داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

آنیوتا

استپان‌ کلوچکف‌، دانشجوی‌ سال‌ سوم‌، توی‌ ارزان‌ترین‌ اتاق‌ یک‌مجتمع‌ بزرگ‌ آپارتمانی‌ مبله‌ می‌رفت‌ و می‌آمد و سرگرم‌ حاضر کردن‌درس‌ آناتومی‌ بود. دهانش‌ خشک‌ شده‌ بود و پیشانی‌اش‌ از فرط تلاش‌بی‌وقفه‌ برای‌ به‌ خاطر سپردن‌ مطالب‌ به‌ عرق‌ افتاده‌ بود.
هم‌اتاقش‌، آنیوتا، دختری‌ بیست‌ و پنج‌ساله‌، سبزه‌، ریزاندام‌،لاغر، رنگپریده‌ با چشمان‌ خاکستری‌ روشن‌، جلو پنجره‌ای‌ نشسته‌ بودکه‌ شیشه‌هایش‌ را نقش‌ و نگار شبنم‌های‌ یخزده‌ پوشانده‌ بود. پشتش‌را خم‌ کرده‌ بود و با نخ‌ قرمز یقه‌ پیراهن‌ مردی‌ را برودری‌دوزی‌می‌کرد. در کارش‌ عجله‌ای‌ نشان‌ نمی‌داد. ساعت‌ دیواری‌ راهروخواب‌آلود دو ضربه‌ نواخت‌. با وجود این‌، اتاق‌ را برای‌ صبح‌ سر وسامان‌ نداده‌ بودند، لباس‌های‌ خواب‌ مچاله‌ شده‌ بود; بالش‌ها،کتاب‌ها و لباس‌ها همه‌ جا پر و پخش‌ بود. روی‌ سطل‌ بزرگ‌ پسابی‌ که‌لبالب‌ از کف‌ صابون‌ بود، ته‌سیگارهای‌ زیادی‌ شناور بود و آت‌ وآشغال‌های‌ کف‌ اتاق‌ گویی‌ به‌عمد روی‌ هم‌ تلنبار شده‌ بود.
کلوچکف‌ تکرار کرد: «ریه‌ راست‌ از سه‌ قسمت‌ تشکیل‌ شده‌…حدود آن‌: قسمت‌ قدامی‌، در جداره‌ داخلی‌ قفسه‌ صدری‌، به‌ دنده‌چهارم‌ یا پنجم‌ می‌رسد; از پهلو به‌ دنده‌ چهارم‌ و از پشت‌ به‌ استخوان‌کتف‌… .»
کلوچکف‌ چشمانش‌ را به‌ سقف‌ دوخت‌ و سعی‌ کرد آنچه‌ راخوانده‌ مجسم‌ کند، و چون‌ نتوانست‌ تصویر روشنی‌ پیش‌ نظر بیاورد،دستش‌ را بالا آورد تا از روی‌ جلیقه‌ دنده‌های‌ فوقانی‌اش‌ را لمس‌ کند.
گفت‌: «این‌ دنده‌ها حال‌ کلیدهای‌ پیانو را دارند. آدم‌ اگر می‌خواهدگیج‌ نشود باید به‌ نحوی‌ دانه‌دانه‌شان‌ را بشناسد. برای‌ این‌ کار یا بایداسکلت‌ دم‌ دست‌ آدم‌ باشد یا یک‌ بدن‌ زنده‌… آهای‌، آنیوتا، بگذارببینم‌ اوضاع‌ از چه‌ قرار است‌.»
آنیوتا دوختنی‌اش‌ را زمین‌ گذاشت‌، بلوزش‌ را درآورد و خودش‌ راراست‌ گرفت‌. کلوچکف‌ اخم‌ کرد، روبه‌رویش‌ نشست‌ و شروع‌ به‌شمردن‌ دنده‌ها کرد.
«اوهوم‌… دنده‌ اول‌ را نمی‌شود پیدا کرد، پشت‌ استخوان‌ کتف‌است‌ … این‌ یکی‌ حتما دنده‌ دوم‌ است‌ … آره‌… این‌ سومی‌ است‌…این‌ چهارمی‌ است‌… اوهوم‌!… آره‌… چرا وول‌ می‌خوری‌؟»
«آخر، انگشت‌هاتان‌ یخ‌ کرده‌!»
«آرام‌ بایست‌… نترس‌، نمی‌میری‌. جم‌ نخور. این‌ حتما دنده‌ سوم‌است‌، پس‌… این‌ یکی‌ چهارمی‌ است‌… چقدر پوست‌ و استخوانی‌،اما آدم‌ نمی‌تواند دنده‌هایت‌ را پیدا کند. این‌ دومی‌ است‌… این‌ سومی‌است‌… انگار قاطی‌ شد… درست‌ معلوم‌ نیست‌… باید بکشم‌شان‌…قلم‌ من‌ کجاست‌؟»
کلوچکف‌ قلمش‌ را برداشت‌ و روی‌ سینه‌ آنیوتا خطوطی‌ موازی‌هم‌، در امتداد دنده‌ها، کشید.
«عالی‌ است‌. حالا کار ساده‌ می‌شود… می‌شود فهمید جای‌هرکدام‌ کجاست‌. پاشو بایست‌!»
آنیوتا از جا بلند شد و چانه‌اش‌ را بالا برد. کلوچکف‌ شروع‌ کرد، باکشیدن‌ خط، جای‌ دنده‌ها را مشخص‌ کند. چنان‌ غرق‌ کار بود که‌ پی‌نبرد لب‌ها، بینی‌ و انگشتان‌ آنیوتا از سرما دارد کبود می‌شود. آنیوتامی‌لرزید و در عین‌ حال‌ می‌ترسید که‌ دانشجو به‌ صرافت‌ بیفتد و کار رانیمه‌تمام‌ بگذارد و بعد، احتمالا، در امتحان‌ مردود شود.
کلوچکف‌ که‌ کارش‌ تمام‌ شد، گفت‌: «حالا کاملا مشخص‌ است‌.همین‌طور بنشین‌ تا خطوط پاک‌ نشود، و من‌ هم‌ خوب‌ حالیم‌ بشود.»
و دانشجو باز شروع‌ کرد توی‌ اتاق‌ قدم‌ بزند و پیش‌ خود مطالب‌ راتکرار کند. آنیوتا، با آن‌ خطوط سیاه‌ روی‌ سینه‌، حال‌ آدمی‌ را پیداکرده‌ بود که‌ خال‌ کوبیده‌ باشد. کز کرده‌ بود، از سرما می‌لرزید و توی‌فکر بود. معمولا خیلی‌ کم‌ حرف‌ می‌زد، همیشه‌ ساکت‌ بود و توی‌فکر بود…
در طول‌ شش‌ هفت‌ سال‌ سرگردانی‌ و، از یک‌ اتاق‌ مبله‌ به‌ اتاق‌ مبله‌دیگر رفتن‌، با پنج‌ دانشجو مثل‌ کلوچکف‌، آشنا شده‌ بود. هر پنج‌ نفردرس‌شان‌ را تمام‌ کرده‌ بودند و وارد جامعه‌ شده‌ بودند; و البته‌، مثل‌آدم‌های‌ محترم‌ مدت‌ها پیش‌ فراموشش‌ کرده‌ بودند. یکی‌ از آن‌هاتوی‌ پاریس‌ زندگی‌ می‌کرد; دو نفر پزشک‌ شده‌ بودند; چهارمی‌ نقاش‌بود; و پنجمی‌ گفته‌ می‌شد که‌ استاد دانشگاه‌ شده‌ است‌. کلوچکف‌دانشجوی‌ ششم‌ بود… چیزی‌ نمی‌گذشت‌ که‌ او هم‌ درسش‌ را تمام‌می‌کرد و وارد جامعه‌ می‌شد. بی‌تردید، آینده‌ درخشانی‌ در انتظارش‌بود و احتمالا انسان‌ بزرگی‌ می‌شد. اما با این‌ وضع‌ که‌ نمی‌شد زندگی‌کرد; کلوچکف‌ نه‌ توتون‌ داشت‌ و نه‌ چای‌، و فقط چهار حبه‌ قندبرایش‌ مانده‌ بود. آنیوتا باید عجله‌ می‌کرد و برودری‌دوزی‌اش‌ را به‌آخر می‌رساند، می‌برد به‌ دست‌ زنی‌ می‌داد که‌ سفارش‌ آن‌ را داده‌ بودو آن‌وقت‌ با یک‌ ربع‌ روبلی‌ که‌ می‌گرفت‌ چای‌ و توتون‌ می‌خرید.
صدایی‌ از پشت‌ در گفت‌: «می‌شود بیایم‌ تو؟»
آنیوتا به‌سرعت‌ یک‌ شال‌ پشمی‌ روی‌ شانه‌هایش‌ انداخت‌.فتیسف‌ نقاش‌ پا به‌ اتاق‌ گذاشت‌.
فتیسف‌ مثل‌ حیوانی‌ وحشی‌، همان‌طور که‌ با آن‌ طره‌های‌ بلندموها که‌ تا روی‌ ابروها ریخته‌ بود، خیره‌ نگاه‌ می‌کرد، خطاب‌ به‌کلوچکف‌ گفت‌: «آمده‌ام‌ لطفی‌ در حقم‌ بکنی‌. آره‌، لطفی‌ در حقم‌بکنی‌ و آنیوتا را یکی‌ دو ساعت‌ در اختیارم‌ بگذاری‌. آخر، دارم‌ تابلومی‌کشم‌ و بدون‌ مدل‌ کارم‌ پیش‌ نمی‌رود.»
کلوچکف‌ موافقت‌ کرد: «البته‌، با کمال‌ میل‌، آنیوتا، بیا برو.»
آنیوتا زیر لب‌ آرام‌ گفت‌: «کارهایی‌ که‌ زمین‌ مانده‌ چه‌ می‌شود؟»
مزخرف‌ نگو! این‌ بابا کاری‌ که‌ با تو دارد به‌خاطر هنر است‌، نه‌به‌خاطر چیزهای‌ پیش‌ پا افتاده‌. حالا که‌ می‌توانی‌ چرا کمکش‌نمی‌کنی‌؟»
آنیوتا شروع‌ کرد به‌ لباس‌ پوشیدن‌.
کلوچکف‌ گفت‌: «حالا این‌ تابلو چی‌ هست‌؟»
«سایکی‌ است‌، موضوع‌ جالبی‌ است‌. اما، راستش‌، پیش‌ نمی‌ره‌.به‌ مدل‌های‌ مختلفی‌ نیاز دارم‌. دیروز یک‌ مدل‌ داشتم‌ که‌ پاهاش‌ آبی‌بود. پرسیدم‌: ,چرا پاهات‌ آبی‌ان‌؟، و او گفت‌، ,از جوراب‌هایم‌ رنگی‌شده‌اند.، تو هنوز داری‌ خرخوانی‌ می‌کنی‌! خیلی‌ خوشبختی‌! چه‌حوصله‌ای‌ داری‌!»
«طب‌ کاری‌ است‌ که‌ آدم‌ بدون‌ خرخوانی‌ نتیجه‌ نمی‌گیرد.»
«اوهوم‌… عذر می‌خواهم‌، کلوچکف‌، تو راستی‌راستی‌ مثل‌ خوک‌زندگی‌ می‌کنی‌! توی‌ آشغالدانی‌ داری‌ دست‌ و پا می‌زنی‌!»
«منظورت‌ چیست‌! من‌ چاره‌ای‌ ندارم‌… ماهی‌ دوازده‌ روبل‌ که‌پدرم‌ بیش‌تر برایم‌ نمی‌فرستد، و با این‌ مبلغ‌ هم‌ نمی‌شود خوب‌زندگی‌ کرد.»
نقاش‌، که‌ با احساس‌ انزجار ابرو در هم‌ کرده‌ بود، گفت‌: خوب‌، آره‌… آره‌… اما با وجود این‌ تو بهتر هم‌ می‌توانی‌ زندگی‌ کنی‌. آدم تحصیل‌کرده‌ وظیفه‌ دارد که‌ خوش‌سلیقه‌ باشد، عاشق‌ زیبایی‌ باشد، غیر از این‌ است‌؟ آن‌وقت‌ این‌جا معلوم‌ نیست‌ چه‌ جای‌ لجن‌مالی‌است‌! این‌ تختخواب‌، این‌ سطل‌ پساب‌، این‌ کثافت‌ها… آن‌ ظرف‌های‌نشسته‌… گندش‌ را بالا آورده‌ای‌!»
دانشجو با حال‌ گیج‌ و منگ‌ گفت‌: «راست‌ می‌گویی‌، اما آخر آنیوتاامروز دستش‌ نرسیده‌ تمیزکاری‌ کند; صبح‌ تا حالا دستش‌ بند بوده‌.»
پس‌ از رفتن‌ نقاش‌ و آنیوتا، کلوچکف‌ روی‌ کاناپه‌ دراز کشید وهمان‌طور درازکش‌ شروع‌ به‌ حاضر کردن‌ درس‌ کرد. سپس‌ تصادفاخوابش‌ برد، ساعتی‌ بعد که‌ بیدار شد سرش‌ را روی‌ مشت‌هایش‌گذاشت‌ و با حالی‌ اندوهگین‌ توی‌ فکر فرو رفت‌. به‌ یاد حرف‌ نقاش‌افتاد که‌ گفته‌ بود آدم‌ تحصیل‌کرده‌ وظیفه‌ دارد خوش‌سلیقه‌ باشد ودور و اطرافش‌ به‌راستی‌ برایش‌ مهوع‌ و مشمئزکننده‌ بود. آینده‌اش‌ را،همان‌طور که‌ در ذهنش‌ بود، در نظر آورد. به‌ یاد زمانی‌ افتاد که‌، دراتاق‌ مشاوره‌، بیمارانش‌ را می‌بیند و در اتاق‌ ناهارخوری‌ بزرگی‌ درمصاحبت‌ همسرش‌، که‌ خانمی‌ به‌ تمام‌ معناست‌، چای‌ می‌نوشد. وحالا این‌ سطل‌ پساب‌ که‌ ته‌ سیگارها تویش‌ شناور بود حالش‌ را به‌ هم‌می‌زد. آنیوتا هم‌ پیش‌ نظرش‌ آمد، چهره‌ای‌ بی‌نمک‌، نامرتب‌،ترحم‌انگیز… و عزمش‌ را جزم‌ کرد که‌، به‌ هر قیمتی‌ هست‌، بی‌درنگ‌از او جدا شود.
وقتی‌ آنیوتا از خانه‌ نقاش‌ برگشت‌ و کتش‌ را درآورد، کلوچکف‌ ازجایش‌ بلند شد و به‌طور جدی‌ گفت‌:
«نگاه‌ کن‌، دختر خوب‌… بگیر بنشین‌ و گوش‌ بده‌ چه‌ می‌گویم‌. ماباید جدا بشویم‌! راستش‌، من‌ دیگر نمی‌خواهم‌ با تو زندگی‌ کنم‌.»
آنیوتا خسته‌ و کوفته‌ از خانه‌ نقاش‌ برگشته‌ بود. در آن‌جا در نقش‌مدل‌ آن‌قدر روی‌ پا ایستاده‌ بود که‌ رنگ‌ به‌ چهره‌اش‌ نمانده‌ بود،چشمانش‌ گود افتاده‌ بود و چانه‌ نوک‌درازش‌ درازتر شده‌ بود. درجواب‌ حرف‌های‌ دانشجو چیزی‌ نگفت‌، فقط لب‌هایش‌ شروع‌ به‌لرزیدن‌ کرد.
دانشجو گفت‌: «به‌ هر حال‌، ما هرچه‌ زودتر باید از هم‌ جدا بشویم‌.تو دختر خوب‌ و نازی‌ هستی‌; بی‌عقل‌ نیستی‌، درک‌ می‌کنی‌… .»
آنیوتا کتش‌ را پوشید و بی‌آن‌که‌ حرفی‌ بزند برودری‌دوزی‌اش‌ راتوی‌ کاغذ پیچید، سوزن‌ و نخ‌هایش‌ را برداشت‌. سپس‌، توی‌ طاقچه‌پنجره‌، چشمش‌ به‌ چهار حبه‌ قندی‌ افتاد که‌ لای‌ کاغذ پیچیده‌ شده‌بود، آن‌ را هم‌ برداشت‌ و کنار کتاب‌ها روی‌ میز گذاشت‌.
با لحنی‌ آرام‌ و همان‌طور که‌ رویش‌ را برمی‌گرداند تا اشک‌هایش دیده‌ نشود، گفت‌: «این‌ هم‌… قندهاتان‌… .»
کلوچکف‌ پرسید: «حالا چرا اشک‌ می‌ریزی‌؟»
با ناراحتی‌ توی‌ اتاق‌ قدم‌ می‌زد، سپس‌ گفت‌:
«تو راستی‌راستی‌ دختر عجیبی‌ هستی‌… راستش‌، ما باید از هم‌جدا بشویم‌. برای‌ همیشه‌ که‌ نمی‌توانیم‌ با هم‌ زندگی‌ کنیم‌.»
دختر چیزهایش‌ را جمع‌ کرد و سرش‌ را برگرداند تا خداحافظی‌کند. کلوچکف‌ دلش‌ به‌ حال‌ او سوخت‌. پیش‌ خود فکر کرد: «چطوراست‌ یک‌ هفته‌ دیگر هم‌ بگذارم‌ بماند؟ ممکن‌ است‌ خودش‌ بخواهدبماند و آخر هفته‌ می‌گویم‌ برود.» و خشمگین‌ از این‌که‌ ضعف‌ نشان‌داده‌ بود، با خشونت‌ داد زد:
«بیا، چرا همین‌طور آن‌جا ایستاده‌ای‌؟ اگر می‌خواهی‌ بروی‌ برو واگر دلت‌ نمی‌خواهد، کتت‌ را در بیاور و بمان‌! می‌توانی‌ بمانی‌!»آنیوتا آرام‌ و دزدانه‌ کتش‌ را درآورد، بعد بینی‌اش‌ را هم‌ دزدانه‌گرفت‌ و، بی‌آن‌که‌ سروصدا کند، سر جای‌ همیشگی‌اش‌، روی‌چهارپایه‌ کنار پنجره‌، نشست‌.
دانشجو کتاب‌ درسی‌اش‌ را برداشت‌ و شروع‌ کرد ازین‌ گوشه‌ اتاق‌به‌ آن‌ گوشه‌ برود و بیاید. گفت‌: «ریه‌ راست‌ از سه‌ قسمت‌ تشکیل‌شده‌: قسمت‌ قدامی‌، در جداره‌ داخلی‌ قفسه‌ صدری‌، تا دنده‌ چهارم‌یا پنجم‌ می‌رسد… .»
توی‌ راهرو یک‌ نفر نعره‌ می‌زد: گریگوری‌، این‌ سماور که‌ بی‌آب‌مانده‌!»

نویسنده: آنتوان چخوف
مترجم: احمد گلشیری

نقدی از: رناتو پیگیولی
در داستان‌ «آنیوتا » ابتدا با یک‌ دانشجو و خدمتکاری‌ معمولی‌ روبه‌رومی‌شویم‌ که‌ ، در اتاقی‌ نه‌ چندان‌ ، مبله‌ فقر و عشق‌ را با هم‌ قسمت‌می‌کنند . با این‌ همه‌ ، ما در همان‌ ابتدای‌ داستان‌ این‌ دو را در موقعیتی‌غیرمعمول‌ می‌بینیم‌ . دانشجو خود را برای‌ یکی‌ از امتحانات‌ رشته‌پزشکی‌ آماده‌ می‌کند . او برای‌ آن‌که‌ درس‌ آناتومی‌ را به‌خوبی‌ فرا گیرداز آنیوتا می‌خواهد بلوزش‌ را در بیاورد و شروع‌ به‌ شمردن‌ دنده‌هامی‌کند . مدتی‌ بعد یکی‌ از دوستانش‌ سر می‌رسد . او، که‌ دانشجوی‌رشته‌ هنر است‌، می‌خواهد آنیوتا را همراه‌ خود ببرد؛ چون‌ مشغول‌کشیدن‌ یک‌ تابلو نقاشی‌ است‌ و به‌ مدل‌ نیاز دارد . دانشجوی‌ رشته‌هنر، که‌ ظاهرا آدم‌ خوش‌سلیقه‌ای‌ است‌، دوستش‌ را به‌ خاطرشلختگی‌ و اتاق‌ ریخته‌پاشیده‌اش‌ سرزنش‌ می‌کند . دانشجوی‌ رشته‌طب‌ در غیاب‌ آنیوتا تصمیم‌ می‌گیرد که‌ از آنیوتا جدا شود و تنهازندگی‌ کند و هنگامی‌ که‌ آنیوتا به‌ خانه‌ بر می‌گردد موضوع‌ را با او درمیان‌ می‌گذارد و از او می‌خواهد که‌ جای‌ دیگری‌ برای‌ خود پیدا کند .
در این‌جا شگرد چندصدایی‌ چخوف‌ به‌گونه‌ای‌ منفی‌ عمل‌می‌کند ; بدین‌ معنی‌ که‌ صحبت‌ها و اندیشه‌های‌ دانشجو نمی‌تواندسکوت‌ دختر را بشکند . آنیوتا تنها شخصیت‌ ساکت‌ و منفعل‌ داستان‌است‌ و ، همچون‌ گوسفند قربانی‌، با سکوتی‌ حاکی‌ از تسلیم‌ و رضاعکس‌العملی‌ نشان‌ نمی‌دهد . نویسنده‌ خود سکوت‌ خویش‌ را به‌سکوت‌ آنیوتا می‌افزاید و وانمود می‌کند که‌ از بیرون‌ به‌ او می‌نگردد واین‌ حرکت‌ دقیقٹ همان‌ حرکت‌ دو شخصیت‌ دیگر داستان‌ است‌ .بدین‌ ترتیب‌ تمام‌ اشاره‌هایی‌ که‌ به‌ آنیوتا می‌شود در عین‌ حال‌ که‌برونی‌ و عینی‌ است‌، سراسر نمادگونه‌ است‌ . این‌ نوع‌ نمادگرایی‌تلویحی‌ و، در واقع‌، خنثی‌ در داستان‌های‌ اواخر دوران‌ خلاقیت‌چخوف‌ اهمیت‌ زیادی‌ پیدا می‌کند و در این‌ داستان‌ نیز نه‌ تنها درسکوت‌ آنیوتا بلکه‌ در بی‌اعتنایی‌ موازی‌ دو دانشجو بیان‌ خود رامی‌یابد ; چرا که‌ هر دو دانشجو ـ هرچند هر کدام‌ با هدفی‌ متفاوت‌ ـرفتارشان‌ با دختر به‌ گونه‌ای‌ است‌ که‌ گویی‌ او نمونه‌ تشریحی‌ است‌ .
در این‌ داستان‌ دیدگاه‌ عشق‌ ظاهری‌ به‌کلی‌ نادیده‌ گرفته‌ می‌شود .چخوف‌ با طنزی‌ نامحسوس‌ و نافذ تن‌ آنیوتا را در خدمت‌ مقاصدبزرگ‌تر هنر و دانش‌ قرار می‌دهد . آنیوتا، در واقع‌، هم‌ تن‌ و هم‌ روح‌خود را در خدمت‌ خودخواهی‌ کورکورانه‌ دو انسانی‌ قرار می‌دهد که‌او را موجودی‌ پست‌تر می‌پندارند در حالی‌ که‌ او از نظر اخلاقی‌ بسیاربرتر از آنهاست‌ .
دانشجوی‌ رشته‌ طب‌ در جایی‌ می‌گوید:
این‌ دنده‌ها حال‌ کلیدهای‌ پیانو را دارند . آدم‌ اگرمی‌خواهد گیج‌ نشود باید به‌ نحوی‌ دانه‌دانه‌شان‌ رابشناسد . برای‌ این‌ کار یا باید اسکلت‌ دم‌ دست‌ آدم‌باشد یا یک‌ بدن‌ زنده‌ … .
با این‌ همه‌، او در دنیای‌ واقعیت‌ رفتارش‌ با آنیوتا همچون‌ رفتار بایک‌ جسد تشریحی‌ است‌. رفتار دانشجوی‌ رشته‌ هنر از این‌ هم‌ سردتراست. چون‌ او آنیوتا را نه‌ زنده‌ می‌داند و نه‌ مرده‌ بلکه‌ او را شی‌ء به‌حساب‌ می‌آورد، قطعه‌ای‌ از مایملک‌ شخصی‌ که‌ آن‌قدر بی‌ارزش‌است‌ که‌ بهتر است‌ آن‌ را عاریه‌ گرفت‌ . به‌ دوستش‌ می‌گوید :
آمده‌ام‌ لطفی‌ در حقم‌ بکنی‌، آنیوتا را یکی‌ دو ساعت‌ دراختیارم‌ بگذاری‌ . آخر، دارم‌ تابلو می‌کشم‌ و بدون‌ مدل‌کارم‌ پیش‌ نمی‌رود.
و طوری‌ از او سخن‌ می‌گوید که‌ گویی‌ بخواهد یک‌ بشقاب‌ میوه‌ ازدوستش‌ بگیرد، بشقاب‌ میوه‌ای‌ که‌ می‌توان‌ آن‌ را دور انداخت‌ یا پس‌آورد. با این‌ همه‌، طنز درخشان‌ داستان‌ در آن‌ است‌ که‌ هنرمند جوان‌می‌خواهد چیزی‌ اصیل‌تر تولید کند. او نقاش‌ کم‌تجربه‌ای‌ نیست‌ که‌خواسته‌ باشد آدمی‌ عریان‌ یا طبیعت‌ بی‌جان‌ ارائه‌ دهد . او هدفی‌والاتر دارد و آن‌ گونه‌ که‌ از پاسخ‌ او به‌ پرسش‌ دوستش‌ بر می‌آیدمی‌خواهد تصویر سایکی‌ را بکشد .
در افسانه‌های‌ یونان‌ سایکی‌، نماد روح‌، دختر زیبایی‌ است‌ که‌مورد رشک‌ ونوس‌ است‌ و به‌ فرمان‌ او به‌ آوارگی‌ طولانی‌ و کار سخت‌محکوم‌ می‌شود. او از دلداده‌اش‌ جدا می‌افتد و درمانده‌ و تنهامی‌ماند.
نه‌ دانشجویان‌ و نه‌ آنیوتا هیچ‌کدام‌ نمی‌دانند که‌ سایکی‌ داستان‌کسی‌ جز آنیوتا نیست. با این‌ همه‌، این‌ موضوع‌ را نمای‌ پایان‌ داستان‌به‌ خواننده‌ القا می‌کند، آن‌ هم‌ هنگامی‌ که‌ آنیوتا بی‌صدا به‌ پشت‌پنجره‌ اتاق‌ دلخواهش‌ باز می‌گردد.
در پایان‌ داستان‌، ما سایکی‌ یا آنیوتا را می‌بینیم‌ که‌ در تاریکی‌ این‌جهان‌ تنهاست‌.

منبع: www.jenopari.com

آقای حسابرس عین تیرچراغ گازی که حباب کم رنگ ِشیشه‌ای به نوکش آویزان باشد، روی میز خودکار خم شده. این حباب مردی‌ست بسیار کوشا و جدی و در مقابل چنین شخصی جدی و کوشا بودن کار چندان ساده‌ای نیست. خوشبختانه روی میزها تا بخواهی پر است از اسباب و لوازم و می‌توان پشت آن‌ها مثل پشتِ دیواری قایم شد. سرِ طاس آقای حسابرس آنقدر روی ارقام ریزی و درشت خم شده که حرف‌های کارمند دون پایه از بالای سر او قیقاج می‌رود و یکراست به نقشه دیواره «گنجینه پادشاهی» یعنی «شبکه خطوط آهنِ اروپا» برخورد می‌کند.
به ظاهر آخرین دفعه است که مرد جوان در اداره آفتابی می‌شود و معلوم است که یک جو احترام برای اموال مقدس دولتی قائل نیست و خود را برای انجام هر کاری مجاز و مختار می‌داند. مثلاً بر می‌دارد و می‌گوید:
– باور کنید جناب «کنیمان1» صد شرف دارد که آدم برود سپور یا هرکاره دیگری بشود تا در این خراب شده بماند و به تدریج خرفت و وامانده شود. از چپ و راست به این دیوارها نگاه کنید، درست به این می‌ماند که آدم مثل چوق‌الفی لای کتاب کهنه‌ای، وسط آن‌ها گیر افتاده باشد. چوقی که «آقای قبلی» که روی این صفحه کتاب خوابش برد، در آنجا جا گذاشته و رفته.
حسابرس زیر لب می‌گوید:
– 850 و 17 !
بعد صفحه بزرگ تفکیک اموال را بر می‌گرداند که عینهو بادبان یک کشتی از جلوی چشمش عبور می‌کند.
کارمند دون پایه در توضیح همین حرکت می‌گوید:
– می‌خواهید بفرمایید که آدم همیشه خدا کارمند دون پایه نمی‌ماند. مثلاً بعدها حسابرس، رئیس دایره و خدا را چه دیدی، حتی بازرس هم می‌شود. یعنی از لای یک دفتر در می‌آید. و لای دفتر دیگری که فقط لبه اوراقش طلایی‌ست قرار می‌گیرد. مثلاً از دفتر «قاتل در صندوق زغال‌ها» در می‌آید و وسط «کتابِ نغمه‌ها» جا خوش می‌کند. اما من به شما عرش می‌کنم که آدم آخرالامر همان چوق الفی باقی می‌ماند که بود. مگر اینکه موقع ترفیع رتبه‌اش شعار «فراموشم مکن ای جان» را هر چه رساتر علم کند. ولی، متشکرم! این ارزانی دیگران! من خودم را خیلی … خیلی زرنگ‌تر از آنی می‌دانم که دست به این کارها بزنم. باید بیرون بروم. بروم جایی …
حسابرس با قیافه کاملاً بی تفاوت خود می‌گوید:
– بله، درست می‌فرمایید!
بعد جمعِ همان ستون را دوباره از آخرش شروع می‌کند. از قرار معلوم در محاسبه اشتباه کرده.
مرد جوان که در خیالات خود گم شده در ادامه می‌گوید:
– آنجا صبح هست. ظهر هست، شب هست. این‌جا از این چیزها چه می‌دانید شما؟ از ساعت 8 صبح تا 3 عصر اینجایید و آخر سر دیگر از پارچه زر بافت روز برای‌تان چه می‌ماند؟ چند متر پارچه ارزان قیمت بنجل که به هیچ دردی نمی‌خورد. حتی یک جلیقه ناقابل هم نمی‌شود از آن دوخت. اما آن‌جا، در آن‌جا تا بخواهی روشنایی و هوا هست، رنگ هست، آزادی هست، بله … خیلی چیزها هست.
حسابرس بی‌آنکه دست از محاسبه بکشد، با بدگمانی می‌پرسد:
– کجا ؟ کجا را می‌گویید؟
مرد جوان با غرور و تبختر می‌گوید:
– در زندگی!
آقای کنی‌مان در حالی که دارد ارقام را می‌شمارد، با عصبانیت می‌گوید:
– شما هنوز جوان هستید!
و همانطور به محاسبه ادامه می‌دهد.
ولی کارمند جزء دنباله خیالات خودش را می‌گیرد و می‌رود جلو. او امروز شاعر است، ولی فقط شاعری یک روزه و اتفاقی. احساساتی و سانتی مانتال هم که هست، اما از نوعی که دیگر خیلی باب روز نیست. حتی شرم و سادگی شاعران حقیقی و ناب را هم ندارد و از فرط اشتیاق به خودش، دارد در تب التهاب می‌سوزد. درست عینهو شمعی که نامه عاشقانه پرسوزوگدازی را در شعله آن آتش بزنند. همچنان خیال می‌بافد و خیال‌هایش را بر زبان هم می‌راند.
– باغ‌ها در بهار چه سحر و افسونی دارند! باغچه‌های حیات خلوت‌هایی که پنجره کوچک آشیزخانه طبقه طبقه رو به آن‌ها باز می‌شود. از همه طرف صدای آواز بلند است. از درخت‌ها، از پنجره‌ها، از پله‌ها و کوچه‌ها.
– جناب حسابرس تا به حال شنیده‌اید که این جا کسی بزند زیر آواز و بخواند؟ نه، ابداً! من شرط می‌بندم که چنین نیست. و تازه به این میدان‌ها نگاه کنید! همه‌شان پر از مجسمه‌های سرپا ایستاده و مجلل است. همه‌اش مجسمه آدم‌های کله گنده ، تا بتوانند یادمان شخصیت‌های مشهور و مردان بزرگ باشند. اما شما محض رضای خدا، یکبار هم که شده بخت آن را داشته‌اند که خود این اشخاص ابدی را روبروی خودتان ببینید؟ واضح است بخت آن را نداشته‌اید؟ برای این‌که وقت آن را نداشته‌اید.
کارمند دون پایه به بالا نگاه می‌کند. مگس چاق و چله‌ای روی پیشانی پایین افتاده کارمند پیر قیقاج می‌رود و وزوز دارد. کله بی‌حرکت و ساکن‌اش خیال مگس را از هر لحاظ راحت کرده. مرد جوان فکر می‌کند، نکند مَرد مُرده. از این فکری که به سرش خطور می‌کند، عصبی می‌شود. عاقبت از کوره در می‌رود و داد می‌زند:
– محض رضای خدا، دست کم مگس را از روی پیشانی‌تان دور کنید! خواهش می‌کنم ! ممنون می‌شوم از این لطف جنابعالی!
جناب حسابرس با دست زرد و خشکیده‌اش بی‌آنکه از محاسبه بی‌امانش دست بکشید، در هوا حرکتی رسم می‌کند:
– 473/12
مرد جوان با لبخند نمایانی دوباره بنا می‌کند به حرف زدن:
– از آن‌جا کوچه‌هایی هست، آن‌جا … کوچه‌ها …
مکث میکند. همین کفایت می‌کند که آدم حتی توی این کوچه‌ها قدم بزند. هر دقیقه یک خوبروی موبور و زیبا از آنجا رد می‌شود.
لبخندش آدم را وا می‌دارد دل به دریا بزند و او را با ضمیر «تو» خطاب کند … تو …» و پشت هر دریچه دختری ایستاده دارد کوچه را نگاه می‌کند و در همان حال پای کوچک و ظریفش را بر زمین می‌کوبد. بی‌تاب و منتظر است. دل توی دلش نیست …
در انتظار خوشبختی‌ست، انگار آدم از آنجا رد می‌شود و با خود فکر می‌کند: «من ، من خودِ خوشبختی او هستم.» و این حقیقت محض است. چه معجزه‌ای! به نظرم، جناب کنی­مان، فقط یک جو اراده می‌خواهد. خلاصه کلام این که فردا صبح که از خواب بیدار می‌شود، خیلی جدی به خودتان بگویید: «من امپراتور کل اروپا هستم!» بعد خواهید دید که واقعاً هم امپراتور هستید! بله، شما امپراتور خواهید شد.
حسابرس پشت باروی میزش کمی خم می‌شود و آه کشان می‌گوید:
– واه، چطوری؟
مرد جوان با قیافه‌ای خوشبخت به کله مرغی مضطرب و پیر و چروک خورده حسابرس لبخند می‌زند و با تأکید غلیظ و آوایی رسا می‌گوید:
– بله، آن‌جا دقیقاً همانطوری‌ست!
کارمند پیر حسابرس دوباره در بحر اوراق بزرگ جلوی‌اش فرو می‌رود ولی بعد از درنگی کوتاه، نا آرام می‌پرسد:
– کجا؟
مرد جوان با قیافه‌ای که انگار علامت سوال بزرگی‌ست می‌گوید:
– کجا؟ مثل روز روشن است. در زندگی!
حسابرس با خود فکر می‌کند. این حرف را فقط تو به من می‌زنی!
او خودش آدم با تجربه‌ای است که آبله‌اش را در آورده، مخملکش را گرفته و حتی غسل تعمیدش را هم به جا آورده. پس حالا بیاید و … هیأت مافوق‌ها را به خود می‌گیرد و لبخندی تحویل جوان می‌دهد. مثل این که خردک شعله‌ی در این حباب خاموش، روشن شده. در قسمتی از سرش جرقه‌ای کوچک، انگار قصد خود نمایی دارد و آخر سر هم لایه ضخیمی از گرد و خاک روی حباب شیشه‌ای ظاهر می‌شود. اما مرد جوان مقابلش از این بابت ذره‌ای تشویش به خود راه نمی‌دهد. همین امروزست که او باید کلیات آثارش را بیرون بدهد و منتشر کند.
در ادامه حرف‌های قبلی‌اش می‌گوید:
– یک روز تابستانی در نظر بیاورید. آیا چنین روزهایی بی‌پایان نیستند؟ تا بخواهد تابستان از این روزها در دامان خود دارد که هر کدامشان به تنهایی یک معجزه است.جز این در آنجا چیزی غیر از معجزه ناب در انتظار ما نیست. اگر ما چشم نداریم این معجزه‌ها را ببینیم، اگر اینجا جا خوش کرده‌ایم به بهانه اینکه مثلاً داریم کارهای مهمتری به سامان می‌رسانیم، تقصیر کیست؟ هی جمع می‌زنیم، تقسیم می‌کنیم و می‌نویسیم: «حمل و نقل زغال در ماه دسامبر» در حالی که زندگی جایی در بیرون است. می‌نویسیم «واگن شماره 8715» در حالی که خوشبختی جایی در بیرون است.
من خودم کشاورز یا اگر لازم شد دهاتی ساده‌ای خواهد شد. چون باید به هر حال آدم پیشه‌ای داشته باشد که هم خدا خوشش بیاید هم خلق خدا. خیال می‌کنید می‌شود خدا ما را در ته این حیاط پشتی تاریک ببیند و ده روزی هم کشده شده اوقاتش از این بابت تلخ نشود؟ از این‌ها گذشته، فراموش نکنید که همه چیز در بیرون در رقص و نوسان است، می‌جنبد و پایکوبی می‌کند. کسی پایش خواب نمی‌رود و قلبش در سینه تنگش خفه نمی‌شود. ظاهراً ما زندگی ثابتی داریم. در حالی که اصلاً اینطور نیست. روی این زندگی نباید چنین اسمی گذاشت. این زندگی ما نوعی خودکشی یا دست کم مرگ تدریجی است، در حال س(ک*ن). اما من اصلاً نمی‌خواهم بمیرم. هنوز بدم نمی‌آید چند نخ سیگار با آدم‌های مهم و فرهیخته در محافل بزرگان دود کنم. آنجا (مثل این جا نیست) هر کاری در آن جایز است، حتی سیگار دود کردن …
حسابرس در حال گوش دادن به این خطابه غرا، نرم نرمک سرش را پایین می‌اندازد و آن را مثل کاغذ صاف کنی بی‌معنی با فک جلو آمده‌اش روی پرونده‌ای پر از اسنادی می‌گذارد که روی آن عبارت پرونده‌های حرف «ب» نوشته شده. بعد هم با تعجب تکانی به خود می‌دهد و می‌گوید:
– در زندگی ؟!
مرد جوان با گونه‌های سرخ و قیافه‌ای جدی و حق به جانب می‌گوید:
– بله، در زندگی !
در این هیچ تردیدی نیست که ما پیش از آن‌که در زندگی راهمان را بیابیم، مدتی دراز پشت دروازه آن به این سو و آن سو دست می‌سائیم. به علاوه، همین زندگی هم جز خط هیچ نیست. هم قله است و هم پرتگاه هم جزیره است و هم موج. در یک کلمه، همه چیز است، همه چیز. حس می‌کنید این «همه چیز» یعنی چه؟
به حتم خواهید گفت شب پیش از نوئل، عیدی‌ها و چیزهای دیگری از این قبیل … آه، دست‌های ما اصلاً برای گرفتن این همه هدیه کافی نیست. و چشم‌های ما کافی نیست برای دیدن و تحسین کردنشان ما از زیادی دارایی، فقیر و تهی دستیم.
حسابرس این بار بی‌تردید و استفهامی در حرف‌هایش، با صدایی بر آمده از شور و شوق مرد جوان، می‌گوید:
– در زندگی !
ولی هنوز بگویی نگویی اندکی تعجب در لحن صدایش هست و عینهو کسی که زبان تازه‌ای یاد می‌گیرد، زیر لب با خودش تکرار می‌کند:
– در زندگی.
و مرد جوان هم بلافاصله تکرار می‌کند.
– در زندگی!
این تأکید دو سویه به این عبارت نیروی سوگند یا نیایشی می‌بخشد. شکوه ناگهانی محیط پیرامون، یک‌راست مرد جوان را به دل جنگل خاموشی پرت می‌کند. آنجا مادرش را در لباس یکشنبه‌هایش می‌بیند که دارد با کلاه و سربنده صورتی رنگ و چشم‌های اشک آلود، لبخند زنان از کلیسا بیرون می‌آید…
حالا با آن‌که سبیل بور و انبوهی بالای لبش دارد، سادگی کودکانه‌ای در قیافه او پیداست. حسابرس به خود اطمینان می‌دهد و می‌گوید: «نه، این یکی دیگر دروغ و دغل سر هم نمی‌کند.» بعد در انتظار بقیه ماجرا می‌ماند. ولی مرد جوان دیگر خاموش شده. آهسته به سرجای خودش می‌رود، دفتر را می‌بندد و مدتی به کاغذ خشک کن زیر دستس بزرگ و سیاه رنگ نگاه می‌کند. سه لکه ای که مدت‌هاست روی آن‌جا خوش کرده، نظرش را به خود جلب می‌کند. ناگهان سرش را به طرف پنجره بر می‌گرداند. جلوی آن هیچ نیست جز دیوار سیاهی که پنجره درست رو به آن باز می‌شود و پرتو خورشید در بالای آن بازی گوشانه پرپر می‌زند.
آقای کنی‌مان با خودش فکر می‌کند: که این‌طور! پس زندگی اصلاً این نیست که ما داریم!
در طول دیوار خاکستری روشن از وسط حیاط سه تا ماه نارنجی پدیدار می‌شود. چه سیاره‌های عجیبی! مثل لکه مرکب سیاه روی هوله‌ای کثیف مرتباً محود می‌شوند و دوباره در همان جای قبلی‌شان به رنگ نارنجی دیده می‌شوند. حسابرس که مضطرب به نظر می‌رسد ناگهان می‌گوید:
– سه تا ماه نارنجی! این دیگر چه جور دنیایی است؟
– دنیایی غمباز، جناب حسابرس!
حسابرس چند لحظه بعد از جایش بر می‌خیزد و با داد و فریاد پیشخدمت اداره را صدا می‌زند. داد و فریادهایش آنقدر بلند و پر جرس است که مرد جوان هول برش می‌دارد. هر چه در توان دارد در صدایش جمع می‌کند و می‌گوید:
– آهای، کنی ِ ژک!
مرد جوان فکر می‌کند حتماً یک کار فروی با او دارد.
– کنی ِ ژک !
 بیا و این کاغذ خشک کن مرا عوض کن!

نویسنده: راینر ماریا ریلکه
مترجم: علی عبداللهی

منبع: www.jenopari.com

ژاپنی یاد می‌گیریم

مادر تصمیم می‌گیرد ما بچه‌ها ژاپنی یاد بگیریم. می‌گوید به دردمان می‌خورد و خیلی زود برایمان معلم پیدا می‌کند. خانم یامازاکی؛ زن خانه داری که در بلوک 48، دو تا ساختمان آن طرف‌تر زندگی می‌کند. همسر مدیر یک بانک ژاپنی است، دو تا بچه‌ی قد و نیم قد دارد و خانه دار است عصر روز سه شنبه، ساعت دو به خانه می‌آید. تابستان است. سیستم خنک کننده‌ی هوا آپارتمان را تقریباً منجمد کرده و روی شیشه پنجره‌ها، قطرهای آب نشسته.

خانم یامازاکی زن لاغر و ریزه‌ای است. آدم با دیدنش یاد بلدرچین یا مرغ کرنیش می‌افتد. موهای خیلی کوتاهی دارد و صدایش آهنگین و ظریف است. دور میز اتاق ناهار خوری می‌نشینیم. او چند برگه کپی از یک کتاب درسی به دستمان می‌دهد و از ما می‌پرسد چه می‌خواهیم. مادر دلش می‌خواهد یک سال کلاس ژاپنی را در یک تابستان بگنجاند. مین‌هی دلش می‌خواهد با دوستانش برود استخر. من دلم می‌خواهد همه با هم کنار بیاییم. می‌گوییم دلمان می‌خواهد ژاپنی را خیلی خوب یاد بگیریم. قرار می‌شود هفته‌ای دوبار و هر بار سه ساعت کلاس داشته باشیم. صدایمان که در می‌آید، مادر می‌پرسد: «کار بهتری سراغ دارید که بخواهید بکنید؟» مین‌هی می‌گوید بله، من می‌گویم نه.

خانم یامازاکی می‌گوید اول از هر چیز باید الفبا را باید بگیرید. شروع می‌کنیم به یاد گرفتن الفبا. خانم یامازاکی می‌گوید ژاپنی، در اصل، دو جور الفبا دارد. دومی‌ را هم باید یاد بگیرید. می‌گوید جلسه‌ی بعد، امتحان می‌گیرم. مادر می‌شود 100 مین‌هی می‌شود 53  من می‌شوم 89. خانم یامازاکی می‌گوید: «خوب است.ادامه می‌دهیم.» بریده بریده حرف می‌زند. ادامه می‌دهیم. ا- دا- مه- می- د-هیم. زیر لب اداش را در می‌آورم. خوشم می‌آید.

ماریا، مستخدم فیلیپینی‌مان هم دلش می‌خواهد ژاپنی یاد بگیرد. بهش قول می‌دهم یادش بدهم. و یک روز عصر همین کار را می‌کنم. هنوز یک ساعت نگذشته، حوصله‌اش سرمی‌رود می‌گوید باید شام درست کنم. شام ماهی روغن‌شور و کیمچه داریم. ما کره‌ای هستیم. مردم کشورِ خانم یامازاکی سال‌ها قبل به کشور ما تجاوز کرده‌اند. آن‌ها با مردم ما مثل برده رفتار می‌کردند. مادر می‌گوید به روی خانم یامازاکی نیاوریم؛ چون بالاخره او هم خارجی است؛ چون ما در هنگ کنگ زندگی می‌کنیم. وقت‌هایی که با خانم یامازاکی هستیم و ژاپنی حرف نمی‌زنیم، انگلیسی حرف می‌زنیم.
کلمات ژاپنی یک الفبا دارند و کلمات خارجی یک الفبای دیگر – هیراگانا و کاتاکانا. وقتی این را به پدر می‌گوییم، با صدای تودماغی می‌گوید: «چه جالب!»
شکل حروف و حرکت‌های خاص قلم را تمرین می‌کنم. مین‌هی می‌گوید:«چه آدم متظاهری هستی!» تکلیف‌هام را از دستش قایم می‌کنم.

مین‌هی فریاد می‌زند: «من دیگر پانزده سالم شده!» با مادرم دعوا می‌کند:
«دلم نمی‌خواهد این زبان مسخره ژاپنی را یاد بگیرم. می‌خواهم وقتم مال خودم باشد.»
«مال خودت باشد. برو توی خانه‌ی  خودت، با پول خودت زندگی کن؛ آن وقت وقتت هم مال خودت. الان با ما هستی؛ وقتت هم مال ما است.»
مادر به کره‌ای حرف می‌زند. مین‌هی جوابش را به انگلیسی می‌دهد. ما داریم ژاپنی یاد می‌‌گیریم.

مین‌هی می‌‌گوید اسمش «مینی» است. پدر می‌گوید: «نخیر! این بدترین اسمی‌است که تا حالا به گوشم خورده.» کسی زنگ می‌زند و می‌پرسد: «مینی خانه است؟» پدر می‌گوید: «ما اینجا مینی نداریم.» و گوشی را می‌گذارد.

خانم یامازاکی آمده و برایمان شیرینی ژاپنی آورده. آن‌ها را با چای می‌خوریم. مادر انگار نگران است که نکند خانم یا مازاکی این مدت را جزو ساعت درسی‌مان حساب کند. امروز قرار است اعداد را یاد بگیریم. عددها را تا صد می‌شماریم. سر شام، مادر از ما سوال‌هایی می‌کند که جوابش عدد باشد: «چند تا چاپ‌استیک داریم…؟ چند تا بشقاب روی میز است…؟ چند سالم است …؟»
مین‌هی زیر لب می‌گوید: «چقدر مسخره!»
پدر فریاد می‌زند: «چی گفتی …؟ پرسیدم چی گفتی…؟»
مین‌هی بلند می‌شود و از اتاق می‌رود بیرون.
من دانه‌های برنج قاشقم را می‌شمارم: «ایچی؛ نی؛ سان؛ شی.» عددها را با انگشت، روی رانم می‌نویسم.

خانم یامازاکی ـ انگار با حالتی سرزنش آمیزـ می‌گوید: «ژاپنی‌‌ها خیلی مودب هستند. دو جور حرف زدن هم دارند؛ مودبانه و خودمانی. با غریبه‌ها و بزرگ‌تر‌ها باید مودبانه حرف زد.»
مین‌هی می‌گوید: «کره‌ای‌‌ها هم همین طوری حرف می‌زنند.»
یامازاکی می‌گوید: «که این طور! من نمی‌دانستم. ببخشید.»
معلوم است مادر از این حرف مین‌هی خوشش آمده.

با این که تابستان است، من و مین‌هی باید شنبه‌ها برویم کلاس کره‌ای؛ در یک ساختمان اداری که در روزهای هفته، مخصوص صادرات و واردات است. هر هفته، می‌چیپیم توی یکی از اتاق‌های کوچک آنجا و املا و دستور زبان کره‌ای امتحان دهیم، یا درباره‌ی یی سون شین، میهن پرست کره‌ای، یا قایق‌های لاک پشتی چیز می‌خوانیم.

مین‌هی می‌گوید: «از کره‌ای حالم به هم می‌خورد.» در طول سال تحصیلی به مدرسه چند ملیتی می‌رویم که در واقع امریکایی است. مین‌هی می‌گوید: « برایم مهم نیست و به دردم هم نمی‌خورد که بدانم چطوری کره‌ای می‌نویسند.»
زنگ تفریح، او با دوستانش می‌روند پایین توی خیابان سیگار می‌کشند. همان طور که دود سیگار را می‌بلعد به من می‌گوید: «به مامان نگو. اگر صدات در بیاید، حسابت را می‌رسم!» دوست‌هاش او را مینی صدا می‌زنند.
جلسه‌ی بعد، خانم یامازاکی می‌گوید: «در زبان ژاپنی در واقع دو راه برای شمردن اعداد وجود دارد.»
مین‌هی غر می‌زند: «چرا این قدر پیچیده است؟»
خانم یامازاکی می‌گوید: «و تازه در اصل، چهار نوع الفبا داریم. اما بعداً درباره‌اش صحبت می‌کنیم. دفعه‌ی  بعد از نوع دوم اعداد امتحان می‌گیریم.»
خانم یا مازاکی با چند تا سیب گران قیمت فوجی که مادر با اصرار به او داده، از خانه بیرون می‌رود.

مین‌هی می‌گوید: «دلم می‌خواهد کار پیدا کنم. تمام دوست‌هام کار تابستانی دارند.»
پدر می‌گوید: «کار تو درس خواندن است. درس خواندن.»
مین‌هی می‌گوید: «ولی من دلم نمی‌خواهد.»
بعد می‌زند زیر گریه و می‌گوید: «هیچ کس مرا درک نمی‌کند.»
بابا می‌گوید: «یعنی چه؟ همسن تو که بودم، آرزوم این بود که بتوانم کار نکنم و فقط درس بخوانم. داری خودت را لوس می‌کنی.»
مین‌هی از اتاق می‌دود بیرون.

آن شب کسی به پیشانیی‌ام می‌کوبد و من از خواب می‌پرم. مین‌هی است. می‌گوید: «من دارم فرار می‌کنم. دارم می‌روم کولون. نگران من نباش. چیزیم نمی‌شود، خواهر کوچولوی من!» صورتم را می‌بوسد و می‌رود. بعد از رفتنش، خانه یکهو خیلی ساکت می‌شود.
صبح ولوله‌ی در خانه به پا می‌شود. مادر گریه می‌کند. پدر داد و بیداد می‌کند. صورتش سرخ سرخ است. سرم داد می‌کشد: «تو خبر داشتی؟ تو می‌دانستی؟ بگو و گرنه کتک می‌خوری.» می‌گویم: «من هیچی نمی‌دانم.» می‌دانم که قولم را به مین‌هی نمی‌توانم بشکنم. پدر تلفن را از دست مادر می‌گیرد چون مادر دیگر نمی‌تواند حرف بزند. صورت مادر پف  کرده.
پدر به تمام دوست‌های انگلیسی، امریکایی و هندی مین‌هی زنگ می‌زند و با پدر و مادرهاشان حرف می‌زند؛ به انگلیسی. از همه شان به انگلیسی می‌پرسد: «شما دختر مرا ندیده اید؟ Have you seen my daughter? »
پدر لب ورچیده؛ انگار حسابی خجالت کشیده.
در همین میان، خانم یامازاکی سر می‌رسد. مادر روی صورتش حوله انداخته. می‌گوید: «خیلی متاسفم.» می‌گوید ناخوش است و امروز نمی‌توانیم کلاس داشته باشیم. همه معذرت خواهی می‌کنیم و خانم یامازاکی می‌رود. پدر می‌رود بیرون. مادر روی تخت دراز می‌کشد. شام می‌خوریم. می‌گویم :«اویشی.» اویشی یعنی خوشمزه است. کسی محلم نمی‌گذارد.
بالاخره پدر، مین‌هی را در خانه دوستش، هول، پیدا می‌کند. می‌رود بیاوردش. وقتی مین‌هی می‌آید خانه، رنگش پریده و ساکت است. می‌رود توی اتاق خودش و در را می‌بندد. پدر چیزی نمی‌گوید. مادر چای می‌خورد. من درس‌های ژاپنی‌ام را می‌خوانم.

خانم یامازاکی روز پنج شنبه می‌آید. می‌گوید درس امروز درباره‌ی خانواده است. اوتاسان یعنی پدر. اوکامان یعنی مادر. درس ما درباره ی خانواده است.

نویسنده: جنیس لی
مترجم: امیرمهدی حقیقت

منبع: www.jenopari.com

آن زنِ در جایگاه بنزین

1
مرد دیگر نمی‌دانست که آیا این خواب را واقعأ یکبار دیده، یا از همان اول فقط فکر و خیال بوده است. خواب آن قدر همراهیش کرده بود که دیگر نمی‌دانست کدام تصویر، کدام رویا و کدام فیلم باعث‌اش شده بود. آن وقت‌ها وقتی کلاس درسی خسته کننده بود یا روزی تعطیل را با پدر مادرش می‌گذراند، خودش را می‌سپرد دست این خواب و خیال، بعد‌ها در جلسه‌های اداری یا حین سفرهایش در قطار، وقتی که خسته بود، پرونده‌هایش را کناری گذاشته بود، سر به عقب تکیه داده و چشم‌ها را بسته بود.
چند باری خوابش را تعریف کرده بود، برای این و آن دوست و برای زنی که سال‌ها بعد از آشنائیشان و عشق بازی‌هایشان، در شهری بیگانه دیده بودش و روزی را باهم با حرف و پرسه زدن سر کرده بودند. نه این که خواسته باشد خوابش را از کسی مخفی کند. مناسبتی نمی‌دید که خواب را به دفعات تعریف کند. علاوه بر این نمی‌دانست که چرا این خواب همراهیش می‌کرد؛ می‌دانست که کمی از خواب را بر ملا کرده بود، و این تصور که کس دیگری بتواند این خواب را ببیند، خوش آیندش نبود.
2
در خواب دارد با اتومبیلی در دشتی گسترده و خشک می‌رود. جاده صاف است و مستقیم و گاهی در سراشیبی‌ی یا پشت تپه‌ای ناپدید می‌شود، اما مرد به هرحال جاده را می‌بیند که به سمت کوه‌های در افق می‌رود. خورشید در سمت الرأس ایستاده و فراز آسفالت هوا پرپر می‌زند.
مدتی است که اتومبیلی از مقابلش نیامده و او هم از کسی سبقت نگرفته است. آبادی بعدی بر اساس نقشه و تابلوها شصت مایل بعد است، جائی درکوه‌ها یا پشت آنها، چپ و راست هم تا جائی که مرد می‌بییند، ساختمانی نیست. اما کمی بعد سمت چپ جاده یک جایگاه بنزین است. محوطه‌ای وسیع و شنی، دو تلمبه بنزین در وسط، پشت این‌ها ساختمانی چوبی دو طبقه با تراسی مسقف. مرد ترمز می‌کند، می‌پیچد به جایگاه و کنار تلمبه‌ای می‌ایستد. ابر شنی که پشت اتومبیلش به هوا برخاسته، فرو می‌نشیند.
مرد منتظر می‌شود. همان لحظه که می‌خواهد پیاده شود و در بزند، در باز می‌شود و زنی بیرون می‌آید. اولین بار که این خواب به سراغش می‌آید، زن  دختری است جوان و طی سال‌ها می‌شود زنی جوان، تا این که بین سی و چهل سال می‌ماند و پیرتر نمی‌شود. زن همان زن جوان می‌ماند، اما مرد چهل و پنجاه را رد می‌کند. زن بیشتر شلوار جین تنش است و پیرهنی چهار خانه، گاهی پیرهنی گشاد و بلند تا مچ پا، آن هم از پارچه جین ِآبی رنگ و رو رفته یا پارچه آبی رنگ پریدهِ گلدار. زن قد متوسطی دارد، هیکلی پر، اما نه چاق، صورت و بازو‌هایش پراز کک و مک، موی بلوند تیره، چشم‌ها خاکستری روشن و لب‌ها درشت. زن با گام‌های مصممی می‌آید و با حرکاتی مصمم با دست چپ لوله بنزین را بر می‌دارد و با دست راست اهرم بنزین را می‌چرخاند و باک اتومبیل مرد را پر می‌کند.
بعد خواب جهشی پیدا می‌کند. چطور مرد به زن سلام می‌کند، چطور به هم نگاه می‌کنند، چه به هم می‌گویند، آیا زن از مرد می‌خواهد قهوه‌ای یا آبجوئی با هم بنوشند، یا مرد می‌پرسد که می‌تواند بماند، چطور می‌شود که زن با مرد به اتاق خواب طبقه بالا می‌رود – مرد هیچوقت این‌ها را پیش خودش مجسم نکرده است. او زن را وخودش را می‌بیند در تخت خوابی به هم ریخته، بعد از این که با هم خوابیده‌اند، دیوارها را می‌بیند،کف اتاق را،کمد و میزتوالت را،تمامش به رنگ آبی کمرنگ،تخت خواب آهنی را می‌بیند و راه راه‌های روشنی را که آفتاب از لابلای کرکره‌های چوبی آبی کمرنگ به دیوارها،کف،کمد، قفسه‌ها، ملافه‌ها و به بدن آن زن و خودش می‌اندازد. اینها همه یک تصویر است، صحنه‌ای نیست با داستان و جمله پردازی، فقط رنگ، نور، سایه، سفیدی ملافه‌ها و ترکیب بدن‌هایشان. تازه شب که می‌شود، آن خواب دوباره جریان پیدا می‌کند.
مرد اتومبیلش را کنار ساختمان و کنار وانت زن پارک کرده است. پشت ساختمان هم تراسی مسقف است، چند باغچه گوجه فرنگی و هندوانه، وگلخانه‌ای که زن برای محافظت در برابر شن ساخته است و در آن گونه‌های مختلف توت را پرورش می‌دهد. پشت این گلخانه بیابان است وجا به جا بوته‌هایی و بستر خشک نهری که با آبی که  زمستان‌ها در آن جاری می‌شود، طی سال‌ها و قرن‌ها سه – چهار متری زمینِ سنگی را بلعیده است. وقتی زن مرد را می‌برد تا پمپ چاه عمیقی را نشانش بدهد، بستر نهر را هم نشانش می‌دهد. حالا مرد روی تراس نشسته است و به تیره‌تر شدن آسمان نگاه می‌کند. سروصدای کارکردن زن در آشپزخانه را  می‌شنود. اگراتومبیلی بیاید، مرد از جا بلند می‌شود، از اتاق ها رد می‌شود و سرویس می‌دهد. اگر هم زن چراغ روشن کند و نور چراغ از لای در بیفتد روی کف تراس، مرد بر می‌خیزد و در راهروی خانه چراغی را روشن می‌کند که بین دو پمپ بنزین است و محوطه را روشن می‌کند. مرد از خودش می‌پرسد که یعنی لامپ تمامِ شب روشن است و نورش به اتاق خواب می‌افتد، امشب وشب‌های بعد وتمام شب‌هایی که در راه‌اند.
3
بیشتر وقت‌ها خواب‌هایی که همراهی‌مان می‌کنند در تضاد با زندگی‌ی هستند که می‌کنیم. مسافرخواب می‌بیند که به خانه بر می گردد، و خانه‌نشین خوابِ رفتن می‌بیند وخوابِ سرزمین‌های دور و کارهای بزرگ.
خواب بینِ این خواب، زندگی آرامی داشت. نه خسته کننده، نه پیش پا افتاده- انگلیسی حرف می‌زد و فرانسه، در داخل و خارج موقعیت شغلی خوبی پیدا کرده بود، با وجود مخالفت‌ها به عقایدش پایبند بود، بحران‌ها و در گیری‌ها را پشت سر می‌گذاشت و نزدیک شصت سالگی سرزنده بود، موفق و با تجربه. همیشه کمی مضطرب بود، چه سرِکار، چه درخانه و چه در تعطیلات. نه این که کارها را عجول و شتابزده انجام بدهد. اما پشت آرامشی که در شنیدن، پاسخ دادن و کار کردن نشان می‌داد، اضطرابی نهفته بود ناشی از تمرکز به وظیفه‌اش و ناشی از  بی‌طاقتی‌اش، چون هیچوقت انجام کار در واقعِ امر با انجام کار در تصورات هماهنگی نداشت. گاه این اضطراب به نظرش عذاب بود و گاه نیرو، نیرویی بال و پر دهنده.
جذّابیت خاصی داشت. وقتی به کسی یا چیزی مشغول بود، به طرز دلنشینی گیج می‌شد و دست و پا چلفتی، و چون می‌دانست که رفتار گیج و ناشیانه‌اش در خور آن فرد و چیز نیست، لبخندی از سر عذر خواهی می‌زد. خیلی به صورتش  می‌آمد؛ به دور لب‌هایش حالتی دلخور می‌داد و به دورچشم‌ها حالتی غمگین، و چون در تلاشش برای عذر خواهی نه وعده‌ی بهبود، بلکه قبولِ عدم لیاقت بود، لبخندی بود  از سر شرم و پر از استهزاء خودش. زنش مدام از خودش می‌پرسید این گیرایی مرد چقدر طبیعی است، آیا مرد با رفتارگیج و دست پا چلفتی‌اش لوندی می‌کرد، آیا لبخندش را به قصد می‌زد، آیا می‌دانست که آن حالتِ دلخور و غمگین در طرفِ مقابل میل به دلجوئی را بیدار می‌کرد. زن نمی‌توانست بفهمد. واقعیت این بود که جذّابیتش، بدون این که خودش متوجه شود، همدلی پزشک‌ها، پلیس‌ها، منشی‌ها و فروشنده‌ها، بچه‌ها و سگ‌ها را بدست می‌آورد.
روی زن جذابیت مرد دیگر تاثیری نداشت. زن اول فکر می‌کرد که جذابیت مرد دیگر نخ نما شده است- مثل خیلی چیزهای دیگر دوروبرمان که بتدریج نخ نما می‌شوند. اما یک روز متوجه شد که آن جذابیت به ستوه‌اش آورده. به ستوه. با شوهرش تعطیلات را رفته بود رم، با او در میدان ناوونا نشسته بود و مرد داشت با همان حالت دلنشین و حواس پرت که گاهی دست به سرِ زن می‌کشید، سر سگی ولگرد و گرسنه را نوازش می‌کرد، و همان لبخند دلنشین و شرمگین را به لب داشت که وقتی همان حرکت را با زن هم می‌کرد، به لب داشت. جذابیتش فقط نوعی خودگریزی بود و خود فراموشی. مناسکی بود که شوهرش وقتی احساس می‌کرد مزاحمش شده اند،  بر پا می‌کرد.
اگر این ایراد را به مرد می‌گفت، مرد درک نمی‌کرد. زندگی زناشوئیشان پراز مراسم بود، و همین هم دلیل موفقیتش بود. مگر تمام ازدواج‌های موفق مدیون مراسم نیستند؟
زن پزشک بود و همیشه مشغول به کار، حتی وقتی سه بچه‌شان کوچک بودند؛ وقتی بچه‌ها بزرگتر شدند، زن وارد حوزه تحقیقات شد و در دانشگاه تدریس می‌کرد. هرگز کارِ زن یا کارِ مرد مانعی بین آن دو نبود؛ روزهایشان را طوری تقسیم کرده بودند که با وجود کمبود شدید وقت، باز وقت‌های خاص خودشان را داشتند، وقت‌هائی که برای بچه‌هایشان و برای همدیگر نگه داشته بودند. در تعطیلات هم هر سال دو هفته‌ای وجود داشت که بچه‌ها را می‌سپردند به پرستاری که معمولأ هم از بچه ها نگه داری می‌کرد و با هم مسافرت می‌کردند. لازمه تمام این‌ها استفاده اصولی و آئینی از زمان بود و دیگر جائی برای خود انگیختگی باقی نمی‌گذاشت – آنها متوجه این موضوع بودند، اما متوجه هم بودند که در مقایسه با خودشان، دوستان و آشنایان با خودانگیختگی‌شان وقت کمتری پیدا می‌کردند تا با هم باشند. نه، آنها برای خودشان زندگی را با مناسک و مراسمش خیلی عاقلانه‌تر و راضی کننده‌تر ترتیب داده بودند.
فقط مناسک با هم خوابیدن از بین رفته بود. مرد نمی‌دانست چه وقت و چرا.  آن روز صبح را یادش می‌آمد که بیدار شده بود و کنارش در رختخواب صورت پف کرده زنش را دیده بود، بوی تند عرقش را استشمام کرده بود و نفس‌های سوت مانندش را شنیده و از همه این‌ها بدش آمده بود. وحشتی که کرده بود را هم یادش می‌آمد. چرا یک دفعه بدش آمده بود، در صورتی که قبلأ به نظرش آن صورت پف کرده دلچسب می‌آمد و آن بوی تند، اغوا کننده و آن سوت نفس‌ها،بامزه.گاه‌گداری با آهنگ این سوت نفس‌ها، خودش هم سوت می‌زد و زن را بیدار می‌کرد. نه در آن صبح، اما زمانی رسیدکه دوره با هم خوابیدن تمام شد. زمانی رسید که هیچ کدامشان دیگر قدم اول را برنداشت، گرچه هر کدامشان آن میل را داشت که با قدم اولِ دیگری  همراهی کند. میلی اندک که برای قدم دوم کافی بود، اما نه برای قدم اول.
اما هیچ یک از آن دو هم اتاق خواب مشترک را ترک نکرد. زن می‌توانست در اتاق کارشان بخوابد و مرد در یکی از اتاق‌های خالی افتاده بچه‌ها. اما هیچ کدامشان حاضر نبود این مناسکِ مشترکِ لباس در آوردن، خواب رفتن، بیدار شدن و برخاستن را ترک کند. حتی زن،که خشک‌تر، هوشیار‌تر، سریع العمل‌تر از مرد بود و درعین حال حجب خاصی داشت. زن هم نمی‌خواست باقی مانده مناسک و مراسم را از دست بدهد. نمی‌خواست زندگی مشترکشان را از دست بدهد.
با وجود این یک روز تمام شد. روزی داشتند مقدمات جشن بیست و پنجمین سال ازدواجشان را فراهم می‌کردند، لیست مهمان‌ها، محل اقامتشان، خوردن غذا در رستوران، گردشی با کشتی. به هم نگاهی انداختند و فهمیدند، یک جای کارشان نقص داشت. چیزی نداشتند که جشن‌اش را بگیرند. پانزدهمین سال ازدواجشان را شاید می‌توانستند جشن بگیرند، شاید هم بیستمین را. اما از آن زمان به بعد یک جائی عشق‌اشان از بین رفته بود، پریده بود و اگر هم ادامه کارشان دروغ نبود، جشن گرفتن دیگر دروغ بود.
زن گفت و مرد بلافاصله موافقت کرد. قرار شد از گرفتن جشن منصرف شوند. بعد از این که تصمیم‌اشان را گرفتند، آنقدرسبک‌تر شدند که شامپانی خوردند و با هم حرف زدند، آنچنان که مدت‌ها بود نزده بودند.
4
می‌توان دو بار عاشق یک نفر شد؟ مگر نه این که برای دومین بار دیگر شناخت کافی از او داریم؟ لازمه عاشق شدن این نیست که او را نشناسی،که اوهنوز لکه‌های سفیدی داشته باشد که تو خواسته‌هایت را رویشان فرا بیفکنی؟ نکند فرا فکنی در وقت نیاز آنچنان قدرتی دارد،که تصویرهای دلخواه را نه فقط روی لکه‌های سفید او، بلکه روی تمام نقشه رنگارنگ و تکمیل شده‌اش هم می‌اندازد؟ یا نکند عشقِ بدون فرافکنی هم وجود دارد؟
مرد سئوال‌ها را از خودش می‌پرسید و سئوال‌ها بیشتر سرگرمش می‌کردند تا گیج. آنچه که هفته‌های بعد اتفاق افتاد، شاید فرافکنی یا تجربه بود- اما دلچسب بود و مرد لذت می‌برد.از گپ زدن با زنش لذت می‌برد،ازقرارهائی که برای رفتن به سینما یا کنسرت با هم می‌گذاشتند،از قدم زدن‌های شبانه که باز انجام می‌دادند. بهار بود. گاهی مرد می‌رفت به انستیتو دنبال زن،درست جلوی درمنتظر زن نمی‌ایستاد، بلکه پنجاه متر آنطرف‌تر نبش خیابان، چون دوست داشت ببیند که زن به طرفش می‌آید. زن باگام‌های بلند می‌آمد، عجله داشت، چون نگاه مستقیم مرد ناراحتش می‌کرد، موهایش را با دست چپ وبا خجالت می‌زد پشت گوش و با لبخندی شرم آلود گوشه‌های لب را پائین می‌کشید. مرد شرمِ همان دختر جوانی را می‌دید،که زمانی عاشق‌اش شده بود. طرز رفتار و راه رفتن زن هم تغییری نکرده بود، و مثل آنوقت‌ها با هر قدم برجستگی‌های سینه‌اش زیر پولوور بالاوپائین می‌رفت. مرد ازخودش می‌پرسیدکه چرا این‌ها را در طول این سال‌ها ندیده بود. چه چیزی را از خودش دریغ کرده بود! و چه خوب که باز چشم‌هایش باز شده بود. زن هم هنوز زیبا مانده بود. هنوز هم زنش بود.
هنوز هم با هم نمی‌خوابیدند. اوائل که بدن‌هایشان با هم بیگانه بود. بعد هم که دوباره به هم عادت کردند، به نوازش‌ها و تماس‌های ملاطفت آمیز بسنده کردند، وقت بیدار شدن، حین قدم زدن‌هایشان، وقت غذا خوردن روبروی هم، یا وقتی در سینما کنار هم نشسته بودند. مرد ابتدا فکر می‌کرد که باز هم زمان با هم خوابیدن می‌رسد و لذت‌بخش هم خواهد بود. بعد از خودش می‌پرسیدکه آیا واقعأ زمانش می‌رسد و آیا واقعأ لذت بخش خواهد بود و آیا او و زن واقعأ طالبش هستند. یا این که او دیگر نمی‌توانست؟  در آن سال‌هائی که زناشوئیشان به آخر رسیده بود، دو شب را با زن‌هائی گذرانده بود، شبی با مترجمی و شبی دیگر با همکاری، هر دو شب بعد از الکل زیاد و با صبحی پر از بیگانگی و شرم، لحظه‌هائی هم با خود ارضائی بی‌کمترین شادی، اکثرأ حین مسافرت‌ها در هتل‌ها. آیا ارتباط طبیعی عشق،تمنا و همبستری از یادش رفته بود؟ ناتوانی پیدا کرده بود؟ وقتی می‌خواست توانائیش را با خود ارضائی ثابت کند، موفق نمی‌شد.
شاید او و زنش باید به خودشان وقت می‌دادند؟ مرد به خودش گفت که دلیلی برای عجله ندارند و ممکن است یک سال، یا یک ماه، یا یک هفته یا یک روز دیگر با هم بخوابند. اما احساسش چیز دیگری بود. می‌خواست قضیه با هم خوابیدن را فیصله بدهد و در این مورد هم کم تحمل بود، چون فیصله دادن در عمل و فیصله دادن در تصور با هم همخوانی نداشت. اصلأ با بالاتر رفتن سنش تحملش کم‌تر می‌شد. کار‌های فیصله نیافته پیش رو بی‌قرارش می‌کرد، حتی وقتی می‌دانست که  فیصله دادن کارها دشوار نیست. در تمام امورِ پیش رو چیزی فیصله نیافته و بی‌قرار کننده وجود داشت، در هفته آینده و در تابستان آینده، در خرید یک اتومبیل و در دیدار بچه‌ها در تعطیلات عید پاک. حتی در سفر به امریکا.
سفر به امریکا، فکرِ زنش بود. یک ماهِ عسل دوم – یعنی آنچه را که داشتند تجربه می‌کردند، ازدواج دوم نبود؟ جوان‌تر که بودند اغلب اوقات این رویا را درسر داشتند که با قطار از این سر تا آن سر کانادا را بروند، از کِبِک تا ونکوور و بعد به طرف سیاتل، بعد با اتومبیل از مسیر ساحل به طرف جنوب تا لس آنجلس و سن دیه گو. آن وقت‌ها سفری بود پر هزینه، بعد بعنوان تعطیلاتِ بدون بچه‌ها  سفری طولانی، و برای بچه‌ها هم به خاطر آن همه سفر با قطار و اتومبیل، خسته کننده. اما حالا تعطیلات مختص خودشان بود، می‌توانستند چهار هفته بروند یا پنج و شش هفته و می توانستند هزینه هر نوع واگن خواب و اتومبیل را بدهند- وقتش نرسیده بود که به رویای قدیمشان واقعیت ببخشند؟
5
در ماه مه سفر کردند. در کِبِک هوا بهاری بود؛ اغلب و کوتاه مدت باران می‌آمد، بین دو باران ابرها از هم جدا می شدند و بام‌های خیس در آفتاب می‌درخشیدند. در دشت اونتاریو قطار از میان مزرعه های سبزی می‌گذشت که انتهایشان جائی بود که آسمان و زمین هم دیگر را لمس می‌کردند، دنیائی سبز و آبی. در کوهستان راکی قطار در طوفان برف متوقف شد و یک شبِ تمام طول کشید تا برف روب‌ها آمدند.
در آن شب با هم خوابیدند. حرکت گهواره‌ای قطار بدن‌هایشان را آماده کرده بود، مثل کاری که یک روز گرم یا یک حمام داغ می‌کند. در طولِ مدت توقف قطار در فضای باز، بخاری‌ها ضعیف عمل می‌کردند و طوفان دوروبر واگن زوزه می‌کشید، سرما از کف و از پنجره تو می زد. آن دو با هم خزیدند توی یک تخت، خندیدند، لرزیدند، هم را بغل کردند و در بغل هم ماندند تا پیله‌ی گرمی احاطه‌شان کرد. هوس ناگهان به سراغ مرد آمد و مرد از ترس این که دوباره نرود، با شتاب عمل کرد و وقتی تمام شد، خوشحال شد. مرد در دلِ شب زن را بیدار کرد و با هم خوابیدن مانند تنفس آرامی بود. مرد صبح روز بعد با صدای سوت لوکوموتیو که داشت به برف روب‌ها خوش آمد می‌گفت، بیدار شد. از میان پنجره به برف و آسمان نگاه کرد، دنیائی آبی و سفید. مرد احساس خوشی داشت.
چند روزی در سیاتل ماندند. ساختمانِ روی تپه "کوئین آن"، که در آن اتاقی با صبحانه گرفته بودند، روی دامنه تپه‌ای بود با چشم انداز گسترده‌ای به شهر و دریا. بین ساختمان‌های بلند بزرگراهی چهار بانده را می‌دیدند که روی آن زنجیره اتومبیل‌ها بندرت قطع می‌شد، روزها رنگارنگ و شب‌ها ردیف چراغ‌ها و چراغ‌های عقب. مرد فکر می‌کرد مثل رودخانه‌ای است که یک سمتش به طرف بالا و یک سمتش به طرف پائین جریان دارد. گاهی صدای آژیر اتومبیل پلیسی یا آمبولانسی که می‌خواست اتومبیل‌های دیگر را کنار براند تا اتاقشان بالا می‌آمد،و در شبِ اول که مرد خوابش نمی‌برد، مدام بلند می‌شد و می‌رفت کنار پنجره تا اتومبیلی را نگاه کند که داشت با آن نور قرمز و آبی چشمک زن روی سقفش راه باز می‌کرد.گاهی هم سوت کشتی‌ی را می‌شنیدندکه ورود یا خروجش به لنگرگاه را اعلام می‌کرد.کشتی‌های باربر بودند،پر از بارهای رنگارنگ، دور و برشان قایق‌های بادبانی بزرگ وکوچک با بادبان‌های رنگی و ورم کرده. مدام باد تندی می‌وزید.
وقتی که دیگر نتوانست بخوابد، زنش را که خوابیده بود برانداز کرد. سن و سالش را دید، چین و چروکش را، پوست افتاده زیر چانه را،گوش‌ها و چشم‌ها را. دیگر آن صورت پف کرده، بوی تندِعرق و نفس‌های سوت مانند منزجرش نکردند. صبح روزگذشته در قطار زن را با سوت بیدار کرده بود، مثل آنوقت‌ها، با میل و رغبت صورت زن را  بین دست‌هایش گرفته بود و صورت را در دست‌هایش حس کرده بود و- با هم که خوابیده بودند- با سرخوشی بوی عشق و عرقِ زیر روانداز را استشمام کرده بود. سر خوش از این که می‌توانست زن را دوباره طبق مناسکشان بیدار کند، که هنوز به مراسم و مناسک عشقشان تسلط داشت، که زن هم این‌ها یادش نرفته بود! که در دنیایشان باز آرامشی بر قرار بود!
مرد درک کرده بود که عشقشان دنیائی خلق کرده بود فراتر از احساسی که برای هم داشتند. آن زمان هم که احساس متقابلشان را از دست داده بودند، دنیایشان پا بر جا بود. شاید رنگ‌هایش پریده و سیاه و سفید شده بودند، اما آن دنیای رنگ پرید،ه دنیای آنها باقی مانده بود. آنها در آن دنیا و با نظم آن زندگی کرده بودند. و حالا آن دنیا دوباره رنگی شده بود.
با هم برنامه‌ریزی می‌کردند. این هم فکرِ زن بود. وقتش نبود خانه را باز‌سازی کنند؟ برای رفت و آمدِکم کم بندرتِ بچه‌ها و نوه‌ها به جای سه اتاق خواب یک اتاق کافی نبود؟ مگر مرد همیشه دلش نخواسته بود اتاقِ بزرگی برای مطالعه و برای نوشتن کتابی داشته باشد که سال‌ها پیش قصدش را داشت و گاه گداری مطالبی برای آن جمع کرده بود؟ بهتر نبود با هم تنیس یاد بگیرند،گیریم دیگر نمی‌توانستند بازیکن‌های بزرگی شوند؟ آن پیشنهادِ کارِ شش ماهه در بروکسل که مرد حرفش را زده بود، به کجا رسیده بود- هنوز هم معتبر بود؟ بهتر نبود زن مرخصی می گرفت تا شش ماهی با هم به بروکسل بروند؟ مرد از فکر‌های زن و از علاقه‌اش خوشحال بود و در برنامه ریزی‌ها شرکت می‌کرد. اما راستش دلش نمی‌خواست تغییری در زندگی هر دویشان بدهد، اما دوست نداشت این را بگوید.
نمی‌خواست از هراسش از آن چیزفیصله نیافته بگوید، از آن چیزی که اهمیتش را نمی‌دانست، منشأش را نمی‌دانست و نمی‌دانست چرا با بالاتر رفتن سنش، آن چیز هم رشد می‌کند. آن چیز در ردِّ هر نوع دگرگونی از طرف او نهفته بود؛ با هرنوع تغیر و دگرگونی، مرد حس می‌کرد که بارِ آن فیصله نیافته سنگین‌تر می‌شود. اما چرا؟ چون دگرگونی‌ها مستلزم زمان‌اند و زمان هر چه سریع‌تر می‌رود و از دست می‌رود؟ چرا زمان سریع‌تر می‌رود؟ آیا بین زمانی که تجربه  می‌کنیم  با زمانی که هنوز در اختیار داریم، رابطه نسبی بر قراراست؟ آیا زمان با بالاتر رفتن سن و سال مدام سریع‌تر می‌گذرد، چون عمرِباقی مانده کوتاه‌تر  می‌شود، مثل نیمه دوم تعطیلات که در مواجهه با پایانِ مورد انتظارِتعطیلات، سریع‌تر از نیمه اول می‌گذرد؟ یا این بستگی به هدف‌ها دارد؟ آیا گذشتِ زمان در سال‌های جوانی به این دلیل طولانی به نظر می‌رسد، چون آدم بی‌صبرانه منتظر است تا بالاخره موفقیت بدست آورد، اسم و رسمی به هم بزند، ثروتمند شود، و زمان در سال‌های بعد به این دلیل شتاب می‌گیرد، چون دیگر انتظاری نیست؟ یا این که با بالاتر رفتن سن و سال روزها سریع‌تر می‌گذرند، چون آدم دیگر تمام برنامه روزانه‌اش را می‌شناسد، درست مثل جاده‌ای که هر چه بیشتر از آن عبور می‌کنیم، سریع‌تر می‌رویم؟ اما اگر این طور باشد که او باید طالب دگرگونی و تغییر باشد. پس یعنی عمرکوتاه‌تر از آن شده که بخواهی با دگرگونی‌ها از دستش بدهی؟ ولی مرد که هنوزآنقدرها پیر نشده بود!
6
اتومبیل بزرگی کرایه کردند، با سقف کشوئی و کولر، سیستم استریو و تمام این خرت و پرت‌های برقی. تلانباری سی دی خریدند، تعدادی از آنها که دوست داشتند و تعدادی هم همینطوری شانسی. به دماغه که رسیدند و اولین بار اقیانوس آرام را دیدند، زن سی دی سمفونی شوبرت را گذاشت. مرد بیشتر دوست داشت همان برنامه رادیوی امریکا را گوش کند،که داشت از آن آهنگ‌های دوران دانشجوئی او را پخش می‌کرد. بیشتر هم دوست داشت به جای این که با زن پیاده شود و زیر باران بایستد،توی اتومبیل بنشیند. ولی آن سمفونی مناسبِ باران بود، مناسب آسمان خاکستری و موج‌های خاکستری غلطان، و مرد حس می‌کرد که حق ندارد صحنه آرائی زن را خراب کند. زن رانندگی کرده و جاده باریکی را که به ساحل می‌رسید پیدا کرده بود، فکرش را هم کرده بود که درصندوق عقب یک تکه پلاستیک آبی رنگ بود، و مرد و خودش را با آن پوشانده بود. در ساحل ایستاده بودند، بوی دریا را استشمام می‌کردند، به شوبرت گوش می‌کردند و به صدای مرغ‌های دریائی و به صدای بارانی که روی پلاستیک می‌ریخت، و در آبِ آن سوی باران تکه‌ای از آسمانِ آبی دمِ غروب را می‌دیدند. هوا، گرچه سرد، اما خیس بود و سنگین.
کمی که گذشت، مرد بودنِ زیر تکه پلاستیک را تحمل نکرد،لحظه‌ای بدون تصمیم زیر باران ایستاد، از روی ساحل به طرف آب رفت و رفت در آب. آب سرد بود و کفش‌های خیس سنگین، شلوار خیس به پاها به شکم چسبیده بود و- از آن سبکی که معمولأ جسم در آب دارد، خبری نبود، با وجود این احساس سبکی  می‌کرد و با دست‌ها روی آب می‌کوبید و خود را به موج ها سپرده بود. شب که به رختخواب رفتند، زن از خود انگیختگی مرد خوشحال بود. مرد اما بیشتر ترسیده و شرمنده.
برای سفرشان ضربآهنگی پیدا کرده بودند که به کمک آن هر روزحدود صد مایل به سمت جنوب می‌رفتند. پیش از ظهر‌ها وقت تلف می‌کردند، چندین بار نگه می‌داشتند، از پارک‌های ملی دیدن می‌کردند و از تاکستان‌ها و ساعت‌ها در ساحل قدم می‌زدند. شب‌ها هر جا که دم دستشان بود، بیتوته می‌کردند، گاهی در متل درب و داغانی کنار بزرگراه با اتاق‌های بزرگ،که بوی مواد ضد عفونی کننده می‌دادند و تلویزیون‌ها روی پایه‌هائی به ارتفاع قد آدم پیچ شده بود،گاهی درخانه‌های مس(ک*ی) که اتاق با صبحانه داشتند. شب‌ها هر دونفرشان زود خسته می‌شدند. به هر حال وقتی سرشب با کتابی و بطری شرابی به تخت خواب می‌رفتند، به هم می‌گفتند که خسته‌اند، پلک‌های مرد روی هم می‌آمد و چراغ کنار تختش را خاموش می‌کرد. یک شب که مرد نیمه‌های شب بیدار شد، زن هنوز داشت مطالعه می‌کرد.
گاه گداری مرد ترتیبی می‌داد تا منتظر بشود و بتواند زن را که به طرفش می‌آمد، ببیند. می‌گفت که زن مقابل رستورانی پیاده‌اش کند و آنوقت جلوی ورودی منتظر می‌شد تا زن اتومبیل را پارک می‌کرد و خیابان را رد می‌کرد و به سمت مرد می‌آمد. دیدن راه رفتن زن و هیکل زن، همیشه زیبا بود و در عین حال مرد را اندوهگین می‌کرد.
7
در اورِگون ساحل و جاده را مه گرفته بود. پیش از ظهر امیدوار بودند که ظهر هوا بهتر شود، و عصر امیدشان را به فردا بستند. اما باز هم جاده و جنگل در مه بود و روی مزرعه‌ها پوشیده از مه. اگر روی نقشه نام آبادی‌هائی که از میانشان  می‌گذشتند و اغلب هم فقط چند ساختمان کنار هم بودند، نوشته نشده بود، آنها را اصلأ نمی‌دیدند.گاه یک تا دوساعت از میان جنگلی می‌گذشتند، بدون آن که از مقابل خانه‌ای رد شوند و بدون آن که اتومبیلی از روبرویشان بیاید یا از آنها سبقت بگیرد. یک بار پیاده شدند، صدای موتورِ روشن به درخت‌های درهمِ دوسمت جاده می‌خورد، ولی گم نمی‌شد، همان نزدیکی می‌ماند، اما به خاطر مه، ملایم تر.  موتور را خاموش کردند و دیگر هیچ صدائی شنیده نمی‌شد، نه شکستگی صدائی، نه پرنده‌ای، نه اتومبیلی، نه دریائی.
مدت‌ها بود که آخرین منطقه مس(ک*ی) را پشت سر گذاشته بودند و با آبادی بعدی سی مایل فاصله داشتندکه تابلوئی وجود جایگاه بنزینی را اعلام کرد. رسیدند، محوطه‌ای بزرگ و شن ریزی شده، دو پمپ بنزین، یک چراغ و انتهای محوطه ساختمانی تقریبأ ناپیدا. مرد ترمز کرد، به محوطه پیچید و کنار پمپ ایستاد. منتظر شدند. مرد پیاده شد تا در بزند،که در باز شد و زنی بیرون آمد. از محوطه رد شد، سلام کرد، لوله بنزین را برداشت، اهرم را چرخاند و شروع کرد باک را پر کردن. زن کنار اتومبیل ایستاده بود، در دست راست لوله بنزین را گرفته بود و دست چپش را به کمر زده بود. متوجه شدکه مرد چشم از او بر نمی‌داشت.
«شیلنگ خرابه، باید با دست نگه‌اش دارم.الان شیشه‌ها رو تمیز می‌کنم.»
«اینجا احساس تنهائی نمی‌کنین؟»
زن متعجب و محتاط به مرد نگاه کرد. دیگر جوان نبود، واحتیاطش، احتیاطِ زنی بود که بارها خود را گرفتار کرده بود و بارها سَرخورده بود.
«آخرین آبادی بیست مایل عقب‌تره و بعدی سی مایل جلوتر- یک طوری … منظورم، احساس  تنهائی نمی‌کنین؟ تنها زندگی می‌کنین؟»
زن متوجه جدی بودن، توجه و مهربانی در نگاه مرد شد و لبخندی زد. چون نمی‌خواست اسیر نگاهش شود، پوزخندی زد. مرد هم لبخند زد، خوشحال و دستپاچه از چیزی که باید می‌گفت.
«زن زیبائی هستین.»
صورت زن کمی سرخ شد، زیر آن همه کک و مک زیاد معلوم نبود، و دیگر لبخند نزد. حالا زن هم نگاهش جدی شده بود. زیبا؟ زیبائیش از بین رفته بود، خودش هم می‌دانست،گرچه هنوز مورد توجه مردها بود، هنوز می‌توانست میلی در آنها بیدار کند و غرورشان را، و هنوزمی‌توانست بترساندشان. به چهره مرد نگاه کنجکاوی انداخت.
«درسته، اینجا جای خلوتیه، اما عادت کردم. ولی…»، تاملی کرد، نگاهی به لوله بنزین انداخت، باز سرش را بالا آورد و به چهره مرد نگاه کرد، حالا صورتش کاملأ سرخ بود، قد راست کرد و با لجبازی خواسته دلش را گفت. «ولی من که همیشه تنها نمی مونم.»
لحظه‌ای همینطورایستاد، راست، سرخ، چشم درچشم مرد. باک پرشد، زن درِ باک را بست، از اتومبیل کنار رفت و لوله را به پمپ آویزان کرد. خم شد، اسفنجی از سطلی در آورد، برف پاکن‌ها را بالا برد و شیشه را تمیز کرد. مرد دید که زن با کنجکاوی به همسرِمرد که داشت نقشه باز کرده روی زانویش را مطالعه می‌کرد نگاهی انداخت، او هم لحظه‌ای سر بلند کرد تا سری برای زن تکان بدهد و لبخندی بزند و باز مشغول خواندن شود.
برای مرد خوشایند نبود که همینطور کنار زن بایستد و زن شیشه را تمیز کند. اما دوست هم داشت که به زن نگاه کند و چشم از او برندارد. زن نه شلوار جین و پیرهن چهارخانه تنش بود و نه پیرهن آبی بلندِ رنگ و رو رفته، بلکه شلواری پمپ بنزینی به رنگ آبی تیرهِ علامتِ شرکتِ بنزین و زیر آن تی شرتی سفید. هیکل ورزیده‌ای داشت، اما حرکاتی نرم. حرکاتش ملاحتی داشت بیانگر این که زن از قدرت و سبکی جسمش خوشش می‌آمد. یکی از بندهای شلوار از روی شانه‌اش سُرید و زن با انگشت بند را روی شانه انداخت و به نظر مرد این عمل آشنا آمد.
وقتی زن کارش تمام شد و مرد به او پول داد و زن به طرف ساختمان رفت تا بقیه‌اش را بیاورد،مرد هم با او رفت. بعد ازچند قدمی که قرچ قرچ کنان روی شن‌ها رفتند، زن دستش را روی بازوی مرد گذاشت.
«مجبور نیستین بیائین، خودم پول خرد را می‌آرم.»
8
مرد در محوطه ایستاد، درفاصله بین اتومبیل و ساختمان. زن وارد ساختمان شد، در پشت سرش بسته شد.
مرد فکر کرد، چقدر وقت دارم تا تصمیم بگیرم؟ یک دقیقه؟ دو؟ او برای خرد کردن پول چقدر وقت دارد؟ نظم و ترتیبش چطور است؟ صندوقی دارد که در آن اسکناس‌ها و پول خردها را مرتب چیده است و باید فقط از این جا چند سکه و از آنجا چند اسکناس بردارد؟ عجله می‌کند، یا می‌داند که هریک دقیقه‌اش خوشحالم می‌کند؟
مرد به جلوی پایش نگاه کرد و دید که شن‌ها از مه خیس شده بودند. با نُک کفش سنگی را غلطاند؛ می‌خواست ببیند آیا سنگ ازپائین هم خیس است؛ بود. به همکارهایش یاد داده بودکه فکرکردن و تصمیم گرفتن دو موضوع جدا است،که فکر لزومأ نباید به تصمیمی منجر شود و اگر هم؛ نه به تصمیمی درست، برعکس ممکن است تصمیم گیری را تا حد فلج شدن پیچیده کند. فکر کردن نیاز به وقت دارد، تصمیم گیری به جرئت؛ خودش این را گفته بود و حالا می‌دانست آنچه که کم دارد وقت فکر کردن نیست،جرئت تصمیم گیری است.می‌دانست که زندگی تصمیم‌هائی که نمی‌گیریم را هم، مانند تصمیم‌هائی که می‌گیریم، ثبت می‌کند. اگرتصمیم به ماندن در آنجا نمی‌گرفت، باید به راه ادامه می‌داد. ماندن در اینجا- چه باید به او بگویم؟ یعنی از او بپرسم که می‌توانم اینجا بمانم؟ او باید چه جوابی بدهد؟ نباید بگوید نه، حتی اگردلش بخواهد بله بگوید، چون باید مسئولیتی را که سؤال من بر دوشش می‌گذارد رد کند؟ من باید وقتی او دوباره از در بیرون می‌آید  با کیف و چمدانم اینجا ایستاده باشم و اتومبیل باید رفته باشد. ولی اگرمن را نخواهد چی؟ یا اگر الان بخواهد اما بعدأ نخواهد، چی؟ یا اگر من بعدأ نخواهم بمانم؟ نه، به اینجا نمی‌رسد. اگرالان همدیگر را بخواهیم، برای همیشه خواهیم خواست.
رفت به طرف اتومبیل. می‌خواست به زنش بگویدکه اشتباه کرده بودند، که حتی اگر بخواهند نمی‌توانند زندگی مشترکشان را دوباره سر و سامان بدهند،که در هفته‌های اخیر در شادیش همیشه اندوهی بوده،که دیگر نمی‌تواند با اندوهش زندگی کند،که می‌داند به خطر انداختن همه چیزبه خاطر زنی که نمی‌شناسد و زنی که او را نمی‌شناسد،دیوانگی است. بگویدکه بیشتر دوست دارد دیوانه باشد تا عاقل و اندوهگین.
هنوزچند قدمی به اتومبیل مانده بود که زنش سربلند کرد. به مرد نگاه کرد، روی صندلی راننده خم شد، شیشه را پائین کشید و چیزی به مرد گفت. مرد نفهمید. زن تکرارکرد که آن تپه‌های ماسه‌ای بزرگ را روی نقشه پیدا کرده است. سر صبحانه یادشان آمده بود که زمانی عکس‌هائی از تپه‌های ماسه‌ای بزرگی دیده بودند و بعد بیهوده روی نقشه دنبالشان گشته بودند. حالا زن پیدایشان کرده بود. گفت که زیاد دور نیستند و تا شب نشده به آنجا می‌رسند. چهره‌اش از شادی برق می زد.
شادی زن  برای چیزهای کوچک – چند بار تا به حال زن مرد را با این جور چیزها غافلگیر وخوشحال کرده بود. و آن صمیمیت در بیان شادی‌هایش! صمیمیتی کودکانه، سرشار از این امید و احتمال که دیگران هم خوب اند و بابت چیزهای خوب خوشحال می‌شوند و به خوبی پاسخ می‌دهند. سال‌ها بود که این حالتِ زن را ندیده بود، تازه در این هفته‌های اخیر بود که صمیمیت زن برگشته بود.
مرد شادی زن را دید. شادی زن به مرد خوش آمد گفت و در برش گرفت. کارت تمومه؟ می‌تونیم راه بیفتیم؟
مرد سر به تایید تکان داد و انگارکه می‌خواهد بدود، سوار اتومبیل شد و موتور را روشن کرد. محوطه را ترک کرد، بی آن‌که به پشت سر نگاه کند.
9
زنش تعریف کرد که چه طور روی نقشه تپه‌های ماسه‌ای را پیدا کرده و چرا امروز صبح نتوانسته بودند پیدایشان کنند. گفت که چه ساعتی از غروب به آنجا می‌رسند و کجا می‌توانند اقامت کنند. روز بعدش چه مسیری را می‌توانستند طی کنند. آن تپه‌های ماسه‌ای چه ارتفاعی داشتند.
کمی بعد زن متوجه شد که اتفاقی افتاده بود. مرد آهسته می‌راند، با دقت به مه چشم دوخته بود، با حرف‌های زن گاهی با کلمه‌ای زیرلبی و نامفهوم به اعتراض یا تایید همراهی می‌کرد- این که مرد حرف نمی‌زد، اشکالی نداشت، اشکال در لب‌های به هم فشرده‌اش بود و گونه‌های منقبضش. زن پرسیدکه چی شده. به موتور یا تایرها یا مسیرمربوط است؟  به مه یا جاده؟ به چیزدیگر؟ زن اول بی‌خیال سؤال می‌کرد و بعد که مرد پاسخی نداد، نگران. «حالِت خوب نیست؟ درد داری؟» مرد که رفت روی شانه پراز گیاه و علف جاده نگه داشت، زن مطمئن شد که یا قلب است یا فشار خون. مرد بی‌حرکت نشسته بود، دست‌ها روی فرمان، نگاه به جلو.
مردگفت: «ول کن.» و می‌خواست بگوید که زیاد طول نمی‌کشد، اما حرفی زده بود و  حرف انقباضی را باز کرده بود که دهنش را بسته بود و گونه‌هایش را کشیده بود و اشک‌هایش را نگه داشته بود. سال‌های سال بود که گریه نکرده بود.  می‌خواست گریه‌اش را در گلو خفه کند،که ناله‌ای زد و بعد زار. خواست با حرکت  دست‌ها عذر بخواهد و بگوید که این حالت یک باره به سر وقتش آمده و  نمی‌خواسته گریه کند، اما چاره‌ای نداشته. اما اشک‌ها نیاز به عذرخواهی و توضیح را شستند و بردند و او نشسته بود و دست‌ها روی زانو، سرافکنده، می‌لرزید و گریه می‌کرد. زن مرد را بغل گرفت، اما مرد به بغل زن نرفت، همان جا که نشسته بود، نشست . گریه مرد تمامی نداشت و زن تصمیم گرفت در آبادی بعدی پی هتلی یا پزشکی بگردد و خواست مرد را بلند کند و روی صندلی کنار راننده بنشاند، اما مرد خودش سُرید روی صندلی کناری.
زن رانندگی می‌کرد. مرد گریه. برای رویایش گریه می‌کرد، برای فرصت‌هائی گریه می‌کردکه زندگی به او داده بود و او نتوانسته بود یا نخواسته بود استفاده کند، برای از دست رفته‌ها ی زندگیش گریه می‌کرد وجبران ناپذیرها، گریه می‌کرد، چون هیچ چیز دیگر بر نمی‌گشت. هیچ چیز را نمی‌توانست جبران کند. گریه می‌کرد، چون خواسته‌هایش را با اصرار بیشتر نخواسته بود و بیشتر وقت‌ها هم نمی‌دانسته چه می‌خواسته. برای سختی‌ها و ناخوشی‌های زندگی مشترکشان گریه می‌کرد و برای خوشی‌های آن. برای سرخوردگی‌هائی گریه می‌کرد، که دچارش شده بودند و برای امیدواری‌ها و انتظاراتی که هفته‌های اخیر با هم تقسیم کرده بودند. هر چه که به یادش می‌آمد، وجهی اندوهگین داشت ودردناک؛ دردناکی تمام لحظه‌های زیباو شادی بخش هم، فانی بودنشان بود. عشق، زندگی مشترکشان در زمانی که به خوبی جریان داشت، سال‌های خوب با بچه‌ها، سرخوشی کار، لذتِ کتاب و موسیقی- همه این‌ها تمام شده بود. یادها تصویر پشت تصویر مقابل چشمِ درونش می‌آوردند، اما هنوزتصویری را درست ندیده بودکه مُهری روی آن می‌خورد و تصویر با حروف درشت و قابی درشت برجا می‌ماند: گذشته. 
گذشته؟ به این سادگی‌ها از سرنگذشته، بدون دخالت او نگذشته بود            خودش دنیائی را که عشق هر دونفرشان ساخته بود، ویران
کرده بود. بعد ازاین دیگر آن دنیا وجود نخواهد داشت، نه این که تصویری بماند
سیاه و سفید به جای تصویری رنگی، اصلأ تصویری نمی‌ماند.
دیگر اشکی نداشت. خسته بود و تهی. می‌دانست که برای زندگی مشترکش، انگار که تمام شده باشد،گریه کرده بود،برای زنش،انگار که از دستش داده باشد،گریه کرده بود.
زن نگاهی به او انداخت و لبخندی زد. «خب؟»
از کنار تابلوئی با اسم شهری گذشتند، تعداد ساکنین و ارتفاع از سطح دریا. مرد فکر کرد چند صد تا آدم می‌شود یک شهر. فقط چند متری از سطح دریا ارتفاع دارد؛ پس دریا باید نزدیک باشد، گرچه در مه دیده نمی‌شود.
«ممکنه نگه داری؟»
زن اتومبیل را به حاشیه جاده راند و نگه داشت. مرد فکر کرد، الان، همین الان. «من اینجا پیاده می شم. همراهت نمی‌آم. می‌دونم که رفتارم قابل درک نیست. باید می‌دونستم. اما حتی نمی‌دونم که چطور می‌تونستم بدونم. ما داریم تلاش می‌کنیم تا توی خرابه‌ها جائی برای خودمون درست کنیم. نمی‌خوام با تو توی خرابه‌ها زندگی کنم. می‌خوام اصلأ دوباره یک امتحانی بکنم."
" چی رو؟ چی رو می خوای امتحان کنی؟»
«زندگی رو، عشق رو، شروع دوباره‌ای رو، هر چی که هست رو.»
زیر نگاه غربت زده و رنجیده زن، به نظرمرد حرف‌هائی که می‌زد،بچگانه می‌آمد. اگر زن می‌پرسید چه کار می‌خواهد بکند،اینجا چه کار می‌خواهد بکند،ازکجا می‌خواهد خرج زندگیش را بیاورد، زندگیش در وطنش را می‌خواهد چه کار کند-  مرد نمی‌توانست پاسخی بدهد.
«بیا تا تپه‌های شنی بریم. هر وقت بخوای، می‌تونی بری. من که نمی‌تونم نگه‌ات دارم. اگر هنوز توی گودال عمیقی سقوط نکردی، بیا با هم حرف بزنیم. شاید حق با تو باشه و ما هنوز واقعأ با اون چیزی که بین ما بود یا دیگه نبود، روبرو نشدیم. پس این کار رو بکنیم.» زن دستش را گذاشت روی زانوی مرد. «باشه؟»
حق با زن بود. به هر حال می‌توانستند تا تپه‌های شنی بروند و درباره همه چیز صحبت کنند؟ یا خودش حداقل می‌توانست به زن بگوید که او را همین جا رها کند و برود، باید چند روزی با خودش باشد و بعد به زن ملحق شود، حداکثر تا زمان پرواز؟ نباید برای زنش از خوابش می‌گفت و از  آن زنِ در جایگاه بنزین؟ صادقانه‌تر نبود؟
«من فقط الان می‌تونم برم. لطف می‌کنی درِ صندوق عقب را باز کنی؟»
زن سر تکان داد.
مرد پیاده شد، اتومبیل را دور زد، درِ سمتِ زن را بازکرد و اهرم کوچکی بین در و صندلی را کشید. درِصندوقِ عقب پرید بالا. مرد چمدان و کیفش را برداشت و گذاشتشان روی زمین. بعد درِ صندوقِ عقب را بست و آمدکنار در اتومبیل. در هنوز باز بود. زن سرش را بالا آورد و نگاهش کرد. مرد در را آرام و بی صدا بست، اما به نظرش آمد که در را به صورت زن کوبانده است. زن هنوز به مرد نگاه می‌کرد. مرد چمدان و کیفش را برداشت و راه افتاد. قدمی برداشت و نمی‌دانست که توان برای دومی هم داشت یا نه، دومی را که برداشت، نمی‌دانست برای بعدی و بعدی داشت یا نه. اگر می‌ایستاد، باید رو می‌گرداند، برمی‌گشت و سوار می‌شد. اگر هم زن  نمی‌رفت، مرد نمی‌توانست برود. مرد خواهش کرد، برو، برو.
زن اتومبیل را روشن کرد و راه افتاد. مرد وقتی رو گرداند که دیگر صدای اتومبیل را نمی‌شنید. اتومبیل هم در مه فرو رفته بود.
10
متلی پیدا کرد و بر سر قیمت مناسبی برای تمام ماه آینده چانه زد. رستورانی پیدا کرد با پیشخوانی بزرگ، میزهای پلاستیکی، صندلی‌های پلاستیکی و جعبه موزیک. خیلی مشروب نوشید، لحظه‌ای بی جهت سر خوش بود و لحظه‌ای، اگر به خودش نمی‌گفت برای آن روز به اندازه کافی اشک ریخته، می‌خواست گریه کند.  این تنها رستوران محل بود، مرد هم تمام شب را گوش به زنگ بود تا اتومبیلی از راه برسد، تا کسی پیاده شود،تا صدای پای زنش روی جاده را تشخیص بدهد. منتظر بود، سرتا پا حسرت و سر تا پا دلواپس.
صبح روز بعد رفت به کنار دریا. باز مه ساحل را پوشانده بود، آسمان و دریا خاکستری بودند و هوا گرم و شرجی و دَم کرده. مرد احساس می‌کردکه بی نهایت وقت دارد.

نویسنده: برنهارد شلینک
مترجم: س. محمود حسینی زاد

منبع: www.jenopari.com

ماسک و کلمه

آنها در این شهریِ خواب‌آلود از یک‌دیگر جدا خواهند شد. مرد کشور را به قصد دیدار خانواده‌اش ترک می‌کند. زن نیز به تنهایی با اتوبوس به پایتخت خواهد رفت. اما قبل از اینکه این شهر را ترک کند دوست دارد موزه‌ی مشهور تاریخ طبیعی را ببیند. مرد او را تا آن‌سوی پارک همراهی می‌کند. روی پله‌های جلو موزه با بوسه‌ای طولانی خدانگه‌دار می‌گویند. این آخرین وداع آنها خواهد بود. زن، شاید، منتظر شنیدن واژه‌ی بخصوصی از دهان مرد است؛ واژه‌ای که او ادا نمی‌کند. جدایی برای هردو سخت است. با وجود این، مرد به راه می‌افتد؛ در حالی که زن کمی شرم‌زده است و سعی دارد به دربانان موزه  لبخند بزند.

درون موزه همه چیز کهنه و فرسوده است. گرد و خاک هفته ای غیر زمین شناسانه، روی اسکلت‌های عهد چهارم زمین شناسی را پوشانده‌است. او در گالری طویلی به گردش می‌پردازد. گالری‌های بیضی‌شکل متحدالمرکز به طور آزاردهنده‌ای در مراکز یکدیگر تکرار می‌شوند. قفسه‌های شیشه‌ای بی‌پایان، پر از پرنده‌های خشک شده‌اند. پرنده‌هایی که کمی از درخشندگیِ پرهای آنان باقی مانده است. زن هیچ احساسی ندارد؛ جز اندوه برای حرفی که زده نشد.

او خود را رها می‌کند. سیال می‌شود. پلکان‌ها را بالا و پایین می‌رود. و ناگهان کشف می‌کند. گویی چمنزاری در کویر، پشت یکی از پلکان‌هایِ بسیار، فروشگاهی کوچک با پیرمرد فروشنده‌ای که میان اجناس کهنه و فرسوده چرت می‌زند. ماسکی سنگی در میان فرسودگی اجناس توجه اش را جلب می کند. ماسک، زن را به سوی خود می‌کشد اما او نمی‌ماند. او به دنبال چیزی اصیل است. آن دورتر در گالری‌های منحنی، اصل ماسک را درست جلو چشم خود کشف می‌کند. این ماسک مرگ است. با خط‌های اصیل و زیبای سنگی.

آفتابی که از پنجره به درون می‌تابد به قفسه‌ی شیشه‌ ای گرد و خاک گرفته ی پشت سرش می خورد و آینه‌ای برایش می‌سازد. او کاملاً تنهاست. در طول سیر و سیاحت خود در گالری‌ها حتا به یک نفر هم برنخورده است. کمی به طرف قفسه ی شیشه ای جلو می رود. در جست‌وجوی موقعیتی ست که بتواند خطوط صورت خود را کاملاً با خطوط ماسک مطابقت دهد. مدتی طولانی به همان شکل می‌ایستد. گویی ماسک روی صورتش است. و به کلمه‌ای فکر می‌کند که گفته نشد و برای اولین بار تشخیص می دهد که او نیز شانس گفتن چیزی و نشان دادن احساسش را داشت. عشق، شاید، یا نیاز. دیر است. تصمیم می‌گیرد به زمان حال برگردد. به طرف فروشگاه موزه می‌رود تا ماسک بدلی را بخرد. هرچه باشد ماسک هیچ حالتی از درد ندارد؛ فقط متانت و ملایمتی جاودانه را نشان می‌دهد. از همان راهی که به سوی گالری منحنی آمده بر می گردد. از پله‌ها پایین می‌رود و از زیر نهنگ آبی رنگ می‌گذرد و از اطراف دایناسورها، اما فروشگاه را پیدا نمی‌کند. نزدیک در ورودی تصمیم می‌گیرد سراغ آن را از دربان بگیرد.

در همان‌حال مرد برای بیستمین بار از نگفتن چیزی که می توانست گفته باشد پشیمان می‌شود و قصد می‌کند که به موزه بازگردد. حتا اگر فقط  برای آخرین‌بار، در آغوش کشیدن او باشد. نشانی‌های زن را می‌دهد و سراغ او را از دربان‌های جلو در می‌گیرد. دربان می‌گوید، همان زنی که می‌بوسیدی؟ و ادامه می دهد که همین چند لحظه پیش او دنبال فروشگاه موزه می‌گشت. مرد نشانی فروشگاه را می‌گیرد و به آنجا می‌رود. اما زن را پیدا نمی کند. تنها پیرمرد فروشنده‌ای را می‌بیند که گویی از ازل در خواب بوده است و صورت سنگی غریبی که سوراخ‌هایی به مثابه چشم و دهان دارد. هیچ‌یک از آنها توجه او را برنمی‌انگیزد. زن تنها کسی است که مرد به دنبالش می‌گردد و او حالا ممکن است که گم شده باشد.

مرد خود را به سوی گالری‌های بزرگ می‌کشد. از زیر نهنگ آبی رنگ می‌گذرد و از ورای اسکلت‌های دایناسورها، و با خود می‌گوید: همه مدل‌های مصنوعی هستند. مرد انعکاس تصویرها را در قفسه‌های شیشه‌ای نمی بیند؛ او فقط دنبال زن می‌گردد. از پله‌ها بالا و پایین می رود و گاهی وسوسه می‌شود که نام او را با صدای بلند و با آخرین قدرت از بالای پله‌ها صدا کند. این موزه به هرحال متروک به نظر می‌رسد. او در گالری‌های متروک که دائم تکرار می شوند زن را صدا می‌کند و نمی‌یابد. یعنی او موزه را ترک کرده است؟ دوباره خود را دم در و جلو مامورین می‌یابد. مامورین به او اطمینان می‌دهند که زن هنوز بیرون نرفته است. این تنها راه خروج از موزه است و او هرگز از این در خارج نشده است. کمی دورتر تاکسی با بوق او را صدا می زند. مرد نمی‌خواهد بدون یک بار دیگر دیدن او، برود، بدون این که به او بگوید، شاید، شاید. اما هواپیما برای او صبر نخواهد کرد. هیچ اثری از زن نیست؛ نه در توالت زنانه و نه در توالت مردانه. او می‌خواهد زن را در آغوش بگیرد. زن نیست. مرد، رنگ غمگین، دنبال در خروجی می گردد، از پله‌ها پایین می‌رود، به طرف تاکسی، به طرف فرودگاه به طرف جهان.

داخل موزه‌ی تاریخ طبیعی، گویی که ماسک، درون جعبه‌ی شیشه‌ای به بدل خود در فروشگاه موزه لبخند می‌زند. و پیرمرد فروشنده هم چنان به خوابش ادامه می دهد.

نویسنده: لوئیزا والنزوئلا (luisa valenzuela)
مترجم: سودابه اشرفی

منبع: www.jenopari.com

رابرت شکلی

رابرت شکلی را عموماً طنازترین نویسنده‌ی علمی‌تخیلی دنیا می‌دانند. او در آثارش غالباً تکنولوژی و یا دست‌مایه‌های دیگرِ ادبیات علمی‌تخیلی و فانتزی را با زبان ابسورد هجو می‌کند. «آن روز که فضایی‌ها آمدند» یکی از مشهورترین داستان‌های کوتاه او است که در رأس آثار طنز او قرار دارد و اثری است که در عین اختصار، مباحثی متنوع نظیر آینده‌ی بشر، برخورد با فضایی‌ها، فردیّت بشر و حتا تأویل متن را در بر گرفته است. البته بهتر است خواننده خود سراغ متن برود و حرفِ بیش از این گفته نشود.
برخی دیگر از آثار رابرت شکلی را می‌توانید در سایت آکادمی فانتزی، www.fantasy.ir، طرفداران ادبیات علمی‌تخیلی و فانتزی در ایران بیابید. از جمله داستان «بنگاه دنیاها»، «زن ایده‌آل»، «کفش»  و «به کابوس استاندارد خوش آمدید»
منبع: www.jenopari.com
یک روز یک مردی آمد دم در خانه. قیافه‌اش خیلی شبیه قیافه‌ی آدم‌ها نبود، هر چند داشت روی دو پا راه می‌رفت. چیزی توی قیافه‌اش لنگ می‌زد. طوری بود که انگار توی فر آب کرده باشند و بعد یک‌دفعه منجمد شده باشد. بعدها فهمیدم این حالت چهره‌اش میان این رده از بیگانه‌ها که موسوم به سینـِستر (Synester) بودند عادی بود و پیش آن‌ها خیلی هم زیبایی منحصربه‌فردی تلقی می‌شد. خودشان به این نوع قیافه می‌گفتند «چهره‌ی مذاب» و در مسابقات زیبایی‌شان اغلب مواقع اهمیت خاصی پیدا می‌کرد. گفت: «شنیده‌ام نویسنده هستید.»
گفتم درست شنیده. چرا باید راجع به هم‌چو چیزی دروغ گفت؟
گفت: «نباید به این گفت خوش‌شانسی؟ من هم داستان‌خَر هستم.»
گفتم: «شوخی بی شوخی.»
«داستان ندارید که بخواهید بفروشید؟»
خیلی رک و راست بود. تصمیم گرفتم من هم همین طور باشم.
گفتم: «بله. دارم.»
گفت: «خب! خیلی از این بابت خوشحالم. شهرتان برای من عجیب است. فکرش را که بکنی سیاره‌ی عجیبی هم دارید. اما ویژگی‌های شهر است که گیج می‌کندَم. لباس‌های مختلف و این جور چیزها. به محض این که رسیدم این‌جا، به خودم گفتم ‹مسافرت خیلی خوب است، اما کجا می‌روم کسی را پیدا کنم که به من داستان بفروشد؟›»
قبول کردم: «مشکلی است برای خودش.»
گفت: «خب، برویم سر اصل مطلب، چون که کارهای زیادی باید انجام بدهیم. دلم می‌خواهد با یک رمان کوتاه ده‌هزارکلمه‌ای کارمان را شروع کنیم.»
بهش گفتم: «چیز خوبی گیرتان می‌آید. تا کِی می‌خواهید؟»
«ته هفته کار را می‌خواهم.»
«معذرت می‌خواهم این موضوع را پیش می‌کشم: درباره‌ی پول چطور با هم کنار بیاییم؟»
«برای رمان ده‌هزارکلمه‌ای، هزار دلار می‌دهم. شنیده‌ام در این قسمت از کره‌ی زمین مزنه‌ی ِ کار ِ نویسنده همین است. این‌جا زمین است دیگر؟»
«زمین است و هزار دلار شما هم مقبول. فقط بگویید قرار است از چه بنویسم؟»
«به خودتان واگذار می‌کنم. هر چه باشد، شما نویسنده‌اید.»
گفتم: «همینی که شما گفتی. پس برای شما مهم نیست موضوعش چه باشد؟»
«حتا یک ذره. هر چه باشد، خودم که قرار نیست بخوانمش.»
گفتم: «معقول است. دلیل ندارد برای شما اهمیت داشته باشد.»
نمی‌خواستم آن محور ِ بحث را بیشتر از این دنبال کنم. فرض را بر این گذاشتم کسی بالاخره قرار است کار را بخواند. معمولاً برای رمان‌ها این اتفاق می‌افتد.
پرسیدم: «چه حقوقی را از اثر می‌خواهید؟» این را به این دلیل پرسیدم که مهم است آدم با این مسایل، حرفه‌ای برخورد کند.
گفت: «انتشار به سینستری اول و دوم و البته حقوق فیلم سینستری هم برای من محفوظ است؛ گو این که اگر سراغ فروش فیلم برویم، پنجاه در صد از درآمد خالص به شما تعلق می‌گیرد.»
پرسیدم: «مناسب است؟»
گفت: «مشکل بشود گفت. تا جایی که به ما مربوط می‌شود، زمین حوزه‌ی ادبی نوپایی است.»
«حالا که این طور است، سهم من، شصت به چهل بشود.»
گفت: «چک و چانه نمی‌زنم. این بار نه! دفعه‌ی بعد سفت و سخت‌تر جلویتان درمی‌آیم. کی خبر دارد من چه شکلی خواهم بود؟ برای من که عین خوردن یک سوسیس جدید است.»
به پر و پای جمله‌اش نپیچیدم. لغزش و بی‌معنایی گاه و بی‌گاه در زبان، آدم‌فضایی را به جاهل ِ بی‌سواد مبدل نمی‌کرد.
داستانم را یک‌هفته‌ای نوشتم و به دفتر سینستر در ساختمان قدیمی MGM در خیابان بِرادوی بردم. داستان را تحویلش دادم و او داستان را که می‌خوانْد با دست اشاره کرد روی صندلی بنشینم.
بعد از یک مدت گفت: «بد نیست. من که خوشم آمد.»
گفتم: «آها، خیلی خوب شد.»
«اما چند تا تغییر می‌خواهم.»
گفتم: «آها، به طور خاص چه چیزهایی مد نظر شماست؟»
سینستر گفت: «خب، این شخصیت که این‌جا آورده‌ای؛ آلیس را می‌گویم.»
گفتم: «اوهوم، آلیس!» هرچند که اصلاً یادم نمی‌آمد آلیسی در داستان آورده باشم.
«آلیس اشاره به آلزاس دارد؟ همان استان توی فرانسه را می‌گویم.» تصمیم گرفتم اعتراض نکنم. هیچ برداشتی را از داستان خودم بی‌معنی نمی‌دانستم.
گفت: «حالا این آلیس داستان ما، اندازه‌ی یک کشور کوچک است دیگر، نه؟»
او داشت تحقیقاً به آلزاس، همان استان در فرانسه، اشاره می‌کرد و من هم لحظه‌ای را که باید اشتباهش تصحیح می‌شد از کف داده بودم. گفتم: «بله، درست است. تقریباً اندازه‌اش حول و حوش یک کشور کوچک است.»
گفت: «پس چرا کاری نمی‌کنید آلیس عاشق کشوری بزرگ‌تر بشود که شبیه چوب شور باشد؟»
گفتم: «شبیه چی باشد؟»
گفت: «چوب شور. این ایماژ در ادبیات سینستر خیلی رایج است. سینستری‌ها دوست دارند این قبیل چیزها را بخوانند.»
گفتم: «دوست دارند؟»
گفت: «بله. سینستری‌ها دوست دارند مردم را به شکل چوب شور تصویر کنند. شما که این تغییر را اِعمال کنید، همه چیز بصری‌تر می‌شود.»
گفتم: «بصری.» ذهنم مثل کاغذ سفید شده بود.
گفت: «بله. چون ما داریم احتمالات فیلم شدنش را بررسی می‌کنیم.»
خاطرم آمد که شصت درصدش به جیب خودم می‌رود و گفتم: «البته.»
«حالا برای نسخه‌ی فیلم داستان، به نظرم باید وقایع در وقت دیگری از روز اتفاق بیفتد.»
سعی کردم خاطرم بیاید وقایع داستان برای چه موقعی از روز هستند. به نظرم نرسید وقت خاصی را اصلاً معلوم کرده باشم. این موضوع را گفتم.
گفت: «درست است. وقت معینی را معلوم نکردید. اما به شفق اشاره کردید. اشاره‌ی محو کلمات شما بود که قانعم کرد دارید صحبت از شفق می‌کنید.»
گفتم: «بله، قبول. به خاطر اسم: خُلق ِ اول صبح.»
گفت: «مذکرها اسم بهتری نیست؟»
حالَم به هم خورد. گفتم: «بله. خوب است.»
او که داشت کلمات را توی دهانش می‌چرخاند گفت: «خُلق ِ اول صبح؛ نه این که اسمش بد باشد، اما به نظرم حقیقتاً بهتر است روندش در وقت روز باشد. به خاطر کنایه‌اش می‌گویم.»
گفتم: «بله، منظورتان را فهمیدم.»
«پس چرا برنمی‌گردید سراغ کامپیوترتان و دستی به سر و رویش نمی‌کشید و بعد برنمی‌گردانید؟»
خانه که رسیدم، ریمب داشت ظرف‌ها را می‌شست و ساکت و بی‌تحرک به نظر می‌آمد. باید اشاره کنم او متوسط‌القامت و بور بود و نگاهی معذب و مضطرب داشت که بیشتر مشخصات بیگانه‌های نوع گوتیچ بود. صداهای غریبی هم داشت از اتاق نشیمن می‌آمد. با نگاه مات و مبهوتم که ریمب را تماشا کردم، او چشم‌هایش را طرف اتاق نشیمن گرداند و شانه بالا انداخت. رفتم آن‌جا و دیدم دو نفر آن‌جا نشسته‌اند. بدون یک کلمه حرف، برگشتم آشپزخانه و به ریمب گفتم: «آن‌ها کی هستند؟»
«گفتند اسمشان بایرسونی است.»
«بیگانه اند؟»
سر به تصدیق تکان داد. «اما از نژاد من نیستند. همان‌قدر برای من بیگانه اند که برای تو.»
اولین باری بود که درک می‌کردم بیگانه‌ها و آدم‌فضایی‌ها هم نسبت به یک‌دیگر می‌شود بیگانه و آدم‌فضایی باشند.
پرسیدم: «این‌جا چه کار می‌کنند؟»
ریمب گفت: «نگفتند.»
برگشتم اتاق نشیمن. آقای بایرسون در صندلی دسته‌دار من نشسته بود و روزنامه‌ی عصر را می‌خواند. نود تا صد و بیست سانتی‌متر قد داشت و رنگ موهایش نارنجی بود. خانم بایرسون هم همان‌قدر کوچک بود و همان‌قدر موهایش نارنجی بود و داشت چیزی نارنجی-سبز را می‌بافت. آقای بایرسون به محض آن که برگشتم به اتاق، از روی صندلی با زحمت بلند شد.
من که می‌نشستم گفتم: «بیگانه؟»
بایرسون گفت: «بله. اهل ستاره‌ی عَیوق هستیم.»
«در خانه‌ی ما چه کار می‌کنید؟»
«گفته‌اند اِشکالی ندارد.»
«کی گفت؟»
بایرسون شانه بالا انداخت و سربسته و مبهم نگاه کرد. داشتم به این نگاه خیلی خو می‌گرفتم.
مشخص کردم که: «اما این‌جا خانه‌ی ما است.»
بایرسون گفت: «البته برای شما است. هیچ کس صحبتی روی این ندارد. اما می‌خواهید فضای کوچکی را برای زندگی از ما دریغ کنید؟ ما که آن‌قدرها بزرگ نیستیم.»
«اما حالا چرا خانه‌ی ما؟ چرا کس دیگری نه؟»
بایرسون گفت: «ما دست بر قضا این‌جا پیدایمان شد و خوشمان آمد. حالا دیگر برای ما حُکم خانه را دارد.»
«خیلی از جاهای دیگر هم احتمالاً مثل خانه می‌مانَد.»
«شاید باشد، شاید نباشد. ما می‌خواهیم این‌جا بمانیم. ببین! چرا تصور نمی‌کنی ما از این انگل‌های دریایی هستیم یا اصلاً لکه‌ی قهوه‌ای روی کاغذ دیواری؟ ما فقط یک جورهایی خودمان را چسبانده‌ایم این‌جا. عیوقی‌ها این طور هستند دیگر. سر راه شما قرار نمی‌گیریم و مزاحم نیستیم.»
ریمب و من چندان خواهان آن‌ها نبودیم، اما هیچ منطق قدرتمندی نداشتیم که قانعشان کنیم بروند. منظورم این است که آن‌ها به هر حال این‌جا بودند. و راست می‌گفتند؛ هیچ وقت سر راه ما پیدایشان نمی‌شد. از بعضی جهات که خیلی بهتر از فضایی‌های دیگری بودند که بعدها شناختیم.
در واقع، ریمب و من خیلی زود آرزو کردیم که کاش بایرسون‌ها کمتر محجوب و گوشه‌گیر بودند و در کارهای آپارتمان کمک می‌کردند. یا دست‌کم مراقب چیزها می‌شدند. خصوصاً روزی که دزدها خانه را زدند.
ریمب و من رفته بودیم بیرون. این طور که من شستم خبردار شد، بایرسون‌ها هیچ کاری نکرده بودند تا جلوی آن‌ها را بگیرند. به پلیس زنگ نزده بودند یا کاری مثل این نکرده بودند؛ فقط تماشا کرده بودند که دزدها آرام و سلانه در خانه بگردند، چون که آن دزدهای بیگانه از ساکنان خیلی فربه ِ ستاره‌ی بارنارد بودند. آن‌ها همه‌ی نقره‌های قدیمی آنا را برده بودند. آن‌ها نقره‌دزدهای بارناردی بودند که سنّت ریشه‌دارشان به مدت‌ها قبل برمی‌گشت. این چیزها را موقعی که در حال دزدی از ما بودند به بایرسون‌ها گفته بودند و البته همان موقع آقای بایرسون در حال شروع تمرین‌های پلک چشمش بوده؛ انگار نه انگار که اتفاقی دارد می‌افتد.
همه‌ی این جور چیزها از وقتی شروع شد که من ریمب را در میخانه‌ی فرانکو در خیابان مک‌داگلاس نیویورک دیدم. البته قبلاً چند تایی بیگانه دیده بودم که یا داشتند در خیابان پنجم خرید می‌کردند یا در مرکز راکفلر پاتیناژ می‌کردند. اما آن بار، مرتبه‌ی اولم بود که اصلاً با بیگانه‌ها حرف می‌زدم. من درباره‌ی جنسیتش سوال کردم و فهمیدم که ریمب از نژاد گوتیچ است. این موضوع تعیین جنسیت، خیلی جالب می‌آمد، خصوصاً برای کسی مثل من که سعی می‌کرد به جایی فراتر از دوشاخگی مذکر-مؤنث برسد. بعد از آن که من و ریمب بر سر مؤنث بودن او به توافق رسیدیم، به نظرم جالب آمد با کسی از نژاد گوتیچ جفت‌گیری کنم. بعدها مسأله را با پدر هانلین در کلیسای سرخ بزرگ مطرح کردم. گفت که به لحاظ کلیسا موردی ندارد، هر چند که شخصاً با این قضیه حال نمی‌کند. ریمب و من در میان اولین زن و شوهرهای بیگانه-انسان بودیم.
رفتیم در آپارتمان من در وست‌ویلج زندگی کردیم. اولش آن‌قدرها این دور و بر آدم‌فضایی نبود. اما خیلی زود سر و کله‌ی بیگانه‌های دیگر پیدا شد و چند تایی از آن‌ها درست به همسایگی ما آمدند.
فضایی‌ها صرف نظر از این که از کجا می‌آیند، باید همه‌شان پیش پلیس و مقامات مسئول بر مسایل مذهبی ثبت نام می‌کردند. با این همه، تعداد کمی‌شان آدم را دردسر می‌دادند. هیچ وقت هم کسی کاری به این موارد معدود نداشت. مقامات شهرداری و پلیس همین طوریش هم با تعقیب و پیگیری کارهای مردمان خودشان بیش از حد مشکل داشتند.
من برای بازار سینستری‌ها در حال نوشتن داستان بودم و همراه با ریمب در نهایت آرامش با مهمانان خانگیمان زندگی می‌کردیم. بایرسون‌ها مردمانی آرام بودند و در پرداخت اجاره‌بها هم کمک می‌کردند. آن‌ها بیگانه‌هایی بی‌قید بودند که چندان نگرانی نداشتند؛ درست برعکس ریمب که همیشه نگران همه چیز بود.
اولش از شیوه‌ی زندگی بایرسون‌ها خیلی خوشم آمد، خیال می‌کردم خونسرد و بی‌قید هستند. اما روزی که کوچک‌ترین فرزندشان، یعنی کلاد بایرسون کوچولو را دزدها سرقت کردند نظرم را عوض کردم.
باید اشاره کنم بایرسون‌ها خیلی زود پس از هم‌خانه شدن با ما بچه‌دار شدند. یا شاید هم بچه را جایی دیگر گذاشته بودند و بعد از این که اتاق خواب اضافی ما را صاحب شدند بچه را رو کردند. ما هرگز در مورد این که فضایی‌ها سر و کله‌شان از کجا پیدا می‌شود هیچ تصوری نداشتیم و نوزادشان هم برای ما راز بزرگی بود.
این طور که بایرسون‌ها تعریف کردند ماجرای دزدیدن بچه خیلی ساده و سرراست بوده. یک چیزی شبیه به «خداحافظ، کلاد»، «خداحافظ، بابا.» وقتی پرسیدیم این کار یعنی چی، گفتند: «اوه، همه چیز مرتب است. منظورم این که ما امیدوار بودیم این طور بشود. ما بایرسونی‌ها این طور روزگار را می‌گذرانیم. یک کسی بالاخره بچه‌های ما را می‌دزدد.»
خب، من گذاشتم کار خودشان را بکنند. با مردمان این شکلی چه کار می‌توان کرد؟ چطور طاقت می‌آورند کلاد کوچولویشان، نقره‌دزد بارناردی از آب دربیاید؟ یک روز فلان نژاد، روز دیگر نژاد بهمان. بعضی از بیگانه‌ها هیچ عِرق و تعصب نژادی ندارند. منظورم این است که فاخته را یاد آدم می‌اندازد.
کاری نمی‌توانستیم بکنیم، به همین خاطر نشستیم با هم‌دیگر تلویزیون تماشا کنیم. همه‌مان می‌خواستیم برنامه‌ی ساوانا رید را ببینیم که برنامه‌ی محبوبمان بود.
مهمان اصلی برنامه‌ی ساوانا، اولین مردی بود که یک مونگولو را را خورده بود. او خیلی صریح و حتا بی‌اعتنا از قضیه حرف می‌زد. گفت: «اگر درست درباره‌اش فکر کنید می‌پرسید چرا صرفاً خوردن موجودات احمق یا فریب‌خورده مجاز است؟ فقط پیش‌داوری کورکورانه است که نمی‌گذارد ما موجودات هوشمند را بخوریم. این موضوع روزی به ذهنم آمد که با چند گلاچ مونگولو در بشقاب حرف می‌زدم.»
ساوانا پرسید: «هر چند مونگولو، یک گلاچ می‌شوند؟» ساوانا اصلاً آدم احمقی نیست.
«بین پانزده تا بیست تا. هرچند استثنائاتی هم هست.»
«توی بشقاب چه کار می‌کردند؟»
«مونگولوها معمولاً آن‌جا اقامت می‌کنند. بهتر است بگویم انباشته می‌شوند. چطور بگویم؛ مونگولوها بشقاب‌زی هستند.»
ساوانا گفت: «گمان نکنم اسم این گونه تا به حال به گوشم خورده باشد.»
«آن‌ها تقریباً خاص منطقه‌ی ما در یونکرز هستند.»
«چطور خود را آن‌جا رسانده بودند؟»
«خیلی راحت یک شب سر و کله‌شان توی بشقاب من پیدا شد. اوایل فقط یکی دو گلاچ از آن‌ها. بیشتر شبیه صدف‌های خوراکی کوچک بودند. بعد تعداد بیشتری آمدند و به ده دوازده تا رسیدند که برای ساختن یک مکالمه‌ی نصفه‌نیمه و تقریباً معقول لازم است.»
«گفتند اهل کجا هستند یا نه؟»

«سیاره‌ای به اسم دمپایی. تا آن‌جا که به زاویه‌سنج نجومی مربوط است، هیچ وقت درست سر در نیاوردم این سیاره کجا هست.»
«گفتند چطور خود را به آن‌جا رساندند؟»
«یک جورهایی سوار بر امواج نور.»
«چه چیزی فکر خوردن مونگولو را به سرت انداخت؟»
«خب، اولش اصلاً هم‌چو چیزی به فکرم نیامده بود. وقتی آدم با موجودی حرف می‌زند، به این فکر نمی‌کند که بخوردش؛ البته اگر متمدن باشد. اما این مونگولوها هر شب می‌آمدند توی بشقاب من. به نظرشان همه چیز عادی یا تصادفی بود. همه‌شان روی لبه‌ی دور بشقاب‌های چینی محکم صف می‌کشیدند. بعضی مواقع، با هم‌دیگر صحبت می‌کردند، انگار که من آن‌جا نیستم. بعد یکی از آن‌ها تظاهر می‌کرد متوجه من شده ــ اوه! رفیق زمینیمان ــ آن وقت همگی با هم شروع می‌کردیم به حرف زدن. هر شب همین طور می‌شد. کم‌کم به ذهنم افتاد در این کارشان یک چیزی خیلی تحریک‌کننده است. به نظر می‌رسید می‌خواهند چیزی به من بگویند.»
«خیال می‌کنید می‌خواستند کسی بخوردشان؟»
«خب، هیچ وقت این حرف را نزدند؛ دست‌کم نه با کلمات زیاد. نه! اما من کم‌کم این فکر به ذهنم آمد. منظورم این است که اگر نمی‌خواستند کسی بخوردشان، پس روی لبه‌ی بشقاب من چه کار می‌کردند؟»
«بعد چه اتفاقی افتاد؟»
«مخلص کلام این که یک شب از جنگولک‌بازی حوصله‌ام سر رفت و بی‌خود و بی‌جهت چنگال را به یکی از آن‌ها فرو کردم و قورتش دادم.»
«بقیه چه کار کردند؟»
«وانمود کردند توجه نمی‌کنند. خیلی عادی حرفشان را ادامه دادند. فقط چون یکی از آن‌ها کم شده بود، حرف‌هایشان احمقانه‌تر شده بود. آن‌ها به تمام قوای فکریشان احتیاج داشتند تا از پس کاری بربیایند.»
«به مونگولویی که قورت دادی بپردازیم. وقتی پایین می‌رفت اعتراض می‌کرد؟»
«نه! حتا پلک هم نزد. انگار انتظارش را داشت. این احساس به من دست داده بود که هیچ ظلمی در حق مونگولو یا موضوعی غیرعادی برای او نیست که هضم بشود.»
«مزه‌شان چطور بود؟»
«یک‌کمی شبیه به صدف لای نان با سس داغ؛ تفاوتشان خیلی کم بود. می‌دانید فقط… بیگانه بود دیگر.»
برنامه که تمام شد، متوجه گهواره‌ای گوشه‌ی اتاق نشیمن شدم. داخل گهواره، یک بچه‌ی بانمک و کوچولو بود که قدری قیافه‌اش به من می‌زد. اولش خیال کردم کلاد بایرسون کوچولو یک‌جوری برگشته. اما ریمب خیلی زود روشنم کرد.
گفت: «مردک کوچولو! بچه‌ی ماست.»
گفتم: «آها. یادم نمی‌آید پیش تو دیده باشمش.»
به من گفت: «از نظر فنی هم نداشتمش. زایمان واقعی را تا وقت مناسب‌تر به تعویق انداختم.»
«می‌توانی این کار را بکنی؟»
سرش را بالا و پایین تکان داد. «ما گوتیچی‌ها از پس این کار برمی‌آییم.»
پرسیدم: «چی صدایش کردی؟»
ریمب گفت: «اسمش مردک است.»
«‹مردک› توی سیاره‌ی شما اسم رایجی است؟»
ریمب گفت: «اصلاً! به افتخار نژاد شما این اسم را رویَش گذاشتم.»
پرسیدم: «چطور حساب کردی؟»
«وجه اشتقاقش واضح است. ‹مردک› به معنی ‹مرد کوچک› است.»
بهش گفتم: «معمولاً این دور و بر این کارها باب نیست.» اما او نفهمید منظورم از این حرف چیست. من هم از توضیحات او درباره‌ی شیوه‌ی تولد مردک سر در نیاوردم. ز.ز، زایمان زمان‌دار، میان مردم زمین رواج ندارد. تا جایی که سر درآوردم، ریمب قدری دیرتر، یعنی وقتی که به نظرش مناسب‌تر آمده، زیر بار زایمان حقیقی رفته.
مردک توی تختش می‌خوابید و اَاَ و اواو می‌کرد و به نظرم مثل بچه‌های انسان رفتار می‌کرد. من یک‌جورهایی بابای مغروری بودم. ریمب و من یکی از اولین جفت‌گیری‌های میان‌نژادی را از سر گذراندیم که حاصلش زنده مانده بود. بعدها فهمیدم که کار شاقی هم نبوده. حالا دیگر مردم تمام زمین این کار را انجام می‌دهند. اما آن موقع برای ما خیلی مهم بود.
خیلی از همسایه‌های محل برای دیدن بچه آمدند. بایرسون‌ها از اتاق جدیدشان که بعد از پوست‌اندازی یک گوشه‌ی آپارتمان ساخته بودند بیرون آمدند. خانم بایرسون تمام مصالح ساختمانی را با دهان خودش ساخته بود و یک جورهایی از این که می‌خواستم به شما بگویم خیلی مغرور بود. مردک را بالا و پایین کردند و گفتند: «بچه‌ی خوب و سالمی به نظر می‌آید.»
آن‌ها به بچه‌داری اظهار تمایل کردند، اما ما دلمان نمی‌خواست بچه را با آن‌ها تنها بگذاریم. هنوز گزارش موثقی از عادات غذایی آن‌ها دریافت نکرده بودیم. حقیقت این است که مدت بسیار زیادی طول می‌کشد که حقیقتی حتمی را درباره‌ی بیگانه‌ها به دست آورد؛ حتا با وجود این که دولت فدرال تصمیم گرفته بود تمام اطلاعات موجود را از گونه‌های مسافر به زمین جمع کند.
حضور بیگانه‌ها میان ما، به سبب گام بعدی در رشد انسان بود؛ یعنی علاقه‌ی جدیدش به زندگی جمعی. بعد از مدتی که به یک شکل فردگرایی زندگی کنید حوصله‌تان سر می‌رود. ریمب و من گمان می‌کردیم بخشی از چیزی دیگر بودن جالب است. می‌خواستیم به مخلوقی بپیوندیم که مثل ستاره‌ی دریایی ِ مدوسا یا عروس دریایی ِ جنگجوی پرتغالی باشد. اما مطمئن نبودیم چطور این کار را باید انجام بدهیم. به همین خاطر، نمی‌دانستیم خوشحال باشیم یا بترسیم از این که اطلاعیه‌ای پستی به دستمان رسید مبنی بر انتخاب ما برای زندگی به شکل جمعی با بیگانه‌ها. در آن روزها، هنوز از این که بخشی از یک جمع باشید غریب بود.
ریمب و من کلی درباره‌اش حرف زدیم. سرآخر تصمیم گرفتیم به اولین جلسه برویم که رایگان بود و ببینیم چطور است.
جلسه در کلیسای محلی یکتاپرست ما برگزار می‌شد و تقریباً دویست نفر آدم و بیگانه در آن حضور داشتند. تا مدتی یک جور آشفتگی و اغتشاش ناشی از خوش‌طینتی برقرار بود که صرفاً به کاری که قرار بود انجام بدهیم برمی‌گشت. ما همگی در این موضوع تازه‌کار بودیم و باورمان نمی‌شد توقع دارند ما یک زندگی جمعی دویست‌نفره بدون تمرین قبلی تشکیل بدهیم.
عاقبت، یک کسی که کت بلیزر سرخ پوشیده بود و پوشه‌ای پر از برگه‌های پخش و پلا دستش بود، جلو آمد و به ما گفت که قرار است ما در ابتدا پنج واحد جمعی تشکیل بدهیم و به محض آن که به چند ده تا از این‌ها رسیدیم و شیوه‌ی ریخت‌یابی و آمیختن درست و حسابی دستمان آمد، به مرحله‌ی دوم موجودیت ِ جمعی برویم.
تازه آن موقع بود که فهمیدیم جمعی بودن سطوح مختلف دارد و هر مرحله برای خود جمعیتی مجزا داشت.
خوشبختانه، کلیسای یکتاپرست فضای وسیعی در زیرزمینش داشت و این‌جا همان جایی بود که ما و شریکان خیمرایی‌مان خود را با هم‌دیگر تطابق می‌دادیم.
در همان ابتدا که خواستیم کار را آغاز کنیم، یک جور آشفتگی و اغتشاش ناشی از خوش‌طینتی برقرار بود. اغلب ما هیچ تجربه‌ای در سازگاری با موجودات دیگر نداشتیم، به همین دلیل، با چیزهایی ناآشنا بودیم، برای مثال اِنگلِن، همان عضو پسیدونتوییک که بدون خطر در گوش چپ جای می‌گرفت.
با این همه، به یاری کارشناسمان که داوطلب شده بود کمکمان کند (همان مردی که بلیزر سرخ پوشیده بود)، خیلی زود اولین جمعمان را تشکیل دادیم. و هر چند که همه‌ی چیزها سر جایش نبود، به دلیل این که بعضی از عضوها می‌توانند به انواع بسیار متفاوتی از منافذ بدن انسان سازگار شوند، هیجان زیادی داشت که می‌دیدیم داریم به موجودی جدید با خودآگاهی و فردیتی مستقل برای خود تبدیل می‌شویم.
اوج ارتباط جدید من با جمع، گردش دسته‌جمعی سالانه بود. رفتیم به خرابه‌های هانفوُرد که محل سابق انرژی اتمی بود. حالا همه جایش علف هرز درآمده بود که راستش شکل‌ها و رنگ‌های بسیار عجیب و غریبی داشتند. تقریباً دویست نفر در این گروه بودیم و پیوستگی را تا بعد از صرف ناهار به تعویق انداختیم.
«معاونت بانوان» غذا را آماده کرد و آن‌ها درست پشت سر ما تمرکز کرده بودند و هر کسی هر چیزی داشت آن‌جا می‌گذاشت.
من یک اسکناس سینستری را نشان بقیه دادم که تازگی‌ها بابت رمان کوتاهم دریافت کرده بودم. خیلی‌ها دور و برم ریختند تا اسکناس را تماشا کنند و همه اَه‌اَه و اوه‌اوه می‌کردند، چون اسکناس‌های سینستری واقعاً زیبا هستند؛ گو این که آن‌قدر ضخیم اند که نمی‌شود تایشان کرد و توی جیب قلنبگی بدنمایی را توی چشم می‌آورند. یکی از آدم‌ها از جمع «سرخ بزرگ» جلو آمد و اسکناس سینستریم را تماشا کرد. اسکناس را بالای سرش جلوی نور گفت و اَشکال و رنگ‌هایی را که پی هم می‌آمدند نگاه کرد.
گفت: «جداً زیبا است. هیچ فکر کردی قابش کنی و بزنی به دیوار.»
گفتم: «داشتم دقیقاً به همین موضوع فکر می‌کردم.»
به نظرش آمد که اسکناس را می‌خواهد و از من پرسید چقدر بالای آن می‌خواهم. من عددی را گفتم که سه برابر ارزشش به واحد پولی ایالات متحده بود. از قیمت راضی بود. یک گوشه از پول را گرفت و خیلی آرام پول را بو کرد.
گفت: «بد نیست.»
حالا که فکرش را می‌کنم یادم می‌آید پول سینستری بوی خوبی داشت.
مطمئنش کردم که: «اسکناس‌های درجه‌یکی هستند.»
دوباره بو کشید. بعد پرسید: «تا حالا خوردیشان؟»
سرم را به چپ و راست تکان دادم. حتا خیالش به سرم نیفتاده بود.
گاز کوچکی از یک گوشه‌اش زد و گفت: «خوشمزه است!»
این که دیدم این جوری لذت می‌بَرَد، من را به فکر فرو برد. خودم هم یک ذره می‌خواستم. اما حالا دیگر اسکناس او بود. به او فروخته بودمش. حالا دیگر فقط پول بی‌مزه و کهنه‌ی امریکا را داشتم.
توی جیبم را گشتم. هیچ اسکناس سینستری دیگری در آن نبود. حتا یکی را نگه نداشته بودم تا توی خانه‌ام آویزان کنم و قطعاً هم نداشتم تا بخورم.
و بعد یاد ریمب افتادم. گوشه‌ای برای خودش داشت می‌آمیخت و چنان بانمک داشت این کار را انجام می‌داد که طرفش رفتم تا به او ملحق بشوم.

نویسنده: رابرت شِکلی (Robert Sheckley)
مترجم: حسین شهرابی

منبع: www.jenopari.com


مردی کلون دروازه‌ی قصر پادشاه را کوبید و گفت قایقی به من بده، قصر پادشاه دروازه‌های بسیاری داشت اما این یکی مخصوص عریضه دادن بود. از آنجایی که پادشاه تمام مدت برای دریافت پیشکش‌ها (البته متوجه‌اید پیشکش‌هایی که به شخص شاه داده می‌شود) کنار دروازه‌ی دیگر نشسته بود، هرگاه کسی دروازه‌ی مخصوص عریضه را می‌کوبید او تظاهر به نشنیدن می‌کرد، اما به محض این‌که ضربه‌های کلون برنزی در، نه تنها کرکننده بلکه مفتضح می‌شد و آرامش همسایه‌ها را بر هم می‌زد، (مردم زمزمه می‌کردند، این دیگر چگونه پادشاهی ست که حتا حاضر نیست در خانه‌اش را به روی مردم بگشاید) تنها آن موقع بود که او به منشی اولش دستور می‌داد که برود و ببیند طرف چه می‌خواهد، البته این فقط زمانی اتفاق می‌افتاد که هیچ‌ راهی برای خفه کردن متقاضی نمی‌ماند، سپس، منشی اول، به منشی دوم، و منشی دوم، به منشی سوم و منشی سوم، به معاون اول، و معاون اول، به معاون دوم دستور می‌داد و این دستور دادن‌ها تمام روز ادامه پیدا می‌کرد تا می‌رسید به زن خدمتکار که هیچ‌کس را برای ارجاع دستورش نداشت، و تازه زن خدمتکار در را تا نیمه باز می‌کرد و می‌پرسید چه می‌خواهی، مرد خواسته‌اش را ابراز می‌کرد، تقاضای او، همین راه آمده را طی می‌کرد تا به پادشاه برسد، شاه که چون همیشه مشغول دریافت هدایا بود مدت زیادی طول می‌داد تا جوابی بدهد، برای او به هیچ‌وجه رضایت و شادی مردمش مطرح نبود، و بلاخره از منشی اولش می‌خواست که نظر خود را روی کاغذی بنویسد، لازم به گفتن نیست که منشی اول دستور او را به منشی دوم می‌داد و منشی دوم، به منشی سوم، و بر این منوال ادامه پیدا می‌کرد تا برسد به زن خدمتکار که با توجه به حال و حوصله‌اش بگوید بله یا خیر، با این حال در مورد مردی که قایق می‌خواست دقیقاً این اتفاق نیفتاد. وقتی زن خدمتکار از لای در درخواست مرد را جویا شد، او چون بقیه نگفت شغل، مدال، یا پول، بلکه بر خلاف دیگران درخواست صحبت با پادشاه را کرد. تو به خوبی می‌دانی که پادشاه دم دروازه نخواهد آمد، تو می‌دانی که او گرفتار دریافت پیشکش‌هاست، برو بگو من از اینجا نمی‌روم تا او بیاید دم در، شخصن، تا بگویم چه می‌خواهم، بعد همان جا پای چارچوب دراز کشید و پتویی روی خودش کشید، حالا هرکس که می‌خواست بیرون برود یا داخل شود باید از روی او رد می‌شد، و این مشکل بزرگی شده بود، برای این که یادتان باشد طبق تشریفات دربار هر دفعه فقط تقاضای یک‌نفر قابل بررسی بود، به این معنا که تا زمانی که یک نفر دم در منتظر جواب بود هیچ‌کس دیگری نمی‌توانست برای تقاضا مراجعه کند. در نگاه اول می‌توان گفت اولین کسی که از این ماجرا نفع می‌برد شاه بود، هر چه مدت بیشتری بدون مزاحمت دیگران سر می‌کرد، پیشکش‌های بیشتری را می‌توانست دریافت کند و لذت آن‌ها را ببرد، اما، از نقطه‌نظر دیگری می‌توان گفت که شاه واقعاً بازنده بود زیرا وقتی مردم پی ببرند که چقدر بیهوده وقت تلف کرده‌اند تا جواب درخواست‌هایشان را بگیرند نتیجه‌ی اعتراضشان می‌توانست آرامش اجتماعی را واقعاً به هم بزند و این باعث می‌شد به راحتی جریان سیل هدایا و پیشکش‌ها متوقف شود. در این مورد بخصوص، در نتیجه‌ی بالا و پایین کردن قضیه، بعد از سه روز، شاه به دروازه‌ی درخواست‌ها مراجعه کرد تا ببیند مرد چه می‌خواهد، این آدم مشکل‌آفرینی که نگذاشته بود عریضه‌اش سیر طبیعی خود را طی کند، شاه به زن خدمتکار دستور داد، در را باز کن، کمی یا کاملاً، شاه لحظه‌ای این پا و آن پا کرد، در واقع نمی‌خواست خود را زیادی در معرض هوای آلوده‌ی خیابان بگذارد، اما بعد فکر کرد برای مقام شامخ شاهانه‌اش جلوه‌ی خوبی نخواهد داشت که با فرودست خود از لای در حرف بزند مثل این که از او می‌ترسد بخصوص در حضور شخصی دیگر که کاملاً شاهد ماجراست، زن خدمتکاری که فوراً خبر را به همه جا خواهد رساند. کاملاً باز کن، مرد متقاضیِ قایق به محض صدای بازشدن دروازه از جایش بلند شد و پتویش را تا زد و منتظر ایستاد.

این نشانه‌ی آن بود که بلاخره یک‌نفر به درخواست مرد رسیدگی خواهد کرد و باعث شد همه‌ی جمعیتی که روزها منتطر شده بودند تا نوبتشان فرا رسد و از دست و دلبازی شاه بهره ببرند، به طرف در هجوم آوردند. حضور غیر منتظره‌ی شاه (هرگز چنین اتفاقی در زمان سلطنت او نیفتاده بود) نه تنها شگفتی زیادی میان منتظران ایجاد کرد بلکه مردمی که در آن طرف خیابان زندگی می کردند نیز یکه خوردند و توجهشان به این حوادث ناگهانی جلب شد، و از پنجره‌های خود سر به تماشا آوردند، تنها کسی که واقعاً تعجب نکرده بود خود مرد بود، حساب‌های او درست از آب در آمده بود، که پادشاه حتا اگر سه روز طولش بدهد حتمنً در فکر خواهد بود، این کیست که با این سماجت بدون هیچ دلیل و منطقی خواهان دیدار او شده است. پادشاه، گرفتار، میان کنجکاوی مقاومت‌ناپذیر خود و ناخوشایندی دیدار آن‌همه آدم سه پرسش را یکی بعد از دیگری در برابر مرد نهاد، چه می‌خواهی، چرا تقاضایت را به روال معمول آن مطرح نکردی، فکر می‌کنی من کار بهتری ندارم که انجام دهم، اما مرد فقط پاسخ پرسش اول او را داد، به من قایقی بده، شاه آن قدر یکه خورد که زن خدمتکار فورنً صندلی‌ای را که نشمین آن از نی بود و خودش عادت داشت هنگام خیاطی روی آن بنشیند، زیرا که در کنار تمیزکاری و شست‌و‌شوی روزانه مسئول دوخت و دوز و وصله‌پینه‌ی خدمتگزاران دیگر قصر هم بود، زیر پای شاه گذاشت، پادشاه در حالی که احساس ناجوری از نشستن روی صندلی‌ای که از تاجش کوچکتر بود داشت سعی می‌کرد جای پاهایش را میزان کند، اول جمعشان کرد، بعد آویزانشان کرد، مرد صبورانه منتظر سوال بعدی بود و بلاخره شاه وقتی توانست راحتی نسبی‌ای روی صندلی زن خدمتکار بیابد پرسید، ممکن است بدانم قایق را برای چه می‌خواهی، برای یافتن جزیره‌ی ناشناخته چه جزیره‌ی ناشناخته ای، پادشاه جلو خنده‌اش را گرفت انگار که با مرد دیوانه‌ای روبه‌روست که جنون سفرهای دریایی دارد، کسی که حرف حساب سرش نمی‌شود، مرد دوباره تکرار کرد، جزیزه‌ی ناشناخته، بی‌معناست، دیگر هیچ جزیره‌ی ناشناخته ای وجود ندارد، چه کسی به حضرت عالی گفت که دیگر وجود ندارد، همه‌ی آن‌ها روی نقشه‌اند، فقط کشف‌شده‌ها روی نقشه‌اند، و این چه جزیره‌ی ناشناخته ای ‌ست که می‌خواهی بروی دنبال کشفش، اگر به شما بگویم که دیگر ناشناخته نخواهد بود، تا به حال شنیده‌ای کسی حرفی راجع به آن بزند، شاه این بار خیلی جدی پرسید، نه، هیچ‌کس، پس چرا اصرار داری که وجود دارد، به سادگی، برای این که ممکن نیست جزیره‌ی ناشناخته ای وجود نداشته باشد، و تو آمده‌ای اینجا که از من تقاضای قایق بکنی، بله، آمده‌ام که تقاضای یک قایق بکنم، فکر می‌کنی کی هستی که من باید به تو قایق بدهم، شما کی هستید که فکر می‌کنید می‌توانید ندهید، من شاه شاهانم، و همه‌ی قایق‌های جهان متعلق به من است، بیش از این که آن‌ها به تو تعلق داشته باشند تو به آن‌ها تعلق داری، شاه با ناراحتی پرسید، منظورت چیست، منظورم این است که بدون آنها تو هیچی، در مقابل، بدون تو آنها هنوز می‌توانند روی دریاها بلغزند و پیش بروند، طبق دستور من، با ناخداها و ملاحان من، اما من از تو ناخدا و ملاح نمی‌خواهم، تمام تقاضای من تنها یک قایق است، پس این جزیره‌ی ناشناخته دیگر چه صیغه‌ای است، اگر پیدایش کنی، مال من خواهد بود، شما حضرت عالی جزیره‌ی کشف شده را دوست دارید و آن‌هایی را که بعداً کشف خواهند شد، شاید این یکی خودش را به ما نشناساند، پس من هم قایقی به تو نمی‌دهم، البته که می‌دهید، وقتی مردمِ خسته و بی‌تاب این بحث و مجادله را شنیدند و کلماتی را که با اعتماد به نفس از دهان مرد خارج می‌شد تصمیم به مداخله به نفع او گرفتند، بیشتر به خاطر خلاصی از دست او و رسیدن نوبت خودشان تا به خاطر همبستگی، پس شروع به فریاد کردند، قایق را به او بده، قایق را به او بده، شاه دهانش را باز کرد تا به خدمتکار دستور دهد که ماموران قصر را برای برقراری نظم خبر کند، اما، ناگهان مردمی که از پنجره‌هایشان سر برآورده بودند و تا کنون فقط تماشاگر بودند به جمعیت حاضر پیوستند و با آن‌ها فریاد زدند، قایق را به او بده، قایق را به او بده، شاه در عین شگفت‌زدگی از روبه‌رو شدن با چنین وضعیتی نگران هدایایی بود که دم دروازه‌ی دیگر از دست می‌داد، دست راستش را بلند کرد و امر به سکوت داد، قایقی به تو خواهم داد اما تو باید ملاحان خودت را بیابی، من همه‌ی دریانوردانم را برای جزیره‌های کشف شده لازم دارم. سر و صدای شادی مردم کلمات سپاس مرد را در خود خفه کرد، اما از روی حرکتِ لب‌هایش می‌توان حدس زد که فقط ممکن است گفته باشد، سپاس، خدایگان من، نگران نباش، یک کاریش می‌کنم، اما همه به طور واضح شنیدند که شاه چه گفت، به بارانداز برو و با بندردار صحبت کن، به او بگو من تو را فرستاده‌ام و او وظیفه دارد قایقی به تو بدهد، کارت مرا همراه خود ببر، مرد متقاضی قایق کارت ویزیت را که شامل پیامی بود که شاه زیر نام خودش نوشته بود خواند، کلماتی را که شاه با گذاشتن کارت ویزیت روی پشت زن خدمتکار نوشته بود، به حامل این کارت یک قایق بده، لازم نیست حتماً خیلی بزرگ باشد، اما باید خوب محکم باشد، تاب تحمل مخاطرات دریا را داشته باشد، نمی‌خواهم هر اتفاقی که بیفتد روی وجدان من سنگینی کند، این دفعه وقتی مرد سرش را بالا کرد که شاید سپاسگزاری کند، شاه دیگر رفته بود، و فقط زن خدمتکار آنجا بود و متفکرانه به او زل زده بود، مرد از پهلوی در کنار رفت، نشانه‌ی دیگری برای متقاضیان منتظر که به دروازه مراجعه کنند، شرح این وضعیت مغشوش که همه سر و دست می‌شکستند تا اولین نفر باشند چندان ضرورتی ندارد، اما بلاخره دروازه یک بار دیگر بسته شد، منتظران کلون‌های برنزی را دوباره کوبیدند تا شاید زن خدمتکار آن را بگشاید، اما او دیگر آنجا نبود، او آنجا را همراه سطل و جارویش به سوی دروازه‌ی دیگر ترک کرده بود، دروازه‌ی تصمیم‌ها، که واقعاً از آن استفاده چندانی نمی‌شود اما وقتی می‌شود، حتماً مصممانه است، حالا می‌توان نگاه متفکرانه‌ی زن به مرد را درک کرد، او تصمیصم گرفته است به دنبال مرد برود که به دنبال قایقش به بندر رفته، او به این نتیجه رسید که به اندازه‌ی کافی عمرش را وقف خدمتکاری و شستو و مالیدن و گذاشتن و برداشتن در قصر کرده است، حالا زمان آن است که شغلش را عوض کند، شستشو و تمیز کردن قایق واقعاً مناسب او بود، حداقل روی دریا هیچوقت آب کم نخواهد آورد، مرد روحش خبر ندارد که، با وجود این که هنوز شروع به استخدام کارگرانش نکرده به وسیله‌ی فردی که مسئول تمیز کردن قایق خواهد شد تعقیب می‌شود، این راهی‌ست که سرنوشت معمولاً جلو پایمان می‌گذارد، درست پشت سرمان است، دستش را دراز کرده و می‌خواهد شانه‌امان را لمس کند در حالی که ما هنوز زیر لب با خود زمزمه می‌کنیم، همه چیز تمام شده، تمام، به هرحال مهم نیست.

بعد از طی راهی طولانی، مرد به بندرگاه رسید، رفت روی اسکله، سراغ رییس بندرگاه را گرفت و در حینی که منتظر او بود نگاه کرد ببیند کدام یک از قایق‌هایی که آنجا تلوتلو می‌خوردند مال اوست، می‌دانست که بزرگ نخواهد بود، کارت ویزیت پادشاه بخوبی این را مشخص کرده بود، کشتی بخاری، حمل و نقل، و جنگی نخواهد بود، اما آن‌قدر کوچک هم نخواهد بود که نتواند شلاق‌ بادها و مشقات دریا را تاب بیاورد، پادشاه حواسش جمع بود که قایق امن و قابل دریانوردی باشد، این‌ها مشخصاً واژه‌های خود پادشاه بود، قایق پارویی، قایق تفریحی، هرچند که همه‌ی آن‌ها در حد خودشان ایمن باشند اما برای این منظور ساخته نشده‌اند که به دنبال جزایر نامکشوف راهی اقیانوس‌ها بشوند. کمی آن‌طرف‌تر، پنهان پشت بشکه‌ها زن خدمتکار به قایق‌ها چشم دوخته بود، در خیال خود، فکر کرد، نه این‌که نظر او به حساب می‌آمد، حتا هنوز استخدام هم نشده بود، اما فعلاً ببینیم رییس بندرگاه چه می‌گوید. او آمد، کارت ویزیت را خواند، سر تا پای مرد را برانداز کرد، و همان سوالی را پرسید که پادشاه نپرسیده بود، آیا دریانوردی می‌دانی، گواهینامه‌ی ملوانی داری، که مرد جواب داد روی دریا خواهم آموخت. رییس بندرگاه گفت من توصیه نمی‌کنم، من خودم ناخدای دریاها هستم و هرگز الابختکی به دریانوردی نمی‌روم. پس قایقی به من بده که بتوانم با آن به دریا بروم، نه، آن یکی نه، قایقی که لیاقت مرا داشته باشد و من لیاقت آن را، مثل دریانوران حرف می‌زنی، اما دریانورد نیستی، اگر چون آنان حرف می‌زنم پس حتماً باید باشم. رییس بندرگاه دوباره کارت پادشاه را خواند، بعد پرسید، می‌توانی به من بگویی برای چه قایق را می‌خواهی، برای این که بروم و جزیره‌ی ناشناخته را بیابم، اما دیگر جزیره‌ی ناشناخته ای باقی نمانده، این همان حرفی است که پادشاه زد. او هرچه راجع به دریا می‌داند از من آموخته، خیلی غریب است که تو مرد دریا به من بگویی جزیره‌ی ناشناخته‌ی دیگری باقی نمانده، من مرد خشکی‌ام اما حتا من هم می‌دانم که هر جزیره‌ای ناشناخته است تا وقتی که به آن وارد شویم، اما اگر درست متوجه شده باشم تو به جستجوی آنی که هرگز پای کسی به آن نرسیده، بله، اما این را وقتی خواهم فهمید که به آنجا برسم، اگر برسی، به هرروی، قایق‌ها در راه درهم می‌شکنند، اگر چنین اتفاقی برای من افتاد تو باید در تاریخ بنویسی که من به فلان نقطه و بهمان نقطه دست یافتم، آیا منظورت این است که بهرحال همیشه به یک جایی خواهی رسید، اگر این را نمی‌دانستی به آن‌چه می‌نمایی شک می‌کردم. رییس بندرگاه گفت من قایقی را که نیاز داری به تو خواهم داد، کدام یک، قایقی کارکشته، از روزی که جستجو به دنبال جزایر ناشناخته وجود داشته این قایق هم بوده، کدام یک، در حقیقت، شاید تا به حال خودش هم جزیره‌ای را یافته باشد، کدام یک، آن یکی. به محض این که زن خدمتکار نقطه‌ای را دید که رییس بندرگاه به آن اشاره می‌کند از پشت بشکه‌ها بیرون آمد و فریاد زد، آن قایق من است، آن قایق من است، باید ادعای غیرقابل توجیه او را ببخشید، اشکال این بود که این همان قایقی بود که او نیز پسندیده بود. شبیه کشتی است، مرد گفت، کم و بیش همین طور است، رییس بندرگاه گفت، کشتی به دنیا آمده است، بعد چندبار تعمیر و تبدیل شده تا به اینجا رسیده، اما همچنان کشتی باقی مانده، بله، شخصیت اصلی‌اش را حفظ کرده، تیر و دکل و بادبان‌هایش را، و این همانی‌ست که تو برای جستجوی جزیره‌ی ناشناخته به آن نیاز داری. زن خدمتکار دیگر تاب نیاورد، تا آنجایی که به من مربوط است، این قایق مناسب من است، مرد پرسید، تو کی هستی، مرا به یاد نمی‌آوری، نه، به یاد نمی‌آورم، من زن خدمتکار هستم، خدمتکار کجا، خدمتکار قصر، همان زنی که دروازه‌ی عریضه‌ها را به روی تو باز کرد، خود خودش، پس چرا سر جایت خدمتکاری و دربانی نمی‌کنی، برای این که درهایی که من می‌خواستم باز کنم باز شده‌اند و برای این که، از حالا به بعد، من فقط قایق‌ها را تمیز می‌کنم، پس حالا می‌خواهی به جستجوی جزایر ناشناخته بیایی، من از دروازه‌ی تصمیم‌ها از قصر خارج شدم، بنابراین برو نگاهی به کشتی بینداز، بعد از گذشت این همه زمان حتمنً به یک شست‌و‌شوی حسابی نیاز دارد، اما مراقب مرغ‌های دریایی باش، به آن‌ها نمی‌توان اطمینان کرد، تو نمی‌خواهی با من بیایی داخل قایق‌ات را بینی، تو گفتی قایق مال توست، متاسفم، فقط به این دلیل گفتم که دوستش دارم، دوست داشتن احتمالن بهترین روشِ در تعلق گرفتن است، و تعلق گرفتن بدترین نوع دوست داشتن، رییس بندرگاه صحبت آن‌ها را قطع کرد، من باید کلیدها را به صاحب قایق بدهم، کدام یکی از شما مالک آن است، هرچه نظر شما باشد، من اهمیتی نمی‌دهم، آیا قایق‌ها کلید دارند، مرد پرسید، نه برای داخل شدن، اما قفسه‌ها و کمدهایی هستند، و قفل میز ناخدا با دفتر یادداشت‌های روزانه، من به زن واگذار می‌کنم، می‌روم کارگر پیدا کنم، مرد این را گفت و به راه افتاد.

زن خدمتکار به طرف رییس بندرگاه رفت تا کلیدها را بگیرد، بعد رفت که سوار قایق بشود جایی که دو چیز به دردش خورد، یکی جاروی قصر، دیگری اخطاری که در باره‌ی مرغ‌های دریایی گرفته بود، تا نیمه‌ی راه بیشتر نرفته بود که روی پل بارانداز موجودات خشمگین با منقارهای گشوده خود را به طرف او پرتاب کردند، گویی که می‌خواستند همانجا او را تکه‌تکه کنند، زن سطل را زمین گذاشت، کلید را میان سینه‌بندش قرار داد، جای پای خود را روی پل محکم کرد، و جارو را بالای سرش مثل یک شمشیر قدیمی تکان داد، موفق شد دسته‌ی قاتلین را بترساند. تنها زمانی که کاملن وارد قایق شد توانست خشم مرغان وحشی را درک کند، همه جا پر از آشیانه‌ بود، برخی از آن‌ها رها شده به حال خود، برخی هنوز با تخمی در میان، و برخی با جوجه‌های منتظر، با دهان‌های باز، برای غذا، بسیار خوب، اما بهرحال باید از اینجا اسباب‌کشی کنید، کشتی‌ای که برای رفتن به اقیانوس و جست‌وجوی جزیره‌ی ناشناخته آماده می‌شود نمی‌تواند مثل یک مرغدانی باشد، آشیانه‌های خالی را به دریا ریخت، اما بقیه را فعلن به حال خود گذاشت. بعد آستین‌هایش را بالا زد و شروع کرد به ساییدن کف قایق. وقتی این وظیفه‌ی دشوار را به انجام رساند، با احتیاط رفت سراغ بادبان‌ها تا ببیند بعد از این همه زمان که به دریا نرفته‌اند و دچار مخاطرات دریا نشده‌اند، و در معرض بادهای سخت آن قرار نگرفته‌اند، چه حال و روزی دارند، بادبان‌ها عضلات کشتی‌اند، تنها باید آن‌ها را در مقابله با طوفان‌های دریایی ببینی تا این را بفهمی اما مثل همه‌ی عضلات دیگر اگر دائمن از آن‌ها استفاده نشود، ضعیف می‌شوند، شل و ول. و طناب‌ها به مثابه رگ و پی آن‌ها هستند، زن از این که هنر بادبانی را زود می‌آموخت شاد بود. برخی از طناب‌ها در حال پوسیدن بود و زن با احتیاط روی آن‌ها علامت گذاشت. زیرا نخ و سوزنی که او تا همین دیروز برای وصله کردن جوراب‌های پیش‌خدمت‌ها استفاده می‌کرد قادر به انجام تعمیر این طناب‌ها نبود. بقیه‌ی قفسه‌ها را خالی یافت، این واقعیت که مقدار باروت در قفسه آن‌قدر کم بود که آن را ابتدا با فضله موش اشتباه گرفت، زیاد دلخورش نکرد. در واقع حداقل در چشم زنی خدمتکار، هیچ قانونی نمی‌گوید که در پی یافتن جزیره‌ی ناشناخته ضرورتاً باید مثل یک سازمان جنگی عمل کرد. چیزی که واقعاً مایه‌ی دلخوری‌اش شد نه بخاطر خودش که او به ته‌ مانده‌ی غذا در قصر عادت داشت، اما به خاطر مردی که این قایق به او واگذار شده بود، کمبود خوراک بود، خورشید به زودی غروب خواهد کرد، و او با سرو صدا از گرسنگی به خانه باز خواهد گشت، مثل مردان دیگر، گویی فقط آنها هستند که شکمی دارند که باید سیر شود، و اگر ملوان هم استخدام کرده باشد آن‌ها که دیگر اشتهای غول دارند، و بعد، با خود گفت، نمی‌دانم چه خواهیم کرد.

او نباید نگران می‌بود. خورشید تازه در دل اقیانوس فرو رفته بود که مرد کنار بارانداز نمایان شد، با خود کیسه‌ای حمل می‌کرد، اما تنها بود و به نظر پریشان می‌رسید. زن رفت که کنار پل به انتظارش بایستد. اما قبل از این که دهانش را باز کند و بپرسد که روز چگونه بر او رفته است، مرد گفت، نگران نباش برای هردویمان به اندازه‌ی کافی غذا آورده‌ام. پس ملوان‌ها کجایند، همان‌طور که می‌بینی هیچ کس نیامده، زن پرسید حداقل بعضی‌ها گفتند که خواهند آمد، گفتند که جزیره‌ی ناشناخته ای باقی نمانده، تازه اگر هم مانده باشد آنها حاضر نیستند خانه و کاشانه‌ی راحت و زندگی آسان روی کشتی مسافربری را رها کنند و بروند درگیر سفری غیر ممکن بشوند، درست مثل این که دوباره در روزهایی زندگی ‌کنند که دریا تیره و تار بود، تو به آن‌ها چه گفتی، که دریا همیشه تاریک است، از جزیره‌ی ناشناخته به آن‌ها نگفتی، چطور می‌توانم به آن‌ها از جایی بگویم که خودم آن را نمی‌شناسم، اما یقین داری که وجود دارد، به همان مقدار که یقین دارم دریا تیره و تار است، همین حالا، از این بالا نگاه کن، آب لاجوردی‌ست و آسمان آتش گرفته، به نظر من اصلن تاریک نمی‌رسد، این فقط خیال است، بعضی وقت‌ها به نظر می‌رسد جزیره‌ای روی موج‌ها غلت می‌خورد، اما واقعیت ندارد، بدون ملاح چه خواهی کرد، هنوز نمی‌دانم، می‌توانیم همین جا زندگی کنیم، و من می‌توانم کار پیدا کنم، کار شست‌وشو و تمیز کردن قایق‌هایی که به بندر می‌آیند، و من، تو هم باید مهارت‌هایی داشته باشی، هنری، حرفه‌ای به قول امروزی‌ها، داشتم، دارم، خواهم داشت، اگر لازم باشد. اما من می‌خواهم جزیره‌ی ناشاخته را پیدا کنم، می‌خواهم خودم را روی آن جزیره بشناسم، نمی‌دانی اگر از خود دور نشوی، هرگز خودت را نخواهی شناخت، فیلسوف دربار، وقتی که بیکار بود، می‌آمد کنارم می‌نشست و مرا تماشا می‌کرد که جوراب‌های پیشخدمت‌ها را وصله پینه می‌کنم، و بعضی وقت‌ها فلسفه‌بافی می‌کرد، عادت داشت بگوید هرکس خودش یک جزیره است، اما از آن‌جایی که شامل حال من نمی‌شد چون زن بودم توجهی به او نمی‌کردم، تو چه فکر می‌کنی، تو باید جزیره را ترک کنی تا جزیره را ببینی، نمی‌توانیم خودمان را ببینیم، مگر این‌که از خود رها شویم، منطورت این است که از خودمان فرار کنیم، نه این‌ها یکی نیستند، آتش آسمان رو به خاموشی می‌رفت، آب ناگهان به بنفش گرایید، حالا حتا زن هم نمی‌توانست نپذیرد که دریا تیره و تار است. حداقل در برخی از ساعات روز. مرد گفت، بیا فلسفه‌بافی را برای فیلسوف دربار بگذاریم برای همین به او حقوق می‌دهند، برویم غذا بخوریم، اما زن نپذیرفت، اول باید قایق‌ات را وارسی کنی، تو تنها آن را از بیرون دیده‌ای، تو آن را در چه شرایطی می‌بینی، خب بعضی از طناب‌ها احتیاج به تعمیر دارند، به انبار رفتی، آب زیادی در آن جمع شده، کمی آب ته انبار تکان می‌خورد اما به نظر طبیعی می‌رسد، برای کشتی خوب است، تو چطور این چیزها را آموخته‌ای، همین طوری، اما چطور، از همان راهی که تو به رییس بندرگاه گفتی که ملوانی خواهی آموخت، روی دریا، ما هنوز روی دریا نیستیم، روی آب که هستیم، باور من این است که در کشتیرانی دو معلم واقعی وجود دارد، دریا و خود کشتی، و آسمان، تو آسمان را فراموش می‌کنی، بله، البته، آسمان، باد، ابرها، آسمان، بله، آسمان.

کمتر از نیم ساعت طول کشید تا همه‌ی کشتی را بازبینی کنند، کشتی، حتا یک کشتی مبدل شده، طول و عرض زیادی ندارد. دوست داشتنی‌ست، اما اگر نتوانم به اندازه‌ی کافی کارگر بگیرم، باید برگردم پیش پادشاه و بگویم دیگر کشتی را نمی‌خواهم، واقعاً که، با اولین مشکلی که سر راحت سبز شد دست و بالت لرزید، اولین دشواری سه روز انتطار برای شاه بود آن موقع رها نکردم، اگر نتوانیم ملوان پیدا کنیم، آنوقت باید تنها برویم، تو دیوانه‌ای، دو نفر به تنهایی محال است چنین کشتی‌ای را بتوانند اداره کنند، چرا، من باید دائمنً کنار سکان باشم، و تو، حتا نمی‌توانم شروع به توضیحش بکنم، این دیوانگی‌ست، خواهیم دید، حالا برویم غذا بخوریم، رفتند روی عرشه، مرد هنوز معترض بود، و زن کیسه ای را که او آورده بود باز کرد، برشی نان، پنیر بز، زیتون و شیشه‌ای شراب. هلال ماه روی دریا بود، سایه‌ی دکل‌ها افتاد روی پاهایشان. زن گفت، کشتی ما واقعاً زیباست، بعد حرفش را تصحیح کرد، منظورم کشتی توست، فکر نمی‌کنم مدت زیادی مال من باشد، چه آن را به دریا ببری چه نه مال توست، پادشاه آن را به تو بخشیده، بله، اما من از او خواستم آن را به من بدهد تا بروم و جزیره‌ی ناشناخته را بیابم، همه چیز آنن اتفاق نمی‌افتد، زمان می‌برد، پدربزرگم همیشه می‌گفت کسی که به دریا می‌رود باید روی خشکی آماده شود، و او حتا ملوان هم نبود، بدون ملوان نمی‌توانیم جایی برویم، این را قبلاً گفتی، و ما باید کشتی را با هزار و یک چیز دیگر که برای چنین سفری نیاز داریم راه بیندازیم، با علم به این موضوع ما نمی‌دانیم چه پیش خواهد آمد، البته، و بعد باید برای فرار رسیدن فصل مناسب صبر کنیم، و در حالتی خشکی را ترک کنیم که مردم به استقبالمان آمده‌اند، مرا مسخره می‌کنی، به هیچ‌وجه، من هرگز کسی را که باعث شد من قصر را از دروازه‌ی تصمیم ترک کنم مسخره نمی‌کنم، مرا ببخش، و من هرگز به آنجا بر نمی‌گردم هر اتفاقی که بیفتد. نور ماه مستقیم افتاده بود روی صورت زن، دوست داشتنی‌ست، واقعاً دوست‌داشتنی‌ست، مرد فکر کرد، و این‌بار منظور کشتی نبود. زن به هیچ چیز فکر نمی‌کرد، حتمنً باید همه‌ی فکرهایش را در طول همان سه روزی که دروازه را باز و بسته می‌کرد تا ببیند مرد هنوز آنجاست یا نه کرده باشد. ذره‌ای از نان یا پنیر یا قطره‌ای از شراب باقی نماند، هسته‌های زیتون را به دریا پرتاب کرده بودند، کف قایق به همان تمیزی بود که زن تمامش کرده بود، کشتی‌ای بخاری مثل یک حیوان بزرگ دریایی غرید. زن گفت، زمان سفر ما که فرا برسد این همه سروصدا نخواهیم کرد. با این که هنوز در بندر بودند با عبور کشتی بخاری آب به درون قایق ریخت، هر دو خندیدند، و بعد سکوت فراگیر شد، بعد از مدتی، یکی از آن‌ها پیشنهاد کرد که بهتر است بروند بخوابند، نه این که واقعنً خواب آلود باشم، و دیگری تایید کرد، نه، من هم خوابم نمی‌آید، سکوت دوباره حاکم شد، ماه برآمد و برآمد، تا این که زن گفت پایین تختخواب هست، رفتند به بخش زیرین قایق، زن گفت، فردا می‌بینمت، من از این راه می‌روم، و مرد جواب داد، من از این راه می‌روم، فردا می‌بینمت، هیچ کدام اصطلاحات درست را به کار نمی‌بردند، شاید برای این که هر دو تازه کار بودند. زن برگشت و گفت، فراموش کردم، و دو شمع از جیب پیش‌بندش بیرون آورد، این ها را وقتی تمیز می‌کردم پیدا کردم، اما کبریت ندارم، مرد گفت، من دارم. او شمع‌ها را نگه‌داشت، در هر دست یکی، مرد کبریت زد، بعد، انگشت‌هایش را مثل گنبدی دور شمع حلقه کرد، و شمع شعله کشید، آرام آرام مثل نور ماه، صورت زن را روشن کرد، نیازی نیست بگوییم مرد چه فکرد کرد، دوست داشتنی‌ست، اما زن فکر کرد، او فقط دنبال جزیره‌ی ناشناخته است، مثال خوبی برای این که بگوییم آدم‌ها چگونه نگاه دیگری را به غلط تعبیر می‌کنند، بخصوص زمانی که تازه یکدیگر را ملاقات کرده‌اند. زن یکی از شمع‌ها را به او داد، گفت، فردا می‌بینمت، سپس، خوب بخواب، مرد هم می‌خواست همین را بگوید تنها به زبانی دیگر، خواب‌های شیرین ببین، روی زبانش جاری شد، بعد از مدتی وقتی روی تخت خود دراز کشیده است حتماً واژه‌های بهتری به مغزش خطور خواهد کرد، دلچسب‌تر، واژه‌هایی که وقتی مردی با زنی تنها می‌شود بر زبانش جاری می‌گردد. با خود فکر کرد شاید به خواب رفته باشد، آیا مدت زیادی طول کشیده تا به خواب برود، بعد تصور کرد که دنبال زن می‌گردد و نمی‌تواند او را بیابد، که هردوی آن‌ها در یک کشتی بزرگ گم شده‌اند، خواب مثل یک شعبده‌باز ماهر است، اندازه‌ی چیزها را تغییر می‌دهد، فاصله‌ی آنها را، مردم را از هم دور می‌کند یا بهم می‌رساند، به هم می‌رساندشان اما آنها به سختی یکدیگر را می‌بینند، زن با کمی فاصله از او به خواب رفته است اما مرد قادر به دست‌یابی به او نیست، با این حال آسان است که از بندر به عزیمت رسید.

زن برای مرد آرزوی خواب‌های شیرین کرد، اما خودش تمام شب رویا دید. خواب دید که کشتی روی دریاست، با سه بادبان که باد در آنها افتاده است، روی امواج پیش می‌رود، در حینی که او کشتی را هدایت می‌کند، و کارگران در سایه استراحت می‌کنند او نمی‌توانست بفهمد این ملوانان آنجا چه می‌کنند، آن‌ها که جواب رد داده بودند، شاید از کارشان پشیمان شده‌اند، حیواناتی را هم دید که روی کشتی ولو بودند، اردک، خرگوش، مرغ، حیوانات اهلی که دانه بر می‌چیدند و سبزیجاتی را می‌خورند که ملوانان به سوی آنها می‌انداختند. به یاد نمی‌آورد او آنها را روی کشتی آورده باشد، اما گویی امری طبیعی به نظر می‌رسید، اگر جزیره‌ی ناشناخته را پیدا می‌کرد و معلوم می‌شد که جزیره‌ای متروک است، معمولاً در گذشته این طور بوده است، بهتر بود که جانب احتیاط را بگیرند، و ما بخوبی می‌دانیم که باز کردن در لانه‌ی خرگوش و بلند کردن او با گوشهایش همیشه آسان‌تر است تا دنبال او گذاشتن روی تپه و ماهور. از ته انبار می‌توانست صدای شیهه‌ی اسب‌ها را بشنود، ماغ کشیدن گاوها، فریاد الاغ‌ها، صدای حیوانات اصطبل سلطنتی که وجودشان برای کشیدن بار بسیار حیاتی بود، آن‌ها آنجا چه می‌کردند، چگونه ممکن بود این همه را در کشتی‌ای به آن کوچکی جای داد، آن‌هم وقتی که به اندازه‌ی کافی جا برای انسان وجود نداشت. ناگهان بادی وزیدن گرفت، بادبان اصلی به پیچ وتاب در آمد، و پشت سر چیزی بود که او تاکنون متوجه آن نشده بود، گروهی زن، چه کسانی بودند، حتا بدون شمارش، تعدادشان به زیادی ملوان‌ها بود، همگی مشغول وظایف زنانه، هنوز زمان آن نرسیده بود که شغل‌های دیگری برای خود بیابند، این مسلمنً رویاست، هیچ کس در زندگی واقعی این گونه سفر نکرده است. مرد سکان‌دار، با نگاه پی زن خدمتکار گشت، او را نیافت، شاید روی تختش دراز کشیده و خستگی ساییدن کف قایق را از تن به در می‌کند، اما او خود را فریب می‌داد، زیرا که بخوبی می‌داند، اما نمی‌داند که چه‌طور می‌داند، که، در آخرین لحظه، زن تصمیم گرفت با او همسفر نشود، که او روی پل پرید، فریاد زنان، خداحافظ، خداحافظ، زیرا که تو تنها در پی یافتن جزیره‌ی ناشناخته هستی، من می‌روم، این حقیقت نداشت، هم‌اکنون چشم‌های او پی زن می‌گردند اما او را نمی‌یابند. در آن لحظه، ابرها آسمان را فرا گرفتند و باران گرفت، و، گیاهان زیادی از کیسه‌های خاکی که در کنار حصار کشتی چیده شده بود سر برآورد، آوردن آن‌ها به این دلیل نبود که در جزیره‌ی ناشناخته خاک به اندازه‌ی کافی نبود، به این خاطر بود که می‌توان در وقت صرفه‌جویی کرد، روزی که برسیم تنها کار لازم این است که درختان میوه را پیوند بزنیم، دانه‌های رسیده‌ی کشتزارک گندم را در بیاوریم، و باغچه‌ها را با غنچه‌ها تزیین کنیم. ناخدا از ملوانان در حال استراحت می‌پرسد، آیا هنوز جزیره‌ای متروک می‌بینند، و آن‌ها می‌گویند هیچ جزیره‌ای نمی‌بینند، متروک یا غیر متروک، اما در این فکرند که در اولین خشکی پیاده شوند، فقط کافی است که بندری برای لنگر انداختن داشته باشد، میکده‌ای برای نوشیدن و تختی برای خوابیدن، اینجا، با این همه آدمی که در هم می‌لولند جایی برای آن وجود ندارد، پس جزیره‌ی ناشناخته چه می‌شود، ناخدا پرسید، وجود ندارد، مگر فقط در خیال تو، جغرافیاشناسان پادشاه رفتند روی همه‌ی نقشه‌ها نگاه کردند و اعلام کردند، سال‌هاست که دیگر جزیره‌ی ناشناخته ای وجود ندارد، پس شما باید در شهر می‌ماندید به جای این که در سفر من تاخیر ایجاد کنید، ما دنبال جای بهتری برای زندگی می‌گشتیم، و تصمیم گرفتیم از این فرصت استفاده کنیم، شما ملوان نیستید، هیچ‌وقت نبوده‌ایم، من به تنهایی نخواهم توانست این کشتی را هدایت کنم، قبل از این که از پادشاه این درخواست را بکنی باید فکرش را می‌کردی، دریا به تو ملوانی نخواهد آموخت. سکان‌دار از دور جزیره‌ای دید و سعی کرد که از آن بگذرد و تظاهر کند سرابی بیش نبوده، تصویری که در فضا از آن سوی جهان آمده، اما مردانی که هرگز ملوان نبودند معترض شدند، آنها می‌خواستند در آن خشکی پیاده شوند، این جزیره روی نقشه را ببین، فریاد زدند، اگر ما را به آنجا نبری می‌کشیم‌ات. سپس کشتی به خودی خود به سوی خشکی چرخید، وارد بندر شد و لنگر انداخت، مرد گفت، می‌توانید بروید، همه‌ی آنها فورن پیاده شدند، اول زن‌ها و بعد مردها، اما تنها نرفتند، اردک‌ها، خرگوش‌ها، مرغ‌ها را هم با خود بردند، همین‌طور، الاغ‌ها، اسب‌ها و حتا پرندگان دریایی هم پر زدند و رفتند، یکی بعد از دیگری، کشتی را پشت سر گذاشتند، جوجه‌هایشان را به منقار گرفتند، چیزی که قبلاً دیده نشده بود، اما برای هرچیز یک اولین بار وجود دارد. مردی که فرمان کشتی را در دست داشت، این خروج جمعی را در سکوت تماشا کرد، هیچ راهی برای متوقف کردن آن‌ها وجود نداشت، حداقل درختان را برای او گذاشتند، گندم‌ها و گل‌ها، و گیاه و سبزی‌هایی که از تیر و دکل کشتی بالا رفته بودند را هم. در گیر و دار ترک کشتی کیسه‌های خاک از هم شکافت و خاک کف کشتی را فرا گرفت، خاک خوب شخم زده با کمی بارانِ دوباره، می‌توانست به مزرعه‌ای تبدیل شود، از زمانی که این سفر آغاز شده ما ندیده‌ایم که سکان‌دار غذایی بخورد، حتمنً باید به این خاطر باشد که او دارد خواب می‌بیند و اگر در رویاهایش خواب کمی نان و سیب را ببیند بیش از یک کذب محض نخواهد بود. ریشه‌های درختان دور کشتی را فرا می‌گیرند، چیزی نخواهد گذشت که بادبان‌های برافراشته مورد نیاز قرار بگیرند کافی‌ست که باد در تاج درختان بپیچد و کشتی سفرش را به سوی سرنوشت آغاز کند. این جنگل است که روی موج‌ها می‌چرخد و می‌رود، کجا، چگونه، کسی نمی‌داند، پرنده‌ها شروع به خواندن می‌کنند باید جایی پنهان بوده باشند و یکباره تصمیم گرفته‌ باشند که در روشنایی حضور بیابند، شاید به خاطر این که گندمزارها رسیده‌اند و زمانِ دروست. سپس مرد سکان کشتی را قفل کرد و با داسی در دست به مزرعه رفت، چند خوشه را درو کرده بود که سایه‌ای کنار سایه‌اش دید. در آغوش یک‌دیگر بیدار شدند، تخت‌خواب‌ها و تن‌ها یکی. آن‌گونه که جهت‌هاشان دیگر مشخص نبود، سپس به محض این که خورشید برآمد مرد و زن رفتند که بدنه‌ی کشتی را رنگ بزنند، و نامی را که هنوز نداشت روی آن بنویسند، نزدیکی‌ها نیمروز بلاخره جزیره‌ی ناناشناخته در جذر و مد دریا سفر را، در جستجوی خود آغاز کرد.

نویسنده: ژوزه ساراماکو
ترجمه: سودابه اشرفی

منبع: www.jenopari.com

از گوشت ساخته شده‌ن…

– از گوشت ساخته شده‌ن.
– گوشت؟
– گوشت. از گوشت ساخته شده‌ن.
– گوشت؟
– هیچ شکی هم نیست. چند تاشونو از این‌ور اون‌ور سیاره دستچین کردیم و آوردیم توی سفینه و زیر و بالاشونو نگاه کردیم. اصلا سر تا پا گوشتن.
– آخه مگه می‌شه؟ پس اون علامت‌های رادیویی چی؟ اون پیام‌هایی که واسه ستاره‌ها می‌فرستن؟
– حرف زدنشون با موج‌های رادیویی‌یه. ولی علامت‌ها از خودشون در نمی‌آد. از ماشیناشون در می‌آد.
– خب این ماشینا رو کی ساخته؟ باید اونی رو که اینا رو ساخته گیر آورد.
– خب همونا ساخته‌ن دیگه. همینو دارم می‌گم. اون گوشتا ماشینا رو ساخته‌ن.
– مزخرف نگو! گوشت ماشین بسازه؟ یعنی می‌خوای باور کنم که اینا یه مشت گوشت با عقل و شعورن، نه؟
– اصراری ندارم. فقط می‌گم که بدونی. این موجودات تنها نژاد با عقل و شعور اون ناحیه‌ن، و البته از گوشت هم ساخته شده‌ن.
– ای بابا… نکنه یه چیزی مثلاً شبیه اورفولی باشن؟ یعنی یه هوش کربنی که فعلا داره یه دوره‌‌ی گوشتی رو می‌گذرونه؟
– نه. اینا گوشت به دنیا می‌آن، گوشت هم می‌میرن. چند تاشونو تا وقتی که مردن زیر نظر داشتیم که البته زیاد هم طول نکشید. اصلاً خبر داری گوشت چقدر می‌تونه عمر کنه که از دوره و مرحله حرف می‌زنی؟
– اه… آره، راست می‌گی. خب… شاید اصلاً فقط یه تیکه‌شون گوشت باشه. می‌فهمی؟ مثل ودیلی مثلاً… یعنی سرشون گوشته، اما مغزشون از الکترون پلاسماس؟
– اتفاقاً چون سرشون هم مثل ودیلی از گوشته ما هم یه همچین فکری کردیم. اما بهت گفتم که خوب بالا و پایینشون کردیم. همه‌ی سوراخ سمبه‌هاشون از گوشته.
– بالاخره باید مغز داشته باشن یا نه؟
– خب آره، دارن. دارم بهت می‌گم مغزشون از گوشته. از صب تا حالا همینو دارم می‌گم دیگه !
– یعنی چه! پس… پس با چه کوفتی فکر می‌کنن؟
– انگار اصلا تو باغ نیستی. هستی؟ انگار اصرار داری که خودتو بزنی به خریت، آره؟ بابا جون با همون مغزشون خبر مرگ‌شون فکر می‌کنن. با همون گوشت !
– گوشت متفکر! یعنی می‌گی باور کنم که گوشت هم می‌تونه فکر کنه؟
– بله، گوشت متفکر! گوشت با شعور! گوشتی که می‌تونه خیال‌بافی کنه، یا عاشق بشه. بالاخره داری قضیه رو می‌گیری یا از نو بگم؟
– خدایا! انگار شوخی نمی‌کنی. از گوشت ساخته شده‌ن.
– خدا خیرت بده. انگار حالیت شد. آره، راستی راستی از گوشت ساخته شده‌ن. تازه، صد سال – البته به حساب سال‌های خودشون – داشته‌ن سعی می‌کرده‌ن که با ما حرف بزنن.
– خدایا! آخه توی سر این گوشت چی داره می‌گذره‌؟
– اول از همه می‌خواد با ما حرف بزنه. بعد این که فکر می‌کنم می‌خواد کل دنیا رو بگرده، با همه‌ی موجودات با عقل و شعور حرف بزنه، ایده و اطلاعات بده و بگیره، همین چیزا دیگه. طبق معمول.
– پس ما قراره با یه مشت گوشت صحبت کنیم…
– بله دیگه. دائم با رادیوهاشون پیام می‌فرستن که «سلام! کسی اونجا نیست؟ کسی خونه نیست؟» یه همچین چیزایی.
– از قرار معلوم جدی جدی حرف هم می‌زنن. یعنی کلمات حالی‌شون می‌شه. با ایده و مفهوم سر و کار دارن. نه؟
– آره. فرقش اینه که همه‌ی این کارا رو با گوشت می‌کنن.
– ولی انگار گفتی که با رادیوهاشون حرف می‌زنن…
– آره… ولی فکر می‌کنی با رادیو چی می‌فرستن؟ همون صدای گوشت! دیدی که وقتی به گوشت ضربه می‌زنی چه صدایی ازش در می‌آد؟ اینا هم همین‌جوری تیکه‌های گوشت‌شونو می‌زنن به هم و صدا در می‌آرن. حتی می‌تونن هوا رو از بین گوشت‌شون رد کنن تا صدا یه جوری بالا و پایین بشه.
– خدایا! یهو بگو گوشت آوازخون دیگه! یواش یواش مغزم داره سوت می‌کشه. خب حالا تو می‌گی چکار کنیم؟ پیشنهادت چیه؟
– پیشنهاد رسمی یا غیر رسمی؟
– هر دوش.
– خب پیشنهاد رسمی‌م اینه که اصولاً ما همواره موظفیم بر کنار از هر گونه پیش‌داوری، جانب‌داری یا ترس پذیرای تمامی موجودات با شعور چهار گوشه‌ی جهان بوده و با آنان وارد گفتگو شویم…. اما پیشنهاد غیر رسمیم اینه که همه‌ی پیام‌های ضبط شده شونو گم و گور کنیم و کل قضیه رو ماست‌مالی کنیم بره پی کارش.
– اون لب و دهن تو رو باید طلا گرفت !
– شاید یه کم بی‌ادبانه باشه، ولی خب ما که بیکار نیستیم که بریم با گوشت اختلاط کنیم… هستیم؟
– معلومه که نه… اصلاً چی داریم که بهشون بگیم؟ لابد باید بریم بگیم «سلام عرض می‌شه آقای گوشت! احوالتون چطوره‌؟». ولی اصلاًً می‌شه اینجور زیر سیبیلی ردش کرد؟ تو چند تا سیاره از این موجودات پیدا می‌شه؟
– فقط یه دونه. می‌تونن با یه جور ماشین حمل گوشت برن به سیاره‌های دیگه. اما نمی‌تونن جایی جز سیار‌ه‌ی خودشون بمونن. تازه، از محدوده‌ی B فضا هم نمی‌تونن بیرون برن. چون هرچی باشه گوشتن. واسه همینم هرچی زور بزنن سرعت‌شون بیشتر از سرعت نور نمی‌تونه بشه. یعنی احتمال این‌که بتونن بیشتر از این با بیرون سیاره‌شون ارتباط داشته باشن خیلی کمه. خلاصه همون جوریه گوشه‌ای افتادن. اصلا به چشم نمیان.
– خب پس ما هم خودمونو می‌زنیم به اون راه که انگار نه انگار کسی جز اونا توی دنیا هست.
– تموم شد و رفت !
– البته یه کمی گناه دارن، ولی خب به قول تو کی خوشش می‌آد با گوشت دمخور بشه؟… ولی راستی اونایی که اومدن توی سفینه‌ی ما چی؟ اونایی که آزمایش‌شون کردین؟ مطمئنی چیزی یادشون نمی‌مونه؟
– اگه هم چیزی بگن همه فکر می‌کنن که زده به سرشون. البته ما گوشت… یعنی مغزشونو یه کمی دستکاری کردیم که خیال کنن ما رو تو خواب دیدن.
– خواب گوشت! چه قدر غریبه که آدم تصور کنه یه تیکه گوشت داره خوابشو می‌بینه !
– اون ناحیه رو هم می‌تونیم خالی از سکنه اعلام کنیم.
– قبوله. یعنی هم رسماً و هم غیررسماً قبوله. این پرونده بسته شد. خب… دیگه چی؟ این‌ور اون‌ور کهکشان دیگه چیز جالبی پیدا نکردین؟
–  چرا، یه موجود مولکولی خجالتی و تودل‌برو که مغز هیدروژنی داره و توی یه ستاره‌ی کلاس 9 حوالی منطقه‌ی J445 زندگی می‌کنه. همون که حدود دو دور کهکشان پیش با ما سلام‌علیکی داشت. حالا دوباره یاد ما کرده.
–  بابا اینا هم دست از سر ما بر نمی‌دارن…
–  خب نباید هم بردارن. حساب کن این دنیا چقدر بی‌مزه و غیر قابل تحمل می‌شد اگه توش تنهای تنها بودی…

نویسنده: تری بیسن Terry Bisson
ترجمه: احسان شفیعی زرگر

منبع: www.ehsun.blogfa.com

مهمان

دانیل آلارکن از نویسندگان پرویی است که در سال 1977 در لیما به دنیا آمده و از سه سالگی همراه با پدر و مادرش که پزشک‌اند به ایالات متحده رفته است. به زبان انگلیسی می‌نویسد. نخستین کتاب او جنگ در پرتو نور شمع جایزه بنیاد همینگوی را در سال 2006 به خود اختصاص داد. آلارکن رمانی هم به اسم رادیو شهر گم شده نوشته است که در سال 2007 به چاپ خواهد رسید. داستان مهمان با اجازه و اطلاع خود نویسنده ترجمه و چاپ شده است.
سه ماه گذشته بود و فکر می‌کردم اوضاع بهتر می‌شود. بچه‌ها هر شب گریه می‌کردند. سراغ مادرشان را می‌گرفتند. صبح‌های زود که هوا خوب بود آن‌ها را به گورستان می‌بردم که تنها بازمانده شهر قدیمی بود. از بالای تپه بقایای دره را می‌دیدیم و شکاف عمیقی که بر اثر رانش کوهستان ایجاد شده بود به وضوح به چشم می‌آمد. هواپیماها فقط روزهایی که هوا صاف و بدون ابر بود، می‌پریدند و ما آن‌ها را بالای سرمان تماشا می‌کردیم که می‌چرخیدند و بالا و پایین می‌رفتند و بال‌هایشان در باد کوهستان می‌لرزید. بچه‌ها دست تکان می‌دادند. چتر‌هایی را که پایین می‌آمد تماشا می‌کردیم و می‌شمردیم. یک جور بازی بود برای ما. بسته‌های کمکی را که باز می‌کردیم به ماریلا وخمینا یاد می‌دادم که فرق فرانسوی و آلمانی را بدانند. به افرایین کمک می‌کردم که چترها را از توی گل و لای بیرون بکشد و تمیز کند.
روز اول َگلِ هم کز کردیم تا گرممان شود. بعد از زمین لرزه، آسمان غبارآلود بود. به گورستان رفته بودیم تا نوزادمان را دفن کنیم که چند روزی از به دنیا آمدنش نمی‌گذشت که مرد و زنم ارلیندا حتی فرصت نکرد اسم روی او بگذارد. بچه ها نفهمیدند. ارلیندا توی شهر ماند تا حالش جا بیاید. او را که توی خاک گذاشتیم، زمین لرزید، کوه رها شد، سه بچه‌مان را به خودم چسباندم. کوهی از یخ و برف و سنگ و گل آوار شد وسط دره.
شب اول توی قبرستان ماندیم. تعدادی از تابوت‌ها از خاک بیرون افتاد. با تخته‌های تابوت سرپناهی سر هم کردم. زمین حدود هر یک ساعت یک‌بار می‌لرزید و من می‌ترسیدم. فقط تپه‌ای که گورستان روی آن بنا شده بود از زیر گل بیرون ماند. برای من و بچه‌هایم جا بود.
روز دوم خورشید بیرون آمد و گل‌ها خشکید. دوتا از تخته‌ها را که از همه بلندتر بود برداشتم و به بچه‌ها گفتم منتظر من بمانند. افرایین می‌خواست بیاید، اما به او گفتم که بماند و از خواهرش مراقبت کند. گفتم کمک در راه است. تخته‌ها را دراز کردم و جلو هم گذاشتم تا بتوانم از وسط گل، خودم را به محل خانه‌مان برسانم. خودم را به میدان رساندم که می‌توانستم پیدا کنم. سر چهار درخت نخل میدان از گل بیرون مانده بود، اما کلیسا و ساختمان‌های دیگر توی گل مدفون بود. کسی را ندیدم. تخته‌ها زیر پای من کمی توی گل فرو می‌رفت. روی شهر مدفون قدم گذاشتم. موقعی که تشکیل خانواده دادم از جنوب دره راهی اینجا شدم. زندگی‌مان را همین جا سر و سامان دادیم، گله‌ای را پرواربندی می‌کردم که مال خودم نبود. ارلیندا هم هرچه دم دستش می‌آمد توی بازار می‌فروخت. با هم کار می‌کردیم و پس اندازمان را روی هم می‌گذاشتیم. سعی کردیم تکه زمینی در یال شرقی کوهستان بخریم اما روی خوش نشانمان ندادند. آن زمین‌ها را برای از مابهتران اختصاص داده بودند، به ما گفتند لقمه‌ی دهانمان نیست. قبل از آن که نوزادمان را به خاک بسپاریم، قرار بود بارمان را ببندیم. به طرف شهر، به طرف دریا. ارلیندا و سردرگمی‌اش را به یاد می‌آورم. نگران بچه‌ها بودیم و آینده آن‌ها. نمی‌توانستیم برویم. اینجا خانه‌مان بود. اینجا خانه‌ی ما بود.
سرانجام راهم را پیدا کردم و به خانه رسیدم. همانجایی که زنم توی آن مدفون شده بود. از گورستان صلیبی آورده بودم که مال یکی از قبرهای ویران شده بود و آن را توی گل بالای خانه‌ام کاشتم. دعا کردم ارلیندا دردی حس نکرده و فرصتی برای هراس پیدا نکرده باشد. دعا کردم توی خواب مرده باشد.
آن‌طرف دره، کوهپایه‌ها سبز بود و درخت‌ها شکوفه کرده بود. بچه‌هایم گرسنه بودند. نشستم و دعا کردم و بعد تخته‌ها را برداشتم و به طرف تپه راه افتادم.
در آن‌جا میوه و علف دیدم و بزها و گوسفندهایی که می‌چریدند و صاحبی جز من نداشتند. آفتاب صورتم را گرم می‌کرد. آن سوی دره، آن‌طرف نوار گلی زمین، تپه گورستان را دیدم. بچه‌ها کنار هم بودند، دست تکان دادم. تصمیم گرفتیم همانجا بمانیم. بهترین زمین‌های منطقه همین جا بود. به سراغ بچه‌ها رفتم. دخترها را گذاشتیم و من و افرایین با احتیاط یکی دو راه رفتیم و از لابه لای گل‌های چسبناک تخته پاره‌هایی را آوردیم. با بقایای تابوت‌های شکسته خانه‌ای برای خودمان سرهم کردم.
افرایین در هفته‌های بعد، رشد چشمگیری داشت و من از این بابت خوشحال بودم. از دخترها مراقبت می‌کرد. زندگی من با وجود او آسان‌تر می‌شد. دخترها حالا از او سراغ مادرشان را می‌گرفتند، می‌دانستند که دیگر از من نباید بپرسند. افرایین همان جواب ساده‌ای را که من می‌دادم به آن‌ها می‌داد. اوضاع فرق کرده. این حرف‌ها آن‌ها را به گریه می‌انداخت. ماریلا خود را در آغوش خواهرش پنهان می‌کرد. آن‌ها را بغل می‌کردم اما چیزی نداشتنم به‌شان بدهم.
سعی کردم قوی باشم. هر شب خواب ارلیندا را می‌دیدم. هر روز به دیدار او می‌رفتم و از بچه‌ها برایش می‌گفتم و از خانه جدیدمان. به او می‌گفتم که دلم هوایش را کرده. هر هفته صلیب را بیرون می‌کشیدم و دوباره می‌کاشتم تا با نشست گل خم نشود و فرو نرود. از خانه جدیدمان همه جا و همه چیز را می‌دیدیم و به ارلیندا می‌گفتم که همه‌اش مال خودمان است. تپه گورستان، چهار درخت نخل، دامنه شرقی و سرسبز کوه و گله‌هایی که می‌چریدند مال ما بود. زنم، ارلیندا استراحت می‌کرد. بعضی روزها خودم را از بچه‌ها پنهان می‌کردم. افرایین با خواهرهایش رفته بودند بازی کنند. من هم رفته بودم تا از پای تپه، بسته‌های کمک را که با چتر فرو می‌ریختند جمع کنم. گریه‌ام گرفته بود. برای شهر و مردم آن گریه می‌کردم و برای زنم، برای خودم و برای بچه‌ها. برای فرزند چهارم گریه می‌کردم، همان که دفن کردیم. بچه‌ها یادشان رفته بود. او را از یاد برده بودند. ظرافت او را و خس خس نفس‌های او و وقایع آن روز را به یاد نمی‌آوردند. من هم سعی کردم او را از یاد ببرم، درست مثل پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هایمان که وقتی بچه‌ها دو زمستان را پشت سر می‌گذارند عشق‌شان را از آنها دریغ می‌کنند. وقتی به سن و سال افرایین بودم خواهری را از دست دادم. مدتی خانه‌مان سوت و کور بود، اما بعد از آن که او را به خاک سپردیم دیگر حرفی از او به میان نیامد. بچه‌ها فرق داشتند. گاهی می‌پرسیدم: یادت هست کجا زندگی می‌کردیم؟ نگاه ماتشان به یادم می‌آورد که سؤال مرا نفهمیده‌اند. به آن‌ها غبطه می‌خوردم و به فراموشی جوانی‌شان حسودی‌ام می‌شد. زیر آسمان کوهستان احساس می‌کردم تنها هستم.
پرسیدم: کجا زندگی می‌کردیم؟
گفتند: «با مادر» همین. به خلا خودمان اسم گذاشتیم. آن اسم ارلیندا بود.
همانجا ماندیم کنار گورستان، در آن سوی دره در دامنه‌های مشرف به شهر شهید. مواد غذایی با چتر از میان ابرها پایین می‌آمد و به آرامی در باد تاب می‌خورد. هیچ‌کس به بازدید شهر یا قبرها نمی‌آمد. صبر کردیم. وقتی بازدید کننده‌ای آمد، آن‌جا بودیم. اسم او آلخو بود. لباس‌هایش را لای بقچه‌ای پیچیده بود. از پشت کوه آمده بود. از شهر. وقتی نشست خمیازه کشید و صدای ترق و تروق استخوان‌های او را شنیدیم. گفت: دو هفته است که پیاده می‌آیم. خبرهایی دارم.
گفتم: بگو.
بیست هزار نفر توی شهر مرده‌اند.
پرسیدم: بیست هزار نفر؟
به موافقت سر خم کرد. کفش‌هایش را درآورد.
– شمال چی؟
– من که می‌آمدم هفت هزار نفری مرده بودند.
– جنوب؟
– آخرین آمار، شانزده هزار نفر.
سرم سوت کشید. پرسیدم: توی ساحل چی؟
هرچند می‌دانستم توی ساحل کسی را نمی‌شناختم.
– هیچ شهری سالم نمانده.
گفتم: پناه بر خدا.
باد صورت او را خشک کرده بود. پاهایش را مالید. خمینا توی ظرف‌های سفالی برایمان چای آورد. ساکت نشستیم.
پرسیدم: مردم چه می‌گویند؟
ظرف سفالی را توی دست‌های کبره بسته‌اش گرفت. گذاشت بخار آن به صورتش بخورد. گفت: آدم‌ها صداشان درنمی‌آید.
هوا روبه سردی می‌رفت. ماریلا از بقچه لباس‌ها برای مهمان‌مان ژاکتی آورد. با خنده پرسید: حدس بزن که این ژاکت از کجا آمده. حدس بزن!
مهمان لبخند ملیحی زد و شانه بالا انداخت. همه‌مان لباس‌های رنگ روشن نجات یافتگان را به تن داشتیم. دخترم گفت: از فرانسه!
گفتم: یک روز سیزده تا بسته را شمردیم که با چتر انداختند.
– سیزده؟
– من و پسرم حدود پنجاه تا چتر جمع کردیم. با آنها چادر ساختیم که وقتی باران می‌آید خیس نشویم.
لحظه ای به سکوت گذشت.
از بچه ها پرسیدم برای مهمان‌مان چه داریم؟
کلی وسیله کمکی فرستاده بودند، بعضی از آن‌ها به درد می‌خورد. بعضی هم زیاد به دردمان نمی‌خورد. یک جعبه مایو سایز بزرگ از هلند. کارت پستال‌هایی از نیویورک که برایمان آرزوی سعادت می‌کردند. یک بسته کراوات از دانمارک. یک کراوات قرمز برای خودم برداشتم که با آن موهایم را می‌بستم. افرایین یک دست کراوات به آلخو تعارف کرد. ارلیندا با خوشحالی گفت: یکی بردارید. و به او تعظیم کرد.
مهمان یک کراوات نارنجی برداشت و به من لبخند زد. مثل سربند آن را به پیشانی خود بست و بعد یک سبز را برداشت که کوتاه تر بود و آن را به سر افرایین بست. خنده کنان گفت: حالا از یک قبیله‌ایم. افرایین هم خندید.
هوا ابری بود، آسمان به رنگ استخوان. مه از کوه‌های نقره‌ای سرازیر می‌شد. مهمان پرسید: دوست عزیزم شما چند نفر را از دست دادید؟
صلیب را می‌دیدم. با دست به صلیب و دشت گلی اشاره کردم که زنم زیر آن خفته بود و گفتم: یکی.
افرایین برای خواهرهایش سربند بست. بچه‌های من حال یک ردیف کراوات دانمارکی بودند. با هم گفتند: فقط یکی!

نویسنده: دانیل آلارکن Daniel Alarcon
مترجم: اسدالله امرایی

منبع: www.jenopari.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.