داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان


مردی کلون دروازه‌ی قصر پادشاه را کوبید و گفت قایقی به من بده، قصر پادشاه دروازه‌های بسیاری داشت اما این یکی مخصوص عریضه دادن بود. از آنجایی که پادشاه تمام مدت برای دریافت پیشکش‌ها (البته متوجه‌اید پیشکش‌هایی که به شخص شاه داده می‌شود) کنار دروازه‌ی دیگر نشسته بود، هرگاه کسی دروازه‌ی مخصوص عریضه را می‌کوبید او تظاهر به نشنیدن می‌کرد، اما به محض این‌که ضربه‌های کلون برنزی در، نه تنها کرکننده بلکه مفتضح می‌شد و آرامش همسایه‌ها را بر هم می‌زد، (مردم زمزمه می‌کردند، این دیگر چگونه پادشاهی ست که حتا حاضر نیست در خانه‌اش را به روی مردم بگشاید) تنها آن موقع بود که او به منشی اولش دستور می‌داد که برود و ببیند طرف چه می‌خواهد، البته این فقط زمانی اتفاق می‌افتاد که هیچ‌ راهی برای خفه کردن متقاضی نمی‌ماند، سپس، منشی اول، به منشی دوم، و منشی دوم، به منشی سوم و منشی سوم، به معاون اول، و معاون اول، به معاون دوم دستور می‌داد و این دستور دادن‌ها تمام روز ادامه پیدا می‌کرد تا می‌رسید به زن خدمتکار که هیچ‌کس را برای ارجاع دستورش نداشت، و تازه زن خدمتکار در را تا نیمه باز می‌کرد و می‌پرسید چه می‌خواهی، مرد خواسته‌اش را ابراز می‌کرد، تقاضای او، همین راه آمده را طی می‌کرد تا به پادشاه برسد، شاه که چون همیشه مشغول دریافت هدایا بود مدت زیادی طول می‌داد تا جوابی بدهد، برای او به هیچ‌وجه رضایت و شادی مردمش مطرح نبود، و بلاخره از منشی اولش می‌خواست که نظر خود را روی کاغذی بنویسد، لازم به گفتن نیست که منشی اول دستور او را به منشی دوم می‌داد و منشی دوم، به منشی سوم، و بر این منوال ادامه پیدا می‌کرد تا برسد به زن خدمتکار که با توجه به حال و حوصله‌اش بگوید بله یا خیر، با این حال در مورد مردی که قایق می‌خواست دقیقاً این اتفاق نیفتاد. وقتی زن خدمتکار از لای در درخواست مرد را جویا شد، او چون بقیه نگفت شغل، مدال، یا پول، بلکه بر خلاف دیگران درخواست صحبت با پادشاه را کرد. تو به خوبی می‌دانی که پادشاه دم دروازه نخواهد آمد، تو می‌دانی که او گرفتار دریافت پیشکش‌هاست، برو بگو من از اینجا نمی‌روم تا او بیاید دم در، شخصن، تا بگویم چه می‌خواهم، بعد همان جا پای چارچوب دراز کشید و پتویی روی خودش کشید، حالا هرکس که می‌خواست بیرون برود یا داخل شود باید از روی او رد می‌شد، و این مشکل بزرگی شده بود، برای این که یادتان باشد طبق تشریفات دربار هر دفعه فقط تقاضای یک‌نفر قابل بررسی بود، به این معنا که تا زمانی که یک نفر دم در منتظر جواب بود هیچ‌کس دیگری نمی‌توانست برای تقاضا مراجعه کند. در نگاه اول می‌توان گفت اولین کسی که از این ماجرا نفع می‌برد شاه بود، هر چه مدت بیشتری بدون مزاحمت دیگران سر می‌کرد، پیشکش‌های بیشتری را می‌توانست دریافت کند و لذت آن‌ها را ببرد، اما، از نقطه‌نظر دیگری می‌توان گفت که شاه واقعاً بازنده بود زیرا وقتی مردم پی ببرند که چقدر بیهوده وقت تلف کرده‌اند تا جواب درخواست‌هایشان را بگیرند نتیجه‌ی اعتراضشان می‌توانست آرامش اجتماعی را واقعاً به هم بزند و این باعث می‌شد به راحتی جریان سیل هدایا و پیشکش‌ها متوقف شود. در این مورد بخصوص، در نتیجه‌ی بالا و پایین کردن قضیه، بعد از سه روز، شاه به دروازه‌ی درخواست‌ها مراجعه کرد تا ببیند مرد چه می‌خواهد، این آدم مشکل‌آفرینی که نگذاشته بود عریضه‌اش سیر طبیعی خود را طی کند، شاه به زن خدمتکار دستور داد، در را باز کن، کمی یا کاملاً، شاه لحظه‌ای این پا و آن پا کرد، در واقع نمی‌خواست خود را زیادی در معرض هوای آلوده‌ی خیابان بگذارد، اما بعد فکر کرد برای مقام شامخ شاهانه‌اش جلوه‌ی خوبی نخواهد داشت که با فرودست خود از لای در حرف بزند مثل این که از او می‌ترسد بخصوص در حضور شخصی دیگر که کاملاً شاهد ماجراست، زن خدمتکاری که فوراً خبر را به همه جا خواهد رساند. کاملاً باز کن، مرد متقاضیِ قایق به محض صدای بازشدن دروازه از جایش بلند شد و پتویش را تا زد و منتظر ایستاد.

این نشانه‌ی آن بود که بلاخره یک‌نفر به درخواست مرد رسیدگی خواهد کرد و باعث شد همه‌ی جمعیتی که روزها منتطر شده بودند تا نوبتشان فرا رسد و از دست و دلبازی شاه بهره ببرند، به طرف در هجوم آوردند. حضور غیر منتظره‌ی شاه (هرگز چنین اتفاقی در زمان سلطنت او نیفتاده بود) نه تنها شگفتی زیادی میان منتظران ایجاد کرد بلکه مردمی که در آن طرف خیابان زندگی می کردند نیز یکه خوردند و توجهشان به این حوادث ناگهانی جلب شد، و از پنجره‌های خود سر به تماشا آوردند، تنها کسی که واقعاً تعجب نکرده بود خود مرد بود، حساب‌های او درست از آب در آمده بود، که پادشاه حتا اگر سه روز طولش بدهد حتمنً در فکر خواهد بود، این کیست که با این سماجت بدون هیچ دلیل و منطقی خواهان دیدار او شده است. پادشاه، گرفتار، میان کنجکاوی مقاومت‌ناپذیر خود و ناخوشایندی دیدار آن‌همه آدم سه پرسش را یکی بعد از دیگری در برابر مرد نهاد، چه می‌خواهی، چرا تقاضایت را به روال معمول آن مطرح نکردی، فکر می‌کنی من کار بهتری ندارم که انجام دهم، اما مرد فقط پاسخ پرسش اول او را داد، به من قایقی بده، شاه آن قدر یکه خورد که زن خدمتکار فورنً صندلی‌ای را که نشمین آن از نی بود و خودش عادت داشت هنگام خیاطی روی آن بنشیند، زیرا که در کنار تمیزکاری و شست‌و‌شوی روزانه مسئول دوخت و دوز و وصله‌پینه‌ی خدمتگزاران دیگر قصر هم بود، زیر پای شاه گذاشت، پادشاه در حالی که احساس ناجوری از نشستن روی صندلی‌ای که از تاجش کوچکتر بود داشت سعی می‌کرد جای پاهایش را میزان کند، اول جمعشان کرد، بعد آویزانشان کرد، مرد صبورانه منتظر سوال بعدی بود و بلاخره شاه وقتی توانست راحتی نسبی‌ای روی صندلی زن خدمتکار بیابد پرسید، ممکن است بدانم قایق را برای چه می‌خواهی، برای یافتن جزیره‌ی ناشناخته چه جزیره‌ی ناشناخته ای، پادشاه جلو خنده‌اش را گرفت انگار که با مرد دیوانه‌ای روبه‌روست که جنون سفرهای دریایی دارد، کسی که حرف حساب سرش نمی‌شود، مرد دوباره تکرار کرد، جزیزه‌ی ناشناخته، بی‌معناست، دیگر هیچ جزیره‌ی ناشناخته ای وجود ندارد، چه کسی به حضرت عالی گفت که دیگر وجود ندارد، همه‌ی آن‌ها روی نقشه‌اند، فقط کشف‌شده‌ها روی نقشه‌اند، و این چه جزیره‌ی ناشناخته ای ‌ست که می‌خواهی بروی دنبال کشفش، اگر به شما بگویم که دیگر ناشناخته نخواهد بود، تا به حال شنیده‌ای کسی حرفی راجع به آن بزند، شاه این بار خیلی جدی پرسید، نه، هیچ‌کس، پس چرا اصرار داری که وجود دارد، به سادگی، برای این که ممکن نیست جزیره‌ی ناشناخته ای وجود نداشته باشد، و تو آمده‌ای اینجا که از من تقاضای قایق بکنی، بله، آمده‌ام که تقاضای یک قایق بکنم، فکر می‌کنی کی هستی که من باید به تو قایق بدهم، شما کی هستید که فکر می‌کنید می‌توانید ندهید، من شاه شاهانم، و همه‌ی قایق‌های جهان متعلق به من است، بیش از این که آن‌ها به تو تعلق داشته باشند تو به آن‌ها تعلق داری، شاه با ناراحتی پرسید، منظورت چیست، منظورم این است که بدون آنها تو هیچی، در مقابل، بدون تو آنها هنوز می‌توانند روی دریاها بلغزند و پیش بروند، طبق دستور من، با ناخداها و ملاحان من، اما من از تو ناخدا و ملاح نمی‌خواهم، تمام تقاضای من تنها یک قایق است، پس این جزیره‌ی ناشناخته دیگر چه صیغه‌ای است، اگر پیدایش کنی، مال من خواهد بود، شما حضرت عالی جزیره‌ی کشف شده را دوست دارید و آن‌هایی را که بعداً کشف خواهند شد، شاید این یکی خودش را به ما نشناساند، پس من هم قایقی به تو نمی‌دهم، البته که می‌دهید، وقتی مردمِ خسته و بی‌تاب این بحث و مجادله را شنیدند و کلماتی را که با اعتماد به نفس از دهان مرد خارج می‌شد تصمیم به مداخله به نفع او گرفتند، بیشتر به خاطر خلاصی از دست او و رسیدن نوبت خودشان تا به خاطر همبستگی، پس شروع به فریاد کردند، قایق را به او بده، قایق را به او بده، شاه دهانش را باز کرد تا به خدمتکار دستور دهد که ماموران قصر را برای برقراری نظم خبر کند، اما، ناگهان مردمی که از پنجره‌هایشان سر برآورده بودند و تا کنون فقط تماشاگر بودند به جمعیت حاضر پیوستند و با آن‌ها فریاد زدند، قایق را به او بده، قایق را به او بده، شاه در عین شگفت‌زدگی از روبه‌رو شدن با چنین وضعیتی نگران هدایایی بود که دم دروازه‌ی دیگر از دست می‌داد، دست راستش را بلند کرد و امر به سکوت داد، قایقی به تو خواهم داد اما تو باید ملاحان خودت را بیابی، من همه‌ی دریانوردانم را برای جزیره‌های کشف شده لازم دارم. سر و صدای شادی مردم کلمات سپاس مرد را در خود خفه کرد، اما از روی حرکتِ لب‌هایش می‌توان حدس زد که فقط ممکن است گفته باشد، سپاس، خدایگان من، نگران نباش، یک کاریش می‌کنم، اما همه به طور واضح شنیدند که شاه چه گفت، به بارانداز برو و با بندردار صحبت کن، به او بگو من تو را فرستاده‌ام و او وظیفه دارد قایقی به تو بدهد، کارت مرا همراه خود ببر، مرد متقاضی قایق کارت ویزیت را که شامل پیامی بود که شاه زیر نام خودش نوشته بود خواند، کلماتی را که شاه با گذاشتن کارت ویزیت روی پشت زن خدمتکار نوشته بود، به حامل این کارت یک قایق بده، لازم نیست حتماً خیلی بزرگ باشد، اما باید خوب محکم باشد، تاب تحمل مخاطرات دریا را داشته باشد، نمی‌خواهم هر اتفاقی که بیفتد روی وجدان من سنگینی کند، این دفعه وقتی مرد سرش را بالا کرد که شاید سپاسگزاری کند، شاه دیگر رفته بود، و فقط زن خدمتکار آنجا بود و متفکرانه به او زل زده بود، مرد از پهلوی در کنار رفت، نشانه‌ی دیگری برای متقاضیان منتظر که به دروازه مراجعه کنند، شرح این وضعیت مغشوش که همه سر و دست می‌شکستند تا اولین نفر باشند چندان ضرورتی ندارد، اما بلاخره دروازه یک بار دیگر بسته شد، منتظران کلون‌های برنزی را دوباره کوبیدند تا شاید زن خدمتکار آن را بگشاید، اما او دیگر آنجا نبود، او آنجا را همراه سطل و جارویش به سوی دروازه‌ی دیگر ترک کرده بود، دروازه‌ی تصمیم‌ها، که واقعاً از آن استفاده چندانی نمی‌شود اما وقتی می‌شود، حتماً مصممانه است، حالا می‌توان نگاه متفکرانه‌ی زن به مرد را درک کرد، او تصمیصم گرفته است به دنبال مرد برود که به دنبال قایقش به بندر رفته، او به این نتیجه رسید که به اندازه‌ی کافی عمرش را وقف خدمتکاری و شستو و مالیدن و گذاشتن و برداشتن در قصر کرده است، حالا زمان آن است که شغلش را عوض کند، شستشو و تمیز کردن قایق واقعاً مناسب او بود، حداقل روی دریا هیچوقت آب کم نخواهد آورد، مرد روحش خبر ندارد که، با وجود این که هنوز شروع به استخدام کارگرانش نکرده به وسیله‌ی فردی که مسئول تمیز کردن قایق خواهد شد تعقیب می‌شود، این راهی‌ست که سرنوشت معمولاً جلو پایمان می‌گذارد، درست پشت سرمان است، دستش را دراز کرده و می‌خواهد شانه‌امان را لمس کند در حالی که ما هنوز زیر لب با خود زمزمه می‌کنیم، همه چیز تمام شده، تمام، به هرحال مهم نیست.

بعد از طی راهی طولانی، مرد به بندرگاه رسید، رفت روی اسکله، سراغ رییس بندرگاه را گرفت و در حینی که منتظر او بود نگاه کرد ببیند کدام یک از قایق‌هایی که آنجا تلوتلو می‌خوردند مال اوست، می‌دانست که بزرگ نخواهد بود، کارت ویزیت پادشاه بخوبی این را مشخص کرده بود، کشتی بخاری، حمل و نقل، و جنگی نخواهد بود، اما آن‌قدر کوچک هم نخواهد بود که نتواند شلاق‌ بادها و مشقات دریا را تاب بیاورد، پادشاه حواسش جمع بود که قایق امن و قابل دریانوردی باشد، این‌ها مشخصاً واژه‌های خود پادشاه بود، قایق پارویی، قایق تفریحی، هرچند که همه‌ی آن‌ها در حد خودشان ایمن باشند اما برای این منظور ساخته نشده‌اند که به دنبال جزایر نامکشوف راهی اقیانوس‌ها بشوند. کمی آن‌طرف‌تر، پنهان پشت بشکه‌ها زن خدمتکار به قایق‌ها چشم دوخته بود، در خیال خود، فکر کرد، نه این‌که نظر او به حساب می‌آمد، حتا هنوز استخدام هم نشده بود، اما فعلاً ببینیم رییس بندرگاه چه می‌گوید. او آمد، کارت ویزیت را خواند، سر تا پای مرد را برانداز کرد، و همان سوالی را پرسید که پادشاه نپرسیده بود، آیا دریانوردی می‌دانی، گواهینامه‌ی ملوانی داری، که مرد جواب داد روی دریا خواهم آموخت. رییس بندرگاه گفت من توصیه نمی‌کنم، من خودم ناخدای دریاها هستم و هرگز الابختکی به دریانوردی نمی‌روم. پس قایقی به من بده که بتوانم با آن به دریا بروم، نه، آن یکی نه، قایقی که لیاقت مرا داشته باشد و من لیاقت آن را، مثل دریانوران حرف می‌زنی، اما دریانورد نیستی، اگر چون آنان حرف می‌زنم پس حتماً باید باشم. رییس بندرگاه دوباره کارت پادشاه را خواند، بعد پرسید، می‌توانی به من بگویی برای چه قایق را می‌خواهی، برای این که بروم و جزیره‌ی ناشناخته را بیابم، اما دیگر جزیره‌ی ناشناخته ای باقی نمانده، این همان حرفی است که پادشاه زد. او هرچه راجع به دریا می‌داند از من آموخته، خیلی غریب است که تو مرد دریا به من بگویی جزیره‌ی ناشناخته‌ی دیگری باقی نمانده، من مرد خشکی‌ام اما حتا من هم می‌دانم که هر جزیره‌ای ناشناخته است تا وقتی که به آن وارد شویم، اما اگر درست متوجه شده باشم تو به جستجوی آنی که هرگز پای کسی به آن نرسیده، بله، اما این را وقتی خواهم فهمید که به آنجا برسم، اگر برسی، به هرروی، قایق‌ها در راه درهم می‌شکنند، اگر چنین اتفاقی برای من افتاد تو باید در تاریخ بنویسی که من به فلان نقطه و بهمان نقطه دست یافتم، آیا منظورت این است که بهرحال همیشه به یک جایی خواهی رسید، اگر این را نمی‌دانستی به آن‌چه می‌نمایی شک می‌کردم. رییس بندرگاه گفت من قایقی را که نیاز داری به تو خواهم داد، کدام یک، قایقی کارکشته، از روزی که جستجو به دنبال جزایر ناشناخته وجود داشته این قایق هم بوده، کدام یک، در حقیقت، شاید تا به حال خودش هم جزیره‌ای را یافته باشد، کدام یک، آن یکی. به محض این که زن خدمتکار نقطه‌ای را دید که رییس بندرگاه به آن اشاره می‌کند از پشت بشکه‌ها بیرون آمد و فریاد زد، آن قایق من است، آن قایق من است، باید ادعای غیرقابل توجیه او را ببخشید، اشکال این بود که این همان قایقی بود که او نیز پسندیده بود. شبیه کشتی است، مرد گفت، کم و بیش همین طور است، رییس بندرگاه گفت، کشتی به دنیا آمده است، بعد چندبار تعمیر و تبدیل شده تا به اینجا رسیده، اما همچنان کشتی باقی مانده، بله، شخصیت اصلی‌اش را حفظ کرده، تیر و دکل و بادبان‌هایش را، و این همانی‌ست که تو برای جستجوی جزیره‌ی ناشناخته به آن نیاز داری. زن خدمتکار دیگر تاب نیاورد، تا آنجایی که به من مربوط است، این قایق مناسب من است، مرد پرسید، تو کی هستی، مرا به یاد نمی‌آوری، نه، به یاد نمی‌آورم، من زن خدمتکار هستم، خدمتکار کجا، خدمتکار قصر، همان زنی که دروازه‌ی عریضه‌ها را به روی تو باز کرد، خود خودش، پس چرا سر جایت خدمتکاری و دربانی نمی‌کنی، برای این که درهایی که من می‌خواستم باز کنم باز شده‌اند و برای این که، از حالا به بعد، من فقط قایق‌ها را تمیز می‌کنم، پس حالا می‌خواهی به جستجوی جزایر ناشناخته بیایی، من از دروازه‌ی تصمیم‌ها از قصر خارج شدم، بنابراین برو نگاهی به کشتی بینداز، بعد از گذشت این همه زمان حتمنً به یک شست‌و‌شوی حسابی نیاز دارد، اما مراقب مرغ‌های دریایی باش، به آن‌ها نمی‌توان اطمینان کرد، تو نمی‌خواهی با من بیایی داخل قایق‌ات را بینی، تو گفتی قایق مال توست، متاسفم، فقط به این دلیل گفتم که دوستش دارم، دوست داشتن احتمالن بهترین روشِ در تعلق گرفتن است، و تعلق گرفتن بدترین نوع دوست داشتن، رییس بندرگاه صحبت آن‌ها را قطع کرد، من باید کلیدها را به صاحب قایق بدهم، کدام یکی از شما مالک آن است، هرچه نظر شما باشد، من اهمیتی نمی‌دهم، آیا قایق‌ها کلید دارند، مرد پرسید، نه برای داخل شدن، اما قفسه‌ها و کمدهایی هستند، و قفل میز ناخدا با دفتر یادداشت‌های روزانه، من به زن واگذار می‌کنم، می‌روم کارگر پیدا کنم، مرد این را گفت و به راه افتاد.

زن خدمتکار به طرف رییس بندرگاه رفت تا کلیدها را بگیرد، بعد رفت که سوار قایق بشود جایی که دو چیز به دردش خورد، یکی جاروی قصر، دیگری اخطاری که در باره‌ی مرغ‌های دریایی گرفته بود، تا نیمه‌ی راه بیشتر نرفته بود که روی پل بارانداز موجودات خشمگین با منقارهای گشوده خود را به طرف او پرتاب کردند، گویی که می‌خواستند همانجا او را تکه‌تکه کنند، زن سطل را زمین گذاشت، کلید را میان سینه‌بندش قرار داد، جای پای خود را روی پل محکم کرد، و جارو را بالای سرش مثل یک شمشیر قدیمی تکان داد، موفق شد دسته‌ی قاتلین را بترساند. تنها زمانی که کاملن وارد قایق شد توانست خشم مرغان وحشی را درک کند، همه جا پر از آشیانه‌ بود، برخی از آن‌ها رها شده به حال خود، برخی هنوز با تخمی در میان، و برخی با جوجه‌های منتظر، با دهان‌های باز، برای غذا، بسیار خوب، اما بهرحال باید از اینجا اسباب‌کشی کنید، کشتی‌ای که برای رفتن به اقیانوس و جست‌وجوی جزیره‌ی ناشناخته آماده می‌شود نمی‌تواند مثل یک مرغدانی باشد، آشیانه‌های خالی را به دریا ریخت، اما بقیه را فعلن به حال خود گذاشت. بعد آستین‌هایش را بالا زد و شروع کرد به ساییدن کف قایق. وقتی این وظیفه‌ی دشوار را به انجام رساند، با احتیاط رفت سراغ بادبان‌ها تا ببیند بعد از این همه زمان که به دریا نرفته‌اند و دچار مخاطرات دریا نشده‌اند، و در معرض بادهای سخت آن قرار نگرفته‌اند، چه حال و روزی دارند، بادبان‌ها عضلات کشتی‌اند، تنها باید آن‌ها را در مقابله با طوفان‌های دریایی ببینی تا این را بفهمی اما مثل همه‌ی عضلات دیگر اگر دائمن از آن‌ها استفاده نشود، ضعیف می‌شوند، شل و ول. و طناب‌ها به مثابه رگ و پی آن‌ها هستند، زن از این که هنر بادبانی را زود می‌آموخت شاد بود. برخی از طناب‌ها در حال پوسیدن بود و زن با احتیاط روی آن‌ها علامت گذاشت. زیرا نخ و سوزنی که او تا همین دیروز برای وصله کردن جوراب‌های پیش‌خدمت‌ها استفاده می‌کرد قادر به انجام تعمیر این طناب‌ها نبود. بقیه‌ی قفسه‌ها را خالی یافت، این واقعیت که مقدار باروت در قفسه آن‌قدر کم بود که آن را ابتدا با فضله موش اشتباه گرفت، زیاد دلخورش نکرد. در واقع حداقل در چشم زنی خدمتکار، هیچ قانونی نمی‌گوید که در پی یافتن جزیره‌ی ناشناخته ضرورتاً باید مثل یک سازمان جنگی عمل کرد. چیزی که واقعاً مایه‌ی دلخوری‌اش شد نه بخاطر خودش که او به ته‌ مانده‌ی غذا در قصر عادت داشت، اما به خاطر مردی که این قایق به او واگذار شده بود، کمبود خوراک بود، خورشید به زودی غروب خواهد کرد، و او با سرو صدا از گرسنگی به خانه باز خواهد گشت، مثل مردان دیگر، گویی فقط آنها هستند که شکمی دارند که باید سیر شود، و اگر ملوان هم استخدام کرده باشد آن‌ها که دیگر اشتهای غول دارند، و بعد، با خود گفت، نمی‌دانم چه خواهیم کرد.

او نباید نگران می‌بود. خورشید تازه در دل اقیانوس فرو رفته بود که مرد کنار بارانداز نمایان شد، با خود کیسه‌ای حمل می‌کرد، اما تنها بود و به نظر پریشان می‌رسید. زن رفت که کنار پل به انتظارش بایستد. اما قبل از این که دهانش را باز کند و بپرسد که روز چگونه بر او رفته است، مرد گفت، نگران نباش برای هردویمان به اندازه‌ی کافی غذا آورده‌ام. پس ملوان‌ها کجایند، همان‌طور که می‌بینی هیچ کس نیامده، زن پرسید حداقل بعضی‌ها گفتند که خواهند آمد، گفتند که جزیره‌ی ناشناخته ای باقی نمانده، تازه اگر هم مانده باشد آنها حاضر نیستند خانه و کاشانه‌ی راحت و زندگی آسان روی کشتی مسافربری را رها کنند و بروند درگیر سفری غیر ممکن بشوند، درست مثل این که دوباره در روزهایی زندگی ‌کنند که دریا تیره و تار بود، تو به آن‌ها چه گفتی، که دریا همیشه تاریک است، از جزیره‌ی ناشناخته به آن‌ها نگفتی، چطور می‌توانم به آن‌ها از جایی بگویم که خودم آن را نمی‌شناسم، اما یقین داری که وجود دارد، به همان مقدار که یقین دارم دریا تیره و تار است، همین حالا، از این بالا نگاه کن، آب لاجوردی‌ست و آسمان آتش گرفته، به نظر من اصلن تاریک نمی‌رسد، این فقط خیال است، بعضی وقت‌ها به نظر می‌رسد جزیره‌ای روی موج‌ها غلت می‌خورد، اما واقعیت ندارد، بدون ملاح چه خواهی کرد، هنوز نمی‌دانم، می‌توانیم همین جا زندگی کنیم، و من می‌توانم کار پیدا کنم، کار شست‌وشو و تمیز کردن قایق‌هایی که به بندر می‌آیند، و من، تو هم باید مهارت‌هایی داشته باشی، هنری، حرفه‌ای به قول امروزی‌ها، داشتم، دارم، خواهم داشت، اگر لازم باشد. اما من می‌خواهم جزیره‌ی ناشاخته را پیدا کنم، می‌خواهم خودم را روی آن جزیره بشناسم، نمی‌دانی اگر از خود دور نشوی، هرگز خودت را نخواهی شناخت، فیلسوف دربار، وقتی که بیکار بود، می‌آمد کنارم می‌نشست و مرا تماشا می‌کرد که جوراب‌های پیشخدمت‌ها را وصله پینه می‌کنم، و بعضی وقت‌ها فلسفه‌بافی می‌کرد، عادت داشت بگوید هرکس خودش یک جزیره است، اما از آن‌جایی که شامل حال من نمی‌شد چون زن بودم توجهی به او نمی‌کردم، تو چه فکر می‌کنی، تو باید جزیره را ترک کنی تا جزیره را ببینی، نمی‌توانیم خودمان را ببینیم، مگر این‌که از خود رها شویم، منطورت این است که از خودمان فرار کنیم، نه این‌ها یکی نیستند، آتش آسمان رو به خاموشی می‌رفت، آب ناگهان به بنفش گرایید، حالا حتا زن هم نمی‌توانست نپذیرد که دریا تیره و تار است. حداقل در برخی از ساعات روز. مرد گفت، بیا فلسفه‌بافی را برای فیلسوف دربار بگذاریم برای همین به او حقوق می‌دهند، برویم غذا بخوریم، اما زن نپذیرفت، اول باید قایق‌ات را وارسی کنی، تو تنها آن را از بیرون دیده‌ای، تو آن را در چه شرایطی می‌بینی، خب بعضی از طناب‌ها احتیاج به تعمیر دارند، به انبار رفتی، آب زیادی در آن جمع شده، کمی آب ته انبار تکان می‌خورد اما به نظر طبیعی می‌رسد، برای کشتی خوب است، تو چطور این چیزها را آموخته‌ای، همین طوری، اما چطور، از همان راهی که تو به رییس بندرگاه گفتی که ملوانی خواهی آموخت، روی دریا، ما هنوز روی دریا نیستیم، روی آب که هستیم، باور من این است که در کشتیرانی دو معلم واقعی وجود دارد، دریا و خود کشتی، و آسمان، تو آسمان را فراموش می‌کنی، بله، البته، آسمان، باد، ابرها، آسمان، بله، آسمان.

کمتر از نیم ساعت طول کشید تا همه‌ی کشتی را بازبینی کنند، کشتی، حتا یک کشتی مبدل شده، طول و عرض زیادی ندارد. دوست داشتنی‌ست، اما اگر نتوانم به اندازه‌ی کافی کارگر بگیرم، باید برگردم پیش پادشاه و بگویم دیگر کشتی را نمی‌خواهم، واقعاً که، با اولین مشکلی که سر راحت سبز شد دست و بالت لرزید، اولین دشواری سه روز انتطار برای شاه بود آن موقع رها نکردم، اگر نتوانیم ملوان پیدا کنیم، آنوقت باید تنها برویم، تو دیوانه‌ای، دو نفر به تنهایی محال است چنین کشتی‌ای را بتوانند اداره کنند، چرا، من باید دائمنً کنار سکان باشم، و تو، حتا نمی‌توانم شروع به توضیحش بکنم، این دیوانگی‌ست، خواهیم دید، حالا برویم غذا بخوریم، رفتند روی عرشه، مرد هنوز معترض بود، و زن کیسه ای را که او آورده بود باز کرد، برشی نان، پنیر بز، زیتون و شیشه‌ای شراب. هلال ماه روی دریا بود، سایه‌ی دکل‌ها افتاد روی پاهایشان. زن گفت، کشتی ما واقعاً زیباست، بعد حرفش را تصحیح کرد، منظورم کشتی توست، فکر نمی‌کنم مدت زیادی مال من باشد، چه آن را به دریا ببری چه نه مال توست، پادشاه آن را به تو بخشیده، بله، اما من از او خواستم آن را به من بدهد تا بروم و جزیره‌ی ناشناخته را بیابم، همه چیز آنن اتفاق نمی‌افتد، زمان می‌برد، پدربزرگم همیشه می‌گفت کسی که به دریا می‌رود باید روی خشکی آماده شود، و او حتا ملوان هم نبود، بدون ملوان نمی‌توانیم جایی برویم، این را قبلاً گفتی، و ما باید کشتی را با هزار و یک چیز دیگر که برای چنین سفری نیاز داریم راه بیندازیم، با علم به این موضوع ما نمی‌دانیم چه پیش خواهد آمد، البته، و بعد باید برای فرار رسیدن فصل مناسب صبر کنیم، و در حالتی خشکی را ترک کنیم که مردم به استقبالمان آمده‌اند، مرا مسخره می‌کنی، به هیچ‌وجه، من هرگز کسی را که باعث شد من قصر را از دروازه‌ی تصمیم ترک کنم مسخره نمی‌کنم، مرا ببخش، و من هرگز به آنجا بر نمی‌گردم هر اتفاقی که بیفتد. نور ماه مستقیم افتاده بود روی صورت زن، دوست داشتنی‌ست، واقعاً دوست‌داشتنی‌ست، مرد فکر کرد، و این‌بار منظور کشتی نبود. زن به هیچ چیز فکر نمی‌کرد، حتمنً باید همه‌ی فکرهایش را در طول همان سه روزی که دروازه را باز و بسته می‌کرد تا ببیند مرد هنوز آنجاست یا نه کرده باشد. ذره‌ای از نان یا پنیر یا قطره‌ای از شراب باقی نماند، هسته‌های زیتون را به دریا پرتاب کرده بودند، کف قایق به همان تمیزی بود که زن تمامش کرده بود، کشتی‌ای بخاری مثل یک حیوان بزرگ دریایی غرید. زن گفت، زمان سفر ما که فرا برسد این همه سروصدا نخواهیم کرد. با این که هنوز در بندر بودند با عبور کشتی بخاری آب به درون قایق ریخت، هر دو خندیدند، و بعد سکوت فراگیر شد، بعد از مدتی، یکی از آن‌ها پیشنهاد کرد که بهتر است بروند بخوابند، نه این که واقعنً خواب آلود باشم، و دیگری تایید کرد، نه، من هم خوابم نمی‌آید، سکوت دوباره حاکم شد، ماه برآمد و برآمد، تا این که زن گفت پایین تختخواب هست، رفتند به بخش زیرین قایق، زن گفت، فردا می‌بینمت، من از این راه می‌روم، و مرد جواب داد، من از این راه می‌روم، فردا می‌بینمت، هیچ کدام اصطلاحات درست را به کار نمی‌بردند، شاید برای این که هر دو تازه کار بودند. زن برگشت و گفت، فراموش کردم، و دو شمع از جیب پیش‌بندش بیرون آورد، این ها را وقتی تمیز می‌کردم پیدا کردم، اما کبریت ندارم، مرد گفت، من دارم. او شمع‌ها را نگه‌داشت، در هر دست یکی، مرد کبریت زد، بعد، انگشت‌هایش را مثل گنبدی دور شمع حلقه کرد، و شمع شعله کشید، آرام آرام مثل نور ماه، صورت زن را روشن کرد، نیازی نیست بگوییم مرد چه فکرد کرد، دوست داشتنی‌ست، اما زن فکر کرد، او فقط دنبال جزیره‌ی ناشناخته است، مثال خوبی برای این که بگوییم آدم‌ها چگونه نگاه دیگری را به غلط تعبیر می‌کنند، بخصوص زمانی که تازه یکدیگر را ملاقات کرده‌اند. زن یکی از شمع‌ها را به او داد، گفت، فردا می‌بینمت، سپس، خوب بخواب، مرد هم می‌خواست همین را بگوید تنها به زبانی دیگر، خواب‌های شیرین ببین، روی زبانش جاری شد، بعد از مدتی وقتی روی تخت خود دراز کشیده است حتماً واژه‌های بهتری به مغزش خطور خواهد کرد، دلچسب‌تر، واژه‌هایی که وقتی مردی با زنی تنها می‌شود بر زبانش جاری می‌گردد. با خود فکر کرد شاید به خواب رفته باشد، آیا مدت زیادی طول کشیده تا به خواب برود، بعد تصور کرد که دنبال زن می‌گردد و نمی‌تواند او را بیابد، که هردوی آن‌ها در یک کشتی بزرگ گم شده‌اند، خواب مثل یک شعبده‌باز ماهر است، اندازه‌ی چیزها را تغییر می‌دهد، فاصله‌ی آنها را، مردم را از هم دور می‌کند یا بهم می‌رساند، به هم می‌رساندشان اما آنها به سختی یکدیگر را می‌بینند، زن با کمی فاصله از او به خواب رفته است اما مرد قادر به دست‌یابی به او نیست، با این حال آسان است که از بندر به عزیمت رسید.

زن برای مرد آرزوی خواب‌های شیرین کرد، اما خودش تمام شب رویا دید. خواب دید که کشتی روی دریاست، با سه بادبان که باد در آنها افتاده است، روی امواج پیش می‌رود، در حینی که او کشتی را هدایت می‌کند، و کارگران در سایه استراحت می‌کنند او نمی‌توانست بفهمد این ملوانان آنجا چه می‌کنند، آن‌ها که جواب رد داده بودند، شاید از کارشان پشیمان شده‌اند، حیواناتی را هم دید که روی کشتی ولو بودند، اردک، خرگوش، مرغ، حیوانات اهلی که دانه بر می‌چیدند و سبزیجاتی را می‌خورند که ملوانان به سوی آنها می‌انداختند. به یاد نمی‌آورد او آنها را روی کشتی آورده باشد، اما گویی امری طبیعی به نظر می‌رسید، اگر جزیره‌ی ناشناخته را پیدا می‌کرد و معلوم می‌شد که جزیره‌ای متروک است، معمولاً در گذشته این طور بوده است، بهتر بود که جانب احتیاط را بگیرند، و ما بخوبی می‌دانیم که باز کردن در لانه‌ی خرگوش و بلند کردن او با گوشهایش همیشه آسان‌تر است تا دنبال او گذاشتن روی تپه و ماهور. از ته انبار می‌توانست صدای شیهه‌ی اسب‌ها را بشنود، ماغ کشیدن گاوها، فریاد الاغ‌ها، صدای حیوانات اصطبل سلطنتی که وجودشان برای کشیدن بار بسیار حیاتی بود، آن‌ها آنجا چه می‌کردند، چگونه ممکن بود این همه را در کشتی‌ای به آن کوچکی جای داد، آن‌هم وقتی که به اندازه‌ی کافی جا برای انسان وجود نداشت. ناگهان بادی وزیدن گرفت، بادبان اصلی به پیچ وتاب در آمد، و پشت سر چیزی بود که او تاکنون متوجه آن نشده بود، گروهی زن، چه کسانی بودند، حتا بدون شمارش، تعدادشان به زیادی ملوان‌ها بود، همگی مشغول وظایف زنانه، هنوز زمان آن نرسیده بود که شغل‌های دیگری برای خود بیابند، این مسلمنً رویاست، هیچ کس در زندگی واقعی این گونه سفر نکرده است. مرد سکان‌دار، با نگاه پی زن خدمتکار گشت، او را نیافت، شاید روی تختش دراز کشیده و خستگی ساییدن کف قایق را از تن به در می‌کند، اما او خود را فریب می‌داد، زیرا که بخوبی می‌داند، اما نمی‌داند که چه‌طور می‌داند، که، در آخرین لحظه، زن تصمیم گرفت با او همسفر نشود، که او روی پل پرید، فریاد زنان، خداحافظ، خداحافظ، زیرا که تو تنها در پی یافتن جزیره‌ی ناشناخته هستی، من می‌روم، این حقیقت نداشت، هم‌اکنون چشم‌های او پی زن می‌گردند اما او را نمی‌یابند. در آن لحظه، ابرها آسمان را فرا گرفتند و باران گرفت، و، گیاهان زیادی از کیسه‌های خاکی که در کنار حصار کشتی چیده شده بود سر برآورد، آوردن آن‌ها به این دلیل نبود که در جزیره‌ی ناشناخته خاک به اندازه‌ی کافی نبود، به این خاطر بود که می‌توان در وقت صرفه‌جویی کرد، روزی که برسیم تنها کار لازم این است که درختان میوه را پیوند بزنیم، دانه‌های رسیده‌ی کشتزارک گندم را در بیاوریم، و باغچه‌ها را با غنچه‌ها تزیین کنیم. ناخدا از ملوانان در حال استراحت می‌پرسد، آیا هنوز جزیره‌ای متروک می‌بینند، و آن‌ها می‌گویند هیچ جزیره‌ای نمی‌بینند، متروک یا غیر متروک، اما در این فکرند که در اولین خشکی پیاده شوند، فقط کافی است که بندری برای لنگر انداختن داشته باشد، میکده‌ای برای نوشیدن و تختی برای خوابیدن، اینجا، با این همه آدمی که در هم می‌لولند جایی برای آن وجود ندارد، پس جزیره‌ی ناشناخته چه می‌شود، ناخدا پرسید، وجود ندارد، مگر فقط در خیال تو، جغرافیاشناسان پادشاه رفتند روی همه‌ی نقشه‌ها نگاه کردند و اعلام کردند، سال‌هاست که دیگر جزیره‌ی ناشناخته ای وجود ندارد، پس شما باید در شهر می‌ماندید به جای این که در سفر من تاخیر ایجاد کنید، ما دنبال جای بهتری برای زندگی می‌گشتیم، و تصمیم گرفتیم از این فرصت استفاده کنیم، شما ملوان نیستید، هیچ‌وقت نبوده‌ایم، من به تنهایی نخواهم توانست این کشتی را هدایت کنم، قبل از این که از پادشاه این درخواست را بکنی باید فکرش را می‌کردی، دریا به تو ملوانی نخواهد آموخت. سکان‌دار از دور جزیره‌ای دید و سعی کرد که از آن بگذرد و تظاهر کند سرابی بیش نبوده، تصویری که در فضا از آن سوی جهان آمده، اما مردانی که هرگز ملوان نبودند معترض شدند، آنها می‌خواستند در آن خشکی پیاده شوند، این جزیره روی نقشه را ببین، فریاد زدند، اگر ما را به آنجا نبری می‌کشیم‌ات. سپس کشتی به خودی خود به سوی خشکی چرخید، وارد بندر شد و لنگر انداخت، مرد گفت، می‌توانید بروید، همه‌ی آنها فورن پیاده شدند، اول زن‌ها و بعد مردها، اما تنها نرفتند، اردک‌ها، خرگوش‌ها، مرغ‌ها را هم با خود بردند، همین‌طور، الاغ‌ها، اسب‌ها و حتا پرندگان دریایی هم پر زدند و رفتند، یکی بعد از دیگری، کشتی را پشت سر گذاشتند، جوجه‌هایشان را به منقار گرفتند، چیزی که قبلاً دیده نشده بود، اما برای هرچیز یک اولین بار وجود دارد. مردی که فرمان کشتی را در دست داشت، این خروج جمعی را در سکوت تماشا کرد، هیچ راهی برای متوقف کردن آن‌ها وجود نداشت، حداقل درختان را برای او گذاشتند، گندم‌ها و گل‌ها، و گیاه و سبزی‌هایی که از تیر و دکل کشتی بالا رفته بودند را هم. در گیر و دار ترک کشتی کیسه‌های خاک از هم شکافت و خاک کف کشتی را فرا گرفت، خاک خوب شخم زده با کمی بارانِ دوباره، می‌توانست به مزرعه‌ای تبدیل شود، از زمانی که این سفر آغاز شده ما ندیده‌ایم که سکان‌دار غذایی بخورد، حتمنً باید به این خاطر باشد که او دارد خواب می‌بیند و اگر در رویاهایش خواب کمی نان و سیب را ببیند بیش از یک کذب محض نخواهد بود. ریشه‌های درختان دور کشتی را فرا می‌گیرند، چیزی نخواهد گذشت که بادبان‌های برافراشته مورد نیاز قرار بگیرند کافی‌ست که باد در تاج درختان بپیچد و کشتی سفرش را به سوی سرنوشت آغاز کند. این جنگل است که روی موج‌ها می‌چرخد و می‌رود، کجا، چگونه، کسی نمی‌داند، پرنده‌ها شروع به خواندن می‌کنند باید جایی پنهان بوده باشند و یکباره تصمیم گرفته‌ باشند که در روشنایی حضور بیابند، شاید به خاطر این که گندمزارها رسیده‌اند و زمانِ دروست. سپس مرد سکان کشتی را قفل کرد و با داسی در دست به مزرعه رفت، چند خوشه را درو کرده بود که سایه‌ای کنار سایه‌اش دید. در آغوش یک‌دیگر بیدار شدند، تخت‌خواب‌ها و تن‌ها یکی. آن‌گونه که جهت‌هاشان دیگر مشخص نبود، سپس به محض این که خورشید برآمد مرد و زن رفتند که بدنه‌ی کشتی را رنگ بزنند، و نامی را که هنوز نداشت روی آن بنویسند، نزدیکی‌ها نیمروز بلاخره جزیره‌ی ناناشناخته در جذر و مد دریا سفر را، در جستجوی خود آغاز کرد.

نویسنده: ژوزه ساراماکو
ترجمه: سودابه اشرفی

منبع: www.jenopari.com

  • برچسب ها:
  • admin
https://www.dastankootah.com/?p=1808
لینک کوتاه مطلب:
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.