داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

ماشین، یادگارِ روز­های گذشته­ی من است. تو نیویورک دیگر به ماشین احتیاج نداشتم، ولی آنقدر تنبل بودم که زحمت فروختنش را هم به خودم ندادم، به همین دلیل در پارکینک گاراژی در خیابان یونیون بین خیابان ششم و هفتم گذاشتمش و از موقع اسباب­کشی‌ام به بروکلین نه راندمش و نه نگاهی بهش انداختم. اوزموبیل کاتلس سبز لیمویی رنگ مدل 1994، مشتی آهن­آلات که به طرز زننده­ای زشت است. ولی ماشین همان کاری را کرد که قرار بود بکند، بعد از دو ماه بطالت طولانی با اولین چرخِش سویچ، روشن شد.
تام راننده بود؛ منم صندلی مسافر؛ لوسی صندلی عقب. به رغم قولی که شب پیش بهش داده بودم هنوز لوسی نمی‌خواست کاری با پاملا و ورمانت داشته باشد، و از این که ما برخلاف میل باطنی‌ش داشتیم او را به ورمانت می‌بردیم دلخور بود. از نظر منطقی حق با او بود. اگر قرار بود تصمیم نهایی را او بگیرد، پس به چه دلیل باید سیصد مایل رانندگی می کردیم تا او را به آن جا برسانیم وقتی تنها نتیجه این می شد که سیصد مایل دیگر رانندگی کنیم و او را برگردانیم به بروکلین. به او گفته بودم که یک فرصت معقول به پاملا بدهد. او وانمود کرده بود که موافق است، ولی من می دانستم که او پیشاپیش تصمیمش را گرفته و هیچ چیز آن را تغییر نخواهد داد. حالا او نشسته صندلی‌ی عقب ماشین، بق­کرده و کم حرف، قربانی‌ی بی گناه و عبوسِ دسیسه­های بی رحم ما. همین که از حومه­ی بریجپورت در جاده­ی آی-95 رد شدیم، به خواب رفت، ولی قبل از آن کار زیادی نکرد- مگر از پنجره­ی ماشین به بیرون خیره شد، بی‌تردید داشت به افکار شیطانی دو عمویش فکر می کرد. همان طور که رویداد­های بعدی نشان خواهد داد، من سخت در اشتباه بودم. لوسی با درایت­تر از آنی بود که من تصور کرده بودم، به عوض این که از عصبانیت از کوره در برود، فکر می کرد و نقشه می کشید و هوش چشم­گیرش را به کار می بست تا توطئه­ای بچیند که اوضاع را به سود خود عوض کرده و کنترل سرنوشت خودش را در دست بگیرد. ترفند درخشانی بود، اگر این جوری به خودم بگویم، ترفند یک آدم حقه­بازِ واقعی، و آدمی تنها می‌تواند به خاطر این مهارت در این سطح عالی انگشتش را به نشانه احترام به لبه ی کلاهش نزدیک کند.
در حالی که لوسی چرت می‌زد و فکر می کرد، تام و من این جلو حرف می زدیم. تام از وقتی که از ماه ژانویه، شغل راننده گی تاکسی را کنار گذاشته بود- پشت فرمان ننشسته بود، و حقیقت محض این است که به نظر می رسید دوباره راننده گی کردنِ او شبیه داروی تقویتی ای برای بدنش باشد. در دو هفته­ی اخیر من به تقریب هر روز با او بودم، و یک بار هم او را شاداب­تر و سبک­تر از آن صبح اوایل ژوئن ندیده بودم. پس از این که تام ما را از ترافیک شهر نجات داده بود، اولین بزرگ­راه از چندین بزرگراه را گرفتیم که به سمت شمال بود، و همان جا، بیرون از شهر و جاده­های باز بود که تام سر حال آمد و بار سنگین بدبختی‌هایش را بر زمین گذارد و موقتن از نفرت داشتن از جهان دست برداشت. تامِ سر حال، تام پر حرفی بود. این حرف­ها برخاسته از اصول مفید و زمخت او بر اساس تجربه بود تا دکتر تام گذشته، و تقریبن از ساعت هشت و نیم صبح تا طرف های ظهر یک ریز صحبت کرد – قصه­های تمام و کمال، لطیفه و سخن­پراکنی در مورد موضوعاتی مرموز و بجا.
من با یک اظهار نظر درباره­ی «کتابِ بلاهتِ بشری» شروع کردم، کتاب کوچک و نالایقی که داشتم می‌نوشتم. می‌خواست بداند که نوشتن کتاب خوب پیش می‌رود؟ و وقتی به او گفتم مثل برق جلو می‌روم بدون این که در چشم انداز، پایانی باشد، این که هر داستانی که نوشتم آبستن داستان دیگری بوده همین طور داستان دیگر و بعد داستانِ دیگر، او با دست راستش به شانه­ام زد و این حکم خیره­کننده را بر زبان آورد: «نِی تان، تو یک نویسنده­ای. تو داری یک نویسنده­ی واقعی می‌شوی.»
گفتم: « نه، نیستم. من تنها یک کارمند بازنشسته­ی بیمه هستم که هیچ کاری بهتر از این از دستش بر نمی‌آید. نوشتن کمک می کند که زمان بگذرد. همین.»
«نِی تان، تو اشتباه می‌کنی. بعد از این همه خانه­به­دوشی در بیابان، سرانجام رسالت واقعی‌ات را پیدا کرده­ای. حالا مجبور نیستی دیگر به خاطر پول کار کنی، کاری را انجام می‌دهی که مقدر بوده انجام دهی.»
«مزخرف نگو. هیچ­کس در سن شصت ساله­گی نویسنده نمی‌شود.»
دانش­جوی کارشناس ارشد سابق و مطلع ادبی سینه اش را صاف کرد و گفت که با من اختلاف نظر دارد. تام گفت وقتی پای نوشتن به میان می‌آید هیچ قاعده و قانونی وجود ندارد. یک نگاه از نزدیک به زنده­گی شاعران و رمان­نویس­ها بیانداز، از جایی سر در می‌آوری که هرج و مرجی محض و ملغمه ی بی نهایتی از استثنائات بوده. تام ادامه داد به این خاطر که نوشتن بیماری بوده، چیزی که می‌شود بیماری‌ی عفونی یا آنفولانزای‌ روح نامید، از این رو هرکس در هر زمان در معرض آن قرار می‌گیرد. جوان و پیر، قوی و ضعیف، مست و هوشیار، عاقل و دیوانه. به لیست نام­های غول­ها و نیمه غول­ها به دقت نگاه کن با نویسنده­گانی مواجه خواهی شد که از هر چیزی استقبال کردند، از تمایلات جنسی، گرایشات سیاسی و از ویژه­گی‌های انسانی – از والاترین ایده آلیسم تا مکارانه­ترین تباهی و انحراف. نویسنده­گانی که جنایت­کار و وکیل، جاسوس و پزشک، سرباز و پیردختر، مسافر و خانه­نشین بوده اند. اگر کسی را محروم نکنیم، چه چیزی مانع از آن خواهد شد که یک کارمند بیمه­ی عمر سابق در حدود شصت سال به رده­ی آن­ها بپیوندد؟ کدام قانون گفته است که نِی تان گلس دچار این بیماری نشده است؟
من شانه بالا انداختم.
تام گفت: «جویس سه رمان نوشت، و بالزاک نود رمان. در حال حاضر برای ما فرقی می‌کند؟»
من گفتم: «به حال من که فرقی نمی‌کند.»
«کافکا اولین داستانش را در یک شب نوشت. استندل، چارترهاوسِ پارما را در چهل و نه روز نوشت. ملویل، موبی دیک را در شانزده ماه نوشت. فلوبر برای مادام بوواری پنج سال وقت صرف کرد. موزیل هیجده سال روی مرد بی بو و خاصیت کار کرد و پیش از این که تمامش کند مرد. الان برای ما فرقی می‌کند؟»
به نظر نمی رسید برای این سوآل پاسخی باشد.
«میلتن، کور بود. سروانتس، یک دست داشت. کریستوفر مارلو قبل از سی ساله­گی در یک دعوایی داخل میخانه به ضرب چاقو از پا در آمد. ظاهرن چاقو مستقیم به چشمش اصابت کرده بود. ما راجع به این چه فکری باید بکنیم؟»
«من نمی‌دانم تام، تو به من بگو.»
« هیچ چی. یعنی زیادی هیچی.»
«دلم می خواد باهات موافقت کنم.»
«توماس ونتورث هیگنسن، شعرهای امیلی دیکنسن را «تصحیح» کرد. ابله متفرعنی که مجموعه اشعار ِ گلبرگ­های علف­زار او را غیراخلاقی خواند و جرئت کرد به کار امیلی‌ی بی نظیر دست ببرد. و بیچاره پو، که مست و لایعقل در حلبی آباد بالتیمور جان سپرد، بد شانسی آورد که روفوس گریسولد را به عنوان وکیل و وصی‌ی ادبی‌اش انتخاب کرد. خبر نداشت که گریسولد او را تحقیر می‌کرد، این به اصطلاح رفیق و حامی، سال­ها سعی کرد اعتبارِ پو را خدشه­دار کند.»
«بیچاره پو.»
«ادی شانس نداشت. نه وقتی که در قید حیات بود و نه حتا پس از مرگش. او را در گورستانِ بالتیمور در سال 1849 دفنش کردند، ولی بیست و شش سال طول کشید تا سنگی بر مزارش بگذارند. سنگی که قوم و خویشی بلافاصله بعد از مرگش سفارش داده بود، ولی کار به یکی از آن طنزهای سیاه منجر شد که دهان آدمی را می‌زند و دهانت باز می‌ماند که افسار این جهان دست چه کسی ست. حالا از بلاهتِ انسانی حرف بزن، نِی تان. بر حسب اتفاق محوطه­ی سنگ مرمرها درست زیر قسمتی از خطِ آهنِ هوایی قرار داشته. درست همان موقع که کنده­کاری رو به اتمام بوده، قطاری از ریل خارج و تو محوطه­ی مرمرها واژگون شده و سنگ را خرد و خمیر می‌کند، و از آن­جا که قوم و خویش پو پول و پله­ی کافی نداشتند تا سنگ دیگری را سفارش دهند، پو ربعِ قرنِ بعدی را زیر گوری بی‌نام و نشان می گذراند.»
« تام، تو این­همه چیز را از کجا می‌دانی؟»
«معلوماتِ عمومی.»
«برای من معلوماتِ عمومی نیست.»
« تو که هرگز دانشگاه نرفتی. موقعی که تو در خیابان­ها می‌خواستی جهان را برای دموکراسی امن کنی، من یک جای دنجی کنار قفسه­های کتابخانه می‌نشستم و این اطلاعات بی‌ثمر را تو مغزم انبار می‌کردم.»
«دستِ آخر چه کسی اجرت سنگ را پرداخت؟»
«جمعی از معلمین، کمیته­ای برای جمع­آوری پول تشکیل دادند. باور می‌کنی ده سال برایشان وقت برد؟ وقتی کارِ مجسمه­ی یادبود تمام شد، باقی‌مانده­ی جسد پو را از گور در آوردند، در شهر گرداندند، و در صحنِ کلیسای بالتیمور دوباره دفنش کردند. صبحِ همان­روز نبش قبر، مراسمِ ویژه­ای به نام دبیرستان غربی‌ی زنانه در جایی برگزار شد. اسمِ با مسمایی است، فکر نمی‌کنی؟ دبیرستانِ غربی‌ی زنانه. خیلی از شاعرانِ مهمِ امریکایی دعوت شده بودند، ولی وتییر، لانگفلو، الیور، وندل، هولمز همگی بهانه آوردند و در این مراسم شرکت نکردند. تنها والت ویتمن زحمت این سفر را به خود داد. از آن­جا که ارزش کار ویتمن بیش­تر از همه­ی آن­های دیگر است، من این کنش را مثل یک عدالتِ محشرِ شاعرانه می‌بینم. جالب است که در صبحِ آن­روز استفن مالارمه نیز آن­جا بوده. البته نه شخصن – بل­که با سونات معروفش، «گورِ ادگار پو،» که به­همین مناسبت نوشته شده بود. درست است که نتوانست به موقع برای این مراسم تمامش کند، در هر صورت دلش آن­جا بود. عالیه، نِی تان. ویتمن و مالارمه، پدرانِ دو قلوی‌ شعرِ مدرن، هر دو به افتخارِ نیای‌ مشترکشان در دبیرستانِ غربی‌ی زنانه ایستاده­اند. ادگار الن پو، آبرو رفته و بد نام، اولین نویسنده­ی واقعی‌ای که امریکا به جهان تحویل داد.»
آره، آن روز رفتار تام فوق­العاده بود. فکر می‌کنم یک کمی جنون­آسا بود. ولی بی‌تردید پر حرفی‌ی فاضلانه و بی در و پیکر او باعث شد کسالت­باری‌ی ماشین­سواری از بین برود. برای مدتی در یک مسیر با تانی رانندگی می‌کرد و بر سر دو راهی که می‌رسید به سرعت تغییر مسیر می‌داد، هرگز صبر نمی‌کرد که ببیند جاده­ی سمت چپ به­تر از سمت راست است یا برعکس. به تعبیری همه­ی راه­ها به رُم ختم می‌شدند، و از آن­جا که رُم فقط و فقط ادبیات بود (به نظر می‌رسید که تام درباره­اش همه چیز را می‌داند)، مهم نبود که کدام سمت را بگیرد. ناگهان از پو پرید تو کافکا. ارتباط بر سرِ سن هر دو به وقتِ مرگشان بود: پو در سن چهل سال و نه ماه و کافکا در چهل سال و یازده ماه. نوعی حقیقتِ پرابهام بود که تنها تام این همه را به خاطر سپرده بود و به آن­ها اهمیت می‌داد، خوب من هم که نصف عمرم را به مطالعه­ی جدول­های آمارگیری گذرانده­ام و به آمار مرگ و میر مرد­ها در مشاغل متفاوت اندیشیده­ام، راستش برای من هم جالب بود.
گفتم: «خیلی جوان.اگر امروزه روز زنده­گی کرده بودند، این شانس بزرگ وجود داشت که داروها و انتی‌بیوتیک­ها نجاتشان داده باشد. به من نگاه کن. اگر من سی یا چهل سال پیش مبتلا به سرطان می‌شدم، احتمالن حالا داخل این اتومبیل ننشسته بودم.»
تام گفت: «آره.» «چهل خیلی جوان است. ولی فکرکن چندین نویسنده حتا به آن سن هم نرسیدند.»
«کریستفر مارلو.»
«در بیست و نه ساله­گی مرده. کیتز در بیست و پنج ساله­گی. گئورک بوخنر در بیست و سه ساله­گی. تصور کن. بزرگ­ترین نمایش­نامه­ نویس آلمانی‌ی قرن نوزدهم در بیست و سه ساله­گی می‌میرد. لرد بایرون در سی و شش ساله­گی. امیلی برونته در سی ساله­گی. شارلوت برونته در سی و نُه ساله­گی. سر فلیپ سیدنی در سی و یک ساله­گی. ناتانائل وست در سی و هفت ساله­گی. ویلفرد اوئن در بیست و پنج ساله­گی. گئورک تراکل در بیست و هفت ساله­گی. لئوپاردی، گارسیا لورکا و اپولینر هر سه در سی و هشت ساله­گی. پاسکال در سی و نه ساله­گی. فلانری اوکانر در سی و نه ساله­گی. رمبو در سی و هفت ساله­گی. استفن کرینز در بیست و هشت ساله­گی و هارت کرینز در سی و دو ساله­گی. وهنریش فن کلایست – نویسنده­ی محبوب کافکا – در سن سی و چهار ساله­گی به­هم­راه معشوقش خودکشی کرد.»
« و کافکا نویسنده­ی محبوب توست.»
«این­طور فکر می‌کنم. به­هر حال، از قرن بیستمی‌ها.»
«چرا پایان­نامه­ات را درباره­ی کافکا ننوشتی؟»
«برای این­که احمق بودم. و برای این­که قرار بود امریکایی مآب باشم.»
« او کتاب امریکا را نوشته، این­طور نیست؟»
«هه هه. نکته­ی خوبی ست. چرا به این فکر نکردم؟»
«من توصیف او را از مجسمه­ی آزادی به ­یاد دارم. یک دختر مسن، به ­جای مشعل، شمشیری را بالا برده است. تصویری شگفت­انگیز. آدم را به خنده می‌اندازد، ولی هم­زمان آدم از ترس قالب تهی می‌کند. چیزی شبیه کابوس.»
«پس تو کافکا را خوانده­ای.»
«تعدادی شو. رمان­ها و شاید یک دو جین داستان- خیلی وقت پیش، وقتی که به سن و سال تو بودم. ولی چیزی در کافکا هست که در آدم می‌ماند. به­محض این که کتاب­هایش را زیر و بالا کنی، فراموششان نمی‌کنی.»
« هیچ نگاهی به یادداشت­ها و نامه­هاش انداختی؟ هیچ بیوگرافی ای خوانده­ای؟»
«افسوس. آدم هرچه بیش­تر راجع به زنده­گی او یاد می‌گیرد، آثارش جالب­تر می‌شود. کافکا نه تنها یک نویسنده­ی بزرگ، می‌فهمی، بل­که یک انسان فوق­العاده بود. آن قصه درباره­ی عروسک را شنیدی؟»
«نه آن­قدر که بتوانم به­خاطر بیاورم.»
«به! پس با دقت گوش بده. این را به تو تقدیم می‌کنم به عنوان اولین مدرک از پشتیبانی من از این قضیه.»
«متوجه منظورت نمی شوم.»
« خیلی ساده است. هدف این است که ثابت شود کافکا در واقع انسان خارق­العاده­ای بود. چرا با این داستان خاص شروع می‌کنم؟ نمی‌دانم. از دیروز صبح که سر و کله­ی لوسی کوچولو پیدا شده است، من نتواسته­ام این قصه را از سرم بیرون کنم. جایی باید ارتباطی وجود داشته باشد. هنوز به دقت در نیافته­ام که چه­گونه، ولی فکر می‌کنم آن قصه برای ما پیامی دارد، نوعی اخطار درباره­ی این­که ما باید چه­گونه با او رفتار کنیم.»
«زیاد مقدمه­چینی می‌کنی، تام. بیا سر اصل مطلب و قصه را تعریف کن.»
«دوباره دارم مزخرف می‌گویم، این­طور نیست؟ این­همه آفتاب، این همه اتومبیل و این راننده­گی با سرعت شصت و هفتاد مایل در ساعت. مخ من دارد داغان می‌شود، نِی تان. احساس می‌کنم هیجان زده شده ام، آماده­ام برای هر چیزی.»
«خوب، حالا قصه را تعریف کن.»
«بسیار خوب، قصه. قصه­ی عروسک … آخرین سالِ زنده­گی کافکاست، و او دربست عاشقِ دورا دیامانت می‌شود، یک دختر جوان در حدود نوزده یا بیست ساله که از دست خانواده­اش در لهستان که سر و سری با جنبش عرفانی یهودی داشته­اند، گریخته و حالا در برلین به­سر می‌برد. او نصف سن کافکا را دارد، ولی هم اوست که به کافکا جرئت می‌دهد تا پراگ را ترک کند – چیزی که کافکا برای سال­ها در فکرش بود – و او نخستین و تنها زن زنده­گی او می‌شود. پائیز 1923 به برلین می‌رسد و بهار بعد می‌میرد، ولی احتمالن آن آخرین ماه­ها شادترین ماه­های زنده­گی او به­شمار می‌رود. به­رغم وخامت سلامتی‌اش و علی‌رغم اوضاع اجتماعی‌ی برلین: کمبود غذا، شورش­های سیاسی و بدترین تورم در تاریخِ آلمان. و به­رغم آگاهی از این که عمرش برای این جهان کفاف نخواهد کرد.
« هر روز بعد از ظهر، کافکا برای پیاده­روی به پارک می‌رود. اغلب وقت­ها دورا نیز او را هم­راهی می‌کند. روزی، به دختر کوچولویی بر می‌خورند که اشگ می‌ریزد و از تهِ دل گریه می‌کند. کافکا از او می‌پرسد چه پیش آمده، و او جواب می‌­دهد که عروسکش را گم کرده است. کافکا به­سرعت شروع می‌کند به سر هم کردن قصه­ای تا برای او توضیح دهد چه اتفاقی افتاده است. او می‌گوید: «عروسکت رفته سفر.» دختر می‌پرسد: «تو از کجا میدونی؟» کافکا می‌گوید: «برای این که واسه من یه نامه نوشته.» به­نظر می‌رسد دختر مشکوک است. می‌پرسد: «نامه­رو با خودت داری؟» کافکا می‌گوید: «نه، متاسفم، اشتباهی تو خونه جا گذاشتم، ولی فردا با خودم میارمش.» چنان حرف­هایش متقاعد کننده است که دختر نمی‌داند دیگر به چه فکر کند. امکان دارد که این مرد مرموز دارد حقیقت را می‌گوید؟
«کافکا برای نوشتن نامه مستقیم به خانه می‌رود. پشتِ میزِ تحریرش می‌نشیند، و دورا همان­طور که کافکا را در حال نوشتن نامه تماشا می‌کند متوجه می‌شود که همان جدیت و همان تنشی را به­نمایش می‌گذارد که هنگام نوشتن کار شخصی خودش. او در پی گول زدن دختر کوچولو نیست. این یک رنجِ ادبی‌ی واقعی است، و او مصمم است که کارش را درست انجام دهد. اگر بتواند به یک دروغ زیبا و باورپذیر دست یازد، آن دروغ، ضایعه­ی دختر را با واقعیت متفاوتی جایگزین خواهد کرد – شاید یک واقعیت دروغین، ولی چیزی حقیقی و باورپذیر طبق قوانین ادبیات داستانی.
« روز بعد، کافکا با عجله با نامه به پارک می‌رود. دختر کوچولو منتظر اوست، و از آن­جا که هنوز خواندن یاد نگرفته است، او با صدای بلند نامه را برایش می‌خواند. عروسک خیلی متاسف است، ولی او خسته شده از بس همیشه با آدمای یکسان زنده­گی کرده. او احتیاج داره بزنه بیرون و دنیارو ببینه و دوستای تازه پیدا کنه. این­جوری نیست که دختر کوچولورو دوست نداره، او دلش می‌خواد تغییر آب و هوا بده، به همین خاطر باید اونا برای مدتی از هم جدا باشن. بعدش هم عروسک قول می‌ده هر روز برای دختر کوچولو نامه بنویسه و از کارهایی که می‌کنه انو با خبر کنه.
«این­جاست که داستان قلب مرا تکه پاره می‌کند. خیلی حیرت­انگیز است که کافکا درد سر نوشتن آن نامه­ی اول را تقبل می‌کند، ولی حالا خودش را برای پروژه­ی نوشتن روزانه یک نامه­ی تازه متعهد می‌کند – آن هم تنها به­خاطر دلداری دادن به دختر کوچولویی که هیچ نسبتی با او ندارد، کودکی که برحسب اتفاق در یک بعد از ظهر در پارک ملاقاتش کرده است. چگونه آدمی چنین می کند؟ او برای سه هفته این کار را می‌کند، نِی تان. سه هفته. یکی از درخشان­ترین نویسنده­گانی که تا به حال زیسته از وقتش مایه می‌گذارد – از وقت با ارزش و رو به کاهش­اش – تا نامه­های تخیلی‌ای از یک عروسک گم­شده بنویسد. دورا می‌گوید او هر جمله را با دقتی طاقت­فرسا با جزئیات می‌نوشت، این که نثر، دقیق، بامزه و جذاب باشد. به عبارت دیگر، آن نثر کافکا بود، و او هر روز به مدت سه هفته به پارک می‌رفت و نامه­ی دیگری برای دختر می‌خواند. عروسک بزرگ می‌شود، به مدرسه می‌رود و با آدم­های متفاوت آشنا می‌شود. عروسک به دختر اطمینان می‌دهد که دوستش دارد، ولی به یک سری مشکلات در زنده­گی‌اش اشاره می‌کند که برگشتنش به خانه را غیرممکن می‌کند. کم کم، کافکا دختر را برای لحظه­ای آماده می‌کند تا عروسک برای همیشه از زندگی او ناپدید شود. برای یک پایان­بندی قانع­کننده تلاش می‌کند، نگران از این که اگر موفق نشود، طلسم جادویی خواهد شکست. بعد از آزمایش چندین امکان، دست آخر تصمیم می‌گیرد عروسک را شوهر دهد. مرد جوانی را توصیف می‌کند که او عاشقش شده است، مراسم خواستگاری، جشن عروسی در خانه­ا­ی بیرون از شهر، حتا خانه­ای که عروسک و شوهرش در حال حاضر در آن زنده­گی می‌کنند. و سپس، در خط آخر، عروسک با دوست قدیمی و دوست­داشتنی‌اش وداع می‌کند.
«البته در آن موقع دختر دیگر دلتنگِ عروسک نیست. کافکا چیز دیگری در عوض عروسک به او داده است، و تا آن سه هفته به سر رسد، نامه­ها او را از غمگینی و اندوه نجات داده­اند. دختر قصه را دارد، و وقتی آدمی شانس این را دارد که درون یک قصه زنده­گی کند، درون جهانی تخیلی، دردهای این جهان ناپدید می‌شوند. از این­رو مادامی که قصه ادامه دارد، واقعیت، دیگر وجود ندارد.»

نویسنده: پل آستر
مترجم: علی لاله‌جینی

منبع: www.jenopari.com

  • برچسب ها:
  • admin
https://www.dastankootah.com/?p=1796
لینک کوتاه مطلب:
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.