داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

جهانگرد

دو ماه است که مسافرم – به زودی اینجا نیز نخواهم بود.
ریل‌های تیز در حین حرکت تنم را لایه لایه می‌کنند؛ پوستی از روی پوستی دیگر – دارم یخ می‌زنم.
هرشب خانه‌ای تازه دارم.
هرشب دستگیره‌ی در، جای توالت و میزتحریر تازه است. «پُستِ اینجا کجاست؟»
روز بعد خودمانی می‌شویم و به هم تو می‌گوییم – بعد از ظهر قطار حرکت می‌کند.
غمگین راه‌روهای هتل را طی می‌کنم، با کلیدی در دست: گلوله‌ای به بزرگی کله‌ی بچه به‌ش آویزان است یا سکه‌ای گنده یا یک پایه‌ی صندلی – کلید همراهم می‌آید تا آن پایین هردومان را تحویل دهند: او را به نگهبان، مرا به غذاخوری، و آن‌وقت دیگر کلیدی همراهم نیست.
هنگام غذا خوردن می‌خوانم، سرم را به دست تکیه داده، غذا را از روی کاغذ می‌خورم.
چه‌قدر مردهای عزب دوروبرم نشسته‌اند و همین کار را می‌کنند. چه‌کسی رخت و لباسشان را مرتب می‌کند، به درد و دل‌های شبانه‌شان گوش می‌دهد یا خلقشان را آرام می‌کند؟
گاهی بالای برج می‌ایستم و پایین را نگاه می‌کنم.
آن‌‌جا شهری قرار دارد، کشف‌ام را ثبت می‌کنم، آن‌جا شهری قرار دارد.
سقف‌های کدر قرمز با پنجره‌هایشان پیداست. لوکوموتیوی کوچک روی بندهای سیاه حرکت می‌کند؛ مسیر رودخانه‌ای‌ست که ضعف جغرافی‌ام را به رخم می‌کشد.
در شهر همیشه چکش زدن و کوفتن به راه است، زدن و کوفتن. همیشه چیزی می‌سازند، کارشان تمامی ندارد، بدانید که این همان زندگی پر هیاهوست.
چه خوب می‌شد اگر یکبار از این بالا شهری خاموش می‌دیدم! غوطه‌ور در دریای این شهر غریب، خودم را به جزیره‌ی روشن و گرم می‌رسانم: هتل.
سفر کردن، سفر کردن. ریشه‌ها دوانده می‌شوند، رگه‌های بی‌رمق و تشنه دنبال قطعه‌ای خاک می‌گردند که به مذاقشان خوش بیاید.
هرکسی خاک خودش.

نویسنده: کورت توخولسکی
مترجم‌: پدرام راسخی

منبع: www.jenopari.com

  • برچسب ها:
  • admin
https://www.dastankootah.com/?p=1783
لینک کوتاه مطلب:
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.