داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

یک آدمِ لال

داستانی هست که از بازگو کردنِ آن عاجزم. هیچ حرفی برای گفتن ندارم. تقریبا داستان را از یاد برد‌ه‌ام، اگرچه گاهی اوقات هم آن را به خاطر می‌آورم.
داستان درباره‌ی سه مرد در خانه‌ای در یک خیابان است که اگر قادر به ادای کلمات بودم، آن را تعریف می‌کردم. آن را در گوش زنان و مادران نجوا می‌کردم. به خیابان‌ می‌شتافتم و داستان را دوباره و دوباره بازگو می‌کردم. آن‌چنان که زبان در دهانم کش می‌آمد و به دندان‌هایم می‌گرفت.
سه مرد در یک اتاق از آن خانه هستند.
اولی جوان است و جلف. او مدام در حال خندیدن است.
مردِ دومی ریشِ سفید بلندی دارد.او مدام دچار شک و تردید می شود اما گه‌گاهی که شک و تردید برطرف شود به خواب فرو می رود.
مردِ سومی هم هست با چشمانی شرور. او مضطربانه در حالی که دستانش را به هم می‌مالد، دورِ اتاق می‌چرخد.
هر سه مرد در انتظارند؛ انتظار.
در طبقه‌ی بالا‌ی خانه زنی در سایه روشنِ‌ مقابل پنجره به دیوار تکیه داده است.
این زن شالوده‌ی داستان من است و هر‌آن‌چه که بخواهم بدانم در او خلاصه شده است.
به‌یاد دارم که مرد چهارمی پا به خانه گذاشت. یک مرد سفید پوستِ آرام.
همه‌چیز مثل دریا در شب ساکت بود. گام‌‌های او بر کف‌پوشِ سنگی اتاقی که آن سه مرد در آن بودند، هیچ صدایی تولید نمی‌کرد.
مردی که چشمانی شرور داشت بی قراری می‌کرد. به مانند یک حیوان گرفتار در قفس به اطراف می‌دوید. ناآرامیِ او به مردِ ریش سفید هم سرایت کرده بود. او مدام با ریشِ سفیدش بازی می‌کرد.
مرد چهارم، همان مردِ سفید پوستِ آرام به طبقه‌ی بالا ــ جایی که زن انتظار می‌کشید ــ رفت.
خانه آن‌قدر ساکت بود که حتی صدای تیک‌تاکِ ساعت‌های همسایه‌ها به‌گوش می‌رسید. زنِ طبقه‌ی بالایی به دنبال عشق بود. اصل داستان هم باید همین باشد. او با تمام وجود تشنه‌ی عشق بود. دلش می‌خواست عاشق شود. او وقتی متوجه حضورِ مرد سفید پوستِ آرام شد از جا پرید. لبانش تکانی خورد و لبخندی بر آن نشست.
مرد سفیدپوست سخنی نگفت. در چشمانش نشانی از سرزنش یا تردید نبود. چشمانش به سردیِ ستارگان بود.
در طبقه‌ی پایین مرد شرور ناله سر می‌داد و مثل توله سگِ گرسنه و درمانده‌ای به این‌طرف و آن می‌دوید. مردِ ریش سفید سعی کرد به دنبالش برود اما به‌زودی خسته شد و روی زمین به خواب رفت. او دیگر هیچ‌وقت بیدار نشد.
جوانک جلف هم روی زمین دراز کشید. او می‌خندید و با سبیل مشکی و کوچکش بازی می‌کرد.
قادربه بیانِ کلمات برای بیان آنچه در داستانم اتفاق می‌افتد نیستم.من قادر به تعریفِ داستان نیستم.
مردِ سفید پوستِ آرام شاید نشانه‌ی مرگ باشد.
زنِ مشتاق و چشم‌انتظار شاید نشانه‌ی زندگی.
مرد ریش سفید و مردِ شرور هر دو مرا گیج کرده‌اند. هرچه فکر کردم نتوانستم آن‌ها را درک کنم. اگرچه همه‌ی وقت هم به آن دو فکر نکردم بلکه سعی کردم درباره‌ی جوانک جلفی هم که در تمامِ طولِ داستانم می‌خندید، بیاندیشم.
اگر بتوانم او را درک کنم می توانم همه‌چیز را بفهمم. می‌توانم راویِ داستانی شگفت انگیز برای جهانیان باشم.آ ن‌وقت دیگر لال نخواهم بود.
چرا من قادر به بیان کلمات نیستم؟ چرا من باید لال باشم؟
من داستانی شگفت‌انگیز برای گفتن دارم اما نمی‌توانم راهی برای بازگو کردنش بیابم.

نویسنده: شروود اندرسون
مترجم: صادق عسکری
منبع: www.jenopari.com

از بس که آس و پاسیم!

اینجا همه چیز روز بروز بدتر می‌شود. هفته پیش عمه خاسینتا مرد؛ و روز شنبه، وقتی که تازه خاکش کرده بودیم و می خواستیم غم و غصه‌ها را از یاد ببریم، بارانی گرفت که تا بحال نظرش را ندیده بودیم. این باران دیگر پاک پدرم را از کوره در برد، چون همه‌ی چاودار درو شده را آفتاب داده بودیم تا خشک بشود. باران چنان ناگهانی شروع شد و چنان سیل آسا بارید که به ما مهلت نداد حتی یک مشت از چاودارها را سالم در ببریم؛ تنها کاری که از دستمان ساخته بود این بود که در خانه مان، گوشه‌ای بچینیم و تماشا کنیم چطور شرشر باران سرد چاودار زرد تازه درو شده را از بین می‌برد.
و درست همین دیروز که خواهرم تاچا دوازده ساله شد، فهمیدم که گاوی را که پدرم روز تولدش به او هدیه کرده بود، سیل با خودش برده است.
سه شنبه پیش، نزدیک سحر، رود طغیان کرد. من خواب بودم، اما صدای آب مرا از خواب پراند و از جایم بیرون پریدم و به پتویم چنگ انداختم، انگار که سقف خانه‌مان می‌خواست پایین بریزد. اما بعد فهمیدم صدای رود است، به رختخواب برگشتم و هنوز صدا می‌‌آمد که دوباره خوابم برد.
صبح که بلند شدم، آسمان پر از ابرهای سیاه بود و روشن بود که تمام شب یکریز باران آمده است. صدای رود نزدیکتر و بلندتر شده بود. آدم می‌توانست همانطور که بوی سوختگی را می‌شنود، بوی آن را، بوی آب راکد را بشنود.
وقتی رفتم نگاهی بیندازم، آب تا کناره‌های رود بالا زده بود و نرم نرمک خیابان اصلی را هم گرفت و می‌رفت به خانه زنی که لاتامبورا صدایش می‌کردند. وقتی آب حیاط را گرفت و از در بیرون زد، صدای غلغلش شنیده می‌شد. لاتامبورا در جایی که حالا دیگر بخشی از رود بود، هولزده اینطرف و آنطرف می‌دوید و مرغ و جوجه‌هایش را به خیابان کیش می‌داد تا بلکه جای امنی پیدا کنند و جان سالم در ببرند.
آنطرف، سر پیچ، سیل باید- خدا می‌داند کی- درخت تمرهندی حیاط خانه عمه خاسینتای مرا ریشه کن کرده و برده باشد؛ چون حالا دیگر درختی آنجا دیده نمی‌شود. این درخت تنها درخت تمرهندی این آبادی بود، از همین جا معلوم می‌شود که این سیل و طغیان رود در این چند ساله بی‌سابقه بوده.
من و خواهرم بعد از ظهر رفتیم تا آن کوه آب را که دمبدم بزرگتر و تیره تر می‌شد و حالا بالای پل بود، تماشا کنیم. ساعتها و ساعتها، بی‌آنکه خسته شویم، ایستادیم و تماشا کردیم. بعد از دره‌ی تنگ بالا رفتیم تا ببینیم مردم چه می‌گویند، آخر آن پایین، لب رود، صدای آب آنقدر زیاد است که آدم فقط می‌بیند دهان مردم باز و بسته می‌شود و دارند حرف می زنند بی‌آنکه آدم حتی یک کلمه را بشنود، برای همین بود که از دره‌ی تنگ بالا رفتیم، چون آن بالا مردم داشتند رود را تماشا می‌کردند و از خرابیها حرف می‌زدند. همانجا بود که فهمیدم رود لاسرپنتینا، گاو خواهرم تاچا را که پدرم روز تولدش به او داده بود و یگ گوش سفید و یک گوش سرخ و چشمهای خیلی قشنگ داشت، برده است.
هنوز دستگیرم نشده چرا لاسرپنتینا بسرش زد از رود رد بشود، چون می دانست که این رود همان رود هر روزی نیست. لاسرپنتینا هیچوقت اینقدر خل و رموک نبود. حتما خواب‌آلود بوده که اینطور خودش را به کشتن داده. آخر خیلی وقتها وقتی در آغل را باز می‌کردم، ناچار می‌شدم از خواب بیدارش کنم، وگرنه تمام روز با چشمهای بسته ساکت و آرام ، آنجا می‌ماند و نفیر می‌کشید، همانطور که همه گاوها در خواب نفیر می‌کشند.
پس حتما چرتش گرفته بوده. شاید وقتی ضربه‌ی سنگنین آب را بر کفل‌هایش حس کرده، از خواب پریده. شاید بعد ترسیده و خواسته برگردد، اما هول شده و در آن آب سیاه و سفت گل‌آلود، پایش گرفته. شاید ماغ کشیده و کمک خواسته، فقط خدا می‌داند چه ماغهایی کشیده.
از مردی که دیده بود سیل گاو را با خودش می‌برد، پرسیدم گوساله‌اش هم همراهش بوده یانه. گفت که یادش نمی‌آید، اما دیده که آب گاوی خال خالی را با خودش می برد. گاو پاهایش بهوا رفته بوده و بعد برگشته و مرد دیگر اثری از آثار گاو را ندیده. گفت آنقدر تنه درخت و ریشه و شاخ و برگ روی آب شناور بوده و او هم آنقدر گرم کار هیزم گرفتن از آب بوده، که مطمئن نیست روی آب دام دیده یا تنه درخت.
اینست که نمی‌دانیم گوساله زنده‌است یا به همراه مادرش رفته. اگر دنبال مادرش بوده که خدا به داد هر دوشان برسد.
نگرانی اهل خانه اینست: حالا که خواهرم تاچا گاوش را از دست داده، خدا می‌داند چه آخر و عاقبتی پیدا می‌کند. پدرم با بدبختی زیاد توانست پول و پله‌ای جور کند و لاسرپنتینا را که آنوقت گوساله بود، برای خواهرم بخرد تا جهیزیه‌ای داشته باشد و مثل دو خواهر بزرگترم خراب نشود.
پدرم می‌گوید بس که آسو پاس بودیم، این دوتا دختر خودسر خراب شدند. از بچگی پررو و پرتوقع بودند و تا بزرگ شدند پایشان به بیرون خانه باز شد.
بعد پدرم هردوشان را بیرون کرد. اول تا می‌توانست با آنها مدارا کرد، اما بعد دیگ غیرتش بجوش آمد و هردوشان را به خیابان انداخت. آنها هم رفتند به آیولا یا یک جای دیگر و پاک بدکاره شدند.
برای همین پدرم نگران تاچاست- آخر دلش نمی‌خواهد این یکی هم به همان راه خواهرهایش برود. پدرم می‌دانست که خواهرم با از دست دادن گاوش سیاه‌بخت می شود، چون دیگر وقتی به سن بخت برسد و بخواهد شوهر خوب و سربراهی پیدا کند، سرمایه و جهیزیه ای ندارد. حالا قضیه فرق می‌کند. تا وقتی گاو را داشت، آینده‌اش روشن بود؛ چون بالاخره کسی پیدا می‌شد که برای بدست آوردن گاو هم که شده، پا پیش بگذارد و او را بگیرد.
حالا فقط امیدمان به اینست که گوساله زنده مانده باشد، دیگر خواهرم تاچا تا خرابی یک قدم بیشتر فاصله نخواهد داشت. مادرم هم نمی‌خواهد خواهرم کارش به اینجا بکشد.
مادرم نمی‌داند چرا خدا با دادن چنان دخترهایی اینطور عقوبتش کرده است؛ آخر، در خانواده او، از مادر بزرگ به بعد، آدم بد پیدا نشده. همه‌شان خدا ترس و سربراه بار آمده اند و هیچوقت به کسی بی‌احترامی نکرده اند. همه‌شان اینطور آدمهایی بودند. چه کسی می‌داند آن دو دخترش یکی بعد از دیگری نمی‌تواند بفهمد چه خطایی از خودش سرزده یا چرا دو دخترش یکی بعد از دیگری براه بد افتاده‌اند. هر چه می‌کند نمی‌تواند بیاد بیاورد که در خانواده‌اش چه کسی بوده که سرمشق دخترهاش شده. و هر بار که یاد دخترها می‌افتد،گریه‌اش می‌گیرد و می‌گوید: «خدا عاقبت بخیرشان کند.»
اما پدرم می‌گوید که حالا دیگر برای آنها نمی‌شود کاری کرد، چون آب از سرشان گذشته است. آن که باید بفکرش بود، تاچاست که هنوز در خانه است و دارد قد می‌کشد.
پدرم می‌گوید: «آره،نگاه همه را به خودش جلب می‌کند. این یکی هم عاقبتش به خرابی می کشد، این خط و این نشان، این یکی هم خراب می شود.»
و تاچا وقتی می‌فهمد که گاوش دیگر برنمی‌گردد، به گریه می‌افتد. با پیراهن صورتیش، اینجا کنار من نشسته و از دره‌‌ی تنگ به رود خیره شده و یکبند گریه می‌کند. شرشر اشک کثیف روی صورتش روان شده، انگار رود توی تنش رفته است.
دست دور شانه‌اش می‌اندازم و می‌خواهم دلداریش بدهم، اما نمی‌فهمد. بیشتر گریه و زاری می‌کند. از دهانش صدایی بیرون می‌آید که شبیه صدای لب‌پر زدن آب رودخانه‌است. با این صدا، تمام تن تاچا به لرزه می‌افتد، رود همینطور بالا می آید. قطره‌های آب بوگندوی رود به صورت خیس تاچا پاشیده می‌شود. و برجستگی‌های سینه کوچکش یکبند پایین و بالا می‌روند؛ انگار همینطور درشت‌تر و درشت‌تر می‌شوند تا تاچا را بدکاره کنند.

نویسنده: خوان رولفو
مترجم: فرشته مولوی
از مجموعه داستان «دشت مشوش» / نشر گردون
منبع: www.jenopari.com

ماه عسل

زنم ناخوش بود و به سرعت برگشتیم هتل که با کمی تب و لرز و حال تهوع به رختخواب رفته بود. نمی خواستیم فوری دکتر خبر کنیم، شاید خود به خود رفع می‌شد. آدم که ماه عسلش باشد مزاحمت غریبه ها را بر‌نمی تابد، حتی اگر برای معاینه‌ی پزشکی باشد. ناخوشی‌اش قولنج یا چیزی مشابه آن بود. در شهر سه‌بی بودیم، توی هتلی که تراسی آن را از شلوغی خیابان جدا می‌کرد . زنم که به خواب رفته بود( به محض این که او را روی تخت گذاشتم و رویش را کشیدم، به خواب رفت) تصمیم گرفتم رعایت سکوت را بکنم و بهترین راه این بود که به بالکن بروم تا سرو صدا راه نیندازم یا از سرکسالت با او حرف نزنم و رفت و آمد مردم را تماشا کنم که اهل سه‌بی چطور راه می‌ روند، چگونه لباس می‌پوشند، چطور حرف می‌زنند، اما به علت فاصله نسبتاً زیاد از خیابان و شلوغی جز همهمه چیزی نمی‌شنیدم. نگاه می‌کردم بی آن که ببینم، مثل کسی که وارد جشنی می‌شود ومی‌داند تنها فردی که به او علاقه دارد آن جا نیست، زیرا در خانه با شوهرش است. آن تنها آدم، الان با من بود، پشت سرم ، با شوهرش در کنارتختش. به بیرون نگاه می‌کردم و به فکر داخل بودم، اما ناگهان وسط جمعیت یک نفررا انتخاب کردم، چون برخلاف بقیه که یک لحظه می‌گذرند وناپدید می‌شوند، این یکی بی حرکت همان جایی که بود ماند. از دور که نگاهش می‌کردی سی سال را شیرین داشت، بلوز آبی آستین حلقه‌ای به تن داشت با دامن سفید، و کفش‌های پاشنه بلندی که تقریبا سفید بود. منتظر می‌نمود، بی‌تردید انتظار می‌کشید، چون گاهی یکی دو قدم به چپ یا راست می‌رفت و در آخرین گام کمی پاشنه‌ی تیز یک پا را به زمین می‌کشید، حرکتی ناشی از بی‌قراری. کیف بزرگی از دوشش آویزان بود، مثل همان‌هایی که وقتی بچه بودم مادرها داشتند، مادر خودم که کیف مشکی بزرگی روی دست می‌انداخت، نه مثل امروزی‌ها که روی دوش آویزان می‌کنند. پاهای فربهی داشت، هر بار که برمی‌گشت تا بعد از دو سه قدم جابه جایی، و انتظار در نقطه موعود، انگار می‌خواست زمین را سوراخ کند و در آخرین قدم پاشنه را می‌کشید. پاهایش چنان نیرویی داشت ، که پاشنه‌هایش حذف می‌شد و به چشم نمی‌آمد، چون انگار پاهایش را به پیاده رو میخ کرده بودند، مثل تیغه چاقویی که توی چوب خیس فرو می‌رود. یکی را خم می کرد تا به عقب نگاهی بیندازد و دامنش را صاف کند، انگار می‌ترسید چروک آن او را از پشت زشت نشان دهد، یا شاید هم جوراب کش در رفته ای را از روی دامنش درست می‌کرد، که آن را می‌پوشاند.
هوا تاریک می‌شد، و کاهش تدریجی نور هر بار او را تنهاتر، جدا افتاده‌ترنشان می‌داد که انتظاری عبث می‌کشید. کسی که منتظرش بود، سر قرار حاضر نمی‌شد. وسط خیابان مانده بود و مثل آدم‌هایی نبود که وقت انتظار برای آن که سرراه رهگذران قرار نگیرند، به جایی تکیه می دهند. به همین علت به رهگذرها برمی‌خورد. یکی چیزی به او پراند که با عصبانیت جوابش را داد و با کیف بزرگش تهدیدش کرد.
ناگهان رو به بالا نگاهی انداخت، به طبقه ی سوم، به نظرم آمد که چشم‌هایش را برای اولین بار به من دوخت. چشم تنگ کرد، انگار نزدیک‌بین بود یا لنزهایش کثیف بود، پلک زد تا بهتر ببیند، به نظرم به من نگاه می‌کرد. اما کسی را در سه‌بی نمی شناختم، تازه دفعه اول بود که به سه‌بی آمده بودم، برای ماه عسل با همسرتازه عروسم ، که پشت سرم خوابیده بود، امیدوار بودم چیزیش نباشد. زمزمه‌ای شنیدم که از تختخواب می‌آمد، اما سر برنگرداندم، زیرا ناله‌ای بود که از شخص خفته درمی‌آمد، آدم کم کم یاد می‌گیرد که صداهای مختلف کسی را که کنارش می خوابد تشخیص بدهد. زن چند قدم به سمت من برداشت، از خیابان ردشد، از وسط ماشین‌ها راه خود را پیدا می‌کرد، به چراغ عابرتوجهی نداشت، مثل این که می‌خواست زودتر نزدیک شود تا مرا از ایوانی که در آن ایستاده بودم ، بهتر ببیند. اما به زحمت وکندی راه می‌رفت، پنداری به کفش پاشنه بلند عادت نداشت، یا آن پاهای یغوربرای این کفش‌ها ساخته نشده بود، یا به خاطرسنگینی کیف، تعادلش را از دست داده بود، شاید سرش گیج می‌رفت. راه رفتنش مثل زنم بود که با ورود به اتاق احساس ناخوشی کرد و کمکش کرده بودم لباس عوض کند و روی تختخواب دراز بکشد و رویش را پوشانده بودم. زن خیابان را رد کرد، حالا نزدیک‌تر بود، اما هنوزفاصله داشت. تراس بزرگ هتل، او را از ازدحام خیابان جدا می‌کرد. نگاهش به سمت بالا بود، حالا به من یا به طبقه‌ای که در آن بودم. حرکتی با دست انجام داد، حرکتی که حاکی از سلام یا جلب توجه نبود، منظورم جلب توجه یک غریبه است، بدون آن که مناسبت یا آشنایی با او داشته باشد. گویا من کسی بودم که قرار بود به دیدن او بیاید. انگار با این حرکت دست و با آن تکان آخر انگشتانش می‌خواست یقه مرا بگیرد و بگوید«بیا این جا، گرفتمت.» در همان حال فریادی زد که نشنیدم چی گفت ، فقط با لب خوانی اولین کلمه را فهمیدم، که «اوهوی» بود که مثل بقیه جمله، به من نرسید و با بی‌ادبی ادا شد. به پیشروی ادامه می‌داد، حالا دامنش را با انگیزه بیشتری از عقب گرفته بود، چون به نظر می‌رسید کسی که باید درباره ی او قضاوت می‌کرد، الان جلو روی او بود، مردی که منتظرش بود می‌توانست الان از افتادگی دامنش لذت ببرد. آن وقت دیگر می‌توانستم بشنوم چه می گوید:«اوهوی! آن جا چه غلطی می‌کنی؟» فریادش حالا خیلی بلند شنیده می‌شد، و او را بهتر می‌دیدم. شاید بالای سی سال داشت. چشم‌هایش را تنگ کرده بود ، به نظرم روشن آمد، خاکستری یا آلویی، لب‌هایش درشت بود، بینی‌اش پهن ، سوراخ های آن ازعصبانیت می‌لرزید. لابد خیلی منتظر مانده بود، خیلی پیش‌تر اززمانی که متوجه او شدم. تلوتلو خوران می‌رفت که سکندری خورد و کف تراس افتاد، دامن سفیدش را کثیف کرد و یکی از کفش‌هایش از پایش درآمد. با زحمت بلند شد، گویا نمی‌خواست پای برهنه اش را روی پیاده رو بگذارد، مثل این که می‌ترسید کف پایش کثیف شود، چون سر قرارش حاضر بود، پس باید پاهایش را تمیز نگه می‌داشت. بدون آن که پایش را زمین بگذارد، کفشش را پا کرد، خاک دامنش را تکاند و فریاد زد:« این جا چه کارمی کنی؟ چرا نگفتی رفته‌ای بالا؟ نمی‌بینی یک ساعت است منتظرت ایستاده ام؟» (این حرف‌ها را با لهجه محلی سه بیایی گفت) وقتی این‌ها را می‌گفت، یک بار دیگر آن حرکت چنگ انداختن را انجام داد، یک حرکت خشک، بازوی عریانش در هوا و در ادامه، چنگ انداختن سریع انگشتان. مثل این که می‌گفت:« توی چنگ منی» یا «می‌کشمت» و با این حرکتش می‌توانست مرا بگیرد و بعد با پنجه‌اش بکشد. این بار چنان بلند فریاد زد و چنان نزدیک بود، که ترسیدم همسرم را که خواب بود بیدار کند.
همسرم با صدای ضعیفی گفت: « چی شده؟»
برگشتم، با چشم‌های هراس خورده بلند شده، مثل مریضی که از خواب می‌پرد و هنوز نه چیزی می‌بیند، نه می‌فهمد کجاست، نه خبر دارد چرا آن قدر احساس گیجی می‌کند. چراغ خاموش بود. مریض بود.
جواب دادم:«چیزی نیست برگرد بخواب.»
اما نرفتم که پهلویش بنشینم نوازشش کنم یا او را به آرامش بخوانم ، آن طور که در موقعیت‌های دیگر می‌کردم، چون نمی‌توانستم از ایوان جدا شوم، یا نگاهم را از زنی برگردانم که برایش مسجل شده بود با من قرار دارد. حالا مرا خوب می‌دید و لابد شک نداشت که من همانم که قرار مهمی گذاشته بود، کسی که از انتظار جان به سرش کرده بود و با غیبت وبدقولی طولانی اش به او بی احترامی کرده بود. « مرا ندیدی که از یک ساعت پیش این جا انتظارت را می‌کشیدم؟ چرا چیزی نگفتی؟» حالا دیگر جیغ می‌کشید. جلو هتل من و زیر ایوان من ایستاده بود، فریاد زد:«گوش بده به من! می‌کشمت!» واز نو همان حرکت را با بازویش و انگشتانش انجام داد.
زنم آشفته در رختخواب دوباره سؤال کرد:«چی شده؟»
در این لحظه پا پس کشیدم و در ایوان را بستم، اما قبل از آن که این کار را بکنم، دیدم که زن توی خیابان، با کیف بزرگ قدیمی و کفش‌های پاشنه بلند نیزه‌ای، و پاهای نیرومندش و قدم های سستش از دید من ناپدید شد، لابد داخل هتل شده بود و می‌آمد بالا دنبال من، و تصمیم داشت قرارش را با من محقق کند. احساس خلاء کردم از این فکر، که به زن مریضم چه بگویم؟ این مزاحمتی را که در شرف وقوع بود، برایش توضیح بدهم. در ماه عسل بودیم، سفری که آدم مزاحمت غریبه را تحمل نمی‌کند، فکر می‌کنم، هر چند برای شخصی که از پله‌ها بالا می‌آمد غریبه نبودم. ذهنم انگار خالی شد وپنجره ایوان را بستم. آماده شدم تا در را بازکنم.

نویسنده: خابی یر ماریاس فرانکو
مترجم: اسدالله امرایی
درباره‌ی نویسنده:
خابی یر ماریاس(Franco Javier Marías) در سال 1951 در مادریرد به دنیا آمد. رمان نویس روزنامه نگار و مترجم است. پدرش فیلسوف و مدرس دانشگاه بود که به علت مخالفت با دیکتاتوری فرانکو بازداشت شد و از تدریس باز ماند. نخستین رمان ماریاس در هفده سالگی اش منتشر شد. داستان ماه عسل نخستین داستان این نویسنده است که با اطلاع خودش به زبان فارسی منتشر می‌شود.

منبع: www.jenopari.com

ماشین، یادگارِ روز­های گذشته­ی من است. تو نیویورک دیگر به ماشین احتیاج نداشتم، ولی آنقدر تنبل بودم که زحمت فروختنش را هم به خودم ندادم، به همین دلیل در پارکینک گاراژی در خیابان یونیون بین خیابان ششم و هفتم گذاشتمش و از موقع اسباب­کشی‌ام به بروکلین نه راندمش و نه نگاهی بهش انداختم. اوزموبیل کاتلس سبز لیمویی رنگ مدل 1994، مشتی آهن­آلات که به طرز زننده­ای زشت است. ولی ماشین همان کاری را کرد که قرار بود بکند، بعد از دو ماه بطالت طولانی با اولین چرخِش سویچ، روشن شد.
تام راننده بود؛ منم صندلی مسافر؛ لوسی صندلی عقب. به رغم قولی که شب پیش بهش داده بودم هنوز لوسی نمی‌خواست کاری با پاملا و ورمانت داشته باشد، و از این که ما برخلاف میل باطنی‌ش داشتیم او را به ورمانت می‌بردیم دلخور بود. از نظر منطقی حق با او بود. اگر قرار بود تصمیم نهایی را او بگیرد، پس به چه دلیل باید سیصد مایل رانندگی می کردیم تا او را به آن جا برسانیم وقتی تنها نتیجه این می شد که سیصد مایل دیگر رانندگی کنیم و او را برگردانیم به بروکلین. به او گفته بودم که یک فرصت معقول به پاملا بدهد. او وانمود کرده بود که موافق است، ولی من می دانستم که او پیشاپیش تصمیمش را گرفته و هیچ چیز آن را تغییر نخواهد داد. حالا او نشسته صندلی‌ی عقب ماشین، بق­کرده و کم حرف، قربانی‌ی بی گناه و عبوسِ دسیسه­های بی رحم ما. همین که از حومه­ی بریجپورت در جاده­ی آی-95 رد شدیم، به خواب رفت، ولی قبل از آن کار زیادی نکرد- مگر از پنجره­ی ماشین به بیرون خیره شد، بی‌تردید داشت به افکار شیطانی دو عمویش فکر می کرد. همان طور که رویداد­های بعدی نشان خواهد داد، من سخت در اشتباه بودم. لوسی با درایت­تر از آنی بود که من تصور کرده بودم، به عوض این که از عصبانیت از کوره در برود، فکر می کرد و نقشه می کشید و هوش چشم­گیرش را به کار می بست تا توطئه­ای بچیند که اوضاع را به سود خود عوض کرده و کنترل سرنوشت خودش را در دست بگیرد. ترفند درخشانی بود، اگر این جوری به خودم بگویم، ترفند یک آدم حقه­بازِ واقعی، و آدمی تنها می‌تواند به خاطر این مهارت در این سطح عالی انگشتش را به نشانه احترام به لبه ی کلاهش نزدیک کند.
در حالی که لوسی چرت می‌زد و فکر می کرد، تام و من این جلو حرف می زدیم. تام از وقتی که از ماه ژانویه، شغل راننده گی تاکسی را کنار گذاشته بود- پشت فرمان ننشسته بود، و حقیقت محض این است که به نظر می رسید دوباره راننده گی کردنِ او شبیه داروی تقویتی ای برای بدنش باشد. در دو هفته­ی اخیر من به تقریب هر روز با او بودم، و یک بار هم او را شاداب­تر و سبک­تر از آن صبح اوایل ژوئن ندیده بودم. پس از این که تام ما را از ترافیک شهر نجات داده بود، اولین بزرگ­راه از چندین بزرگراه را گرفتیم که به سمت شمال بود، و همان جا، بیرون از شهر و جاده­های باز بود که تام سر حال آمد و بار سنگین بدبختی‌هایش را بر زمین گذارد و موقتن از نفرت داشتن از جهان دست برداشت. تامِ سر حال، تام پر حرفی بود. این حرف­ها برخاسته از اصول مفید و زمخت او بر اساس تجربه بود تا دکتر تام گذشته، و تقریبن از ساعت هشت و نیم صبح تا طرف های ظهر یک ریز صحبت کرد – قصه­های تمام و کمال، لطیفه و سخن­پراکنی در مورد موضوعاتی مرموز و بجا.
من با یک اظهار نظر درباره­ی «کتابِ بلاهتِ بشری» شروع کردم، کتاب کوچک و نالایقی که داشتم می‌نوشتم. می‌خواست بداند که نوشتن کتاب خوب پیش می‌رود؟ و وقتی به او گفتم مثل برق جلو می‌روم بدون این که در چشم انداز، پایانی باشد، این که هر داستانی که نوشتم آبستن داستان دیگری بوده همین طور داستان دیگر و بعد داستانِ دیگر، او با دست راستش به شانه­ام زد و این حکم خیره­کننده را بر زبان آورد: «نِی تان، تو یک نویسنده­ای. تو داری یک نویسنده­ی واقعی می‌شوی.»
گفتم: « نه، نیستم. من تنها یک کارمند بازنشسته­ی بیمه هستم که هیچ کاری بهتر از این از دستش بر نمی‌آید. نوشتن کمک می کند که زمان بگذرد. همین.»
«نِی تان، تو اشتباه می‌کنی. بعد از این همه خانه­به­دوشی در بیابان، سرانجام رسالت واقعی‌ات را پیدا کرده­ای. حالا مجبور نیستی دیگر به خاطر پول کار کنی، کاری را انجام می‌دهی که مقدر بوده انجام دهی.»
«مزخرف نگو. هیچ­کس در سن شصت ساله­گی نویسنده نمی‌شود.»
دانش­جوی کارشناس ارشد سابق و مطلع ادبی سینه اش را صاف کرد و گفت که با من اختلاف نظر دارد. تام گفت وقتی پای نوشتن به میان می‌آید هیچ قاعده و قانونی وجود ندارد. یک نگاه از نزدیک به زنده­گی شاعران و رمان­نویس­ها بیانداز، از جایی سر در می‌آوری که هرج و مرجی محض و ملغمه ی بی نهایتی از استثنائات بوده. تام ادامه داد به این خاطر که نوشتن بیماری بوده، چیزی که می‌شود بیماری‌ی عفونی یا آنفولانزای‌ روح نامید، از این رو هرکس در هر زمان در معرض آن قرار می‌گیرد. جوان و پیر، قوی و ضعیف، مست و هوشیار، عاقل و دیوانه. به لیست نام­های غول­ها و نیمه غول­ها به دقت نگاه کن با نویسنده­گانی مواجه خواهی شد که از هر چیزی استقبال کردند، از تمایلات جنسی، گرایشات سیاسی و از ویژه­گی‌های انسانی – از والاترین ایده آلیسم تا مکارانه­ترین تباهی و انحراف. نویسنده­گانی که جنایت­کار و وکیل، جاسوس و پزشک، سرباز و پیردختر، مسافر و خانه­نشین بوده اند. اگر کسی را محروم نکنیم، چه چیزی مانع از آن خواهد شد که یک کارمند بیمه­ی عمر سابق در حدود شصت سال به رده­ی آن­ها بپیوندد؟ کدام قانون گفته است که نِی تان گلس دچار این بیماری نشده است؟
من شانه بالا انداختم.
تام گفت: «جویس سه رمان نوشت، و بالزاک نود رمان. در حال حاضر برای ما فرقی می‌کند؟»
من گفتم: «به حال من که فرقی نمی‌کند.»
«کافکا اولین داستانش را در یک شب نوشت. استندل، چارترهاوسِ پارما را در چهل و نه روز نوشت. ملویل، موبی دیک را در شانزده ماه نوشت. فلوبر برای مادام بوواری پنج سال وقت صرف کرد. موزیل هیجده سال روی مرد بی بو و خاصیت کار کرد و پیش از این که تمامش کند مرد. الان برای ما فرقی می‌کند؟»
به نظر نمی رسید برای این سوآل پاسخی باشد.
«میلتن، کور بود. سروانتس، یک دست داشت. کریستوفر مارلو قبل از سی ساله­گی در یک دعوایی داخل میخانه به ضرب چاقو از پا در آمد. ظاهرن چاقو مستقیم به چشمش اصابت کرده بود. ما راجع به این چه فکری باید بکنیم؟»
«من نمی‌دانم تام، تو به من بگو.»
« هیچ چی. یعنی زیادی هیچی.»
«دلم می خواد باهات موافقت کنم.»
«توماس ونتورث هیگنسن، شعرهای امیلی دیکنسن را «تصحیح» کرد. ابله متفرعنی که مجموعه اشعار ِ گلبرگ­های علف­زار او را غیراخلاقی خواند و جرئت کرد به کار امیلی‌ی بی نظیر دست ببرد. و بیچاره پو، که مست و لایعقل در حلبی آباد بالتیمور جان سپرد، بد شانسی آورد که روفوس گریسولد را به عنوان وکیل و وصی‌ی ادبی‌اش انتخاب کرد. خبر نداشت که گریسولد او را تحقیر می‌کرد، این به اصطلاح رفیق و حامی، سال­ها سعی کرد اعتبارِ پو را خدشه­دار کند.»
«بیچاره پو.»
«ادی شانس نداشت. نه وقتی که در قید حیات بود و نه حتا پس از مرگش. او را در گورستانِ بالتیمور در سال 1849 دفنش کردند، ولی بیست و شش سال طول کشید تا سنگی بر مزارش بگذارند. سنگی که قوم و خویشی بلافاصله بعد از مرگش سفارش داده بود، ولی کار به یکی از آن طنزهای سیاه منجر شد که دهان آدمی را می‌زند و دهانت باز می‌ماند که افسار این جهان دست چه کسی ست. حالا از بلاهتِ انسانی حرف بزن، نِی تان. بر حسب اتفاق محوطه­ی سنگ مرمرها درست زیر قسمتی از خطِ آهنِ هوایی قرار داشته. درست همان موقع که کنده­کاری رو به اتمام بوده، قطاری از ریل خارج و تو محوطه­ی مرمرها واژگون شده و سنگ را خرد و خمیر می‌کند، و از آن­جا که قوم و خویش پو پول و پله­ی کافی نداشتند تا سنگ دیگری را سفارش دهند، پو ربعِ قرنِ بعدی را زیر گوری بی‌نام و نشان می گذراند.»
« تام، تو این­همه چیز را از کجا می‌دانی؟»
«معلوماتِ عمومی.»
«برای من معلوماتِ عمومی نیست.»
« تو که هرگز دانشگاه نرفتی. موقعی که تو در خیابان­ها می‌خواستی جهان را برای دموکراسی امن کنی، من یک جای دنجی کنار قفسه­های کتابخانه می‌نشستم و این اطلاعات بی‌ثمر را تو مغزم انبار می‌کردم.»
«دستِ آخر چه کسی اجرت سنگ را پرداخت؟»
«جمعی از معلمین، کمیته­ای برای جمع­آوری پول تشکیل دادند. باور می‌کنی ده سال برایشان وقت برد؟ وقتی کارِ مجسمه­ی یادبود تمام شد، باقی‌مانده­ی جسد پو را از گور در آوردند، در شهر گرداندند، و در صحنِ کلیسای بالتیمور دوباره دفنش کردند. صبحِ همان­روز نبش قبر، مراسمِ ویژه­ای به نام دبیرستان غربی‌ی زنانه در جایی برگزار شد. اسمِ با مسمایی است، فکر نمی‌کنی؟ دبیرستانِ غربی‌ی زنانه. خیلی از شاعرانِ مهمِ امریکایی دعوت شده بودند، ولی وتییر، لانگفلو، الیور، وندل، هولمز همگی بهانه آوردند و در این مراسم شرکت نکردند. تنها والت ویتمن زحمت این سفر را به خود داد. از آن­جا که ارزش کار ویتمن بیش­تر از همه­ی آن­های دیگر است، من این کنش را مثل یک عدالتِ محشرِ شاعرانه می‌بینم. جالب است که در صبحِ آن­روز استفن مالارمه نیز آن­جا بوده. البته نه شخصن – بل­که با سونات معروفش، «گورِ ادگار پو،» که به­همین مناسبت نوشته شده بود. درست است که نتوانست به موقع برای این مراسم تمامش کند، در هر صورت دلش آن­جا بود. عالیه، نِی تان. ویتمن و مالارمه، پدرانِ دو قلوی‌ شعرِ مدرن، هر دو به افتخارِ نیای‌ مشترکشان در دبیرستانِ غربی‌ی زنانه ایستاده­اند. ادگار الن پو، آبرو رفته و بد نام، اولین نویسنده­ی واقعی‌ای که امریکا به جهان تحویل داد.»
آره، آن روز رفتار تام فوق­العاده بود. فکر می‌کنم یک کمی جنون­آسا بود. ولی بی‌تردید پر حرفی‌ی فاضلانه و بی در و پیکر او باعث شد کسالت­باری‌ی ماشین­سواری از بین برود. برای مدتی در یک مسیر با تانی رانندگی می‌کرد و بر سر دو راهی که می‌رسید به سرعت تغییر مسیر می‌داد، هرگز صبر نمی‌کرد که ببیند جاده­ی سمت چپ به­تر از سمت راست است یا برعکس. به تعبیری همه­ی راه­ها به رُم ختم می‌شدند، و از آن­جا که رُم فقط و فقط ادبیات بود (به نظر می‌رسید که تام درباره­اش همه چیز را می‌داند)، مهم نبود که کدام سمت را بگیرد. ناگهان از پو پرید تو کافکا. ارتباط بر سرِ سن هر دو به وقتِ مرگشان بود: پو در سن چهل سال و نه ماه و کافکا در چهل سال و یازده ماه. نوعی حقیقتِ پرابهام بود که تنها تام این همه را به خاطر سپرده بود و به آن­ها اهمیت می‌داد، خوب من هم که نصف عمرم را به مطالعه­ی جدول­های آمارگیری گذرانده­ام و به آمار مرگ و میر مرد­ها در مشاغل متفاوت اندیشیده­ام، راستش برای من هم جالب بود.
گفتم: «خیلی جوان.اگر امروزه روز زنده­گی کرده بودند، این شانس بزرگ وجود داشت که داروها و انتی‌بیوتیک­ها نجاتشان داده باشد. به من نگاه کن. اگر من سی یا چهل سال پیش مبتلا به سرطان می‌شدم، احتمالن حالا داخل این اتومبیل ننشسته بودم.»
تام گفت: «آره.» «چهل خیلی جوان است. ولی فکرکن چندین نویسنده حتا به آن سن هم نرسیدند.»
«کریستفر مارلو.»
«در بیست و نه ساله­گی مرده. کیتز در بیست و پنج ساله­گی. گئورک بوخنر در بیست و سه ساله­گی. تصور کن. بزرگ­ترین نمایش­نامه­ نویس آلمانی‌ی قرن نوزدهم در بیست و سه ساله­گی می‌میرد. لرد بایرون در سی و شش ساله­گی. امیلی برونته در سی ساله­گی. شارلوت برونته در سی و نُه ساله­گی. سر فلیپ سیدنی در سی و یک ساله­گی. ناتانائل وست در سی و هفت ساله­گی. ویلفرد اوئن در بیست و پنج ساله­گی. گئورک تراکل در بیست و هفت ساله­گی. لئوپاردی، گارسیا لورکا و اپولینر هر سه در سی و هشت ساله­گی. پاسکال در سی و نه ساله­گی. فلانری اوکانر در سی و نه ساله­گی. رمبو در سی و هفت ساله­گی. استفن کرینز در بیست و هشت ساله­گی و هارت کرینز در سی و دو ساله­گی. وهنریش فن کلایست – نویسنده­ی محبوب کافکا – در سن سی و چهار ساله­گی به­هم­راه معشوقش خودکشی کرد.»
« و کافکا نویسنده­ی محبوب توست.»
«این­طور فکر می‌کنم. به­هر حال، از قرن بیستمی‌ها.»
«چرا پایان­نامه­ات را درباره­ی کافکا ننوشتی؟»
«برای این­که احمق بودم. و برای این­که قرار بود امریکایی مآب باشم.»
« او کتاب امریکا را نوشته، این­طور نیست؟»
«هه هه. نکته­ی خوبی ست. چرا به این فکر نکردم؟»
«من توصیف او را از مجسمه­ی آزادی به ­یاد دارم. یک دختر مسن، به ­جای مشعل، شمشیری را بالا برده است. تصویری شگفت­انگیز. آدم را به خنده می‌اندازد، ولی هم­زمان آدم از ترس قالب تهی می‌کند. چیزی شبیه کابوس.»
«پس تو کافکا را خوانده­ای.»
«تعدادی شو. رمان­ها و شاید یک دو جین داستان- خیلی وقت پیش، وقتی که به سن و سال تو بودم. ولی چیزی در کافکا هست که در آدم می‌ماند. به­محض این که کتاب­هایش را زیر و بالا کنی، فراموششان نمی‌کنی.»
« هیچ نگاهی به یادداشت­ها و نامه­هاش انداختی؟ هیچ بیوگرافی ای خوانده­ای؟»
«افسوس. آدم هرچه بیش­تر راجع به زنده­گی او یاد می‌گیرد، آثارش جالب­تر می‌شود. کافکا نه تنها یک نویسنده­ی بزرگ، می‌فهمی، بل­که یک انسان فوق­العاده بود. آن قصه درباره­ی عروسک را شنیدی؟»
«نه آن­قدر که بتوانم به­خاطر بیاورم.»
«به! پس با دقت گوش بده. این را به تو تقدیم می‌کنم به عنوان اولین مدرک از پشتیبانی من از این قضیه.»
«متوجه منظورت نمی شوم.»
« خیلی ساده است. هدف این است که ثابت شود کافکا در واقع انسان خارق­العاده­ای بود. چرا با این داستان خاص شروع می‌کنم؟ نمی‌دانم. از دیروز صبح که سر و کله­ی لوسی کوچولو پیدا شده است، من نتواسته­ام این قصه را از سرم بیرون کنم. جایی باید ارتباطی وجود داشته باشد. هنوز به دقت در نیافته­ام که چه­گونه، ولی فکر می‌کنم آن قصه برای ما پیامی دارد، نوعی اخطار درباره­ی این­که ما باید چه­گونه با او رفتار کنیم.»
«زیاد مقدمه­چینی می‌کنی، تام. بیا سر اصل مطلب و قصه را تعریف کن.»
«دوباره دارم مزخرف می‌گویم، این­طور نیست؟ این­همه آفتاب، این همه اتومبیل و این راننده­گی با سرعت شصت و هفتاد مایل در ساعت. مخ من دارد داغان می‌شود، نِی تان. احساس می‌کنم هیجان زده شده ام، آماده­ام برای هر چیزی.»
«خوب، حالا قصه را تعریف کن.»
«بسیار خوب، قصه. قصه­ی عروسک … آخرین سالِ زنده­گی کافکاست، و او دربست عاشقِ دورا دیامانت می‌شود، یک دختر جوان در حدود نوزده یا بیست ساله که از دست خانواده­اش در لهستان که سر و سری با جنبش عرفانی یهودی داشته­اند، گریخته و حالا در برلین به­سر می‌برد. او نصف سن کافکا را دارد، ولی هم اوست که به کافکا جرئت می‌دهد تا پراگ را ترک کند – چیزی که کافکا برای سال­ها در فکرش بود – و او نخستین و تنها زن زنده­گی او می‌شود. پائیز 1923 به برلین می‌رسد و بهار بعد می‌میرد، ولی احتمالن آن آخرین ماه­ها شادترین ماه­های زنده­گی او به­شمار می‌رود. به­رغم وخامت سلامتی‌اش و علی‌رغم اوضاع اجتماعی‌ی برلین: کمبود غذا، شورش­های سیاسی و بدترین تورم در تاریخِ آلمان. و به­رغم آگاهی از این که عمرش برای این جهان کفاف نخواهد کرد.
« هر روز بعد از ظهر، کافکا برای پیاده­روی به پارک می‌رود. اغلب وقت­ها دورا نیز او را هم­راهی می‌کند. روزی، به دختر کوچولویی بر می‌خورند که اشگ می‌ریزد و از تهِ دل گریه می‌کند. کافکا از او می‌پرسد چه پیش آمده، و او جواب می‌­دهد که عروسکش را گم کرده است. کافکا به­سرعت شروع می‌کند به سر هم کردن قصه­ای تا برای او توضیح دهد چه اتفاقی افتاده است. او می‌گوید: «عروسکت رفته سفر.» دختر می‌پرسد: «تو از کجا میدونی؟» کافکا می‌گوید: «برای این که واسه من یه نامه نوشته.» به­نظر می‌رسد دختر مشکوک است. می‌پرسد: «نامه­رو با خودت داری؟» کافکا می‌گوید: «نه، متاسفم، اشتباهی تو خونه جا گذاشتم، ولی فردا با خودم میارمش.» چنان حرف­هایش متقاعد کننده است که دختر نمی‌داند دیگر به چه فکر کند. امکان دارد که این مرد مرموز دارد حقیقت را می‌گوید؟
«کافکا برای نوشتن نامه مستقیم به خانه می‌رود. پشتِ میزِ تحریرش می‌نشیند، و دورا همان­طور که کافکا را در حال نوشتن نامه تماشا می‌کند متوجه می‌شود که همان جدیت و همان تنشی را به­نمایش می‌گذارد که هنگام نوشتن کار شخصی خودش. او در پی گول زدن دختر کوچولو نیست. این یک رنجِ ادبی‌ی واقعی است، و او مصمم است که کارش را درست انجام دهد. اگر بتواند به یک دروغ زیبا و باورپذیر دست یازد، آن دروغ، ضایعه­ی دختر را با واقعیت متفاوتی جایگزین خواهد کرد – شاید یک واقعیت دروغین، ولی چیزی حقیقی و باورپذیر طبق قوانین ادبیات داستانی.
« روز بعد، کافکا با عجله با نامه به پارک می‌رود. دختر کوچولو منتظر اوست، و از آن­جا که هنوز خواندن یاد نگرفته است، او با صدای بلند نامه را برایش می‌خواند. عروسک خیلی متاسف است، ولی او خسته شده از بس همیشه با آدمای یکسان زنده­گی کرده. او احتیاج داره بزنه بیرون و دنیارو ببینه و دوستای تازه پیدا کنه. این­جوری نیست که دختر کوچولورو دوست نداره، او دلش می‌خواد تغییر آب و هوا بده، به همین خاطر باید اونا برای مدتی از هم جدا باشن. بعدش هم عروسک قول می‌ده هر روز برای دختر کوچولو نامه بنویسه و از کارهایی که می‌کنه انو با خبر کنه.
«این­جاست که داستان قلب مرا تکه پاره می‌کند. خیلی حیرت­انگیز است که کافکا درد سر نوشتن آن نامه­ی اول را تقبل می‌کند، ولی حالا خودش را برای پروژه­ی نوشتن روزانه یک نامه­ی تازه متعهد می‌کند – آن هم تنها به­خاطر دلداری دادن به دختر کوچولویی که هیچ نسبتی با او ندارد، کودکی که برحسب اتفاق در یک بعد از ظهر در پارک ملاقاتش کرده است. چگونه آدمی چنین می کند؟ او برای سه هفته این کار را می‌کند، نِی تان. سه هفته. یکی از درخشان­ترین نویسنده­گانی که تا به حال زیسته از وقتش مایه می‌گذارد – از وقت با ارزش و رو به کاهش­اش – تا نامه­های تخیلی‌ای از یک عروسک گم­شده بنویسد. دورا می‌گوید او هر جمله را با دقتی طاقت­فرسا با جزئیات می‌نوشت، این که نثر، دقیق، بامزه و جذاب باشد. به عبارت دیگر، آن نثر کافکا بود، و او هر روز به مدت سه هفته به پارک می‌رفت و نامه­ی دیگری برای دختر می‌خواند. عروسک بزرگ می‌شود، به مدرسه می‌رود و با آدم­های متفاوت آشنا می‌شود. عروسک به دختر اطمینان می‌دهد که دوستش دارد، ولی به یک سری مشکلات در زنده­گی‌اش اشاره می‌کند که برگشتنش به خانه را غیرممکن می‌کند. کم کم، کافکا دختر را برای لحظه­ای آماده می‌کند تا عروسک برای همیشه از زندگی او ناپدید شود. برای یک پایان­بندی قانع­کننده تلاش می‌کند، نگران از این که اگر موفق نشود، طلسم جادویی خواهد شکست. بعد از آزمایش چندین امکان، دست آخر تصمیم می‌گیرد عروسک را شوهر دهد. مرد جوانی را توصیف می‌کند که او عاشقش شده است، مراسم خواستگاری، جشن عروسی در خانه­ا­ی بیرون از شهر، حتا خانه­ای که عروسک و شوهرش در حال حاضر در آن زنده­گی می‌کنند. و سپس، در خط آخر، عروسک با دوست قدیمی و دوست­داشتنی‌اش وداع می‌کند.
«البته در آن موقع دختر دیگر دلتنگِ عروسک نیست. کافکا چیز دیگری در عوض عروسک به او داده است، و تا آن سه هفته به سر رسد، نامه­ها او را از غمگینی و اندوه نجات داده­اند. دختر قصه را دارد، و وقتی آدمی شانس این را دارد که درون یک قصه زنده­گی کند، درون جهانی تخیلی، دردهای این جهان ناپدید می‌شوند. از این­رو مادامی که قصه ادامه دارد، واقعیت، دیگر وجود ندارد.»

نویسنده: پل آستر
مترجم: علی لاله‌جینی

منبع: www.jenopari.com

پایین پَر

  • یکشنبه, 18 جولای 2010
  • 8:29 ب.ظ
  • دون شی

هنری کارشناس خبره‌ی آن‌هایی بود که می‌خواستند خودشان را پرت کنند- این کاره بود سال‌ها. هر وقت یکی خودش را بالای پل یا لبه‌ی ‌ساختمان مرتفعی می‌رساند، هنری با زبان از خر شیطان می‌کشیدش پایین. بین همه پیراپزشک‌های که می‌شناختم، او یک چیز دیگر بود.
هر وقت به اورژانس زنگ می‌زدند که یکی رفته بالا خودش را پرت کند پایین ،هنری که شیفت بود، می‌رفت.هر وقت زنگ می‌زدند طرف پریده پایین مهم نبود کداممان برویم- همه‌مان می‌توانستیم از عهده‌ی جمع کردن خون و کثافت روی زمین یا بیرون کشیدن یک مرد شیک پوش بربیاییم.
بیمارستان دانشگاهی که در آن کار می‌کردیم، بیشتر از همه‌ی بیمارستان‌ها در این قضیه سهم داشت، چه در آن‌هایی که می‌پریدند و چه آن‌هایی که نجات می‌دادیم ،چون پل‌های اصلی مثل منهتن،بروکلین،و ویلیامزبرگ نزدیک آن بودند. طی سال‌ها که با این پایین‌پرها و دله دیوانه‌های دیگر آب آورده سروکار دارد.هنری مختصری خشونت داشت. حتی سوختگی ،اما هنوز یک جورهایی خبره کار بوده و جلو آن‌هایی که می‌خواهند بپرند در می‌آید. همیشه به قضیه شخصی نگاه می‌کرد.
هنری در آستانه‌ی بازنشستگی بود. تصمیم گرفتیم برای شیفت آخرش یک مهمانی ترتیب دهیم. دوتا در پایین‌تر از ای ار راستش برای بچه‌هایی که شیفتشان نبود. مختصری لیکور هم گرفتیم که خلاف مقررات بود.همه داستان‌های مورد علاقه‌شان را از پایین‌پرهای نجات یافته برای هنری می‌گفتند، هنری هم که قبلاً بارها شنیده بود، اما اهمیتی نمی‌داد و گوش می‌کرد.جان گنده داستان شیشه پاک‌کنی را تعریف می‌کرد که از داربست پنج طبقه پرت شد پایین.سوار اتوبوس کردیم. تزریق تو رگی. جان به مرکز فوریت‌ها زنگ زد و با رادیو بی‌سیم گفت یکی را که خودش را پرت کرده می‌آوریم. طرف وضعش خراب است. دو پایش شکسته، استخوان ران زده بیرون و پوست را شکافته، اما یارو به اصرار بلند می‌شود که من نپریدم لعنتی افتادم!
جان که قصه‌اش تمام شد،تلفن زنگ زد و یکی رفته بالا روی پل بروکلین. همه قبول کردند که آخرین ماموریت هنری باشد، شیفت من هم بود که همراهش رفتم.
ستون سمت منهتن پل بروکلین روی آب است.مورد ما رفته بود بالای ستون سمت بروکلین که سمت خشکی بود. وقتی رسید.پلیس چند تا نورافکن میزان کرده بود روی او و خیلی واضح او را می‌دیدیم که بالای دیرک حدود صدپایی نشسته بود خیلی هم راحت به نظر می‌رسید. هنری بلندگویی را در دست گرفت و آماده شد که بالا برود. طرف پرید.
درست مثل پرش توی سیرک.اغراق نبود.دو نیم پشتک و یک وارو تمام لحظه‌های آن درزیر نور افکن‌ها جلو چشم بود.طرف حدود سی متری ما به زمین خورد من و هنری به طرف او دویدیم،البته معلوم بود که نمی شود کمکی به او کرد.
مرده بود، اما انگار هنوز نیمه جانی داشت.چشم‌هایش باز بود و انگار نمی‌دانست چه بلایی سر خودش آورده. هنری خم شد به طرف او و توی گوشش گفت:« ببین می‌دانم می‌شنوی.برای این که شنوایی آخرین حسی است که از بین می‌رود. می‌خواستم بدانی پرشت خیلی باشکوه بود.
اول فکر کردم صحنه‌ی پایانی خداحافظی هنری معنی ندارد. بعد کمی در باره‌اش فکر کردم. منظورم این است که روشن بود، فرصتی برای نصیحت پرنده‌ نیست که آنقدر مشکل دارد که از زندگی خسته شده چه علتی دارد که آخرین لحظه‌ها را صرف این بکند که بشنود کارش را خوب انجام داده.
به نظرم می‌رسد که اگر بخواهم با پریدن به زندگی‌ام خاتمه دهم، در لبه‌ی لرزان زندگی و راز بزرگ، اگر حرف‌های هنری را می‌شنیدم، آرامشی در تبریک و شناسایی انسانی می‌یافتم.

نویسنده: دون شی
مترجم: اسدالله امرایی

درباره‌ی نویسنده:
دون شی متولد و بزرگ شده‌ی نیویورک است. فقط ده سال به کانکتیکت رفت و بعد دوباره به نیویورک برگشت. رشته تخصصی‌اش کامپیوتر بود و برای شرکت آی بی‌ام کار می‌کرد و حسابی کارش گرفته بود که ول کرد و سراغ داستان‌نویسی آمد. کارش را بسیار می‌پسندد. این داستان نخستین داستان اوست که با اطلاع و اجازه‌ی خودش به زبان فارسی ترجمه شده.

منبع: www.jenopari.com

شیرها

پدربزرگ هم دوست داشت رام کننده‌ی حیوانات وحشی شود تا همه‌ی آنهایی که به او اعتماد نداشتند واذیتش کردند، عصبانی کند.هرگز در این باره صحبت نکرد. پدربزرگ در یک برکه‌ی کوچک مرغابی نگهداری می‌‌کرد. حالا مرده از بس که در نوشیدن زیاده‌روی کرد. به یک باره درزندگی‌اش فهمید که رام‌کننده‌ی حیوانات نیست، از آن ساعت که پی برد، ورودیه به سیرک خیلی گران شده. با دختری زیبا ازدواج کرد و دریک تقویم درباره‌ی آب وهوا، رطوبت ونیروی باد یادداشت می نوشت. پس از مرگش، پول‌هایش را تقسیم کردند. حالا همه، چیزی از پدربزرگ دارند. یکی از خوانندگان روزنامه به تازگی از مسئول هیات تحریریه پرسید که آیا امکان پذیر است، در43 سالگی و بدون معلومات پیشین، فلوت زدن را آموخت. برحسب اتفاق پاسخ دادند البته کسی را می‌‌شناسد که در 64 سالگی ،استقامت، عشق وشکیبایی آموخت. هنگامی که مرد، او دیگر هیچ کس نبود. کوچک‌تر شد. خودخواهی‌اش را ازدست داد و بیشتر وبیشتر عقلش را وهمین طور نیرو و آبی که نگهداری می‌‌کرد و کفش‌هایی را که می‌‌پوشید. هنگامی که مرد، او دیگر هیچ کس نبود. او مرده بود.
درسن پیری خاک سپاری زیادی را دیده بود. خونسرد و جنبان روی صندلی کلیسا می‌‌نشست و کلاهش را دردست می‌‌چرخاند.
خوابش، نامنظم بود. هرجا می‌رسید به خواب می‌‌رفت و کمی بعد دوباره بیدار می‌‌شد. شیرها در خواب‌هایش ناپدید شده بودند و ورویاها با شیرها بودند. او دیگر هیچ چیزی نمی‌دانست. هنگامی که با دختر زیبا بود به پیشخدمت زن رستوران انعام زیادی می‌‌داد.
حالا، پول‌هایش تقسیم شده. نوه‌هایش، شیرها را با خود بردند و خیلی دقیق آنها را در رختخوابشان پنهان می‌‌کنند. آن دیگر مال او و ما شد. کسی هرگز به پدربزرگ نگفت که عاقل نشده. ولی پیر شده بود. خیلی مهم است که آدم پیرشود. این دردآور است که شیرها مجبورند بروند. شیرها آرام رفته بودند و پدربزرگ متوجه نشد. او مرده بود، از بس که در نوشیدن زیاده‌روی کرد.

نویسنده: پتر بیکسل
مترجم: فرانک آرتا

درباره‌ی نویسنده:
پیتر بیکسل در سال 1935 در سوئیس به دنیا آمد. نویسنده ای آلمانی زبان است و چاپ اولین کتاب او "در واقع خانم بلوم دلش می خواهد با شیرینی فروش آشنا شود" در سال 1964 شهرت بسیاری برایش به ارمغان آورد. رمان "فصل ها" منتشره در سال 1967 اگر چه با اقبال عمومی و منتقدان روبرو نشد اما در سال 1965 جایزه ی ادبی ی "گروه 47" را به خاطر چهار بخش نوشته شده‌اش برده بود. در سال 1969 بیکسل با چاپ کتاب داستان‌های کودکان شگفتی آفرید. داستان‌های بیکسل گر چه ساده و کوتاه‌اند اما بار معنایی عجیبی بر روح خواننده می‌گذارد.

منبع: www.jenopari.com

صندل‌های من

  • یکشنبه, 4 جولای 2010
  • 5:13 ق.ظ
  • سم پست

وقتی وارد شدم،او حتی نگاهم نکرد. چند ثانیه گذشت و جناب چینی مهربان پینه‌دوز از روی نیمکتش بلند شد و وسط دکان کوچولوی به حد اعلاء شلوغش چرخی زد.
مقابلم ایستاد و منتظر ماند. یکی از صندل‌هامو بهش دادم و سگگ شکسته و زیره ترک‌خورده‌ی کفش را نشانش دادم. فوری جوابم را گرفتم .ظاهراً، جایی برای تعمیر کفش باقی نمانده بود.
– شکسته! یک جفت تازه شو بخر!
مثل کسانی که گاهی اوقات باید برای تفهیم یک چیز را باید دوبار بهش بگی،فقط محض اطمینان پرسیدم: «نمی‌تونی تعمیرشون کنی؟»
کفش‌هارو بهم برگردوند.
– شکسته! یک جفت تازه شو بخر!
گفتم: ممنون!
او سرکارش برگشت و مشغول تعمیر یک جفت کفش شد که ظاهراً ارزشش را داشت.
یادم آمد، بچه که بودم، به آن دکان می‌‌رفتم، تو اولین ساختمان خیابان شرقی، پایین سالیسبوری – توی زیرزمین ساختمانی در میدان واقع شده بود.
پدر یا پدربزرگم، منو چند بار برای تحویل یا گرفتن کفش‌هایی به اونجا فرستاد،فروشگاه خانوادگی کفش ما کفش‌هایی فروخت،و فکر می‌‌کنم آن قسمت  فروشگاه برای مشتری‌هایی بود که دستشون به دهنشون می‌‌رسید  و کفش‌های اعلا می‌‌خریدند.
غیر از آن صندل‌ها، من اغلب اوقات کفش تنیس پایم هست –و تا وقتی که کفش‌ها ‌‌کاملا از بین برند اونارو می‌‌پوشم، پیش از خراب شدن و خریدن کفش نو – از این رو حقیقتا نمی‌توانم به کفش‌های تعمیری امیدوار شوم .
اما نمی‌دانم چند وقتست دکان آنجاست و صاحبش این همه مدت چه کسی بود. این مرد چند وفته آنجاست؟ آنجا چند بار صاحب ملک عوض کرده است؟ نکند یک شغل خانوادگی بوده و نسل به  نسل چرخیده است ؟ همان مرد از موقعی که من آنجا بودم حضور داشت؟ از بچگی‌هام ؟ انگار دکان همانی بود که بود.
من کنجکاوم و اهمیتی ندارد، معمولا، برای این خاطر می‌‌پرسم.اما جرئت پرسش از این مرد را ندارم. سرش شلوغه، کفش‌های تعمیری دوره‌اش کرده‌اند. کارش خسته کننده و کسالت بار است. به نظر نمی‌آد شکل آن آدم‌هایی باشه که با کفش‌های صندل از دو هفته قبل پکیده  توپ توی حلقه انگلیس می‌‌اندازند و وقتشان را  با این چیز‌ها ‌‌تلف کند. می‌‌دانم که کمی طولانی شد.
فکر می‌‌کنم این صندل‌ها ‌‌را اقلا ده سالست که می‌‌پوشم. قیمت عجیبی یادم است. دوازده دلار خریده بودم. ایراد هم داشت،شماره یکیشان ده و دیگری ده و نیم بود. از آنها همیشه دور و اطراف خانه کار کشیده‌ام، همیشه بیرون خانه. سر کار پوشیدم، مواقعی که تدریس داشتم. توی بار‌ها، باهاشان کوه و کنار دریا رفته‌ام، توی آب اقیانوس و شن‌های ساحل خیس‌شان کرده‌ام _و راه رفته‌ام، پوستشو کنده‌ام، سابیده‌ام، بار‌ها‌‌.
به چند تا فروشگاه کفش توی شهر  سرزده‌ام. در فوریه، چندان زیاد نبود. آن‌هایی را هم که دیدم، چندان خوب نبود. کفی‌های مناسبی نداشته‌اند.  قوس‌های زیره خوبی نداشتند. بندهای خیلی زیادی داشتند. پشتش بنددار بود که شاید برای درآوردن هنگام نشستن یا خم شدن بود. صندل‌های زیادی روی هم کوت بود. گران هم بودند.
توی اینترنت، صندل‌های شبیه صندل‌های خودم یافتم. اما قیمت‌شان بالای صد دلار بود!
پس جستجویم را برای یک جفت صندل آغاز کردم.

نویسنده:سم پست
مترجم: مرتضی هاشم‌پور

منبع:

یک جنایت شنیع

راهبه از پلکان پایین آمد ، تا جایی که ردای بلندش اجازه می‌داد این کار را  آهسته و پنهانی انجام داد. صورتش در نور شعله‌ی ‌شمع می‌درخشید، عین فرشته‌ها. بعضی‌ها فکر می‌کردند شیطان روحش را دزدیده.
بالاخره کنجکاوی‌‌اش ‌به نتیجه رسید. همین امروز که پشت یکی از ستون‌های حیاط پنهان شده بود دید که پدر روحانی دارد حق السکوت می‌دهد، دقیقا پولی را  داد و جعبه‌ای را گرفت. شک نداشت که جنس قاچاقی بینشان رد و بدل شد.
راهبه‌ی ‌شیطان از جلوی در ورودی نمازخانه‌ای که راهبه‌های مومن تر از او آنجا غرق عبادت بودند گذشت و با کمی دلشوره به طرف اتاق پدر روحانی رفت، می‌دانست امشب نوبت اوست که وعظ کند. خواهر اینوسنسیا به نرمی به در ضربه زد، جوابی نیامد، دستگیره‌ی ‌در را چرخاند و به درون اتاق سر خورد.
شمعدان را روی کفپوش مرمری گذاشت و خم شد و با دقت زیر تخت پدر بیچاره را گشت. آها! خودش است. جعبه را بیرون کشید و با نگرانی به آن زل زد. خداراشکر! دو قطعه مانده بود. آنها را برداشت، توی دستمالش پیچید و داخل ردایش پنهان کرد. بعد از اتاق بیرون آمد، به نمازخانه برگشت و به باقی راهبه‌ها که مشغول عبادت بودند پیوست. عبادت آن روزش بیشتر از معمول طول کشید. دعا می‌کرد که هیچکس از وجود آن دو تا بویی نبرد: آن دو قطعه پیتزای پپرونی داخل ردایش.

نویسنده: مارگریت دیویدسون
مترجم: مهسا ملک مرزبان

درباره‌ی نویسنده:
مارگریت دیویدسون متولد و بزرگ شده‌ی انگلیس است اما در 1966 به امریکا مهاجرت کرد و هم‌اکنون با همسرش در نیویورک زتدگی می‌کند.

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.