داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

شب‌زنده‌داران

فروشنده‌ای مست و دانشجویان، پیرزنی شوهردار که دارد پی دستور می‌رود، کلفتی که خانه‌ی رفیقه‌اش بوده و دیرش شده، در خیابان به چشم می‌آیند. دو درشکه‌چی هنوز در ایستگاه ایستاده‌اند، خانمی دارد به آهستگی از کنارشان رد می‌شود، کودکی شب‌بیدار که همه او را می‌شناسند، ملوانی و مردی متشخص که کلاه سیلندر به سر دارد به دنبال خانم راه افتاده‌اند، هر یک از این دو مشتاقانه قدمهای بزرگی برمی‌دارد تا پیش از دیگری به او برسد. آنگاه دو پسر بچه وارد می‌شوند که دارند بلند بلند حرف می‌زنند و سیگار به دهان دارند، پشت سرشان خانمی دیگر، و باز خانم دیگری…
به تعطیلی آلهامبرا چیزی نمانده؛ نیمه‌شب به‌زودی فرا می‌رسد. جمع بزرگی از زن و مرد به بیرون سرازیر می‌شوند، خنده‌کنان، فریاد‌زنان، از گرما و چراغهای گازی بی‌شمار کلافه، عرق کرده و ملتهب از شراب.
مردی شتابان بیرون می‌آید، چیزی نمانده با صورت به زمین بخورد و زن همراهش را هم سرنگون کند، ولی هر دو می‌خندند و خیلی هم خوششان می‌آید. آنوقت مرد می‌گوید: «مینا، تو رو خدا بیا یه بغلت بگیرم!»
«وای! دیوونه شدی مگه! بیا یه درشکه بگیریم بریم خونه‌تون.»
آنها به راه می‌افتند. و آدمهای بیشتر و بیشتری بیرون می‌آیند، دختران بافنده، فروشندگان باکره و هرزگان تمام عیار، نظامیان، کارکنان مشاغل دستی، کارگران کارهای سنگین_ همه جور آدم، همگی نو نوار کرده‌اند، و چنان رها از قیود زندگی و محظوظ از خوشوقتی‌شانند که گویی فردا صبح دوشنبه نخواهد شد. آنها با این که پیش از این یکدیگر را ندیده‌اند به خانه‌ی یکدیگر می‌روند، در انتهای خیابان اینجا و آنجا دزدکی از درها داخل می‌شوند، پاورچین پاورچین از پله‌ها بالا می‌روند و با احتیاط در اتاق‌خواب را باز می‌کنند. آنگاه همه جا ساکت می‌شود.
خیابان خالی می‌شود. مرد مستی پیلی پیلی‌خوران به سمت راه پله‌ای یله می‌شود، و پاسبانی کمکش می‌کند بلند شود و می‌گوید: « کجا میری؟»
«کجا؟ حوالی فیَرینگن(1).»
«فکر می‌کنی بتونی تنها بری؟»
«برم؟ تنها؟ بتونم تنها برم؟ من؟ ها، ها، ها! میگما، خدا خیرتون بده، خدا خیرتون بده، خدا خیرتون بده.»
و مرد دوباره شروع می‌کند به راه رفتن، گاهی دولا دولا با قدمهای کوچک می‌رود، گاهی بی حرکت می‌ایستد تا تعادلش را حفظ کند، سپس چند قدم می‌دود، و دوباره می‌ایستد؛ سرانجام به این حال به انتهای خیابان می‌رسد. و پاسبان خوش انصاف می‌گذارد مرد خودش به داد خودش برسد.
ساعت دوازده است. گراند آخرین میهمانان، الکلیها و کج کلاه خانهایی را که گمان می‌کنند رفتن به چنین نوشگاه تهوع‌آوری سطح بالاست، به بیرون استفراغ می‌کند. این جوانها با پالتوهای دگمه نبسته، عصا به زیر بازو و کلاه کج بر سر به سوی تیر چراغ‌برق می‌آیند، بلند بلند حرف می‌زنند، تازه‌ترین شعر رقت‌آور نوردال رولفسن "غروب خورشید" را زمزمه و به دنبال دختر ته مانده‌ای که روبنده‌ای سفید و شال پر دارد پیس پیس می‌کنند.
دختر می ایستد. یکی از آقایان می‌گوید، «نه، خودتی؟»
آقا فی‌الفور دختر را صاحب می‌شود و از دست دیگران کاری ساخته نیست، چرا که دختر بازوی آقا را چسبیده است. آنها پیش به سوی خیابان روسنکرانتس می روند.
آنوقت دیگران لحظه‌ای می‌ایستند و دید می‌زنند، به ساعت دانشگاه اشاره‌ای می‌کنند، چرخی می‌زنند، آواز می‌خوانند، به هر دامن به‌پایی که بر می‌خورند با او حرف می‌زنند. بعد که به راه می‌افتند رفته رفته از تعدادشان کم می‌شود، یکی پس از دیگری همراهی می‌یابند و به سرعت راهی خیابانی فرعی می‌شوند؛ دو نفری که باقی می‌مانند بار دیگر به سوی کارل یوهان (3) رانده می‌شوند، به یکدیگر شب‌به‌خیر می‌گویند، عصبانی از بدشانسی‌شان، غمگین از جا ماندن از خوشی. یکی راهی سلوتسباکّن می‌شود و دیگری راه بیرون "درامّنزوِیِن" را در پیش می‌گیرد. آن که راه بیرون "درامّنزوِیِن" را در پیش گرفته به آرامی شعر رقت‌آور نوردال رولفسن را زمزمه می‌کند، و وقتی به مقدار لازم پیش رفت، تصمیم می‌گیرد سرازیر شود به سوی ویکا(4)، درب خانه‌ای را می‌زند، از پله‌ای بالا می‌رود، درب دیگری را می‌زند و با فریاد اسمی را صدا می‌زند. صدایی از داخل جواب می‌دهد.
آنوقت خیابان ساکت می‌شود. صدای قدمهای تند شخصی از دوردست_ که معلوم نیست کجاست_ قابل شنیدن است. دو پاسبان ایستاده‌اند و با هم حرف می‌زنند، هر از گاهی یکی از آنها دستکش‌هایش را به هم می‌کوبد، چراکه سردش است…
شب به این منوال صبح می شود: اینجا و آنجا صدای پای آدمها، و معدودی پاسبان که دستکش‌های سفیدشان را به هم می‌کوبند.
اما حوالی ساعت چهار درب اتاق خوابها دوباره با احتیاط فراوان باز می‌شود، و صدای قدمهای آهسته در راه پله‌ها و راهروها شنیده می‌شود. دروازه‌ها باز می‌شوند و از آنها جیغ ناهنجاری بلند می‌شود، آقای جوانی یواشکی درمی‌آید.
او می‌گوید، «شب خوش! ممنون از پذیرایی.»
صدای دخترانه‌ای زیر لب می‌گوید، «شب خوش.»
و دروازه پشت سر آقای جوان بسته می‌شود، و او قدم‌زنان دور می‌شود. او زیر چراغ‌گازی می‌ایستد و جیبهایش را وارسی می‌کند، وارسی می‌کند ببیند چه قدر پول خرج کرده است، و این که هنوز صاحب ساعتش هست یا خیر. او سردش است، بدجوری سردش است، دستهایش می‌لرزند، و صورتش کثیف است و بی‌خواب. او با خود قسم می‌خورد که امشب آخرین شبی باشد که به عیاشی رفته است. آنوقت قدم‌زنان به خانه می‌رود و بی‌آن که لباس عوض کند روی صندلی می‌نشیند، تا نکند ساعت هفت خواب بماند و به دکان محل کارش نرود.
و در شهر درب اتاق خوابهای بیشتری گشوده می‌شوند و آقایان بیشتری یواشکی از دروازه‌ها خارج می‌شوند، خسته از یک شب بی‌خوابی، آکنده از خلجان و درد پنهان. لیکن از انتهای خیابان آکرشگادن دو آبجورسان قوی هیکل شانه به شانه می‌آیند، مست مست، سراپا پاتیل و چنان شاد و شنگول که حتی بی‌خوابی به آن خدشه‌ای وارد نکرده است. شانه‌های پهن‌شان در نوسان است، سرما بهشان کارگر نیست، و فکر و ذکرشان فقط ضیافتی‌ست که دارند از آن برمی‌گردند: یکی از آنها حوالی ساعت دو به اتفاق یک بطری و یک دختر غیبش زده ؛ دیگری "نسخه"‌ی یک نعل‌بند را پیچیده است. به این قرار، آنها راه می‌روند و در این باره حرف می‌زنند.
«چی شد یهو با نعل‌بنده قاطی کردی؟»
«قاطی کردم؟ انگاری اون بود مثل چسب زخم‌ بند کرد به منا، نبود؟ منم دیگه حسابی قاطی کردم و حالشو گرفتم. حالی ازش گرفتم که آرد جو داشت مثل دود از تمام سوراخاش می‌زد بیرون!»
و اینچنین این دو درشت اندام تفرج‌کنان در خیابان می‌روند،تنومند و تندرست و لول…
دیگر ساعت پنج شده، و سرداب خیابان استورگادن چراغهایش را روشن می‌کند. همه‌ی شب‌زنده‌داران این مکان را می‌شناسند، یگانه زیرزمین شهر که آن را ساعت پنج باز و قهوه را آماده می‌کنند. حالا دو اتاق دارد کم کم پر می‌شود از هوشیاران، نیمه‌مستان و سرما‌زده‌ها که همگی فریادزنان قهوه می‌خواهند. آنها تک تک و گروه گروه به داخل سرازیر می‌شوند، کنار میزها اردو می‌زنند، پیپهایشان را روشن می‌کنند، قهوه را هورت می‌کشند، با ولعی وصف ناپذیر کوفته قلقلی و وافل(5) می‌خورند و همزمان با هم بلند بلند حرف می‌زنند. کلاه تو رفته، یقه‌ی بالا داده‌ی کت، یقه و سرآستین چروک خورده‌ی پیراهن و دست کثیف همه جا به چشم می‌خورد و پیشخدمتان زن مشغول دویدن از این سو به آن سویند، و به میهمانان قهوه و کوفته قلقلی می‌رسانند و با مشتهای پر از پول خورد برمی‌گردند.
این همه مرد از کجا می‌آیند؟ از میهمانیها و ورق‌بازی و رقاصی، از فیَرینگن و واترلان و کامپِن(6). پنج تن از آنان که خوش‌پوشند و پشت داخلی‌ترین میز نشسته‌اند، تمام شب در کارگاه نعل‌بندی ورق بازی کرده‌اند و دارند فریادزنان هنوز راجع به بازی حرف می‌زنند: شرط ببندیم! حال می‌کنم پولتو بریزی رو میز. سوراخهای دماغشان سیاه سیاه است و از سبیلهایشان خاک ذغال وارد قهوه می‌شود.
«چقدر باخت دادی اولسن؟»
اولسن زیاد باخته است، اولسن از بازی شاکی است. آخرین باری باشد که او به چنین ددری می‌رود. بله، شیطان ادبم کند. آخر کی بس می‌شود!
اولسن می‌گوید، «رود، بردی دیگه، دست و دل بازتر از همه هم که نباشی دُنگ همه رو می‌دی.»
و رود اصلا مخالفتی ندارد، می‌گوید خیلی وقت بود که در این فکر بود؛ می‌گوید پیش از این هم با دیگران بوده و شکرِ خدا هم آداب می‌داند و هم با گدابازی آشناست.
بله، دیگران هم می‌دانند که روزی نبوده که رود دست و دل باز نبوده باشد.
از این قرار رود پول می‌دهد و پنج مهمان بیرون می‌آیند…
درست کنار در کارگری نشسته است که خانم پیشخدمت نمی‌تواند راضیش کند. پیشخدمت ابتدا برایش وافل می‌آورد، بعد کوفته قلقلی، سپس دو تخم مرغ سفت، اما گویا هیچ چیز راضیش نمی‌کند، او سیری‌ناپذیر است و شکلکهایی که درمی‌آورد نشان می‌دهد از غذا راضی نیست.
او می‌گوید، «این وافلها بیشتر تزیینی‌ان تا خوردنی.»
دختر می‌گوید، «خب چند تا ساندویچ بخورید؟»
و مرد سه ساندویچ بزرگ و پرملاطی را که برایش آورده‌اند می‌خورد. اما هیچ یک راضیش نمی‌کند؛ ساندویچها به قدر کافی کلفت نیستند و از این گذشته رول(7) دارند که او اصلا نمی‌خواسته است. اگر پیشخدمت این را نمی‌دانست مرد می‌توانست به او بگوید که رول را برای خودش غدغن کرده است؛ از رول فقط برای قشنگی استفاده می‌کنند، برای تزیین.
«خب بهتر بود یکدفعه برای مردم کهنه‌ی بچه می‌آوردین دیگه. بهتون گفته باشم که محض تفریح نیست اینجا میام. این هم شد غذا برای یه مرد گرسنه؟ ساندویچهای جورواجور تزیین شده…»
مرد سرانجام سیر و او هم خارج می‌شود.
چیزی به ساعت هفت نمانده و میهمانان یکی پس از دیگری زیرزمین را ترک می‌کنند. تمام چراغها در خیابان خاموش شده‌اند. صبحی خاکستری، بسیار سرد و مه آلود در حال دمیدن است. خیابانها برای شب‌زنده‌داران بیچاره‌ای که از سرداب در می‌آیند لغزنده است، و لغزنده‌تر برای آقای جوانی است که لباس عوض نکرده روی صندلی خوابش برده و حالا با تمام توان تقلا می‌کند پیش از به صدا درآمدن زنگ ساعت خود را به دکان محل کارش برساند. فروشنده‌ی دوشیزه‌ای با چشمان سرخ، خواب‌آلود و کتی ماهوت پاک‌کن نزده با تمام تاب و توان تقلا می‌کند سروقت برسد. او حتا وقت نداشته بند کفشش را ببندد و آن را پشت سرش می‌کشد. او می‌رود و به چپ و راست نگاه نمی‌کند. شکر خدا او سر وقت به در دکان می‌رسد، درست در دقیقه‌ی آخر، و شغل او هم علیرغم یک بازیگوشی بزرگِ شبانه حفظ می‌شود!
و شب‌زنده‌داران در خیابانها و در همه جهت زور می‌زنند و تقلا می‌کنند، هر یک به سوی کار و بار خویش. سرما زده‌ها ، مستها و بی‌خوابی کشیده‌ها همگی در حال رفتنند، با جیبهای خالی و سرهای سنگین، و هر یک پای لرز خربزه‌ای که خورده است نشسته است(8). اما در میان این ادبار عمومی، دو آبجورسان گاریهایشان را در خیابانها می‌رانند، هر یک در محدوده‌ی شهریِ خویش، و صدای شلاقهایشان بلند است و پنجه‌های پرتوانشان اسبهای تنومندی را مهار کرده است. آن یک ذره بی‌خوابی شبانه مغلوبشان نکرده، و چیزی ذهنشان را اذیت نمی‌کند، و فشاری نیست که شانه‌های پهنشان تاب تحملش را نداشته باشد. آنها پشیمان نیستند از این که یکشنبه را به خوشی و سرخوشی گذرانده‌اند _ فقط از این که زود دوشنبه شده است حالشان کمی گُهی است. چراکه یک شب عیاشی برای‌شان هیچ است.
——————–
پی‌نوشت‌ها:
1) از مناطق اسلو.
2) عصا و کلاه کج و دامن، از مدهای قدیمی و ورافتاده.
3) از خیابانهای اصلی و بسیار معروف اسلو، که محل خرید کردن است و اتومبیل رفت و آمد ندارد.
4) از محله‌های اسلو.
5) نوعی کیک مربع دار مربایی، که هنوز هم در نروژ بسیار مصرف دارد.
6) همگی از منطقه‌های اسلو.
7) برشی از گوشت پخته‌ی فشرده. رول روی برشی از نان قرار می‌گیرد و این را ساندویچ گویند. تاکید بر تزئینی بودن رول احتمالا به خاطر گرانی و کمیابی گوشت در آن زمان بوده.
8) تعبیر هامسون: … هر یک مار خود را برای گزیده شدن دارد.

نویسنده: کنوت هامسون
مترجم: علیرضا صیامی

درباره‌ی مترجم:
علیرضا صیامی/ تابستان 2008/ شمال نروژ

عشق در بازار

Love in the Market place
سانسان در میان شاگردانش به خانم کازابلانکا معروف است. لقبی زیبا، که وقتی بیان می‌شود او ترجیح می‌دهد کسی متوجه لبخند‌های خشک و تقریبا بدبینانه‌اش نشود. سانسان 32 ساله، همسر، معشوقه و دوست صمیمی ندارد. او از زمان فارغ‌التحصیلی در مدرسه تربیت معلم شهر کوچکی که در آنجا بزرگ شده به تدریس انگلیسی مشغول بوده، شغل موقتی که به شغل دائمی تبدیل شده است. او به مدت ده سال، هر ترم، پنج یا شش بار فیلم کازابلانکا را برای هر کلاس نمایش داده است. جواب‌های دانش‌آموزان برای او آشنا و قابل تحمل است. آنها ابتدا با تعجب فیلم را تماشا می‌کنند، این اولین فیلم امریکایی‌الاصل دوبله نشده یا بدون زیرنویس چینی است که می‌بینند. سانسان متوجه کلنجار رفتن آنها برای فهمیدن فیلم می‌شود و فقط هر از گاهی آنها متوجه یکی دو عبارت از آن می‌شوند، با این حال به نظر می‌رسد مشکلی در فهمیدن کل فیلم ندارند و همیشه در پایان کلاس چند دختر با چشم‌های گریان بیرون می‌روند. اما آنها به سرعت علاقه خود را از دست می‌دهند. آنها وقتی زنی در فیلم گریه می‌کند، می‌خندند و زمانی که مردی زنی را می‌بوسد، در گوشی حرف می‌زنند. در آخر هم سانسان با صدای پچ پچ شاگردان، فیلم را فقط خودش تماشا می‌کند. این کاری است که سانسان همیشه سر کلاس صبح خود انجام می‌دهد تا اینکه یک روز کسی در می‌زند. او فقط در صورت کار ضروری، لحظه‌ای نوار را قطع می‌کند. وقتی سانسان در را باز می‌کند سرایدار می‌گوید: «مادرتون بیرون منتظر شما هستند و می‌خواهند شما رو ببینند.»
«برای چی؟»
«چیزی نگفتند.»
«نمی‌بینید من کار دارم؟»
سرایدار در حالیکه یک پایش را مصرانه داخل کلاس می‌گذارد، می‌گوید: «این مادرتون هستند که دم در منتظرند.» سانسان به سرایدار خیره نگاه می‌کند. لحظه‌ای بعد آهی می‌کشد و می‌گوید: «باشه، بگید میام.» دانش‌آموزان همه غرق تماشای آنها هستند. او به آنها می‌گوید به دیدن فیلم ادامه دهند، با اینکه می‌داند چنین نمی‌کنند. بیرون در مدرسه، سانسان مادرش را می‌بیند که به چرخ‌دستی چوبی تکیه داده که هر روز آن را به بازار می‌برد. داخل چرخ دستی، اجاق ذغالی، یک قابلمه بزرگ آلومینیومی، بسته‌های تخم‌ مرغ، شیشه‌های ادویه و یک چهارپایه چوبی کوچک قرار دارد. چهل سال است مادر سانسان در بازار مجاور ایستگاه قطار، تخم مرغ آب‌پز، به‌مسافران فروخته است. نشستن روی این چهارپایه در تمام دوران بزرگسالی از او زنی لاغر و قوزی ساخته است. سانسان مادرش را یکسال است ندیده، از زمان تشیع‌جنازه پدرش. موهای مادرش کم پشت‌تر و سفید‌تر شده اما چند سال دیگر موهای سانسان هم سفید خواهد شد و او در این مورد احساساتی نمی‌شود.
سانسان می‌گوید: «مادر، شنیدم دنبال من می‌گشتی؟»
«من چطوری بفهمم که تو زنده‌ای؟»
«چطور؟ من فکر کردم مردم همیشه در باره‌ی من با شماحرف می‌زنند.»
«اونها می‌تونن به من دروغ بگن.» سانسان با خنده می‌گوید: «خوب البته.»
«وقتی تو کاری می‌کنی که مردم در باره‌ات حرف بزنند اونوقت مشکل‌ات کیه؟»
«مشکل اونها.»
«تو هیچوقت معنی کلمه خجالت رو نفهمیدی.»
«شما آمدید اینجا به من بگید از خودم خجالت بکشم؟ من اینها رو از حفظم.»
«خدایا من چه خلافی کردم که مستحق داشتن چنین دختری‌ام؟» مادر صدایش را بالا می‌برد. چند عابر قدم‌هایشان را کند می‌کنند و با لبخند‌های رضایت‌بخشی به آنها نگاه می‌کنند.
«مادر،حرفی داری بگو. من کار دارم.»
«طولی نمی کشه که تو یتیم بشی، سانسان. یک روز این حرفها منو غرق می‌کنه.»
«حرفهای مردم کسی رو نمی‌کشه.»
«پس باباتو چی کشت؟»
«من تنها سرخوردگی بابا نبودم.» او سعی میکند خشک برخورد کند اما غمی ناگهانی گلوی او را فشار می‌دهد. پدر سانسان قبل از مرگش مامور خواندن کنتورهای آب و گاز بود، او همیشه وقت شام در خانه‌ها را می‌زد و مقدار مصرفی آب و گاز آنها را کنترل می‌کرد، حس مسئولیت او برای بالا رفتن میزان مصرف، مردم را عصبانی می‌کرد. یک شب بعد از کار او ناپدید شد. مدتی بعد چند بچه در برکه‌ای بیرون شهر جسد او را وارونه داخل آب پیدا کردند. برکه کم‌عمق و نهایتا تا کمر بود. او خود را در گل‌ها غرق کرده بود، شاید با فشار پریدن، اما کسی با اطمینان نمی‌توانست بگوید او چگونه و چرا این کار را انجام داده بود. مادرسانسان معتقد بود غصه شکست سانسان در ازدواجش، اورا کشت.
«فکرشو بکن موقعی که تو به دانشکده رفتی، من و پدرت فکر کردیم موفق‌ترین پدر و مادر دنیا هستیم.» مادر این را می‌گوید، به یاد گذشته‌ها می‌افتد و گریه می‌کند. «مادر، ما خیلی وقته اینجا هستیم. دیگه راجع به این چیزها حرف نزن.»
«چرا؟ تو فکر می‌کنی من این همه سال، خون‌دل خوردم دختر بزرگ کنم که منو خفه کنه؟»
«متاسفم مادر، من باید برم.» مادر سانسان تقریبا با التماس می‌گوید: «بیشتر بمون.» سانسان سعی می‌کند لحنش را ملایم‌تر کند و می‌گوید: «مادر، وسط کلاس درسمه.»
«پس شب بیا خونه یک چیز مهمی رو بهت بگم.»
«چرا الآن نمی‌گی؟ من پنج دقیقه دیگه وقت دارم.»
«پنج دقیقه کافی نیست، در باره‌ی "توو"ست. مادر سانسان نزدیکتر می‌آید و در گوشی می‌گوید: «توو طلاق گرفته.» سانسان لحظه‌ای خیره به مادرش نگاه می‌کند. مادر سری تکان می‌دهد و می‌گوید: «آره، توو الان آزاده.» «من نمی‌دونم راجع به چی حرف می‌زنی.»
«پدر مادر توو دلشون می‌خواد تو پیش اون برگردی.»
«مادر من نمی‌فهمم.»
«برای همین می‌گم بیا خونه تا با هم حرف بزنیم. حالا هم برو سر کلاس.» قبل از اینکه سانسان جوابی بدهد مادر چرخ‌دستی را به جلو هل می‌دهد و می‌رود.
سالی که توو نامه کوتاه و عذر‌خواهانه‌ای از امریکا برای سانسان نوشت و از تصمیمش در مورد عدم ازدواج با او گفت، سانسان کازابلانکا را کشف کرد. قبل از رسیدن این نامه، او فیلم «نوای موسیقی» را برای دانش‌آموزان نمایش می‌داد و با هر آواز آن زمزمه می‌کرد و هر دقیقه آماده ترک‌دانش آموزان برای رفتن به امریکا بود. بعد از این نامه او دیگر هرگز آواز نخواند. کازابلانکا آنچه را که او می‌خواهد در باره زندگی به دانش‌آموزان بیاموزد، بیان می‌کند. سانسان به کلاس برمی‌گردد و سر جای خود کنار پنجره می‌نشیند، پاهایش را تاب می‌دهد و به یاد معلم‌های امریکایی‌اش می‌افتد که در دانشکده همین کار را می‌کردند. در پایان صحنه پاریس موقعی که "ریک" در ایستگاه زیر باران خیس می‌شود و بعد سوار قطار می‌شود، پسری می‌گوید: چه مسخره، کت او مثل پشم شتر خشک است. سانسان از اینکه به جزییات توجه نکرده است غافلگیر می‌شود. او تیز‌بینی پسر را در ذهن خود تحسین می‌کند ،اما در باره آن فکر نمی‌کند. او صدایش را بالا می‌برد و می‌گوید: «یکی از رازهای زندگی پیچیدگی آن است.» دانش‌آموزان قاه قاه خندیدند. حتما این وضعیت به کلاس دیگر هم سرایت می‌کند اما سانسان اهمیت نمی‌دهد. دانش‌آموزان فارغ‌التحصیل شده از مدرسه راهنمایی بعد از دو سال تحصیل در مدرسه تربیت معلم می‌توانند به دانش‌آموزان دبستانی درس بدهند. اغلب آنها روستایی هستند و این مدرسه تنها فرصت فرار از کار سنگین مزرعه برای آنهاست. آموزش انگلیسی تحت نظارت قوانین وزارت آموزش و پرورش است. آنها هرگز متوجه منظور سانسان نمی‌شوند، این بچه‌ها با خواسته‌های زیبایشان زندگی می‌کنند.
سانسان بعد از دو کلاس تصمیم به تعطیل کردن می‌گیرد و به همکاران خود می‌گوید، سردرد دارد. او می‌داند هیچکس بهانه‌اش را باور نمی‌کند اما کسی هم با او مخالفت نمی‌کند. آنها به میل او رفتار می‌کنند، درست مثل رفتاری که با افراد کمی خل وضع در پیش می‌گیرند، تا شاید این رفتارهای عجیب و غریب او رنگی به زندگی بی‌روح آنها بدهد. در میان چند نفری که در شهر مدرک دانشگاهی دارند، سانسان بهترین آنهاست. او یکی از دو کودک این شهر بود که تا بحال به معتبرترین دانشگاه پکن راه یافته و تنها کسی که به شهر خود برگشته است. دیگری، "توو"ست که زمانی دوست دوران کودکی، همکلاسی، دوست پسر و نامزد سانسان بود که فعلا در امریکاست و با زنی زیباتر از سانسان ازدواج کرده است.
و حالا ده سال بعد طلاق گرفته است. سانسان به اتاق اجاره‌ای‌اش برمی‌گردد، روی تخت می‌نشیند و تخمه آفتاب‌گردان می‌شکند. پوست تخمه‌ها روی ملحفه و زمین می‌ریزد و روی هم تلنبار می‌شود. او مشتاق شنیدن این صدا در کاسه سرش و چشیدن چنین مزه‌ای در دهانش است. این تخمه‌های آفتابگردان شیرین، شور و کمی تلختر از تخمه‌های فروشگاه خشکبار گانگ است (که برای عمل آوردن آن از ادویه‌های بی نام استفاده می‌کنند) به همراه یک قفسه پر از رمان‌های انگلیسی که او در کالج خرید(هر یک از این کتاب‌ها ارزش مادام‌العمر مطالعه را می‌رساند) که زندگی را برای او قابل تحمل ساخته است. اما امروز مزه‌ی این تخمه جور دیگری است؛ طلاق توو عین یک تیغ ماهی در گلویش گیر کرده و او را آشفته می‌کند.
توو هرگز تصوری از نشستن سانسان در میان پوست تخمه‌ها و تعمقش در باره طلاق خود، ندارد، اما سانسان هنوز می‌تواند او را با برنامه‌های روزانه‌اش تصور کند. تعجبی ندارد، چون او در مراسم نامزدی به توو قول داد که: من تا روزی که همه دریاهای دنیا خشک شوند به تو فکر می‌کنم. توو هم باید چیزی شبیه این گفته باشد، و "مین" تنها شاهد این مراسم و زن فعلی و قانونی توو هر دو آنها را در آغوش کشید. در بازنگری ماجرا، عجیب این بود که مین قولی نداد. با این وجود، نامزدی سانسان و توو دقیقا مانند ازدواج مین و توو، پیمانی میان سه نفر آنها بود.
مین زیباترین دختری بود که سانسان در دانشکده دیده بود و ده سال بعد او هنوز زیباترین زن در ذهن سانسان است. آنها در دانشکده با چهار دختر دیگر در یک خوابگاه بودند اما طی سال اول با هم صمیمی نبودند. مین دختری شهری، جذاب، معاشرتی و یکی از دخترهایی بود که چشمش هر چیزی را می دید، می‌خواست و البته چشمش بهترین‌ها را می‌دید. سانسان دختری از شهری کوچک با لهجه غلیظ و صورتی پهن که برای دوستی و محرم اسرار مین بودن دور از انتظار به نظر می‌رسید. حوالی پایان سال اول دانشگاه، تظاهرات میدان تیانامن سبب وقفه در تحصیل‌شان شد. مین یکی از اعتراض‌کنندگان فعال میدان شد. پسرها خانم تیانامن را تایید می‌کردند؛ او مثل مجسمه آزادی لباس پوشید و با علامت پیروزی جلوی دوربین گزارشگران غربی رفت. بعد از اینکه سرو صداها خوابید، او مدام کنترل می‌شد و دوران سختی را تجربه کرد؛ سرانجام جزو کسانی شد که به زندان نمی‌رفتند اما بعد از اتمام تحصیلات، محروم از داشتن شغل قانونی بودند. وقتی مین به دانشکده برگشت هنوز زیبا اما نگران و درمانده بود، سانسان اولین و تنها کسی در خوابگاه بود که جرات اظهار همدردی و دوستی به مین را داشت. سانسان از معدود کسانی بود که در هیچ تظاهراتی شرکت نکرد. سانسان و توو تنها دانشجویانی بودند که سر کلاس پیدایشان می‌شد چون همکلاسی‌هایشان به تظاهرات می رفتند؛ بعدها وقتی اساتیدشان به کلاس نیامدند آنها فهمیدند با توجه به علاقه‌ای که به خانواده و شهر شان دارند بهتر است به خانه برگردند.
سانسان هرگز در فکر ابراز دوستی به مین به منظور از خود گذشتگی یا شجاعت نبود؛ خوب رفتار کردن با کسی که شایسته واکنش بهتری از جانب زندگی بود آرزوی ساده‌ای نبود. وقتی مین تصمیم گرفت حسن نیت داشته باشد و بهترین دوست سانسان باشد، سانسان غرق در شادی و قدر شناسی شد. سانسان کمی معذب بود انگار که او از بدبیاری مین سوءاستفاده کرده بود؛ دوستی آنها تحت شرایط عادی شکل نگرفته بود، اما حالا اگر تقدیر این بود، زندگی با این مورد استثنایی چه اشکالی داشت؟
در پایان سال دوم دانشگاه، بخش تحصیلات عالیه دانشگاه سیاست جدیدی را اعلام کرد مبنی بر اینکه به دانشجویانی که بستگان امریکایی دارند، برای تحصیلات خارج از کشور پاسپورت داده می‌شود، چیزی که در کل معقول نبود اما در آن زمان تمام آرزوی آنها شد، زندگی با همه قوانین مسخره‌اش مسیر زندگی آنها را خواهی نخواهی تغییر داد. تنها امید مین برای آینده اش – رفتن به امریکا بعد از اتمام تحصیلاتش- شعله‌ای بود که در او زبانه می‌کشید و سانسان تاب دیدن چهره زیبای ناامید او را نداشت و در فکر چاره افتاد.
وقتی سانسان نقشه خود – که توو از یک دانشگاه امریکایی درخواست مجوز تحصیلی کند و مشکل مین را از طریق یک ازدواج جعلی حل کند– را برای توو مطرح کرد، توو گفت: «عقلت رو از دست دادی؟ من قوم و خویش امریکایی ندارم.»
«مگر عموی پدرت بعد از جنگ رهایی‌بخش به تایوان نرفت؟چرا نتونسته باشه بعدها به امریکا بره؟ گوش کن، هیچکس به امریکا نمی‌ره تا تاریخچه فامیلی تو را بررسی کنه. همین که ما بگیم او در امریکاست و گواهی‌نامه رو بگیریم…»
«اما کی به ما گواهی‌نامه می‌ده؟»
«من برای همین نگرانم. تو فعلا در مورد درخواست دانشگاهی فکر کن.» سانسان دودلی را در چشم‌های توو دید اما روزنه امیدی وجود داشت و او قبل از اینکه این امید از بین برود آن را زنده کرد.
«مگر تو هم نمی‌خوای به امریکا بری؟ما بعد از فارغ‌التحصیلی نباید به شهرمون برگردیم و با کارهای کسل کننده مشغول بشیم فقط به این دلیل که اجازه اقامت نداریم. تو وقتی در امریکا باشی برای هیچکس مهم نیست که تو از یک شهر کوچک آمدی.»
«اما ازدواج با مین؟»
«چرا که نه؟ ما همدیگر رو داریم اما او کسی رو نداره. پسرهای شهری وقتی دیدند او مشکل داره همه مثل لاک‌پشت سرشون رو توی لاکشون کردند.»
توو موافقت کرد تلاش خود را بکند. این یکی از دلایلی بود که سانسان به او عشق می‌ورزید- توو علیرغم دودلی‌اش به او اعتماد کرد؛ توو تصمیم سانسان را دنبال کرد. راضی کردن مین آسان به نظر می‌رسید هرچند که او هم سوالاتی در این مورد داشت. سانسان خود به تنهایی توو و مین را برای یک جمع سه نفره امریکایی ترغیب می‌کرد؛ او به شهر خود برگشت و با رشوه دادن و خواهش و تمنا توانست یک گواهی جعلی در مورد عموی بزرگ امریکایی توو تهیه کند. این نقشه شاید غلط بود اما در هر مرحله درست جلو رفت. توو توسط دانشکده‌ای در پنسیلوانیا پذیرفته شد، مین با گواهی ازدواج کارهای اداری خود را برای ترک کشور به عنوان همسر توو انجام داد. این تمهیدات فقط برای این سه نفر رازی آشکار بود و توضیح آن برای دیگران بسیار پیچیده بود، اما هیچکدام از آنها شکی در این مورد نداشتند. یک سال بعد هم وقتی مین راهی برای حمایت و ضمانت خود پیدا کرد نقشه تمام و کمال انجام شده و توو با یک ازدواج و طلاق زیر بغلش به خانه برمی‌گردد و با سانسان ازدواج می‌کند.
قبل از رفتن توو هیچ رابطه جنسی میان سانسان و توو وجود نداشت. در واقع توو خواست اما سانسان امتناع کرد. سانسان کتاب زنان عاشق را بیاد آورد که در دوره دانشکده خوانده بود و مطلبی از آن در ذهن او مانده بود. یکی از خواهران قبل از رفتن معشوقه اش به جنگ از داشتن رابطه‌ی جنسی با او پرهیز کرد چون می‌ترسید در جایی که آنها فقط با جنگ روبرو بودند او تشنه و حریص زنان شود. اما توو که به جنگ نمی‌رفت بلکه می‌رفت تا زندگی زناشویی را با زنی دیگر شروع کند. یک مرد چطور می‌توانست عاشق زنی زیبا نشود که در همان آپارتمان به فاصله یک در باریک خوابیده است؟ سانسان بعد از دریافت نامه‌ای کوتاه از آنها مبنی بر قصدشان در تداوم ازدواج، شرو ع به‌تصویرکردن معاشقه میان توو و مین کرد، هیچ‌کدام از آنها دیگر به او نامه ننوشت. او آنها را در ذهن خود برهنه کرد، در تختخواب گذاشت و اندام جنسی آنها را وارسی کرد انگار که جوابی دریافت می‌کرد. موهای بلند ابریشمی مین روی اندام چون ساقه کرفس توو می‌ریزد و او را به طرف خود می‌کشد؛ توو کله بزرگ گل کلمی‌اش را روی سینه‌های بزرگ مین می‌گذارد، بچه خوکی زشت و گرسنه در پی غذا. سانسان هر چه بیشتر فکر می‌کرد آنها مسخره‌تر می‌شدند. این بی‌انصافی در حق او بود، سانسان می‌توانست تصویری مضحک از توو بسازد اما زیبایی مین که مانند الماسی بود مانع ساختن چنین تصویری می‌شد. سانسان هرگز کوچکترین نگرانی از عاشق شدن آنها نداشت – مین دختری بیش از حد جذاب نسبت به توو بود که سری بزرگ، اندامی لاغر و لبخندی متواضعانه داشت. او به عشق خود و توو وفادار بود و اعتقاد داشت آنها برای حفظ یک دوست، فداکاری کرده‌اند؛ اما زندگی توجیه‌ناپذیر بود، مین و توو عاشق یکدیگر شدند در حالیکه به نظر سانسان آنها اصلا به یکدیگر نمی‌آمدند. گاهی اوقات سانسان خود را بجای مین می‌گذاشت و با خودش ور‌ می‌رفت، به نظر می‌رسید او و توو هماهنگی بیشتری از نظر جنسی و گذشته زیبای پر مشقت‌شان داشته باشند و همین مسئله بعدها او را به گریه می‌انداخت – از زمانی که سانسان کودکی نوپا بود و کنار اجاق مادرش می‌نشست و توو پسر بچه کوچک میوه فروش دکه کناری بود، آنها همبازی بودند.
سانسان وقتی نمی‌توانست جلو افکارش را بگیرد، عادت داشت تخمه آفتابگردان بشکند. هرشب او ساعت‌ها می‌نشیند و تخمه می‌شکند؛ وقتی بیدار می‌شود به اولین چیزی که دست می‌زند، پاکت تخمه است. وقتی پوست تخمه‌ها زیر پایش تق تق صدا می‌کنند، او آرام می‌گیرد و می‌تواند مین و توو را با لباس تصور کند. این حقیقت که آنها زیر قولشان زده‌اند دردناک است و همیشه دردناک خواهد بود. آنچه که عملی شده قول ازدواج مین و توو به یکدیگر است. سانسان باعث ازدواج آنها بود و حتی اگر آنها در اقرار این مسئله به یکدیگر بسیار شرمنده باشند، با این حال او مانند فرشته نگهبانی است که با گذشتش آنها را دعا و نفرین می‌کند و بالای تختخواب آنها بال بال می‌زند.
حالا چه چیزی بعد از ده سال آنها را به طلاق کشانده است؟ زمانی آنها عهد خود را نسبت به او شکستند؛ دوباره هم عهدشکنی کردند. اگر قرار باشد آنها به از خود گذشتگی او فکر نکنند، این طلاق به چه درد او می‌خورد؟
وقتی پاکت تخمه‌ها خالی می‌شود، سانسان تصمیم می‌گیرد پیش مادرش برود و در باره طلاق توو بپرسد. فقط یک بازار در شهر هست که آن هم در کنار ایستگاه راه‌آهن است. قطارها بین پکن و شهرهای جنوبی در حرکتند و برای استراحت‌های ده دقیقه‌ای چند بار در روز در ایستگاه توقف می‌کنند و کسب و کار بسیاری از دست فروش‌ها به همین قطارها وابسته است.
وقتی سانسان به آنجا می‌رسد قطار پانزده تازه وارد ایستگاه شده است. چند مسافر مشغول کش و قوس دادن پاها و دست‌هایشان هستند و بزودی سیل جمعیت به طرف بازار روانه می‌شود. سانسان روی چند پله دورتر می‌ایستد و به مادرش نگاه می‌کند که با ملاقه استیل به قابلمه می‌کوبد و بلند بلند می‌گوید: «بیا و امتحان کن- بیا و بخر- تخم مرغ‌های دو زرده- با بهترین مزه‌ای که تا حالا نخورده‌اید.»
زنی می‌ایستد و در قابلمه را بر می‌دارد و بچه‌اش به بزرگترین تخم مرغ اشاره می‌کند. بیشتر مردم به خاطر بوی خوب برگ‌های چای، ادویه‌جات و سس سویا جذب می‌شوند. بعضی‌ها کیف پولشان را در می‌آورند که پول بدهند و بقیه با دیدن تخم مرغ فروش‌های دیگر می‌روند بدون آنکه بدانند بهترین تخم مرغ‌های سفت دنیا را از دست داده‌اند. سانسان وقتی جوانتر بود از دست مردمی که تخم‌مرغ‌های مادرش را نمی‌خریدند عصبانی می‌شد- دست‌فروش‌های دیگر همه خسیس بودند و بر عکس مادرش هرگز برای پختن تخم مرغ‌ها ادویه و برگ چای در قابلمه نمی‌ریختند. اما وقتی سانسان بزرگتر شد از سماجت مادرش عصبانی می‌شد. تمام کسانی که تخم مرغ‌های او را می‌خرند، غریبه‌هایی که می‌آیند و می‌روند هرگز این محل یا چهره مادرش و مزه تخم مرغ‌ها را از یاد نمی‌برند، اما آنها هیچ‌گاه متوجه نخواهند شد که مادرش با استفاده از بهترین ادویه‌ها و برگ چای، هزینه بیشتری صرف پختن تخم مرغ‌ها می‌کند.
هنگامی که قطار ایستگاه را ترک می‌کند سانسان آجری پیدا می‌کند، کنار چهارپایه مادرش می‌گذارد و می‌نشیند و به مادرش نگاه می‌کند که تخم مرغ‌ها و ادویه بیشتری به قابلمه اضافه می‌کند. سانسان می‌گوید: «این پول هدر کردن نیست که ادویه به این گرانی رو توی قابلمه می‌ریزی؟»
«به من نگو که تخم مرغ رو چطوری بپزم. این کار رو چهل ساله که انجام می‌دم و تو با این طرز پخت تخم مرغ بزرگ شده‌ای.»
«اما اگر مردم مزه‌های دیگر رو امتحان کنند دیگه دنبال تخم‌مرغ‌های شما نمی‌آن.» مادر صدایش را بالا می‌برد و می‌گوید: «پس چرا شانس خوردن بهترین تخم مرغ‌های دنیا را به آنها نمی‌دن.» چند دست‌فروش به آنها نگاه می‌کنند و به هم چشمک می‌زنند. بازار پر است از چشم و گوش. تا وقت شام تمام شهر می‌فهمند که سر و کله‌ی سانسان پیدا شده و با مادر بیچاره‌اش دعوا کرده است و به‌بچه‌های شهر سر میز شام هشدار می‌دهند که مثل سانسان رفتار نکنند، دختری که وظیفه فرزندی‌اش را انجام نمی‌دهد و در حالیکه مادرش اتاقی در خانه برای او نگه داشته، او پولش را صرف اجاره‌خانه می‌کند.
سانسان با لحنی آرام می‌گوید: «مادر چرا به بازنشستگی فکر نمی‌کنی؟»
«اون وقت کی به من، پیرزن بیوه‌ی بیچاره غذا می‌ده؟»
«من می‌دم.»
«تو هنوز نمی‌دونی چطوری از خودت مواظبت کنی. چیزی که تو نیاز داری مردی مثل توو‌ست.»
سانسان به سایه خود و پوست تخم مرغ‌هایی که کنار صندل‌های چرمی‌اش روی زمین افتاده نگاه می‌کند. قبل از اینکه سانسان با پسر میوه فروش دکه بغلی، توو، دوست شود، پوست تخم مرغ‌ها تنها اسباب‌بازی او بودند. والدین توو بازنشسته شده‌اند و در آپارتمان دو خوابه‌ای زندگی می‌کنند که توو برای آنها خرید. دکه بغلی حالا سیگار، فندک و عکسی به اندازه‌ی کف دست از زنی بور می‌فروشد که وقتی نور به آن نتابد لخت دیده می‌شود. لحظه‌ای بعد سانسان می‌پرسد: «چه به سر توو آمده؟»
«پدر و مادر توو دیروز آمدند و گفتند اگه تو مایلی پیش توو برگرد.»
«چرا؟»
«یک مرد نیاز به زن داره، تو هم به یک همسر نیاز داری.»
«یک جانشین،این چیزیه که من هستم؟»
«لجبازی نکن. تو دیگه یک دختر جوون نیستی.»
«توو چرا طلاق گرفت؟»
«فکرهای مردم تغییر می‌کنه. سانسان، اگه از من می‌پرسی، من می‌گم بدون هیچ سوالی همین الان برگرد پیش توو.»
«این چیزیه که توو می‌خواد یا نظر پدر و مادرشه؟»
«چه فرقی می‌کنه؟ اگه تو بخوای، او با تو ازدواج می‌کنه، این چیزیه که پدر و مادرش گفتند.»
«یک ازدواج توافقی.»
«مزخرف نگو. شما دو تا از بچگی با هم بزرگ شدید، آدم‌ها حتی با ازدواج توافقی عاشق همدیگه می‌شن.»
سانسان قلبش آزرده می‌شود و می‌گوید:«درسته، آدم‌ها در ازدواج توافقی عاشق همدیگه می‌شن اما اون چیزی که من می‌خوام عشق نیست.»
«پس تو چی می‌خوای خانم رومانتیک؟»
سانسان جواب نمی‌دهد. شور عشق بیش از یک داستان عاشقانه است. قول، قول است، عهد و پیمان به قوت خود باقی می‌ماند مانند بزرگی کازابلانکا، مانند شور عشق واقعی که زندگی روزانه او را معنی‌دار می‌کند.
هیچ‌کدام حرفی نمی‌زنند. سانسان به مادر ش نگاه می‌کند که تخم مرغ تازه‌ای را با ملاقه بر می‌دارد و با قاشق، پوست آن را با دقت می‌شکند در نتیجه تخم مرغ خیلی خوب ادویه را به خود می‌گیرد، بعد تخم مرغ را از قابلمه بیرون می‌آورد و بی‌آنکه حرفی بزند آن را در دست سانسان می‌گذارد. تخم مرغ داغ است اما سانسان آن را پرت نمی‌کند. سانسان به ترک‌های روی پوست تخم مرغ نگاهی می‌اندازد که با ادویه و سس سویا سیاه شده، مانند لاک به ظاهر ترک خورده‌ی لاک‌پشت. وقتی او بچه بود باید کلی التماس می‌کرد تا مادر به او تخم مرغی بدهد اما زمانی که توو آنجا بود، مادر همیشه بدون هیچ تردیدی نفری یک تخم مرغ به آنها می‌داد. سانسان متعجب از این می‌شود که مادرش هنوز این چیزها را به یاد دارد، تقویت رابطه آنها، مدتها قبل از عاشق شدن سانسان و توو.
چند دقیقه می‌گذرد و بعد دو جیپ با صدای قیژ قیژشان کنار خیابان می‌ایستند. سانسان چند پلیس را می‌بیند که از جیپ بیرون می‌پرند و فروشگاه خشکبار گانگ را محاصره می‌کنند. مشتریان به بیرون رانده می‌شوند. دست‌فروشان از یکدیگر می‌پرسند: چی شده؟ مادر سانسان می‌ایستد و اطراف را نگاه می‌کند و ملاقه را به دست سانسان می‌دهد و می‌گوید: مواظب اجاق باش و با چند دست‌فروش کنجکاو دیگر به طرف خیابان می‌روند.
سانسان مادرش را می‌بیند که دیگران را به جلو مغازه هل می‌دهد، جایی که پلیس‌ها نوار قرمز اخطار نصب کرده‌اند. او نمی‌داند چرا مادرش بعد از چهل سال کار کردن در این بازار هنوز به مسائل آدم‌های دیگر علاقمند است.
ده دقیقه بعد مادرش بر می‌گردد و به دست‌فروش‌های دیگر می‌گوید: «باورتون نمی‌شه، اونها در فروشگاه گانگ تریاک پیدا کرده‌اند.»
«چی؟»
مادر سانسان می‌گوید: «تعجبی نداره که کار و کاسبی اونها همیشه خیلی خوبه. اون‌ها به آجیل‌هاشون تریاک اضافه می‌کنند در نتیجه مردم دوباره به اون‌ها مراجعه می‌کنند. این‌جور آدم‌ها چقدر بدجنسند!» دست‌فروش کنار راهرو می‌پرسد: «پلیس چطوری اون‌ها رو پیدا کرد؟»
«کسی که توی این فروشگاه کار می‌کنه باید به اون‌ها گفته باشه.»
دست‌فروش‌های دیگر بر می‌گردند. سانسان به صحبت‌های آنان در باره وجود تریاک در گانگ گوش می‌دهد، کف دست‌هایش خیس و چسبناک است. او می‌خواهد قبل از اینکه شب شود برای خرید تخمه آفتابگردان به فروشگاه گانگ برود؛ حتی فکر تخمه آفتابگردان او را مشتاق رفتن به خانه می‌کند تا خود را میان پوست تخمه‌ها پنهان کند و مزه‌ی این تخمه، روی زبانش او را به محلی امن می‌برد، جایی که با خیال راحت توو و مین را می‌پاید. آیا این چیزی که او با آن زندگی می‌کند خوراکی مسموم و رویایی مخدر است؟
مادر سانسان به طرف او بر می‌گردد و می‌گوید: «دیگه در مورد مشکل دیگران حرف نزنیم. نظرت در باره این پیشنهاد چیه سانسان؟»
«ازدواج با توو؟ من نمی‌خوام با او ازدوج کنم.»
«تمام این سال‌ها تو منتظر او بوده‌ای، احمق نشو.»
«من هرگز منتظر او نبوده‌ام.»
«اما این یک دروغه. همه می‌دونند که تو منتظر اونی.»
«همه؟»
«چرا تو اصلا ازدواج نمی‌کنی؟ همه می‌دونند که توو این بلا رو سر تو آورد، اما مردها اشتباه می‌کنند. حتی پدر و مادرش دیروز معذرت‌خواهی کردند. حالا دیگه وقتشه که در باره‌ی بخشش فکر کنی.»
«چی رو ببخشم؟»
«اون اول با تو بود، بعد تو رو ول کرد و سراغ زن دیگه‌ی رفت. گوش کن، اگه تو پیش اون برمی‌گشتی کار بدی نبود، همونطور که قدیمی‌ها می‌گن – اون چیزی به تو متعلقه که تا آخر مال تو باشه.»
«مادر یک دقیقه صبر کن. منظورت چیه از اینکه می‌گی اون با من بود؟» مادر سانسان سرخ می‌شود و می‌گوید: «خودت می‌دونی منظورم چیه.»
«نه، نمی‌دونم. اگه منظورت رابطه جنسی‌ست، نه، اون هرگز با من رابطه‌ای نداشت.»
«این چیزی نیست که خجالت بکشی. این قابل قبول بود و تقصیر کسی نبود.»
سانسان تازه معنی مدارای مردم شهر را با خودش می‌فهمید، زن مفلوک ازدواج نکرده‌ی دست خورده‌ای که معشوقه‌اش او را ترک کرده و تمام این‌ها فقط به‌این دلیل است که او هرگز نمی‌تواند دختر بودنش را با توجه به رسومی که داشتند به اثبات برساند.
«مادر من اصلا با توو رابطه جنسی نداشتم.» مادر سانسان با ناباوری می‌پرسد: «تو مطمئنی؟»
«من یک دختر ترشیده‌ی بی‌عقل هستم. اگه باورت نمی‌شه چرا از مردم شهر نمی‌خوای در باره دختر بودنم نظر بدهند؟» مادر سانسان مدتی به او خیره نگاه می‌کند و بعد دست‌هایش را به هم می‌کوبد و می‌گوید: «چه بهتر. من نمی‌دونستم تو اینقدر اونو دوست داشتی. من امشب می‌رم و به پدر و مادرش می‌گم که تو این همه سال خودتو برای اون پاک نگه داشتی.»
«من کاری برای او نکردم.»
«اگه تو با اون رابطه نداشتی، پس چرا ازدواج نمی‌کردی؟»
سانسان جواب نمی‌دهد. او فکر می‌کند که شایعه دختر نبودنش چه بار سنگینی بر دوش پدرش قبل از مرگ بوده است. او از اینکه مادرش در این سال‌ها چرا با او برخورد نکرده تعجب می‌کند؛ مادرش، این زن مغرور سنتی چطور توانست چنین چیزی را از دخترش بپرسد در حالی‌که آنها هرگز در باره روابط جنسی با هم صحبت نکرده‌اند. مادر سانسان می‌گوید: «اگه نمی‌تونی جواب بدی، حالا وقتشه که تصمیم بگیری.»
«من از اول تصمیم خودم رو گرفته بودم. من با توو ازدواج نمی‌کنم.»
«تو دیوونه شدی؟»
«مادر چرا شما می‌خوای بهترین تخم مرغ فروش دنیا باشی؟» مادر سانسان سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید: «نمی‌دونم در باره چی حرف می‌زنی.»
«مادر چرا به تخم مرغ‌ها ادویه اضافه می‌کنی؟»
«اگه من به مردم می‌گم، بهترین تخم مرغ‌های دنیا را می‌فروشم، باید سر قولم وایسم.»
«اما کسی به این موضوع اهمیت نمی‌ده. شما سر قولی هستی که فقط برای خودت اهمیت داره.»
«با من این‌طوری حرف نزن، من یک بی‌سوادم. تازه این چه ربطی به ازدواج تو داره؟»
«من هم سر قولم‌ام."
«چرا تو اینقدر لجبازی؟ می‌دونی اگه تو ازدواج نکنی، ما هر دو آخر سر دیوونه می‌شیم؟» مادر سانسان این را می‌گوید و شروع به گریه می‌کند.
قطار دیگری با سوت بلند وارد ایستگاه می‌شود. سانسان به آواز مادرش گوش می‌دهد که با صدای لرزان می‌خواند و قطره اشکش را پاک می‌کند. سانسان با آزار دادن مادرش حتما دیوانه می‌شود؛ تنها کسی که سانسان دوستش دارد، علیرغم اینکه چه کسی است. اما او چاره دیگری ندارد. مردم می‌توانند زیر قولشان بزنند و آن را مانند دستمالی مصرف شده دور بیاندازند، اما سانسان نمی‌خواهد یکی از آنها باشد.
مردی با بلوز و شلوار کثیف وارد بازار می‌شود و کیسه‌ای با خود دارد. او کیسه را طوری بغل گرفته که انگار زنی در آغوش اوست. سانسان به مرد نگاه می‌کند که در فضای باز میان دو غرفه کنار راهرو نزدیک اجاق مادرش می‌نشیند. او یک جعبه مقوایی پهن و چاقویی بلند و تیز، که میوه‌فروش‌ها برای بریدن هندوانه از آن استفاده می‌کنند، از کیسه‌اش بیرون می‌آورد. او پیراهنش را در می‌آورد، چاقو را روی بازوی چپ می‌گذارد و با دقت گوشت میان آرنج تا شانه را می‌برد. حرکات او بقدری آرام و متعادل به نظر می‌رسد که سانسان و دیگران، متحیر و بی سر و صدا او را تماشا می‌کنند. مرد انگشت اشاره‌اش را در خون فرو می‌برد و آن را نگاه می‌کند انگار که خطاط است و بعد روی جعبه مقوایی چنین می‌نویسد:«ده یوان به من بدهید تا بتوانید یک بار هر جای بدن مرا که می‌خواهید ببرید؛ اگر با یک برش بمیرم دیگر به من بدهکار نیستید.» قبل از آنکه عده بیشتری جمع شوند، مرد این جملات را بلند بلند تکرار می‌کند.
پیرزنی می‌گوید: «عجب مرد دیوانه‌ای!»
زن دیگری می‌گوید: «یک روش جدید گدایی.»
«چرا گدایی نمی‌کنه؟»
«کی به او پول می‌ده؟ او قوی‌ست و می‌تونه برای خودش کار پیدا کنه.»
پیرمردی می‌گوید: «جوون‌ها حالا دوست ندارند کار کنند. اون‌ها پول رو بدون زحمت و آسون می‌خواهند.»
«مگر آسیب رسوندن به کسی آسونه؟» مرد جوانی می‌پرسد: «هی! قصه‌ی تو چیه؟ نمی‌دونی برای گدایی کردن باید تراژدی خوبی بسازی؟»
مردم می‌خندند. مرد آرام وسط دایره‌ای می‌نشیند، خون از آرنجش روی شلوار جینش می‌ریزد اما انگار به آن توجهی نمی‌کند. بعد از مدتی او دوباره آن جملات را فریاد می‌زند. مادر سانسان آهی می‌کشد و صندوق پول خود را برمی‌دارد و به طرف مرد می‌رود و می‌گوید: «مرد جوان توی این صندوق ده یوان هست آن را بردار و برو و شغلی برای خودت پیدا کن. با این کارهای بی معنی زندگی‌تو هدر نده.»
«اما کاری پیدا نمی‌شه.»
«پس این پول رو بردار.» مرد تیغه چاقو را بین دو کف دستش نگه می‌دارد و دسته آن را به مادر سانسان می‌دهد: «خاله بفرمایید.»
«برای چی؟ من نمی‌خوام بدن تو رو ببرم.»
«اما باید این کار رو بکنید وگرنه نمی‌تونم پول رو بردارم. اینجا نوشته شده.»
«پول رو بردار.»
«من گدا نیستم.» یک نفر از توی جمعیت می‌پرسد: «پس تو چی هستی؟» یکی دیگر می‌گوید: «یک احمق.»
مردم از خندیدن طفره می‌روند. مرد تکان نمی‌خورد و هنوز چاقو را برای مادر سانسان نگه داشته است. مادر سانسان سرش را تکان می‌دهد و اسکناس را روی جعبه مقوایی می‌اندازد. مرد اسکناس را جلوی پای مادر سانسان می‌گذارد و به طرف جای خود عقب می‌رود.
سانسان اسکناس را بر می‌دارد و به طرف مرد می‌رود. مرد به او نگاه می‌کند و او هم به چشم‌های مرد نگاه می‌کند. بدون کلمه‌ای حرف مرد چاقو را در دستان او می‌گذارد. سانسان اندام او را برانداز می‌کند، پوستی نرم و برنزه و زخمی که خونریزی دارد. سانسان با یک انگشت بازوی او را لمس می‌کند، آزمایش و ارزیابی می‌کند و بعد نوک انگشتش را روی شانه او حرکت می‌دهد. مرد از این حرکت کمی می‌لرزد.
مادرش می‌گوید: «سانسان دیوونه شدی؟» ماهیچه‌های مرد زیر انگشت نوازشگر سانسان شل می‌شود؛ بعد از این همه سال سانسان کسی را می‌یابد که مفهوم قول را درک می‌کند. شاید آنها دیوانه به نظر آیند، اما آنها تنها نیستند و همیشه یکدیگر را پیدا می‌کنند. این قول زندگی است، اصالت و شرافت است.
سانسان می‌گوید: «نگران نباش مادر.» سانسان به مادرش لبخند می‌زند، چاقو را به شانه مرد نزدیک می‌کند و به آرامی و با عشق و ملاطفت برشی در بدن او ایجاد می‌کند.

نویسنده: یی‌یون لی (Yiyun li)
مترجم: گیتا حجتی

درباره نویسنده:
یی‌یون لی در سال 1972 در پکن به دنیا آمد و در سال 1996 به امریکا مهاجرت کرد. او که به رشته پزشکی علاقه داشت در دانشگاه آیوا ثبت نام کرد و به ادبیات خلاقه و نوشتن رو آورد. در کارگاه نویسندگان آیوا شرکت کرد و در رشته نگارش خلاقه غیر داستانی فوق لیسانس گرفت. مقالات و سپس داستان‌هایش در مجله‌های معتبری مثل پاریس ریویو و نیویورکر چاپ شد. نخستین مجموعه داستانی او به نام هزار سال دعای خیر جایزه بین‌المللی فرانک اکانر را در رشته داستان‌نویسی برد و جوایز دیگر آن شامل جایزه پن / همینگوی، جایزه روزنامه گاردین برای نخستین اثر داستانی و جایزه کتاب کالیفرنیا برای اولین اثر داستانی است. یی یون لی در اوکلند کالیفرنیا همراه با همسر و دو پسرش زندگی می‌کند و در دانشگاه میلز درس ادبیات خلاقه می‌دهد.
درباره مترجم:
گیتا حجتی تا قبل از سال 1380 در زمینه ترجمه مقالات فرهنگی – هنری با مطبوعات همکاری می‌کرد. او بعد از آن سال به فعالیت حرفه‌ای در زمینه ترجمه‌های علمی و آموزشی برای نوجوانان پرداخت و تاکنون 7 جلد کتاب با ترجمه او به چاپ رسیده است و تعداد دیگری هم در شرف چاپ است.

منبع: www.jenopari.com

انجیل

وقتی خانم مورین از باشگاه «هاندرد» رفت، شب بود. بیرونِ در ایستاده بود که تلنگر هوای سرد گذشت زمان را به یادش آورد؛ شب شده بود. چراغ‌های نیم‌سوز سر درِ فروشگاه‌ها بر بخشی از پیاده رو یخ بسته، نور ضعیفی می‌انداختند. جیب‌هایش را برای یافتن دستکش‌هایش گشت، بعد با ناامیدی همان جیب‌ها را برای پیدا کردن پول و پله زیر و رو کرد. دستکش‌هایش را توی باشگاه جا گذاشته بود. اگر بر می‌گشت می‌دانست با پیشینه‌ی خرابی که دارد، تقاضا برای ماندنش زیاد است. «تِرِسا» یا یکی از آنها می‌خواست دستکش‌ها را بردارد و برایش دوشنبه به مدرسه ببرد. هنوز آنجا ایستاده بود. کسی آمد بیرون و پشت سرش ایستاد، مورین صدای موسیقی را شنید؛ صداها بلندتر می‌شد. درِ بادبزنی باشگاه شبانه بسته شد، مورین گره‌ی روسری‌اش را سفت کرد و برگشت کنار پیاده رو جایی که از ماشینش پیاده شده بود. کمتر از یک ایستگاه گذشته بود که فهمید راه را اشتباه آمده است؛ اشتباهی پیش پا افتاده. جایی که او و دیگران پارک می‌کردند دیگر حتی یک جای خالی هم نداشت. سرش را برگرداند و از خیابان گذشت و از باشگاه دور شد. انگشتانش از فرط سرما شده بودند مثل یک تکه چوب خشک. دستهایش را کرد توی جیب کتش، اما فشار کسانی که از باشگاه بیرون آمده بودند سبب شد پای راستش اندکی روی یخ بلغزد. بعد تعادلش را از دست داد و افتاد تو بغل یکی از آنها.
با سری خمیده، خیلی آرام راه افتاد و از این طرف به آن طرف رفت؛ او را به خاطر مادر پیر و از پا افتاده‌اش می‌شناختند که کم‌کم موهایش ریخته بود و درد مفاصل هم داشت. دلش می‌خواست مانند مادرش رفتار کند و این طوری مسخره‌بازی در می‌آورد تا شاید جوان‌تر نشان دهد اما این فایده‌ای نداشت. آن جا دورتر از آن بود که با «مولی» و «جین» و «اِوان» قهقه بزنند و قدمی بزنند و درباره‌ی دوست‌دختر سوئدی دیوانه اِوان چیزی بگویند و کسی مطلع شود. روز بدی را در مدرسه پشت سر گذاشته بود و حالا خوشحال بود که هفته تمام شده و فرصت دارد خودش را با انواع شوخی‌ها و مسایل حاشیه‌ای سرگرم کند و اشعه‌ی گرما بخش خورشید را روی صورت رنگ پریده‌اش حس کند. اما حالا صورتش کرخ بود و از قدم زدن کسالت‌بارش عصبی شده بود.
لنگ لنگان از خیابان گذشت و رد پای جمعیت او را به هاریگان کشاند؛ جایی که خودش یکبار توانسته بود آواز گروه‌های محلی‌اش را بشنود. آنجا را بعدها افق بیکران نام دادند یا افق گم شده یا فراموش شده.
همانطور که رد می‌شد زیر زیرکی نگاهشان می‌کرد، از سرِ درماندگی نگاهی به ساعتش انداخت و به یاد دخترش افتاد. دو سالی می‌شد «گریس» را ندیده بود، از وقتی رفته بود کالج «ایتاکا» برای همکاری تمام وقت و حالا هم که برگشته بود با معلم زبانی که زمانی در مدرسه همکار مورین بود، مدرسه «سنت‌ایگناتیوس»، زندگی می‌کرد. این رابطه به زمانی بر می‌گشت که گریس دانشجو سال آخر بود و معلم زبان هم با دختری جوان ازدواج کرده بود. مورین تلاش کرده بود گریس را ببیند اما او، سرحرفش بود و نمی‌خواست مادرش را ببیند. مورین می‌گفت بعضی چیزها هستند که نابخشودنی‌اند مثل گریس مخصوصا از وقتی که می‌خواست بفهمد حقایقی که در مورد دخترش می‌گویند قابل اغماضند یا نه؟
هنوز هم تلاش می‌کند وقتی پدر کرسپی، کشیش، آمد راس کار و مردک معلم را اخراج کرد گریس را بیاورد پیش خودش. البته مورین نمی‌داند منبع اطلاعات پدر کرسپی کجاست اما گریس آنها را باور ندارد. گریس گفته بود همه چیز بین او و مورین تمام شده و تا همین الان هم سر حرفش ایستاده و آن رابطه‌اش هم با آن معلم زبان چندان دوامی نداشت چرا که بعد از به هم زدن اعلام کرد چون آن مردک همسرش را ترک کرده بود، گریس هم قید زندگی با او را زد.
گریس هنوز هم رابطه نزدیکی با مادربزرگش داشت. مورین می‌دانست گریس کمابیش با کارهای پاره‌ وقت سرگرم است و ضمنا با مرد دیگری زندگی می‌کرد. مورین نمی‌توانست مادرش را وادار کند بیشتر از این بگوید چون قبلا هم قول داده بود چیز بیشتری نخواهد اما پیرزن آشکارا از این که در مورد آنچه می‌دانست بیشتر حرف نمی‌زد، لذت می‌برد و می‌دانست همین حرف نزدن، بخشی از تنبیه مورین است برای دور کردن گریس از خانه و کاشانه، و این قضاوت مادر بزرگ بود در مورد این مساله.
دوباره خیابان را دور زد و رسید به محوطه‌ی پارکینگ، به گوشه‌ای آسفالت نشده که توسط فنس از اطرافش متمایز بود. اتاقک نگهبان تاریک بود. راهش را از همان جایی که گِل و شل بود به طرف ماشینش ادامه داد. پارسال تابستان ماشینش را رنگ کرد اما امسال به خاطر نمک و شن سطح جاده که به آن پاشیده، رنگش دیگر مثل سابق نیست. از میان گل و لای خشکیده‌ای که چون پرده، پنجره ماشین را فراگرفته بود، ‌توانست کتاب راهنمای مسایل اجتماعی دانش‌آموزی را ببیند که روی صندلی شاگرد قرار داشت؛ آخر هفته‌ای که ارزش مطالعه را داشت. توی جیبش دنبال سوییچ گشت اما وقتی داشت تلاش می‌کرد در ماشین را باز کند سرما بدجوری دستش را بی‌حس کرده بود و انگار دستانش مرده بودند. بالاخره صدای شادی‌بخش جرینگ کلیدها در آمد. افتادند روی زمین. دولا شد و کلیدها را برداشت. همین که خواست بلند شود زانویش تیر کشید و گفت: «اه. لعنتی.»
صدایی از پشت سر شنید، صدای یک مرد . مثل همیشه واضح و قوی: «لعنت نکن.»
مورین چشمانش را بست.
مرد حرف‌هایی می‌زد که از آنها سر در نمی‌آورد؛ لهجه خاصی داشت. او دوباره همان را تکرار کرد و بعد گفت: «حالا.»
– چی؟
– کلیدا. بدشون به من.
مورین کلیدها را گرفت پشتش و چشمانش را بست. فقط داشت به یک چیز فکر می‌کرد: نمی خواهد او را ببیند. کلیدها از دستش افتادند و مورین شنید که در ماشین داشت باز می‌شد.
مرد گفت: «بازش کن. همین حالا.»
-لطفا بگیرش.
«خودت این کار رو بکن، لطفا.» مرد بازوانش را در گرفت و با فشار کمی، داخل ماشین کشاندش و محکم در را بست. مورین نشست پشت فرمان، با سری به زیر، چشمانی بسته و دستانی که از شدت سرما یخ زده بود و در جیب بود. درِ سمت شاگرد باز شد و مرد غر و لند کنان گفت: «شروع کن.»
مورین با ناز و ادا و البته رفتاری کاملا احماقانه گفت: « خودت امتحان کن.» مورین شنید که کتاب‌های راهنما خیلی آهسته به کف عقب ماشین، زیر پا، منتقل می‌شوند. بعد مرد آمد و کنار دستش روی صندلی نشست. نفس‌نفس می‌زد اما نفسش‌هایش کوتاه بود نه عمیق. مرد گفت: « چشمات رو باز کن و رانندگی کن.» مرد صدای جرینگ کلیدها را درآورد. مورین، سمت راست چرخ را دید و گفت: «فکر نکنم از عهده‌ش بر بیام.» احساس کرد چیزی به او نزدیک می‌شود و خودش را کمی جمع و جور کرد. مرد صدای جرینگ کلید را بیخ گوشش‌ درآورد و یکهو آنها را انداخت روی دامن مورین: « برو.»
مورین زمانی کلاس دفاع شخصی را گذرانده بود. موضوع به پنج سال پیش بر می‌گشت، وقتی ازدواجش به طلاق کشید و همسرش او را با یک دختر بچه به امان خدا ول کرد، و این بود که فهمید خطر، پیش از این که در خانه باشد، بیرون است. او باید تمام آن قرطی بازی‌های دخترانه را فراموش می‌کرد اما نه این که به خاطر گریس یا خودش مبارزه نکند یا این که گریس از این کار باز داردش، برای ادامه یک مبارزه؛ هجوم به یک حرامزاده آن هم به بدترین شکل ممکن، فریاد کشیدن و مشت زدن و جیغ کشیدن و جنگیدن تا سر حد مرگ. هیچ کدام از اینها را فراموش نکرده بود، حتی حالا، که به خودش نگاه می‌کرد، کاری نکرده و نشسته سر جایش. می‌دانست کجای کارش می‌لنگد- که نمی‌توانست انجامش دهد- شوک ناشی از این که چرا نمی‌توانست به خودش اعتماد کند و برای همیشه بازنشسته شود؛ آب در هاون می‌کوبید. ماشین را روشن کرد و آرام از همان مسیری که مرد گفته بود شروع به حرکت کرد؛ در ردیف چراغ های منطقه تجاری، به سمت رودخانه.
مرد گفت:«خیلی آروم نرو.»
مورین پایش را روی پدال گاز فشار داد.
– آروم‌تر
مورین کمی آهسته تر راند.
مرد گفت:«می‌خوای وایستی؟»
– نه.
مرد پوزخندی زد:«رو پیشونیم نوشته خَرََم؟»
– نه… نمی‌دونم. من که چیزی نمی‌بینم.
– من احمق نیستم. بزن بریم.
اول جاده بودند، در مسیر رودخانه. شب روشنی بود و ماهِ کاملِ کنار ساحل، بالای دباغی قدیمی آویزان بود. ماه، نور نقره‌ایش را روی نیمی از سطح آب رودخانه پهن کرده بود؛ تکه سنگ‌های یخ زده‌ی کوچک کنار جاده نورِ گول‌زنکی داشتند. تابش مهتاب نقره فام روی دستان برهنه‌ی مورین اینطور می‌نمود که یک روح پشت فرمان نشسته است. دستانش به نظر سرد می‌آمدند؛ همین هم بود. مورمورش شد. بخاری را روشن کرد و طولی نکشید که ماشین از لبخند رضایتمند مرد لبریز شد؛ اما چندان خوشایند مورین نبود.
مرد گفت:«اهل نوشیدنی هستی دیگه؟»
چند لحظه‌ای روی حرفش تامل کرد و در حالی که زانوهایش را به یکدیگر نزدیک می‌کرد و آنها را به کنسول فشار می‌داد گفت:«یه کم.»
مرد ساکت شد. نفسی تازه کرد و در صندلی‌اش فرو رفت . مورین فکر کرد می‌خواهد از خیرش بگذرد. سنگینی نگاهش را روی خودش حس کرد.
گفت:«هفتاد دلار پول دارم. اینو ازم بگیر و از خیرم بگذر.»
مرد با خنده‌ای تصنعی گفت: «هفتاد دلار؟ قیمتت اینه؟»
مورین با صدایی که آرام و صاف بود نه مثل صدای همیشگی‌اش بلند،گفت: «بیشتر از این نمی‌تونم بدم.» مورین تو شش و بش بود که بگوید یا نه که گفت:«می‌خوای بریم دمِ یه عابر بانک شاید بتونم بیشتر هم بدم.»
– منظورم پول نبود. رانندگیتو بکن.
همین کار را کرد. تنها کاری بود که می‌توانست انجام دهد؛ رانندگی توی همین جاده؛ کاری بود که تو سی سال گذشته انجام داده بود. از مسافرخانه‌ی «تول» رد شد، از آن فضای محزون با آن نیمه کاره بودنش، از خانه‌هایی که در معرض وزش باد ساخته شده بودند، از جاده‌ای که به خانه‌اش منتهی می‌شد، از خانه‌ی سوخته‌ای که هنوز هم وحشت کنارش موج می‌زد، از بناهای آجری و لاشه‌ی یک شکار گذشت و از کنار کارگاه تولید مواد لبنی و مزرعه‌ی پدربزرگ و مادربزرگش که در آن کار می‌کردند تا از کار در دباغی خلاص شوند، جایی که بعد از چند سال سگ دو زدن مالکش آن را فروخت و مالک جدید هم که می‌دید پدربزرگ و مادربزرگش با تجربه‌اند آنها را به قسمت بسته‌بندی فرستاد، کنار رودخانه. وقتی مورین جوان‌تر بود، مجبور بود با خواهرانش در جمع‌آوری توت فرنگی از مزارع، مادر را یاری کند و از این که می‌دید مادرش چطور می‌تواند با زنانی که در ردیف کناری به چیدن توت فرنگی مشغولند حرف بزند تعجب می‌کرد یا حتی احمقانه به نظر می‌رسید که در آن یک وجب جا انگشتانش با چابکی خاصی میوه را میان بوته جستجو می‌کردند، تو گویی مالک ذهن و جان آن میوه‌ها بود. در پایان روز هم مادر نگاهی به برگه‌ی مورین (این برگه به سبدی که او جدا کرده بود منگنه شده بود) انداخت و پسشان داد و زیر لب گفت:«خوبه که دستِ کم دهنت کار می‌کنه.»
مورین از جلوی مغازه‌ی بیست وچهار ساعته‌ی «هفت- یازده» و درخت کریسمس جلوش با سرعت رد شد و از اسکله قدیمی هم گذشت که زمانی با شوهر سابقش «فرانسیس» که آن زمان پسری دوست داشتنی بود و کم رو، بعد از دبیرستان رقص، به آنجا می‌رفتند و وقت‌گذرانی می‌کردند و می‌نوشیدند و خودشان را می‌ساختند؛ میان کشتزارهای رنگ پریده و بقایای درختان سیاه خشکیده که تابستان سبز می‌شوند و سقفی سبز بر سرشان پدیدار می‌شود. مورین آنجا را مثل کف دست می‌شناخت و ماشین خیلی نرم آنها را پیش می‌برد و با شناخت کاملی که از جاده داشت خودش را تسلیم سلطه بی‌چون و چرای آن کرده بود. به نظرِ مردِ ساکتِ کنار دستش هم چنین حسی داشت؛ انگار در خلسه بود.
سپس مرد به جلو خم شد و با صدایی آهسته گفت:«نور بالا بزن. او نطرف جاده‌س. می‌بینی؟ یک کم بالاتر. بعد از اون تابلو.»
مورین تقریبا احساس ضعف کرد. کنار جاده هموار نبود، پوشیده شده بود از برف کوبیده شده که حالا سفت بود و انگار به چرخِ ماشین چنگ می‌انداخت. مورین افتاد توی یک چاله؛ جلو ماشین افتاد تو چاله و چرخ‌ها برای چند لحظه با شدت اما در جا، می‌چرخیدند ولی آخر سر ماشین با شدت از چاله آمد بیرون. چراغ جلو ماشین هم از جایش در آمد و همین طور آویزان بود. دو طرف جاده را درختان بلند کاج احاطه کرده بودند.
مرد گفت: «خیلی تند می‌ری.»
مورین ایستاد، موتور روشن بود و دستش کماکان روی فرمان و یکی از چراغ‌های جلو افتاده بود روی تابلو راهنمای پارک که رویش نوشته بود در این منطقه چه حیوانات و گیاهانی وجود دارند. تابلو انگار کلاهی از برف سرش بود. مورین این منطقه را به یاد می‌آورد، اوایل، با سرمای غریب سوز زمستانش چندان آشنا نبود. با گروه پیشاهنگانی که گریس هم همراهشان بود و می‌خواستند از صخره‌های مشرف به رودخانه بازدید کنند به این جا آمده بود. این جا پیشینه‌ای تاریخی هم داشت؛ محل چند نزاع میان انقلابیون با دشمن.
مرد چند بار انگار چیزی را بو کرد، دوباره این کار را تکرار کرد. بعد گفت:«آبجو. با دوستام اینجا نوشیدنی زدیم. منظورم نوشیدنیه. تو بوی اونو می‌دی معلم پیر خُبره.»
این که می‌دانست مورین معلم است و همه چیز را درباره‌اش می‌دانست، ناخودآگاه آرامش مورین را در هم می‌شکست. مورین رفته بود تو بحر این آزمون. می‌توانست توضیح دهد مرد در موردش چه فکر می‌کند اما به زبان نمی‌آورد. خود‌کم‌بینی مورین از یک طرف و پیروزی مرد در به دست آوردن رگ‌ خوابش از طرف دیگر، انگار این حس را القا می‌کرد که مرد از همه چیز خبر داشت.
مورین احساس می‌کرد پشت چشمش تیر می‌کشد، و این زمانی بود که نوشیدنی الکلی را گذاشته بود کنار. گرمای توی ماشین عصبی‌اش کرده بود. دستش را جلو برد و بخاری را کم کرد اما مرد مچ دستش را گرفت و کشید عقب. انگشتانی لاغر و نمناک داشت. دوباره بخاری را زیاد کرد: «بذار همین جوری زیاد بمونه.» سپس دستش را کشید عقب.
از لحظه‌ای که راه افتادند مورین تو نخ مرد بود اما مدام جلو خودش را می‌گرفت. بعد گفت: «لطفا بگو از من چی می‌خوای؟»
مرد گفت: «چیز غیر اخلاقی نمی‌خوام. شاید تو فکرت هزار راه رفته باشه. آمریکایی‌ها در جواب سئوالی که پرسیدی خودت می‌دونی چی جواب می‌دن.»
مورین به جلو نگاه کرد و حرفی نزد. می‌توانست سوسو زدن چراغ ماشین‌ها را از میان تنه‌ی درختان کنار جاده ببیند. خیلی از جاده‌ی اصلی دور نبود، اما تصور فرار که به مغزش خطور کرد پوچ و بی نتیجه بود؛ خودش را در حال شلاق خوردن تجسم کرد و مثل آنهایی که گریه می‌کنند، مست هستند و در فیلم‌ها، زیادی از خودشان قهرمان‌بازی در می‌آورند.
مرد گفت: «تو هیچی از زندگی ما نمیدونی. ما کی هستیم. اصلا تو این کشور مجبور شدیم چه کارا که نکنیم. من دکتر بودم اما خب اونا بهم اجازه ندادن اینجا به کارم ادامه بدم. بی‌خیالش شدم. اون زندگی قبلی رو فراموش کردم و بنابراین خونوادم زندگی جدیدی رو شروع کردن. پسرم هم دکتر شد ولی نه مثه من. من با اونچه اتفاق افتاده کنار اومدم.»
مورین پرسید: «اهل کجایی؟» بعد بلافاصله گفت: «بی‌خیال بابا. بهش فکر نکن.» خداخدا می‌کرد مرد پاسخی نداشته باشد. بوی تند کود را حس کرد. دوباره چشمش را دوخت به همان تابلو راهنمای پارک که نور چراغ ماشین افتاده بود روش اما حواسش به زانوهای مرد بود که تند و بی صدا به هم می‌خورند.
مرد گفت: «بی‌خیالش. همونی که تو فکر می‌کنی درسته. همون که خانوم معلم پیر یه خونواده رو از هم پاشوند. بدون این که فکر کنه. اهمیت نده.»
مورین گفت: «ولی من خونوادتو نمی‌شناسم.» بعد مکثی کرد. گفت: «‌نمی‌دونم داری راجع به چی حرف می‌زنی؟»
– نه. راستم می‌گی. تو نمی‌دونی دارم در مورد چی حرف می‌زنم. خیلی وقته همه چی رو فراموش کردی. گفتم که. بی‌خیال.»
– منو اشتباه گرفتی.
– می‌خوای بازم دروغ بگی خانوم معلم؟
«مطمئنم منو با کسی دیگه اشتباه گرفتی. چیزایی رو که ازشون حرف می‌زنی اصلا درک نمی‌کنم.» و اتفاقا چیزی که می‌گفت درست بود چون هیچ کدوم از چیزایی که مرد می‌گفت در مورد او صدق نمی‌کرد. مورین حس کرد مجبور بود – مقدمه‌ای برای این که خودش را بریزد بیرون – برگردد و به او نگاه کند. مرد یک‌بری نشسته بود روی صندلی. کتش، هم رفته بود بالا و هم انگار پف کرده بود و مورین توانست ببیند که رنگش پرتغالی روشن است که عموما خدمه کشتی می‌پوشند. در انعکاس نور چراغ ماشین روی صورت مرد، چشمانش را به سان لکه‌ای تیره می‌دید؛ مایعی سیاه. بالای ابروانش، روی پیشانی، چین و چروکی نبود و از او تصویری ابلهانه ساخته بود. ته ریش داشت. چند بریدگی و خش روی گونه‌اش بود، درست زیر چشمانش.
– اشتباه نگرفتمت. حالا تو جواب منو بده.
مورین گیج شده بود؛ سرش را برگرداند به سمتش تا صدایش را بهتر بشنود.
مرد گفت: «نه؟ معلم بزرگ پیر هرگز دروغ نگفته؟»
– راجع به چی داری حرف می‌زنی؟چه دروغی؟
ناگهان دندان‌هایش پشت ریش انبوهش درخشیدند و نمایان شدند.گفت: «تو بهم بگو.»
– هیچ دروغی؟ هیچ وقت؟
مرد گفت: «هرگز. نه دروغی نه حتی سر کسی شیره مالیدن؟»
– خب این که واضحه. معلومه که گفتم. والا به خدا ،کیه که نگفته.
سرش را چسباند به سر مورین و گفت: «پس نگو لعنت به این شانس. بیشتر از این لعنت نکن.»
مورین می‌توانست صورتش را واضح ببیند، کامل، تمام اجزای صورت را، لبش، بینی نازکش و لک و پیس اطراف تیغه‌ی بینی و حدودا زیر چشمانش که وقتی به ریشش می‌رسیدند محو می‌شدند. مورین برگشت و سرش را گذاشت روی فرمان.
مرد گفت: «تو می‌تونی دروغ بگی یا سر کسی شیره بمالی. بسیار خب، مساله‌ای نیست. به قول خودت کیه که دروغ نگه. بی‌خیالش. ولی مرگ خوبه واسه همسایه! هیچ عیبی هم نداره!»
مورین زیر لب گفت: «این دیوونگیه.»
– نه خانومِ کیسی. دیوونگی اینه که تو زندگی یه پسر جون رو سر هیچ و پوچ بهم ریختی.
نفسش بند آمد. سرش را بلند کرد و زل زد به مرد. مرد گفت: «حسن فقط یه مشکل داشت- یه مشکل- اما تو اونو نابود کردی. درکش نکردی خانوم معلم محترم. نمی‌ذارم این اتفاق بیفته.»
– حسن؟ پسرته؟
مرد دوباره تکیه داد، لبانش را غنچه کرد و گونه‌اش رفت تو و دوباره برگشت به حالت اولش؛ مثل ماهی.
حسن. مورین خیلی دوستش داشت. قد‌بلند بود و برازنده و خشن و سرشار از رفتارهای خوب. خیلی باهوش نبود و عاشق ولگردی بود که اما با رفتاری فریبنده و ناگهانی مورین را گیج کرد تا جایی که فکر سخت گرفتن به او را از سرش بیرون کرد و حسن هم از این موضوع مطلع بود. فکر یک قتل در تمام سال دست از سرش او بر نمی‌داشت و همیشه در حال فرار بود و خانه به دوش. از انجام تکالیف مدرسه طفره می‌رفت و اصولا چیزی نمی‌نوشت. مورین کاری به کارش نداشت اما به او اخطار می‌‌داد. از این که به مردم لقب بدی بدهد نفرت داشت؛ مورین صدایش را بلند کرد و دستهایش را تکان داد، قلبش برای عدالت می‌تپید، و چون قبلا به خاطر طلاق پایش به دادگاه باز شده بود از تمام راه و رسم شکایات و سرزنش‌ها بیزار بود و همیشه تلاش می‌کرد حسن را به راهش برگرداند به نقطه‌ای مطمئن. جایی که حتی یک لحظه هم ازش غافل نشود. ولی مورین دیر دست به کار شد.
خواهران مورین او را تحت فشار گذاشتند که چرا گذاشته دخترش هم قربانی این وضعیت نکبت‌بار شود. قماربازی شوهرش حتی پیش از آن که کارشان به شرمندگی در فامیل بکشد و حتی قبل از این که خودش شروع کند با عذر و بهانه‌های شوهرش سر و کله زدن و در نهایت تصمیم به تمام کردن، به تباهی کشیده بود؛ این همان چیزی بود که گریس می‌گفت بی‌خیالش شو.
مثل همان انزجار از خود، امروز صبح آمد سراغ مورین. بعد از ماه ها که حسن را در سراشیبی دیده بود و تقلب پر سر و صدایش را هنگام امتحان، خیلی خسته بود- واقعا خسته- که حتی خودش هم تعجب کرد. او را برده بود بیرون کلاس و چند نکته کوچک را برایش توضیح داده بود و این که چطور به فکرش بود و بعد فرستادش خانه -از او قول گرفت برگردد خانه- و به پدرش، آقای کرسپی، گزارش ‌دهد که در مدرسه تقلب کرده. حسن چند قدم بیشتر نرفته بود که برگشت و گفت: «گاو خنگ.» و حالا وقتی آن سوء‌استفاده را به یاد می‌آورد، یادش می‌آمد که حسن چنین نتیجه گرفته بود می‌تواند جلو مورین تقلب کند چون می‌دانست می‌بخشدش، فشار انگشتانش قفل شده‌اش را روی فرمان حس کرد و خیره شد به جلو اما حرفی نزد.
زن گفت: «حسن!»
مرد تکرار کرد: «من نمی‌ذرام.»
– حسن تموم سال رو تقلب کرد. بهش هشدار دادم. گفتم که کاسه صبرم لبریز شده.
– هشدار! باید کمکش می‌کردی نه این که بهش هشدار بدی. بهش بر خورد. اون متولد اینجا نبود و انگلیسی‌شم خوب نبود.
– انگلیسی‌ش خوب بود. تنبل بود و متقلب، مساله این بود. بیشتر از این که بخواد تن به کار بده، به تقلب فکر می کرد.
– حسن می‌خواست دکتر بشه.
– مطمئنا.
دکتر هم می‌شود، حتما. تو هم نمی‌تونی جلوشو بگیری، زنکه دائم‌الخمر.
مورین گفت: «اُه. البته. زنها. تموم تقصیرها گردن اوناست، نه؟ ریشه‌ی حماقت مردا، ما زنهاییم.
– نه. من که به زنها ارادت دارم. اونا معنی واقعی کمکن، قلب و تپشن، روح خونه خودشونن، خدا از روح خودش تو اونا دمیده. همه از اونا به دنیا می‌یان. همه به زن مدیونن.
 مورین گفت: «حالا تو بگو. اینا رو از کجا می‌دونی؟»
– از خونه. نه تو ارتش یاد گرفتم، نه کسی برام گفته نه حتی قاضی حکمی داده و نه از محیط دیسکو.
مورین تکرار کرد: «کی بهت گفته؟ خدا؟»
مرد خودش را کشید عقب. گفت: «خدا کمی نگرانه. اون کسی رو مسخره نمی‌کنه.»
مورین خراش روی پلکش را مالید و چشمش برای لحظه‌ای اجسام را دوتایی دید. چند بار پشت سر هم پلک زد تا دوباره چشمش به حالت عادی برگردد. گفت: «می‌خوام بخاری رو خاموش کنم.»
– نه. بذار روشن بمونه.
اما در هر صورت کار خودش را کرد و مرد هم جلوش را نگرفت. مورین را زیر نظر داشت، از همان جایی که نشسته بود نزدیک در؛ زیر چشمی نگاهش می‌کرد. انگار که قاپش را دزدیده بود و وادارش کرده بود گوشه‌ای تنها بنشیند. موتور ماشین ریپ می‌زد؛ گاهی می‌لرزید و تا مرز خاموشی می‌رفت و دوباره برمی‌گشت به حالت اول. صدایش شبیه پنکه‌ای بود که رویش را پوشانده باشند. گندش بزند. یک خرج دیگر هم گذاشت رو دستش..
مورین گفت: «بسیار خب دکتر. تو مذاکره معلم و والدین را برگزار کردی. حالا بگو چی می‌خوای از جونم؟»
– تو گزارش حسن رو به آقای کرسپی نمی‌دی.
– منظورت پدر کرسپیه کشیشه دیگه؟
– من فقط یه نفر رو پدر صدا می‌کنم.
– عجیبه. پس تو واسه مدرسه اسم ایگناتیوس مقدس رو انتخاب کردی.
– می‌فهمم. اگه حسن کاتولیک بود این اتفاق نمی‌افتاد.
– بی‌خیال. حسن نمی‌تونه انگلیسی حرف بزنه، به کمک احتیاج داره. یا مسیح. حسن کاتولیک نیست. حتی منم نیستم.
مرد با لحنی توام با خنده حرف‌های مورین را تکرار کرد: «پس تو واسه مدرسه اسم ایگناتیوس مقدس رو انتخاب کردی. با تصویر مسیح مصلوب که پشت میزت گذاشته بودی. خودم را توی جشن عمومی دیدم. من اونجا بودم. اونجا بودم. اما نه، این زن کاتولیک نیس. نه خانم مورین، مورین کیسی.»
با این که بخاری ماشین خاموش بود اما هوایش خفه و بسته بود. مورین پنجره‌اش را تا نیمه کشید پایین و بعد تکیه داد عقب و صورتش را در هوای سرد -تو گویی- شست. گفت: «درسته. اینو می‌ذارم به پای ناتوانی مَردا در اجرای دستور خدا.»
مرد گفت: «بدون خدا سنگ روی سنگ بند نمی‌شه. بدون اون انگار زیر پامون خالیه.»
– در هر صورت دیر رسیدی.من قبلا گزارش کاراشو به پدرش دادم.
– این کارو نکردی. آقای کرسپی تا دوشنبه بیرون شَهره.
– پدر کرسپی! بسیار خب. تحت تاثیر قرارم گرفتم. دستِ کم وظیفه تو انجام دادی.
مرد گفت: «حسن می‌خواد دکتر بشه.» بعد دستهایش را کشید عقب و نگاه خیره‌اش را انداخت پایین و گویی انتظار داشت همان لحظه نتیجه کارش را ببیند.
زن گفت: «منو ببین. ببین چی می‌گم. حالا تو گوش کن.» خیره شده بود به همان مایع سیاه، چشمانش، یک لحظه، آنقدر خوش‌آیند نبود که بخواهد در موردش حرفی بزند، به هر حال درست بود، می‌خواست مرد از شنیدنش آزرده شود: «حسن نمی‌خواس دکتر بشه. فقط گوش کن ببین چی می‌گم. جون خودم راست می‌گم. حالا می‌تونی اونو توی مدرسه پزشکی تجسم کنی؟ حتی می‌تونی فرض کنی که می‌رفت اونجا؟ حتی تو مخت می‌گنجه که اون از اونجا بتونه به کالج راه پیدا کنه؟ در موردش فکر کن؛ حسن در مدرسه پزشکی، این یه خیال نیس؟ اصلا می‌تونی یه فیلم کمدی بسازی به اسم حسن در مدرسه پزشکی. نه. حسن اصلا دکتر نمی‌شه. و تو هم اینو می‌دونی. همیشه اینو می‌دونستی.» چند لحظه کوتاه آمد تا نفسی تازه کند. بعد گفت: «واقعا اگه گزارش می‌کردم یا نه، فرقی هم می‌کرد؟»
هنوز هم زل زده بود به چشمان مرد. لبان مرد می‌جنبید، به نظر می‌رسید دارد در مورد چیزی حرف می‌زند اما صدایی به گوش نمی‌رسید.
مورین گفت: «ببین. دوست ندارم بازی در بیارم. خیال دارم گزارش کنم که می‌کنم. چه تصمیمی در موردش گرفتی؟ منظورم اینه که امشب می‌خوای چه کار کنی؟»
مرد صورتش را برگرداند و توی دستانش پنهان کرد.
مورین گفت: «تو منو تا مدرسه تعقیب کردی، آره؟ منتظرم موندی. از قبل اینجا رو انتخاب کردی. می‌خوای چی کارم کنی اگه کاریو که ازم می‌خوای انجام ندم؟»
مرد سری تکان داد.
– خب؟ چی شد؟می‌کُشیم؟
او جوابی نداد.
– می‌خواستی دخلمو بیاری؟خیلی زیاد! حتما اسلحه هم داری؟
– مسلح نیستم.
– با چاقو؟
– نه
– پس چی؟
مرد سرش را خم کرد و جوری دستهایش را به هم مالید که انگار بالا سر آتش ایستاده است.
– بسه دیگه. یعنی چی؟
مرد نفس عمیقی کشید و گفت: «‌خواهش می‌کنم.»
مورین گفت: «خفه‌ام می‌کنی؟ با دستات؟ نه، صبر کن.» روی صندلی جا به جا شد و مچ دستان مرد را گرفت. لاغر بودند. گفت: «هی با توام.» و وقتی مرد نگاهش کرد دست‌های مرد را کشید و گذاشتشان روی گردنش و فشار داد. سرد بودند؛ سردتر از هوایی که به صورتش خورد. دستش را از روی دست مرد برداشت و گفت: «ادامه بده.»
انگشتان سرد مرد را روی گردنش احساس می‌کرد. چشمانش سیاه و غم‌زده بود؛ مورین را جست و جو می‌کردند.
مورین آرام گفت: «ادامه بده.»
موتور ماشین بگیر نگیر کار می‌کرد و مرد چند بار پلک زد انگار خوشحال بود و دستهایش را آرام آرام عقب کشید. دست به سینه نشست و مغموم به دستانش چشم دوخت. بعد آنها را گذاشت بین زانوانش.
مورین گفت: «نه؟»
– خانوم کیسی…
مورین منتظر ماند تا حرفش را ادامه دهد اما همه‌ا‌ش همان بود که گفت. بعد رو به مرد کرد: «یه چیزی بهم بگو. زنت هم در مورد این افکار بهم ریخته‌ات چیزی می‌دونه؟ چیزی بهش گفتی؟»
– اون مُرده
– نمی‌دونستم.
مرد شانه بالا انداخت.
مورین گفت: «متاسفم.»
– خانوم کیسی…
باز هم مورین منتظر ماند و بعد گفت: «چیه؟»
– پنجره را ببند. هوا خیلی سرده.
مورین دست به نقد چیزی نداشت بگوید؛ خودش هم تا حدودی سردش شده بود. شیشه را داد بالا.
– لطفا بخاری را هم روشن کن.
مورین ماشین را برد به جاده اصلی. مرد هم برگشته بود و داشت عقب را نگاه می‌کرد؛ پشت سر او را. مورین گهگاه می‌دید که شانه‌اش تکان می‌خورد اما صدایی از او در نمی‌آمد. داشت با خودش نقشه می‌کشید که از ماشین پیاده‌اش کند، برگردد اول پل و بگذارد از آنجا راهش را پیدا کند اما نزدیک خروجی دلش نیامد او را از ماشین پیاده کند. مرد گفت همان جایی است که مورین ماشینش را پارگ کرده بود. بله. همان حس را برای آدم تداعی می‌کرد. او به رانندگی‌اش ادامه داد. آن دو با هم اصلا حرف نزدند تا این که مورین ماشین را در همان منطقه پارکینگ متوقف کرد، زیر یک تیر چراغ برق، جاییکه قبلا قدم زده بود و چیزی نوشیده بود. حتی اینجا، با این که تو ماشین پالتوش را پیچیده بود دورش ، موتور هم با سر و صدا کار می‌کرد، توانست صدای بمِ کوبشِ سازی را از «هاریگان» بشنود.
مرد پرسید: «حسن از مدرسه اخراج می شه؟»
– شاید. اون سوء‌استفاده کرده. تو دراز مدت این به نفعشه. تو یه نفری و من نمی‌خوام فکر دیگه‌ای در موردش بکنم. کارت خیلی سخته. می‌فهمی؟»
مرد سرش را تکان داد.
– نمی‌دونم باید چی کار کنم. زمانی را که زندان بودی و تو پس زمینه فکرته فراموش کن. تو حتی بابتش عذرخواهی هم نکردی اما من می‌کنم. اونم در مورد زنت. امشب حداقل تنها کسی بودم که در مورد زنت گفتم متاسفم که تو همینم نگفتی. همین باعث شده فکر کنم آدم مسخره‌ای هستم.
 – اما من هستم. متاسفم.
می‌بینیم حالا. یه چیزی، فرض کن قول بدم گزارش تقلب حسن رو به باباش ندم. هر چند، فکر می‌کنی چقدر نخود تو دهنم خیس می‌خوره؟»
مرد دست کرد تو جیب بغل کتش و کتاب سفیدی را در آورد و گذاشت روی داشبورد. مورین بَرِش داشت. انجیل بود، انجیل یک دختر با جلدی شبیه چرم با حروف زرکوب روی جلد و ورق‌هایی که حاشیه‌ای مطلا داشتند. مرد گفت: «به این قسم بخور؛ مثل سوگند در دادگاه، جلو قاضی.»
مورین بازش کرد، قدری آن را خم کرد، سرسری ورق زد. گفت: «از کجا آوردیش؟»
– بی‌خیال.
مورین: «فکر می‌کنی می‌تونی نجاتش بدی؟»
مرد در را باز کرد: «متاسفم خانوم کیسی.»
مورین گفت: «اینو یادت نره.» مرد دستش را آورد بالا که یعنی پیشت بماند و سرش را انداخت پایین و رفت. مورین او را می‌دید که مسیرش را به سمت پایین خیابان انتخاب کرد، مردی کوتاه قد، بی‌کلاه، با کت رنگ روشنش که در توفان، به هم ریخته بود و منظم نبود. دید که او برگشت به محوطه پارکینگ اما رفتنش را ندید، چون خودش اینطور می‌خواست و داشت برگی از انجیل را می‌کَند. پدرش یکی شبیه‌اش را بعد از شروع زندگی مستقلش به او داده بود؛ هنوز هم آن را کنار تخت خوابش نگه می‌دارد.
این انجیل اما مالِ «کلارا گوتی‌یرز» بود. زیر اسمش کسی به اسپانیایی نوشته بود؛ مورین نتوانست در آن نور کم چیزی از آن سر در آورد. فقط زیر تاریخ آن به تاکید خط کشیده شده بود: پاسکوآ،1980
حالا این کلارا کجا بود؟ چه اتفاقی برایش افتاده بود، کجاست آن شور و اشتیاق، آرزو یک دختر برای پوشیدن لباس بخت، این که خانواده دورش را بگیرند، پدر و مادر تعمیدی، دوستان، و این انجیل که باید در جعبه باشد که حالا نیست؟ حتی اگر مدت زیادی هم آن را نخوانده باشد یا اعتقادی به آن نداشته باشد آن را به گوشه‌ای پرت نمی‌کند، این طور نیست؟ اتفاقاتی افتاده؟ پس کجایی دختر؟

نویسنده: توبیاس ولف
مترجم: علی‌رضا کیوانی نژاد
منبع: www.jenopari.com

فریاد نجات‌ دهنده

بالاخره بعد از سال نو، هوا طوری می‌شود که بتوان به به ساحل شمالی رفت؛ اولین شکار ما در زیر آب در بوکا تابلا (Boca Tabla) در شمال غربی کوراچائو (Curacao) بود. جایی که خیزاب، غار بزرگی در صخره‌های ساحل ساخته بود. در آن روز، موج‌ها کم ارتفاع‌تر از همیشه بودند. آب، بی‌نهایت زلال بود و ما با شادی به سوی جایی شنا می‌کردیم که مرجان و ماهی خاردار زیادی پیدا می‌شد.
 برای جلوگیری از اینکه ماهی‌های درگیر شده در مرجان‌ها گیر کنند، نیزه‌های مخصوص را به یک ریسمان بلند بستیم و هر سه نفر هم‌زمان به اعماق آب رفتیم. در لحظه‌ای که آلفرد، نیزه را به یک ماهی خاردار زد، من و یورگ با تمام قوا ریسمان را کشیدیم و واقعاً موفق شدیم که ماهی در حال جنبش را از میان مرجان‌ها بیرون بکشیم.
 بی‌خبر از همه‌جا با غنیمت خود شنا کنان رفتیم. ناگهان دیدم که یورگ به جایی خیره شده است. البته دلیل هم داشت. سه کوسه ماهی با سرعتی باورنکردنی از سه جهت مختلف به سوی ما می‌آمدند.
بعدها اتفاق افتاد که باز هم به همان صورت مورد حملۀ کوسه‌ ماهی‌ها قرار بگیریم و سرعت آن حیوانات را شصت، هشتاد و شاید صد کیلومتر در ساعت تخمین می‌زدیم. اما به هیچ عنوان نمی‌توان در قالب کلمات، حالتی را که یک کوسه ماهی با چنان سرعتی به فرد حمله می‌کند،‌ توصیف کرد؛ این را باید خود شخص تجربه کرده باشد. کوسه ماهی در میدان دید قرار می‌گیرد و در لحظۀ بعد، به فرد رسیده است. ضربات شلاق‌وار دم وحشی او به‌قدری سریع و قوی هستند که نمی‌توان آن را دید، اما به وضوح از زیر آب شنیده می‌شود.
در لحظۀ خطر، در کمتر از یک ثانیه متوجه شدم، داشتن یک کارد برای دفاع از خود در مقابل کوسه ماهی تا چه اندازه بیهوده است. حتی اگر کشیدن آن از غلاف به موقع انجام گیرد. با یک اسلحۀ احمقانه چه کاری می‌توان علیه آن هیولای قوی انجام داد؟ نه، داشتن یک کارد بیهوده است. البته این موضوع را بعدها به کرات خواندیم. وقتی کوسه ماهی حمله می‌کند، مثل برق می‌آید. بعد حملۀ خونین خود را در حال حرکت به پایان می‌رساند و در لحظۀ بعد با غنیمت خود ناپدید شده است. هیچ هم اهمیتی ندارد که فرد با کارد چه می‌کند.
بنابراین کوسه‌ ماهی‌ها به سرعت به سوی ما می‌آمدند. برای یک لحظه قدرت حرکت از ما سلب شد. یکی از ما از شدت وحشت در آب فریاد زد. هیچ‌یک از ما بعدها به‌خاطر نداشت که در واقع چه اتفاقی افتاد، اما خوشبختانه یک نفر با صدای تیزی در آب فریاد زد و این کار او تأثیری شگفت‌آور داشت. در همان لحظه گویی کوسه‌ها به دستور یک قدرت بالاتر از اطراف ما دور شدند و به همان سرعتی که آمده بودند، رفتند.
به‌نظر می رسید که یکی از کوسه‌ماهی‌ها، یک کوسه ماهی جوان با راه‌های عمودی، از ترس خود خجلت‌زده شده است،‌ زیرا از فاصلۀ سی متری ما بازگشت و دوباره خشمگین‌تر حمله کرد. ما سه نفر هم‌زمان فریاد زدیم. این مرتبه فریاد ما او را رسماً به یک طرف انداخت. به سرعت فرار کرد و ما دیگر آن را ندیدیم.
نفس بریده و کاملاً خسته به سطح آب آمدیم و می‌دانستیم که سلامت تمام اعضای بدن خود را فقط مدیون یک اتفاق هستیم. سرنوشت مهربان در لحظۀ خطر بزرگ، تنها اسلحه‌ای را به ما داد که در زیر آب علیه حملۀ کوسه‌ ماهی‌ها وجود دارد: باید سر کوسه ماهی‌ها فریاد زد!

نویسنده: هانس هاس
مترجم: مهشید میرمعزی

منبع: www.jenopari.com

زیادی

بعد از ظهرِ پاییز است و ننه لین دارد یقلاوی به دست در خیابان راه می‌رود. گواهی‌نامه‌ی رسمی کارگاه‌اش داخل یقلاوی‌ست. روی آن با حروفِ طلاییِ براق نوشته "به موجبِ این نامه تایید می‌گردد رفیق لین مِی با افتخار از کارخانه‌ی پوشاکِ ستاره‌ی سرخِ پکن بازنشسته شده است".
ننوشته کارخانه‌ی بافندگیِ ستاره‌ی سرخ ورشکسته است یا ننه لین که با افتخار بازنشسته شده مواجب‌اش را دریافت نخواهد کرد. و البته که ننوشته، چون این اخبار صحت ندارد. کارخانه‌ی دولتی که "ورشکسته" نمی‌شود. خب "بازسازمان‌دهی داخلی" را هم از سر لطف از گواهی‌نامه حذف کرده‌اند. باید ملتفت باشیم که مواجبِ ننه لین فقط موقتن پرداخت نمی‌شود. تا چه مدت؟ اطلاعاتِ بیشتری در دست نیست.
خاله وانگ که همسایه‌ی ننه لین است وقتی از حال و روز او خبردار می‌شود می‌گوید: "وقتی آدم می‌ره کوه حتمن یه راهی واسه بالا رفتن پیدا می‌کنه"
تا ننه لین به خودش بیاید جمله‌ی دومِ تبلیغِ تویوتا از دهان‌اش در رفته است."و هر جا راهی هست تویوتایی هم هست".
"احسنت ننه لین. می‌دونم که آدمِ خوش‌بینی هستی. اگه همین‌جور مثبت بمونی تویوتات رو هم پیدا می‌کنی."
ولی با این پس‌اندازی که در شُرفِ ته کشیدن است چه کار می‌شود کرد؟ بعد از چند روز جمع و تفریق به این نتیجه می‌رسد که پس اندازش ظرفِ یک سال تمام می‌شود – البته اگر بتواند هراز گاهی بی خیالِ یک وعده‌ غذا بشود و بعد از غروب یک‌راست به رختخواب برود و زمستان طولانی شمال که می‌رسد آن‌قدر رخت بپوشد که مجبور نباشد هی چوب توی بخاری بریزد، به دو سال هم می‌کشد.
دفعه‌ی بعد که خاله وانگ، ننه لین را در بازار می‌بیند به یک تربچه‌ی چاق و گرد شبیه بودا که ننه لین برای شام‌اش خریده و توی بغلش گرفته است، نگاه می‌کند و می‌گوید "نگران نباش. بالاخره یکی پیدا می‌شه به‌ش شوهر کنی."
ننه لین می‌گوید "شوهر کنم؟" و سرخ می‌شود.
خاله وانگ می‌گوید "ننه لین این‌قدر سنتی نباش. چند سالته؟"
"پنجاه و یک"
"تو که از منم جوون‌تری! من پنجاه و هشت سالمه؛ ولی مثل تو قدیمی فکر نمی‌کنم. یه چیزی رو می‌دونی؟ این دوره زمونه ازدواج دیگه پیر و جوون برنمی‌داره."
ننه لین می‌گوید "مسخره‌بازی در نیار"
"جدی می‌گم ننه لین. چیزی که زیاده پیرمردِ زن‌مرده‌اس. حتمن بینشون مریض پول‌دار هم پیدا می‌شه که یکی رو بخوان ازشون مراقبت کنه."
ننه لین می‌پرسد "منظورت اینه که برم تو فکرِ مراقبت از سالمندان؟"
خاله وانگ آه می‌کشد و انگشت‌اش را به پیشانی ننه لین می‌زند."مغزت رو به کار بنداز. پرستار نه، زن. این‌جوری وقتی شوهرت بمیره یه پولی هم به تو می‌رسه."
ننه لین نفسش بند می‌آید. از تصورِ این‌که بعد از یک عمر بی‌شوهری حالا باید با شوهرِ مرده سر کند، می‌ترسد. با این حال خاله وانگ معطل نمی‌کند و همان‌جا، بین دو دکه‌ی ماهی‌فروشی، جفتِ مناسبی برای ننه لین پیدا می‌کند.
"هفتاد و شش ساله. فشار خونِ بالا و دیابت. زنِش تازه مرده. تک و تنها توی یک واحدِ سه خوابه. ماهی دوهزار یوآن مواجب. دو تا پسرِ متاهل و حقوق بگیرِ دولت."خاله وانگ در عجب از بی‌تفاوتی ننه لین، می‌گوید "ول کن ننه لین! دیگه کجا شوهرِ به این خوبی گیرت می‌آد؟ همین روزهاست که بمیره. پسرهام این‌قدر پول‌دار هستن که بذارن یه چیزی از پس‌اندازِ پیرمرد برات بمونه. خلاصه برات بگم از این خونواده بهتر نمی‌تونی پیدا کنی. پاشنه درِ خونه‌اشون از دستِ دلاله‌ها وراومده. ولی فقط تو چشمشون رو گرفتی. چرا؟ چون تا حالا شوهر نکردی و بچه نداری. راستی ننه لین چی شد شوهر نکردی؟ هیچ وقت بهمون نگفتی."
ننه لین دهان‌اش را باز می‌کند و می‌بندد "پیش می‌آد."
"اگه نمی‌خوای مجبور نیستی به منم بگی. در هر حال، اینا کسی رو که یه خروار بچه و نوه داشته باشه نمی‌خوان. من هم جاشون بودم به یه همچین زن‌بابایی اطمینان نمی‌کردم. از کجا معلوم از پیرمرد ندزده و نبره واسه بچه‌هاش؟ ولی تو از همه بهتری. من بهشون گفتم اگه هنوز یه آدم شرافت‌مند رو زمین مونده باشه تویی ننه لین. برای چی لفتش می‌دی؟"
ننه لین می‌پرسد "چرا کسی رو نمی‌آرن ازش مراقبت کنه؟" و حواس‌اش می‌رود پیش پسرها که قرار است مادرشان بشود."به‌صرفه‌تر نیست؟"
"انگار نمی‌دونی این دخترهای پرستار چه آدم‌هایی هستن؟ تنبلن و دزد، تازه اگه زن و شوهرهای جوون استخدام‌شون کنن شوهر هم می‌دزدن. می‌ذارن پیرها توی گه‌شون بمونن. اون ‌وقت یه همچین دختری رو استخدام کنن؟ هوع. فقط پیرمرد رو زودتر به کشتن می‌دن."
سرانجام ننه لین کوتاه می‌آید و قبول می‌کند که عاقلانه‌تر است به جای پرستار، یک زنِ مسن برای‌ پیرمرد بگیرند. ننه لین به همراهِ خاله وانگ راهی مصاحبه با دو پسر و همسران‌شان می‌شود. بعد از یک ساعت سوال و جواب، پسرها نگاهی با هم رد و بدل می‌کنند و از ننه لین می‌پرسند آیا نمی‌خواهد بیش‌تر فکر کند. چیز زیادی برای فکر کردن ندارد و ظرفِ یک هفته به منزلِ جدیدش نقلِ مکان می‌کند. شوهرش تانگ پیر، مریض‌تر از آن است که فکر می‌کرد. سر شامِ عروسی، یکی از دخترها می‌گوید "آلزایمر داره".
ننه لین سر می‌جنباند. البته نمی‌داند ولی حدس می‌زند این بیماری با مغز سر و کار داشته باشد. دو دست‌اش را حایل شوهرش می‌کند و او را سر میز می‌آورد. می‌نشاندش و آب دهان‌اش را از روی چانه‌اش پاک می‌کند.
ننه لین،حالا، هم زن است و هم مادر و هم مادربزرگ. دیگر اصلن یادش نمی‌آید کی بود و چند سال‌اش بود که به جای خاله لین کم کم به‌اِش گفتند ننه لین. می‌گویند زنِ بی شوهر زودتر پیر می‌شود. دیگر این حرف‌ها برایش مهم نیست. فعلن اسمِ ننه لین برازنده‌اش است.
هر هفته یکی از پسرها می‌آید به تانگ پیر سر می‌زند، خرجیِ یک هفته را می‌گذارد و می‌رود. تانگ پیر روی صندلی‌ کنارِ پنجره ساکت نشسته است. هر از گاهی از ننه لین سراغِ زن‌اش را می‌گیرد. او هم به سفارشِ پسرها جواب می‌دهد که زن‌اش در بیمارستان است و حال‌اش دارد خوب می‌شود و خیلی زود به خانه برمی‌گردد. قبل از این‌که ننه لین جواب بدهد تانگ پیر سوالش را فراموش کرده و مراقبه‌ش را از سر گرفته است، انگار نه انگار که صدای او را شنیده باشد. ننه لین همچنان منتظر می‌ماند ولی سوالِ دیگری در کار نیست.سرانجام بی‌خیالِ باقیِ سوال‌ها می‌شود. صدای تلویزیون را بالا می‌برد و دور خانه می‌پلکد؛ جارو می‌کند، گرد گیری می‌کند، می‌شوید، خشک می‌کند. ولی هر بار کارش زودتر از روزِ قبل تمام می‌شود. بعد روی مبل می‌نشیند و سریال‌های آبکیِ تلویزیون را تماشا می‌کند. برخلافِ تلویزیون دوازده اینچی خودش که هر بار می‌خواست کانال عوض کند مجبور بود از این سرِ اتاق به آن سرِ اتاق برود که البته با دو تا سیخی که به جای آنتن گذاشته بود شش کانال بیشتر نمی‌توانست بگیرد، دستگاهِ تانگ پیر هیولایی با کلی کانال است که همه از یک کنترل از راه دورِ کوچک فرمان می‌رند. این همه کانال ننه لین را گیج می‌کند. کم کم می‌فهمد این دستگاه به دردش نمی‌خورد. فرقی نمی‌کند کدام برنامه را تماشا کند، مدام دلواپس است که نکند برنامه‌های جالب‌تر از دستش بروند. بعد از چند روز زندگیِ مشترک به ناگاه درمی‌یابد که دیگر مثلِ ده سالِ پیش به تلویزیون معتاد نیست. یعنی ازدواج این‌قدر می‌تواند دگرگون کند که به یک چشم برهم زدن عادتِ قدیمیِ آدم از سرش بیافتد؟
ننه لین آه می‌کشد و تلویزیون را خاموش می‌کند. تانگ پیر توجهی به سکوتِ معلق در اتاق ندارد. تازه می‌فهمد که تقصیر از تلویزیون نیست. حضورِ تانگ پیر نمی‌گذارد تمرکز پیدا کند. مجله‌ای قدیمی برمی‌دارد و از پشتِ صفحه‌هایش زیرچشمی به تانگ پیر نگاه می‌کند. ده دقیقه… بیست دقیقه… ننه لین به نگاه کردنش ادامه می‌دهد هرچند تانگ پیر اصرار دارد به روی خودش نیاورد. حسِ غریبی به ننه این می‌گوید تانگ پیر بیمار نیست. می‌داند او آن‌جاست. می‌داند و مخفیانه زیرِ نظرش دارد.حتی می‌داند زنش بعد از چهل و پنج سال برای همیشه رفته و ننه لین زنِ جدیدش است ولی انگار تانگ پیر قصد ندارد او را به رسمیت بشناسد. تظاهر می‌کند عقلش را از دست داده و توقع دارد او نقشِ پرستارش را بازی کند. ولی ننه لین تصمیم می‌گیرد زیرِ بار نرود. آن‌ها با هم زن و شوهرند. عقدنامه‌شان هم زیرِ بالش است، جایش هم امن است. باشد، حالا که تانگ پیر می‌خواهد صبرِ او را امتحان کند، حرفی ندارد؛ ننه لین باید در این زورآزمایی برنده شود. مجله را زمین می‌گذارد و گستاخانه به تانگ پیر چشم می‌دوزد تا شرمنده‌اش کند. دقایق تند تند سپری می‌شوند. می‌شود یک ساعت و یک‌ دفعه وحشت‌زده به خودش می‌آید؛ او هم دارد عقلش را از دست می‌دهد. تنه‌اش را از روی نیمکت بلند می‌کند و کش و قوس می‌آید. صدای مفاصلش درمی‌آید. به پایین نگاه می‌کند: تانگ پیر هنوز مثلِ مجسمه مانده است. با خودش می‌گوید واقعن مریض است و از این‌که در مورد تانگ پیرِ بی‌چاره خیالِ بد به خودش راه داده خجالت می‌کشد. سریع به آشپزخانه می‌رود و با یک لیوان شیر برمی‌گردد. می‌گوید "دیگه وقتِ شیرته" و چانه‌ی تانگ پیر را مالش می‌دهد تا کم کم شیر را قورت بدهد.
ننه لین در روز سه بار به تانگ پیر انسولین تزریق می‌کند. سوزن را توی بازویش فرو می‌برد و وقتی تکانِ ریز ماهیچه‌ی بازو را می‌بیند تازه حس می‌کند تانگ پیر زنده است. بعضی وقت‌ها سوزن را که بیرون می‌کشد چند قطره خون می‌آید، آن وقت به جای پنبه با نوکِ انگشت پاک‌اش می‌کند و احساس می‌‌کند خونِ تانگ پیر درونِ تنش می‌دود.
ننه لین چند بار تانگ پیر را حمام می‌کند: یک‌بار صبح، یک‌بار شب قبل از خواب و هر باری که خودش را کثیف می‌کند. حمامِ شخصی، محبوب‌ترین قسمتِ ازدواج ننه لین است. یک عمر سرِ آبِ ولرمِ دوش‌های زنگ‌زده‌ی حمام عمومی با باقیِ بدن‌های لیز جنگیده، حالا که حمامی از آنِ خودش دارد از هر فرصتی استفاده می‌کند.
تنها مردی که ننه لین سر تا پا برهنه در زندگیش دیده همین تانگ پیر است. بارِ اول که لباس‌های پیرمرد را از تنش درمی‌آورد نمی‌توانست هی نگاهش را دزدکی به آلتِ او ندوزد و جوانیش را تصور نکند. البته ننه لین خیلی زود خودش را از این افکارِ ناپاک نجات داد. بدنِ نحیفِ تانگ پیر دلش را لرزاند و از آن به بعد با دست‌هایی مادرانه سراغِ او رفت.
 عصر شده و ننه لین، تانگ پیر را به طرفِ صندلیِ پلاستیکیِ وسطِ حمام می‌برد. دکمه‌های پیژامه‌اش را باز می‌کند. تانگ پیر هم دست‌هایش را به فرمانِ او خم می‌کند و سرش را به شانه‌ی ننه لین تکیه می‌دهد. ننه لین سرپوشِ لوله را پس می‌زند و روی بدنِ او آب گرم می‌ریزد، یک دستش را روی پیشانی تانگ پیر می‌گذارد جوری که آب توی چشم‌هایش نرود.
ننه لین دو زانو روی زمین نشسته وساقِ پای تانگ پیر را می‌مالد که تانگ پیر کفِ دستش را روی شانه‌ی او می‌گذارد. ننه لین بالا را نگاه می‌کند. تانگ پیر به چشم‌هایش زل زده است. ننه لین جیغ می‌زند و خودش را از او عقب می‌کشد.
تانگ پیر می‌گوید "تو کی هستی؟"
ننه لین می‌گوید"تانگ پیر! خودتی؟"
"تو کی هستی؟ برای چی این‌جایی؟"
"من این‌جا زندگی می‌کنم". نورِ عجیبی در چشم‌های تانگ پیر می‌بیند و یک دفعه قلبش پایین می‌ریزد. مرگ که نزدیک باشد این روشنی هم پیدا می‌شود. دو سال پیش هم در چشم‌های پدرش همین نور را دیده بود، چند ساعت قبل از اینکه بمیرد. به فکرش می‌رسد که بیرون بدود و دکتر خبر کند ولی پاهایش به زمین قفل شده‌اند و چشم‌هایش به چشم‌های تانگ پیر.
"من نمی‌شناسمِت. تو کی هستی؟"
ننه لین خودش را برانداز می‌کند: با یک بارانیِ زردِ پلاستیکی و یک جفت دستکشِ لاستیکیِ سبز. می‌گوید "من زنِتم."
"تو زن من نیستی. زن من سوچانه. سوچان کجاست؟"
"سوچان دیگه پیش ما نیست. من زنِ جدیدتم."
"دروغ می‌گی" تانگ پیر این را می‌گوید و بلند می‌شود."سوچان توی بیمارستانه."
ننه لین می‌گوید "نه. بهت دروغ گفتن."
تانگ پیر صدای ننه لین را نمی‌شنود. ننه لین را هل می‌دهد؛ یک‌دفعه بازوهای تانگ پیر چقدر قوی شده‌اند. ننه لین به زور می‌گیردش ولی تانگ پیر دیوانه شده و نمی‌شود جلویش را گرفت. ننه لین دست‌هایش را ول می‌کند، نمی‌داند چرا باید سرِ یک زنِ مرده با شوهرش بجنگد. ولی تانگ پیر همچنان دارد با هوا کشتی می‌گیرد، دو قدمِ دیگر بر می‌دارد، در آبِ صابون لیز می‌خورد و می‌افتد.
در مراسم تشییع کسی به ننه لین توجه نمی‌کند. او هم گوشه‌ای می‌نشیند و به حرف‌های آدم‌ها راجع به تانگ پیر گوش می‌کند: فیزیک‌دانی فاضل و آموزگاری بزرگ، همسر و پدر و پدربزرگی دوست‌داشتنی. بلاخره کارِ سخنرانان تمام می‌شود و با اعضای خانواده دست می‌دهند ولی ننه لین را آخرِ صف نمی‌بینند.
ننه لین در خیال‌ به تک تکِ آدم‌های آن‌جا می‌گوید من نکشتمش. قبلِ این‌که بیفته داشت می‌مرد. ولی نمی‌گوید. اگر بگوید هم کسی حرف‌اش را باور نمی‌کند. آن نور را فقط خودش دیده است. کورسویی قبل از شبِ ابد، یک لحظه روشنی و بعد تمام.
*****
یک قِران از دارایی تانگ پیر دستِ ننه لین را نمی‌گیرد. دو ماه از تانگ پیر مراقبت کرد و به قولِ خیلی‌ها با بی‌ملاحظگی‌اش او را به کشتن داد. پسرها را سرزنش نمی‌کند. غمِ از دست دادنِ پدر هزار بار از غمی که ننه لین دارد بدتر است. وقتی یکی از پسرها در مدرسه‌ی خصوصی شبانه‌روزی‌ای که دوستش می‌گرداند شغلی برای ننه لین دست و پا می‌کند، ننه لین نزدیک است گریه‌اش بگیرد.
آموزشگاه می می در یک استراحت‌گاهِ کوهستانی در حاشیه‌ی غربی پکن است. گردانندگان‌اش افتخار می‌کنند که این آموزشگاه جزوِ نخستین مدارسِ خصوصیِ کشور است. اولین روزِ ورودِ ننه لین، سرآشپز به او می‌گوید "روابط! روابط!" – اگر متولیانِ قدرتمندی نداشت مگر مجوزِ مدرسه صادر می‌شد؟ – همه جا دارد مدرسه‌ی خصوصی باز می‌شود، کلن کسب و کارِ خصوصی رونق گرفته است. باران بهاری باریده و بامبوها همه جا جوانه زده‌اند. خانواده‌های سرانِ حزبِ کمونیست یک شبه به شکلِ صاحبانِ تجارت درآمده‌اند و در مقامِ نمایندگانِ کارگشای پرولتاریای نوین روی صفحه‌ی تلویزیونِ ملی ظاهر می‌شوند.
ننه لین مستخدمِ مدرسه شده است. زندگی از این بهتر در تصورش نمی‌گنجد؛ وعده‌های غذاییِ شاهانه، گوشت و ماهیِ فراوان، سبزی‌های سبز؛ سبزتر از هر سبزی‌ای که در بازار دیده بود. آشپز برای ننه لین تعریف می‌کند که همه‌ی این چیزها در یک مزرعه‌ی کوچکِ طبیعی تولید می‌شود که مخصوصِ شخصِ رییس جمهور و نخست‌وزیر و خانواده‌هاشان است.
ننه لین وقتی می‌بیند این همه غذای خوب از توی سطلِ آشغال سردر می‌آورد دلش می‌گیرد. برای همین می‌گذارد بچه‌ها غذاشان را تمام کنند و بعد خودش غذا می‌خورد. سالنِ غذاخوری که خالی می‌شود بشقاب‌ بشقاب سبزی‌های پلاسیده و ماهی‌هایی که نصفِ شکم‌شان نیست روی میزها می‌ماند. ننه لین ته مانده‌ی غذاها را توی بشقابِ خودش می‌کشد و در رویا با یک قطارِ تندرو از مدرسه به شهر می‌رود و غذای دست‌نخورده را برای همسایه‌های قدیمی‌اش می‌برد.
خوردنِ غذای به این خوبی، بدون عرق ریختن معصیت دارد. کارِ رخت‌شوخانه و نظافتِ خوابگاه‌ها به کنار، ننه لین هزار کار دیگر هم می‌کند. صبحِ زود بیدار می‌شود، پنجره‌ی کلاس‌ها را باز می‌کند که هوای تازه بیاید. کفِ مرمر را جارو می‌کند و می‌شوید. نیمکت‌های بچه‌ها را گردگیری می‌کند. حتی اگر سرایدار شبِ قبل کلاس‌ها را تمیز کرده باشد باز با وسواس همه چیز را برق می‌اندازد. اگر هم تا زنگِ بیداری فرصتی مانده باشد سری به کوه می‌زند. مهِ صبحگاه روی تن و بدنش می‌نشیند. به آوازِ پرنده‌ها گوش می‌دهد، پرنده‌هایی که تا به حال ندیده و از سعادت لبریز می‌شود. سال‌های توی کارخانه دارند توی ذهنش محو می‌شوند، ننه لین دیگر یادش نمی‌آید چطور میانِ دودِ غلیظ ِ کوره‌های زغال‌سنگ راه می‌رفت یا چطور توی بازار، سبزی‌های باد کرده از کود شیمیایی را زیر و رو می‌کرد.
بیشترِ وقت‌ها با یک بغل گل‌های وحشی از پیاده‌روی‌ برمی‌گردد؛ ارکیده‌های کوهی، خوشه‌های مروراید، تاج‌های یاقوتی. گل‌ها را توی گلدان‌ها می‌گذارد؛ برای هر شش کلاس و برای هر کلاس یک گلدان. هرچند به ندرت این ذوق و ظرافت تا آخرِ زنگِ اول دوام می‌آورد. پسرها گل‌ها را برمی‌دارند و به طرفِ هم حمله می‌کنند اگر کسی گل به لب‌هایش بخورد دخترخانم می‌شود. دخترهای بزرگ‌تر گلبرگ‌ها را می‌کنند که در حیاط مدرسه چال کنند. انگشت‌هاشان بی‌رحم است و صورتک‌هاشان ماتم‌زده و سرد.
مدرسه دارد توسعه پیدا می‌کند. هر ماه چند تایی دانش‌آموز جدید از راه می‌رسند. ننه لین از ثروتِ والدین انگشت به دهان شده است. شهریه‌ی بیست هزار یوآنی ثبت نام را که به راحتی می‌پردازند هیچ بعد هم بیست هزار یوآنِ دیگر برای شهریه‌ی سالِ اول و اتاق و شبانه‌روزی می‌دهند.
سومین ماهِ ماندگاریِ ننه لین در مدرسه مصادف می‌شود با جشنِ آمدنِ صدمین دانش آموز. آن پسرِ خوش اقبال کسی نیست جز کانگِ شش ساله. شاگردهای دیگر همه شهری‌اند ولی کانگ اهلِ یکی از دهاتِ اطراف است. دو روز از آمدنش نگذشته که تمامِ معلمان و کارکنانِ آن‌جا داستانِ زندگیش را از برند. پدربزرگِ کانگ قبلن رهبرِ یک کمونِ بزرگ در ده‌شان بوده، پدرش هم یکی از کارگزارانِ بزرگِ کشاورزیِ شمالِ چین شده است.
ننه لین و یکی از مادرهای خوابگاه به اسم خانم دو در حالِ گرفتنِ ردِ جوراب‌های بدبوی زیر تشک‌ها هستند. ننه لین می‌گوید: "فکر می‌کردم رعیت‌ها دوست دارن پسرهاشون پیش خودشون بمونن." خانم دو، جوراب‌های سفتی را که شکل پا شده‌اند، بالا می‌گیرد و می‌گوید "الانه‌اس که بلند بشن راه برن.
بعد به ننه لین می‌گوید "به‌شرطی که مادره از چشم نیفته. این پسره زیادیه."
"مامان باباش طلاق گرفتن؟"
"کسی چه می‌دونه ! ولی باباش که یه زنی یه نشونده‌ای چیزی داره. تازه چه فرقی می‌کنه؟ وقتی مادر رو نخوان، بچه هم باید بره."
ننه لین برای پسرک غصه‌اش می‌شود؛ یک پسربچه‌ی کوچولو که اصلن جایی روی زمین نمی‌گیرد خارِ چشمِ بقیه شده است. میان جمعیت دنبالِ پسرک می‌گردد. لباس‌هایش البته از همان مارک است که پسرهای دیگر می‌پوشند ولی به تنِ او زار می‌زند. هرقدر این لباس‌های نو و گشاد و شیک مالِ او باشند او هم متعلق بهِ این مدرسه است. از دور انگار دست و صورتش سال‌هاست آب به خودشان ندیده‌اند. هرچند وقتی ننه لین از نزدیک لمس‌شان کرد، متوجه شد بچه این وسط گناهی ندارد.
هفته‌ی دوم کم کم پای کانگ به رخت‌شوخانه باز می‌شود. یک بار وقتی ننه لین به چانه‌ی او روغنِ بچه می‌مالد، می‌پرسد "این چیه ننه جون؟
"ننه لین می‌گوید "این رو که بمالم بهت شکلِ بچه شهری‌ها می‌شی."
"خونه‌ات کجاس ننه جون؟"
"همین جا."
"قبلِ این‌که بیای این‌جا؟ خونه شوهرت کجاس؟"
ننه لین لحظه‌ای فکر می‌کند و می‌گوید "توی شهر."
"شهر چه جوریه؟ مامانم گفته می‌بره نشونم می‌ده."
ننه لین می‌پرسد "مامانت کجاس؟" و نفس‌اش را حبس می‌کند. کاش قلبش این‌قدر سر و صدا نکند. پسرک حواس‌اش نیست.
"تو خونه."
"خونه‌ی‌ بابات؟"
"خونه بابابزرگم. خونه بابام اون یکی مامانمه."
"اون یکی مامانت چه قیافه‌ایه؟ خوشگله؟"
"بله."
"خوبه با تو؟"
"بله."
"دوسِش داری؟"
"بله."
ننه لین می‌پرسد "مامانت رو هم دوس داری؟ مامانت رو بیشتر دوس داری یا مامانِ تازه‌اتو؟" و دور و برش را نگاه می‌کند که یک‌وقت کسی از راهرو به طرفِ اتاقِ رخت‌شوخانه نیاید. انگار که دارد دزدی می‌کند.
پسرک هم گیج و منگ دورِ خودش می‌چرخد. بعد نزدیکِ ننه لین می‌آید، بازوهایش را دورِ گردنِ او حلقه می‌کند، دهانش را نزدیکِ گوش ننه لین می‌برد و می‌گوید "ننه جون یه رازی بهت می‌گم. به هیچ کی نگو."
نفسِ داغِ پسرک به لاله‌ی گوشِ ننه لین می‌خورد.
"نمی‌گم."
"مامانم گفته یه روز می‌آد برم می‌گردونه خونه."
"کِی؟"
"گفته زود می‌آد."
"کِی این رو گفته؟"
"قبلِ اینکه مامانِ تازم بیاد."
"کِی بود؟"
"پارسال."
"از اون موقع مامانت رو ندیدی؟"
 کانگ می‌گوید: "نه، ولی گفته اگه بابا و مامان تازم رو عصبانی نکنم زود می‌آد. ننه جون نگهبانا راهش می‌دن؟"
ننه لین می‌گوید "معلومه که راهش می‌دن." پسرک بوی درهم و برهمِ روغنِ بچه و رختِ تمیز و عرقِ پاکِ تن می‌دهد، بوی تانگ پیر را می‌دهد وقتی تازه از حمام درمی‌آمد، بوی آدم‌های عزیز را می‌دهد. لب‌های ننه لین خشک می‌شود و بازوهای داغ و چسبناک پسر را روی گردن‌اش حس می‌کند.
پارکینگِ بیرونِ مدرسه بعد از ظهرهای جمعه پر از ماشین‌های لوکس می‌شود. شوفرها و دایه‌ها بچه‌ها را برمی‌دارند و می‌برند. البته گاهی هم سر و کله‌ی مادر و پدرها پیدا می‌شود. معلم‌ها و مادرهای خواب‌گاه هم کارشان این است که میانِ درگاه مدرسه بایستند و عروسِ فلان مقام یا هنرپیشه‌ی فلان فیلم را نشانِ هم بدهند.
تنها بچه‌ای که تعطیلاتِ آخرِ هفته را در مدرسه می‌ماند کانگ است. پدرش شهریه‌ی نگه‌داری آخر هفته‌اش را پرداخت کرده و قول داده آخرِ ترم بیاید او را ببرد. ولی ننه لین می‌ترسد پدرِ کانگ سراغش نیاید. اگر تابستان شد و هیچ کس دنبالِ کانگ نیامد چه؟ شاید بتواند پیشِ خودش توی مدرسه نگه‌اش دارد. البته اگر خودش اجازه داشته باشد بماند. اگر اجازه نداشته باشد، این دو ماه تا مدرسه‌ها باز شوند، کجا را دارد سر کند.
وقتی آخرین شاگرد هم روانه‌ی تعطیلاتِ آخر هفته شد، معلم‌ها و مادرهای خوابگاه سوارِ اتوبوس می‌شوند و به شهر می‌روند. به جز نگهبان‌ها که دو نفرند، ننه لین تنها کسی‌ست که در مدرسه می‌ماند و با طیب خاطر مراقبت از کانگ را به عهده می‌گیرد.
دمِ در مدرسه می‌ایستند و برای اتوبوس دست تکان می‌دهند. وقتی اتوبوس می‌رود جفت‌شان نفسِ راحتی می‌کشند. کانگ مثلِ تیر از حیاط می‌گذرد تا خودش را به اتاقِ فعالیت‌ها برساند و میان کتاب‌های عکس‌دار دلی از عزا در آورد. ننه لین کنارش می‌نشیند و با موهایش بازی می‌کند. کانگ با خودش می‌خندد و ننه لین غرقِ تماشایش می‌شود. وقتی تهِ کتاب‌های جدید را درآوردند، بیرون می‌روند و توی حیاط بازی می‌کنند. کانگ روی تاب می‌نشیند و ننه لین تاب را هل می‌دهد. تاب آن‌قدر بالا می‌رود که کانگ جیغ می‌زند.
وقتی هوا خوب باشد نوبتِ کوه‌پیمایی‌ست. گردشگرهای آخر هفته‌ای هم آن‌جا می‌آیند ولی ننه لین و کانگ تنها دو نفری‌اند که نگرانِ از دست دادنِ اتوبوس یا گیر افتادن توی ترافیک نیستند. دست در دست قدم می‌زنند. کفِ دستِ کانگ به کفِ دستِ ننه لین می‌خورد. دستِ هردوشان خیسِ عرق است. ننه لین برایش افسانه‌های قدیمی گل‌ها و علف‌ها را تعریف می‌کند و تا قصه‌هایش تمام می‌شود از خودش می‌سازد.
بعد از شام، ننه لین کانگ را می‌فرستد حمام. خودش با حوله و لباس‌های زیرِ کانگ بیرون منتظر می‌ایستد. کانگ زیرِ دوش، آوازِ سنجاقکِ قرمز را که ننه لین یادش داده می‌خواند. همیشه یکی دو دقیقه بعد با فریاد از ننه لین می‌پرسد بیرون بیاید یا نه. ننه لین جواب می‌دهد اگر پنج دقیقه‌ی دیگر زیرِ دوش بماند خوب است. پسر آوازش را ادامه می‌هد. صدایش صاف و زلال است.
اغلب بی‌اینکه شیرِ آب را ببندد از توی وان جست می‌زند به طرف ننه لین. ننه لین وانمود می‌کند جا خورده و شروع می‌کند به جیغ زدن. کانگ ریز می‌خندد و قبل از این‌که ننه لین بتواند حوله را دورِ بدنِ آب‌چکانش بپیچد پا می‌گذارد به فرار.
شب کانگ توی خواب ناله می‌کند و دست و پایش را روی پتو به این طرف و آن طرف پرتاب می‌کند. ننه لین محکم در آغوش‌اش می‌گیرد و یک دلِ سیر تماشایش می‌کند. گرمیِ نامانوسی درونش می‌دود. نمی‌داند عشقی که می‌گویند همین است یا نه… آن‌قدر دلش می‌خواهد لحظه لحظه‌ی باقی مانده‌ی زندگیش را با کانگ باشد که از خودش می‌ترسد.
ننه لین اولین نفری نیست که متوجهِ گم شدنِ جوراب‌ها می‌شود. دو هفته است مادرهای خوابگاه پشتِ سر هم به ننه لین می‌گویند دخترها شاکی‌اند که جوراب‌های عزیزشان در رخت‌شوخانه غیب می‌شوند. ننه لین می‌داند چه بر سرِ جوراب‌ها آمده است. چند باری کانگ را در حالِ قاپیدنِ جوراب‌های نشسته‌ی دخترها دیده است. هرچند تا بفهمد ننه لین تماشایش می‌کند جورابی را که برداشته توی سبدِ رخت‌ها می‌اندازد.
هفته‌ی بعد موقعِ کامپیوتر بازیِ کانگ در اتاقِ فعالیت‌ها، ننه لین تختِ خوابش را می‌گردد. زیرِ ملافه‌ها که معمولن بچه‌ها چیز قایم می‌کنند خبری نیست. پتو را باز می‌کند، خبری نیست. بالِش را بر می‌دارد و زیپش را باز می‌کند. پنج جفت جوراب مثلِ توله‌های تازه به دنیا آمده توی هم گلوله شده‌اند.
وقتی از هم بازشان می‌کند طرح‌های گل‌دار و کارتونیِ جوراب‌ها معلوم می‌شود‌. اول به فکرش می‌رسد جوراب‌ها را بردارد و توی جیبش بگذارد ولی وقتی کانگ را تصور می‌کند که توی بالش‌اش دنبال جوراب‌ها می‌گردد منصرف می‌شود. فقط ننه لین نمی‌داند چرا این جوراب‌ها این‌قدر باید برای کانگ عزیز باشند. دوباره جوراب‌ها را گلوله می‌کند و سرِ جای‌شان می‌گذارد.
دوشنبه نصفِ روز از سرپرست‌اش مرخصی می‌گیرد و با اتوبوس به شهر می‌رود پیِ جوراب‌های نقش‌دار شبیه همان‌ها که گم شده اند. چند بسته هم بیشتر می‌خرد.
ننه لین از این به بعد بیشتر حواس‌اش را جمعِ رخت‌شوخانه می‌کند. قبل از آمدنِ کانگ جوراب‌های هر کسی را توی کیفش می‌گذارد. البته هر از گاهی مجبور می‌شود جوراب‌هایی را که خریده و شسته و خشک کرده از روی زمین جمع کند.
ننه لین حسابِ جوراب‌های گم‌شده را دارد و خیلی نگران است، البته هنوز هم آخرِ هفته‌ها به‌اِشان خوش می‌گذرد. نمی‌داند باید با کانگ حرف بزند و علتِ کارش را بپرسد یا نه. هر بار دهانش را باز می‌کند حرف بزند رای‌اش برمی‌گردد.
هوا دارد گرم می‌شود. مادرهای خواب‌گاه روی تختِ تک تکِ شاگردها پشه‌بند می‌زنند. شبِ اول به محضِ این‌که مادرِ خواب‌گاه می‌رود، پسرِ تختِ کناری کانگ از سرِ جایش بلند می‌شود و با چراغ قوه‌ی کوچکش سر وقتِ کانگ می‌رود. سرش را به پشه‌بندِ او می‌چسباند، از خودش صداهای خفه‌ و ترسناک درمی‌آورد و نورِ چراغ قوه را به چشم‌های کانگ می‌تاباند. ولی کانگ گریه نمی‌کند. جوراب‌های گل‌دار را توی دست‌هایش مشت کرده و با آن‌ها صورتِ خودش را نوازش می‌کند. پسر این‌ را می‌بیند و حسابی کیفور می‌شود که غافل‌گیرش کرده است.
مادرهای خواب‌گاه را صدا می‌زنند. هفت جفت جورابِ دیگر هم کشف می‌شود. روزِ بعد همه درباره‌ی پسر مریضی که جوراب‌های دخترها را می‌دزد و باهاشان کارهای عجیب می‌کند، حرف می‌زنند.
بچه‌ها دنبالِ کانگ می‌گذارند و صدایش می‌زنند "روانی"، "مریض"،"بیمار جنسی". ننه لین می‌بیند و دلش فشرده می‌شود. انگار قلبش را توی ماشینِ رخت‌شویی انداخته باشند. کانگ دیگر اجازه ندارد به رخت‌شوخانه بیاید. ننه لین تعدادِ روزهایی را که تا تعطیلات مانده می‌شمارد. نمی‌داند می‌تواند سه روز دیگر دوام بیاورد یا نه.
بعد از ظهرِ جمعه که می‌رسد باز ننه لین و کانگ دمِ در مدرسه می‌ایستند. این بار ننه لین مجبور است دستِ کانگ را بلند کند و به جای او تکان بدهد. وقتی اتوبوس می‌رود ننه لین رویش را می‌کند به کانگ که با ریگِ جلوی پایش بازی می‌کند."کانگ، بیا یه دقه بریم اتاقِ ننه جون."
کانگ دستش را از دستِ ننه لین بیرون می‌کشد و می‌گوید "نمی‌خوام."
"می‌خوای چی کار کنی پس؟ بیا یه کم راه بریم."
"نمی‌خوام راه برم."
"می‌آی کتاب بخونیم؟ دیروز یه قفسه پُر، کتاب اومده."
"نمی‌خوام کتاب بخونم."
"بیا تاب‌بازی کنیم پس."
کانگ می‌گوید "هیچ کاری نمی‌خوام بکنم." و دستِ ننه لین را از روی شانه‌اش پس می‌زند.
اشک از چشم‌های ننه لین سرازیر می‌شود. به روی سر کانگ نگاه می‌کند. وقتی عاشقِ کسی باشی حتی وقت‌هایی که نمی‌توانی، باز دلت می‌خواهد خوشحالش کنی.
"خب بگو می‌خوای چی کار کنی تا همون کارو بکنیم. بگو دلت چی می‌خواد تا ننه لین برات بیاره. می‌دونی چقد ننه لین دوستت داره."
کانگ می‌گوید"می‌خوام برم خونه. می‌خوام برم پیش مامانم… ننه جون می‌شه سوار قطار بشیم دو روز بریم خونه؟"
ننه لین سرش را پایین می‌اندازد. کانگ سرش را بالا گرفته و ننه لین را نگاه می‌کند. دستِ ننه لین را می‌گیرد.
"همش دو روز ننه جون. هیچ کی نمی‌فهمه."
ننه لین آه می‌کشد "کانگ منو ببخش ولی ننه جون نمی‌تونه این کارو واست بکنه."
"ولی چرا؟ تو که گفتی هر کاری می‌کنی."
"هر کاری که این‌جا بشه بکنیم، توی مدرسه، توی کوه. پسرِ خوب، ما از مدرسه اجازه نداریم بریم بیرون."
یک دقیقه طول می‌کشد تا کانگ به گریه بیفتد. ننه لین سعی می‌کند آرام‌اش کند. بغلش می‌کند. کانگ هلش می‌دهد. ننه لین از سردیِ خشمگینِ چشم‌های کانگ یخ می‌کند، تانگ پیر هم آن‌روز همین نگاه را داشت. کانگ به طرفِ دیگر حیاط مدرسه می‌دود. ننه لین دنبالش می‌دود ولی مجبور است بعد از هر چند قدم بایستد و نفس تازه کند. بدن پیر او پیشِ قلبِ جوانش کم می‌آورد.
ننه لین پیشِ خودش فکر می‌کند کانگ توی تختش دارد گریه می‌کند. ولی پسرک توی تختش نیست. ننه لین داخل ساختمان راه می‌افتد و کانگ را صدا می‌زند. هر درِ قفل نشده‌ای را امتحان می‌کند، اتاقِ فعالیت، اتاقِ موسیقی، سالنِ غذاخوری. زیرِ میزها را نگاه می‌کند، پشتِ پرده‌ها و هر بار که امیدش بر باد می‌رود، قلبش فشرده‌تر می‌شود.
بعد از یک ساعت گشتن به ذهنش می‌رسد که نکند پسرک از ساختمان رفته باشد، اصلن از مدرسه رفته باشد. از این فکر فلج می‌شود. دو نگهبانی را که داخل اتاقکِ دم در مدرسه مشغول بازیِ پوکر هستند صدا می‌زند. هیچ‌کدام زیر بار نمی‌روند که پسرک از درِ مدرسه دررفته باشد. هر دوشان حتم دارند جایی توی ساختمان قایم شده است. سه نفری دوباره می‌گردند. وقتی جستجوشان بی‌نتیجه از آب در می‌آید، کم کم مضطرب می‌شوند؛ هر کسی به علتی مضطرب می‌شود.
پلیس را خبر می‌کنند. سرپرست مدرسه را خبر می‌کنند. مادرانِ خوابگاه را خبر می‌کنند. نگهبان‌ها به هر کسی که به ذهن‌شان می‌رسد زنگ می‌زنند. وقتی مردِ جوان با دست‌های لرزان شماره می‌گیرد ننه لین تماشایش می‌کند و می‌ماند که او دیگر برای چه نگران است. هر دو نفرِ این نگهبان‌ها از خویشاوندانِ متولیانِ مدرسه‌اند و فقط تعطیلاتِ آخر هفته‌شان خراب می‌شود یا حداکثر حقوقِ ماهانه‌شان کم می‌کنند. اگر کانگ را پیدا نکنند تا یک سالِ دیگر همه فراموش‌اش می‌کنند. ننه لین گریه را سر می‌دهد.
ولی کانگ در میان بلبشو سر و کله‌اش پیدا می‌شود، سالم و گرسنه و خواب‌آلود. احتمالن وقتی ننه لین دنبالش می‌گشته هوس قایم باشک‌بازی کرده بوده یا شاید خواسته بوده ننه لین را به خاطر ناامید کردنش تنبیه کند؟ نمی‌‌داند. فقط می‌داند کانگ به سرپرست آموزشگاه گفته زیر پیانو خواب بوده است.
ننه لین زیر پیانو را نگاه کرده بوده ولی چه کسی به حافظه‌ی یک پیرزن اعتماد می‌کند. به علاوه حتی اگر راستش را بگوید فرقی نمی‌کند. به هر حال بی‌لیاقتی‌ش را نشان داده است. حالا حکایت‌ خوردن جیره‌ی غذایی شاگردها و ماجرای بی‌دقتی‌اش در رخت‌شوخانه هم دوباره زنده شده‌اند.
عصر روزی که بچه ها برمی‌گردند به ننه لین می‌گویند که از آن‌جا برود. چیزهایش را جمع کرده‌اند و گذاشته‌اند دم در: یک بقچه که حتی برای زن پیری مثل ننه لین هم سنگین نیست.
"شادیِ عشق شهابِ آسمانی‌ست، دردِ عشق، تاریکیِ آسمان ‌"دختری که درخیابان از کنارِ ننه لین رد می‌شود، با خودش این ترانه را می‌خواند؛ صدایش صاف است. ننه لین تلاش می‌کند به دختر برسد ولی دختر خیلی تند می‌رود و ترانه هم به دنبالش. ننه لین بقچه‌اش را روی زمین می‌گذارد تا نفس تازه کند. هنوز یقلاوی‌اش دستش است. همه‌ی آدم‌های توی خیابان می‌دانند دارند کجا می‌روند. چقدر وقت است دیگر یکی از آن‌ها نیست؟
یکی به ننه لین تنه می‌زند.از پشت هلش می‌دهد. ننه لین تلو تلو می‌خورد و نزدیک است بیفتد که دستِ کسی را می‌گیرد. مردی با پیراهنِ سیاه داخلِ جمعیت می‌دود و بقچه را هم می‌برد.
زنی می‌ایستد و می‌پرسد: خوبی ننه جان؟"
ننه لین با سرش اشاره می‌کند که یعنی بله و تقلا می‌کند رویِ پا بماند. زن سر تکان می‌دهد و با صدای بلند به رهگذری می‌گوید "عجب زمونه‌ایه. همین الان یه نفر بقچه‌ی این پیرزن رو زد."
کسی جوابش را نمی‌دهد. زن سر تکان می‌دهد و راه می‌افتد.
ننه لین کفِ خیابان می‌نشیند و یقلاوی‌اش را بغل می‌کند. از این جماعتِ گرسنه بعید است به فکر دزدیدنِ ناهارِ یک پیرزن نیفتند. در هر حال چیزِ مهمی را از دست نداده است. هم سه هزار یوآنِ اخراج شدنش را داخلِ یقلاوی گذاشته بود و هم آن چند بسته‌ی بازنشده‌ی جورابِ رنگی و گل‌دار را؛ یادگارِ قصه‌ی کوتاهِ عاشقانه‌اش.

نویسنده: ییون لی
مترجم: آرزو مختاریان

منبع: www.jenopari.com

جهانگرد

دو ماه است که مسافرم – به زودی اینجا نیز نخواهم بود.
ریل‌های تیز در حین حرکت تنم را لایه لایه می‌کنند؛ پوستی از روی پوستی دیگر – دارم یخ می‌زنم.
هرشب خانه‌ای تازه دارم.
هرشب دستگیره‌ی در، جای توالت و میزتحریر تازه است. «پُستِ اینجا کجاست؟»
روز بعد خودمانی می‌شویم و به هم تو می‌گوییم – بعد از ظهر قطار حرکت می‌کند.
غمگین راه‌روهای هتل را طی می‌کنم، با کلیدی در دست: گلوله‌ای به بزرگی کله‌ی بچه به‌ش آویزان است یا سکه‌ای گنده یا یک پایه‌ی صندلی – کلید همراهم می‌آید تا آن پایین هردومان را تحویل دهند: او را به نگهبان، مرا به غذاخوری، و آن‌وقت دیگر کلیدی همراهم نیست.
هنگام غذا خوردن می‌خوانم، سرم را به دست تکیه داده، غذا را از روی کاغذ می‌خورم.
چه‌قدر مردهای عزب دوروبرم نشسته‌اند و همین کار را می‌کنند. چه‌کسی رخت و لباسشان را مرتب می‌کند، به درد و دل‌های شبانه‌شان گوش می‌دهد یا خلقشان را آرام می‌کند؟
گاهی بالای برج می‌ایستم و پایین را نگاه می‌کنم.
آن‌‌جا شهری قرار دارد، کشف‌ام را ثبت می‌کنم، آن‌جا شهری قرار دارد.
سقف‌های کدر قرمز با پنجره‌هایشان پیداست. لوکوموتیوی کوچک روی بندهای سیاه حرکت می‌کند؛ مسیر رودخانه‌ای‌ست که ضعف جغرافی‌ام را به رخم می‌کشد.
در شهر همیشه چکش زدن و کوفتن به راه است، زدن و کوفتن. همیشه چیزی می‌سازند، کارشان تمامی ندارد، بدانید که این همان زندگی پر هیاهوست.
چه خوب می‌شد اگر یکبار از این بالا شهری خاموش می‌دیدم! غوطه‌ور در دریای این شهر غریب، خودم را به جزیره‌ی روشن و گرم می‌رسانم: هتل.
سفر کردن، سفر کردن. ریشه‌ها دوانده می‌شوند، رگه‌های بی‌رمق و تشنه دنبال قطعه‌ای خاک می‌گردند که به مذاقشان خوش بیاید.
هرکسی خاک خودش.

نویسنده: کورت توخولسکی
مترجم‌: پدرام راسخی

منبع: www.jenopari.com

مادربزرگ ایگناتیا تعریف میکرد: عاشق مردی بودم به اسم کاتبرت. وای، از آن مردها بود که واقعن میتوانند بخورند. می‌توانست بنشیند پشت میز و جلوش یک ران گوزن، یک مرغ کامل، دو یا سه تا گلوی نان، یا یک سطل پر از ترب و شش تا ذرت، یا یک گونی هویج خام بگذارند. در کل زیاد میخورد، بعد میرفت و روی زمین کار میکرد. خیلی گنده بود، اما ماهیچههاش مثل سنگ سفت بود، نه که چاقالو باشد. من را برمیداشت و مینشاند روی پاهاش و اذیتم میکرد. به من میگفت :"حیوون کوچولوی من". قرار بود با کاتبرت ازدواج کنم اما هردفعه چون خواهرهاش پُرِش میکردند، تاریخ ازدواجمان میافتاد عقب. بهش گفته بودند که من دنبال پولش هستم، که من زمینهاش را میخواهم، تازه، گفته بودند که من با شیطان خوابیده‌ام. که فقط همین آخریش راست بود.
کشیشمان گفته بود: هرکدام از ما دوتا فرشته داریم: یکی فرشتهی محافظ و فرشتهی دیگر فرشتهی گمراهی ماست٬ و گفته بود: فرشتهی دومی سعی میکند خودش را به جای اولی جا بزند. اینطور بود که فهمیدم توی دامش افتاده‌ا‌م. یک مرد آبى شب‌ها توی خوابم به دیدن من مى‌آمد – نیم تنهی آبی، پیرهن آبی، کروات آبی، کفشهای آبی، اما کلاه نداشت. موها و چشمهاش سیاه بود. پوست نرمش قهوهایِ پوست تخم مرغی بود و هیچ لک و پک هم نداشت. تمام لباسهای آبیش را در میآورد و میانداخت پایین پای من. حتا آلت لذتش هم – به من نخند – انگار که توی جوهر خوشرنگی فرورفته باشد، آبی بود و سرش همرنگ نیمه شب بود. من قربان صدقهاش میرفتم و بعد، تمام شب کنارش میخوابیدم. می‌فهمی که چه می‌گویم. صبح، وقت بیدار شدن به خاطر کارهایی که در طول شب کرده بودم، مثل مریضها بودم، اما شب بعد، دوباره همان ماجرا اتفاق میافتاد. نمیتوانستم جلوش را بگیرم، شیرینترین حرفها را به من میزد، انگار که یک فرشتهی مهربان بود. اما هرچه که انجام میداد مثل جادوی سیاهی بر من مینشست.
حالا، من از تو میپرسم، چهطور بود که خواهرهای کاتبرت از سر و شکل رویای من خبر داشتند؟ وقتی کاتبرت به من گفت که خواهرهاش این داستان را تعریف کرده‌ا‌ند، که همه‌اش راجع به من و شیطان بود، فقط خندید. کاتبرت بیشتر نگران اینبود که شاید من به آن هشتاد جریب زمین کاشته و نکاشتهاش چشم داشته باشم، یا به پولی که توی بانک کنار گذاشته. آنقدر به مرد آبی که خواهرهاش تعریف کرده بودند خندید، که به رعشه افتاد، و اصلن متوجه نشد که وقتی من قضیه را شنیدم چهطور سرخ و سفید شدم و روی پاهام وا رفتم. زیاد طول نکشید تا فهمیدم که تنها راهی که خواهرهای کاتبرت ممکن بود چیزی راجع به شیطان من بدانند، خودش بود که وقتی به دیدن‌شان می‌رفت، از من هم برای‌شان می‌گفت.
عصبانی شدم و از حسادت نقشهای کشیدم تا انتقام بگیرم. تصمیم گرفتم بکشمش، اگرچه نمیدانستم چهطور میشود مردی را نابود کرد که فقط توی خیال وجود دارد و هیچ چیزش مادی نیست. بعد، این فکر به سرم زد که من باید وسیلهی قتلش را خواب ببینم. باید یک چاقوی جلا خورده و تیز را با تمام جزئیاتش توی ذهنم میآوردم.
هر شب خواب چاقویی را زیر بالشم میدیدم. شکل و وزن چاقو را توی خواب میدیدم، خواب دستهی چوبی سیاه‌اش، خواب تیزیاش، خواب نور سفیدی که روی نوک چاقو میدرخشید. میدیدم که چاقو چهطور دستهام را پر میکرد و میدیدم که چهطور بین دندههای فرشتهی گمراهیام خواهد نشست. همهی اینها را به طوری تمام و کمال توی خواب دیدم که، وقتی زمانش رسید، دست بردم زیر بالش، اسلحهای که درست و حسابی خواب دیده بودم را پیدا کردم – این خاطرهی خوابی بود که دیده بودم، خوابی با یک خواب تویش. اما آنطور مرگ مهیبی که فکرش را کرده بودم با آن بمیرد را نمیشد در خواب دید. خیس اشک، انگار که قلبم کنده شده بود، از خواب پریدم. تمام صبح، که می‌خواستم برای یک روز خوب و پر از شادی آماده شوم، توی دام کابوس بودم. قرار شد جشنی توی کلیسا برپا شود و کشیش خطبهی اول ازدواج من و کاتبرت را بخواند.
آن روز مثل بید میلرزیدم، مادرم گفت که رنگ به رو نداشتم. اما شش تا کیک پختم که سه تایش برای کاتبرت بود. او در مسابقهی "گنده ترین مردها" شرکت میکرد. هر سال قوی هیکلترین مردها برای مسابقه به صف میشدند. مسابقه‌ی خندهدار و پرابهت‌شان، همیشه خوشترین لحظات روز به حساب می‌آمد. در آخر مسابقه، برنده کیک‌اش را انتخاب می‌کرد و یک مدال مقدس رُبان‌دار می‌گرفت – حضرت یهودا، کریستوفر قدیس، یا ترسای گلهای کوچک. همینطور که با ارابهمان به سمت ناحیهی کلیسا میراندیم، سرم از خوشحالی گیج میرفت. شیطان را کشته بودم و به زودی با کاتبرت ازدواج میکردم. خواهرهای کاتبرت حتمن از گم شدن دیوشان تعجب کرده بودند. اما هرگز نفهمیدند، من کسی بودم که کشتمش.
یک دفعه شوکه شدم. همین که مردها تا ته زمین مسابقه توی یک صف طولانی ایستادند، درست همان موقع که ما مشغول تماشا بودیم، مردها را به هم نشان میدادیم و سر برنده شدن این یکی یا آن یکی شرط میبستیم، یک مرد مو سیاه، با نیمتنهی آبی، پیرهن آبی، کروات آبی و کفشهای آبی، وارد گروهشان شد، و تنها، خیلی خیلی بزرگتر از آن چیزی بود که توی رویا دیده بودم. او هم با بقیهی مردها توی صف ایستاد. نمى‌دانم چشم‌هاى من گشادتر شده بود یا چشمهاى خواهرهاى کاتبرت، و فک کدام‌مان بیشتر کش آمده بود، ولى من تنها کسى بودم که، با کشتن شیطان در یک رویا، او را به زندگى آورده بودم، و اینجا، او داشت با کاتبرت برای جایزهی مسابقه رقابت میکرد.
به نظر حال خوشی نداشت، همین که شروع به دویدن کردند، نگاه کردم. انگار که گلویش را فشرده باشند خاکستری شده بود و پف کرده بود، رنگ پوستش به سبز میزد و وقت دویدن یک دستش را جلوی سینهاش نگه داشته بود. وقتی از جلوی من گذشت، رو به من کرد و برق چشم‌های قرمز و دریده‌اش که به من افتاد، نزدیک بود جیغ بکشم. با چشم‌های خودم دیدم که دهانش باز بود و پر از خون سیاه. او و کاتبرت شانه به شانهی هم میدویدند، چند قدمی جلوتر از بقیه بودند، و من شاهد بودم که شیطان چهطور به شوهر آینده‌ام، که از خشم مثل یک گوزن نرِ چموش میدوید و جست میزد که جلوتر بزند، متلک میگفت و دستش میانداخت.
وقتی که مسابقه تمام شد، دو مرد همین طور بیحرکت، کنار خط پایان مسابقه افتاده بودند. یکیشان کاتبرت بود که از پارهگی قلب مرده بود. و مردم میگفتند که مردِ دوم، در تمام طول مسابقه مرده بوده است. وقتی آنها نیمتنهی آبیاش را باز کردند، یک چاقوی دسته سیاه دیدند، که تا دسته لابه لای دندههایش نشسته بود.
مادربزرگ ایگناتیا گفت: بعد از آن، من با مردی ازدواج کردم که یک ذره هم زور توی بازوهاش نبود. مردی که حال‌اش از رنگ آبی بههم میخورد و هرگز آبی نپوشید. مردی که خواهرهاش دوستم داشتند. پنجاه و هفت سال با او زندگی نکردم، که کردم. هشت تا بچه به دنیا آوردم و بیستتا هم به فرزند خواندهگی گرفتیم. هرجور حیوانی که فکرش را بکنی پرورش ندادیم، که دادیم. ذرت و جو کاشتیم و روی هر تپهای که پیدا کردیم، سیب زمینی کاشتیم و برنج وحشی درو کردیم. و هروقت که دلمان خواست، از روی ایوان پشتی آهوی کوهی شکار کردیم. و بله، تا حالا هم که به بچههامان خوب رسیدیم، نرسیدیم؟

نویسنده: لوییز اردریک
مترجم: محمدحسن فرازمند

انتشار: ٣ نوامبر ٢٠٠٨ / مجله‌ی نیویورکر
منبع: www.jenopari.com

چه معنی دارد …

نام کامل داستان:
چه معنی دارد که دسته‌ای توی یک مملکت دور افتاده، سرباز مملکت شما را بگیرند، به گلوله ببندند، از خودرو بیرون بکشند و بعد توی خاک بغلتانند و مثله‌‌اش کنند.

مردی‌ست که مدام وحشت‌زده بود. نگران و بی‌‌قرار بود. این حس‌ها برای مرد بیگانه بود. هرگز چنین ملال نامحسوسی را تجربه نکرده بود، اما این حس یک سالی می‌شد که دست از سرش برنمی‌داشت. گاهی وقت‌ها خیلی راحت دور و اطراف خانه قدم می‌زد و سردرنمی‌آورد که چرا بی‌قرار است. هوا صاف و آفتابی بود و همه چیز مرتب، اما مدام بی‌تابانه قدم می‌زد. می‌نشست که کتابی بخواند بعد تندی بلند می‌شد، فکر می‌کرد، لازم است به جایی تلفن کند. وقتی سراغ تلفن می‌رفت، متوجه می‌شد که لازم نیست به جایی تلفن کند، اما چیزی هست که باید برود دم پنجره و وارسی کند. لازم بود چیزی را در حیاط تعمیر کند. لازم بود با ماشین به جایی برود، لازم بود به سرعت بدود. آن روز صبح عکس را توی روزنامه دیده بود. عکس جنازه‌ی سرباز را که حالا زیر نفربر بود. یونیفورمش آفتاب‌خورده بود و خودش هم، تاقباز و پوتین‌هایش از شدت آفتاب رنگ‌باخته و سفید شده بود. در حالی‌که او توی خانه‌اش راحت لم داده بود و توی لیوان سنگین گنده‌ای آب پرتقال می‌نوشید و عکس رنگی مرد مرده را تماشا می‌کرد. عکس باعث شد توی تنهایی و خلوت خانه‌اش هاق بزند. عکس را خوب نگاه کرد تا ردی از خون ببیند- سرباز کجاش گلوله خورده بود؟ خونی به چشم نمی‌آمد. ورق زد، سعی کرد جلوتر برود، نشد، برگشت سراغ عکس و نگاه کرد ببیند از شهروندان کشور دوردست هم توی عکس هستند یا نه. نبودند. بلند شد. دودی را دید که از کارخانه‌‌ای در دوردست افق به سمت راست موج برمی‌داشت. نمی‌دانست چرا آشفته‌ است؟ حس می‌کرد تیپا خورده، لختش کرده‌اند و اموالش را برده‌اند و به خودش دست‌درازی کرده‌اند. اگر سرباز توی مملکت خودش کشته می‌شد و مثله‌اش می‌کردند، این‌قدر حالش بد نمی‌شد. وقتی می‌شنید که دو قطار تصادم کرده‌اند یا خانواده‌ای با مینی‌وَن خود توی دریاچه‌ی زمستانی میسوری غرق شده‌اند، چنین حسی نداشت. اما این قضیه در بخش دیگری از جهان بود، این سرباز را از توی ماشین بیرون کشیده‌اند، این سرباز تک، این جسم مرده‌ی بی‌خون که زیر نفربر در خاک غلتیده بود، چرا او را به این حال انداخته بود این تصویر، چرا این‌قدر قضیه را شخصی می‌دید؟ مرد حالا مرتب توی خانه همین حس را دارد. حس می‌کند سوراخش کرده‌اند، پیچیده‌اند و خشکش کرده‌اند. چشم‌هایش از بس توی تاریکی زل زده درد‌ می‌کند. مرد دود کارخانه را تماشا می‌کند و هر چند کارهای زیادی مانده که می‌توانست به آنها بپردازد، هیچ کدام را انجام نمی‌دهد.
نویسنده: دِیـوْ اِگرز
مترجم: اسدالله امرایی
"Dave Eggers
What it Means When a Crowd in a Faraway Nation Takes a Soldier Representing Your Own Nation, Shoots Him, Drags Him from His Vehicle and Then Mutilates Him in the Dust,"

منبع: www.jenopari.com

بلای نویسنده شدن

نویسنده شدن یک بلاست؛ می‌توانی به دنیای خیال پا بگذاری ولی خوب می‌دانی که نمی‌توانی در دنیای خیال زندگی کنی. لااقل تا وقتی که در دنیای واقعی زندگی می‌کنی. می‌رسی به این فکر که اصلاً وجودِ تو چه معنایی دارد، و بالاخره کم کم حس می‌کنی که داری خُل می‌شوی. دنیای اطرافت درخور تو نیست و همیشه می‌دانی که از زندگی بیشتر می‌خواهی. نویسنده همیشه محکوم است که زندگی کند. اما خب، در این نفرین یک عالمه رحمت هم هست.
نویسنده: مریس میرویچ
مترجم: مهرنوش طبری
منبع: www.jenopari.com

خیلی از آن‌ها متنفر نباش

مثلن می‌توانستم بگویم، هیچ مقدار پولی در دنیا نمی‌تواند آن دختر شش ساله را به زندگی بازگرداند، هرچند،کمپانی ما غرامتی به خانواده‌اش می‌پردازد.
می‌توانستم این کلمات را به انگلیسی، هندی، و عربی –اما نه اردو— بگویم.
ملیت من هندی است، اما خیلی از راننده‌ی پاکستانی متنفر نیستم.
عمومن، من پاکستانی‌ها را دوست ندارم، اما می‌توانم با آن‌ها کار کنم، چون من یک حرفه‌ای هستم. و با این وجود، هنوز اردو یاد نگرفته‌ام.
چرا نه؟
شاید فکر کنید اگر اردو یاد گرفته بودم جایی به دردم می‌خورد.
اگر آن روز اردو بلد بودم، می‌توانستم با راننده‌ی پاکستانی صحبت کنم. می‌توانستم از او بپرسم، چرا بطری آب را به سوی آن دختر کوچک پرتاب کردی؟ اما چیزی که شما درک نمی‌کنید این است که او مطمئنن به من دروغ می‌گفت، مثلن می‌گفت که بطری آب تصادفن از پنجره‌ی کامیون به بیرون پرتاب شده است. یا شاید می‌گفت که او بطری آب را بلند و به پیاده رو پرتاب کرده است و دختر حریصانه به طمع این که بتواند چیزهای دیگری از او بسلفد، بی احتیاط به سوی خیابان دویده است. اما همان‌طور که می‌دانید،من نمی‌دانم که مرد پاکستانی، اگر شخصن از او می‌پرسیدم، چه‌ها به منِ هندی می‌گفت. زیرا من هرگز به خودم زحمت یادگیری اردو را نداده‌ام—منِ هندی به زبان مرد پاکستانی حرف نمی‌زنم.
من فقط ترجمه‌ای را دارم که راننده‌ی دیگری اهل شمال هند—که به حد کافی اردو می‌دانست—برایم به هندی ترجمه کرده است. وقتی جملات را به انگلیسی ترجمه کردم، سربازان آمریکایی داستان مرد پاکستانی را حقیقت مسلم دانستند، چون آمریکایی‌ها نمی‌دانستند که پاکستانی‌ها، بعنوان یک ملت، به راحتی دروغ می‌گویند، به ویژه وقتی یافتن مقصر مدنظر باشد، و زن‌ها درحال شیون و زاری باشند، و بسیاری از مردم در جستجوی این باشند که از اتفاقی که افتاده سر در بیاورند، و ریسک و مخاطره در کار باشد، و هیچ انسان عاقلی نمی‌خواهد به منحرف کردن دختری شش ساله به سمت مسیر کاروان کامیون‌های درحال گذر متهم شود—چه برسد به پاکستانی ما که چنین بی دقتی مفتضحی مرتکب شده است.
مثلن می‌توانستم بگویم ،خسارت کامیون هجده چرخی که به دختر شش ساله‌ی عراقی زد بسیار ناچیز برآورد می‌شود. من می‌توانستم این کلمات را به انگلیسی، هندی، و عربی –اما نه اردو— بگویم.
این که نام من چیست چندان مهم نیست. من هندی هستم. هندی چیزی است که شما به خاطر خواهید سپرد. هندی چیزی است که وقتی به من نگاه کنید آن را خواهید دید. هندی چیزی است که اگر سیلاب‌های اسمم را تلفظ کنید آن را خواهید چشید. هندی چیزی است که وقتی غذای محبوبم را خورده‌ام آن را در حالی که از منافذ تنم بیرون می‌زند خواهید بویید. من هندی هستم، اما وقتی یک هندی به زبان‌های بسیاری صحبت می‌کند دیگر نمی‌تواند پشت ملیتش پنهان شود. این وظیفه‌ی من است که با اقوام مختلف ارتباط برقرار کنم. آن روز این وظیفه ی من بود که سربازان آمریکایی را به جایی راهنمایی کنم که مطمئن باشند کاروان به موقع و به سلامت خواهد رسید. بله، ضمنن این هم وظیفه ی من بود که مطمئن باشم راننده‌هایم—پاکستانی یا غیر پاکستانی—بطری‌های آب را به سوی دختران کوچک تشنه که از آن سوی خیابان با ولع دست تکان می‌دادند پرتاب نکنند، و همه‌ی راننده‌ها با قواعد کار ما آشنا باشند.
شاید—ممکن است شما اشاره کنید— که این وظیفه ی من بود که در آن روز اردو بلد باشم، اما من نمی‌توانم بفهمم که این موضوع در نهایت چه کمکی می‌توانست به پایان ماجرا بکند. آن‌جا راننده‌ی دیگری بود که کار ترجمه را انجام داد، و از آن‌جا که من اردو نمی‌دانستم، توانستم خونسردی و آرامشم را حفظ کنم، چون مجبور نبودم سعی کنم حرف‌های پاکستانی را باور کنم. من مجبور نبودم لب زدن او را تماشا کنم. مجبور نبودم به چشم‌هایش نگاه کنم. من فقط مجبور بودم به کلماتی که در گزارش آمده است نگاه کنم، و با سربازان آمریکایی صحبت کنم که از روی وظیفه حرف‌های راننده پاکستانی را باور کردند.
مثلن می‌توانستم بگویم، افسوس می‌خورم که وقتی داشتم کنار جسد دختر شش ساله‌ی عراقی ترجمه می‌کردم، هیچ احساس بدی نداشتم، اما حسرت کمی بعدتر آمد و از آن پس با من باقی ماند—به ویژه وقتی به عکس فرزندان خودم نگاه کردم.
این چیزی است که از بعد تصادف فکرم را مشغول کرده است: وقتی خودم بچه بودم، بیرون دهلی نو با دوستانم فوتبال بازی می‌کردیم. پس از حدود یک ساعت لگد زدن به توپ و دویدن، توپ(که تنها توپی بود که کل گروه ما بچه‌ها داشتیم) سرانجام از بین دو کپه لباسی که با آن دروازه را درست کرده بودیم عبور کرد، و دوستم—که دروازه‌بان و مسئول گرفتن توپ بود—به خیابان دوید تا توپ را بیاورد و نزدیک بود با ماشینی برخورد کند. راننده کوبید روی ترمز و درست در فاصله‌ی یک متری دوستم که وسط خیابان میخ شده بود ایستاد. این ترجمه‌ی چیزی است که راننده با فریاد درحالی که سرش را از پنجره بیرون آورده بود گفت: دفعه‌ی بعد زیرت می‌گیرم. دفعه‌ی بعد ترمز نمی‌کنم. کلمات راننده هنوز به وضوح در ذهنم مانده است، حتی با وجود آن‌که آن‌روز همه‌ی کلمات را به خوبی نشنیده بودم. هیچ‌کدام از ما حرف راننده را به عنوان یک تهدید جدی در نظر نگرفتیم، بلکه بیشتر برایمان حالت یک صدای پس زمینه برای آن اتفاق را داشت، و ما بعد از آن تا مدت‌ها به تعقیب توپ‌ها در خیابان‌ها ادامه دادیم. پسر دروازه‌بان به سوی ما دوید و مردی که تهدیدش کرده بود حرکت کرد و رفت. ما بازی را تمام کردیم. هیچ دام از بچه‌هایی که آن‌روز حاضر بودند سخنی راجع به تهدید و ترس نگفتند. خطر حتی برای‌مان مسجل نشده بود، هیچ ترسی وجود نداشت. تنها اکنون که بعنوان یک مرد به گذشته می‌نگرم، نیاز به ترس در برابر حرف‌های مرد راننده را به آن صحنه ضمیمه می‌کنم.
هنوز در ذهن خود آن راننده را که تقریبن پسر دروازه‌بان را زیر گرفت، پاکستانی می‌بینم، درحالی‌که می‌دانم این غیر ممکن است چون در آن صورت — بعنوان کودکی هندی—نمی‌توانستم حرف‌های مرد را که به زبان اردو گفته شده،: دفعه‌ی بعد زیرت می‌گیرم. دفعه‌ی بعد ترمز نمی‌کنم، به انگلیسی ترجمه کنم، چون من زبانی را که پاکستانی‌ها صحبت می‌کنند نمی‌دانم، و در همسایگی ما هم هیچ پاکستانی وجود نداشت. با این وجود هنوز در خاطرات من آن راننده پاکستانی است، و همین‌طور هم خواهد ماند.
می‌توانستم بگویم،مثلن،مرگ دختر شش ساله‌ی عراقی به شدت غمناک است، اما ناچیز به نظر می‌رسد. این چیزها همه‌روزه در سراسر دنیا رخ می‌دهد. حتی وقتی هیچ جنگی در میان نیست تصادفات اتفاق می‌افتند.
در پیش‌بینی این نوع موقعیت‌ها، به من آموخته بودند که به عزاداران تسلیت بگویم، پس من به عراقی‌هایی که آن‌جا جمع شده بودند تسلیت گفتم. به عربی گفتم، متأسفم، از صمیم قلب عمیقن متأسفم. اما صادقانه بگویم، من فقط برای این واقعن متأسف بودم که کاروانم مجبور به توقف در آن‌روز شده بود، و این که توسط عده‌ی زیادی آدم عصبی، هیستریک و مغشوش محاصره شده بودم.
آن جا سگ کوچکی هم بود که در تلاش بود تا پتویی را که جسد دختر در آن پیچیده شده بود بو بکشد، و بالاخره یک مرد عراقی لگدی حواله‌ی او کرد. سگ با صدای بسیار بلندی نالید. آن‌جا پر بود از بزغاله و بچه‌های کوچک که همه جا بودند. مثل همیشه دسته‌های کودکان آزادانه به این سو و آن سو می‌رفتند. زنان سوگواری می‌کردند، مردها قیافه‌های خشن و سختی به خود گرفته بودند، با نگاه‌های خیره، صحبت‌کنان، به تفنگ‌های بزرگ سربازان جوان آمریکایی زل زده بودند.
من وقتی دختر شش ساله‌ی عراقی کشته شد آن جا نبودم. بعدتر به صحنه‌ی تصادف رسیدم. این تصور من است: بطری آب از دستان پاکستانی رها شد. وقتی بطری به سوی آسمان اوج گرفت، ماهیچه‌های پای دخترک درگیر شد—درست مثل ماهیچه‌های یک پسر که در تعقیب توپی است که مسیرش کاملن نامعلوم است. زمانی که او برای گرفتن بطری آب پرید، و تنها فکرش این بود که شانسِ به دست آوردن آب تمیز را از دست ندهد، تریلر هجده چرخ غول‌آسای درحال حرکت را ندید، و…
هر یک از آن همه کودکی که آن جا بودند می‌توانست آن کودکی باشد که به سوی خیابان دوید. بچه‌ها نمی‌توانند درک کنند که مرگ حقیقت دارد، نه بیشتر از درکی که آن سگ زوزه‌کش، وقتی تصمیم گرفت پتوی حاوی جسد دختر عراقی را بو بکشد، از لگدی که در پی خواهد آمد داشت.
البته این چندان تقصیر پاکستانی هم نبود. او سعی داشت آب تمیز را با مردم تقسیم کند، کاری که هر انسان شریفی انجام می‌دهد. ممکن است دیگری تا این اندازه بی دقت نباشد، یا پرتاب دست بهتری داشته باشد، اما این‌ها به راستی تقصیر پاکستانی نیست. من خیلی از پاکستانی متنفر نیستم. وقتی او را در ذهنم تصویر می‌کنم—سر پایین،لب‌ها به هم فشرده،کف دست‌ها محکم چسبیده به ران‌ها، ترسان از همه کس و همه چیز— ازش خوشم نمی‌آید، اما از او متنفر هم نیستم. به هیچ وجه خیلی از او متنفر نیستم.
کودکان خودم آموزش دیده‌اند که از خیابان دوری کنند. من به آن‌ها در باره‌ی دختر شش ساله‌ی عراقی که حالا مرده است گفته‌ام. در نامه‌ای برایشان نوشتم، این اتفاق ممکن بود در دهلی نو برای شما اتفاق بیفتد. ممکن بود به همین راحتی راننده‌ای هندی شما را زیر بگیرد. من به فرزندانم راجع به پیکر کوچک دختر که در پتویی پیچیده شده بود گفتم. به بچه‌هایم گفتم این اتفاقی است که برای کسی می‌افتد که در عبور از خیابان بی دقتی می‌کند. هم‌چنین به آن‌ها در باره‌ی پاکستانی که بطری آب را انداخته بود گفتم، که او سعی داشت کار خوبی انجام دهد—که خارجی‌ها ممکن است چیزهای خوبی تعارف کنند— اما این چیزها و کارهای خوب اکثر مواقع بد از کار در می‌آیند. به آن‌ها گفتم، از خارجی‌ها به راحتی چیزی قبول نکنید.
فرزندان من در حال آموختن انگلیسی و عربی هستند، اما نه اردو. من برای آن‌ها نامه‌هایم را به تمامی انگلیسی می‌نویسم. ضمنن در نامه‌هایم از عبارات عربی عراقی استفاده می‌کنم، به اضافه‌ی راهنمای ترجمه تا همسرم بتواند به آن‌ها آموزش دهد. من به آن‌ها می‌گویم که نباید از پاکستانی‌ها متنفر باشند، اما فکر نمی‌کنم هرگز از آنها بخواهم که اردو یاد بگیرند. تنفر واژه‌ی نیرومندی است، بسیار قدرتمند برای کودکان بسیار قدرتمند حتی برای مردان بزرگ. به کودکانم می‌گویم، مجبور نیستید پاکستانی‌ها را دوست داشته باشید، اما خیلی از آن‌ها متنفر نباشید.

نویسنده: ماتیو ام. کوبک
مترجم: آرش رادمنش

منبع: www.jenopari.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.