هم حرفی می زدم. نمی خواستم فکر کند از اتاق بیرون رفته ام. و نمی خواستم زنم فکر کند احساس غریبگی می کنم. از اتفاقاتی حرف زدند که در این ده سال برای آنها؟ برای آنها!- رخ داده بود. منتظر شدم تا اسمم را از دهان زن نازنینم بشنوم، اما بیهوده بود. مثلا حرفی بزند از قبیل اینکه " و بعد شوهر عزیزم وارد زندگی ام شد." اما اصلا خبری نبود. بیشترش حرف رابرت بود. رابرت گویا همه جور کاری کرده بود، یک کور همه فن حریف تمام عیار. اما این آخریها او و زنش نما یندگی توزیع اموری را گرفتند که زندگیشان هم گویا از همان جا می گذشته. مرد کور مدتی اپراتور آماتور رادیو هم بوده.با ان صدای بلندش تعریف کرد که با اپراتورهای دیگر در گوام، فیلیپین، آلاسکا و حتی تاحیتی چه حرفهایی ردو بدل می کرده. گفت که هر وقت بخواهد به این جاها برود، به هر کدام از این کشورها که برود، کلی دوست و آشنا دارد. گاه گاه هم صورت کورش را به طرف من می کرد. دستش را زیر ریشش می گذاشت و چیزی از من می پرسید. چند وقت است این شغل جدید را گرفته ای؟ (سه سال.) کارت را دوست داری؟(نه!) می خواهی همین جا بمانی؟( چاره چیست؟) و بالاخره وقتی فکر کردم که دیگر کفگیرش به ته دیگ خورده است، بلند شدم و تلوزیون را روشن کردم.
زنم با حرص نگاهم کرد. داشت کم کم جوش می آورد، بعد به مرد کور نگاه کرد و گفت:" رابرت تو تلوزیون داری؟"
مرد کور گفت:" دو تا تلوزیون دارم عزیزم. یکی رنگی و یکی سیاه و سفید که یادگاری قدیمی است. مسخره است، اما هر بار که تلوزیون را روشن می کنم ، که البته همیشه روشن می کنم، تلوزیون رنگی را روشن می کنم. مسخره است، نه؟"
نمی دانستم چه بگویم. اصلا نمی دانستم چه جوابی بدهم. برای همین اخبار را تماشا کردم و سعی کردم به حرفهای گوینده گوش کنم.
مرد کور گفت:" تلوزیونتان رنگی است. نپرسید چطور فهمیدم، ولی می فهمم."
گفتم:" چند وقت پیش معامله کردیم."
مرد کور کمی از مشروبش چشید. ریشش را بلند کرد، بو کشید و بعد ولش کرد. روی کاناپه به جلو خم شد، جای زیر سیگاری را روی میز عسلی پیدا کرد، با فندک سیگارش را روشن کرد. به کاناپه تکیه داد و قوزک پاهایش را روی میز گذاشت.
زنم جلو دهانش را گرفت وبعد خمیازه کشید. کش و قوس آمد. گفت:" گمانم بهتر است بروم بالا و لباس راحتی بپوشم.گمانم بهتر است لباسم را عوض کنم." گفت:" رابرت،تو راحت باش."
مرد کور گفت:"من راحتم."
زنم گفت:" می خواهم توی این خانه راحت باشی."
مرد کور گفت:"هستم"
بعد از ابنکه زنم از اتاق رفت، من و او به گزارش وضع هوا وبعد اخبار ورزشی گوش کردیم. دیگر آن قدر طولش داده بود که نمی دانستم بالاخره پایین می آید یا نه. فکر کردم شاید رفته و خوابیده. دلم می خواست بیاید
پایین . نمی خواستم با این مرد کور تنها بمانم. پرسیدم باز هم مشروب می خوری و گفت البته. بعد پرسیدم می خواهی کمی علف با من بکشی. گفتم تازه یک سیگار پیچیده ام . نپیچیده بودم اما می خواستم یکی دو لحظه بعد بپیچم.
گفت:" با تو امتحانش می کنم."
گفتم:" حالا شد، جنسش عالی است."
رفتم مشروب آوردم و کنارش روی کاناپه نشستم. بعد دو تا سیگار پر و پیمان پیچیدم. یکی را روشن کردم و دادم دستش. گذاشتمش لای انگشتهاش. گرفت و پک زد.
گفتم:" تا می توانی دودش را نگه دار." معلوم بود به کلی از مرحله پرت است. زنم با روبدوشامبر صورتی و دمپایی های صورتی آمد پایین.
گفت:" بوی چی می آید؟"
گفتم:" فکر کردیم بد نیست چند پکی بزنیم."
زنم با خشم تمام نگاهم کرد. بعد به مرد کور نگاه کرد و گفت:" نمی دانستم تو هم اهلش هستی رابرت."
گفت:" حالا شدم عزیزم. هر کاری بار اولی دارد، ولی هنوز که چیزیم نشده."
گفتم:" جنسش خیلی ملایم است." گفتم:" این از آن مواردی است که عقل آدم را زایل نمی کند. اوضاع را به هم نمی ریزد."
گفت:" چه بد رفیق." و خندید.
زنم روی کاناپه بین من و مرد کور نشست. سیگار را به او رد کردم. گرفت و پکی زد و بعد برش گرداند به من. گفت:" نوبت کیست؟" بعد گفت:"من نباید بکشم. همین حالاش هم نمی توانم چشمم را باز نگه دارم. این شام هم که حسابی ناکارم کرد. نباید اینقدر می خوردم."
مرد کور گفت:" به خاطر کیک توت فرنگی است." گفت:" همه اش زیر سر آن کیک است." و آن خنده ی بلندش را سر داد. بعد سرش را جنباند.
گفتم:" باز هم کیک توت فرتگی مانده."
زنم گفت:" باز هم می خواهی رابرت؟"
گفت:"کمی بعد شاید."
باز به سر وقت تلوزیون رفتیم. زنم باز خمیازه کشید، گفت:" رابرت، هر وقت خواستی بخوابی تختت حاضر است، می دانم که روز خیلی سختی را گذرانده ای، هر وقت خواستی بخوابی بگو." دستش را کشید."رابرت؟"
مرد کور به خواب آمد و گفت:" خیلی بهم خوش گذشت، واقعا از صد تا نوار هم بهتر است،نه؟"
گفتم:"نوبت توست." و سیگار را بین انگشتهاش گذاشتم. پک زد، دود را حبس کرد، بعد بیرون داد. انگار از نه سالگی اینکاره بوده باشد.
گفت:" متشکرم رفیق، اما گمانم بسم است." گفت:" فکر می کنم کم کم دارد اثر می کند." ته سیگار روشن را به طرف زنم دراز کرد.
زنم گفت:" من هم همینطور، ایضا. من هم نمی کشم." ته سیگار را گرفت و به من رد کرد:"من همین جا وسط شما دو تا کمی می نشینم و چشمهایم را می بندم. اما شما کار خودتان را بکنید،باشد؟ هر دوتان. اگر مزاحم هستم، بگویید، وگرنه می توانم همینجا با چشم بسته بنشینم تا وقتی که بخواهید بخوابید." گفت:" رابرت، تخت حاضر است، هر وقت خواستی می توانی بخوابی، جایت درست پهلوی اتاق ما توی طبقه ی بالاست، وقتی خواستی بخوابی می بریمت آنجا. شما دو تا، اگر خوابم برد بیدارم کنید ها."
این را گفت و بعد چشمهایش را بست و به خواب رفت.
اخبار تمام شد. بلند شدم و کانال را عوض کردم، باز روی کاناپه نشستم و تکیه دادم . کاش زنم اینجور از حال و کار نرفته بود. سرش را روی پشتی کاناپه گذاشته بود و دهانش باز مانده بود. طوری چرخیده بود که روبدوشامبرش پس رفته بود… خم شدم تا ربدو شامبرش را بکشم روی پایش، و آن وقت بود که مرد کور را نگاه کردم. چه کاری است! دوباره لبه ی روبدوشامبر را پس زدم.
گفتم:" اگر کیک توت فرنگی را خواستی بگو."
گفت:" باشد."
گفتم:" خسته ای؟ می خواهی ببرمت بالا بخوابی. وقتش شده دراز بکشی؟"
گفت:"نه، هنوز نه. پهلوت می مانم رفیق. اگر اشکالی ندارد، تا وقتی بخواهی بخوابی، من هم با تو بیدار می مانم.
هنوز فرصت نکرده ایم گپی بزنیم. متوجهی که؟ احساس می کنم تمام شب فقط من و او حرف زدیم." ریشش را بلند کرد و ول کرد. سیگار و فندکش را برداشت.
گفتم:" اصلا اشکالی ندارد." بعد گفتم:"خوشحالم همصحبتی دارم." و گمانم خوشحال بودم. هر شب علف می کشیدم و آنقدر بیدار می ماندم تا خوابم ببرد. من و زنم به ندرت هر دو با هم می رفتیم بخوابیم. وقتی خوابم می برد خوابهایی می دیدم که گاه وسطش از جا می پریدم و قلبم مثل دیوانه ها می زد.
تلوزیون برنامه ای درباره ی کلیسا و قرون وسطی داشت. از این برنامه های معمول نبود. می خواستم چیز دیگری تماشا کنم. کانالهای دیگر را گرفتم. اما آنها هم هیچ برنامه ای نداشتند. برای همین به همان کانال اول برگرداندم و معذرت خواستم.
مرد کور گفت:" مهم نیست رفیق، برای من فرقی نمی کند. هر چه تو بخواهی تماشا کنی، از نظر من اشکالی ندارد. من همیشه چیز یاد می گیرم."
گفت:" آدم همیشه دارد چیزی یاد می گیرد.بد نیست امشب هم چیزی یاد بگیرم. گوش که دارم."
مدتی حرف نزدیم. به جلو خم شده و سرش را به طرف من چر خانده بود، گوش راستش را به طرف تلوزیون گرفته بود. آدم معذب می شد. گاه به گاه پلکهایش سنگین می شد. و بعد دوباره با زشان می کرد. چند وقت به چند وقت هم انگشتها را توی ریشش می کرد و آن را می گشید.انگار داشت به چیزی که ازتلوزیون می شنید فکر می کرد.
روی صفحه ، یک عده مرد با لباسهایی به نقش اسکلت و مردانی با لباس شیاطین داشتند به عده ای مرد ردا پوش حمله می کردند و آزارشان می دادند. مرد هایی که لباس شیاطین به تن داشتند، نقاب شیطان به صورت زده بودند و شاخ و دم دراز داشتند. این نمایش شبیه خوانی بخشی از مراسم بود. مرد انگلیسی راوی برنامه گفت که هر ساله این مراسم در اسپانیا برگزار می شود. سعی کردم برای مرد کور توضیح بدهم که چه نشان می دهند.
گفت:"اسکلت." گفت:" می دانم چه شکلی است." و سر تکان داد.
تلوزیون یکی از این کلیساهای جامع را نشان داد. بعد کلیسای جامع دیگری را مفصلا و خیلی آهسته نمایش داد. بالاخره تصویر کلیسای مشهور پاریس آمد، با آن طاقهای ضربی و برجهایی که به ابرها می رسیدند. دوربین عقب رفت تا تمام کلیسای جامع را که در برابر آسمان بالا رفته بود نشان دهد.
بعضی وقتها هم صدای مرد انگلیسی که داشت قضیه را تعریف می کرد خفه می شد. می گذاشت فقط دوربین روی کلیساهای جامع بچرخد. یا آنکه دوربین به دشت و صحرا می رفت. سراغ مردانی که داشتند در مزارع پشت گاوهای نر راه می رفتند. تا جایی که می شد صبر کردم. بعد احساس کردم باید حرفی بزنم. گفتم:" حالا دارند بیرون این کلیسای جامع را نشان می دهند. شیر و از این جور چیزها. مجسمه های کوچک شبیه به هیولا. حالا گمانم رفته اند ایتالیا. بله،توی ایتالیاست. روی دیوارهای این کلیسا نقاشی شده است."
پرسید:" فرسکو است رفیق؟" و جرعه ای از مشروبش خورد. دست دراز کردم لیوانم را بردارم. اما خالی بود. سعی کردم هر چه را می توانم به خاطر بیاورم. گفتم:" پرسیدی فرسکو هستند؟ چه سوال خوبی! نمی دانم."
دوربین به سراغ کلیسای جامعی در حوالی لیسبون رفت. کلیسای جامع پرتقال با کلیساهای فرانسوی و ایتالیایی آنقدرها فرقی نداشت. ولی خوب، کلیساهای جامع را میشد شناخت. بیشترش نمای داخلی بود. بعد ناگهان فکری به سرم زد و گفتم:" یک چیزی به ذهنم رسید. تو اصلا می توانی تصور کنی که کلیسای جامع چیست؟ یعنی چه شکلی است؟ متوجه منظورم هستی؟ اگر کسی به تو بگوید کلیسای جامع، آیا اصلا هیچ تصوری داری که از چه حرف می زند؟ مثلا می دانی کلیسای جامع با کلیسای باپتیست چه فرقی دارد؟"
گذاشت دود از دهانش بیرون بریزد. گفت:" می دانم که پنجاه یا صد سال پیش صدها کارگر زحمت می کشیدند آنها را بسازند. البته همین حالا شنیدم. این یارو داشت می گفت. می دانم نسل اندر نسل خوانواده ها روی یک کلیسای جامع کار کرده اند. این را هم از این یارو شنیدم. مردانی که از اول عمر روی آنها کار کرده اند، زنده نماندند تا شکل نهایی کارشان را ببینند. از این نظر با ماها فرقی ندارند، رفیق، مگر نه؟" خندید. بعد باز پلکهایش سنگین شد، سرش پایین افتاد، انگار داشت چرت می زد، شاید هم داشت خودش را در پرتقال تصور می کرد. تلوزیون حالا داشت کلیسای جامع دیگری را نشان می داد. این یکی مال آلمان بود. صدای مرد انگلیسی یکریز می آمد. مرد کور گفت:" کلیساهای جامع." راست نشست و سرش را عقب و جلو برد." اگر راستش را بخواهی رفیق، فقط همین را می دانم. همین که حالا گفتم. همینهایی که از این یارو شنیدم. اما شاید تو تو بتوانی یکیشان را برایم توصیف کنی. کاش این کار را بکنی.خیلی دلم می خواهد. راستش را بخواهی، واقعا درست نمی دانم چه شکلی است."
به تصویر کلیسای جامع توی تلوزیون زل زدم. چطور می توانستم تو صیفش را حتی شروع کنم. با خودم گفتم، خوب فرض کن زندگیت به همین وا بسته باشد. فرض کن زندگیت در دست یک آدم دیوانه است که می گوید باید این کار را بکنی و گرنه…
مدتی دیگر به کلیسای جامع خیره شدم تا آنکه باز تصویر دشت و صحرا آمد. فایده ای نداشت. رو به مرد کور کردم و گفتم:" اولا که خیلی بلندند." به دور و برم در اتاق نگاه کردم تا سر نخی پیدا کنم." خیلی بالا می روند،بالای بالا، به طرف آسمان.بعضیشان خیلی بزرگ اند آنقدر که مجبورند دیوارهای پشتیبان کنارشان بزنند. به اصطلاح برای اینکه سر پا نگاهشان دارند. اسم این دیوارها شمع است. نمی دانم چرا مرا یاد پلهای غرفه دار می اندازند. اما شاید نمی دانی که پلهای غرفه دار چیست؟ گاهی جلو کلیساهای جامع شیطان و این جور چیزها برجسته کاری شده. گاهی هم زنها و مردهای اشراف." گفتم:" نپرس چرا، چون نمیدانم."
داشت سر تکان می داد. انگار تمام بالا تنه اش جلو و عقب می رفت.
گفتم:" کارم چندان خوب نیست، هان؟"
بی حرکت ماند و بر لبه ی کاناپه خم شد. وقتی داشت به حرفهایم گوش می کرد، انگشتانش را در ریشش فرو می برد. نمی توانستم حالیش کنم، خودم می فهمیدم. اما به هر حال صبر می کرد تا ادامه بدهم. سر تکان داد، انگار می خواست تشویقم کند. سعی کردم فکر کنم دیگر چه بگویم. گفتم:"واقعا بزرگند، عظیم اند، ازسنگ ساخته شده اند. گاهی هم از مرمر. در روزگار قدیم، آدمهایی که کلیسای جامع را می ساختند، می خواستند به خدا نزدیک شوند. در آن روزگار قدیم خدا بخش مهمی از زندگی همه بود. از کلیسای جامع ساختنشان می شود فهمید." گفتم:" متاسفم، اما انگار دیگر بهتر از این نمی توانم بگویم.اصلا از من بر نمی آید."
مرد کور گفت:"همین طوری خوب است،رفیق. راستی،ببین، امیدوارم از این سوالم ناراحت نشوی. می توانم سوالی بکنم؟ می خواهم یک سوال ساده بکنم، آره یا نه. فقط کنجکاوم و قصدم اهانت نیست. تو میزبان منی. اما می خواهم بپرسم که اصلا هیچ جوری مذهبی هستی؟ اشکال ندارد که این را بپرسم؟"
سر تکان دادم. البته نمی توانست ببیند. چشمک زدن یا نزدن برای یک مرد کور علی السویه است." گمانم اعتقادی به مذهب ندارم. به هیچ چیز. گاهی سخت است.متوجه منظورم که هستی؟"
گفت:"بله، البته."
گفتم:"خوب."
مرد انگلیسی هنوز داشت ادامه می داد. زنم توی خواب آهی کشید. نفس عمیقی کشید و بعد دنباله ی خوابش را گرفت.
گفتم:" باید مرا ببخشی،اما نمی توانم برایت بگویم که کلیسای جامع چه شکلی است.اصلا مایعش را ندارم. بیشتر از این از من بر نمی آید."
مرد کور وقتی حرف می زدم کاملا بی حرکت نشسته بود و سرش را پایین انداخته بود.
گفتم:" راستش کلیساهای جامع برای من هیچ معنای خاصی ندارند. هیچ. کلیسای جامع. فقط به درد این می خورند که آدم آخر شب توی تلوزیون تماشایشان کند. همین و بس."
اینجا بود که مرد کور سینه اش را صاف کرد. خلطی هم گویا به گلویش آمد. از جیب عقب شلوارش دستمالی در آورد. بعد گفت:" فهمیدم رفیق، مهم نیست، پیش می آید، نگران نباش." گفت:" راستی ببین، یک لطفی می کنی؟ فکری به سرم زد. چرا یک کم کاغذ کلفت نمی آوری؟ با یک قلم. بیا یک کاری بکنیم. برو یک قلم و کاغذ کلفت بیاور. برو، برو رفیق، برو بیاور."
رفتم طبقه ی بالا. پاهایم انگار جان نداشت. انگار مدتی دویده باشم. در اتاق زنم گشتم. در سبد کوچکی روی میزش چند تا خودکار پیدا کردم. وبعد سعی کردم فکر کنم که کجا می شود از این کاغذ هایی که خواسته پیدا کنم.
پایین، توی آشپزخانه پاکتی پیدا کردم که تهش پوست پیاز ریخته بود. پاکت را خالی کردم و تکاندم. بردمش به اتاق نشیمن و کنار پایش نشستم. چیزها را جابجا کردم. چروکهای پاکت را صاف کردم وآن را روی میز پهن کردم.
مرد کور هم از کاناپه پایین آمد و کنار من روی فرش نشست.
روی کاغذ دست کشید. با دست از بالا و پایین. دو طرف کاغذ را لمس کرد.به لبه ها هم دست کشید. گوشه ها را هم با انگشت پیدا کرد.
گفت:" خوب است، خوب است، بیا شروع کنیم."
دستم را پیدا کرد. همانی که باهاش قلم را گرفته بودم.با دستش دستم را مشت کرد.گفت:" شروع کن رفیق، بکش، بکش، حالا می بینی. من هم همراهت می آیم.درست می شود."
مرد کور گفت:" حالا درست همانطور که دارم می گویم شروع کن. خودت می بینی. بکش."
و شروع کردم. اول یک جعبه کشیدم که شکل خانه بود. می توانست خانه ای باشد که در آن زندگی می کردم. بعد یک سقف برایش گذاشتم. در دو طرف سقف برجها را کشیدم. چه خل بازی ای!
گفت:" محشر است، معرکه است." گفت:" کارت عالی است. هرگز فکر نمی کردی یک چنین اتفاقی در زندگی برایت بیافتد. هان، رفیق؟ خوب، زندگی عجیب است، هه مان این را میدانیم. حالا ادامه بده. ولش نکن."
پنجره با طاقی گذاشتم. طاق ضربیها را کشیدم. در های بزرگ را آویزان کردم. نمی توانستم درست بکشم. برنامه ی تلوزیون تمام شد. قلم را زمین گذاشتم و انگشتا نم را باز و بسته کردم. مرد کور روی کاغذ دست کشید، با نوک انگشتانش کاغذ را، چیز هایی را که کشیده بودم لمس می کرد و سر تکان می داد.
مرد کور گفت:" کارت خوب بود."
باز قلم را بر داشتم، و او دستم را پیدا کرد. ادامه دادم. اصلا نقا شی ام خوب نیست. اما به هر حال همچنان می کشیدم.
زنم چشمهاش را باز کرد و به ما خیره شد. راست روی کاناپه نشست. جلو روبدوشامبرش باز بود. گفت:" دارید چه کار می کنید؟ به من هم بگویید! می خواهم بدانم."
جوابش را ندادم.
مرد کور گفت:" داریم یک کلیسای جامع می کشیم. من و او داریم با هم درستش می کنیم." به من گفت:" محکم فشار بده. حالا خوب شد، خوب شد." گفت:" بله. موفق شدی رفیق. فکر نمی کردی بتوانی. اما می توانی، مگر نه؟" داری معرکه می کنی. می فهمی چی می گویم؟ یک دقیقه ی دیگر راست راستی یک چیز درست و حسابی از کار در می آید." گفت:"اوضاع دستت چطور است؟ حالا توش آدم بگذار. کلیسای جامع بدون آدم به چه درد می خورد؟"
زنم گفت:" قضیه چیست رابرت، دارید چه کار می کنید؟ چه خبر است؟"
به زنم گفت:" چیزی نیست." به من گفت:" حالا چشمهات را ببند."
بستم. همانطور که گفته بود چشمهایم را بستم.
گفت:" بستی؟ کلک نزنی."
گفتم:" بستم."
گفت:" بگذار همینطور بسته بماند." گفت:" ول نکن. ادامه بده. بکش." و ادامه دادیم. انگشتهای او انگشتهایم را که روی کاغذ حرکت می دادم هدایت می کرد. تا به امروز سابقه نداشته چنین اتفاقی برایم بیافتد.
بعد گفت:"گمانم درست شد." گفت:" گمانم موفق شدی. نگاه کن. نظرت چیست؟"
اما من چشمهایم را بسته بودم.فکر می کردم کمی دیگر هم همینطور بسته نگهشان دارم.فکر کردم باید این کار را بکنم.
گفت:" خوب، داری نگاه می کنی؟"
چشمهایم هنوز بسته بود.در خانه ی خودم بودم. می دانستم. اما احساس نمی کردم که اصلا در جایی باشم یا چیزی.
گفتم:" واقعا یک چیز درست و حسابی از کار در آمد."
نویسنده: ریموند کارور
ترجمه: فرزانه طاهری
منبع: www.shafighi.com

در یک صبح زیبای بهاری در یک خیابان فرعی باریک در محله‌ی پر رفت و آمد هارایوکو در توکیو، از کنار دختر صد در صد دلخواهم گذشتم. راستش را بخواهید، آنقدر‌ها هم خوشگل نیست. هیچ ویژگی برجسته‌ای ندارد. لباس‌هایش معمولی‌اند. هنوز جای بالش پشت موهایش دیده می‌شود. خیلی هم جوان نیست- باید حدود سی سالی داشته باشد، حتی نمی‌توان گفت به معنای واقعی دختر است. با این حال از فاصله‌ی چهل و پنج متری می‌دانم دختر صددرصد دلخواه من است. لحظه‌ای که او را می‌بینم، قلبم به تپش می‌افتد و دهانم مثل کویر خشک می‌شود. شاید شما از نوع خاصی از دختر‌ها خوشتان بیاید- مثلاً دختری با مچ‌پای باریک، یا چشم‌‌های درشت، یا انگشتان ظریف یا این که بدون هیچ دلیل خاصی جذب دخترهایی شوید که وقتشان را در رستوران می‌گذرانند. من هم معیار‌های خودم را دارم. گاهی در رستوران متوجه می‌شوم به دختری که پشت میز مجاور نشسته خیره شده‌ام، فقط چون از شکل بینی‌اش خوشم آمده.
هیچ‌کس نمی‌تواند ادعا کند دختر صددرصد دلخواهش با همه‌ی معیار‌های از پیش تعیین شده مطابقت دارد. با این که همیشه به بینی آدم‌‌ها توجه می‌کنم، نمی‌توانم شکل بینی او را به خاطر بیاورم- حتی یادم نمی‌آید بینی داشته یا نه. آنچه با اطمینان کامل یادم می‌آید این است که قیافه‌اش چنگی به دل نمی‌زد. خیلی عجیب است.
به یکی می‌گویم: «دیروز در خیابان از کنار دختر صددرصد دلخواهم رد شدم.» می‌گوید: «راستی؟ خوشگله؟»
«راستش نه.»
«پس حتماً از همان دخترهایی است که دوست داری؟»
«نمی‌دونم، انگار هیچی ازش یادم نیست- شکل چشم‌‌ها یا حتی اندامش.»
«عجیبه.»
«آره، عجیبه.»
با بی‌حوصلگی می‌گوید: «حالا چی کار کردی؟ باهاش حرف زدی؟ دنبالش رفتی؟»
«نه، فقط در خیابان از کنارش رد شدم.»
او از شرق به غرب می‌رود و من از غرب به شرق می‌روم. صبح بهاری واقعاً زیبایی است. کاش می‌شد با او حرف بزنم. نیم‌ساعت کافی است. فقط در مورد خودش می‌پرسم و از خودم برایش می‌گویم. اما بیش از همه دوست دارم پیچیدگی‌‌های سرنوشت را برایش توضیح بدهم که منجر شده ما در یک صبح زیبای بهاری در سال 1981 در یک خیابان فرعی در هارایوکو از کنار هم عبور کنیم. بدون شک این اتفاق، درست مثل یک ساعت عتیقه که بعد از جنگ ساخته شده، پر از اسرار ناب است. بعد از صحبت می‌رویم جایی ناهار می‌خوریم. شاید یکی از فیلم‌‌های وودی آلن را ببینیم و برای خوردن کوکتل کنار کافه‌ی یک هتل توقف کوتاهی بکنیم. شاید هم اگر کمی خوش‌شانس باشم آخرش به یک رابطه‌ی عاشقانه بینجامد. نیروی ناشناخته‌ای در قلبم احساس می‌کنم. حالا فاصله‌ی بین ما به سیزده متر رسیده. چطور می‌توانم به او نزدیک شوم؟ چه باید بگویم؟ «صبح بخیر خانوم، می‌تونید نیم‌ساعت از وقتتون رو برای یک گفتگوی کوتاه به من بدید؟»
مسخره‌اس. شبیه بازاریاب‌‌های بیمه شدم.
«ببخشید، تصادفاً اطلاع دارید این نزدیکی‌‌ها خشکشویی شبانه‌روزی هست یا نه؟»
نه، احمقانه‌اس. من که هیچ لباس چرکی با خودم ندارم. از طرف دیگر، کسی برای چنین روشی تره هم خرد نمی‌کند! شاید گفتن حقیقت بهتر باشد. «صبح بخیر. شما دختر صددرصد دلخواه من هستید.»
نه، باور نمی‌کند. اگر هم باورکند، شاید نخواهد با من حرف بزند. ممکن است بگوید معذرت می‌خواهم، شاید من دختر صددرصد دلخواه شما باشم، ولی شما پسر صددرصد دلخواه من نیستید. اگر این اتفاق بیفتد و در چنین شرایطی قرار بگیرم، حتماً از پا می‌افتم و هیچ وقت از این شوک بیرون نمی‌آیم. سی و دو سالم است و هر آدم بالغی به این موضوع فکر می‌کند.
از جلوی یک گل‌فروشی رد می‌شویم. توده‌ هوای گرم و ملایمی پوستم را لمس می‌کند. آسفالت خیابان مرطوب است و من رایحه‌ی گل‌‌های رز را استشمام می‌کنم. نمی‌توانم خودم را به صحبت با او وادار کنم. یک پولیور سفید پوشیده و در دست راستش یک پاکت نامه‌ی تا نشده‌ی سفید بدون تمبر است. پس حتماً برای کسی نامه نوشته، از چشم‌‌های خواب‌آلودش می‌توان فهمید تمام شب را مشغول نوشتن بوده. شاید همه‌ی اسرارش داخل پاکت باشد. چند قدم دیگر بر می‌دارم و بر می‌گردم: در میان جمعیت گم شده است.
الآن دقیقاً می‌دانم چه باید به او می‌گفتم. البته یک سخنرانی بلند از آب در می‌آمد و خیلی طول می‌کشید تا آن را تمام و کمال ایراد کنم. ولی ایده‌هایی که به فکر من می‌رسد، هیچ وقت زیاد عملی نیست. خب. سخنرانی من شاید با «یکی بود یکی نبود» شروع می‌شد و با «داستان غم‌انگیزی بود، نظر شما چیه؟» به پایان می‌رسید. «یکی بود یکی نبود، یک پسر و یک دختر بودند. پسر هجده ساله بود و دختر شانزده ساله. پسر زیاد خوش‌قیافه نبود و دختر هم خیلی خوشگل نبود. فقط یک پسر و دختر معمولی و تنها بودند، مثل بقیه. اما از ته دل اعتقاد داشتند پسر و دختر صددرصد دلخواه آن‌ها یک جایی در دنیا زندگی می‌کند. بله، آن‌ها به معجزه ایمان داشتند. و آن معجزه واقعاً اتفاق افتاد. یک روز آن دو، سر نبش یک خیابان با هم رو به رو شدند. پسر گفت: «حیرت‌انگیزه، من در تمام زندگی‌ام به دنبال شما می‌گشتم. شاید باور نکنید، اما شما دختر صددرصد دلخواه من هستید.»
دختر به او گفت: «شما هم پسر صددرصد دلخواه من هستید، دقیقاً همان طور که شما را مجسم کرده بودم، مو به مو. انگار دارم خواب می‌بینم.»
روی یکی از نیمکت‌‌های پارک نشستند، دست‌‌های یکدیگر را گرفتند و ساعت‌‌ها سرگذشت‌شان را برای هم تعریف کردند. دیگر تنها نبودند. نیمه‌ی صددرصد دلخواه‌شان را پیدا کرده بودند و نیمه‌ی صددرصد دلخواه‌شان هم آن‌ها را پیدا کرده بود. چقدر عالی است که فرد صددرصد دلخواهت را پیدا کنی و او هم تو را پیدا کند. یک معجزه است، یک معجزه‌ی بسیار بزرگ.
همان طور که نشسته بودند و حرف می‌زدند، اندکی دچار تردید شدند: آیا واقعاً آرزو‌های آدم به این راحتی به حقیقت می‌پیوندد؟
بنابراین وقتی در گفتگویشان وقفه‌ی کوتاهی افتاد، پسر به دختر گفت: «بیایید خودمان را یک بار محک بزنیم. اگر ما واقعاً فرد صددرصد دلخواه هم باشیم، پس یک زمانی، یک جایی حتماً دوباره همدیگر را خواهیم دید. وقتی این اتفاق بیفتد و ما بفهمیم فرد صددرصد دلخواه هم هستیم، بی معطلی ازدواج می‌کنیم. نظر شما چیه؟»
دختر گفت: «بله، دقیقاً باید همین کار را بکنیم.»
بنابراین از هم جدا شدند، دختر به سمت شرق رفت، و پسر به سمت غرب.
آزمونی که بر سر آن توافق کرده بودند، کاملاً غیر ضروری بود. هرگز نباید زیر بار چنین چیزی می‌رفتند، چون واقعاً و کاملاً افراد صددرصد دلخواه هم بودند و اساساً ملاقاتشان با هم خودش یک معجزه بود. اما به خاطر جوانی فهم این موضوع برایشان ممکن نبود. امواج سرد و بی اعتنای سرنوشت آن‌ها را بی رحمانه تکان می‌داد و به این طرف و آن طرف می‌برد.
یک سال در زمستان هر دو به آنفلونزای شدیدی مبتلا شدند و پس از هفته‌‌ها دست و پا زدن بین مرگ و زندگی، تمام خاطرات سال‌‌های گذشته را فراموش کردند. وقتی به هوش آمدند، حافظه‌شان درست مثل قلک یک بچه‌ی فقیر خالی بود.
آن‌ها دو جوان باهوش و مصمم بودند، بنابراین توانستند با تلاش مستمر دوباره احساس و آگاهی که به عنوان افرادی بالغ و کامل برای بازگشت به جامعه نیاز داشتند، به دست آورند.
آن‌ها حقیقتاً شهروندان محترمی شدند، کسانی که می‌دانستند چگونه از یک خط مترو به خط دیگر بروند و می‌توانستند نامه‌ای سفارشی را پست کنند. حتی عشق را هم دوباره تجربه کردند، گاهی تا هفتاد و پنج یا حتی هشتاد و پنج درصد.
زمان با سرعت سرسام آوری گذشت و خیلی زود پسر سی و دوساله و دختر سی ساله شد. دریک صبح زیبای بهاری در امتداد خیابان باریکی در محله‌ی هارایوکو در توکیو، پسر که می‌خواست روزش را با یک فنجان قهوه شروع کند، از غرب به شرق می‌رفت، در حالیکه دختر برای فرستادن نامه‌ای با پست سفارشی، از شرق به غرب در حرکت بود. آن‌ها در وسط خیابان از کنار یکدیگر عبور کردند. نور ضعیفی از خاطرات فراموش شده برای لحظه‌ی کوتاهی در قلبشان درخشید. قلبشان به تپش افتاد. هردو می‌دانستند: او دختر صددرصد دلخواه من است. او پسر صددرصد دلخواه من است.
اما جرقه‌ی خاطراتشان خیلی ضعیف بود و حافظه‌شان دیگر شفافیت چهارده سال پیش را نداشت. بدون گفتن کلمه‌ای از کنار هم گذشتند و در شلوغی جمعیت برای همیشه ناپدید شدند.
داستان غم انگیزی بود، نه؟
بله، خودش است، این چیزی است که باید به او می‌گفتم.

نویسنده: هاروکی موراکامی
مترجم: مهلا ابراهیمی
منبع: www.jenopari.com

داستان یک خاله بیچاره

همه چیز در یک بعدازظهر بسیار زیبای روز یکشنبه در ماه ژوئیه شروع شد. درست همان اولین یکشنبه ماه ژوئیه. دو سه تکّه ابر سفید و کوچک در دوردست آسمان مانند علائم سجاوندی بودند که با دقت بسیار نوشته شده باشند. نور خورشید بی‌هیچ مانعی بر تمام دنیا می‌تابید. در این پادشاهی ماه ژوئیه، حتی پوشش نقره‌ای‌رنگ یک شکلات که بر روی چمنزار پرتاب شده بود، مثل کریستالی در ته یک دریاچه، با غرور می‌درخشید. اگر برای مدت طولانی به این منظره نگاه می‌کردی متوجه می‌شدی که نور خورشید یک نور دیگر را در بر می‌گیرد. مثل جعبه‌های تو در توی چینی. نور داخلی به نظر می‌رسید که از ذرات بی‌شمار گَردِ گُل‌ها درست شده باشد. ذراتی که در آسمان معلق و تقریباً بی‌حرکت بودند تا اینکه سرانجام بر روی سطح زمین فرو می‌نشستند.
با یکی از دوستانم رفته بودم برای قدم زدن. سر راه کنار یک پلازا (میدان) که آن سوتر از گالری نقاشی یادبود «می جی» قرار داشت، توقف کردیم. نزدیک آبگیر نشستیم و دو تا یونیکورن برنزی را که در ساحل رو برو قرار داشتند، تماشا کردیم. وزش یک نسیم برگ درختان بلوط را به حرکت در می‌آورد و امواج کوچکی بر سطح آبگیر ایجاد می‌کرد. زمان، گویی مثل نسیم در حرکت بود. شروع می‌شد و متوقف می‌شد. متوقف می‌شد و شروع می‌شد. قوطیهای سودا از میان آب زلال آبگیر می‌درخشیدند. مثل ویرانه‌های یک شهر گمشده. آنجا که بودیم، آدمهای متفاوتی از جلومان رد شدند. یک تیم سافت بال که لباسهای یک‌دست پوشیده بودند. پسری سوار یک دوچرخه، پیرمردی که سگ خود را می‌گرداند و یک خارجی جوان که شلوارک ورزشی پوشیده بود. از یک رادیوی بزرگ بر روی چمن صدای موسیقی شنیدیم. ترانه‌ای دلنشین درباره عشقی از دست رفته. با خودم گفتم که من این ترانه را قبلاً شنیده‌ام ولی از این بابت مطمئن نبودم. شاید فقط شبیه به یکی از ترانه‌هایی بود که من قبلاً شنیده بودم. می‌توانستم نور خورشید را بر روی بازوی برهنه خود حس کنم. تابستان در اینجا بود.
نمی‌دانم چرا یک خاله بیچاره در یک بعد از ظهر یکشنبه باید قلب مرا تسخیر کند. در آن حول و حوالی هیچ خاله بیچاره‌ای دیده نمی‌شد. هیچ چیزی نبود که باعث شود من یک خاله بیچاره را در ذهنم تصوّر کنم. ولی یک خاله بیچاره به ذهنم وارد شد. و بعد رفت. کاش حتی شده یک صدم ثانیه در ذهنم می‌ماند. وقتی رفت یک خلاء عجیب و به شکل انسان، پشت سر خود باقی گذاشت. مثل این بود که کسی به سرعت از کنار پنجره‌ای رد شده باشد. به طرف پنجره دویدم و سرم را از پنجره بیرون کردم. ولی کسی آنجا نبود.
یک خاله بیچاره؟
موضوع را با دوستم در میان گذاشتم تا ببینم چه می‌گوید: «می‌خواهم چیزی درباره یک خاله بیچاره بنویسم.»
دوستم با کمی تعجب گفت: «یک خاله بیچاره؟ حالا چرا یک خاله بیچاره؟»
خودم هم نمی‌دانستم چرا. به دلایل چیزهایی که مرا به خود جذب می‌کردند برایم غیر قابل فهم بودند. مدتی چیزی نگفتم. فقط انگشتانم را به روی آن خلاء درونم که به شکل بدن یک انسان بود کشیدم.
دوستم گفت: «بعید می‌دانم کسی دوست داشته باشد داستان یک خاله بیچاره را بخواند.»
گفتم: «آره، حق با تو است. داستان جالبی برای خواندن نمی‌شود.»
ـ خب، پس برای چه می‌خواهی چنین داستانی بنویسی؟
گفتم: «با کلمات نمی‌توانم خیلی خوب بیانش کنم. برای اینکه توضیح بدهم چرا می‌خواهم داستانی درباره یک خاله بیچاره بنویسم، باید خود داستان را بنویسم. وقتی نوشتن داستان تمام شد دیگر لازم نیست توضیح بدهم که چرا می‌خواهم همچین داستانی بنویسم. یا اینکه باز هم لازم است که توضیح بدهم؟»
دوستم پرسید: «توی فامیل خاله فقیر داری؟»
گفتم: «حتی یکی هم ندارم.»
ـ خب، من دارم. دقیقاً هم یکی. حتی چند سال هم با او زندگی کردم.
چشمان دوستم را نگاه کردم. مثل همیشه آرام بودند.
دوستم ادامه داد: «ولی دلم نمی‌خواهد در موردش بنویسم. دلم نمی‌خواهد حتی یک کلمه درباره آن خاله‌ام بنویسم.»
در این لحظه، ترانه‌ای دیگر از رادیو پخش شد. این ترانه خیلی شبیه ترانه اولی بود. ولی اصلاً آن را به جا نیاوردم.
ـ تو حتی یک خاله فقیر هم نداری ولی می‌خواهی داستانی درباره یک خاله فقیر بنویسی. در حالی که من خاله فقیر دارم. ولی دوست ندارم در موردش بنویسم.»
سرم را تکان دادم: «علتش را نمی‌دانم.»
دوستم سرش را کمی تکان داد ولی چیزی نگفت. در حالی که به من پشت کرده بود انگشتان ظریفش را به جریان آب سپرد. گویی سؤال من از انگشتانش داشت پایین می‌رفت و
به طرف شهر ویران شده‌ای که در زیر آب قرار داشت می‌لغزید.
نمی دانم چرا. نمی دانم چرا. نمی دانم چرا.
دوستم گفت: «حقیقتش را بگویم. یک چیز‌هایی در مورد خاله بیچاره‌ام هست که دوست دارم به تو بگویم. ولی اصلاً نمی‌توانم کلمات مناسب را پیدا کنم. نمی‌توانم این کار را بکنم چون یک خاله فقیر را می‌شناسم.» لبش را گاز گرفت و ادامه داد: «سخت است. خیلی سخت‌تر از آنچه بخواهی فکرش را بکنی.»
یونیکورنهای برنزی را یک‌بار دیگر نگاه کردم. سمهای جلوییشان بیرون بود. طوری که انگار داشتند اعتراض می‌کردند که چرا گذشت زمان آن‌ها را جا گذاشته. دوستم انگشتان خیس خود را با لبه پیراهنش خشک کرد و گفت: «تو می‌خواهی درباره یک خاله فقیر بنویسی. نمی‌دانم تو که خاله فقیر نداری می‌توانی از پس این کار بر بیایی یا نه.»
آه طولانی و عمیقی کشیدم.
دوستم گفت: «معذرت می‌خواهم.»
گفتم: «نه، اشکالی ندارد. احتمالاً تو راست می‌گویی.»
که راست هم می‌گفت.
آه. مثل اشعار یک ترانه.
شاید شما هم در فامیل خاله فقیر نداشته باشید. که این یعنی یک نقطه اشتراک. ولی حداقل یک خاله بیچاره را در عروسی کسی که دیده‌اید. همان‌طور که بر روی قفسه هر کتابخانه‌ای کتابی هست که کسی نخوانده و در هر کمدی پیراهنی هست که کسی بر تن نکرده. هر مجلس عروسی‌ای هم یک خاله فقیر دارد.
هیچ کس دردسر معرفی کردن او را به خود نمی‌دهد. هیچ کس با او صحبت نمی‌کند. هیچ کس از او برای سخنرانی عروسی دعوت نمی‌کند. او فقط پشت میز می‌نشیند. مثل یک بطری شیر خالی. در حالی که غمگین آنجا نشسته سوپ خود را ذره ذره هرت می‌کشد. سالادش را با چنگال ماهی‌خوری می‌خورد و وقتی بستنی را می‌آورند او تن‌ها کسی است که قاشق ندارد.
هر بار که آلبوم عروسی را نگاه می‌کنند عکس آن خاله بیچاره را هم می‌بینند. تصویر او مثل یک جنازه غرق‌شده، شادی‌بخش است.
ـ‌عزیزم، این زنه توی ردیف دوم عینک زده، کی است؟
شوهر جوان می‌گوید: «بی‌خیال، هیچ‌کس نیست. خاله‌ام است. یک خاله بیچاره.»
اسمش را نمی‌گوید. فقط می‌گوید یک خاله بیچاره.
البته همه نام‌ها ناپدید می‌شوند. کسانی هستند که در همان لحظه مرگشان اسمشان محو می‌شود. کسانی هستند که مثل یک تلویزیون کهنه فقط برفک نشان می‌دهند، تا اینکه کاملاً می‌سوزند. و کسانی هستند که قبل از اینکه بمیرند اسمشان محو می‌شود. یعنی خاله‌های بیچاره. من خودم نیز گاهی وقت‌ها مثل این خاله بیچاره، بی‌اسم می‌شوم. پیش می‌آید که در شلوغی یک ایستگاه قطار یا فرودگاه، مقصدم، اسمم، و نشانی‌ام را فراموش کنم. ولی این وضع خیلی طول نمی‌کشد. حداکثر پنج یا ده ثانیه.
و بعضی وقت‌ها نیز آن اتفاق رخ می‌دهد: کسی می‌گوید: «اصلاً اسمت یادم نمی‌یاد.»
ـ مسئله‌ای نیست. خودت را ناراحت نکن. در هر حال اسم من آن‌قدر‌ها هم اسم نیست.»
به دهان خود اشاره می‌کند و می‌گوید: «به خدا نوک زبانم است.»
احساس می‌کنم زیر خاک چالم کرده‌اند و نصف پای چپم بیرون زده. مردم از روی پای چپم رد می‌شوند و بعد هم عذرخواهی می‌کنند. «به خدا نوک زبانم است.»
اسامی گم شده کجا می‌روند؟ احتمالش خیلی کم است که در هزار توی یک شهر دوام بیاورند. با این حال ممکن است باشند اسامی‌ای که دوام بیاورند و راه خود را به سوی شهر اسامی گم‌شده پیدا کنند و در آنجا جامعه کوچک و آرامی تشکیل دهند. شهری کوچک که بر روی تابلوی ورودی آن نوشته شده: «ورود ممنوع مگر به دلیل کار.» آنهایی که بدون داشتن کاری به این شهر می‌آیند تنبیه می‌شوند، تنبیهی کوچک و مناسب.
شاید به همین دلیل تنبیه کوچکی برای من در نظر گرفتند. یک خاله فقیر و کوچک به پشت من چسبیده بود.
اولین باری که فهمیدم این خاله بیچاره به پشتم چسبیده اواسط ماه اوت بود. بدون اینکه اتفاق خاصی بیفتد فهمیدم به پشتم چسبیده. همین‌جوری یک روز احساس کردم به پشتم چسبیده. من خاله فقیری را بر پشتم داشتم. احساس ناخوشایندی نبود. چندان وزنی نداشت. نفسش بوی بد نمی‌داد. فقط چسبیده بود به پشتم. مثل یک سایه. مردم حتی برای دیدن او بر پشتم مجبور بودند به خودشان فشار بیاورند. گربه‌هایی که در آپارتمان من بودند چند روز اول او را با شک و تردید نگاه می‌کردند ولی همین که فهمیدند او نقشه قلمروشان را نکشیده با او کنار آمدند.
او بعضی از دوستانم را مضطرب و عصبی می‌کرد. مثلاً با دوستان می‌نشستیم پشت یک میز و نوشیدنی می‌خوردیم و او در این ضمن از فراز شانه‌ام نگاه‌مان می‌کرد. یکی از دوستانم گفت: «اعصابم را خرد می‌کند.»
ـ خودت را ناراحت نکن. او سرش به کار خودش گرم است. کاری به کار کسی ندارد.
ـ متوجهم. ولی نمی‌دانم… آدم را افسرده می‌کند.
ـ پس سعی کن نگاهش نکنی.
ـ آره، به نظرم همین کار را باید بکنم.
بعد هم آهی می‌کشد. «برای اینکه چنین چیزی را بر پشتت داشته باشی کجا باید بروی؟»
ـ‌ من برای اینکه او روی پشتم باشد هیچ‌جا نرفتم. فقط درباره یک سری چیز‌ها فکر کردم، همین.»
دوستم سرش را تکان داد و یک‌بار دیگر آه کشید و گفت: «فکر کنم متوجه منظورت شده باشم. تو شخصیتت این جوری است. همیشه همین‌طوری بودی.»
ـ اهوم!
بدون اینکه اشتیاقی نشان بدهیم، نوشیدنیمان را خوردیم.
من گفتم: «بگو ببینم، چه چیزش افسرده‌کننده‌ست؟»
ـ نمی‌دانم. مثل این است که مادرم من را زیر نظر داشته باشد.
طبق آنچه دیگران می‌گفتند ـ چون من خودم نمی‌توانستم او را ببینم ـ چیزی که بر پشتم قرار داشت یک خاله فقیر با یک فرم ثابت نبود. انگار فرم بدن او بسته به شخصی که او را زیر نظر می‌گرفت تغییر می‌کرد. انگار که اثیری باشد.
او برای یکی از دوستانم شبیه به سگش بود که پاییز پارسال از سرطان مری مرده بود.
ـ البته دیگر آخرهای عمرش بود. پانزده سال زندگی کرده بود. ولی حیوونکی خیلی بد مرد.
ـ سرطان مری؟
ـ آره. خیلی درد دارد. فقط زوزه می‌کشید، هرچند آخر‌ها دیگر صدایش را از دست داده بود. می‌خواستم بخوابانمش ولی مادرم نمی‌گذاشت.
ـ برای چه؟
ـ نمی‌دانم. تا دو ماه سگه را با لوله تغذیه زنده نگه داشتیم. توی انبار بود. چه بوی گندی برداشته بود.
برای لحظه‌ای سکوت کرد.
ـ آنچنان سگ مالی هم نبود. از سایه خودش هم می‌ترسید. هر کس بهش نزدیک می‌شد پارس می‌کرد. واقعاً حیوان به درد نخوری بود. خیلی سر و صدا می‌کرد، گری هم داشت.
سرم را تکان دادم.
ـ باید به جای سگ جیرجیرک می‌شد. این طوری می‌توانست آنقدر سر و صدا کند تا نفسش در بیاد. سرطان مری هم نمی‌گرفت.
ولی او هنوز بر پشتم بود. سگی با یک لوله پلاستیکی آویزان از دهنش.
خاله فقیر من برای یک دلال معاملات ملکی که آشنای من هم بود به یکی از معلمان دوره ابتدایی‌اش شباهت داشت.
در حالی که با یک حوله ضخیم عرق صورتش را پاک می‌کرد، گفت: «احتمالاً سال 1950 بود. اولین سال جنگ کُره و ژاپن. دو سال پشت سر هم معلم ما بود. انگار الان باز هم مثل قدیم‌ها دارم می‌بینمش. البته نه اینکه دلم برایش تنگ شده باشد. اصلاً کاملاً فراموشش کرده بودم.»
آن طوری که او به من چای تعارف کرد فهمیدم خیال کرده من فامیل خانم معلم دوران بچگی‌اش هستم.
ـ زندگی غم‌انگیزی داشت. همان سالی که ازدواج کرد شوهرش را به خدمت فرستادند. شوهره سوار یک کشتی حمل و نقل شده بود که یکهو بومب! احتمالاً سال 1943 بود. خانم معلم ما هم بعد از آن حادثه فقط تو مدرسه درس داد. تو حمله هوایی سال 1944 بد جوری آسیب دید. سمت چپ صورتش تا دستش سوخت. بعد هم با دستش نشان داد از کجا تا کجا. بعد فنجان چای خود را سر کشید و دوباره عرق صورتش را پاک کرد و ادامه داد: «زن بیچاره. قبل از آن حادثه، زن زیبایی بود. آن حادثه شخصیتش را هم تغییر داد. اگر الان زنده باشد باید حدود هشتاد سالی داشته باشد.»
دوستانم یکی‌یکی از من دور شدند. مثل دندانه‌های شانه‌ای که یکی‌یکی بیفتند. می‌گفتند: «آدم بدی نیست، ولی من دوست ندارم هر وقت که او را می‌بینم، مادر پیر و افسرده‌ام، یا سگی که از سرطان مری مرده بود یا خانم معلمی که زخم ناشی از سوختگی بر صورتش بود بیاید جلو چشمانم.»
کم‌کم داشتم احساس می‌کردم که به صندلی یک دندانپزشک تبدیل شده‌ام. کسی از صندلی دندانپزشک نفرت ندارد ولی در عین حال نیز همه از آن گریزانند. اگر در خیابان به دوستانم بر می‌خوردم آن‌ها بلافاصله به بهانه‌ای از من فرار می‌کردند. یکی از دوستانم با دشواری و صداقت اعتراف کرد: «نمی‌دانم. این روز‌ها گشتن با تو کار خیلی سختی شده. به نظرم اگه با یک‌ جا چتری پشتت را بپوشونی وضع خیلی بهتر می‌شود.»
یک جا چتری.
در حالی‌که دوستانم از من فراری بودند، گزارشگر‌ها هیچ وقت دست از سرم بر نمی‌داشتند. هر دو روز سر و کله‌شان پیدا می‌شد. از من و خاله عکس می‌گرفتند. وقتی هم عکس خاله واضح نمی‌افتاد شاکی می‌شدند. مدام هم از من سؤالهای بی‌معنی می‌پرسیدند. من آن اوایل امیدوار بودم که اگر با آن‌ها همکاری کنم آن‌ها می‌توانند من را به کشف یا توضیح تازه‌ای در مورد خاله بیچاره برسانند، ولی آن‌ها فقط مرا خسته و فرسوده کردند.
یک‌بار در یک برنامه تلویزیونی صبحگاهی من را نشان دادند. ساعت شش صبح مرا از تختم بیرون کشیدند. من را با ماشین به یک استودیوی تلویزیونی بردند. برایم قهوه وحشتناکی ریختند. آدمهای غیر قابل درک، دور تا دورم می‌دویدند و کارهای غیر قابل درک انجام می‌دادند. به فکر فرار افتادم ولی تا بیایم بجنبم، به من گفتند که وقتش شده.
وقتی دوربین‌ها به کار افتادند مجری برنامه که یک عوضی بد اخلاق و از خود راضی بود که هیچ کاری انجام نمی‌داد جز اینکه به همکاران خود بتوپد، ولی همین که چراغ قرمز شروع شد سراپا لبخند و هوش و درایت شد. همان آدم خوب میانسال مورد علاقه شما.
رو به دوربین گفت: «و اکنون نوبت می‌رسد به برنامه هر روز صبح شما: «تازه چه خبر».
مهمان امروز ما آقای … است. او یک روز به طور ناگهانی متوجه شد که یک خاله بیچاره بر پشت خود دارد. این یک مشکل عادی نیست و برای کسی تا حالا چنین چیزی پیش نیامده. بنابراین من در اینجا از مهمانمان می‌خواهم بپرسم که چگونه این اتفاق برایش رخ داد و تاکنون با چه مشکلاتی مواجه شده است.» بعد رو کرد به من و پرسید: «آیا از اینکه یک خاله بیچاره را بر پشت خودت داری احساس ناراحتی می‌کنی؟»
من گفتم: «نه. اصلاً احساس ناراحتی نمی‌کنم. او وزنش زیاد نیست و مجبور نیستم به او غذا بدهم.»
ـ هیچ احساس کمر درد نداری؟
ـ نه، به هیچ وجه!
ـ کی فهمیدی به پشتت چسبیده؟
من ماجرای آن روز بعدازظهر را که به کنار آبگیر رفته بودم و یونیکورن‌ها را تماشا کردم به طور خلاصه برایش تعریف کردم ولی او ظاهراً متوجهِ حرفهای من نشده بود.
سینه‌اش را صاف کرد و گفت: «یعنی به عبارت دیگر. تو کنار آبگیر نشسته بودی و او هم در آبگیر مخفی شده بود و بعد یکهو پرید مالک پشتت شد، درسته؟»
سرم را به نشانه جواب منفی تکان دادم و گفتم نه، اینطور نبود.
چگونه اجازه داده بودم که مرا به چنین جایی بیاورند؟ آن‌ها فقط دنبال شوخی و داستانهای وحشتناک بودند.
سعی کردم توضیح بدهم: «این خاله بیچاره، روح نیست. او در هیچ جا «پاورچین پاورچین» راه نمی‌رود. و «مالک» کسی هم نیست. این خاله بیچاره فقط «کلمه» است. فقط کلمه.»
کسی چیزی نگفت. باید بیشتر توضیح می‌دادم.
ـ یک کلمه مثل الکترودی است که به ذهن متصل باشد. اگر مدام یک محرک را به درون آن بفرستی مطمئناً واکنش و تاْثیری از خود نشان خواهد داد. واکنش هر فردی البته متفاوت خواهد بود. واکنش من چیزی مثل وجود مستقل است. چیزی که من به پشتم چسبانده‌ام در واقع عبارت «خاله بیچاره» است. فقط دو کلمه، نه معنایی دارند و نه فرم فیزیکی‌ای. اگر قرار بود اسمی روی آن بگذارم بهش می‌گفتم تابلوی تجسمی، یا یک چیزی مثل این.»
مجری به نظر می‌رسید گیج شده باشد. گفت: «تو می‌گویی که هیچ معنا و فرمی ندارد ولی ما می‌توانیم خیلی واضح و مشخص چیزی را بر روی پشتت ببینیم. . . یک تصویر واقعی بر روی پشتت. این تصویر برای همه ما معنی‌دار است.»
شانه بالا انداختم و گفتم: «البته خب؛ این کارکرد نشانه‌‌ها است.»
در این هنگام دستیار مجری، که زن جوانی بود به امید اینکه جو را کمی آرام کند، وارد بحث شد: «خب پس با این حساب شما هر وقت اراده کنید می‌توانید این تصویر یا موجود یا هر چیزی که هست را از پشتتان بردارید.»
گفتم: «نه، نمی‌توانم. وقتی چیزی به وجود می‌آید بدون اینکه من بخواهم یا نه، به وجود خود ادامه می‌دهد. درست مثل یک خاطره است، خاطره‌ای که می‌خواهی فراموشش کنی ولی نمی‌توانی.»
زن، همچنان به حرفهای خود ادامه داد. ظاهراً مجاب نشده بود: «این فرایندی که شما به آن اشاره می‌کنید، اینکه یک کلمه را به نمادی تجسمی تبدیل می‌کنید، آیا این کار را من هم می‌توانم انجام بدهم؟»
ـ نمی‌دانم اگر شما این کار را بکنید تا چه حد کارایی دارد، ولی از نظر اصول حتی شما هم می‌توانستید دست به این کار بزنید.»
در این لحظه مجری اصلی برنامه وارد بحث شد. «می‌خواهید بگویید که من اگر کلمه «تجسمی» را هر روز مدام تکرار کنم تصویر کلمه «تجسمی» ممکن است بر روی کمرم ظاهر شود؟»
من ماشین‌وار حرف قبلی‌ام را تکرار کردم: «اصولاً این اتفاق حداقل ممکن است رخ بدهد.»
نور لامپهای رنگ‌پریده و هوای تهویه نشده استودیو داشت کم‌کم باعث سر دردم می‌شد.
مجری برنامه با جسارت گفت: «کلمه «تجسمی» چه شکلی است؟»
و با گفتن این حرف بعضی از حاضران در استودیو خندیدند.
گفتم نمی‌دانم. دلم نمی‌خواست در این مورد فکر کنم. همین خاله بیچاره برای هفت پشتم بس بود. هیچ کدام آن‌ها به این مسئله اهمیتی نمی‌دادند. تن‌ها چیزی که برای آن‌ها اهمیت داشت این بود که موضوع مورد بحث را تا آگهی بازرگانی بعدی داغ نگه دارند.
کل جهان یک نمایش مضحک است. از درخشش یک استودیوی تلویزیونی تا تیرگی پراندوه کلبه یک معتکف در جنگل، همه به یک چیز می‌انجامند. من با راه رفتن در این دنیای دلقک‌وار و در حالی‌که این خاله بیچاره را بر پشتم حمل می‌کردم خود بزرگ‌ترین دلقک عالم بودم. شاید حق با آن دختره بود: اگر یک‌جا چتری می‌گرفتم کارم راحت‌تر می‌شد. می‌توانستم هر ماه دو بار رنگ تازه‌ای به آن بزنم و آن را با خودم به مهمانی ببرم.
مثلاً یک‌نفر می‌گفت: «خیل خب! جا چتری‌ات این‌بار صورتی است!»
من هم جواب می‌دادم: «آره. هفته بعد می‌خواهم رنگ سبز به آن بزنم.»
ولی متأْسفانه آنچه من بر پشتم داشتم یک‌ جا چتری نبود بلکه خاله‌ای بیچاره بود. با گذشت زمان مردم دیگر به من و خاله بیچاره‌ای که بر پشتم بود علاقه‌ای نشان ندادند. حق با دوستم بود: هیچ کس علاقه‌ای به یک خاله بیچاره ندارد.
دوستم گفت: «تو را در تلوزیون دیدم.»
باز هم در کنار همان آبگیر نشسته بودیم. سه ماه بود که او را ندیده بودم. اوایل پاییز بود. زمان با سرعت بسیار زیادی گذشته بود. هرگز پیش نیامده بود این همه مدت بگذرد و همدیگر را ندیده باشیم.
ـ یک کم خسته به نظر می‌رسیدی.
ـ آره، خسته بودم.
ـ‌ ولی خودت نبودی.
سرم را تکان دادم. درست می‌گفت. من خودم نبودم.
دوستم مدام یک سووت شرت را بر روی زانوانش تا و از هم باز می‌کرد.
ـ پس بالاخره موفق شدی خاله بیچاره‌ات را گیر بیندازی.
ـ آره.
لبخند زد. او داشت سووت شرت را که روی زانوانش قرار داشت نوازش می‌کرد طوری که انگار دارد گربه‌ای را نوازش می‌کند.
ـ آیا الان بهتر درکش می‌کنی؟
گفتم: «به گمانم، یک کم.»
ـ آیا این قضیه کمکت کرده که چیزی بنویسی؟
سرم را تکان کوچکی دادم گفتم: «نُچ! اصلاً! مسئله این است که اصلاً حس و حال نوشتن را ندارم. شاید دیگر هیچ وقت نتوانم بنویسم.»
دوستم برای لحظاتی سکوت کرد.
سرانجام گفت: «یک فکری دارم. چند تا سؤال از من بپرس. سعی می‌کنم کمکت کنم.»
ـ به‌عنوان شخصی که راجع به خاله بیچاره اطلاعات دارد؟
لبخندی زد و گفت: «آها. پس شروع کن. من همین الان احساس می‌کنم که دوست دارم به سؤالاتی درباره این خاله بیچاره جواب بدم، ممکن است بعدش دیگر هرگز تمایلی به این کار نداشته باشم.»
نمی‌دانستم از کجا شروع کنم.
گفتم: «بعضی وقت‌ها از خودم می‌پرسم چه جور آدمهایی به یک خاله بیچاره تبدیل می‌شوند. آیا به‌صورت یک خاله بیچاره به دنیا می‌آیند؟ و یا اینکه برای تبدیل شدن به یک خاله بیچاره به شرایط خاصی نیاز است؟ آیا نوعی ویروس خاص هست که آدم را تبدیل به خاله بیچاره می‌کند؟»
دوستم سر خود را چندین‌بار تکان داد طوری که انگار می‌خواست بگوید سؤالهای خیلی خوبی پرسیده‌ام.
گفت: «جوابش هر دو موردی است که گفتی. خاله‌های بیچاره از یک نوع هستند.»
ـ از یک نوع؟
ـ آها. خب! ببین! یک خاله بیچاره شاید در کودکی هم یک خاله بیچاره بوده شاید هم نبوده. اصلاً هم مهم نیست. برای هر چیزی در دنیا میلیون‌ها دلیل وجود دارد. میلیون‌ها دلیل برای مردن و میلیون‌ها دلیل برای زندگی کردن. میلیون‌ها دلیل برای دلیل آوردن. دلایلی سهل‌الوصول. ولی دلیلی که دنبالش هستی یکی از این دلایل نیست، هست؟»
ـ نه، فکر نمی‌کنم.
او وجود دارد. همین. خاله بیچاره تو وجود دارد. تو باید با این واقعیت کنار بیایی. او وجود دارد. یک خاله بیچاره همین جوری است. وجود او دلیل او است. درست مثل ما. ما در این لحظه در این مکان وجود و حضور داریم بدون هیچ دلیل یا علت خاصی.
مدت‌ها کنار آبگیر نشستیم. هیچ کداممان نه حرکتی می‌کردیم و نه حرفی می‌زدیم. نور شفاف آفتاب پاییز بر صورت دوستم سایه می‌افکند.
گفت: «خب، نمی‌خواهی از من بپرسی بر پشتت چه می‌بینم؟»
ـ چه می‌بینی؟
لبخندزنان گفت: «هیچ چیز. فقط تو را می‌بینم.»
گفتم: «متشکرم.»
زمان البته همه را به زیر می‌کشد ولی کتکی که بیشتر ما می‌خوریم به طرز دهشتناکی لطیف است. تعداد خیلی کمی از ما متوجه می‌شویم که داریم کتک می‌خوریم. ولی در وجود یک خاله بیچاره ما در واقع می‌توانیم شاهد ظلم زمان باشیم. زمان، خاله بیچاره را مثل گرفتن آب یک پرتقال چلانده است. آنقدر که دیگر یک قطره آب هم باقی نمانده. چیزی که باعث می‌شود من به این خاله بیچاره علاقه نشان بدهم کامل بودن او است، کمال مطلق او.
او مثل جسدی است که درون یک یخچال طبیعی قرار گرفته باشد. یک یخچال طبیعی بسیار بزرگ که یخ آن مثل فلز است. فقط ده هزار سال تابش آفتاب می‌توانست چنین یخچال طبیعی‌ای را آب کند. ولی هیچ خاله بیچاره‌ای نمی‌تواند ده هزار سال زندگی کند. او باید با کمال خود زندگی کند. با کمال خود بمیرد. و با کمال خود به خاک سپرده شود.
اواخر پاییز بود که خاله بیچاره از پشتم رفت. یاد چند نوشته افتادم که می‌بایست قبل از زمستان کاملشان می‌کردم. در حالی‌که خاله بیچاره را بر پشتم داشتم، سوار یکی از قطار‌های حومه شدم. قطار مثل تمام قطارهای مخصوص حومه خالی از مسافر بود. بعد از مدت‌ها این اولین بار بود که به خارج از شهر داشتم سفر می‌کردم و من از تماشای عبور مناظر در برابر چشمانم لذت می‌بردم. هوا صاف و تمیز بود، و تپه‌‌ها سبز بودند. اینجا و آنجا در امتداد ریل درختچه‌هایی وجود داشتند با تمشکهای سرخ و براق.
به هنگام بازگشت در آن سوی راهرو قطار، زن لاغر سی و پنج شش ساله‌ای به همراه دو بچه‌اش نشسته بود. بچه بزرگ‌تر، دختری با لباس ملوانی و یک کلاه نمدی خاکستری با روبانی قرمز که یونیفورم مخصوص کودکستان بود، در سمت چپ مادرش نشسته بود. در سمت راست مادر، پسرکی حدوداً سه ساله نشسته بود. مادر و یا بچه‌هایش چیز خاصی که جالب توجه باشد، در خود نداشتند. قیافه و لباسشان بی‌نهایت معمولی بود. مادر بسته بزرگی در دست داشت. او خسته به نظر می‌رسید. ولی بیشتر مادر‌ها خسته به نظر می‌رسند. من اصلاً متوجه سوار قطار شدن آن‌ها نشده بودم.
مدتی نگذشت که سر و صداهای دختر کوچولو از آن سوی راهرو قطار به گوشم رسید. در صدای دخترک اضطراری دال بر التماس وجود داشت.
بعد هم صدای مادر را شنیدم که به دخترک گفت: «گفتم توی قطار آرام بنشین!»
او مجله‌ای را جلو خود باز کرده بود و تمایلی نداشت که نگاه خود را از آن برگیرد.
دخترک گفت: «ولی آخر مامان، نگاه کن با کلاه من دارد چه کار می‌کند.»
ـ دهنت را ببند!
دخترک انگار می‌خواست چیزی بگوید، ولی کلمات خود را فرو بلعید. پسرک داشت به کلاه چنگ می‌انداخت و آن را به قصد پاره کردن می‌کشید. دخترک دست دراز کرد تا کلاه خود را از دست برادرش قاپ بزند ولی پسرک خود را عقب کشید تا دست خواهرش به کلاه نرسد.
دخترک که چیزی نمانده بود بزند زیر گریه، گفت: «دارد کلاه من را پاره می‌کند.»
مادر، نگاه خود را از مجله بر گرفت و با نگاهی حاکی از آزردگی، دست خود را دراز کرد تا کلاه را از دست پسر بگیرد ولی پسر دو دستی به کلاه چسبیده بود. مادر به دختر گفت: «بگذار یک خرده با آن بازی کند. خودش خسته می‌شود.»
دختر به نظر نمی‌رسید که از این حرف مادر خود راضی شده باشد ولی چیزی هم در جواب مادرش نگفت. لبان خود را غنچه کرد و به کلاه خود که در دست برادرش بود زل زد. پسر که بی‌تفاوتی مادر را دید شروع کرد به کندن روبان قرمز کلاه. معلوم بود می‌داند که با این کار خود خواهرش را به طرز دیوانه‌واری عصبانی خواهد کرد. من هم از دیدن این صحنه به طرز دیوانه‌واری عصبانی شده بودم. آماده بودم که به طرف پسرک بروم و آن کلاه را از دستش بگیرم.
دختر بدون اینکه چیزی بگوید به برادر خود زل زد. ولی معلوم بود که نقشه‌ای در سر خود دارد. دختر ناگهان از جایش بلند شد و کشیده‌ای به پسرک زد. بعد هم در میان حیرت زدگی‌ای که از این عمل دختر ایجاد شده بود، دختر، کلاه خود را از دست برادرش گرفت و رفت روی صندلی خود نشست. دختر این کار را آنقدر سریع انجام داد که مادر و پسر بعد از گذشت لحظه‌ای فهمیدند چه اتفاقی افتاده. در این لحظه پسر گریه سر داد و مادر هم زانوی دخترک را زد و بعد هم سعی کرد پسر را آرام کند. ولی پسر همچنان گریه می‌کرد.
دخترک گفت: «ولی آخر مامان، او داشت کلاه من را پاره می‌کرد.»
مادر گفت: «با من حرف نزن! تو دیگر دختر من نیستی!.»
دخترک نگاه خود را پایین انداخت و به کلاه زل زد.
مادر گفت: «از جلو چشمهایم دور شو! برو آنجا!»
و اشاره کرد به صندلی خالی کنار من.
دختر نگاه خود را برگرداند و سعی کرد به انگشت اشاره مادر خود توجهی نکند ولی انگشت مادرش همچنان داشت به صندلی سمت چپ من اشاره می‌کرد. طوری که انگار انگشتش در هوا یخ بسته بود.
مادر همچنان پافشاری می‌کرد: «برو تو دیگر عضوی از این خانواده نیستی.»
دختر که تسلیم شده بود کلاه و کیف مدرسه‌اش را برداشت و بلند شد و با قدمهای سنگین از وسط راهرو گذشت و آمد کنار من نشست. سرش را هم پایین انداخته بود. کلاهش را روی پای خود گذاشت و سعی کرد با انگشتان کوچک خود لبه آن را صاف کند. معلوم بود با خود داشت می‌گفت که تقصیر برادرش بوده. او داشت روبان کلاه من را پاره می‌کرد. اشک بر گونه‌های دخترک سرازیر شد.
تقریباً غروب شده بود. نور زرد ماتی مثل گردی که از بالهای یک شب‌پره غمگین پخش می‌شود از سقف کوپه به پایین سرازیر بود. کتابم را بستم. دستانم را بر روی زانوانم گذاشتم و مدت طولانی به کف دستانم خیره شدم. آخرین بار کی به دستانم این‌گونه خیره شده بودم؟ در زیر آن نور مات دستانم دوده گرفته و حتی کثیف به نظر می‌رسیدند؛ اصلاً به دستان خودم شباهتی نداشتند. وقتی می‌دیدمشان دچار غم می‌شدم. این‌ها دستانی بودند که هرگز کسی را شاد نمی‌کردند و هرگز کسی را نجات نمی‌دادند. دلم می‌خواست دستی اطمینان‌بخش و دلگرم‌کننده بر شانه دخترک قرار دهم و به او بگویم که حق با او بود و کار خیلی درستی کرد که کلاه خود را به آن شکل پس گرفت. ولی البته من دستم را روی شانه دخترک قرار ندادم و با او حرفی هم نزدم. با این کارم فقط گیجی و ترس او را بیشتر می‌کردم. و تازه از این‌ها گذشته دستان من کثیف بودند.
وقتی از قطار پیاده شدم باد زمستانی سردی در حال وزیدن بود. به زودی دوره عرق کردن تمام می‌شد و نوبت می‌رسید به پوشیدن پالتوهای ضخیم زمستانی. چند لحظه‌ای به پالتو فکر کردم، می‌خواستم تصمیم بگیرم آیا یک پالتو نو برای خودم بخرم یا نه. از پله‌‌ها پایین رفته و از در بزرگ خارج شدم که ناگهان متوجه شدم خاله بیچاره دیگر بر پشتم سوار نیست و ناپدید شده.
نمی‌دانستم این اتفاق کی افتاد. همان‌طور که آمده بود همان‌طور هم رفته بود. او به همان جایی برگشته بود که قبلاً به آن تعلق داشت، و من دوباره به خویشتن اصلی خودم برگشته بودم.
ولی خویشتن واقعی من چه بود؟ دیگر نمی‌توانستم از این بابت مطمئن باشم. نمی‌توانستم فکر نکنم که خویشتن حال حاضر من یک خویشتن دیگر بود که بسیار به خویشتن اصلی من شباهت داشت. پس حالا چه کار باید می‌کردم؟ جهت‌ها را گم کرده بودم. دستم را در جیبم فرو بردم و هر چه پول خرد داشتم در تلفن عمومی ریختم. بعد از نهمین زنگ گوشی را برداشت.
با دهن‌دره‌ای گفت: «خواب بودم.»
ـ ساعت شش غروب خواب بودی؟
ـ دیشب یکسره بیدار بودم و کار می‌کردم. تازه دو ساعت پیش کارم تمام شد.
ـ‌ پس ببخشید. نمی‌خواستم بیدارت کنم. البته ممکن است عجیب به نظر برسد ولی زنگ زدم ببینم زنده‌ای یا نه. فقط همین. جدی می‌گویم.
می‌توانستم حس کنم که دارد توی گوشی تلفن لبخند می‌زند.
گفت: «خیل خب، ممنون که به فکرم هستی. ناراحت هم نباش چون من زنده‌ام. و دارم مثل سگ کار می‌کنم تا زنده بمانم. و دلیل اینکه از خستگی دارم می‌میرم همین مسئله‌ست. خب، خیالت راحت شد؟»
ـ خیلم راحت شد.
بعد هم با لحنی که انگار می‌خواهد رازی را با من در میان بگذارد گفت: «می‌دانی، زندگی واقعاً سخت است.»
گفتم: «می دانم.»
و راست هم می‌گفت.
ـ دوست داری با هم بیرون شام بخوریم؟
با سکوتی که کرده بود می‌توانستم حس کنم که لبان خود را گاز گرفته و انگشت کوچک خود را بر ابرویش می‌کشد.
سر آخر گفت: «الان نه. بعد در موردش صحبت می‌کنیم. فعلاً اجازه بده بخوابم. اگر یک کم بخوابم همه چیز رو به راه می‌شود. وقتی بیدار شدم به تو زنگ می‌زنم. باشد؟»
ـ باشد. شب به خیر.
ـ شب به خیر.
این را گفت و لحظه‌ای مکث کرد. «کار ضروری‌ای پیش آمده بود که زنگ زدی؟
ـ نه ضروری نبود. بعد می‌توانیم در موردش صحبت کنیم.
و بعد دوباره گفت: «شب به خیر»
و گوشی را گذاشت. لحظاتی به گوشی که توی دستم بود نگاه کردم و بعد آن را سر جایش قرار دادم. لحظه‌ای که گوشی را سر جایش گذاشتم گشنگی عجیبی در خودم احساس کردم. اگر چیزی نمی‌خوردم حتماً دیوانه می‌شدم. مهم نبود چه چیزی، هر چیزی که قابل خوردن بود. اگر کسی غذایی را می‌خواست در دهانم بگذارد چهار دست و پا به طرفش می‌رفتم. شاید حتی انگشتانش را هم می‌لیسیدم. آره، این کار را می‌کردم. انگشتانت را می‌لیسیدم. و بعد هم مثل یک تراورس رنگ و رو رفته به خواب می‌رفتم. حتی بدترین لگد هم نمی‌توانست من را از خواب بیدار کند. تا ده هزار سال خواب عمیقی می‌کردم.
به تلفن تکیه دادم. ذهنم را از هر فکری خالی کردم. و چشمانم را بستم. بعد صدای پا شنیدم. صدای هزاران پا. صدای پا‌ها مثل موج من را می‌شستند. همچنان صدای پا‌ها به گوش می‌رسید. خاله بیچاره الان کجا بود؟ او به کجا برگشته بود؟ و من به کجا برگشته بودم؟
اگر ده هزار سال بعد از این شهری به وجود می‌آمد که اعضایش را منحصراً خاله‌های بیچاره تشکیل می‌دادند (مثلاً شهرداری شهر توسط خاله‌های بیچاره‌ای اداره می‌شد که خود توسط خاله‌های بیچاره دیگر انتخاب شده بودند. اتوبوسهایی که برای خاله‌های بیچاره بود و خاله‌های بیچاره راننده‌شان بودند. رمانهایی که برای خاله‌های بیچاره بود و نویسنده‌شان خاله بیچاره بودند)، آیا من را به این شهر راه می‌دادند؟
شاید هم به هیچ کدام از این چیز‌ها (شهرداری و اتوبوس و رمان) نیازی پیدا نمی‌کردند. شاید ترجیح می‌دادند که با آرامش در بطریهای بسیار بزرگ سرکه که ساخت خودشان بود زندگی کنند. از آسمان می‌توانستی ده‌ها و صد‌ها هزار بطری سرکه را ببینی که زمین را پوشانده بودند. صحنه چنان زیبایی بود که با دیدنش نفس در سینه‌ات حبس می‌شد.
بله، همین‌طور است. و اگر دنیای مزبور بر حسب اتفاق جایی برای ارسال شعر داشت، من با کمال میل این کار را می‌کردم اولین ملک‌الشعرای دنیای خاله‌های بیچاره. در ستایش خورشید بر بطریهای سبز و دریای گسترده چمنهای پایین، آواز می‌خواندم.
ولی این حرف مال آینده‌ای دور است، سال 12001، و ده هزار سال برای من، زمان خیلی طولانی است. تا آن موقع زمستانهای زیادی را باید پشت سر بگذارم.
——————————
پی‌نوشت:
ترجمه از ژاپنی توسط جی. روبین.

نویسنده: هاروکی موراکامی
مترجم: فرشید عطایی
منبع: www.iricap.com

سال اسپاگتی

1971- سال اسپاگتی بود.
در سال 1971 اسپاگتی می‌پختم تا زندگی کنم و زندگی می‌کردم تا اسپاگتی بپزم. بخاری که از قابلمه‌ی آلومینیومی بلند می‌شد مایه‌ی دلخوشی من بود و سس گوجه فرنگی که در قابلمه‌ی دسته دار آهسته می‌جوشید، مایه‌ی دلگرمی من.
یک قابلمه‌ی آلومینیومی بسیار بزرگ داشتم که حتی یک سگ گرگی می‌توانست در آن حمام کند، یک زمان‌سنج پخت غذا خریدم، انواع و اقسام فروشگاه‌‌های مواد غذایی بین‌المللی را زیر پا گذاشتم تا ادویه‌جات مختلف با اسم‌‌های عجیب و غریب را جمع‌آوری کنم، یک کتاب تخصصی در مورد پخت اسپاگتی در یک کتابفروشی خارجی پیدا کردم و چند بسته گوجه فرنگی خریدم.
بوی سیر، پیاز، روغن‌نباتی و سایر مخلفات به صورت ذرات کوچکی در می‌آمدند که در هوا پراکنده می‌شدند و هر گوشه از آپارتمان کوچک من آن‌ها را به خود جذب می‌کرد. بگی نگی بویی شبیه بوی فاضلاب داشت.
اساساً خودم به تنهایی اسپاگتی می‌پختم و تنهایی آن را می‌خوردم. موارد معدودی پیش می‌آمد که با یک نفر دیگر هم‌غذا شوم، اما دوست داشتم تنهایی اسپاگتی بخورم. به نظر می‌رسید قرار بوده اسپاگتی یک غذای انفرادی باشد. دلیلش را نمی‌دانم.
اسپاگتی همیشه در کنار چای و سالاد سرو می‌شد. معادل سه فنجان چای سیاه در یک قوری و یک ظرف سالاد ساده‌ی خیار و کاهو. همه را مرتب و منظم روی میز می‌چیدم، به روزنامه‌ای که در گوشه‌ای بود خیره می‌شدم و با حوصله‌ی تمام به تنهایی اسپاگتی می‌خوردم. روز‌های اسپاگتی از اول هفته تا آخر هفته ادامه داشت. هفته که تمام می‌شد، روز‌های جدیدِ اسپاگتی از هفته‌ی بعدش شروع می‌شد.
به نظر می‌رسید وقتی تنهایی اسپاگتی می‌خورم، هر آن قرار است کسی در بزند و داخل شود. به ویژه در روز‌های بارانی.
همیشه افراد مختلفی می‌آمدند. گاهی غریبه‌‌ها و گاهی کسانی که می‌شناختم. گه‌گاهی دختری که مچ پایش بی‌نهایت باریک بود و یکبار در دوران دبیرستان با او قرار گذاشته بودم، گاهی خودم که انگار همان آدم چند سال پیش شده بودم؛ و گه‌گاهی ویلیام هلدن با جنیفر جونز.
ویلیام هلدن؟
اما هیچ وقت، هیچ کدامشان به آپارتمان من نیامدند. آن‌ها فقط با تردید و دودلی آنجا می‌پلکیدند و بدون این که در بزنند، راه خود را می‌گرفتند و می‌رفتند.
بیرون باران می‌آید.
بهار، تابستان و پاییز به پختن اسپاگتی ادامه دادم. بفهمی نفهمی به انتقام‌گیری شباهت داشت. درست مثل زنی تنها که کنار شومینه نشسته و در حال سوزاندن یک مشت نامه‌ی عاشقانه‌ی قدیمی از دوستی است که ترکش کرده.
اسپاگتی‌‌ها را در آب در حال جوش می‌ریختم و مقداری نمک به آن می‌زدم. بعد دو تا «چاپ‌استیکِ» بلند بر می‌داشتم و جلوی قابلمه‌ی آلومینیومی می‌ایستادم و همان جا منتظر می‌ماندم تا زمان‌سنج آشپزخانه به زحمت زنگ بزند «دینگ.»
اسپاگتی‌‌ها به شدت موذی و بازیگوش بودند، بنابراین نمی‌توانستم از آن‌ها چشم بردارم. به نظر می‌رسید از دیواره‌ی قابلمه عبور می‌کنند و در تاریکی ناپدید می‌شوند. همان طور که جنگل‌‌های استوایی پروانه‌‌های پاستلی رنگ را به لایزال می‌برند، تاریکی هم بی‌سر و صدا انتظار اسپاگتی‌‌ها را می‌کشید.
اسپاگتی لهستانی،اسپاگتی ریحان، اسپاگتی زبان گاو، اسپاگتی صدف و سس گوجه فرنگی، اسپاگتی سیر و چند نوع اسپاگتی بی‌نام و نشان فجیع دیگر که با مواد غذایی باقی مانده در یخچال را به طور تصادفی سرهم می‌کردم.
سه و نیم بعد از ظهر که تلفن زنگ زد، روی تشکم روی زمین دراز کشیده بودم و به سقف نگاه می‌کردم. شعاع خورشید زمستان قسمتی از زمین را که من روی آن خوابیده بودم، به استخری از نور تبدیل کرده بود. مثل مگسی مرده ساعت‌‌ها آنجا زیر آفتاب دسامبر 1971 گیج و منگ ولو شده بودم.
اولش شباهتی به صدای زنگ تلفن نداشت. بعد از مدتی کم کم صدای زنگ تلفن به خود گرفت و نهایتاً صد در صد شبیه صدای تلفن شد: صدای واقعی زنگ تلفن که امواج واقعی هوا را مرتعش می‌کند. همان طور که روی زمین دراز کشیده بودم، دستم را دراز کردم و گوشی را برداشتم.
دختری پشت خط بود، احساس مبهمی داشتم. دوست‌دختر سابق کسی بود که می‌شناختم. آشنایی چندانی با دختره نداشتم. در این حد که اگر او را جایی می‌دیدم سلام می‌کردم، ولی نه بیشتر. دلیل عجیبی که البته به اندازه‌ی کافی منطقی به نظر می‌رسید آن‌‌ها را چند سال پیش به هم علاقه‌مند کرده بود، و دلیل مشابهی چند هفته پیش باعث جدایی‌شان شده بود. گفت: «می‌تونی به من بگی اون کجاس؟»
به گوشی نگاه کردم و با چشم رد سیم تلفن را گرفتم. کاملاً وصل بود.
«چرا از من می‌پرسی؟»
با لحن سردی گفت: «چون کسی چیزی بهم نمی‌گه. اون کجاس؟»
گفتم: «نمی‌دونم.» طوری گفتم که اصلاً به صدای خودم شباهتی نداشت. چیزی نگفت. گوشی تلفن مثل یک تکه یخ در دستم سرد شد. و تمام چیز‌های دور و برم یخ کرد. چیزی شبیه یک صحنه از داستان‌‌های علمی تخیلی.
گفتم: «واقعاً نمی‌دونم، بدون این که چیزی بگه غیبش زد.» صدای خنده‌اش از آن طرف خط آمد.
«آدم چندان با ملاحظه و با فکری نبود. بدون غرولند هیچ کاری رو نمی‌تونست بکنه.»
راست می‌گفت. آنقدر‌ها باملاحظه نبود.
ولی نمی‌توانستم جایش را به او بگویم. اگر می‌فهمید من به دختره گفته‌ام، آن وقت احتمالاً به من زنگ می‌زد. بار دیگر نمی‌خواستم با احمقی کثافت ارتباط داشته باشم. یک چاله‌ی عمیق در ذهنم کندم و همه چیز را آنجا دفن کردم. دیگر هیچ کس نمی‌تواند آن‌ها را درآورد.
گفتم: «ناراحت کننده‌س، اما…»
یک دفعه گفت: «تو که منو دوست نداری؟»
نمی‌دانستم چه بگویم. در آن لحظه هیچ تصوری از او نداشتم.
دوباره تکرار کردم: «ناراحت کننده‌س، اما… من الان دارم اسپاگتی درست می‌کنم.»
«چی؟»
«دارم اسپاگتی می‌پزم.»
در یک ظرف، آب خیالی ریختم و اجاق‌گاز خیالی را با کبریتی خیالی روشن کردم.
پرسید: « خب؟»
اسپاگتی‌‌های خیالی را در آبِ در حال جوش ریختم، مقداری نمک خیالی به آن زدم و زمان‌سنج خیالی آشپزخانه را روی پانزده دقیقه تنظیم کردم.
«نمی‌تونم اونا رو به حال خودشون بذارم. به هم می‌چسبن و له می‌شن.»
چیزی نگفت.
«غذای خیلی حساسیه.»
گوشی تلفن در دستم دوباره شروع کرد به یخ کردن زیر صفر.
با عجله اضافه کردم: «می‌تونی بعداً زنگ بزنی؟»
پرسید: «چون وسط پختن اسپاگتی هستی؟»
«بله، درسته.»
«و بعد خودت تنهایی اونو می‌خوری؟»
«بله.»
آهی کشید و گفت: «ولی من واقعاً دچار مشکل شدم.»
«معذرت می‌خوام که نمی‌تونم کمکی بکنم.»
«مسئله سر پوله.»
«آره؟»
«می‌خوام پس بگیرم.»
«موضوع ناراحت کننده‌ایه، ولی…»
«اسپاگتی‌هات.»
«آره.»
از خنده ریسه رفت. «خدافظ.»
«خدافظ.»
وقتی گوشی را گذاشتم، استخرنور چند سانتی‌متری جابه جا شده بود. دوباره همانجا دراز کشیدم و نگاهم را به سقف دوختم.
فکر کردن به یک مشت اسپاگتی که هیچ وقت پختن‌شان تمام نمی‌شود ناراحت کننده است. الان پشیمانم، شاید بهتر بود همه چیز را به او می‌گفتم. تازه، پسره آدم درست و حسابی هم نبود. آدم بی‌مغزی که فقط بلد بود حرف بزند و ادای آدم‌‌های زرنگ را در آورد و نقاشی‌‌های انتزاعی ضعیف بکشد. و شاید دختره واقعاً می‌خواست پولش را از او پس بگیرد.
نمی‌دانم چطور می‌خواهد این کار را انجام دهد.
گندم مرغوب و درجه یک در مزارع ایتالیا می‌روید.
اگر ایتالیایی‌‌ها می‌دانستند آنچه در سال 1971 صادر می‌کردند چیزی جز تنهایی و انزوا نبود، حتماً شوکه می‌شدند.

نویسنده: هاروکی موراکامی
مترجم: مهلا ابراهیمی
منبع: www.jenopari.com

انتقام

بیوه پائلو ساورینی و پسرش، آنتوان، به تن‌هایی در خانه کوچک و محقری بر روی تپه‌‌های بونی فاسیو زندگی می‌کردند. شهر که در یکی از دامنه‌‌های کوهستانی و در نقطه‌ای کاملاً مشرف به دریا ساخته شده بود، به سرتاسر تنگه‌‌های پوشیده از سنگ، و به ساحل پست ساردینی اشراف داشت. بریدگی بزرگ موجود در پرتگاهِ طرف مقابل، که به عنوان بندر مورد استفاده قرار می‌گرفت، شبیه دالان بزرگی بود که همچون کمبربندی شهر را کاملاً دربرگرفته بود.
در پایین این کانال طویل، تا محل استقرار اولین خانه‌ها، قایق‌های کوچک ایتالیایی و ساردینیایی، و هر دو هفته یک بار، یک کشتی بادبانی بخاری قدیمی که از آژکسیو می‌آمد، در تردد بودند. اجتماع خانه‌‌ها در دامنه سفید کوهستان قطعه سفید بدیع و خیره کننده‌ای را به وجود آورده‌ بود. خانه‌‌هایی که در مجاورت صخره‌ها، و در مقابل تنگه‌‌های بی‌روح و مرگ آوری که کشتی‌ها به ندرت جرئت عبور از آن‌ها را پیدا می‌کنند، قرار داشتند، به لانه‌ی پرندگان شکاری شباهت داشتند. دریا و ساحل‌ِ خشک و برهنه که تن‌ها پوشش‌ِ ت‍ُنک و اندکی از سبزه را بر خود داشت از وزش مکرر بادی که در سرتاسر تنگه باریک جریان می‌یافت و کناره‌‌ها و سواحل دو طرف را تخریب می‌کرد، به ستوه آمده بودند. از همه سو نوک سیاه صخره‌‌های بی‌شماری سر از آب بیرون آورده بود، که ردی از کف سفید در اطراف آن‌ها جاری بود؛ کفی که به سان ذرات و ریزه‌‌های کتان شناور برگرده امواج، از سویی به سویی دیگر در حرکت بود.
خانه‌ی بیوه ساورینی در لبه این پرتگاه ساخته شده بود، و سه پنجره آن بر روی این منظره‌ی وحشی و ترسناک باز می‌شد. او و پسرش آنتوان، به همراه سگشان، سمیلانته ـ جانور بزرگ و لاغری از گونه‌ی سگ‌های گله، با مو‌های زبر و بلند که پسرک هنگام شکار او را با خود می‌برد ـ در آنجا زندگی می‌کردند.
یک روز آنتوان در دعوایی با مردی به‌نام نیکولاس راولاتی، به نامردی با ضربه‌‌های چاقو، از پای درآمد و راولاتی همان شب به ساردینیا گریخت. پیرزن با دیدن جسد پسرش که رهگذران آن را به خانه آورده بودند، هیچ اشکی نریخت. اما مدت زمانی طولانی در سکوت به پیکر بی‌جان او خیره شد. پس از آن دست‌های چروکیده‌اش را روی جسد گذاشت، و به او قول داد که انتقامش را بگیرد. او به هیچ‌کس اجازه نداد تا در کنارش باقی بماند و خود را با پیکر بی‌جان پسرک در خانه حبس کرد. سمیلانته، سگ خانواده که در کنار زن باقی مانده بود در پایین پای صاحبش ایستاده بود و در حالی که سرش را به طرف جسد دراز کرده و دمش را وسط پاهایش قرار داده بود، زوزه می‌کشید. هر دو بی‌حرکت نشسته بودند؛ هم سگ و هم مادر که حالا بر روی جسد خم شده بود و خیره خیره به آن می‌نگریست، و در سکوت به شدت اشک می‌ریخت.
پسرک در حالی که هنوز ژاکت زبر و خشنی را که در قسمت سینه سوراخ و پاره شده بود، بر تن داشت به پشت خوابانیده شده بود. گویی که در خواب است، اما همه جای بدنش خون آلود بود. بر روی پیراهنش که برای نشان دادن و بازگذاشتن روی زخم‌ها گشود شده بود، و بر روی جلیقه، شلوار، دستها، صورت و مو‌های سر و ریش او لخته‌‌های خون دیده می‌شد. مادر پیر شروع کرد به صحبت کردن با پسرش و سگ با شنیدن لحن صدای پیرزن زوزه‌هایش را متوقف کرد.
«نترس پسرم، اصلاً نترس. انتقام تو می‌گیرم، کوچولوی مادر! پسرک بیچاره من، آروم آروم بخواب! به تو قول می‌دم که انتقام تو بگیرم . مادرت به تو قول می‌ده و تو می‌دونی که هیچ وقت زیر قولش نمی‌زنه.» پس از آن پیرزن به آهستگی خم شد و لب‌های سردش را بر لب‌های بی‌جان پسرک فشرد.
سمیلانته با ناله‌ی یکنواخت بلند و کشیده‌ای زوزه‌ کشید؛ زوزه‌‌ای دل آزار و وهم آور، و هردو، هم زن و هم سگ، تا صبح به همین صورت باقی ماندند.
روز بعد آنتوان ساردینی به خاک سپرده شد، و خیلی زود اسم او فراموش شد و از سر زبان‌ها افتاد. او نه برادری داشت و نه هیچ خویشاوندِ مذکر نزدیکی. هیچ مردی توی فامیل نبود که بتواند تقاص او را بگیرد. تن‌ها مادرش بود؛ مادر پیری که به شدت در اندیشه انجام چنین کاری بود.
هر روز از صبح تا شب در سر تا سر تنگه و بر روی ساحل، پیرزن تن‌ها یک لکه سفید را می‌دید. این لکه سفید دهکده لانگاساردوی ساردینیا، پناهگاه راهزنان اهل کرس، بود که وقتی که شکار برایشان خیلی سخت می‌شد، در آنجا پناه می‌گرفتند. آن‌ها که تقریباً کل جمعیت دهکده را تشکیل می‌دادند، با آشنایی کاملی که با سواحل بومی منطقه داشتند منتظر فرصتی می‌ماندند تا به خانه بازگردند، و دوباره به ارتش مخفی‌شان بپیوندند.
پیرزن می‌دانست که نیکولاس در آن روستا پناه گرفته است. او تمام روز را در کنار پنجره‌ی خانه‌اش می‌نشست و به انتقام می‌اندیشید. اما چه کاری از او بر می‌آمد؟ او پیرزنی ضعیف و ناتوان بود که پیمانه عمرش در حال پر شدن بود و کسی هم نبود که او را یاری دهد. با این حال او قول داده بود. او مقابل پیکر بی‌جان پسرش سوگند خورده بود و نمی‌توانست زیر قولش بزند و فراموش کند. جرئت و فرصت تأخیر هم نداشت. چه کار باید می‌کرد؟
شب‌ها نمی‌توانست بخوابد. ذهنش پیوسته مشغول بود و لحظه‌ای استراحت و آرامش نداشت. سمیلانته جلوی پای او می‌خوابید، و گاه‌ گاهی سرش را بلند می‌کرد و زوزه‌ای کر کننده سر می‌داد. این کاری بود که از زمان گم شدن صاحبش برای او به صورت عادت درآمده بود. مثل اینکه او را صدا می‌زد. به نظر می‌رسید او را هم تسلی ناپذیر بود. و روح سگی او یاد و خاطره‌ای فراموش ناشیدنی را حفظ می‌کرد.
یک شب وقتی که سمیلانته زوزه‌هایش را از سرگرفت، اندیشه‌ای وحشیانه، سبعانه و انتقام جویانه در ذهن پیرزن شکل گرفت. او تا صبح در این مورد فکر کرد. سپیده دم بلند شد و به کلیسا رفت. خودش را روی سنگفرش کف کلیسا انداخت و با خضوع و خشوع در پیشگاه خداوند استدعا کرد تا او را یاری دهد و به جسم پیر و از کار افتاده‌اش نیرویی را که برای گرفتن انتقام پسرش نیاز داشت عطا کند. سپس به خانه بازگشت. در داخل حیاط خانه آن‌ها بشکه‌ای بود که در زمین فرو رفته بود و آب‌های باران پشت بام را جمع آوری می‌کرد. پیرزن بشکه را برگرداند، و آن را با چوب و سنگ بر روی زمین ثابت کرد. پس از آن سگ را به لانه‌اش زنجیر کرد و به درون خانه رفت.
او در حالی که به ساحل ساردینیا چشم دوخته بود، با ناراحتی در طول اطاق شروع کرد به قدم زدن. نیکولاس، قاتل پسرش، آنجا بود. سگ تمام روز و شب را زوزه‌ کشید. صبح روز دوم پیرزن ظرف آبی را برای او آورد، اما از غذا خبری نبود؛ نه سوپی در کار بود و نه نانی. یک روز دیگر هم گذشت. سمیلانته از خستگی به خواب رفته بود.
صبح روز بعد چشمان او برق می‌زد. مو‌های بدنش سیخ شده بود و دیوانه وار زنجیرش را می‌کشید و تقلا می‌کرد. پیرزن باز هم چیزی به او نداد. سگ که از گرسنگی دیوانه شده بود، با صدای خرخر مانندی، پارس می‌کرد.
فردای آن روز پیرزن نزد یکی از همسایگانش رفت و از درخواست دو دسته کاه کرد. بعد چند تکه از لباس‌های کهنه شوهرش را برداشت و آن‌ها را با کاه و پوشال پر کرد تا هیئت یک انسان را نشان بدهد، و از تکه پارچه‌‌های کهنه هم برای آن سری درست کرد. و سپس در مقابل لانه سیملانته چوبی را توی زمین محکم کرد و آدمک را در حالتی که سر آن به سمت بالا بود، به آن بست.
سگ با تعجب به آدمک پوشالی چشم دوخت. با آنکه گرسنه بود زوزه‌اش را قطع کرد. بعد پیرزن به یک قصابی رفت و تکه بزرگی سوسیس خرید. پس از آنکه به خانه برگشت، در داخل حیاط و در نزدیکی لانه سگ با چوب آتشی بر پا کرد و شروع به کباب کردن سوسیس کرد. سمیلانته در حالی که دهانش کف کرده بود و نگاهش بر روی سیخ‌های آهنی و بوی دیوانه کننده‌ی گوشت ثابت شده بود، با عصبانیت بالا و پایین می‌پرید.
پیرزن سوسیس‌های کباب شده را برداشت و آن‌ها را همچون کراوات به دور گردن آدمک پیچید و با نخ چنان محکم بست، که گویی قصد دارد آن را در گردن آدمک فرو کند. پس از آنکه از این کار فارغ شد، زنجیر سگ را باز کرد. سگ گرسنه با یک خیز وحشیانه به گردن آدمک آویخت. پنجه‌هایش را بر روی شانه‌‌های او قرار داد و شروع به پاره کردن گلوی او کرد. او در حالی که تکه‌ای از صید در بین آرواره‌هایش بود، پایین پرید. اما دوباره بر روی آدمک جهید. بر آن پنجه کشید و با دندان‌های تیزش آن را جر داد. سپس در حالی که تکه‌ای از غذا را کنده بود، با خشمی مجدد بر روی آن پرید، و با درنده‌خویی، تمام صورت آدمک را جر داد و گردنش را تکه تکه کرد.
پیرزن ساکت و بی‌حرکت با چشمانی برافروخته ناظر این صحنه بود. پس از آن او مجدداً سگ را زنجیر کرد و دو روز دیگر او را گرسنه نگه داشت و دوباره این نمایش عجیب را اجرا کرد. او به مدت سه ماه سگ را به این شیوه‌ی حمله و پاره کردن غذا با دندانهایش عادت داد. حالا دیگر حیوان را در زنجیر نگه نمی‌داشت، یک اشاره از طرف او کافی بود تا سگ بر روی گردن آدمک بپرد.
حیوان یادگرفته بود گلوی آدمک را پاره پاره کند، حتی وقتی غذایی بر روی آن وجود نداشت. بعد از این عمل او همیشه سوسیس‌هایی را که پیرزن برایش کباب کرده بود، دریافت می‌کرد.
سمیلانته به محض دیدن آدمک از هیجان می‌لرزید و به صاحبش نگاه می‌کرد تا انگشتش را بلند کند و با صدایی تیز فریاد بزند: «اونو پاره کن!»
صبح یک روز یکشنبه، زمانی که بیوه ساورینی فکر کرد که زمان عمل فرا رسیده، با حالتی وجد آمیز و از خود بی‌خود شده، برای اعتراف و عبادت به کلیسا رفت. سپس خودش را به صورت پیرمرد گدای ژنده پوشی درآورد و با ماهیگیری از اهالی ساردینیا خواست که او و سگش را به ساحل مقابل ببرد.
پیرزن تکه سوسیس بزرگی را که در پارچه‌ای پیچیده شده بود، با خود حمل می‌کرد. سمیلانته دو روز گرسنه نگه داشته شده بود. اکنون صاحبش به او اجازه می‌داد بوی خوش غذا را حس کند و همچنان در هیجان باقی بماند.
هر دو وارد دهکده لانگاساردی شدند. پیرزن لنگ لنگان به نزد نانوای محل رفت و از وی سراغ منزل نیکولاس راولاتی را گرفت. نیکولاس دوباره شغل قبلی‌اش را که نجاری بود، پیشه کرده بود و در عقب مغازه‌اش به تن‌هایی کار می‌کرد.
پیرزن در مغازه او را باز کرد، و فریاد زد: «نیکولاس نیکولاس!»
مرد سر برگرداند و زن فریاد زد:«اونو پاره کن. گردنش را پاره کن!»
سگ دیوانه وار بر روی گردن او پرید. نیکولاس دستهایش را به طور ناگهانی باز کرد و با جانور گلاویز شد و باهم روی زمین غلطیدند. مرد در حالی که پاهایش را بر زمین می‌کوبید، چند لحظه‌‌ای مبارزه و تقلا کرد و سپس در حالی که سمیلانته گلویش را جر داده بود و تکه تکه کرده بود، از پای درآمد و بر روی زمین بی‌حرکت ماند.
همسایگانی که جلوی خانه‌هایشان نشسته بودند، به یاد می‌آوردند که پیرمرد گدایی را همراه با سگی لاغر و سیاه که به دنبال او حرکت می‌کرد، دیده‌اند که از خانه نیکولاس راولاتی بیرون آمده‌اند، و سگ همانطور که در پشت سر او در حرکت بود، چیز‌های قهوه‌ای رنگی را که صاحبش به او می‌داد می‌خورد.
قبل از آنکه آفتاب غروب کند، پیرزن به خانه‌اش رسید. او آن شب را به خوبی خوابید.

نویسنده: گی دوموپاسان
مترجم: عبدالرضا الواری
منبع: www.iricap.com

هزار سال دعای خیر

وقتی مردم، شغلِ آقای شی را در چین می‌پرسند، می‌گوید: "دانشمندِ موشکی". بعد در برابرِ ابراز شگفتیِ آن‌‌ها از سرِ تواضع اضافه می‌کند؛ بازنشسته. این اصطلاح را موقعی که در دترویت توقف کرده بودند، یاد گرفت. تلاش می‌کرد به زنی شغل‌اش را بفهماند ولی چون انگلیسی‌اش را بلد نبود شروع کرد به کشیدنِ عکس که زن جیغ زد "دانشمندِ موشکی! " و با صدای بلند خندید.
آدم‌هایی که در آمریکا به‌شان برمی‌خورد، رفتارشان دوستانه است و البته به محض این‌که شغل‌اش را می‌فهمند، رفتارشان دوستانه‌تر هم می‌شود. برای همین دلش می‌خواهد هر وقت بشود این دو کلمه را تکرار کند. این پنج روزی که پیش دخترش در میدوست بوده، با چند نفر آشنا شده است. مادر‌ها و بچه¬ها¬شان از میانِ وسایلِ بازی برایش دست تکان می‌دهند. یک زن و شوهر پیر، با کت و شلوار و پیراهن، هر روز صبح ساعت نه، سر و کله‌شان توی پارک پیدا می‌شود. همان‌جور که زن دست‌اش را روی بازوی مرد گذاشته، می‌ایستند و با او احوال‌پرسی می‌کنند. همیشه مرد صحبت می‌کند و زن لبخند می‌زند. یک زن از مجموعه‌ی آن طرفی می‌آید با او حرف بزند؛ از خانه‌ی بازنشستگان. هفتاد و هفت ساله، دو سال مسن‌تر از او و ایرانی. با این که خیلی کم انگلیسی حرف می‌زنند مشکلی در فهمیدنِ هم ندارند و فوری رفیق می‌شوند.
زن اغلب می‌گوید: «آمریکا کشورِ خوب. پسر‌ها ثروت درمی‌آورند.»
راستی که این آمریکا کشورِ خوبی‌ست. دخترِ آقای شی در کتاب‌خانه‌ی‌‌ دانشکده، کتاب‌دارِ بخشِ آسیای شرقی‌ست، پولی که برای یک سال دریافت می‌کند از کلِ درآمدِ بیست ساله‌ی آقای شی بیش‌تر است.
«دخترِ من هم خیلی پول در می‌آورد.»
«من عاشقِ آمریکا هستم. کشورِ خوب برای همه.
«بله، بله. من در چین دانشمندِ موشکی هستم، ولی دانشمندِ موشکیِ فقیر. می‌دانی؟» آقای شی با دست‌هایش قله می‌سازد.
زن می‌گوید: «من عاشقِ چین هستم. چین، کشورِ خوب. خیلی پیر.»
«آمریکا کشورِ جوانی ا‌ست، مثلِ جوان‌ها.»
«آمریکا کشورِ شاد.»
«جوان‌‌ها از پیر‌ها شادتر هستند.» آقای شی این را می‌گوید و بعد می‌فهمد نتیجه‌گیری عجولانه¬ای‌ست. خودِ او الان از هر وقتِ دیگری در زندگی‌اش شادتر است. زنِ روبرویش هم که با دلیل یا بی‌دلیل عاشقِ همه چیز است، به‌نظر آدمِ شادی می‌آید.
گاهی انگلیسی‌شان ته می‌کشد. زن می‌رود سراغِ فارسی و چند کلمه انگلیسی قاطی‌اش می‌کند. آقای شی سخت‌اش است با او چینی حرف بزند. زن، ده بیست دقیقه به‌تنهایی حرف می‌زند. آقای شی با علاقه سر می‌جنباند و لبخند می‌زند. هرچند از حرف‌هایش خیلی سر در نمی‌آورد ولی شوقی را که زن برای صحبت با او دارد، حس می‌کند؛ همان قدر که او شوقِ شنیدنِ حرف‌‌های زن را دارد.
آقای شی صبح‌‌ها به انتظارِ دیدنِ او در پارک می‌نشیند. صدایش می‌زند: «مادام»؛ چون هیچ‌وقت اسم‌اش را نپرسیده است. مادام رنگ‌هایی می‌پوشد که آقای شی تصور نمی‌کند زنی به این سن یا زنی اهلِ چنان کشوری این رنگ‌‌ها را بپوشد: قرمز و زرد و نارنجی و بنفش. یک جفت شانه‌ی فلزی با نقشِ فیلِ سفید و طاووسِ سبز و آبی به موهایش زده است. آن جور که شانه‌‌ها روی مو‌های نازک زن، لق نشسته‌اند، آقای شی را به یادِ دخترش می‌اندازند که وقتی بچه‌ی کوچکی بود و موهایش هنوز درست درنیامده بود، یک پروانه‌ی پلاستیکی روی پیشانی‌اش تکان تکان می‌خورد. یک لحظه آقای شی هوس می‌کند به مادام بگوید چقدر دل‌اش برای آن روز‌ها که دخترش کوچک بود و زندگی رنگِ امید داشت، تنگ شده است. ولی نگفته هم می‌داند انگلیسی‌اش را بلد نیست. در ضمن اصلن عادت ندارد از گذشته‌‌ها حرف بزند.
آقای شی عصر‌ها که دخترش می‌آید خانه، شام را آماده کرده است. چند سال پیش، بعد از این‌که زن‌اش مُرد، رفت کلاسِ آشپزی و از آن موقع با همان شور و حرارتی که زمانِ تحصیل‌اش فیزیک و ریاضیات می‌خواند، هنرِ طباخی را هم دنبال می‌کند. سرِ شام می‌گوید: «استعداد‌های هر آدمی آن قدر زیاد است که خودش خبر ندارد. فکرش را هم نمی‌کردم آشپزی کنم ولی حالا ببین! به این خوبی!»
دخترش می‌گوید: «بله، چقدر جالب.»
«در ضمن…» آقای شی نگاهی به دخترش می‌اندازد «… آدم از خوشی‌‌های فردایش خبر ندارد. باید بلد باشیم چطور دنبال‌شان بگردیم.»
دخترش جواب نمی‌دهد. با وجودِ این‌که از دست‌پختِ آقای شی که حسابی خودش را قبول دارد، تعریف می‌کند، خیلی کم غذا می‌خورد؛ آن هم فقط از سرِ تکلیف. آقای شی نگران است دخترش آن‌جور که باید میلی به زندگی نداشته باشد. البته دخترش حق دارد؛ بعد از هفت سال زندگیِ مشترک طلاق گرفته است. داماد سابق‌اش هم برگشته است پکن. آقای شی سر در نمی‌آورد چرا این بلا به سرِ خانه و زندگیِ آن‌‌ها آمده؛ ولی هرچه بوده، دخترِ او مقصر نیست. دخترِ او ساخته شده که همسرِ خوبی باشد، مهربان و آرام و زیبا؛ درست مثلِ جوانی‌‌های مادرش. وقتی تلفن کرد و خبرِ طلاق را داد، آقای شی از تصورِ اندوهِ بی‌پایانِ دخترش، تصمیم گرفت برود آمریکا و مراقبِ او باشد. دخترش قبول نکرد. آقای شی آن‌قدر هر روز زنگ زد و لابه کرد تا حقوقِ یک ماه‌اش تمام و کمال خرجِ قبضِ تلفنِ راهِ دور شد. دستِ آخر وقتی گفت برای هفتاد و پنجمین سالِ تولدش آرزو دارد آمریکا را ببیند، دخترش موافقت کرد. دروغ بود ولی بهانه‌ی خوبی از آب درآمد. آمریکا ارزشِ دیدن را دارد، حتی بیشتر از آن؛ آمریکا از او آدمِ جدیدی درست می‌کند؛ یک دانشمندِ موشکی، یک آدمِ خوش‌صحبت، یک پدرِ پرمحبت، یک مردِ شاد.
بعد از شام، دخترِ آقای شی یا برمی‌گردد به اتاق خواب‌اش که کتاب بخواند یا با ماشین بیرون می‌رود و دیر وقت بر می‌گردد. آقای شی می‌خواهد همراه‌اش برود؛ می‌خواهد به جای این‌که دخترش تنها سینما برود، با هم بروند. دخترش قبول نمی‌کند. برای یک زن؛ آن‌هم زنِ درون‌گرایی مثلِ دخترِ او، خوب نیست زیاد تنها بماند. تصمیم می‌گیرد بیش‌تر حرف بزند تا او را از تنهایی درآورد. می‌پرسد کارِ امروز چطور بود؟ با خستگی می‌گوید خوب. آقای شی از این جواب، دل‌سرد نمی‌شود و به سوال‌هایش ادامه می‌دهد. درباره‌ی هم‌کارهایش می‌پرسد؛ زن‌‌ها از مرد‌ها بیشترند؟ چند سال‌شان است؟ ازدواج کرده‌اند؟ بچه هم دارند؟ ناهار چه می‌خورد؟ تنها ناهار می‌خورد؟ با چه کامپیوتری کار می‌کند؟ چه کتابی می‌خواند؟ سراغِ دوستانِ زمانِ مدرسه‌اش را می‌گیرد. به نظرِ آقای شی دخترش به خاطرِ طلاق، دیگر روی‌اش نمی‌شود با آن‌‌ها رفت و آمد کند. برای آینده‌اش برنامه‌ای دارد؟ آقای شی امیدوار است دخترش متوجهِ موقعیتِ اضطراریِ خودش باشد. زن‌‌ها از بیست و چند سالگی تا اوایلِ سی سالگی مثل هلو‌های رسیده و آبدارند، از آن به بعد هر روز که بگذرد، تازگی و طراوت‌شان کم می‌شود؛ چشم باز کنی، می‌بینی نرخ‌شان پایین آمده و مجبوری حراج‌شان کنی.
آقای شی آن‌قدر حواس‌اش هست که به حراج اشاره‌ای نکند. ولی نمی‌تواند در موردِ ثمره¬ی زندگی، دادِ سخن ندهد. هر چه بیش‌تر حرف می‌زند، بیشتر از صبرِ خودش حظ می‌برد. ولی دخترش هیچ بهتر نمی‌شود. روز به روز کم‌تر غذا می‌خورد و کم‌حرف‌تر می‌شود. به دخترش خاطرنشان می‌کند آن‌جور که باید از زندگی‌اش لذت نمی‌برد. دخترش می‌گوید: «چطور به این نتیجه رسیدی؟ من دارم از زندگی‌ام لذت می‌برم.»
«ولی دروغ می‌گویی. آدمِ شاد که این‌قدر ساکت نیست!»
دخترش سرش را از روی کاسه‌ی برنج برمی‌دارد و نگاهش می‌کند «بابا تو آدمِ خیلی ساکتی بودی. یادت می‌آید؟ یعنی شاد نبودی؟»
 آقای شی آمادگیِ چنین صراحتی را ندارد. نمی‌تواند جواب بدهد. منتظر است دخترش عذرخواهی کند و صحبت را تغییر بدهد؛ درست مثلِ آدم‌‌های بانزاکت که می‌فهمند با سوال‌ها¬شان طرفِ مقابل را دست‌پاچه کرده‌اند. ولی دخترش دست‌بردار نیست. چشم‌هایش از پشتِ عینک، درشت و پُرسان¬اند. این چشم‌‌ها آقای شی را یادِ کودکیِ دخترش می‌اندازند. چهار پنج ساله که بود مدام سروقتِ پدرش می‌رفت و سوال‌پیچش می‌کرد و جواب می‌خواست. این چشم‌‌ها آقای شی را یادِ همسرش هم می‌اندازند. یک بار با همین نگاهِ پرسان به او خیره شده بود و جواب می‌خواست و او جوابی نداشت.
آه می‌کشد و می‌گوید: «البته که شاد بودم.»
«همین است بابا. هم می‌شود ساکت بود هم شاد. نه؟»
آقای شی می‌گوید: «چرا از این شادی به من چیزی نمی‌گویی؟ درباره‌ی کارَت بیش‌تر حرف بزن.»
«تو هم درباره‌ی کارَت حرف نمی‌زدی، یادت می‌آید؟ حتی وقتی من سوال می‌کردم.»
«خودت خوب می‌دانی دانشمندِ موشکی بودن یعنی چه. شغلِ من محرمانه بود.»
دخترش می‌گوید: «تو درباره‌ی هیچ‌ چیز حرف نمی‌زدی.»
آقای شی دهان‌اش را باز می‌کند ولی حرفی برای گفتن ندارد. بعد از چند لحظه می‌گوید: «حالا بیش‌تر حرف می‌زنم. دارم پیش‌رفت می‌کنم. نه؟»
دخترش می‌گوید: «قطعن»
آقای شی می‌گوید: «تو هم باید همین کار را انجام بدهی. باید بیش‌تر حرف بزنی. از همین الان شروع کن.»
ولی او رغبتی به این کار نشان نمی‌دهد. بی یک کلمه حرف غذایش را تند می‌خورد و قبل از این‌که آقای شی غذایش را تمام کند، از آپارتمان بیرون می‌رود.
صبح روزِ بعد، آقای شی نزدِ مادام اعتراف می‌کند که «دختر، شاد نیست.»
مادام می‌‌گوید: «داشتنِ دختر چیزِ شادی است.»
«طلاق گرفته است.»
مادام سر می‌جنباند و شروع می‌کند به فارسی حرف زدن. آقای شی خیال نمی‌کند مادام از طلاق سر در بیاورد. زنی که این جور بی‌هوا عاشقِ زندگی باشد، لابد در پناهِ شوهر یا پسرهایش از گزندِ روزگار در امان مانده. آقای شی به مادام که صورت‌اش از حرف زدن و خندیدن برافروخته شده، نگاه می‌کند. به او غبطه می¬خورد؛ دخترش 40 سال جوان‌تر است و این انرژی را ندارد. مادام برای روز، یک بلوزِ نارنجی روشن می‌پوشد که میمون‌‌های رقصان و خندان رویش چاپ شده. یک روسری با همان طرح هم سرش می‌کند؛ آواره ولی آواره‌ی شاد و سرحال. ْآقای شی سعی می‌کند هر چه در موردِ ایران و تاریخِ چند سالِ اخیرِ این کشور می‌داند، به یاد بیاورد. با معلوماتِ ناقص‌اش به این نتیجه می‌رسد که مادام، زنِ خوش اقبالی‌ست. او هم با وجود همه‌ی کمبود‌های کوچک و بزرگِ زندگی‌اش مردِ خوش اقبالی‌ست. آقای شی فکر می‌کند چقدر خارق‌العاده است که دو آدم با دو دنیای متفاوت و دو زبانِ متفاوت در آفتابِ پاییزی بنشینند و با هم حرف بزنند.
وقتی مادام از حرف زدن می‌ایستد، آقای شی می‌گوید: «ما در چین می‌گوییم زی بای شی کِ تونگ زوو.»
سیصد سال دعا لازم است تا بشود با یک نفر در همان قایق از رودخانه رد شد. فکر می‌کند به انگلیسی برای مادام توضیح بدهد، ولی مگر چه فرقی دارد؟ مادام با ترجمه یا بی‌ترجمه منظورِ او را می‌فهمد. به چینی به مادام می‌گوید: «باید دعا‌های خیرِ زیادی شده باشد که ما الان اینجا هستیم و هم را می‌بینم و صحبت می‌کنیم.»
مادام به موافقت لبخند می‌زند.
«این ضرب‌المثل یعنی برای هر رابطه‌ای دلیلی وجود دارد؛ رابطه‌ی بینِ زن و شوهر، مادر و پدر و بچه‌ها، دوست و دشمن، غریبه‌هایی که توی خیابان به‌شان برمی‌خوری. برای این‌که سرت را کنارِ سرِ کسی که عاشق‌اش هستی روی متکا بگذاری، سه هزار سال دعای خیر لازم است. برای پدر و دختر؟ شاید هزار سال. مردم که به طورِ تصادفی، پدر و دختر از آب در نمی‌آیند. ولی دخترم این‌را نمی‌فهمد. فکر می‌کند من مزاحم‌ام. ترجیح می‌دهد دهان‌ام بسته باشد؛ خب مرا همیشه همین‌جور می‌دیده. نمی‌فهمد چون یک دانشمندِ موشکی بودم نمی‌توانستم با او و مادرش زیاد حرف بزنم. همه چیز محرمانه بود. تمامِ روز کار می¬کردیم، بعد مامورانِ امنیتی می‌آمدند و دفترچه‌‌های یادداشت و کاغذ‌های چرک‌نویسِ ما را جمع می‌کردند و می‌بردند و ما روی پرونده‌‌های بایگانی، زیرِ اسم‌مان را امضا می‌کردیم. این می‌شد روزِ کاریِ ما. هیچ‌وقت اجازه نداشتیم به خانواده‌مان بگوییم چه کاری انجام می‌دهیم. یادمان داده بودند که حرف نزنیم.»
مادام همان‌جور که دو دست‌اش را روی سینه‌اش گذاشته، گوش می‌دهد. آقای شی از وقتی زن‌اش مُرد تا به‌حال این¬قدر نزدیکِ زنی هم‌سن و سالِ خودش ننشسته بود. با زن‌اش حتی وقتی زنده بود این‌قدر حرف نمی‌زد. پلک‌هایش سنگین می‌شوند. فکرش را بکن؛ از آن سرِ دنیا آمده دخترش را ببیند، تا همه‌ی حرف‌‌های نزده را جبران کند، ولی دخترش دیگر علاقه‌ای به شنیدن ندارد. فکرش را بکن؛ مادام که غریبه است و حتی زبانِ او را نمی‌داند، حرف‌هایش را بیش‌تر می‌فهمد. آقای شی با دو انگشتِ شست چشم‌هایش را می‌مالد. مردی به سن و سالِ او نباید خودش را دستِ احساساتِ تند بدهد. چند نفسِ عمیق می‌کشد و آرام می‌خندد. «البته که برای رابطه‌ی بد هم دلیل وجود دارد – حتمن من برای دخترم با حواس‌پرتی هزار سال دعا می¬کرده‌ام.»
مادام موقرانه سر می‌جنباند. مادام او را درک می‌کند. می‌داند، ولی نمی‌خواهد مصیبت‌اش باری بر دوشِ مادام باشد. دست‌هایش را به‌هم می‌زند انگار که بخواهد از گرد و خاکِ خاطرات خلاص شود. به سلیس‌ترین انگلیسی‌ای که می‌تواند می‌گوید «داستان‌‌های کهنه… داستان‌‌های کهنه، هیجان‌انگیز نیستند.»
مادام می‌گوید: «من عاشقِ داستان هستم.» و شروع می‌کند به حرف زدن. آقای شی گوش می‌دهد و مادام یک‌ریز لبخند می‌زند. آقای شی به میمون‌‌های خندانِ بالای سرش نگاه می‌کند که وقتی به قهقه می‌افتد بالا و پایین می‌پرند.
وقتی حرف‌هایش تمام می‌شود، آقای شی می‌گوید: «آدم‌‌های خوش‌اقبالی ما هستیم. از همه چیز می‌شود حرف زد در آمریکا.»
مادام سر می‌جنباند «آمریکا کشور خوب. من عاشقِ آمریکا هستم.»
عصر، آقای شی به دخترش می‌گوید:«توی پارک یک خانمِ ایرانی هست. تاحالا به‌ش برخوردی؟»
«نه.»
«بد نیست گاهی با او حرف بزنی. با وضعیتی که تو داری شاید این آدم به دردت بخورد. خیلی به زندگی خوش‌بین است.»
دختر بی‌این که سرش را از روی غذایش بلند کند، می‌پرسد «چه وضعیتی دارم؟»
آقای شی می‌گوید: «خودت بگو.» ولی وقتی می‌بیند دخترش قدمی در این جهت برنمی‌دارد، می‌گوید: «داری بد روزهایی را می‌گذرانی.»
«از کجا می‌دانی این زن بتواند زندگی‌ام را بهتر کند؟»
آقای شی دهان‌اش را باز می‌کند ولی پاسخی ندارد. می‌ترسد اگر توضیح بدهد که او و مادام به دو زبانِ مختلف با هم حرف می‌زنند، دخترش خیال کند دیوانه‌ی پیری بیش نیست. بعضی چیز‌ها که زمانی برای انسان معنی دارند، یک‌باره به نظر بی‌معنی می‌رسند. از دخترش مایوس می‌شود؛ زبان‌شان مشترک است ولی دیگر لحظه‌ی مشترکی در کار نیست. بعد از یک مکثِ طولانی می‌گوید: «خوب می‌دانی که درست نیست زن این‌جور صریح سوال بپرسد. زنِ خوب این‌طور رفتار نمی‌کند، بلد است چطور با مردم حرف بزند.»
«من طلاق گرفته‌ام، پس با معیار‌های تو زنِ خوبی نیستم.»
به نظرِ آقای شی، دخترش به ناحق دارد کنایه می‌زند. حرف‌اش را نشنیده می‌گیرد. «مادرت نمونه‌ی یک زنِ خوب بود.»
دخترش می‌پرسد «موفق شد به حرفت بیاورد؟» و چشم‌هایش را مستقیم به او می‌دوزد؛ نگاه‌اش از هر وقتی تندتر است.
«مادرت این‌قدر پرخاش‌گر نبود.»
«بابا! اول ایراد می‌گیری که چرا ساکتم. حالا که شروع کرده‌ام به حرف زدن، می‌گویی دارم بد حرف می‌زنم.»
«حرف زدن فقط سوال پرسیدن نیست. حرف زدن این است که به آدم‌‌ها بگویی چه احساسی به‌شان داری و ازشان بخواهی آن‌‌ها هم احساس‌شان را به تو بگویند.»
«بابا تو از کی تا حالا دکتر شده‌ای؟»
آقای شی می‌گوید: «من این‌جا هستم که به تو کمک کنم و هر کاری از دست‌ام بربیاید، دارم انجام می‌دهم. من باید بدانم چرا کارِ تو به طلاق کشید. من باید بدانم کجای کار اشتباه بوده تا کمک‌ات کنم مرتبه‌ی بعد آدمِ درستی انتخاب کنی. تو دختر منی. می‌خواهم شاد باشی. نمی‌خواهم دوباره زمین بخوری.»
دخترش می‌گوید: «بابا قبلن ازت نپرسیدم؛ ولی چه مدت خیال داری آمریکا بمانی؟»
«تا وقتی حالِ تو خوب بشود.»
دخترش که می‌ایستد، پایه‌‌های صندلی روی زمین صدا می‌دهند.
آقای شی می‌گوید: «حالا ما تنها کسِ هم‌ایم.» تقریبن لابه می‌کند ولی قبل از این‌که چیزِ دیگری بگوید، دخترش درِ اتاق‌خواب را می‌بندد. آقای شی به ظرف¬‌های غذا نگاه می‌کند که دست‌نخورده مانده‌اند: حبه‌‌های سرخ شده‌ی توفو، تکه‌‌های قارچ، میگو، زنجبیل، ساقه‌‌های ریز شده‌ی بامبو، فلفل قرمز، نخودفرنگی. دارد هر روز از دست‌پختِ آقای شی تعریف می‌کند ولی از روی علاقه که نیست؛ این را آقای شی حس می‌کند. دخترش که خبر ندارد آشپزی او یک جور دعاست، آن‌وقت این دعا‌ها را بی‌جواب می‌گذارد.
صبحِ روز بعد آقای شی به مادام می‌گوید: «اگر زن‌ام این دختر را غمگین بار نمی‌آورد، بهتر بود.» وقتی با مادام به زبانِ چینی حرف می‌زند، راحت‌تر است. «آن‌‌ها به هم نزدیک‌تر بودند. نه که من به‌شان نزدیک نبودم؛ من قلبن عاشق‌شان بودم. وقتی دانشمندِ موشکی باشی این‌جوری می‌شود. روز، باید حسابی کار می‌کردم، خب شب نمی‌توانستم از فکرِ کارم خلاص بشوم. همه چیز محرمانه بود. برای همین نمی‌توانستم درباره‌ی مشغله‌ی ذهنی‌ام با خانواده‌ام حرف بزنم. ولی زن‌ام فهمیده‌ترین زنِ روی زمین بود. می‌دانست چقدر درگیرِ کارم هستم؛ هم خودش مزاحمِ خلوت‌ام نمی‌شد، هم جلوی دخترش را می‌گرفت. می‌دانم که در حقِ دخترم کوتاهی کردم. باید کارم را برای همان محلِ کارم می‌گذاشتم. برای فهمیدنِ این چیز‌ها خیلی جوان بودم. حالا هم دخترم با من حرفی ندارد بزند.»
اشتباه از او بود که عادت نداشت با دخترش صحبت کند. ولی پیشِ خودش می‌گوید– آن زمان، هر کسی جای او بود و جزو آن معدود کسانی انتخاب می‌شد که قرار بود در آن ماموریتِ بزرگ شرکت کنند، حتمن نسبت به شغل‌اش بیشتر احساسِ مسئولیت می‌کرد تا خانواده‌اش. مغرور و غمگین؛ ولی بیش‌تر مغرور تا غمگین.
دخترش سرِ میزِ شام، خبر می‌دهد که یک آژانسِ مسافرتی چینی‌زبان پیدا کرده است. «آمدی این‌جا که آمریکا را ببینی. بهتر است تا زمستان نیامده، چند تا از این تور‌ها بروی.»
«گران هستند؟»
«پول‌اش را من می‌دهم. هدیه‌ی تولد همین را می‌خواستی، مگر نه؟»
هر چه نباشد دخترش است؛ آرزوی پدر یادش هست و البته عزت می¬گذارد. ولی نمی‌فهمد آن آمریکا که آقای شی دل‌اش می‌خواهد ببیند جایی‌ست که دخترش ازدواجِ خوبی کرده باشد. سبزیجات و ماهی را توی بشقابِ او تلنبار می‌کند و با صدای ملایمی می‌گوید: «باید بیش‌تر غذا بخوری.»
دخترش می‌گوید: «پس من فردا به‌شان زنگ می‌زنم و جا رزرو می‌کنم.»
«می‌دانی؛ این‌جا ماندن، احتمالن برای من بهتر است. من دیگر پیرم و خیلی سفر به دردم نمی‌خورد.»
«این‌جا که چیزی برای دیدن ندارد.»
«چرا ندارد؟ آمریکایی که می‌خواستم ببینم، همین است. نگران نباش. من این‌جا خودم دوست پیدا کرده‌ام، خیلی اذیت‌ات نمی‌کنم.»
قبل از این که دختر جوابی بدهد، تلفن زنگ می‌زند. گوشیِ تلفن را برمی¬دارد و یک‌راست به اتاق خواب می‌رود. آقای شی منتظر است صدای دانگِ بسته شدنِ در را بشنود. جلوی او با تلفن حرف نمی‌زند؛ حتی وقتی طرف، غریبه باشد و بخواهد از پشتِ تلفن جنس‌اش را بفروشد. عصرهایی که پچ پچِ دخترش با تلفن طولانی می‌شد، آقای شی باید با خودش کلنجار می‌رفت تا پشتِ درِ اتاق فال‌گوش نایستد. ولی امروز عصر، دخترش درِ اتاق‌خواب را باز می‌گذارد؛ انگار حواس‌اش جای دیگری‌ست.
آقای شی به انگلیسی حرف زدنِ او پشتِ تلفن گوش می‌کند؛ تا به حال صدای دخترش را این‌جور تیز نشنیده بود. تند تند حرف می‌زند و مدام می‌خندد. متوجه‌ی کلمات‌اش نمی‌شود ولی مهم‌تر این‌که متوجه‌ی این طرزِ رفتارش نمی‌شود. صدایش گوشِ آقای شی را آزار می‌دهد؛ خیلی تیز است، خیلی بلند است، خیلی وقیح است. برای یک لحظه حس می‌کند، تصادفی چشم‌اش افتاده به بدنِ لختِ او؛ آن هم نه دخترش که یک آدمِ کاملن غریبه.
از اتاق که بیرون می‌آید، آقای شی چشم از او برنمی‌دارد. گوشی را سرجایش می‌گذارد و بی‌این که حرفی بزند، پشت میز می‌نشیند. آقای شی برای چند لحظه صورتِ او را برانداز می‌کند و می‌پرسد «کی بود؟»
«یک دوست.»
«مرد یا زن؟»
«مرد.»
آقای شی منتظر است بیش‌تر توضیح بدهد ولی ظاهرن که چنین قصدی ندارد. دستِ آخر آقای شی می‌پرسد«این مرد… دوست نزدیک‌ات است؟»
«نزدیک؟ صد در صد.»
«چطوری نزدیک است؟»
دخترش می‌گوید: «بابا شاید این موضوع از نگرانیِ تو در موردِ من کم کند– بله، دوستِ خیلی نزدیک‌ام است. بیش‌تر از یک دوست؛ دوست‌پسرم است. حال‌ات بهتر شد؟ فهمیدی آن‌قدر‌ها که تو فکر می‌کنی زندگیِ مصیبت‌باری ندارم؟»
«آمریکایی‌ست؟»
«بله، الان دیگر آمریکایی شده، ولی اهلِ رومانی‌ست.»
آقای شی فکر می‌کند دستِ کم بزرگ‌شده‌ی یک کشورِ کمونیستی‌ست. و سعی می‌کند نگاه‌اش مثبت باشد. «خوب می‌شناسی‌اش؟ درک‌ات می‌کند که اهل کجایی و چه فرهنگی داری؟ هان؟ نمی‌شود دوباره همان اشتباه را مرتکب شوی. باید خیلی مراقب باشی.»
«خیلی وقت است هم‌دیگر را می‌شناسیم.»
«خیلی وقت؟ یک ماه که خیلی وقت نیست!»
«بیش‌تر از یک ماه بابا.»
«حداکثر یک ماه و نیم! درست است؟ گوش بده! می‌دانم داری رنج می‌کشی ولی در موقعیتِ تو نباید با عجله تصمیم گرفت. زنی که مردش می‌گذارد و می‌رود، از دردِ تنهایی مرتکبِ اشتباه می‌شود.»
دخترش سرش را بالا می‌آورد «بابا ازدواجِ من جوری که تو فکر می‌کنی، نبود. کسی مرا نگذاشت و برود.»
آقای شی به دخترش نگاه می‌کند؛ چشم‌‌های دخترش از آرامشی که دارد، مهربان شده¬اند. آقای شی دل‌اش نمی‌خواهد دخترش بیش‌تر از این برایش توضیح بدهد ولی وقتی یک نفر شروع کند به حرف زدن دیگر نمی‌شود جلویش را گرفت. «بابا ما به خاطر همین مرد جدا شدیم. اگر دوست داری این کلمه را به کار ببری؛ من گذاشتم و رفتم.»
«ولی چرا؟»
«بابا ازدواج¬‌ها بی‌مشکل نیستند.»
آقای شی می‌گوید: «زن و شوهر یک شب با هم در رخت‌خواب باشند، صد روز عاشقِ هم می‌مانند. تو هفت سال با او زندگی کردی! چطور توانستی با شوهرت این کار را بکنی؟ غیر از این مختصر رابطه¬ی نامشروع، چه مشکلی داشتید؟» دختر، بزرگ نکرده بود که از آن زن‌‌های بی‌وفا بشود.
«حالا دیگر حرف زدن درباره‌اش فایده‌ای ندارد.»
آقای شی دست‌اش را روی میز می‌کوبد و می‌گوید: «من پدر توام. من حق دارم بدانم.»
«مشکلِ ما این بود که من به قدرِ کافی با شوهرم حرف نمی‌زدم. همیشه مشکوک بود که چون ساکتم، دارم چیزی را ازش پنهان می‌کنم.»
«عاشق، پنهان کرده بودی.»
حرف‌‌های پدرش را نشنیده می‌گیرد.«هر قدر از من می‌خواست حرف بزنم، من بیش‌تر دل‌ام می‌خواست ساکت و تنها باشم. خودت هم متوجه شدی من خیلی اهلِ حرف زدن نیستم.»
«ولی دروغ می‌گویی. تو همین الان با تلفن این‌قدر وقیح حرف زدی. عینِ یک فاحشه حرف زدی و خندیدی!»
دخترِ آقای شی مدتِ طولانی به او نگاه می‌کند؛ از حرف‌‌های تندِ پدرش جا خورده است. بعد با لحنِ آرام‌تری جواب می‌دهد «بابا این فرق می‌کند. ما به انگلیسی حرف می‌زنیم. راحت‌تر است. من خوب بلد نیستم چینی حرف بزنم.»
«عجب توجیهِ مضحکی!»
«بابا، وقتی یاد نگرفته باشی با زبانِ مادری‌ات، احساسات‌ات را ابراز کنی، سراغِ یک زبانِ دیگر رفتن راحت‌تر است. به آن زبانِ جدید حرف می¬زنی و آدمِ جدیدی می‌شوی.»
«بابتِ بی عفتیِ خودت، من و مادرت را ملامت می‌کنی؟»
«بابا من این را نمی‌گویم!»
«ولی منظورت همین است. ما بلد نبودیم تو را با زبانِ چینی بزرگ کنیم؛ تو هم بلد نشدی چطور درباره¬ی ازدواج¬تان با شوهرت صادقانه حرف بزنی، برای همین تصمیم گرفتی یک زبانِ جدید و یک عاشقِ جدید پیدا کنی.»
«تو هیچ‌وقت حرف نمی‌زدی، مامان هم هیچ‌وقت حرف نمی‌زد؛ حتی وقتی مشکل داشتید و می‌دانستید که مشکل دارید. من هم یاد گرفتم حرف نزنم.»
«من و مادرت با هم مشکل نداشتیم. فقط آدم‌‌های ساکتی بودیم.»
«ولی این حرف‌ات دروغ است!»
«نه، دروغ نیست. می‌دانم اشتباه می‌کردم که بیش از حد درگیرِ کار بودم، ولی باید درک کنی که به خاطر شغل‌ام این‌قدر ساکت بودم.»
«بابا.» دخترِ آقای شی با ترحم پدرش را نگاه می‌کند و می‌گوید: «خودت می‌دانی این هم دروغ است. تو هیچ‌وقت دانشمندِ موشکی نبودی. مامان می‌دانست. من می‌دانستم. همه می‌دانستند.»
آقای شی زمانِ درازی به دخترش چشم می‌دوزد. «نمی‌فهمم منظورت چیست.»
«نه بابا، می¬فهمی. تو هیچ‌وقت در موردِ کارَت با ما حرف نزدی، درست، ولی بقیه‌ی آدم‌ها… در موردِ تو حرف می‌زدند.»
آقای شی می‌کوشد برای دفاع از خودش کلماتی بیابد، ولی لب¬هایش بی‌این که صدایی از میان‌شان دربیاید، فقط به‌هم می‌خورند.
دخترش می‌گوید: «متاسفم بابا، نمی‌خواستم ناراحت‌ات کنم.»
آقای شی چند نفس عمیق می‌کشد و سعی می‌کند باوقار بماند. کارِ خیلی سختی نیست؛ آن‌هم بعد از یک عمر در مواجهه با آن همه مصیبت، آرام ماندن." ناراحت‌ام نکردی. به قولِ خودت فقط حقیقت را گفتی.» این را می‌گوید و می‌ایستد. قبل از این‌که به اتاقِ مهمان برگردد، دخترش از پشتِ سرش آرام می‌گوید: «بابا، من فردا برایت جا رزرو می‌کنم.»
آقای شی توی پارک می¬‌شیند تا مادام بیاید. می‌خواهد با او خداحافظی کند. از دخترش خواسته وقتی از گردشِ دور آمریکا برگشت، ترتیبِ رفتنِ او را از سانفرانسیسکو بدهد. یک هفته تا رفتن‌اش مانده ولی فقط برای بارِ آخر است که شهامتِ دیدنِ مادام را دارد؛ می‌خواهد دروغ‌هایش را برای مادام توضیح بدهد. دانشمندِ موشکی نبود. البته آموزش‌اش را دیده بود. درواقع سه سال از سی و هشت سالی که برای موسسه کار کرده بود، یکی از همان‌‌ها بود. پیشِ خودش تمرین می‌کند «وقتی مرد جوانی باشی برایت سخت است درباره‌ی شغل‌ات سکوت کنی. دانشمندِ موشکی! چه جلال و جبروتی! خب دل‌ات می‌خواست این هیجان را با یک نفر در میان بگذاری.»
چهل و دوسال پیش، آن یک نفر، دخترِ بیست و پنج ساله‌ای بود که برای آقای شی و پشتِ دستگاهِ پانچ کار می‌کرد. بعد‌ها این دستگاه‌‌های پانچ از رده خارج شدند و جای‌شان را به دستگاه‌‌های پیشرفته‌تر کامپیوتری دادند ولی آقای شی بینِ تمام آن‌چه از زندگی‌اش رخت بر بسته، بیش‌تر از همه دل‌تنگِ دستگاهِ پانچ می‌شود. دستگاهِ پانچِ خودش."نام؛ یی لان." صدای آقای شی توی هوا پخش می‌شود و یک نفر با خوش‌حالی در جوابِ این اسم می‌گوید سلام. مادام با سبدی از برگ‌‌های پاییزی قدم‌زنان به¬سوی او می‌آید. یکی را برمی‌دارد و دستِ آقای شی می‌دهد. می‌گوید: «زیبا.»
آقای شی برگ را بررسی می‌کند؛ رگ‌برگ¬هایش تا کجا‌ها رفته‌اند، با سایه روشن زرد و نارنجی. قبلن هیچ‌وقت به دنیا این‌قدر دقیق نشده بود. سعی می‌کند گوشه‌‌های بی‌حالت و رنگ‌‌های کسالت‌باری که به‌شان عادت داشت، یادش بیاید؛ ولی مثلِ مریضی که آب مروراریدش درمان شده باشد همه چیز در خاطرش روشن و درخشان و به طورِ ترس‌آوری دل‌پذیر است. آقای شی می‌گوید: «می‌خواهم چیزی به تو بگویم.» مادام لبخندِ مشتاقانه‌ای نثار می‌کند. آقای شی روی نیمکت جابه‌جا می‌شود و به انگلیسی می‌گوید: «من دانشمند موشکی نبودم.»
مادام سرش را محکم تکان می‌دهد. آقای شی اول به مادام و بعد به دور دست نگاه می‌کند. «سرِ یک زن، دانشمندِ موشکی نشدم. تنها کاری هم که می‌کردیم؛ حرف زدن بود. شاید خیال کنی حرف زدن که مشکلی ندارد، ولی بینِ یک مردِ متاهل و یک دخترِ مجرد، مرسوم نبود. از آن‌وقت روزگارمان تلخ شد.» بله کلمه‌اش می‌شود تلخ، نه دیوانه‌وار که امروزه جوان‌‌ها درباره‌ی آن دوره می‌گویند. «حتی وقتی طبقِ برنامه‌ی آموزشی‌مان نباید حرف می‌زدیم؛ باز هم حرف می‌زدیم.» حرف زدن، چیزی به این معمولی چطور آدم‌‌ها را به خودش معتاد می‌کند! از پنج دقیقه استراحتِ توی دفتر کار شروع شد و بعد همه‌ی وقتِ ناهار را توی کافه تریا می‌نشستند و حرف می‌زدند. حرف‌هاشان درباره‌ی شور و شوقی بود که از سهیم بودن در تاریخِ باعظمتِ سرزمینِ جوانِ کمونیست‌شان داشتند: ساختنِ اولین موشک.
«صحبت‌مان که در می‌گرفت، دیگر تمامی نداشت. این با خانه رفتن و صحبت با زنِ آدم فرق می‌کرد، مجبور نبودی چیزی را پنهان کنی. البته ما درباره‌ی زندگیِ خودمان حرف می‌زدیم. ولی حرف مثلِ اسبِ بی‌دهنه می‌ماند؛ نمی‌دانی عاقبت‌اش به کجا می‌رسد، مجبور هم نیستی به آن فکر کنی. حرف زدنِ ما این‌جوری بود ولی آن‌جور که آن‌‌ها می‌گفتند، رابطه¬ای نداشتیم. ما هیچ‌وقت عاشقِ هم نبودیم.» آقای شی این را می‌گوید و برای یک لحظه از حرف‌‌های خودش گیج می‌شود. از چه عشقی دارد حرف می‌زند؟ معلوم است که عاشقِ هم بودند؛ البته نه عشقی که آن‌‌ها شک برده بودند – آقای شی همیشه حریم را نگه می‌داشت؛ حتی دست‌ها¬شان به‌هم نرسیده بود. عشقی بود که می‌گذاشت راحت حرف بزنند، فکرها¬شان را به‌هم بگویند… این عشق نبود؟ دخترش ازدواجش را به خاطرِ همین عشق به هم نزده بود؟ به خاطر همه‌ی حرف‌هایی که به یک مردِ دیگر گفته بود؟ آقای شی روی نیمکت جابه‌جا می‌شود و با وجودِ سوزِ سردِ اکتبر، عرق به صورت‌اش می‌نشیند. آقای شی با وجود این‌که به داشتنِ رابطه متهم شده بود، ادعای بی‌گناهی می‌کرد. حتی وقتی دختر را به شهرستان فرستادند، برایش درخواستِ استیناف کرد. پانچیست خوبی بود. ولی آموزشِ این افراد کاری نداشت. به آقای شی وعده داده بودند که اگر در حضورِ جمع از رابطه‌ی عشقی‌ای که داشته پوزش بخواهد و خطایش را بپذیرد، بر سر شغل‌اش ابقا می‌شود. ولی آقای شی قبول نکرد چون اعتقاد داشت در موردش اشتباه می‌کنند. «در سی و دو سالگی دیگر دانشمندِ موشکی نبودم، بعد از آن هم در هیچ تحقیقی شرکت‌ام ندادند ولی چون همه چیز سرِ کار محرمانه بود، زن‌ام نمی‌فهمید.» دستِ کم تا شبِ قبل این‌جور فکر می‌کرد. به پایین‌ترین شغلِ ممکن منصوب شد – برای روز‌های تولدِ رهبر مائو و رفقای حزبی، اتاق‌‌ها را تزیین می‌کرد، دفترچه‌‌ها و یادداشت‌‌ها را بغل می‌زد و از یک گروهِ پژوهشی به گروهِ دیگر می‌برد. دفترچه‌‌ها و کاغذ‌های هم‌کاران‌اش را جمع می‌کرد، در حضورِ دو مامورِ امنیتی ثبت می‌کرد، داخلِ کمدِ پرونده‌‌ها می‌گذاشت و درش را قفل می‌کرد. در محلِ کار، وقارش را از دست نمی‌داد و همان‌جور باوقار و به عنوانِ یک دانشمندِ موشکیِ ساکت و پرمشغله به خانه می‌رفت. آن‌قدر از نگاهِ پرسانِ زن‌اش فرار کرد تا پرسش‌‌ها از نگاهِ او محو شدند. می‌دید که دخترش بزرگ می‌شود؛ ساکت و فهیم مثلِ زن‌اش. دخترِ خوب، زنِ خوب. محافظ‌هایی که دوره‌ی خدمت‌اش باهاشان کار کرد به سی و دو تا رسیدند. خشاب‌‌های تپانچه‌‌های کمری‌شان خالی بود ولی سر نیزه‌‌ها واقعی بودند.
خب انتخابِ دیگری نداشت. مگر تصمیمی که گرفت از سرِ وفاداری به همسرش و آن زنِ دیگر نبود؟ چطور می‌توانست وجودِ رابطه‌ی عشقی را بپذیرد و همسرِ خوب‌اش را برنجاند که در عوض، یک دانشمندِ موشکیِ خودخواه باقی بماند؟ اصلن می‌شد از کار و زن و دختر دو ساله‌اش دست بکشد، فقط برای این‌که یک عمر، کنارِ زن دیگری باشد؟ آرزوی چندان باشکوهی نبود. آقای شی جمله‌ای را که معمولن در آموزش‌شان تکرار می‌کردند، به زبان می‌آورد «زندگی را آن‌چه فدا می‌کنیم، معنا می‌بخشد.» سرش را محکم تکان می‌دهد. کشورِ غریب، فکر‌های غریب به ذهنِ آدم می‌آورد. برای مرد پیری مثلِ او خوب نیست این‌قدر در خاطرات غوطه‌ور شود. آدم باید در لحظه زندگی کند؛ پیشِ دوستِ عزیزش مادام که این‌جا نشسته و یک برگِ طلایی را رو به آفتاب نگه داشته تا او ببیند.

نویسنده: یی‌یون لی
مترجم: آرزو مختاریان
منبع: www.jenopari.com

روی آب

تابستان گذشته، در چند فرسنگی پاریس و برکناره‌ی سن،خانه‌ای ییلاقی اجاره کردم که هر شب برای خواب به آنجا می‌رفتم. چند روز بعد، با یکی از همسایه‌‌ها آشنا شدم، مردی حدوداً سی چهل ساله که بدون شک عجیب‌ترین آدمی بود که تا آن زمان دیده بودم. او یک قایقران پیر اما سرسخت بود، همیشه کنار آب،روی آب یا توی آب بود. شک نداشتم که توی قایق به دنیا آمده و آخرین روز زندگی‌اش را هم در قایق خواهد گذراند. یک شب که در کناره‌ی سن پرسه می‌زدیم، از او خواستم که چند تا از ماجرا‌های دوران قایقرانی‌اش را برایم تعریف کند. دوست من سر شوق آمد، تغییر لحن داد و به یک سخنور و حتی شاعر بدل شد. او عشقی بزرگ، عشقی پرشور و مقاومت‌ناپذیر در دل داشت، او عاشق رود بود. به من رو کرد و گفت: آه که چقدر خاطره از این رود دارم، همین رودی که داری می‌بینی و الان کنار ما جریان دارد. شما مردم خیابان‌نشین، نمی‌دانید رود یعنی چه!
اما از زبان یک ماهی‌گیر بشنو: برای یک ماهی‌گیر رود چیزی رمزآلود، ژرف و ناشناخته، سرزمین سرآب‌‌ها و اوهام است. جایی که شب‌‌‌‌ها چیزهایی می‌بینیم که وجود ندارند یا صداهایی می‌شنویم که اصلاً نشنیده‌ایم، جایی که می‌لرزی بدون این که بدانی چرا، مثل وقتی که از یک گورستان می‌گذری، چون رودخانه هولناک‌ترین گورستان‌‌ها است که هیچ نشانی از سنگ قبر و مقبره ندارد.[1] زمین،برای یک ماهی‌گیر تنگ است اما در تاریکی وقتی که ماه هم نمی‌درخشد، رودخانه بی‌انت‌ها می‌شود. یک دریانورد، به هیچ وجه این احساس را نسبت به دریا ندارد. درست است که دریا اغلب سنگدل و خطرناک است، اما نعره می‌زند، زوزه می‌کشد، دریای بزرگ، راستگو و رو راست است، در حالی که رودخانه ساکت و خائن است. رود نمی‌غرد و همیشه بی سر و صدا جریان دارد، برای من این حرکت همیشگی آب جاری، از امواج بلند اقیانوس هم ترسناک‌تر است. مردم خیالباف معتقدند که دریا در سینه‌ی خود سرزمین‌‌های آبی رنگ وسیعی را مخفی کرده، جایی که افراد غرق شده بین ماهی‌‌های بزرگ و در میان جنگل‌‌های عجیب یا غار‌های کریستالی در گردش‌اند. رودخانه چیزی جز چاله‌‌های سیاه ندارد، جایی که آدم در میان لجن می‌گندد. با این همه رودخانه زیباست، وقتی که زیر نور خورشید در حال طلوع می‌درخشد و وقتی که به آرامی بین کناره‌‌های پوشیده از نی‌‌های نجواگر خود موج می‌زند.
شاعر درباره‌ی اقیانوس چنین گفته: ای امواج! هر چه از ماجرا‌های غمناک می‌دانید،
ای امواج ژرف! هر چه از مادران به زانو در آمده و هراسان می‌دانید،
به هنگام بالا آمدن آب،
برای ما باز گویید.
و این چیزی است که آوای شما را یأس‌آلود می‌کند،
شامگاه که به نزد ما باز می‌گردید.
خوب، به نظر من، داستان‌هایی که نی‌‌های باریک با صدای ملایم خود نجوا می‌کند، هر قدر که ملایم هم باشد باز هم از درام‌‌های حزن‌انگیزی که غرش‌‌های امواج حکایت می‌کنند، هولناک‌تر است. ولی حالا که می‌خواهی یکی از خاطرات را تعریف کنم، ماجرایی منحصر به فرد را که اینجا و حدود ده سال پیش برایم اتفاق افتاده، تعریف می‌کنم. آن زمان هم مثل حالا، در خانه‌ی ما در «لافون» زندگی می‌کردم، «لویی برنه» یکی از بهترین همکاران من که در حال حاضر قایقرانی را با همه‌ی زشتی‌‌ها و زیبایی‌هایش ر‌ها کرده تا وارد شورای دولتی شود، در روستای «ث…» دو فرسنگ پائین‌تر از اینجا اقامت گزیده بود. ما هر شب با هم شام می‌خوردیم، گاهی خانه‌ی او و گاهی خانه‌ی من. یک شب، وقتی که تک و تنها و خیلی خسته بر می‌گشتم و در حالی که به زحمت قایق بزرگ خود را می‌کشیدم که یک ocean دوازده پایی بود و همیشه شب‌‌ها از آن استفاده می‌کردم، ایستادم تا چند ثانیه‌ای کنار زبانه‌ی نی‌‌ها که حدود دویست متر تا پل راه‌ آهن فاصله داشت، نفسی تازه کنم. زمان باشکوهی بود، ماه می‌تابید، رود می‌درخشید، هوا ملایم و مرطوب بود. این آرامش مرا اغوا کرد؛ با خود گفتم: خوب است اینجا پیپی روشن کنم. عمل پی‌آمد اندیشه است؛ بنابراین لنگر را برداشتم و توی رودخانه انداختم. قایق که با جریان آب پائین می‌رفت، زنجیر را تا رسیدن به عمق دنبال کرد و ایستاد و من عقب قایق، روی پوست گوسفند خودم و تا جایی که می‌شد راحت لم دادم. هیچ صدایی شنیده نمی‌شد، هیچ صدایی، فقط گاهی، به نظرم می‌رسید که کنار ساحل موج کوچک تقریباً نامحسوسی از آب را حس کردم، دسته‌‌های نی‌‌های بلند را می‌دیدم که شکل‌‌های عجیبی به خود می‌گرفتند و گاهی به نظر می‌رسید که در حال حرکتند.
رودخانه کاملاً آرام بود، اما این سکوت غیر عادی احاطه‌ام کرده بود. مرا مضطرب می‌کرد.
همه‌ی جانوران، وزغ‌‌ها و قورباغه‌ها، این خوانندگان شبانگاهی باتلاق، سکوت اختیار کرده بودند و ناگهان از سمت راست و کنار من یک وزغ شروع کرد به قور قور کردن. به لرزه افتادم، وزغ ساکت شد و دیگر چیزی نشنیدم و تصمیم گرفتم کمی پیپ بکشم تا خودم را سرگرم کنم.با این همه و با وجود این که یک دودی قهار و پرآوازه بودم، نتوانستم ادامه دهم، به محض این که پک دوم را زدم، دلم بهم خورد و منصرف شدم. شروع کردم به زمزمه کردن، طنین صدایم غیر قابل تحمل بود. پس کف قایق دراز کشیدم و به آسمان چشم دوختم. مدتی آرام ماندم، اما طولی نکشید که تکان‌‌های مختصر قایق مضطربم کرد، به نظرم رسید که قایق در حالی که به نوبت به دو طرف رودخانه می‌خورد، به شدت تلو تلو می‌خورد و بعد فکر کردم که یک موجود با یک نیروی نامرئی، به آرامی قایق را به قعر آب می‌کشد و بعد دوباره بالا می‌کشد و ر‌ها می‌کند تا باز هم فرو برود. مثل این که توی طوفان گیر کرده باشم، به این طرف و آن طرف کشیده می‌شدم و صداهایی را اطراف خود می‌شنیدم، با یک جست از جا بلند شدم؛ آب می‌درخشید همه جا آرام بود.
دیدم که اعصابم کمی و متزلزل شده، بنابراین تصمیم گرفتم راه بیفتم، شروع کردم به کشیدن زنجیر. قایق تکان خورد، ولی با مقاومت رو به رو شدم، محکم‌تر کشیدم، لنگر بیرون نیامد، به چیزی زیر آب گیر کرده بود و نمی‌توانستم آن را بیرون بکشم. دوباره شروع کردم به کشیدن ولی بی‌فایده بود. بعد با پاروها، قایق را به گردش واداشتم و آن را به بالای رود کشاندم تا جای لنگر عوض شود، بی‌فایده بود، هنوز هم لنگر پافشاری می‌کرد، از کوره در رفتم، با خشم زنجیر را تکان دادم ولی لنگر اصلاً تکان نخورد. ناامید و دلسرد نشستم و شروع کردم به فکر کردن درباره‌ی وضعیت خودم. نه می‌توانستم به پاره کردن زنجیر فکر کنم و نه به جدا کردن آن از قایق، چون زنجیر ضخیم بود و از جلو توی یک تکه چوب زخیم‌تر از بازوی من پرچ شده بود، اما وقتی که هوا حسابی خوب شد، فکر کردم، بدون شک اگر تا رسیدن یک ماهی‌گیر صبر کنم تا به کمکم بیاید، اصلاً دیر نمی‌شود. این بدبیاری خفه‌ام کرده بود. نشستم و بالاخره توانستم پیپم را بکشم. یک بطر عرق نیشکر داشتم، دو ـ سه لیوانی سرکشیدم و از وضعیت خودم به خنده افتادم. هوا به تدریج گرم می‌شد، طوری که اگر لازم می‌شد می‌توانستم بدون سختی آنچنانی، شب را در هوای آزاد بگذرانم. ناگهان ضربه‌ای کوچک به قایق حورد. من از جا پردیم، و عرق سرد سر تا پایم را فرا گرفت.
حتماً این صدا از تکه چوبی که آب با خود آورده بود، بلند شده بود. اما همین کافی بود تا من حس کنم که باز زیر سلطه‌ی اضطراب عصبی عجیبی هستم. زنجیر را گرفتم و در گیر تلاش نومیدانه شدم. لنگر به صدا در آمد. من که خسته شده بودم، دست کشیدم. در این اثنا، رودخانه کم کم با مه‌ای سفید و شدیداً غلیط پوشیده می‌شد که در ارتفاع کم و روی سطح آب می‌خزید، به طوری که وقتی سرپا ایستادم، دیگر رودخانه را نمی‌دیدم و نه حتی پاهایم را و نه قایق را، تنها نوک نی‌‌ها را می‌دیدم و در دور دست هم دشتی را می‌دیدم که در آن سپیدارهایی ایتالیایی به شکل لکه‌‌های کشیده و سیاهی دیده می‌شدند که سر به فلک کشیده باشند، دشتی که زیر نور ماه، کاملاً رنگ باخته بود و مثل این بود که تا کمر در یک دستمال نخی که سفیدی بی‌مانندی داشته باشد، پیچیده شده باشم، خیالات عجیب به طرفم هجوم آوردند. فکر می‌کردم کسی سعی می‌کند سوار قایق من شود، چون دیگر نمی‌توانستم چیزی را تشخیص دهم و رودخانه هم که با مه تار پوشیده شده بود، پر از موجودات عجیبی به نظر می‌رسید که اطراف من شنا می‌کردند. دوباره بطری عرق نیشکر را برداشتم و جرعه‌‌های بزرگی سرکشیدم. بعد فکری به ذهنم رسید و شروع کردم به فریاد زدن با تمام توان، آن هم در حالی که به نوبت در چهار جهت و در راستای افق می‌چرخیدم. وقتی که دیگر توان فریاد زدن نداشتم، گوش‌هایم را تیز کردم، سگی در دور دست زوزه می‌کشید. باز هم نوشیدم و دراز به دراز کف قایق خوابیدم. شاید یک ساعتی به آن حال ماندم، شاید هم دو ساعت بدون این که بخوابم با چشم‌‌های باز و با کابوس‌هایی که محاصره‌ام کرده بودند. جرأت نمی‌کردم بلند شوم و با این وجود دیوانه‌وار می‌خواستم بلند شوم. دقیقه به دقیقه به خود می‌آمدم. به خود می‌گفتم: بلند شو! اما از این که حرکتی کنم، می‌ترسیدم. بالاخره، با احتیاط بسیار بلند شدم، مثل این که کمترین صدایی که تولید می‌کردم، زندگی‌ام را تهدید می‌کرد، به اطراف آن ساحل نگاه کردم.
از دیدن عجیب‌ترین و شگفت‌انگیز‌ترین منظره‌ای که امکان دیدنش بود، متحیر مانده بودم. منظره‌ای از اوهام، سرزمین پریان، یکی از مناظری که مسافرانی که از دور دست‌‌ها برمی‌گردند و ما بدون این که باور کنیم به حرف‌هایشان گوش می‌سپاریم، برای ما تعریف می‌کنند. مه‌ای که دو ساعت پیش روی آّب شناور بود، کم کم عقب می‌نشست و روی کناره‌ها، جمع می‌شد. وقتی که کاملاً رودخانه را ر‌ها کرد، کناره‌‌های رود به شکل یک تپه‌ی پیوسته با ارتفاع 6 تا 7 متر دیده می‌شد که با تابش باشکوه برف‌‌ها و زیر نور ماه می‌درخشید، طوری که چیزی جز رود درخشان و براق میان دو کوه سفید دیده نمی‌شد. و آن بالا روی سر من و در آسمان آبی و شیری، قرص کامل و پهن ماه بزرگ و تابان خودنمایی می‌کرد.
تمام آبزیان بیدار شده بودند. وزغ‌‌ها با اشتیاق قور قور می‌کردند، در حالی که گاه گداری، از راست و گاهی از سمت چپ، آوای کوتاه، یکنواخت و محزون و زنگ‌دار قورباغه‌‌ها را می‌شنیدم که به ستاره‌‌ها می‌رسید. عجیب این که دیگر ترسی نداشتم.
در میان چنان منظره‌ی خارق‌العاده‌ای بودم که عجیب‌ترین چیز‌ها هم نمی‌توانستند، شگفت زده‌ام کنند. اصلاً نمی‌دانستم چقدر طول کشید، چون به چرت افتادم، وقتی دوباره چشم باز کردم، ماه پنهان شده بود و آسمان پر از ابر بود. آب با اندوه موج می‌زد، باد می‌وزید، هوا سرد بود و تاریکی اوج گرفته بود. ته مانده عرق نیشکری را که برایم مانده بود سر کشیدم و بعد به مچاله شدن نی‌‌ها و صدای شوم رودخانه گوش سپردم. سعی کردم ببینم، اما نمی‌توانستم قایق را تشخیص دهم. نه حتی دست‌هایم را که به چشمانم نزدیک کرده بود. با این حال کم کم از شدت سیاهی کاسته شد. ناگهان احساس کردم، سایه‌ای کنار من می‌لغزد. فریاد کشیدم، صدایی پاسخ داد. یک ماهی‌گیر بود. صدایش زدم، او نزدیک شد و من ماجرایم را برایش تعریف کردم. بعد او قایقش را پهلو به پهلوی قایق من قرار داد و هر دو زنجیر را کشیدم. لنگر تکان نخورد. روز از راه رسید، روزی تاریک، خاکستری، بارانی و خیلی سرد، یکی از روزهایی که غم و اندوه می‌آورد. قایق دیگری دیدم و با هم صدا می‌زدیم. مردی که آن قایق را هدایت می‌کرد نیز به ما ملحق شد، بعد کم کم، لنگر تسلیم شد و بالا آمد، اما آرام، آرام و با وزنی قابل توجه.
بالاخره حجمی سیاه را دیدم و آن را به قایق من کشیدیم و این جسد زن پیری بود که سنگی بزرگ به گردنش بسته شده بود.

نویسنده: گی دوموپاسان
مترجم: زهره ملایی
منبع: Contes modernes (Revised Edition). Edited by members of the French department. Yale university, harper & Brothers, 1949
منبع: www.jenopari.com

دو دوست

پاریس بسیج شده، در گیر و دار قحطی بود. حتی گنجشک‌ها و موش‌های توی فاضلاب هم کمیاب شده بودند. مردم هر چیزی که دم دستشان بود میخوردند.
صبح یک روز روشن ماه ژانویه بود که موسیو موریسات[1] ساعت ساز که در آن هنگام بیکار بود، در حالیکه گرسنه و با شکم خالی دستهایش را توی جیب‌های شلوارش فرو برده بود و داشت در طول بولوار پرسه می زد، ناگهان رخ به رخ با یکی از دوستانش بنام موسیو ساوژ که یکی از رفقای زمان ماهیگیری او بود رو برو شد.
قبل از شروع جنگ، صبح هر یکشنبه موریسات در حالیکه چوب ماهیگیری بامبویی در دست و جعبه‌ای حلبی بر پشت داشت عازم ماهیگیری می شد. او سوار قطار آرژنتوا[2] شده، در کولومب[3] پیاده میشد و از آنجا پای پیاده و قدم زنان به ایل مارانت[4] میرفت. او از لحظه ورود به سرزمین رویاهایش، شروع به ماهیگیری کرده و تا شب در آنجا باقی می‌ماند.
هر یکشنبه او در این منطقه موسیو ساوژ[5]، مرد کوچولوی خپله ای که در " رو نُتردام دِ لورت[6] " تله گذار بوده و در ضمن ماهیگیر زبر و زرنگی هم بود را ملاقات میکرد. آن‌ها غالبا چوب ماهیگیری در دست و پا‌ها در آب نصف روزی را شانه به شانه در کنار هم میگذراندند و دوستی صمیمانه ای بینشان بوجود آمده بود.
بعضی روز‌ها بدون آنکه صحبت کنند، به مواضع هم سرک میکشیدند. آن‌ها همدیگر را بدون کمک کلمات درک میکردند. آن دو سلیقه ‌ها و احساسات مشابهی داشتند.
صبح روزهای بهاری حول و حوش ده صبح، زمانیکه گرمای اولیه خورشید باعث می شد که رطوبت سبکی در آب شناور شده و به آرامی پشت دو ماهیگیر علاقمند را گرم کند. موریسات غالبا به همسایه‌اش گوشزد میکرد، هوا اینجا خیلی لذت بخش است، این طور نیست؟
و دیگری در جواب میگفت : من نمی‌توانم چیزی بهتر تصور کنم.
و این چند کلمه برای آنکه آن‌ها همدیگر را درک و ستایش کنند کافی بود.
پاییز‌ها زمانیکه روز رو به اتمام بود، و خورشید در حال غروب، رنگ سرخ خون رنگی را در آسمان غروب می پاشید و انعکاس ابر‌های لاکی که کل رودخانه را رنگ میکرد به صورت دو دوست می تابید و درختان را که برگهایشان با اولین تماس سرد زمستانی در حال عوض شدن بودند طلایی میکرد. موسیو ساوژ گاهی به موریسات لبخند میزد و میگفت : "چه منظره باشکوهی!"
و موریسات بدون آنکه از شناور قلابش توی آب چشم بر دارد میگفت : " اینجا خیلی بهتر از بولواره، این طور نیست؟ "
بمحض اینکه آن‌ها همدیگر را شناختند صمیمانه با هم دست دادند. آن‌ها تحت تأثیر فکر ملاقات آن هم در چنین شرایط و موقعیت متغیری قرار گرفته بودند.
موسیو ساویج آهی کشید و نجوا کرد:
"روزگار غم انگیزیست."
موریسات باغم و اندوه سرش را تکان داد.
"و چه هوایی! این اولین روز خوب ساله."
آسمان درحقیقت آبی روشن و بدون ابر بود. آن‌ها متفکرانه و غمگین دوش بدوش هم قدم زدند و موریسات در حالیکه به ماهیگیری می‌اندیشید گفت : چه اوقات خوشی با هم داشتیم.
موسیو ساوژ گفت : چه موقع دوباره می‌تونیم ماهی بگیریم؟
آن‌ها وارد کافه‌ای شدند، با هم یک نوشیدنی نوشیدند و بعد پیاده رویشان را در طول پیاده رو از سر گرفتند.
موریسات ناگهان ایستاد.
او گفت: "میشه یه نوشیدنی دیگه بزنیم؟ "
موسیو ساوژ گفت : " اگه تو بخوای."
و آن‌ها وارد یک مشروب فروشی شدند.
وقتیکه از آنجا بیرون آمدند بخاطر تأثیر الکل بر شکمهای گرسنه اشان نسبتا تلو تلو می خوردند. روز خوب معتدلی بود و نسیم ملایمی صورتشان را نوازش میکرد.
هوای تازه تأثیر الکل بر موسیو ساوژ را کامل کرد. او ناگهان ایستاد و گفت : موافقی ما اونجا بریم؟"
"کجا؟"
"ماهیگیری."
"اما کجا؟"
چرا به محل قدیمی نریم؟ پایگا‌های مرزی فرانسه در نزدیکی کلمب قرار دارند، من کلنل دومولن[7] را می‌شناسم و ما براحتی می توانیم اجازه عبور بگیریم."
موریسات از شوق لرزید.
"عالیه من موافقم."
و آن‌ها از هم جدا شدند، تا چوب و وسایل ماهیگیریشان را بیاورند. یک ساعت بعد آن‌ها شانه بشانه هم قدم زنان در جاده اصلی به پیش میرفتند. در این هنگام به ویلایی که تحت کنترل کلنل قرار داشت رسیدند. او به درخواست آن‌ها لبخند زد و آن را پذیرفت و آن‌ها در حالیکه با یک رمز عبور مجهز شده بودند، پیاده روی شان را از سر گرفتند.
طولی نکشید که پاسگاه مرزی را پشت سر گذاشتند، از مسیر کلمب که عاری از سکنه بود عبورکردند و خودشان را در دامنه تاکستان‌های کوچکی که رود سن[8] را احاطه کرده بودند، یافتند. ساعت حدود یازده بود.
در مقابل آن‌ها دهکده آرژنتوا قرار داشت که از قرار معلوم زندگی در آن از جریان افتاده بود. ارتفاعات اورژمان[9] و سنوا[10] بر دشت‌های اطراف اشراف داشتند. دشت بزرگ که تا نانتره[11] ادامه می یافت خالی بود، نسبتا خالی، برهوتی از خاک قهوه‌ای رنگ و درختان لخت و برهنه گیلاس.
موسیو ساوژ با اشاره به ارتفاعات زمزمه کرد : "پروسی ها[12] آنجا اون بالا هستند." مشاهده منظره دهکده متروکه ترس و بیم مبهمی را در وجود دو دوست پر کرده بود.
پروسی ‌ها ! آن دو هنوز آن‌ها را ندیده بودند، اما در طی ماه‌های گذشته حضورشان را در همسایگی پاریس حس کرده بودند. که مشغول انهدام، غارت و چپاول فرانسه بودند و قتل عام و قحطی و گرسنگی را برای مردم به ارمغان آورده بودند و در حال حاضر به تنفری که آن‌ها نسبت به این ملت پیروز ناشناخته احساس میکردند نوعی ترس خرافی هم افزوده شده بود.
موریسات گفت : " فکرشو کردی اگه مجبور شدیم باآن‌ها روبرو شویم، چکار کنیم؟ "
موسیو ساوژ با زنده دلی و خوش قلبی پاریسی که هیچ چیزی در کل نمی‌تواند آن را از بین ببرد پاسخ داد : " به اونا ماهی تعارف می کنیم."
با اینحال آن‌ها وحشتزده از سکوت مطلقی که بر دشت سایه انداخته بود، از اینکه در فضای باز و بی حفاظ روستا دیده شوند ابا داشتند.
سرانجام موسیو ساوژ با شجاعت گفت :" بیا، دوباره امتحان میکنیم، فقط باید مراقب باشیم."
و آن‌ها با چشمانی باز و گوش به زنگ راهشان را از میان یکی از تاکستان‌ها از سر گرفتند. دو نفری دولا دولا و خمیده، در زیر پوششی که درختان مو فراهم کرده بودند سینه خیز جلو میرفتند.
یک تکه زمین لم یزرع باقیمانده بود تا آن‌ها بتوانند از آن عبور کرده به ساحل رودخانه برسند. آن‌ها بحالت دو از این منطقه عبور کردند. بمحض رسیدن به ساحل رودخانه خودشان را در بین نی های خشک پنهان کردند.
موریسات گوشش را به زمین چسباند تا در صورت امکان مطمئن شود که صدای پایی به سمت آن‌ها در حرکت نیست. چیزی نشنید، بنظر میرسید کاملا تنها باشند.
اطمینان و اعتماد بنفس آن‌ها بازگشت و شروع به ماهیگیری کردند.
از سمت روبرو ایل مارانت متروکه و خالی از سکنه، آن‌ها را از ساحل دور پنهان میکرد. رستوران کوچک بسته بود و بنظر میرسید سالهاست تخلیه شده است.
اولین ماهی را موسیو ساوژ گرفت و موسیو موریسات دومی را و تقریباً در هر لحظه یکی از آن دو چوب ماهیگیریش را که ماهی نقره‌ای درخشانی در انت‌های آن لول میخورد را بالا می آورد. آن‌ها ورزش خوبی داشتند.
آن‌ها صیدشان را بآرامی به داخل کیسه مشبکی که در جلوی پایشان قرار داشت سر میدادند. شادی سراسر وجودشان را پر کرده بود، شادی زایدالوصف گذران دوباره زمان به شکلی که مدت‌ها از آن محروم بوده اند.
خورشید اشعه هایش را بر پشت کمر آن‌ها میریخت. نه چیزی می‌شنیدند و نه به چیزی فکر می‌کردند. آن‌ها بقیه دنیا را نادیده گرفته بودند و داشتند ماهی می گرفتند.
اما ناگهان صدای غرشی که بنظر میرسید از دل زمین می آید زمین زیر پای آن‌ها را لرزاند. غرش توپ‌ها دوباره از سر گرفته شده بود.
موریسات سرش را برگرداند و توانست در مسیر سمت چپ نگاهش در آنسوی رودخانه نمای ترسناک کوه والرین[13] را که لکه لکه ‌های سفید دود از نوک آن بهوا میرفت را ببیند.
لحظه‌ای بعد لکه ‌ها و رد چندین رگه دود یکی پس از دیگری دیده شد و کمی بعد انفجار تازه‌ای زمین را لرزاند.
شلیک ‌های دیگری صورت گرفت و دقیقه به دقیقه کوهستان نفس‌های مرگباری کشید و لکه ‌های سفید دود که به آهستگی تا دل آسمان صاف و آرام بالا میرفت در بالای قله و بلندی‌های کوهستان شناور شد.
موسیو ساوژ شانه هایش را بالا انداخت.
" دوباره شروع کردند."
موریسات که با نگرانی شناور قلاب ماهیگیریش را که بسرعت بالا و پایین میشد نگاه میکرد، ناگهان همچون مرد آرامی که از کوره بدر رفته و صبر از کف داده باشد از دست دیوانگانی که داشتند شلیک میکردند عصبانی شده و خشمگینانه گفت :
" عجب احمقایی هستند که اینجوری همدیگر را میکشند؟"
موسیو ساوژ گفت : اونا بدتر از حیوان هستند."
و موریسات با یأس و ناامیدی گفت : " و فکر کن تا زمانیکه این حکومت ‌ها وجود دارند اوضاع دقیقاً به همین شکل خواهد بود.
موسیو ساوژ مداخله کرد : " جمهوری اعلان جنگ نمیکرد."
موریسات حرف‌های او را قطع کرد : " تحت حکومت شاه ما در گیر جنگ ‌های خارجی هستیم،تحت لوای جمهوری جنگ داخلی داریم."
و آندو بآرامی با یک حس مشترک عمیق مبتنی بر حقیقت شهروندانی آرام و دوستار صلح شروع به بحث در مورد مسائل سیاسی کردند. و در مورد یک نکته که آن‌ها هیچگاه آزادی نخواهند داشت توافق نظر داشتند. کوه والرین بدون وقفه غرش میکرد و خانه فرانسوی ‌ها را با گلوله توپ هایش ویران، و زندگی انسان‌ها را با خاک یکسان، رویا‌های شیرین بسیاری را نابود، و امید‌های واهی بسیاری را بر باد داده و شادی آن‌ها را از بین می‌برد و ظالمانه بذر غم و اندوه و محنت را در دل همسران، دختران و مادران دیگر مناطق میکاشت.
موسیو ساوژ گفت : عجب زندگی ای!
موریسات با خنده پاسخ داد : بهتره بگی عجب مرگی!
اما آن‌ها ناگهان از اخطار صدا‌های پایی در پشت سرشان بخود لرزیدند و وقتی که برگشتند در نزدیکی اشان چهار مرد بلند قد ریشو را مشاهده کردند که بسان مستخدمین لباس پوشیده و کلاههایی تخت به سر داشتند. آن‌ها دو ماهیگیر را با تفنگهایشان پوشش میدادند.
چوبهای ماهیگیری از دست صاحبانشان سر خورد و توی رودخانه افتاد و بطرف پایین رودخانه توی آب شناور شد.
در عرض چند ثانیه آن‌ها را دستگیر کرده، به دستهایشان دستبند زدند و بداخل قایق انداخته و بسمت ایل مارانت بردند.
در پشت خانه‌ای که آن‌ها تصور میکردند کسی در آن زندگی نمیکند و خالی از سکنه است در حدود بیست نفری سرباز آلمانی وجود داشت.
آدم غول پیکر پشمالویی که با پا‌های گشاده و باز بر روی یک صندلی لم داده بود و پیپ گلی بلندی میکشید آن‌ها را با زبان فرانسوی سلیس مخاطب قرار داد.
" خوب آقایان شانس خوبی در ماهیگیری داشتید؟"
سپس یکی از سربازان کیسه پر از ماهی را که با دقت و مراقبت بهمراه آورده بود را در جلوی پای افسر خالی کرد. افسر پروسی لبخند زد : " می بینم که بد نیست اما ما چیزای دیگه‌ای داریم که در باره آن‌ها صحبت کنیم. بمن گوش بدید و نترسید."
" باید بدونید که از نظر من شما دو نفر جاسوسانی هستید که به اینجا فرستاده شدید تا تحرکات من را گزارش کنید. طبیعیه که من شما را دستگیر کرده و تیر باران کنم. شما وانمود میکردید که ماهی میگیرید. بهتره که قصد واقعی تان را بیان کنید. شما بدست من افتادید و باید نتیجه‌اش را ببینید، این جنگه !"
" اما چون شما از طریق پست ‌های دیده بانی پاسگاه‌های مرزی به اینجا اومدید باید رمز عبوری برای بازگشتتان داشته باشید. اون رمز را بمن بدهید و منم شما را آزاد میکنم که بروید."
دو دوست که تا سر حد مرگ رنگ پریده شده بودند ساکت کنار بکنار هم ایستاده بودند. تنها لرزش مختصر دستهایشان بود که که هیجان و احساسشان را بروز می‌داد.
افسر آلمانی ادامه داد: "هیچکس از اینموضوع با خبر نخواهد شد، شما با آرامش به خانه هایتان بر میگردید و این راز با شما از بین خواهد رفت. اگر از این موضوع خوداری کنید معناش مرگه، مرگ فوری، انتخاب با شماست."
آن‌ها بی حرکت ایستاده بودند و لب از لب باز نمی‌کردند.
افسر پروسی که کاملا آرام بود با دست به سمت رودخانه اشاره کرد و ادامه داد : " فقط فکر کنید که در عرض پنج دقیقه ته آب باشید، پنج دقیقه. فکر می کنم قوم و خویشی داشته باشید."
والرین کوه هنوز می غرید.
دو ماهیگیر ساکت باقیماندند. افسر آلمانی برگشت و به زبان خودش فرمانی صادر کرد. او سپس صندلی اش را کمی حرکت داد تا در نزدیکی زندانی‌ها نباشد. در اینحال یک دوجین مرد تفنگ بدست جلو آمدند. و در بیست قدمی آن‌ها حالت گرفتند.
آلمانی گفت : " من بشما یک دقیقه، نه یک ثانیه بیشتر فرصت میدم."
پس از آن از جایش بلند شد، به سمت دو فرانسوی رفت و بازوی موریسات را گرفت، او را بکناری کشید و با صدایی آهسته به او گفت :
"زود باش، رمز عبور، دوستت چیزی نخواهد فهمید، من وانمود میکنم که پشیمان شده و دلم برحم اومده."
موریسات یک کلمه هم پاسخ نداد.
سپس افسر پروسی موسیو ساوژ را به همان صورت به کناری کشید و پیشنهاد مشابهی ارائه داد.
موسیو ساوژ هیچ پاسخی نداد.
آن‌ها دوباره شانه بشانه و در کنار هم قرار گرفتند.
افسر فرمانی صادر کرد. سربازان تفنگهایشان را بالا بردند.
در این هنگام نگاه موریسات به کیسه پر از ماهی که در چند پایی او روی علف‌ها قرار داشت افتاد.
اشعه‌ای از نور خورشید باعث شده بود که ماهی که هنوز تکان میخورد مثل نقره برق بزند. قلب موریسات شکست و علیرغم تلاش برای کنترل خودش چشمانش پر از اشک شد. او با لکنت گفت : " بدرود موسیو ساوژ."
و ساوژ پاسخ داد : " بدرود موسیو موریسات."
آن‌ها با هم دست دادند. بخاطر ترس و وحشتی که خارج از اراده و کنترل آن‌ها بود و وجودشان را فرا گرفته بود. دو ماهیگیر از سر تا به پا میلرزیدند.
افسر فرمان داد: " آتش."
دوازده شلیک همزمان مانند این که یک گلوله شلیک شده باشد، صورت گرفت.
موسیو ساوژ بلافاصله از روبرو بزمین افتاد. موریسات که بلند قدتر بود کمی تلو تلو خورد و اینسو و آنسو شد و با چهره‌ای که بسمت آسمان بود و خون از سوراخی در سینه کتش فوران میکرد بر روی دوستتش افتاد.
افسر آلمانی فرمان جدیدی صادر کرد.
سربازان پخش شدند و بلافاصله با چند تکه طناب و تکه سنگ‌های بزرگ بر گشتند، آن‌ها را به پا‌های دو دوست بستند و سپس آندو را به کنار رودخانه بردند.
کوه والرین که قله‌اش حالا در دود پوشیده و محو شده بود همچنان می غرید.
دوسرباز یکی از سر و دیگری پا‌های موریسات را گرفتندو دو نفر دیگر هم همین عمل را با ساوژ انجام دادند. بدن‌های آندو را با دستان نیرومند خود با قدرت توی هوا تاب دادند و به فاصله‌ای دورتر پرتاب کردند، بطوریکه پیکر‌های آن‌ها قوسی را شکل داده، با شدت بداخل جریان آب رودخانه افتادند.
آب با شدت تمام از هم شکافت و به اطراف پاشیده شده، کف کرد و گرداب کوچکی تشکیل داد و سپس دوباره آرام شد. موج‌های کوچک با صدا به ساحل میخوردند.
رگه هایی از خون بر روی سطح آب پدیدار شد.
افسر آلمانی که در تمامی این مدت آرام بود با شوخ طبعی ترسناکی گفت : " حالا نوبت ماهیهاست."
سپس به سمت خانه راه افتاد.
ناگهان نگاه او به تور پر از ماهی افتاد که فراموش شده توی علف‌ها افتاده بود. آن را برداشت و بررسی کرده خنده‌ای سر داد و فریاد زد : " ویلهلم."
سربازی که پیش بندی به تن داشت به احضار او پاسخ داد و افسر پروسی صید آن دو مرد مرده را بسمت او پرتاب کرد و گفت : "این ماهی‌ها را تا زنده هستند فوراً برای من سرخ کن. اونا غذای خوشمزه‌ای میشن" و سپس پیپش را دوباره روشن کرد.

نویسنده: گی دومو پاسان
مترجم: عبدالرضا الواری

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.