داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

از گوشت ساخته شده‌ن…

– از گوشت ساخته شده‌ن.
– گوشت؟
– گوشت. از گوشت ساخته شده‌ن.
– گوشت؟
– هیچ شکی هم نیست. چند تاشونو از این‌ور اون‌ور سیاره دستچین کردیم و آوردیم توی سفینه و زیر و بالاشونو نگاه کردیم. اصلا سر تا پا گوشتن.
– آخه مگه می‌شه؟ پس اون علامت‌های رادیویی چی؟ اون پیام‌هایی که واسه ستاره‌ها می‌فرستن؟
– حرف زدنشون با موج‌های رادیویی‌یه. ولی علامت‌ها از خودشون در نمی‌آد. از ماشیناشون در می‌آد.
– خب این ماشینا رو کی ساخته؟ باید اونی رو که اینا رو ساخته گیر آورد.
– خب همونا ساخته‌ن دیگه. همینو دارم می‌گم. اون گوشتا ماشینا رو ساخته‌ن.
– مزخرف نگو! گوشت ماشین بسازه؟ یعنی می‌خوای باور کنم که اینا یه مشت گوشت با عقل و شعورن، نه؟
– اصراری ندارم. فقط می‌گم که بدونی. این موجودات تنها نژاد با عقل و شعور اون ناحیه‌ن، و البته از گوشت هم ساخته شده‌ن.
– ای بابا… نکنه یه چیزی مثلاً شبیه اورفولی باشن؟ یعنی یه هوش کربنی که فعلا داره یه دوره‌‌ی گوشتی رو می‌گذرونه؟
– نه. اینا گوشت به دنیا می‌آن، گوشت هم می‌میرن. چند تاشونو تا وقتی که مردن زیر نظر داشتیم که البته زیاد هم طول نکشید. اصلاً خبر داری گوشت چقدر می‌تونه عمر کنه که از دوره و مرحله حرف می‌زنی؟
– اه… آره، راست می‌گی. خب… شاید اصلاً فقط یه تیکه‌شون گوشت باشه. می‌فهمی؟ مثل ودیلی مثلاً… یعنی سرشون گوشته، اما مغزشون از الکترون پلاسماس؟
– اتفاقاً چون سرشون هم مثل ودیلی از گوشته ما هم یه همچین فکری کردیم. اما بهت گفتم که خوب بالا و پایینشون کردیم. همه‌ی سوراخ سمبه‌هاشون از گوشته.
– بالاخره باید مغز داشته باشن یا نه؟
– خب آره، دارن. دارم بهت می‌گم مغزشون از گوشته. از صب تا حالا همینو دارم می‌گم دیگه !
– یعنی چه! پس… پس با چه کوفتی فکر می‌کنن؟
– انگار اصلا تو باغ نیستی. هستی؟ انگار اصرار داری که خودتو بزنی به خریت، آره؟ بابا جون با همون مغزشون خبر مرگ‌شون فکر می‌کنن. با همون گوشت !
– گوشت متفکر! یعنی می‌گی باور کنم که گوشت هم می‌تونه فکر کنه؟
– بله، گوشت متفکر! گوشت با شعور! گوشتی که می‌تونه خیال‌بافی کنه، یا عاشق بشه. بالاخره داری قضیه رو می‌گیری یا از نو بگم؟
– خدایا! انگار شوخی نمی‌کنی. از گوشت ساخته شده‌ن.
– خدا خیرت بده. انگار حالیت شد. آره، راستی راستی از گوشت ساخته شده‌ن. تازه، صد سال – البته به حساب سال‌های خودشون – داشته‌ن سعی می‌کرده‌ن که با ما حرف بزنن.
– خدایا! آخه توی سر این گوشت چی داره می‌گذره‌؟
– اول از همه می‌خواد با ما حرف بزنه. بعد این که فکر می‌کنم می‌خواد کل دنیا رو بگرده، با همه‌ی موجودات با عقل و شعور حرف بزنه، ایده و اطلاعات بده و بگیره، همین چیزا دیگه. طبق معمول.
– پس ما قراره با یه مشت گوشت صحبت کنیم…
– بله دیگه. دائم با رادیوهاشون پیام می‌فرستن که «سلام! کسی اونجا نیست؟ کسی خونه نیست؟» یه همچین چیزایی.
– از قرار معلوم جدی جدی حرف هم می‌زنن. یعنی کلمات حالی‌شون می‌شه. با ایده و مفهوم سر و کار دارن. نه؟
– آره. فرقش اینه که همه‌ی این کارا رو با گوشت می‌کنن.
– ولی انگار گفتی که با رادیوهاشون حرف می‌زنن…
– آره… ولی فکر می‌کنی با رادیو چی می‌فرستن؟ همون صدای گوشت! دیدی که وقتی به گوشت ضربه می‌زنی چه صدایی ازش در می‌آد؟ اینا هم همین‌جوری تیکه‌های گوشت‌شونو می‌زنن به هم و صدا در می‌آرن. حتی می‌تونن هوا رو از بین گوشت‌شون رد کنن تا صدا یه جوری بالا و پایین بشه.
– خدایا! یهو بگو گوشت آوازخون دیگه! یواش یواش مغزم داره سوت می‌کشه. خب حالا تو می‌گی چکار کنیم؟ پیشنهادت چیه؟
– پیشنهاد رسمی یا غیر رسمی؟
– هر دوش.
– خب پیشنهاد رسمی‌م اینه که اصولاً ما همواره موظفیم بر کنار از هر گونه پیش‌داوری، جانب‌داری یا ترس پذیرای تمامی موجودات با شعور چهار گوشه‌ی جهان بوده و با آنان وارد گفتگو شویم…. اما پیشنهاد غیر رسمیم اینه که همه‌ی پیام‌های ضبط شده شونو گم و گور کنیم و کل قضیه رو ماست‌مالی کنیم بره پی کارش.
– اون لب و دهن تو رو باید طلا گرفت !
– شاید یه کم بی‌ادبانه باشه، ولی خب ما که بیکار نیستیم که بریم با گوشت اختلاط کنیم… هستیم؟
– معلومه که نه… اصلاً چی داریم که بهشون بگیم؟ لابد باید بریم بگیم «سلام عرض می‌شه آقای گوشت! احوالتون چطوره‌؟». ولی اصلاًً می‌شه اینجور زیر سیبیلی ردش کرد؟ تو چند تا سیاره از این موجودات پیدا می‌شه؟
– فقط یه دونه. می‌تونن با یه جور ماشین حمل گوشت برن به سیاره‌های دیگه. اما نمی‌تونن جایی جز سیار‌ه‌ی خودشون بمونن. تازه، از محدوده‌ی B فضا هم نمی‌تونن بیرون برن. چون هرچی باشه گوشتن. واسه همینم هرچی زور بزنن سرعت‌شون بیشتر از سرعت نور نمی‌تونه بشه. یعنی احتمال این‌که بتونن بیشتر از این با بیرون سیاره‌شون ارتباط داشته باشن خیلی کمه. خلاصه همون جوریه گوشه‌ای افتادن. اصلا به چشم نمیان.
– خب پس ما هم خودمونو می‌زنیم به اون راه که انگار نه انگار کسی جز اونا توی دنیا هست.
– تموم شد و رفت !
– البته یه کمی گناه دارن، ولی خب به قول تو کی خوشش می‌آد با گوشت دمخور بشه؟… ولی راستی اونایی که اومدن توی سفینه‌ی ما چی؟ اونایی که آزمایش‌شون کردین؟ مطمئنی چیزی یادشون نمی‌مونه؟
– اگه هم چیزی بگن همه فکر می‌کنن که زده به سرشون. البته ما گوشت… یعنی مغزشونو یه کمی دستکاری کردیم که خیال کنن ما رو تو خواب دیدن.
– خواب گوشت! چه قدر غریبه که آدم تصور کنه یه تیکه گوشت داره خوابشو می‌بینه !
– اون ناحیه رو هم می‌تونیم خالی از سکنه اعلام کنیم.
– قبوله. یعنی هم رسماً و هم غیررسماً قبوله. این پرونده بسته شد. خب… دیگه چی؟ این‌ور اون‌ور کهکشان دیگه چیز جالبی پیدا نکردین؟
–  چرا، یه موجود مولکولی خجالتی و تودل‌برو که مغز هیدروژنی داره و توی یه ستاره‌ی کلاس 9 حوالی منطقه‌ی J445 زندگی می‌کنه. همون که حدود دو دور کهکشان پیش با ما سلام‌علیکی داشت. حالا دوباره یاد ما کرده.
–  بابا اینا هم دست از سر ما بر نمی‌دارن…
–  خب نباید هم بردارن. حساب کن این دنیا چقدر بی‌مزه و غیر قابل تحمل می‌شد اگه توش تنهای تنها بودی…

نویسنده: تری بیسن Terry Bisson
ترجمه: احسان شفیعی زرگر

منبع: www.ehsun.blogfa.com

  • برچسب ها:
  • admin
https://www.dastankootah.com/?p=1809
لینک کوتاه مطلب:
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.