داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

وقتی که مارتا هیل در‌ِ بیرونی را باز کرد و باد شمال، تنش را گزید، با عجله برگشت و دنبال روسری پشمی‌اش گشت. وقتی هم که همان‌قدر عجول آن را دور سرش می‌پیچید، آشپزخانه به سرعت از جلوی چشمانش گذشت و عصبانی شد. چیزی که به خاطر آن از خانه بیرون می‌زد یک اتفاق معمولی نبود؛ به‌نوعی از هر اتفاق معمولی که تا آن زمان در دیکسون کانتی، رخ داده بود مهم‌تر بود. اما آشپزخانه هم در وضعیتی نبود که بتوان آن را به حال خود ر‌ها کرد. نان، آمادة هم زدن بود. نصف آرد را غربال کرده بود و نصف دیگرش مانده بود. از کار‌های نیمه‌کاره، حالش به هم می‌خورد.
دستش به همین کار‌ها بند بود که گروهی که از شهر می‌آمد، توقف کرد تا آقای هیل را هم با خود ببرد. بعد، کلانتر دوان دوان آمد که بگوید همسرش دوست دارد خانم هیل هم همراه آن‌ها باشد، و با نیش باز ادامه داد، فکر می‌کند همسرش ترسیده و می‌خواهد زن دیگری هم با آن‌ها باشد. خانم هیل هم مجبور شد هر کاری که در دست داشت به حال خود ر‌ها کرده و به آن‌ها ملحق شود.
در همین حال، سر و صدای شوهر عجولش بلند شد: «مارتا، مردم رو توی سرما منتظر نذار!»
بار دیگر، در‌ِ بیرونی را باز کرد. این بار به طرف درشکة بزرگ‌ِ یک اسبه‌ای که دو ردیف صندلی داشت و سه مرد و یک زن در آن منتظر‌ِ او بودند به راه افتاد.
بعد از این که لباس بلند و گشادش را دورش جمع کرد، بار دیگر به زنی که روی صندلی‌ِ عقب نشسته بود نگاه کرد. سال قبل، خانم پیترز را در بازار محله دیده بود. چیزی که از او به یاد داشت این بود که به او نمی‌آمد زن کلانتر باشد. کوچک و لاغر اندام بود و صدای نازکی داشت. خانم گورمن، همسر‌ِ کلانتر‌ِ قبلی، قبل از عزل‌ِ گورمن و روی کار آمدن‌ِ پیترز، صدایش طوری نشان می‌داد که با ادای‌ِ هر کلمه، انگار خود‌ِ قانون است که حرف می‌زند. اما همان‌قدر که به خانم پیترز نمی‌آمد زن‌ِ کلانتر باشد، پیترز خودش جور او را می‌کشید و کلانتر تمام‌عیاری می‌نمود. از آن تیپ مرد‌هایی بود که بی‌برو و برگرد رأی می‌آورند. تنومند بود و صدای درشتی داشت. بخصوص اینکه با کسانی که مطیع قانون بودند خوش‌مشرب بود و برای کسی جای تردید باقی نمی‌ماند که خیلی خوب مجرمین و بی‌گنا‌هان را از هم باز می‌شناسد.
خانم هیل در چنین افکاری غرق بود که یک آن، از ذهنش گذشت همین مردی که با همة آن‌ها آن‌چنان گرم گرفته است، حالا به‌عنوان کلانتر با آن‌ها به خانة رایت‌ها می‌آید.
بالاخره خانم پیترز به خود جرأت داد و درآمد که: این موقع سال، بیرون‌ِ شهر چندان زیبایی نداره!
گویی فکر می‌کرد آن‌ها هم مثل مرد‌ها باید سر صحبت را باز کنند.
از تپة کوچکی بالا رفتند. خانم هیل با دیدن محل زندگی خانم رایت، احساس کرد رغبتی برای حرف زدن ندارد. به خاطر همین، پاسخ‌ِ خانم پیترز را نیمه تمام گذاشت. در این صبح سرد‌ِ ماه مارس، جای بسیار دلگیری به نظر می‌رسید. همیشه این‌طور بود. در یک گودی واقع شده بود. درخت‌های سپیدار‌ِ دور و بر آن هم، بیننده را دلگیر می‌کرد. مرد‌ها به آنجا چشم دوخته بودند و دربارة ماجرایی که اتفاق افتاده بود حرف می‌زدند. وکیل مدافع منطقه، به یک طرف‌ِ درشکه خم شده بود و از جایی که به آن نزدیک می‌شدند چشم برنمی‌داشت. وقتی که دو زن، پشت سر مرد‌ها از در‌ِ آشپزخانه وارد خانه می‌شدند، خانم پیترز با نگرانی گفت: «خوشحالم که با من اومدید!»
حتی بعد از رسیدن‌ِ روی پلة جلوی در و گرفتن دستگیره، مارتا هیل یک آن، احساس کرد نمی‌تواند از آستانة در بگذرد. دلیل سادة آن هم ظاهراً این بود که قبلاً این کار را نکرده بود. بار‌ها به ذهنش خطور کرده بود: «باید برم و خانم مینی‌فاستر رو ببینم.»
او هنوز برایش مینی فاستر بود. هرچند در این بیست سال گذشته، مردم او را به اسم خانم رایت می‌شناختند. همیشه هم کاری پیش می‌آمد و مینی فاستر از یادش می‌رفت. اما این بار قضیه فرق می‌کرد.
مرد‌ها به طرف اجاق رفتند. زن‌ها نزدیک در، کنار هم ایستادند. هندرسون‌ِ جوان، وکیل مدافع منطقه، برگشت و گفت: «خانم‌ها تشریف بیاورید کنار آتش!»
خانم پیترز یک قدم جلو رفت. ایستاد. سپس گفت: «من… سردم نیست.»
و هردو، همان‌طور کنار در ایستادند. آنقدر به در نزدیک بودند که نمی‌توانستند همة آشپزخانه را از نظر بگذرانند.
مرد‌ها چند لحظه‌ای به ستایش کار خوب کلانتر، که معاون خود را صبح‌ِ همان روز فرستاده بود برای آن‌ها آتش روشن کند پرداختند. بعد، کلانتر پیترز، از آتش فاصله گرفت. دکمه‌های بالاپوش خود را باز کرد و دست‌هایش را روی میز آشپزخانه گذاشت. انگار که آماده می‌شود رسماً کاری را آغاز کند، با صدایی نیمه‌رسمی گفت: «خوب، حالا آقای هیل، قبل از اینکه به چیزی دست بزنیم، هر چیزی رو که دیروز صبح اومدی اینجا و دیدی برای آقای هندرسون تعریف کن.»
وکیل مدافع، که در حال وارسی آشپزخانه بود برگشت و به کلانتر گفت: «راستی، چیزی از جاش ت(ک*ن) خورده یا اینکه همه‌چیز همون‌طوره که شما دیروز دیدید؟»
پیترز نگاهش را از گنجه به ظرفشویی و از آنجا به صندلی گهواره‌ای فرسوده‌ای که کمی با میز آشپزخانه فاصله داشت چرخاند و گفت: «درست، همون‌طوره!»
وکیل گفت: «باید دیروز کسی رو می‌ذاشتیم اینجا بمونه!»
کلانتر در پاسخ با نیمچه حرکتی که می‌رساند از وقایع دیروز دل خوشی ندارد، گفت: «آخه دیروز؛ اجازه بدید عرض کنم که مجبور شدم فرانک رو به خاطر اون مردکی که دیوونه شده بود بفرستم به موریس سنتر. واسه همین دیروز دستم بند بود. جورج، می‌دونستم که تو امروز از ا‌ُ‌هاما برمی‌گردی، تا جایی که دیروز یه دور به همه چیز نگاه کردم…»
وکیل، با حالتی که انگار اهمیتی به گذشته‌ها نمی‌دهد، گفت: «خوب، آقای هیل! تعریف کنید دیروز صبح که آمدید اینجا، چه شد؟»
خانم هیل که هنوز به در تکیه داده بود دلشورة مادری را داشت که فرزندش می‌خواهد چیزی را فاش کند. لویس معمولاً طفره می‌رفت و داستان می‌بافت و همه چیز را به هم می‌ریخت. امیدوار بود شوهرش صریح و ساده حرف بزند. حرف زیادی نزند و کار‌ِ مینی فاستر را خراب‌تر نکند. آقای هیل، کمی تعل‍ّل کرد. همسرش متوجه غیر عادی بودن حالت او شد. طوری رفتار می‌کرد که انگار ایستادن در آشپزخانه و بازگویی‌ِ ماجرایی که دیروز صبح در آنجا دیده بود حال او را خراب می‌کند. بار دیگر وکیل مدافع گفت: «خوب، آقای هیل؟!»
همسر‌ِ خانم هیل درآمد: «من و هری با بار‌ِ سیب‌زمینی راه افتادیم به طرف شهر.»
هری پسر بزرگ خانم هیل بود. او اینجا با آن‌ها نبود. دلیلش هم معلوم است، چون بار سیب‌زمینی دیروز به شهر نرسید و او امروز صبح آن را می‌برد. بنابراین زمانی که کلانتر دنبال آقای هیل رفته بود تا با آن‌ها به محل زندگی آقای رایت بیاید و ماجرا را برای وکیل مدافع تعریف کند و همه چیز را از نزدیک نشان دهد، او اصلاً در خانه نبود. به همة دلواپسی‌های خانم هیل این نگرانی هم اضافه شد که نکند هری لباس گرم نپوشیده راه بیفتد. هیچ‌کدام از آن‌ها نمی‌دانستند باد شمال چه زهری دارد.
هیل با حرکت دست به جاده‌ای که همین چند لحظه پیش از آن سرازیر شده بودند اشاره کرد و گفت: «ما از این راه اومدیم و همین که چشمم به خونه‌هه افتاد، به هری گفتم و می‌رم ببینم می‌تونم جان رایت رو راضی کنیم یه تلفن بگیره. می‌دونید، تا نتونم کسی رو راضی کنم با من تقاضای تلفن کنه، برای این جادة فرعی خط نمی‌کشن. البته می‌کشن، ولی من از پس پولش بر نمی‌آم. یه بار قبلاً با رایت راجع بهش حرف زدم، اما اون منو دست به سر کرد و گفت مردم زیاد حرف می‌زنن، اون هم غیر از سکوت و آرامش هیچ چی نمی‌خواست. فکر می‌کنم خودتون بدونید اون خودش چقدر حرف می‌زد. ولی گفتم شاید برم توی خونه جلوی زنش راجع به تلفن با‌هاش حرف بزنم و بگم زن‌ْ جماعت، همه‌شون تلفن‌بازند. توی این جادة دورافتاده به درد می‌خوره و از این حرف‌ها.
خوب، به هری گفتم که راجع به همین موضوع می‌خوام با جان حرف بزنم. هرچند همون موقع این رو هم بهش گفتم که اصلاً معلوم نیست براش اهمیتی هم داره که زنش چیزی می‌خواد یا نه…»
حالا چانه‌اش گرم افتاده بود و چیز‌های بی‌ربط می‌گفت. خانم هیل، تقلا کرد نگاه شوهرش را متوجه خودش کند. اما از بخت خوب‌ِ او، وکیل مدافع، حرف او را قطع کرد و گفت: «آقای هیل، بعداً راجع به این قضیه حرف می‌زنیم. ازش بدم نمی‌آد، اما چیزی که الان علاقه دارم بهش بپردازیم اینه که وقتی اومدی اینجا چه اتفاقی افتاد؟»
این بار آقای هیل، بسیار سنجیده و با دقت درآمد: «نه چیزی دیدم و نه چیزی شنیدم. در زدم. هیچ صدایی از توی خونه نیومد. می‌دونستم که باید تا اون موقع بیدار باشند. ساعت از هشت گذشته بود. دوباره در زدم. این دفعه بلندتر. به نظرم شنیدم که یه نفر گفت: «بفرمایید!» مطمئن نبودم. هنوز هم مطمئن نیستم. ولی در رو باز کردم. این در رو!»
دستش را به طرف دری که دو زن در کنارش ایستاده بودند دراز کرد: «و اونجا، روی اون صندلی‌ِ گهواره‌ای…»
به آن اشاره کرد: «خانم رایت نشسته بود.»
همة افرادی که در آشپزخانه بودند به صندلی گهواره‌ای نگاه کردند. خانم هیل پیش خود فکر کرد اصلاً به مینی فاستر نمی‌آمد که صندلی‌اش این باشد. مینی فاستری که بیست سال پیش دیده بود. صندلی‌ِ رنگ و رو رفته‌ای بود، میله‌های چوبی‌ِ پشت آن به عقب خم شده بود و از وسط، میله‌ای نداشت و یک طرف‌ِ آن هم فرو رفته بود. وکیل مدافع به تحقیق خود ادامه داد: «قیافه‌اش چه‌جوری بود؟»
هیل پاسخ داد: «خوب، غیر عادی بود!»
ـ منظورت از غیر عادی چیه؟
این را که پرسید دفترچه یادداشت و مدادی درآورد. خانم هیل از این کار خوشش نیامد. همان‌طور ز‌ُل زد به شوهرش. انگار که می‌خواست به او بفهماند چیز‌های بی‌ربطی نگوید که وارد دفترچه شده و برای او دردسر بسازد. دیدن مداد، انگار روی هیل هم بی‌اثر نبود. چون این بار، محافظه‌کارانه‌تر ادامه داد: «خوب، مثل این بود که نمی‌دونست چیکار می‌خواد بکنه. یه جور‌هایی… وامونده بود.»
ـ با اومدن تو چه حالی بهش دست داد؟
ـ خوب، فکر نمی‌کنم براش هیچ فرقی داشت… زیاد توجهی نکرد. گفتم: «چطورین خانم رایت؟ سرده، نه؟» اون هم گفت: «سرده؟» و به چین دادن دامنش ادامه داد. خوب، من تعجبم شده بود. از من نخواست که برم بغل اجاق، یا بشینم. همون‌طور نشست اون‌جا و حتی به من نگاه هم نکرد. من هم گفتم: «می‌خوام جان رو ببینم.» بعدش، خندید. اگه خنده نبود پس چی بود؟ یاد هری و بقیه که بیرون بودند افتادم. واسه همین با تندی گفتم: «می‌تونم جان رو ببینم؟» یه جور‌هایی مثل کودن‌ها گفت: «نه.» گفتم: «خونه نیست؟» بعد به من نگاه کرد. گفت: «هست. خونه هست.» پرسیدم: «پس چرا نمی‌بینمش؟» دیگه از دستش عصبانی شده بودم. گفت: «آخه مرده!» همونطور آروم و بی‌خیال بود. و دامنش رو چین می‌داد. مثل موقعی که چیزی رو می‌شنوی و نمی‌فهمی گفتم: «مرده؟!» فقط سرش رو ت(ک*ن) داد. یه ذره هم حالیش نبود. اما هی جلو و عقب نهله می‌زد. گفتم: «آخه کجاست؟!» نمی‌دونستم چی بگم.»
آقای هیل به اتاق بالا اشاره کرد و گفت: «طبقة بالا رو نشون داد؛ این‌جوری. به سرم زد، خودم برم بالا. تا اینجاش نمی‌دونستم چیکار کنم. از اونجا اومدم اینجا. بعد گفتم: «چرا؟ واسه چی مرد؟!» گفت: «واسه طناب دور گردنش!» و همون‌طور دامنش رو چلوند.»
آقای هیل صحبتش را قطع کرد و همان‌طور سر پا به صندلی گهواره‌ای خیره شد. انگار هنوز زنی را که صبح روز قبل آنجا نشسته بود می‌دید. هیچ‌کس چیزی نگفت. انگار آن‌ها هم او را می‌دیدند.
بالاخره وکیل مدافع سکوت را شکست و پرسید: «و بعد تو چیکار کردی؟»
ـ رفتم بیرون، هری رو صدا کردم. فکر کردم شاید کمک بخوام. هری رو آوردم تو و رفتیم طبقة بالا.
صدایش دیگر چیزی بیشتر از زمزمه نبود: «اونجا بود. دراز به دراز افتاده بود روی….»
وکیل مدافع وسط حرف او دوید و گفت: «فکر می‌کنم بهتره بریم بالا. تو می‌تونی همه چیز رو نشون بدی. حالا همون‌طور بقیة ماجرا رو ادامه بده»
ـ خوب، اولین چیزی که به مغزم رسید این بود که طناب رو در بیارم. شده بود…»
یک‌بار دیگر حرفش را برید. صورتش منقبض شده بود.
ـ ولی عوضش هری رفت طرف اون و گفت: «نخیر، تموم کرده. بهتره ما هم به چیزی دست نزنیم.» بعدش هم رفتیم پایین. زنه همون‌طور نشسته بود. پرسیدم: «کسی رو خبر کرده‌این؟» اون هم با بی‌اعتنایی گفت: «نه!» هری با لحنی رسمی پرسید: «کی این کار رو کرد خانم رایت؟» اون هم از چین دادن به دامنش دست کشید و گفت: «نمی‌دونم!» هری گفت: «تو نمی‌دونی؟ مگه تو با‌هاش توی اتاق نخوابیده بودی؟» اون گفت: «چرا، ولی سرم رو پوشونده بودم.» هری گفت: «یه نفر طناب رو دور گردنش انداخت و خفه‌اش کرد و تو هم بیدار نشدی؟!» و اون هم گفت: «نه، بیدار نشدم!» به نظرم به حالت گیج و ب‍ُهت‌زدة ما پی برده بود. چون یه دقیقه بعد گفت: «خواب‌ِ من سنگینه.» هری می‌خواست سؤال‌های بیشتری ازش بکنه. اما من گفتم شاید این کار به ما مربوط نباشه. شاید باید بذاریم ماجرا رو اول برای بازپرس یا کلانتر تعریف کنه. واسه همین هری تا می‌تونست سریع خودش رو به خانوادة ریور در جادة بالادست که تلفن دارند، رسوند.
وکیل مدافع مدادش را آمادة یادداشت برداشتن کرد و پرسید: «و اون‌وقت که زنه فهمید شما دنبال بازپرس فرستادید چیکار کرد؟»
ـ از اون صندلی اومد روی این یکی.
هیل به صندلی کوچکی که در گوشه قرار داشت اشاره کرد: «همون‌طور اونجا نشست و دست‌هاش رو تو هم گذاشت و پایین رو نگاه کرد. احساس کردم باید کمی با‌هاش حرف بزنم. واسه همین گفتم اومدم که بپرسم جان حاضره تلفن بکشه یا نه؛ اینجا بود که شروع کرد به خندیدن، و بعد خنده‌اش رو برید و با ترس زل زد به من.»
با صدای حرکت مداد، مردی که ماجرا را تعریف می‌کرد سرش را بلند کرد و با عجله تصریح کرد: «نمی‌دونم، شاید هم نترسیده بود. بهتره نگم ترسیده بود. چیزی نگذشت هری برگشت. بعد دکتر لوید و شما آقای پیترز اومدین. فکر می‌کنم این همة چیزیه که شاید من بدونم و شما ندونید.»
این آخرین حرف را به راحتی ادا کرد، و انگار که خلاص شده باشد، کمی از جایش حرکت کرد. همه کم و بیش تکانی خوردند. وکیل مدافع به طرف راه‌پله حرکت کرد و گفت: «فکر می‌کنم باید اول بریم طبقة بالا. بعد می‌ریم بیرون، توی طویله و اطرافش.»
ایستاد و همة آشپزخانه را از نظر گذراند. از کلانتر پرسید: «شما معتقدید اینجا چیز مهمی گیر نیومد؟ چیزی که به هر نوع انگیزه‌ای مربوط باشه؟»
کلانتر هم به دور و بر خودش نگاه کرد. مثل اینکه بخواهد یکبار دیگر مطمئن شود، گفت: «اینجا غیر از خرت و پرت‌ِ آشپزخونه چیز دندون‌گیری نیست.»
کمی هم خنده چاشنی حرف خود کرد تا بی‌اهمیتی‌ِ اثاث آشپزخانه را رسانده باشد.
وکیل به کابینت نگاه می‌کرد. عجیب و غریب و بدقواره بود. نیمی کمد و نیمی قفسه بود. قسمت بالایی، در دیوار جاسازی شده بود و قسمت پایینی هم از همان کابینت‌های قدیمی آشپزخانه‌ای بود. انگار که عجیب و غریب بودن آن، توجه وکیل را هم جلب کرده باشد، صندلی برداشت. قسمت بالایی را باز کرد و داخل آن را نگاه کرد. بعد از لحظه‌ای دستش را به سرعت عقب کشید. چیز چسبناکی به دستش چسبیده بود. با اوقات تلخی گفت: «این هم یه خراب‌کاری درست و حسابی!»
دو زن نزدیک‌تر شدند، و در همین موقع، زن‌ِ کلانتر به خانم هیل نگاهی حاکی از طلب همدردی کرد و برای اولین بار د‌هان گشود: «وای، میوه‌اش!»
به طرف وکیل برگشت و توضیح داد: «دیشب که خیلی سرد شد، نگرانش بود. می‌گفت نکنه آتیش خاموش بشه و شیشه‌های مرباش بترکه.»
شوهر خانم پیترز زد زیر خنده و گفت: «محشره! امان از دست زن‌ها. به جرم قتل بازداشت شده و نگران مرباشه.»
وکیل جوان، لبانش را جمع کرد و گفت: «فکر می‌کنم قبل از اینکه کارمون با‌هاش تموم بشه باید نگران چیزی جد‌ّ‌ی‌تر از مربا‌هاش باشه.»
شوهر خانم هیل، با خوش‌قلبی‌ِ بزرگ‌منشانه‌ای گفت: «آخه، خوب، زن‌ها عادتشونه نگران چیز‌های کم‌اهمیت باشند.»
دو زن هر دو به هم کمی نزدیک‌تر شدند. هیچ‌کدام حرفی نزدند. وکیل مدافع گویی ناگ‌هان یادش آمد مراقب رفتار خود بوده و به فکر آینده‌اش باشد. با ادب‌ِ زن‌نوازانة یک سیاست‌مدار‌ِ جوان گفت: «اما با همة گرفتاری‌هاشون معلوم نیست بدون‌ِ خانم‌ها ما باید چیکار می‌کردیم!»
زن‌ها از خود نرمی نشان نداده و حرفی نزدند. او به طرف ظرفشویی رفت و دست‌هایش را شست. برگشت که با حوله غلطکی دستش را خشک کند؛ آن را چرخاند تا قسمت تمیزترش بیاید. رو به زن‌ها گفت: «خانم‌ها، مگه به خانم خانه‌دار می‌آد که حوله‌اش کثیف باشه؟»
و با پا به تابه‌های کثیف زیر‌ِ ظرفشویی لگد زد.
خانم هیل خشک و رسمی گفت: «مگه اون‌همه کار توی‌ِ مزرعه می‌زاره؟»
وکیل با اندکی تعظیم به او گفت: «همین‌طوره که می‌فرمایید. تازه، خیلی از خونه‌های مزرعه توی دیکسون کانتی رو می‌شناسم که همچین حوله‌های غلطکی هم ندارن.»
و دوباره آن را کشید تا به آخرش برسد. خانم هیل گفت: «این‌جور حوله‌ها خیلی زود کثیف می‌شن. دست آقایون همیشه اون‌طور که باید باشه تمیز نیست.»
وکیل خنده‌ای کرد و گفت: «آ‌ها، می‌بینم که دارید هواداری همنوع‌ِ خودتون رو می‌کنید.»
حرفش را قطع کرد و نگاه تیزتری به او انداخت: «آخه شما و خانم رایت همسایه بودین. به نظرم دوست همدیگه هم بودین!»
مارتا هیل سرش را تکان داد: «این چند سال اخیر خیلی کم می‌دیدمش. بیشتر از یه ساله که پا‌هامو توی این خونه نذاشته‌ام.»
ـ برای چی؟ دوستش نداشتید؟
خانم هیل سرزنده جواب داد: «خیلی هم دوستش داشتم. اما آقای هندرسون، می‌دونید که زن‌های مزرعه همیشه دستشون بنده. بعدش هم…»
دورتادور آشپزخانه را از نظر گذراند.
وکیل که از آهنگ صدایش برمی‌آمد او را تشویق به ادامه حرف زدن می‌کند گفت: «بعدش هم؟»
خانم هیل گفت: «هیچ‌وقت اینجا اونقدر‌ها هم جای باصفایی نبود.»
و این را طوری گفت، گویی بیشتر با خودش حرف می‌زده تا جواب وکیل را داده باشد.
وکیل در تأیید گفت: «نه، من هم فکر نمی‌کنم کسی اینجا سرزندگی دیده باشه. باید بگم اصلاً استعداد‌ِ تشکیل‌ِ خانواده نداشت.»
خانم هیل زیر لب گفت: «خوب، نمی‌دونم، مگه خود‌ِ رایت داشت؟»
وکیل امان نداد و فوری پرسید: «منظورتون اینه که اون‌ها با هم خوب تا نمی‌کردند؟»
خانم هیل به تندی گفت: «نه، منظورم هیچ‌چی نبود.»
و کمی از او روی برگرداند و اضافه کرد: «فکر نمی‌کنم هیچ جای دیگه‌ای هم با وجود جان رایت از این سرزنده‌تر می‌شد!»
وکیل گفت: «خانم هیل، راجع به این قضیه دوست دارم یه چند وقت دیگه با شما حرف بزنم. الان بیشتر مشتاقم بدونم اون بالا اوضاع در چه حالیه.»
به طرف راه‌پله راه افتاد و دو مرد پشت سر او راه افتادند.
کلانتر از وکیل پرسید: «به نظرم اشکالی نداره خانم پیترز به کار خودش برسه؟ می‌دونید، می‌خواد براش کمی لباس و چند تا خرت و پرت ببره. دیروز خیلی با عجله از اینجا رفتیم.»
وکیل به طرف دو زن که پشت سر آن‌ها در آشپزخانه می‌ماندند برگشت و نگاهش را روی زن‌ِ کلانتر متوقف کرد. خانم پیترز‌ِ درشت‌اندام، پشت سر‌ِ او ایستاده بودم. وکیل با لحنی که می‌خواست به خانم پیترز احساس مسئولیت دست دهد گفت: «بله، البته که خانم پیترز از خودمان است. به همه جا خوب نگاه کنید خانم پیترز. هر چیزی ممکنه به درد بخوره. لازم به گفتن نیست، شما خانم‌ها ممکنه سرنخ‌ِ انگیزة قتل رو پیدا کنید. همون چیزی که دنبالش هستیم.»
آقای هیل مثل مجلس گرم کنی که آمادة بذله‌گویی می‌شود صورتش را مالش داد و گفت: «ولی آیا آگه زن‌ها به سرنخ رسیدند می‌تونند پیداش کنند؟»
و بعد از اینکه با گفتن‌ِ این متلک، خودش را راحت کرد پشت سر بقیه از پله‌ها بالا رفت.
زن‌ها ساکت و بی‌حرکت، به صدای پا‌هایی که از پله‌ها، و بعد از اتاق بالای سرشان می‌آمد گوش سپردند. سپس، خانم هیل انگار که از شر چیز ناخوشایندی خلاص شده باشد شروع کرد به مرتب کردن تابه‌های کثیف زیر ظرفشویی که وکیل از روی نفرت و بیزاری با پا به هم ریخته بود. گویا قصد محک زدن زن‌ِ کلانتر را داشته باشد، گفت: «حالم به هم می‌خوره وقتی مرد‌ها میان توی آشپزخونه‌ام و هی فضولی می‌کنن و ایراد می‌گیرن.»
زن کلانتر با حالت خجالتی همیشگی‌اش گفت: «البته اون‌ها فقط وظیفه‌شون رو انجام می‌دن.»
خانم هیل با گفتن‌ِ «اگه وظیفه‌شون باشه خیالی نیست» قسر در رفت. او ادامه داد: «اما به نظر من، معاون کلانتر که اومده بوده آتیش روشن کنه دستی به این حوله مالیده بوده.»
و حوله غلتکی را کشید به طرف خودش: «ای کاش زودتر به فکرم رسیده بود! آخه این خیلی بدجنسیه به خاطر جمع و جور نکردن آت و آشغال، پشت سرش حرف بزنیم. در‌حالی‌که بدبخت مجبور بوده با اون عجله بزنه بیرون.»
نگاهی به آشپزخانه انداخت. معلوم بود که جمع و جور نشده بود. نگاهش روی سطل شکر روی یکی از قفسه‌های پایین توقف کرد. سر‌ِ سطل سر‌ِ جایش نبود، و در کنار آن، پاکت نیمه‌پری قرار داشت. خانم هیل به طرف آن حرکت کرد. زیر لب گفت: «می‌خواسته اینو بزاره اون‌جا.»
به یاد آرد‌ِ نیمه غربال شدة آشپزخانة خودش افتاد. کسی مانع کارش شده بود و او نیمه‌کاره ر‌هایش کرده بود. ولی چه کسی مانع کار مینی‌فاستر شده بود؟ چرا این کار نیمه تمام مانده بود؟ انگار که قصد تمام کردن‌ِ آن را داشته باشد به خود حرکتی داد ـ همیشه کار‌های نیمه‌تمام، او را رنج می‌داد ـ بعد سرش را چرخاند و دید که خانم پیترز او را زیر نظر دارد. دوست نداشت خانم پیترز او را ببیند که کاری را شروع کرده و به دلیلی به اتمام نمی‌رساند. گفت: «مربای میوه‌اش مایة آبروریزی شد.»
و به طرف کابینتی که وکیل باز کرده بود راه افتاد. روی صندلی رفت و نق‌نق‌زنان گفت: «خدا کنه همه‌اش نریخته باشه!»
چندان صحنة خوش‌آیندی نبود. اما وقتی که بالاخره گفت: «یکی‌شون هنوز سالمه» و آن را جلوی نور گرفت، کمی از نگرانی‌اش کاسته شد.
ـ این هم از گیلاسه.
دوباره نگاه کرد: «بهتون بگم که فقط همین یه دونه مونده.»
آهی کشید و از صندلی پایین آمد. به طرف ظرفشویی رفت و بطری را تمیز شست: «بعد از اون همه جون کندن توی روز‌های گرم، خیلی ناراحت می‌شه این رو ببینه. عصر یکی از روز‌های تابستون‌ِ گذشته که خودم مربا گذاشتم هیچ‌وقت یادم نمی‌ره.»
بطری را روی میز گذاشت و آه دیگری کشید و خواست که روی صندلی گ�

دختری از ایپانما

غالب نویسندگان مطرح و صاحب‌نام هنگام شخصیت‌پردازی، اصرار به رعایت اصول مستندسازی و واقعیت‌مانندی دارند. با وجود این برخی از منتقدان بر این باورند که توجه به شخصیت‌ها از چنین منظری همواره صحیح نیست. چراکه هیچ شخصیتی را نمی‌توان به عنوان یک انسان حقیقی در نظر داشت؛ حتی اگر این افراد، شخصیت‌های تاریخی بوده باشند که در گذشته‌های دور در قید حیات بودند.
با این حال نمی‌توان منکر این مسئله بود که گاه شخصیت‌های داستانی مشابه انسان‌های حقیقی آفریده شده‌اند و گاه متفاوت با آن.
در مجموعه داستان‌ها و رمان‌های رئالیستی بر همخوانی و تطبیق انسان با اشخاص داستانی تأکید می‌شود. در این‌گونه آثار، تلاش نویسنده متوجه حضور شخصیت‌های حقیقی در طرح داستانی است. بر این اساس، تمام تلاش و سعی نویسندگان خلق فضاسازی و مکان‌های داستانی کاملاً طبیعی مطابق با شرایط حقیقی است. آنان حتی از آوردن حوادث متعدد و پرتلاطم خودداری می‌کنند؛ چراکه می‌خواهند تصویرگر زندگی ثابت، بی‌تحرک و عادی غالب مردم باشند که سالیان متمادی به یک شیوه خاص زندگی کرده‌اند و هیچ‌گاه دچار تلاطمات عظیم نشده‌اند. به همین دلیل، تعداد حوادث موجود در هر داستان بسیار محدود و مشخص است. در نتیجه نویسندگان داستان‌های رئالیستی از طرح داستان‌های ماجراجویانه و تخیلی با شخصیت‌های نسبتاً فراواقعی دوری می‌جویند.
این‌گونه نویسندگان درصدد هستند تا خواننده را از پیگیری کنش و حادثه بازدارند و بیشتر به سوی شخصیت‌های داستانی و فعل و انفعالات ذهنی و روحی آن‌ها سوق دهند. ازاین‌رو، می‌توان مدعی بود که نویسندگان رئالیست بنمایه مباحث روانشناختی و جامعه‌شناسی را در داستان‌های خود درشت‌نمایی می‌کنند تا در این رهگذر نخست به ماهیت درونی افراد رخنه کنند، سپس بافت اجتماعی و مسائل مختلف پیرامون جامعه را در داستان‌هایشان حلاجی کنند.
در طرح مباحث روانشناختی معمولاً فعل و انفعالات ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه و جریان سیال ذهن بیش از سایر موارد مورد استفاده نویسندگان رئال قرار می‌گیرد. در چنین حالتی گاه تفکرات زاید و گنگ به همراه اعمالی که ظاهراً بی‌معناست، اما دارای زیرساخت درونی و باطنی افراد است ظهور می‌کنند. منتقدان در چنین آثاری با دقت هرچه تمام‌تر فرآیند ذهنی شخصیت‌ها و کنش‌ها و واکنش‌های آن‌ها را مورد ارزیابی قرار می‌دهند. آنان پیوسته در شکار شخصیت‌های غیرطبیعی هستند. شخصیت‌هایی که اعمالشان با توجه به قواعد و هنجار‌های اجتماعی نیست. به همین دلیل، گمان می‌رود که در داستان‌های رئالیستی، خواننده توانایی کافی برای تشخیص ابعاد شخصیتی افراد و زیرساخت جامعه پیدا کند.
نویسندگان پیرو مکتب رئالیسم مدعی هستند که داستان‌های غیر رئالیستی1 و رمانس2 به دلیل توجه به عناصر کلیشه‌ای و کلی، چون تقسیم افراد و حوادث به خوب یا بد و یا زشت و یا زیبا، فاقد ارزش و اعتبار هستند. البته در این‌گونه آثار هم برخی ابعاد شخصیتی افراد مطرح می‌شود؛ اما آن‌چنان که در داستان‌های رئالیستی مرسوم است به ماهیت درونی افراد توجهی نمی‌شود و بیشتر عنصر حادثه و کنش درشت‌نمایی می‌شود. در برخی داستان‌هایی که آن‌چنان پایبند اصول مطلق رئالیسم نیستند، بیشتر دیدگاه‌ها و گرایش‌های کلی شخصیت‌ها بیان می‌شود. این دسته از نویسندگان بیشتر متمایل به بهره‌وری از اصول کلی علوم فلسفه و معارف هستند.
در این قبیل آثار که متمایز از داستان‌های رئالیستی مطلق‌گرا هستند، مفاهیم اخلاقی و ایدئولوژی پشت حوادث قرار دارند. این‌گونه آثار بیشتر در قالب رمز و کنایه3 خلق می‌شوند. رمز و کنایه در قرون وسطی مورد توجه اهل قلم قرار گرفت و بعد از آن در اروپا به فراموشی سپرده شد؛ اما در دوره کنونی به آن ب‌ها داده شده است.
برخی بر این باورند که برای درک بهتر داستان‌های رمزگونه کنونی باید به مطالعه آثار فلاسفه اگزیستیالیستی پرداخت.
در هر حال برای ارزیابی شخصیت‌های داستانی باید به دو شیوه روی آورد: 1. تحلیل تمایلات فردگرایانه و عوالم تن‌هایی افراد 2. تحلیل گروه‌گرایی و در کنار جمع بودن شخصیت‌ها اصولاً بزرگ‌ترین و به‌یادماندنی‌ترین شخصیت‌های داستانی در نتیجه درهم‌آمیزی این دو عالم به وجود می‌آیند. بسیاری از شخصیت‌های جاودانه این‌گونه آفریده می‌شوند و گاه بیش از خود نویسنده در اذ‌هان عمومی می‌مانند؛ مانند شرلوک هولمز، فاگین، هیت کلیف، … .باید به یاد داشت که هنگام بررسی شخصیت‌های رئال از جنبه فردگرایانه باید جدا از توصیفاتی که خود نویسنده در داستان مطرح می‌کند، به عوامل پشت صحنه توجه کرد.
در حقیقت بررسی از طریق گفته‌های راوی نباید صورت پذیرد. در چنین نگرشی به عملکرد شخصیت‌ها احساس همدردی خواننده نسبت به افراد داستانی بیشتر می‌شود. در داستان‌های رئالیستی، شخصیت‌ها نماینده گروه، طبقه، نژاد و حرفه‌ای هستند که به آن تعلق دارند. این‌گونه شخصیت‌ها بیشتر از جنبه روانشناختی مطرح می‌شوند و موقعیت آن‌ها در جامعه مورد بررسی قرار می‌گیرند. در صورتی که در آثار کنایه‌ای، شخصیت‌ها بیشتر از جنبه فلسفی ارزیابی می‌شوند.
در پایان، اشاره به این نکته ضروری است که تنوع شخصیت‌ها بسیار است؛ در عین حال که هر شخصیت پیچیدگی‌های خاص خود را دارد. به همین دلیل، بازآفرینی شخصیت‌های داستانی و شناخت ماهیت درونی انسان‌ها برای نویسندگان رئال کاری بس مشکل و گاه ناممکن به نظر می‌رسد و دقیقاً به همین دلیل است که برخی منتقدان آثار رئالیسم به چنین‌ آثاری خرده می‌گیرند. آنان معتقدند انسان آن‌چنان پیشرفتی در شناخت خود و عوالم درونی خود نکرده است. به همین دلیل طبق نظر آن‌ها بازآفرینی خود و تأکید بیش از حد بر انسان‌محوری در آثار جایز نیست.
——————————
پی‌نوشت:
1. non realistic
2. Romance
3. Allegory
 
نویسنده:‌ هاروکی‌موراکامی
مترجم: یوسف حیدری ترکمانی
منبع: www.iricap.com

ـ بیا پایین!
کلمه‌ها مثل سنگ سخت بودند و به شیشه‌ها می‌خوردند.«راننده» صدا را می‌شنید. اما اگر می‌خواست هم نمی‌توانست پایین بیاید.بعد‌ِ این همه سال، چاق شده بود و ورم کرده بود و گوشت‌ها و چربی‌های تنش،لایه‌لایه روی هم تلنبار شده بود و سر‌ها و دست‌های بی‌شماری از بدنشبیرون روییده بود.
ـ بیا پایین!
کلمه‌ها رنج بودند و به شیشه‌هامی‌خوردند و آویزه‌ای نمی‌یافتند و بر زمین می‌ریختند. راننده صدا رامی‌شنید. اما اگر می‌توانست هم نمی‌خواست پایین بیاید. بعد‌ِ این همه سال،در اتوبوس چنبره زده بود و خوب خورده بود و ریخته بود و بزرگ‌تر شده بود.
ـ بیا پایین!
اگراولین صدا پر از تردید بود و خوب ادا نشده بود و زود ر‌ها شده بود، اینیکی بلندتر بود و دامنه یافته بود و تا مغز‌ِ استخوان رخنه می‌کرد.
نمی‌توانستاز پشت فرمان بلند شود. گ‍ِردی‌ِ غربیلک‌ِ فرمان، مثل دنده و ترمز دستی وصندلی‌های جلو و بقیه تجهیزات اتوبوس، میان لایه‌های شکمش فرو نشسته بود وتقریبا‌ً جزئی از آن شده بود. شاید برای همین بود که صدا‌ها مردد بودند.که می‌دانستند چاق شده و ورم کرده و حجیم شده و اگر مکعب مستطیل‌ِ بدنه‌اتوبوس نبود، شاید دایره بود یا مخروط.
ـ بیا پایین!
این بار صدای خالی نبود. چند دست هم بر شیشه‌ها کوفتند و یکی دو لگد حوالة ماشین شد.
صدایضربه‌ها در گوشت‌ها و چربی‌های تن راننده پیچید و لرزاندش و در هوا پخش شدو بالا رفت و از ابر‌ها گذشت و به ماهواره‌ای رسید و در گوش‌ِ «کریستین»نشست. کریستین زود جنبید و به تصویر‌ِ مردم‌ِ دورِ اتوبوس، دود و آتشاضافه کرد و صحنة لگد زدن را از چند زاویه تکرار کرد و به هم چسباند و بهجای صدای مردم، از صدا‌های قبل انقلاب، شعاری را اضافه کرد و دکمة پخش رافشار داد.
مردمی که دور اتوبوس جمع شده بودند، تا تصویر خودشان راروی سقف آبی‌ِ آسمان دیدند که هی به اتوبوس لگد می‌زنند و شعار می‌دهند:«ما می‌گیم خر نمی‌خوایم، پالون‌ِ خر عوض می‌شه»؛ بین‌شان همهمه افتاد.
صدایهمهمة جمعیت در اتوبوس حرکتی ایجاد کرد. یکدفعه «سر‌ِ‌ بزرگ» راننده ازروی باک‌ِ عقب‌ِ اتوبوس بلند شد و د‌هان بنزینی‌اش را پاک کرد و به مردمنگریست که با هم بحث می‌کردند و حواسشان به او نبود.
ـ چه خبر است؟
بوی بنزینِ د‌هانش، جلوی‌های جمعیت را پس زد.
ـ بیا پایین! رانندة جدید آمده!
چشم‌هایسر‌ِ بزرگ در حدقه چرخیدند و میان جمعیت، دنبال کسی بو کشیدند که مثلخودش، چاق باشد و ورم کرده باشد و گوشت‌ها و چربی‌های تنش، لایه‌لایه رویهم افتاده باشد.
ـ کی فکر کرده می‌تواند اتوبوس را براند؟!
و باز، در حالی که زهرخندی روی لب‌های سر‌ِ بزرگ نقش بسته بود، چشم‌هایش در حدقه چرخیدند و بو کشیدند.
ـ رانندگی اتوبوس، اینقدر‌ها سخت نیست.
این را مردی گفت که خواب‌هایش را درآورده بود و در جیبش گذاشته بود.
سر‌ِبزرگ راننده، سمت «مرد‌ِ بدون خواب» چرخید؛ و خوب هیکل نحیفش را وراندازکرد. آن روز‌ها که مرد‌ِ بدون خواب به دنیا می‌آمد، او مشغول خرید و راهانداختن این اتوبوس بود. آن‌قدر سن داشت که جای پدر‌ِ مرد‌ِ‌ بدون خوابباشد.
ـ رانندگی بلدی؟!
سر‌ِ بزرگ راننده برگشت و به سر‌ِعینکی‌اش که نزدیک‌ِ فرمان بود، نگاه کرد و خندید. سر‌ِ عینکی داشت کلمهمی‌خورد و می‌جوید و می‌بلعید.
ـ فکر نمی‌کنم به این سختی‌ها باشد که جلوه داده‌اید.
سر‌ِبزرگ با دست‌های کوچکش، ظرف بنزینی را که از باک پر کرده بود، بلند کرد وسر کشید و باز خندید و بوی بنزینِ د‌هانش، جلوی‌های جمعیت را پس زد.
ـ چقدر بلدی اتوبوس برانی؟!
اگرمی‌خواست هم نمی‌توانست. دراینهمه سال، مرد‌ِ بدون خواب، تن‌ها یکی دوایستگاه توانسته بود سوار اتوبوس شود و آن عقب‌ها، میان بدنِ بزرگ وسر‌های بی‌شمار راننده، خودش باشد و کار خودش را بکند. سر‌ِ عینکی که کلمهمی‌خورد و می‌جوید و می‌بلعید و نزدیک فرمان بود، زود فهمیده بود او ازجنس آن‌ها نیست، و پیاده‌اش کرده بود.
شانزده‌ سال بود راننده دراتوبوس لمیده بود و چاق شده بود و ورم کرده بود و گوشت‌ها و چربی‌های تنشلایه‌لایه روی هم افتاده بود و از بدنش سر‌ها و دست‌هایی بی‌شمار روییدهبود. سر‌هایی که از پنجره‌های اتوبوس بیرون زده بود و یکی زمین‌ها رامی‌خورد و یکی از د‌هانش خودرو بیرون می‌ریخت و یکی هواپیما‌ها رامی‌لیسید؛ و هر کسی که می‌خواست سفره‌ای پهن کند، باید یکی از سر‌ها رامیهمان‌ِ خودش می‌کرد.
ـ رانندگی سخت است، اما شما سخت‌ترش کرده‌اید. سال‌هاست این اتوبوس زیر وزن‌ِ شما نالیده و به زور پیش رفته. بگذارید نفس بکشد!
روز‌هایاول، راننده این‌قدر چاق نشده بود و ورم نکرده بود. یکی بود مثل همه. اماپله‌پله مریض شد و ابرو‌های بالای چشمانش ریختند و شروع کرد به چاق شدن.چاق شد و ورم کرد و …
کریستین تا دید نویسنده دارد دربارةگذشته‌های راننده حرف می‌زند و کسی کار تازه‌ای نمی‌خواهد بکند، حرف‌هایمرد‌ِ بدون خواب را قیچی کرد و به جایش تیتر‌های رنگی‌ِ روزنامه‌هایزنجیره‌ای را گذاشت. مرد‌ِ بدون خواب، تا تصویر خودش را دید که روی سقفآبی آسمان حرف می‌زند و به سر‌ِ بزرگ اعتراض می‌کند و می‌گوید:«بیست‌و‌هفت سال است این ملت زیر وزن‌ِ شما نالیده و به زور پیش رفته»، خمشد و سنگی از زمین برداشت و به سوی کریستین پرتاب کرد. سنگ چرخید و چرخیدو رفت و رفت و از ابر‌ها گذشت و درست به ماهواره کریستین خورد و تعادلش رابر هم زد و سر‌ِ دوربینش را چرخاند و به سمت آمریکا کرد که جرج بوش داشتلب‌های «کاندولیزا رایس» را می‌بوسید و به او تبریک می‌گفت که وزیر امورخارجه‌اش شده است.
کریستین زود پخش زنده را قطع کرد و فیلم «انقلاب‌ِنارنجی‌ِ اوکراین» را پخش کرد. اما بچه‌های حزب‌ا… لبنان دستگاه‌هایش راهک کردند و به جایش لبنان و کوبا و سوریه و ونزوئلا و عراق و مصر و بولیویو فلسطین را نشان دادند.
مرد‌ِ بدون خواب، تا این تصاویر را دید،چهره‌اش شکفت، و مقدار دیگری از خواب‌هایش را درآورد و در جیبش گذاشت وز‌ُل زد به سر‌ِ بزرگ راننده، که هنوز نفهمیده بود چه اتفاقی داردمی‌افتد.
ـ بیا پایین!
مردم هیجان‌زده بودند و بی‌صبر؛ و راننده آن‌قدر چاق و سنگین بود که نمی‌توانست تکان بخورد.
یکیاز سر‌های راننده، که جیب جوان‌ها را می‌مکید و از نفس‌هایش دانشگاه درستمی‌شد، به مرد‌ِ بدون خواب گفت: «تو اصلا‌ً زورت می‌رسد که فرمان اتوبوسرا بچرخانی؟!» و همین‌طور که زهرخند می‌زد، جوانی را بلند کرد و جیب‌هایشرا مکید و به زمین انداخت.
زور مرد‌ِ بدون خواب به یک پسربچه همنمی‌رسید. خودش یک بار خندیده بود و این را به همه گفته بود. اما حرف آنسر‌ِ راننده برای کسی مهم نبود. همه می‌خواستند راننده، دیگر سوار اتوبوسنباشد. اتوبوس سال‌ها بود سنگین شده بود و مثل قبلش خوب گاز نمی‌خورد وجلو نمی‌رفت.
ـ بیا پایین!
جوانی که جای کلیه‌هایش خالی بود، اینرا داد زد و پرید و به یکی از سر‌های راننده که قلیان می‌کشید، آویزان شد.سر عصبانی شد و به خودش تکانی داد و جوان را پرت کرد روی کوه‌ِ آدم‌هاییکه زیر چرخ‌های توسعه، ل‍ِه شده بودند.
مردِ بدون خواب گفت: «برای راننده، یک صندلی بس است.» و آمد و جلو در‌ِ جلویی اتوبوس ایستاد.
سر‌ِبزرگ، خورشید را پوشانده و گفت: «شیطان در شب‌ زاد و ولد می‌کند.»‌ و کلیدنوربالای اتوبوس را زد. نور چراغ‌ها افتاد روی گروهی دختر و پسر که اسکیتپایشان بود وبه خودشان لوازم آرایش آویزان کرده بودند و می‌رقصیدند و مردِبدون خواب را مسخره می‌کردند.
اولین لنگه‌ کفش‌ها که به سمت جوان‌ها پرتاب شد. به آن‌ها نخورد. چون مرد‌ِ بدون خواب دست کرد و لنگه کفش‌ها را در هوا گرفت.
ـ حیف این کفش‌ها نیست؟!
مرد‌ِبدون خواب که این را گفت. چشم‌های همه افتاد بر کفش‌های بندی کهنه‌اش؛ کهاز زیرشان گ‍ُل روییده بود. تازه همه دیدند تمام مسیری که مردِ بدون خوابتا اتوبوس آمده، پر از گ‍ُل شده است.
شاعری گفت: «او الهه خواب‌هایماست!» شهیدی در قاب عکسش خندید. شیر در سینة خشکیدة زنی جوشید. و چندنوجوان با هم خواندند: «اومده خون تازه رو، تو رگ‌هامون جاری کنه.»
صدایآواز نوجوان‌ها هم پخش شد و بالا رفت و از ابر‌ها گذشت و به گوش کریستینرسید و ترساندش. کریستین زود گوشی همراهش را باز کرد و شمارة شوهرش راگرفت و گفت که رانندة جدید، بیشتر خواب‌هایش را در جیبش گذاشته. و دید همةآدم‌های کاخ سفید هم، مثل شوهرش ترسیده‌اند. حتی شنید که یکی زنگ زده وبلند‌بلند دارد به عربی حرف‌هایی می‌زند و آه و ناله می‌کند.
کریستین‌ْاز پشت دوربینش که نگاه کرد، دید مردم، دورِ‌ اتوبوس را گرفته‌اند وجوان‌ها به سر‌های راننده آویزان شده‌اند؛ و سر‌ها دیگر زورشان نمی‌رسیدکه آن‌ها را پرت کنند و روی کوه‌ِ‌ آدم‌هایی که زیر چرخ‌های توسعه له شدهبودند، بیندازند.
ـ بیا پایین!
همه مردم با هم این را می‌گفتند واتوبوس را تکان می‌دادند و گوشت‌ها و چربی‌های تن‌ِ‌ راننده و سر‌هایبی‌شماری که از بدنش روییده بود، روی هم می‌لغزید و مانند ژله می‌لرزید واز اتوبوس شره می‌کرد. از لای لایه‌لایه‌های شکم راننده، شغل و رفاه وعدالت بیرون می‌ریخت‌؛ و مردم می‌دویدند و آن‌ها را جمع می‌کردند و درجیب‌های سوراخشان می‌گذاشتند.
بیرون اتوبوس، سر‌ِ بزرگ راننده ساکتبود، و بی‌صدا از اتوبوس دور می‌شد. اما سر‌های دیگر می‌جنبیدند و هرچه رابه دستشان می‌آمد، می‌بلعیدند و به صورت مردم چنگ می‌کشیدند و به دنبالسر‌ِ بزرگ دور می‌شدند.
تا کار‌ِ بیرون کشیدن راننده و سر‌هایش ازاتوبوس تمام شد، مرد‌ِ بدون خواب دوید و بالا رفت و روی سقف اتوبوس ایستادو دست‌هایش را بالا گرفت و از ته دل صدا زد: «اللهم عجل لولیک‌الفرج!»
دیگرلازم نبود کریستین تصویر مردِ بدون خواب را روی سقف آبی‌ِ آسمان بیندازد.خورشید داشت می‌درخشید و اقیانوس‌ها آیینه شده بودند و عکس مردِ بدون خوابرا برای فرسنگ‌ها دورتر پخش می‌کردند.
بوی گل‌هایی که سقف اتوبوس را پر کرده بود، با صدای مرد‌ِ بدون خواب، درآمیخته بود.

نویسنده: محمدرضا سرشار
منبع: www.iricap.com

در حوالی گناه

سلام نماز صبحش را که داد، گوشی تلفن همراهش را برداشت. نوشت: «سلام. می‌خوام بیام تو فریزر!1» و ارسالش کرد. چند ثانیه بعد، گوشی تک‌زنگی زد. پیام کوتاه ارسال شده بود.
همسرش گفت: «این وقت صبح برای کی اس‌ام‌اس فرستادی؟»
یک سال بود عروسی کرده بودند. گفت: «علی مجاهدی. همون جانبازه که تو قطار با‌هاش دوست شدم.»
از جنوب برمی‌گشتند. دوره آموزشی «راویان نور»2 بود. علی مجاهدی همراهشان آمده بود تا برای انطباق نقشه‌های عملیات‌ها با منطقه، توجیهشان کند. وقت برگشت، توی یک کوپه افتاده بودند. سر کتابی که دست علی مجاهدی بود، زود ایاق شده بودند. آن‌قدر که از علی مجاهدی کارت ویزیت دفتر تبلیغاتی محل کارش را گرفته بود تا بعد این‌که کتابش را خواند، پسش بدهد: «استخوان خوک و دست‌‌های جذامیِ» مصطفی مستور.
همسرش گفت: «این وقت صبح مزاحمش نشوی!»
خندید. گفت: «نه بابا! این آدم نه خواب داره، نه یه جا بند می‌شه. از اوناس که دوازده‌ِ شب می‌ره کوه؛ پنج‌ صبح، سر فرشته3 کله‌پاچه می‌خوره. باید ببینیش مثلاً شیمیایی هم هست! تو سفر یا باید می‌رفت این‌ور و اون‌ور یا یکی رو پیدا می‌کرد و سر کارش می‌ذاشت.»
همراهش دوباره زنگ خورد؛ بلندتر. علی مجاهدی نوشته بود: «عالیه. ساعت ده بیا.»
نوشت: «اون موقع سر کارم. بعدازظهر می‌تونم بیام. هستی؟» و فرستادش. اما نشد. نرسید. گزارش ارسال می‌گفت.
دوباره تلاش کرد. باز هم نشد.
سر کار رفت. ده و نیم تلفن همراهش زنگ خورد. علی مجاهدی بود. گوشی را که برداشت، سلام کرد؛ با هیجان. اما آن‌طرف خط یک زن بود.
ـ آقا شما برای من اس‌ام‌اس فرستاده بودین؟
جا خورد گفت: «من برای آقای مجاهدی اس‌ام‌اس فرستاده بودم. مگه این همراه ایشون نیست؟»
زن گفت: «آقای مجاهدی دیگه کیه؟»
گفت: «صبر کنید.» و تندتند سررسیدش را ورق زد تا رسید به کارت ویزیت. شماره را خواند.
ـ این شمارة منه!
چیزی نگفت. زن ادامه داد: «لطفاً دیگه مزاحم نشین!» و قطع کرد. لحنش تند بود.
لاله گوش‌هایش سرخ شده بود. پنجره را باز کرد. سرمای هوای زمستانی دوید داخل اتاق و لرزی به جانش انداخت. نشست پشت میز و سرش را میان دست‌هایش گرفت و گذاشت سرما از لباس‌هایش بگذرد و بر تنش پنجه بکشد.
چند لحظه به سکوت گذشت. بعد به صندلی‌اش تکیه داد؛ دست‌هایش را باز کرد، و نفس عمیقی کشید. بعد زنگ زد به آبدارخانه تا برایش چای بیاورند.
چای را خورد. جرعه‌جرعه و با مکث. جلو چشمانش سررسید باز بود و کارت ویزیت علی مجاهدی رویش.
تکمة بستة یقه‌اش را باز کرد. گوشی را برداشت و شماره تلفن ثابت روی کارت را گرفت. زنی گفت: «بفرمایین.» گفت: «دفتر تبلیغاتی مژده؟»
زن گفت: «بفرمایین. امرتون؟»
گفت: «با آقای مجاهدی کار دارم.»
ـ تو همون یخمکی نیستی که صبح برای من اس‌ام‌اس فرستادی؟!
آب د‌هانش را قورت داد. گفت: «خانم! به خدا قصد مزاحمت نداشتم. آقای مجاهدی به جز شماره همراهشون، این شماره رو هم به من داده بودن.»
ـ چه بامزه!
گفت: «روی کارت ویزیتشونم نوشته دفتر تبلیغاتی مژده.»
زن گفت: «اما مشکل اینه که ما اینجا آقای مجاهدی نداریم!»
گفت: «ولی شماره تلفن دفتر که همینه.» بعد نشانی دفتر را هم خواند.
ـ این ماجرا داره خیلی پلیسی می‌شه، آقا پسر! یه ذره سلول خاکستری لازم داره! اگه امروز یه تک پا بیای اینجا، با هم یه ذره فسفر می‌سوزونیم. شایدم یه سرنخی پیدا کنیم.
گفت: «نه. مزاحم نمی‌شم. من فقط می‌خواستم یه کتاب آقای مجاهدی رو که امانت گرفته بودم، پس بدم.»
مدام با شستش، انگشتر عقیق انگشت میانی‌اش را بازی می‌داد.
ـ نه بابا! من خواهش می‌کنم که حتماً بیایی. آخه برای منم خیلی جالبه بدونم اصل ماجرا چی بوده.
گفت: «سعی می‌کنم.»
صدایش انگار از ته چاه می‌آمد.
ـ ‌اگه بعد از چ‌هار بیای که اندشه. چون ساعت کارِ اینجام تموم شده و مگس می‌پرونیم!
گفت: «چشم.»
زن گفت: «پس قرارمون ساعت چ‌هار، تو همین فریزر! لباس گرم بپوش نچّایی!» و خداحافظی کرد.
جویده‌جویده کلماتی را پشت سر هم ردیف کرد و گوشی را گذاشت و هوای داخل ریه‌هایش را با صدا بیرون داد.
تا عصر، برگه‌های روی میزش تکان نخوردند. حتی یادش رفت قبل از نماز ظهر و عصر، وضو بگیرد. همه‌اش پشت پنجره ایستاده بود.
ساعت سه و نیم، زنگ زد به همسرش و گفت که دیرتر می‌آید. گفت که می‌رود پیش علی مجاهدی؛ و شاید کارش طول بکشد.
کارتش را زد و پیاده راه افتاد: تا ونک؛ بعد گاندی؛ بعد کوچه نیلوفر؛ بعد ساختمان 66. عمارتی بلند با سنگ‌های سیاه و شیشه‌های تیره، که نوار‌های قرمزی دور تنه ساختمان پیچیده بودند و بالا رفته بودند.
زنگ زد. خود زن بود که گفت در باز است.
در باز بود. در آسانسور هم باز بود. مثل یک د‌هان پر زرق و برق، که آماده بود ببلعدش و درون تاریکی‌ها ببردش. رفت داخل و تکمة 6 را فشار داد. صدای زنی شماره طبقه را گفت و در باز شد. آمد بیرون.
یک لحظه ایستاد. فضای راهرو، ساکت و تاریک بود. روی هر در، نور‌هالوژنی تابانده بودند. د‌هان آسانسور بسته شد و دوباره پایین رفت.
دست‌هایش یخ کرده بود. برگشت و تکمه آسانسور را زد؛ چند بار. یکدفعه چراغ‌های راهرو روشن شد.
ـ بیا تو!
خود زن بود. با مانتوی تیره‌ای که تنش را قاب کرده بود. از زیر روسری، مو‌های زن، کمی پیدا بود. برگشت و وارد آپارتمان شد و با تعارف زن، روی مبلی نشست. دیوار‌ها پر بود از نقشه و طرح‌های گرافیکی قرمز و زرد و آبی. هرچند که رنگ قرمز، بر همه‌شان می‌چربید.
ـ چی می‌خوری؟ قهوه یا نسکافه؟
گفت: «مزاحمتون نمی‌شم. هر چی که دم دست‌تره.»
قلبش تندتند می‌زد. زن گفت: «فکر نمی‌کردم برعکس اس‌ام‌اس‌ِت، این‌قدر بچه‌مثبت باشی!» و رفت داخل یک اتاق.
از آنجا ادامه داد: «صبح که خوندمش، فکر کردم از بچه‌های خودمونی. اما ساعت ده که سروکله‌ت پیدا نشد، دوزاریم افتاد که سوتی شده.»
بعد، جز صدای جابه‌جا کردن ظرف‌ها، دیگر صدایی نیامد.
خیس عرق بود. گوش‌هایش سرخِ سرخ شده بودند. نگاهش ماسیده بود روی کتاب «استخوان خوک و دست‌های جذامی» مصطفی مستور، که روی میز زن ر‌ها شده بود.
بی‌ سر و صدا بلند شد. دستش را آهسته روی دستگیره در گذاشت.
ـ کجا داری می‌ری؟
برنگشت. به جایش دستگیره در را به پایین فشار داد. خواست بیرون برود اما یکدفعه، دستی شانه‌اش را فشرد. ایستاد. نفسش بالا نمی‌آمد. سرش را، انگار که بار سنگینی روی گردنش است، برگرداند و نگاه کرد: علی مجاهدی بود. صدای شلیک خندة علی مجاهدی، سکوت راهرو را شکست.
——————————
پی‌نوشت:
1. رمزی است که مشتریان زن تن‌فروش کتاب «استخوان خوک و دست‌های جذامی» مصطفی مستور به کار می‌برند.
2. راویان نور، عده‌ای جوان ـ و عمدتاً‌ دانشجو ـ هستند که تاریخ و جغرافیای دفاع مقدس را آموخته‌اند تا راهنمای کاروان‌های زیارتی مناطق جنگی جنوب کشور باشند.
3. نام سابق خیابانی در شمال تهران، که از خیابان ولی‌عصر (عج) منشعب می‌شود.
 
نویسنده: محمدرضا سرشار
منبع: www.iricap.com

زن‌ها همه مثل هم‌اند

وقتی که یلدا گفت «شام نداریم»، هنوز به عمق فاجعه‌ای که داشت اتفاق می‌افتاد، پی نبرده بودم.
تازه دو ساعت بود که تلفن دوستی قدیمی، مثل قلاب جرثقیل سرنوشت، مرا از خیل بی‌کاران بیرون آورده بود. شغل جدید من، سردبیری همزمان دو هفته‌نامه بود: یکی ویژه پسران جوان و دیگری مخصوص دختران جوان.
به خاطر زمان کم باقی‌مانده تا انتخابات، کار آن‌قدر فوریت داشت که بایستی از فردای همان عصر، در دفتر تازه راه افتاده هفته‌نامه‌ها حاضر می‌شدم و با جمع کردن دوستان و همکاران مطبوعاتی‌ِ خوش‌فکر‌ِ پراکنده در این‌ور و آن‌ور، در عرض سه هفته اولین شماره هر هفته‌نامه را تحویل می‌دادم.
شاید اگر تخصص من انجام این دست کار‌های فوریتی و دقیقه نود نبود، هرگز چنین همای سعادتی بر شانه‌ام نمی‌نشست. چرا که هر چند سال یک بار، چنین ن‌هاد‌ها و ارگان‌هایی به فکر انتشار نشریه برای جوانان و هدایت آرای آنان می‌افتادند. (مرا ببخشید که به دلایل شغلی، از گفتن نام حامی اصلی این دو هفته‌نامه معذورم.)
وقتی که یلدا گفت «شام نداریم»، پیش از هر فکر دیگری تعجب کردم. در این سه سال زندگی مشترک، یلدا از هیچ فداکاری‌ای دریغ نکرده بود و هرگز ندیده بودم در خانه‌داری و شوهرداری کم بگذارد. طبیعی بود اولین فکری که به ذهنم برسد، نداشتن مواد اولیه تهیه شام باشد.
اما علت شام نداشتن ما، این نبود. یلدا خیلی راحت گفت: «حوصلة شام درست کردن ندارم.» و رفت و روی مبل جلو تلویزیون نشست و دورفرمان در دست، به دنبال مجموعه تلویزیونی ایرانی‌ای گشت تا به تماشایش بنشیند.
یلدا، یلدای همیشگی من نبود. همین را به او گفتم. اولین اصل در روابط زناشویی، داشتن صداقت است. ضمن اینکه نباید نگرانی‌ها و دغدغه‌ها را به حال خود ر‌ها کرد. بهترین راه برای حل این‌گونه مشکلات، بیان صادقانه آن‌ها به طرف مقابل است.
یلدا نظر مرا قبول نداشت. من هم اصرار نکردم که عقیده شخصی‌ام را به او بقبولانم. به جای این تلاش بیهوده، پیشن‌هاد کردم تا خودم شام را درست کنم. یلدا جوابی نداد. اما از قیافه‌اش می‌شد خواند که این پیشن‌هاد برایش اهمیت چندانی نداشته است.
در آن لحظه، وجود من پر از انرژی منفی بود. برای اینکه انرژی منفی‌ام را به یلدا منتقل نکنم، نظر او را پرسیدم:
ـ به نظرت، برای شام چه کار کنیم؟
یلدا اول جوابی نداد. بعد در حالی که نگاهش به صفحه تلویزیون بود، گفت: «من شام نمی‌خورم. گرسنه نیستم.» و مو‌هایش را پشت گوشش انداخت.
من از زن‌هایی که مو‌هایشان را پشت گوش می‌اندازند، خوشم نمی‌آید. احساس می‌کنم در چنین حالتی، گوش مثل یک تکه غضروف‌ِ زشت‌ِ سوراخ بیرون می‌افتد. این را یلدا هم می‌داند. اما در آن لحظه اصلاً به ذهنم خطور نکرد که ممکن است یلدا به عمد، مو‌هایش را پشت گوش انداخته باشد. برای همین، نزدیک او رفتم و با ملایمت و محبت، مو‌هایش را از پشت گوشش آزاد کردم.
یلدا اصلاً به من نگاه نکرد. تن‌ها واکنش او به این عمل من، انداختن دوباره مو‌ها به پشت گوش بود.
واضح بود که یلدا از چیزی ناراحت است. بنابراین اشت‌ها نداشتن او و حتی تهیه نکردن شام، همه و همه، تبعات این ناراحتی درونی بود. می‌دانستم تن‌ها راه برون‌رفت از این تنگنا، حرف زدن درباره این ناراحتی است. بنابراین جلوش رفتم و دوزانو، روی زمین نشستم. یلدا هنوز به تلویزیون نگاه می‌کرد. دست او را با دو دست گرفتم و آهسته، انگشتان و پشت دستش را نوازش کردم. پس از چند لحظه، گفتم: «یلدا جان! من تو را رنجانده‌ام؟»
ـ چی؟!
دوباره جمله‌ام را تکرار کردم. یلدا بدون اینکه نگاهش را از صفحه تلویزیون بردارد، جواب منفی داد.
این، شروع خوبی نبود. گفتم: «یلدا جان! به من نگاه کن.»
چند ثانیه هیچ اتفاقی نیفتاد. بعد، یلدا، کم‌حوصله به چهره من نگاه کرد و گفت: «دارم فیلم می‌بینم.»
البته، دقیق‌تر این بود که می‌گفت در حال تماشای مجموعه تلویزیونی هستم. اما آن دم، وقت این نکته‌سنجی‌ها نبود.
گفتم: «فردا بعد از ظهر، دوباره این را پخش می‌کنند. آن موقع، با هم می‌نشینیم و تماشایش می‌کنیم.»
یلدا نفس بلندی کشید؛ تلویزیون را خاموش کرد و به پشتی مبل، تکیه داد.
ـ شما که باید از فردا هفته‌نامه دخترانتان را دربیاورید!
اصلا یادم نبود. آن‌قدر رفتار یلدا و تلاش ذهنی‌ام برای مدیریت اوضاع به هم ریخته روابطمانْ افکارم را پراکنده بود که امر به این مهمی را از یاد برده بودم. گفتم: «اصلا یادم نبود! ببخشید.»
یلدا جوابی نداد. نگاهش به من نبود. اما رد نگاهش هم مشخص نبود. البته نه اینکه ثابت نباشد.
ـ باید خدا را خیلی شکر کنیم.
یلدا فقط سر تکان داد.
ـ بالاخره از این بی‌کاری درآمدیم.
باز هم سکوت.
ـ چرا چیزی نمی‌گویی؟
ـ چقدر حقوق می‌دهند؟
لحنش خیلی از سر‌ِ سیری بود. گفتم: «نمی‌دانم. شاید فردا در این باره هم حرف بزنیم.»
اما خوشحال بودم که یلدا وارد این بحث شده است.
ـ این‌ها را دقیق مشخص کن. نشود مثل جا‌های دیگر!
کمی عصبی شدم. تکرار یاد کلاهبرداری‌های گذشته و ضرر‌هایی که به من و خانواده‌ام وارد شده بود، همیشه همین حالت را در من به وجود می‌آورد.
ـ این دوستم که زنگ زد، آدم معتبری است. تازه، پشت سر پروژه […] است. آن‌ها هم که در پول غلت می‌زنند. (مجدداً باید ببخشید که از آوردن نام حامی اصلی این نشریات معذورم.)
ـ حالا چرا هم پسران، هم دختران؟
یلدا داشت نگاهم می‌کرد.
ـ خوب، به خاطر تفاوت‌های جنسیتی‌شان است. طبیعتاً این تفاوت، روی طرز فکر و علایقشان هم اثر می‌گذارد.
ـ چرا فقط پسران نه؟ دختر‌ها را چه کار دارند؟
در جمله یلدا، نوعی عرق جنسیتی وجود داشت. احساس کردم با مادری طرف هستم که مثل یک ماده‌شیر از کودکش دفاع می‌کند.
ـ نصف آرا مال زنان است. اکثریت خاموشی هستند که معمولاً در «انتخابات»‌ها فراموش می‌شوند و کمتر برای جذب رأیشان، کار جدی‌ای صورت می‌گیرد.
ـ چرا شما باید سردبیر هفته‌نامه دختران جوان باشید؟
تأکید یلدا روی واژه «جوان»، زیاد بود. حس شوخی‌ام گل کرد. گفتم: «خوب، می‌خواستی دختران پیر باشند؟!»
ـ نخیر! چرا شما باید سردبیر هفته‌نامه دختران جوان باشید؟
این بار تأکید یلدا بر واژه «شما» بود.
ـ برای اینکه احساس کرده‌اند کار، تن‌ها از عهدة من برمی‌آید. کمتر کسی می‌تواند در عرض سه هفته، مقدمات انتشار دو هفته‌نامه را آماده کند.
ـ یعنی هیچ زنی نبود که عرضه این کار را داشته باشد؟
ـ احتمالاً نه.
ـ نه؟!
ـ بله. این کار، کار ساده‌ای نیست. یک نوع مدیریت بحران قوی لازم دارد. در کنارش، باید شناخت دقیقی از نیرو‌ها داشته باشی. انتشار دوهفته‌نامه چیز کمی نیست.
ـ حالا چرا باید برای دختران جوان دو هفته‌نامه چاپ کنید؟
ـ قبلاً که گفتم عزیزم!
ـ چرا تو باید سردبیر هر دو باشی؟
ـ یعنی می‌خواهی بگویی من نمی‌توانم؟
ـ نخیر. من که به تو کاری ندارم!
ـ پس مشکل چیست؟
ـ خوشم نمی‌آید شوهرم با دختران جوان سر و کله بزند.
ـ به من اعتماد نداری؟
گفتن این جمله برایم سخت بود. یلدا هم متوجه شد. گفت: «اگر به تو اعتماد نداشتم که زنت نمی‌شدم.»
ـ پس چه؟
دست‌هایش در دست‌هایم بود. گفت: «من به دختر‌ها اعتماد ندارم.» و بعد اشک در چشمانش حلقه زد.
گفتم: «عزیز من! مگر می‌خواهند چه کار کنند؟»
گفت: «تو این چیز‌ها را نمی‌فهمی. زن نیستی که بفهمی.»
دست‌هایش را از دست‌هایم بیرون کشید و صورتش را میان آن‌ها پن‌هان کرد.
ـ هر وقت از من خسته شدی، به خودم بگو. خودم می‌روم. بعد، هر کاری خواستی، بکن.
چشم‌های یلدا سرخ بود. اشک مژه‌هایش را خیس کرده بود و هر دو ـ سه تای آن‌ها را به هم چسبانده بود.
گفتم: «وقتی گریه می‌کنی، خیلی قشنگ می‌شوی!»
میان گریه، ته خنده‌ای بر لبانش نشست. ادامه دادم: «عزیز من! از این حرف‌ها که می‌زنی دلم می‌شکند. آخر من چرا باید از گلی مثل تو خسته بشوم؟!»
این‌گونه تعریف‌های شوهران از همسرانشان، در هر حالتی کارساز است. مثل روغنی که سرازیر می‌شود و اصطکاک‌ها را از بین می‌برد. باز گفتم: «هیچ‌کس نمی‌تواند مرا از تو جدا کند.»
ـ تو نمی‌دانی. این زن‌ها را من بهتر می‌شناسم. تو باطن این عفریته‌ها را ندیده‌ای.
هرچند که از صدور چنین حکم‌های کلی‌ای خوشم نمی‌آید و آن را منطقی نمی‌دانم، اما به تلاشم ادامه دادم.
ـ آخه قرار نیست که ما با دختر‌ها ارتباط مستقیم داشته باشیم. مجله را چاپ می‌کنیم و می‌فرستیم روی دکه. یا […] آنجا که لازم می‌داند، پخشش می‌کند. اصلاً کسی رنگ این دختر‌ها را نمی‌بیند که شما نگران هستی.
ـ تلفن که می‌زنند! نامه که می‌نویسند! سعی نکن توجیه کنی!
ـ مگر چند ماه تا انتخابات مانده که شما این‌قدر نگرانی؟! سه ـ چ‌هار ماهه کار تمام است. تازه … برای چنین نشریات انتخاباتی‌ای، نه نشانی می‌زنند و نه تلفنشان را می‌نویسند. قرار نیست که با مخاطب ارتباط دو سویه داشته باشیم. پیامی را منتقل می‌کنیم و والسلام.
دست‌هایم را هم به هم مالیدم تا پایان کار را کامل‌تر نشان دهم.
آن شب یلدا راضی شد. از فردای آن روز، کار را شروع کردیم. هفته‌نامه پسران جوان خیلی راحت، کار‌هایش روی غلتک افتاد و مطالب دو شماره هم آماده شد. اما کار هفته‌نامه دختران جوان، پر از گیر و مشکل بود. من سعی کرده بودم برای تمام تحریریه دختران جوان، از خانم‌ها استفاده کنم؛ تا مشابهت جنسیتیشان، خود به خود کار‌ها را پیش ببرد و باعث شود که بتوانند به زبان خود دختران برایشان مطلب تهیه کنند و ذائقه‌شان را بفهمند. اما این معادله، جور در نمی‌آمد.
یا خانم‌ها از این طرف بام سقوط می‌کردند و یا آن طرف. یا مطالبشان آن‌قدر جلف و سبک از آب در می‌آمد که حامی ما، حاضر به انتشار آن نبود؛ و یا آن‌قدر سنگین و کم مخاطب، که به درد شبکه چ‌هار سیما می‌خورد.
علاوه بر همه این مشکلات، یک مدیر داخلی خوب هم پیدا نمی‌شد، تا من، توان کمتری را صرف رتق و فتق امور هفته‌نامه دختران جوان کنم.
همین درگیری‌ها باعث شده بود که شب‌ها دیرتر به خانه بروم و صبح‌ها زودتر بیرون بیایم. یلدا روز‌های اول از این اتفاق راضی نبود و به ب‌هانه‌های مختلف نارضایتی‌اش را اعلام می‌کرد. اما در مقابل استدلال من مبنی بر موقت بودن کار و نیاز ما به مبلغ قرارداد، پاسخ کافی‌ای نداشت. بنابرین، به این توافق رسیدیم که او به خانه پدرش برود تا مدت طولانی فراق را بتواند راحت‌تر تحمل کند.
اما یلدا، در همین دیدار‌های کوتاه شبانه‌مان، با نشان دادن علاقه‌اش به مسائل هفته‌نامه‌ها، به من قوت قلب می‌داد. من هرشب ماجرا‌های روز را بی‌کم و کاست برایش می‌گفتم و حتی گاهی وقت‌ها از او مشورت می‌خواستم، تا احساس کند در موفقیت‌های من، شریک است و سهم دارد.
یکی از همین روز‌ها، یلدا با من تماس گرفت و گفت که برای کمک به اقتصاد خانواده، کاری پیدا کرده است. کار یلدا، ویرایش مطالب یک مجله بود. در تماس تلفنی‌اش به این نکته اشاره کرد که برای برنخوردن به غیرت بنده، باید اضافه کند که نشریه ویژه بانوان است و عمده تحریریه‌اش خانم‌ها هستند. ضمن اینکه تن‌ها دو روز در هفته باید به آنجا سر بزند و یک روز مطالب را تحویل بگیرد و نوبت بعد، مطالب ویرایش‌شده را تحویل بدهد. جای بچه‌ها هم که پیش پدربزرگشان امن است.
به مرور، حضور یلدا در محل کار جدیدش بیشتر شد و حتی یک روز به من اطلاع داد که به شکل غیررسمی، از مقام گزارشگری به مسئولیت صفحه ارتقا پیدا کرده و مسئول فعلی صفحه قول داده تا مسئله را با سردبیر مجله مطرح کند و موافقت او را کسب کند.
اما وضعیت من در هفته‌نامه‌هایمان به این خوبی نبود. پس از اینکه پنج شماره از هفته‌نامه پسران جوان منتشر شده بود و به زور، سه شماره از هفته‌نامه دختران جوان را به چاپخانه رسانده بودیم، من قهر کردم.
دخالت‌های حامی مالی و عزل و نصب‌های بیجایشان، علت اصلی این کناره‌گیری تاکتیکی من بود. من در واقع می‌خواستم با این کار، در زمینه هفته‌نامه دختران جوان، موقعیت خودم را کاملا تثبیت کنم، و با گرفتن اختیار کامل هفته‌نامه، کار را سامان بدهم.
اما این تاکتیک، خیلی موفق نبود. یک هفته بعد، همان دوست قدیمی دوباره با من تماس گرفت و ضمن دعوتم به ادامه کار، از حل مشکل دختران جوان خبر داد.
حامی مالی تصمیم گرفته بود خودش برای هفته‌نامه دختران جوان سردبیری را تعیین کند که او زیر نظر من، مجله را منتشر کند.
وضعیت جدید، حالت آرمانی مورد نظر من نبود، اما چیز خیلی بدی هم به حساب نمی‌آمد. چرا که دیگر مشکلات هفته‌نامه دختران جوان از دوشم برداشته شده بود و تن‌ها نظارتی محتوایی و راهبردی بر دوشم می‌ماند. بنابراین موافقت کردم؛ و قرار شد فردای آن روز، مراسم معارفه سردبیر جدید برگزار شود. دوست قدیمی نام سردبیر جدید را هم گفت؛ اما متأسفانه او را نمی‌شناختم. این مسئله با ابراز تعجب دوست قدیمی‌ام مواجه شد. چرا که می‌گفت این سرکار خانم محترمه، از نویسندگان همان نشریه بوده است.
شب، مسئله را با یلدا در میان گذاشتم. یلدا خیلی خوشحال شد. از اینکه به جای سر و کله زدن با آن همه زن، فقط با یک نفر سر و کار خواهم داشت، راضی بود؛ اما موافقت ن‌هایی‌اش را به دیدن خانم سردبیر موکول کرد. من هم پیشن‌هاد دادم که یلدا فردا با من به مجله‌مان بیاید و ضمن شرکت در مراسم معارفه، خانم سردبیر را خوب ورانداز کند و تصمیمش را بگیرد. هرچند، از او خواستم تا با سعه صدر و نظر به مضیقه‌های مالی‌مان، نظر ن‌هایی‌اش مثبت باشد!
چند لحظه باید ببخشید. احساس می‌کنم دوباره یکی از آن حمله‌های عصبی دارد به سراغم می‌آید. باید چند تا از قرص‌هایم را بخورم تا جلو حمله را بگیرند.
بله! در این چند سال، حمله‌های عصبی ر‌هایم نکرده است. مخصوصاً هر بار که یاد آن جلسه معارفه کذایی می‌افتم. روانپزشکم پیشن‌هاد داده که کل ماجرا را یک‌بار بنویسم و برای همیشه ذهنم را راحت کنم. نمی‌دانم چه خواهد شد؛ ولی امیدوارم که همین‌گونه بشود.
به هر حال، مراسم معارفه برگزار شد؛ و همان اتفاقاتی هم که پیش‌بینی می‌کنید، رخ داد، و شد، آنچه شد.
من هیچ‌گاه نفهمیده‌ام که چگونه یلدا به آن شکل فجیع مرا دور زد؛ و به قول جوانان امروز پیچاند. یعنی غرور مردانه‌ام هرگز اجازه نداده که چنین سؤالی بکنم. اما این را خوب می‌دانم که پس از مدتی، این من بودم که موظف به هماهنگی مطالبم با او شدم.
آخر کار، خیلی شیرین نبود. انتخابات برگزار شد و نامزد‌های مورد نظر حامی مالی ما انتخاب نشدند. در نتیجه، هفته‌نامه پسران جوان هم تعطیل شد. اما هفته‌نامه دختران جوان از وزارت ارشاد مجوز گرفت؛ و همسر مسئول حامی مالی ما، مدیر مسئول شد و یلدا سردبیر ماند. هرچند، هنوز که هنوز است، همان نام مستعارش را در شناسنامه هفته‌نامه می‌گذارد، تا کمتر به غیرت بنده بر بخورد.
بچه‌ها را هم از خانه پدر یلدا به خانه آورده‌ایم و مسئولیت نگهداری آن‌ها و طبیعتاً خانه هم بر دوش بنده افتاده است.
باید مرا ببخشید که بیش از این نمی‌توانم مزاحم اوقاتتان شوم. چراکه یواش یواش یلدا به خانه می‌آید و هنوز برای شام کاری نکرده‌ام.
 
نویسنده: محمدرضا سرشار
منبع: www.iricap.com

یاس‌های کبود

آسید مرتضی عبا به سر کشیده، از سینه‌کش دیوار، به سوی مسجد سپهسالار می‌رفت.
هوا ابری بود و باد سردی می‌وزید. صدای آب جوی که به شدت می‌گذشت با چکاچک شاخه‌های چنار همراه شده و سکوت شب را می‌شکست. آسیدمرتضی پا تند کرد و از خم کوچه تنگ و باریک گذشت و باز کوچه‌ای دیگر. این سرما را تن‌ها یک چیز بر هم می‌زد. مشتی یاس که در جیب بغل داشت. که هر گاه سر خم می‌کرد و نفسی عمیق می‌کشید، این عطر و بو نرم‌تر از نرم، تا عمق جانش فرو می‌نشست. عصر به خانه سرهنگ رفته بود. همین امروز عصر، تا پیغام شب دیر آمدن او را به اهل خانه برساند. در همانجا بود که یک دم معطرخانم را دیده بود. نه با چادر که بی‌چادر، نه با روبنده که بی‌روبنده. نه با پای جورابدار که با شلیته و تنبان پفی تا بالای زانو. برای یکدم دلش فرو ریخته بود. وقتی در را به رویش گشوده و چشمان خمار و مو‌های افشانش را به چشم کشیده بود. او رو گردانده و استغفراللهی گفته بود. در حالی که هنوز صدای دور شدن تق تق نعلین‌ها و جرینگ جرینگ خلخالی که به پا بسته بود بر آجر قزاقی‌های حیاط،‌ شنیده می‌شد. اما وقتی دایه خانم آمده بود جلوی در و بعد از شنیدن پیغام او رفته و با یک بشقاب تو گود پر از گل یاس و حنا برگشته بود، ‌زبانش بند آمده بود که پاییز و گل یاس؟
دایه خانم به وسط حیاط اشاره کرده بود و گلخانه‌ای که کمی دورتر از حوض شش گوش فیروزه‌ای لبالب آب، زیر نور پرتقالی عصر، دفینه‌ای بود پر از جواهر که موجاموج رنگ می‌شد. او از همان دور، سایه‌ای را دیده بود که پشت شیشه گلخانه بال بال می‌زد.
همان دم مشتی از یاس‌ها را برداشته و در جیب بغل، آنجا که قلبش می‌زد ریخته بود و حالا که می‌رفت تا به «آقا» راپورت تلگراف امروز را بدهد لرزش را عطر همین یاس‌ها می‌گرفت. صدای آب و باد را سوت آژانی می‌شکست.
قدم‌ها را تند کرد. چندان خوش نداشت مورد مؤاخذه قرار گیرد. مدتی بود بی‌ آنکه اعلام رسمی شود جز با اسم شب نمی‌شد عبور کرد.
ـ ایست!
ایستاد. عقب‌گرد کرد و به تاریکی غلیظ ته کوچه چشم دوخت.
ـ هی عمو یادگار! کجا با این عجله؟!
پاشنه سر را به دیوار کاهگلی پس سر تکیه داد و بی‌حرکت ایستاد تا سایه جلوتر آید. چون چشمش به تاریکی عادت کرد، با لبخندی ردیف دندان‌های سپیدش را نمایان کرد.
ـ لازم است پاسخ دهم سرکار؟
ـ با مأمور قانون و یکی به دو؟!
تعلیمی را زیر چانه او گذاشته و فشار می‌داد. قد و قامت ورزیده، چشم‌های دریده، صورت گرد، دماغ پخ، دندان‌های کج و معوج.
از فشار نوک تعلیمی بر گلو، به سرفه افتاد. بی آنکه برای ر‌هایی خود تقلا کند با صدایی خفه گفت:
ـ اگر سر چوب قانونت را کج نکنی گمان نکنم حرف زدنم بیاید!
آژان گوشه سبیل چخماقی‌اش را جوید و چشم از او برنداشت.
ـ رد کن بیاید تا نکشیدمت به نظیمه. اسم شب پیش‌کشت.
ـ چه چیزی را سرکار؟
ـ محموله‌ات را.
آسید مرتضی دل دست را روی بدنه باطوم گذاشت و آن را با فشار کنار زد.
ـ هیچ می‌دانی با کی طرفی سرکار؟
آژان با نیشخندی برق دندان طلایش را به رخ او کشید.
ـ با این قبا و عبا به نظر نمی‌رسد تحفه‌ای باشی.
آسید مرتضی شانه از دیوار کند و زیر گلو را مالید.
ـ دیده‌ای خواهم که باشد شه‌شناس!
ـ شیرین‌زبانی نکن تا چوب توی آستینت نکردم.
آسید مرتضی دست‌ها را بالا برد.
ـ بسیار خوب! می‌توانی جیب‌هایم را بگردی و هر چه را که می‌خواهی برداری.
آژان تعلیمی را در قلاب کمربند فرو کرد.
پرتو لبخندی گوشه‌های چشم آسید مرتضی را موج انداخت و به تندی دست در جیب لباده‌اش کرد.
ـ سرکار جهت اطلاع عرض می‌شود که هر چه را دنبالش می‌گردی نسیه است، جز این یکی که نقد است.
آژان با د‌هان نیمه باز خیره ماند. برق یک اشرفی.
ـ صبح‌ها میرزا بنویس نظیمه‌ام. شب‌ها هم طلبه‌ای ساده که پی درس و مشق می‌روم. این هم مهر تأیید!
گفت و سکه را در کف دست او گذاشت.
آژان را که ذوق زده دید بار دیگر عبا را به سر کشیده و با گام‌هایی بلند، پیش از آنکه مأمور قانون پشیمان شود و باز گریبانش را بچسبد راه افتاد و در خم کوچه گم. اندکی بعد به خیابان پشت مجلس پیچید و از سینه‌کش دیوار بلند مسجد گذشت. هر چند گامی که برمی‌داشت فرو رفتگی دیوار بود و نشسته بر دو سوی سکو، پوستین بر دوشانی که دو به دو گرم بحث بودند یا گرد آتشی خرد در حال مطالعه.
در بزرگ و چوبی مسجد که بوی کندر و صمغ می‌داد نیمه باز بود. از روی سنگفرش شبستان گذشت. کنار حوض سنگی مدور ایستاد. مشتی آب به صورت زد. ماه را دید که چند پاره شد و باز یکی. بعد از عبور از نیمه دیگر شبستان پا به سمت حجره‌ای کشید که می‌دانست «آقا» در آن بیتوته کرده است. به پشت در که رسید از دو پله سمنتی کوتاه بالا رفت. شیشه‌های در حجره رنگی بود و او نمی‌توانست به راحتی آن سو را ببیند.
صدای آقا می‌آمد:
دو تقه ملایم به در زد و بعد سه ضربه. اذن دخول را آقا داده بود. در را باز کرد ارسی‌ها را از پا درآورد. آن‌ها را جفت کرد. زیر بغل زد و به داخل حجره برد.
ـ سلام عرض می‌کنم آقاجان.
آقا پای رحل نشسته بود. عبای نائینی به دوش، عمامه در کناری، رحل در پیش رو و در حال خواندن دعای کمیل.
ـ السلام علیکم و رحمه‌الله. خوش آمدی آسیدمرتضی. چه عجب یاد ما کردی؟
مفاتیح را بست و اشاره به قوری چینی‌ بندزده‌ای کرد که روی منقل بود.
ـ بیا که چای تازه‌دم است و حریف می‌طلبد!
آسید مرتضی کفش‌ها را جفت کرد و در طاقچه گذاشت. دامن عبا جمع کرد. جلو رفت. دو زانو مقابل آقا نشست. دست بر هرم آتش منقل گرفت.
قوری گل سرخی بندزده، استکان شستی ‌روسی. چای خوش عطر هل و دارچین زده. آقا برایش چای ریخته بود.
ـ کسی که پاپی‌ات نشد جوان؟!
ـ یکی بود که سنگ قلابش کردم آقا!
آنگاه نگاه چشمان عقابی‌اش را به او دوخت.
ـ گمان بد که نرفت؟
ـ نگران نباشید. بد شروع شد و خوش خاتمه یافت.
آقا ظرف «بارفتن» حاشیه‌ چین‌داری را که لبالب رطب رسیده بود مقابل او گذاشت و با انبر دم باریکی گل ذغال را جا به جا کرد.
ـ نوش جان کن و فاتحه‌ای هم نثار رفتگان، علی‌الخصوص ابوی گرامت.
آسیدمرتضی رطبی به د‌هان گذاشت. گوشت نرم و شیرینش را جوید. هسته‌اش را درآورد و گوشه نعلبکی گذاشت. فاتحه را خوانده بود که گفت:
ـ خدا رفتگان شما را رحمت کند.
آقا چوب الفی را که کنار زانویش افتاده بود برداشت و لای مفاتیح گذاشت.
ـ دعای کمیل می‌خواندید آقا؟
ـ اگر قبول افتد. امانتی را آوردی.
ـ هم الان رؤیت می‌فرمایید.
ـ دست در حاشیه جوراب کرد و کاغذ تاشده‌ای را بیرون کشید.
ـ همین امروز مخابره شده است.
آقا کاغذ را جلوی چشم گرفت. پلک‌ها را تنگ کرد. کاغذ را عقب و جلو برد. دست دراز کرد. از روی طاقچه عینکش را برداشت. به چشم گذاشت. آن را به دقت خواند.
ـ که این طور. انگار رضاخان میرپنج نمی‌خواهد دست بردارد. خوب برندارد. ما هم بیدی نیستیم که از این باد‌ها بلرزیم.
رونوشت تلگراف را به دقت تا کرد و میان صفحات مفاتیح گذاشت.
ـ چایت را بخور دلت گرم شود جوان!
ـ همین که رخصت می‌دهید به دست بوستان بیایم برای دلگرمی‌ام کافی است.
ـ زنده باشی پسر آسید حکیم خراسانی. همین دیروز یاد پدر شهیدت کردم. حتماً باخبری که آسیدابوالحسن اصف‌هانی و حاج میرزا سید حسن نائینی بعد مدت‌ها رنج و مشقت دیروز به قم رسیدند و بعد از زیارت به محضر «آشیخ عبدالکریم حائری» وارد شدند.
ـ مقدمشان مبارک باد.
ـ آن از خدا بی‌خبر‌هایی که این دو سید جلیل‌القدر را پای پیاده و یک لاقبا، از مرز خسروی راهی‌شان کردند امیدوار نبودند جان سالم به در برند.
ـ همانطور که روزی این بلا را سر پدر من درآوردند.
ـ آفرین. همین را می‌خواستم بگویم. اما این کور باطن‌ها نمی‌دانستند که…
گر نگهدار من آن است که من می‌دانم…
شیشه را در بغل سنگ نگه می‌دارد.
آقا باز اشاره به استکان چای کرد. آسیدمرتضی حبه قندی برداشت. به دقت در چای زد. به د‌هان گذاشت و استکان را به لب برد.
ـ ابوی‌ات هیچ وقت کوتاه نیامد. عزم جزمی داشت. به مبارزه‌اش ادامه داد. خار چشمان دشمنان اسلام شد. تا وقتی که مقدر شد جام ش‌هادت را سر کشد.
ـ بله، پدرم بار‌ها قصه روز‌ها و شب‌هایی را که پای پیاده طی طریق کرده بود برایم گفت. می‌گفت درست بالای سرم. وسط زمین و آسمان فانوسی روشن بود که راهم را روشن می‌کرد. این فانوس تا وقتی که به قم برسم با من بود بعد شد همان گنبد و بارگاه.
ـ خدایش بیامرزد و روحش را با اولیاء و انبیاء محشور گرداند.
ـ باور کنید آقا! این روز‌ها هر وقت که سر تصمیمی دل دل می‌کنم با خود فکر می‌کنم اگر زنده بود چه نصیحتی می‌کرد؟
ـ مطمئن باش همین را می‌گوید که من می‌گویم. در هر تصمیمی اول رضایت خدا را در نظر بگیر و بعد ثابت‌قدم باش و شجاع.
سید مرتضی نگاه به زیر انداخت. دقایقی ساکت ماند. به گل‌های سرخ آتشی که می‌سوختند و گرما می‌بخشیدند چشم دوخت و با دل انگشت شست و اشاره،‌ گوشه‌های چشم را پاک کرد.
ـ ثابت‌قدم و شجاع!
سر تکان داد و آهسته تکرار کرد. مکثی کرد و ادامه داد:
ـ چشم! سعی می‌کنم هم به وصیت پدر عمل کنم هم به نصیحت شما.
مشتاقانه به د‌هان آقا چشم دوخت.
ـ ظاهراً دیروز سردار سپه هم همراه ولیعهد، در محضر آیت‌الله شیخ عبدالکریم حائری بودند.
ـ بله! خبر دارم که این ظاهر الصلاح هم در التزام رکاب بوده است. حتی شنیدم تمام مدت مثل میر غضب بالای سر ولیعهد ایستاده و جم نمی‌خورده است. خدا می‌داند چه نقشه‌ای در سر دارد. به هر حال فعلاً وقت شرح و تفسیر نیست. فقط بدان ایام ایام بدی است و وظیفه‌ها خطیر.
ـ همینطور است که می‌فرمایید. اما فقیر به سهم خود در خدمت ام آقا!
ـ آقا چند ثانیه‌ای به او خیره ماند. دستی به محاسن خود کشید و سر تکان داد.
ـ آسید مرتضی. تو اولاد خلف سید حکیم خراسانی هستی. همان شهیدی که امیدم در روز حشر به شفاعت اوست. تو را مثل پسرم دوست دارم و نمی‌خواهم به سادگی سرت به باد رود.
ـ مراقب ام آقا.
ـ باید هم مراقب باشی. وقتی که دیوار موش دارد و موش هم گوش. حالا بلند شو. برو و استراحتی کن و دوشنبه شب با دست پر بیا.
ـ همین جا؟
نه! به در خانه‌ام بیا در سرچشمه. آدرس خانه تازه را که داری؟ کوچه میرزا محمود وزیر، بین سرچشمه و سه‌راه امین حضور.
ـ به روی چشم آقا!
خم شد و دست او را بوسید. از حرارت آتش منقل صورتش گل انداخته بود و از سرمای دست آقا رگه‌ای از اندوه در قلبش دوید. کمی بعد پوست جوانش را سیلی باد سرخ‌تر کرد وقتی که از در مسجد سپهسالار بیرون می‌آمد.

نویسنده: راضیه تجار
منبع: www.iricap.com

دزد کیست؟

نامه اول
فرستنده: دویل پ.گیتس، سردبیر مجله دیپ اسپیس مگزین
گیرنده: آقای جک لویس
۲۶ – ۹۰ خیابان ۲۱۹
کوینز ویلیج، نیویورک

آقای لویس عزیز،
دست نوشته "داستان بعد نهم" را بر می‌گردانیم. من در برخورد اول آن را داستانی ارزیابی کردم زیبا و به فکر چاپ آن افتادم. چرا نباید به این فکر بیافتم؟ در سال ۱۹۳۴ نیز که این داستان برای بار اول چاپ شد، ویراستاران "مجله‌ی کاسمیک تیلز" آن را در خور چاپ ارزیابی کرده بودند. خودتان هم خوب می‌دانید که "تاد ترامبری"، نویسنده داستانی که برایمان فرستاده اید، نویسنده‌ی بزرگ افسانه ‌های علمی است و نه شخص شما. به هر تقدیر فقط یاداور میشوم که در این مملکت دزدی ادبی پیگرد قانونی دارد و به خطرش نمی‌ارزد.
با تقدیم احترام
۲ آوریل ۱۹۵۲
د. پ. گیتس
——————–
نامه دوم
فرستنده: جک لویس
گیرنده: آقای دویل پ.گیتس، سردبیر محترم مجله دیپ اسپیس مگزین
نیویورک
آقای گیتس عزیز
من شخصی به نام تاد ترامبری نمی‌شناسم و هرگز هم اسم این آدم را نشنیده ام. داستانی را که پس فرستادید خودم نوشته ام. آن را صادقانه برای شما فرستادم. به همین دلیل هیچ از اشاره ‌ها و کنایه ‌های شما خوشم نیامد. من حدود یک ماه پیش "بعد نهم" را نوشتم و اگر میان داستان من و داستانی که تاد ترامبری نوشته شباهتی هست این شباهت‌ها تنها جنبه تصادفی دارند. با این همه نامه شما مرا به فکر فرو برد، چون چندی پیش داستان دیگری نوشته بودم و وقتی آن را برای "مجله استار دو ست ساینس فیکشن" فرستادم، آن مجله به این دلیل که داستانم زیادی تو مایه ترامبری است، آن را پس فرستاد. شما را به خدا به من بگویید که این تاد ترامبری کیست؟ من ده سال است که خواننده پر و پا قرص داستان ‌های علمی تخیلی ام ولی هیچ داستانی از او نخوانده ام.
ارادتمند شما
۵ آوریل ۱۹۵۲
جک لویس
——————–
نامه سوم
فرستنده: دویل پ.گیتس، سردبیر مجله دیپ اسپیس مگزین
گیرنده: آقای جک لویس
۲۶ – ۹۰ خیابان ۲۱۹
کوینز ویلیج، نیویورک
آقای لویس عزیز،
در پاسخ به نامه ۵ آوریل جنابعالی به اطلاعتان می‌رسانم که ویراستاران مجله ما کسی را بی دلیل متهم نمی‌کنند و از این نکته هم به خوبی آگاهی دارند که وجود مشابهت در ادبیات، آن هم مشابهتی عجیب، هیچ عجیب نیست. اما ما نمی‌توانیم قبول کنیم شما تاد ترامبری را نمی‌شناسید.
هر چند تاد ترامبری دیگر در میان ما نیست و دیر زمانی است که در گذشته، اما آثار او باقی است و مانند آثار بسیاری دیگر از نویسندگان، پس از درگذشت نابهنگامش در ۱۹۴۱، مطرح تر شده است. چه بسا سرچشمه بی پایان مضمون ‌های نواورانه داستان‌های او، تحقیقات و پژوهشهایش در قلمرو الکترونیک بود. تاد ترامبری آنچنان نویسنده‌ی بزرگی بود که حتی امروز نیز با همه پیشرفت علوم و فن آوری، نه تنها آثار او هنوز خواندنی است که حتی جا دارد نویسندگان نوپا بکوشند از سبک او تقلید کنند. اما منظور ما از "تقلید"، تکرار کلمه به کلمه نوشته ‌های او نیست و شما چنین کاری کرده اید. ادعای شما مبنی بر اینکه مشابهت تصادفی است را ما به هیچ وجه نمی‌توانیم بپذیریم. امکان تکرار تصادفی کلمه به کلمه یک داستان کامل یک میلیون بار کمتر از این است که ۲۰ نفر که ۲۰ سال است از یکدیگر بی خبرند، بدون توافق قبلی سوار هواپیما شوند.
دلم نمیخواست این حرف را بزنم اما ما بچه نیستیم.
با تقدیم احترام
۱۱ آوریل ۱۹۵۲
د. پ. گیتس
——————–
نامه چهارم
فرستنده: جک لویس
گیرنده: آقای دویل پ.گیتس، سردبیر مجله دیپ اسپیس مگزین
نیویورک
حضرت آقا
اتهاماتتان گویای محتوای ورق پاره ایست که منتشر می‌کنید.
لطف کرده اشتراک مرا باطل کنید.
۱۴ آوریل ۱۹۵۲
جک لویس
——————–
نامه پنجم
فرستنده: جک لویس
گیرنده: مرکز کتب و مجلات علمی تخیلی
۱۴۴ فرانت استریت
شیکاگو
آقایان،
با احترام، خواهش می‌کنم مجلاتی که آثار تاد ترامبری در آن‌ها چاپ شده است را برایم ارسال دارید، زیرا مایلم به دلایلی آثار او را بخوانم.
با تشکر و احترام فراوان
۱۴ آوریل ۱۹۵۲
جک لویس
——————–
نامه ششم
فرستنده: ری البرت، رئیس مرکز کتب و مجلات علمی تخیلی
گیرنده: آقای جک لویس
۲۶ – ۹۰ خیابان ۲۱۹
کوینز ویلیج، نیویورک
آقای لویس عزیز،
ما هم مانند شما به مطالعه آثار تاد ترامبری علاقمندیم و تنها توصیه ای که به شما میتوانیم بکنیم این است که یا با مجلاتی که آثار او را منتشر میکردند تماس بگیرید ـ اگر این مجلات هنوز باشند ـ یا به سراغ فروشندگان مجلات کهنه بروید.
اگر موفق شدید چیزی از او بیابید، مرکز ما حاضر است آن را به ب‌های گزاف از شما باز پس بخرد.
با تقدیم احترام
۲۲ آوریل ۱۹۵۲
ری البرت
——————–
نامه هفتم
فرستنده: جک لویس
۲۶ – ۹۰ خیابان ۲۱۹
کوینز ویلیج، نیویورک
گیرنده: آقای سامسن ج. گراس، سردبیر محترم مجله استرنج وردز مگزین
سنت لوییز، میسوری
آقای گراس عزیز،
به پیوست، دست نوشت داستانی به قلم خودم را میفرستم. برای نوشتن این داستان که "ویرانگر ده میلیون کهکشان" نام دارد، ناچار به مطالعه و تحقیقات وسیعی شده ام و لذا ناگریزم حداقل دستمزد مورد مطالبه ام را کلمه ای دو سنت معین کنم.
به این امید که در خور چاپ باشد و با تقدیم احترام فراوان
۱۱ مه ۱۹۵۲
جک لویس
——————–
نامه هشتم
فرستنده: آقای سامسن ج. گراس، سردبیر مجله استرنج وردز مگزین
گیرنده: آقای جک لویس
۲۶ – ۹۰ خیابان ۲۱۹
کوینز ویلیج، نیویورک
آقای لویس عزیز،
با کمال تاسف به اطلاع میرسانم که چاپ ویرانگر ده میلیون کهکشان فعلا در برنامه ما نیست. البته این داستان بسیار زیباست و شما میتوانید مطمئن باشید اگر روزی در برنامه چاپ ما قرار گرفت، ما حتما دستمزد درخواست شده را پرداخت خواهیم کرد، اما نه به شما بلکه به بازماندگان مرحوم تاد ترامبری که نویسنده ای بزرگ به معنای دقیق کلمه بود.
با احترام
۱۹مه ۱۹۵۲
سامسن ج. گراس
——————–
نامه نهم
فرستنده: جک لویس
گیرنده: آقای دویل پ.گیتس، سردبیر محترم مجله دیپ اسپیس مگزین
نیویورک
آقای گیتس عزیز،
قبلا نوشتم که مایل نیستم هیچ رابطه ای با شما یا مجله تان داشته باشم،‌ اما مسئله پیچیده ای برایم پیش آمده است.
ظاهرا هیچ مجله ای حاضر به چاپ داستان‌های من نیست، فقط به این دلیل ساده که داستان‌های من اصلا بجز اسم نویسنده با داستان‌های تاد ترامبری مو نمیزند.
شما در نامه آخرتان گفتید که امکان شباهت تا این تندازه برای یک داستان چقدر کم است. امکان مشابهت برای دست کم نیم دو جین داستان چقدر خواهد بود؟ یک عدد نجومی!
با این همه از من قبول کنید. من این داستان‌ها را خودم و فقط خودم نوشته ام. من تا به حال حتی یک جمله از تاد ترامبری ندزدیده ام. به این دلیل ساده که تاکنون حتی یک کلمه هم از او نخوانده ام. همانطور که قبلا هم گفتم من تا این اواخر حتی اسم او را هم نشنیده بودم.
تن‌ها فکری که به عقلم میرسد این قدر غریب است که جرات نمیکنم آن را با کسی بجز شما که یک مجله علمی تخیلی در می‌آورید در میان بگذارم. فرض کنیم، فقط فرض کنیم ـ این ترامبری به دلیل آزمودگیش در دانش توانسته باشد سد فضا ـ زمان را بشکند، و میدانم باور کردنش عجیب است، سال‌ها پیش از آنکه من شروع به نوشتن کنم با اطلاعاتی که از آینده داشته، داستان‌های مرا سال‌ها پیش از آنکه خودم بنویسم، نوشته باشد.
منظورم را می‌فهمید؟ فکر می‌کنید ممکن است تاد ترامبری با سفر در زمان،‌ به زمان ما آمده،‌ داستان‌های مرا دزدیده و در گذشته چاپ کرده باشد؟
شما را به خدا جوابم را بدهید.
۲۳ مه ۱۹۵۲
جک لویس
——————–
نامه دهم
فرستنده: دویل پ.گیتس، سردبیر مجله دیپ اسپیس مگزین
نیویورک
گیرنده: آقای جک لویس
۲۶ – ۹۰ خیابان ۲۱۹
کوینز ویلیج، نیویورک
آقای لویس عزیز،
تن‌ها فکری که ما می‌کنیم این است که بهتر است شما به روانپزشک مراجعه کنید.
ارادتمند
۲۵ مه ۱۹۵۲
د. پ. گیتس
——————–
نامه یازدهم
فرستنده: جک لویس
۲۶ – ۹۰ خیابان ۲۱۹
کوینز ویلیج، نیویورک
گیرنده: آقای سمیوئل ماینز، سردبیر محترم استاندارد مگزین اینکورپوریشن
نیویورک
آقای ماینز عزیز،
متن‌های پیوست را نمی‌شود داستان به معنای دقیق کلمه دانست،‌ این‌ها ده نامه است که میان من و افراد مختلف مبادله شده است. آن‌ها را به این امید برایتان میفرستم که شاید کمکم کنید و مرا از گرفتاری ای که به آن دچار شده ام در بیاورید.
من نامه ‌ها را به ترتیب تاریخ مرتب کرده ام و فکر می‌کنم خودشان به تن‌هایی گویای همه‌ی ماجرا باشند. شاید با چاپ آنها، یکی از خوانندگان توضیحی برای مشکل من پیدا کند.
من اسم این مجموعه نامه ‌ها را گذاشته ام "دزد کیست؟"
ارادتمند
۳ ژوئن ۱۹۵۲
جک لویس
——————–
نامه دوازدهم
فرستنده: سمیوئل ماینز، سردبیر استاندارد مگزین اینکورپوریشن
گیرنده: آقای جک لویس
۲۶ – ۹۰ خیابان ۲۱۹
کوینز ویلیج، نیویورک

آقای لویس عزیز،
فکر نوشتن یک داستان علمی تخیلی به شکل مجموعه نامه خیلی جالب است. اما تازه و نو نیست. بار اول آقای تاد ترامبری در اوت ۱۹۴۰ به این فکر افتاد و داستانی را در "مجله مکبر ادونچر" به چاپ رساند که به شکل نامه بود و از خوب یا بد تصادف، هم مضمونش مضمون این نامه ‌ها بود و هم اسمش دزد کیست؟
اگر چیزی از خودتان داشتید حتما با ما تماس بگیرید.
با احترام
۱۰ ژوئن ۱۹۵۲
سمیوئل ماینز

نویسنده: جک لویس
درباره‌ی داستان:
این داستان در مجله دانشمند منتشر شده بوده است.
منبع: www.science-fiction.blogsky.com

امروز
« دوستان و همکاران، به نظر من بیدار کردنش جنایت است.»
– یعنی جناب والنتین پترویچ، منظورتون اینه که بگذاریم همینطوری بمیره؟
– ماریا فدرونا، من منظورم دقیقا همون بود که گفتم.
– اما والنتین پترویچ، تنها معنای حرف شما اینه که بکشیمش. شما از ما میخوهید که این آدم رو بکشیم. ما پزشکیم والنتین پترویچ !
– ماریا فدرونای عزیز، شما نباید یک نکته را از یاد ببرید و آن اینست که این یارو، آدم نیست. نخیر آدم نیست، بیشتر نوعی داروست یا درست بگم نوعی ابزاره. بله، نوعی ابزار جراحی مغز و اعصاب.
– چرا آدم نیست؟ چون فقط برگ هویت ندارد؟
– نه فقط به این دلیل… گوش کنید… ببخشید ممکنه یه سیگار به من بدید؟
« آیا دارند راجع به من حرف می‌زنند؟… مدتیه که به هوش اومدم و دارم به این حرف‌های عجیب گوش میدم. بو، بوی بیمارستانه. نکنه مریض شده باشم؟ چه اتفاقی برام افتاده؟ باید یادم بیاد… خدای بزرگ! اسمم! اسمم رو هر چی فکر میکنم یادم نمیاد! و این بو… بوی بیمارستانه و کسی داره سیگار میکشه. اما خدای بزرگ… اسمم! چرا اسمم یادم نمیاد؟… نکنه دیوونه شدم؟… حتما دیوونه شدم. اینجا هم حتما بیمارستان روانیه! »
– والنتین پترویچ نگاه کنید ! داره ناله میکنه…
– بله همین طوره ماریا فدرونا، حالا دیگه کار از کار گذشته و بحث و جدل هم دیگه هیچ فایده ای نداره.

دیروز
– ایوان یفیمویچ، خوب به حرفم توجه کنید: شما باید حرکت‌های من رو دقیقا تکرار کنید، وگرنه عمل شکست میخوره. من هر کاری رو که میکنم با صدای بلند میگم تا شما خوب متوجه بشید. حاضر؟ پس شروع میکنیم… با ضد عفونی کردن محل عمل شروع میکنیم. ایوان، حواستون باشه اون خط سبز رو پاک نکنید!… خب، نقطه عمل رو میشکافم… ایوان، مراقب باشید، فقط سه سانتیمتر!… خیله خب، خونریزی رو بند میاریم… ماشا، لطفا گیره… نه، هم به من بدید هم به ایوان یفیمویچ! خیله خب ایوان لبه ‌های شکاف رو باز میکنیم… خیله خب، ماشا لطفا مته ۱۵ !… چند بار بگم؟ حواست کجاست؟ هر چی خواستم، دو تا میدی: یکی برای من یکی برای ایوان یفیمویچ… حاضری ایوان؟ پس شروع میکنیم… خیله خب، صلیبی میشکافیم. ماشا، عرق رو از رو چشام پاک کن. ممنون… حالا میریم سراغ انعقاد خون… شنیدی ایوان؟ انعقاد خون… حالا اصل کار رو شروع میکنیم آماده ای ایوان؟ خدایا به امید تو… نیشتر رو فرو میبرم، ایوان، تو هر کاری که من میکنم، بکن، اما با سه ثانیه تاخیر. خودم میشمرم که اشتباه نکنی، حواست باشه ایوان، تو حق اشتباه نداری! حاضری؟ فرو کردم… سه، دو، یک، صفر… سه، دو، یک، صفر… سه، دو، یک، صفر… صبر کن ایوان، دست نگهدار، من زیادی فرو رفتم، وقت کافی داشتی زیادی فرو نری؟ خوب شد… نه بابا، نگران من نباش، این یارو واسه همین کار ساخته شده نه برای هیچ چیز دیگه، از اول هم قرار بود قربانی بشه، در مقابل مریض اول رو نجات دادیم،… خیلی عالی بود ایوان. دستت درد نکنه… برو استراحت کن، خودم زخم رو تمیز میکنم.

امروز
«… سرم رو نمیتونم تکون بدم. باید چشام رو باز کنم… چرا همه چیز محوه؟ این سبزپوش‌ها دیگه چه کاره هستن؟ چرا همه روبند جراحی زدن؟ همشون نه، این یارو چاقه نقابشو انداخته و داره سیگار میکشه… دست راستم رو میتونم تکون بدم. حالا دست چپ… پا‌ها… اما چرا سرمو نمیتونم تکون بدم؟»
ـ… کینبوس فلوسترن…
– ماریا فدرونا،‌ حرف زد،‌ شما شنیدین چی گفت؟
– داره هذیون میگه.
-… مرد سنگ شده… چرا نمیتونم سرمو تکون بدم؟
– ایوان، گیره ‌ها رو بردار، سرشو آزاد کن.
« این صدا چیه از پشت سرم میاد؟ خوب شد، حالا میتونم سرمو تکون بدم و بشینم. چرا این زنه داره سرمو میبنده؟ این حالت تهوع چیه ولم نمیکنه؟… اما خدای بزرگ، چرا هر چی فکر میکنم اسمم یادم نمیاد؟ »
– دکتر، اینجا کجاست؟ بیمارستان روانی؟
– نه، چرا بیمارستان روانی؟ اینجا یک مرکز پژوهش‌های پزشکیه، اصلا نگران نباش، تو به استراحت و آرامش احتیاج داری، سرت درد میکنه؟
– دکتر من حافظم رو از دست دادم…

سه ماه قبل
– خیله خب همکاران عزیز، نتیجه جلسه رو اعلام میکنم: همه به اتفاق آراء به این نتیجه رسیدیم که تنها راه نجات یوراوین، کلوناژ است.
– این طور نیست والنتین پترویچ، اتفاق آرایی در کار نیست و من…
– شما حرفاتونو زدین ماریا فدرونا، جلسه هم تموم شده… خیله خب،‌ اکثریت به اتفاق آراء به این نتیجه رسیده که عمل جراحی لازمه و برای اینکه نیشتر بیمار رو نکشه، همزمان با بیمار، مشابه مصنوعی اون هم عمل میشه.
– والنتین پترویچ، مشابه مصنوعی یعنی چی؟ درسته که مصنوعیه ولی آدمه.
– مشابه آدم، ماریا فدرونا، نه آدم، اینو فراموش نکنین که مصنوعیه.
– شاید مصنوعی باشه، ‌ولی فرقی با یوراوین نخوهد داشت.
– چرا، چرا، کلی تفاوت داره و به هر حال انسان که نخواهد بود، چرا متوجه نیستید ماریا فدرونا؟ اگه ما این… یارو زیر دستمون نباشه، هیچ تضمینی برای موفقیت عمل وجود نداره و یوراوین حتما میمیره.
– پس بگذارید سوالم رو یه بار دیگه تکرار کنم: اومدیم و نتیجه هر دو عمل موفقیت آمیز بود، با… با… با رونوشت یوراوین چه خواهیم کرد؟
– من اینو نمیدونم،‌ من فقط یه چیزو میدونم و اون اینه که اگه به کلوناژ متوسل نشیم،‌ دخل یوراوین اومده.

روز بعد
– ۱۲ به توان ۲؟
– ۱۴۴
– اسم مادرتون؟
– یادم نمیاد.
– اهل کدوم شهرید؟
– یادم نیست.
– نویسنده محبوبتان کیه؟
– گوگول.
– از کدوم آهنگساز بیشتر خوشتون میاد؟
– بتهون.
– چند سالتونه؟
– نمیدونم.
– خیله خب، ‌واسه امروز کافیه، حالا استراحت کنید.
***
– همکاران عزیز، باید با کمال تاسف اذعان کنم که نیشتر کمی بیشتر فرو رفته و در نتیجه تصادفا…
– اصلا تصادفی نبوده، یعنی منظورم اینه که در این مورد لغت تصادفی درست نیست. مگه نه اینکه هدف از ساختن این انسان مصنوعی، جلوگیری از هر گونه پیشامد تصادفی برای انسان واقعی بوده؟… اگه امروز حال یوراوین رو به بهبوده، دقیقا به خاطر الگوی مصنوعی ماست. همین امر هم درستی روش ما رو ثابت میکنه.
– بله همینطوره، مهم نتیجه کاره و نتیجه کار هم که خوب بوده، چون حال یوراوین رو به بهبوده.
– درست، اما حال رونوشت اون چطوره؟ حافظشو از دست داده؟
– اصلا اینطور نیست. فقط اسمشو یادش نمیاد، وگر نه در باقی موارد،‌ حافظش غوغاست. تاریخ پرتاپ اولین اسپوتنیک رو به فضا یادشه، اما تاریخ تولد خودش رو یادش نیست. عاشقه گوگوله و برام از حفظ گوگول میخونه، پیانو میزنه، عالی! بدون نت! اما در مقابل نمیدونه کجا پیانو یاد گرفته، نمیدونه ازدواج کرده یا نه و نمیدونه…
– راستی یوراوین چطور؟ ازدواج کرده؟
– نمیدونم، میشه پروندشو نگاه کرد،‌ ولی این موضوع چه اهمیتی داره؟
– یعنی مهم نیست؟
– معلومه که مهم نیست. تازه اگه این… رونوشت ندونه که زن داره،‌ خیلی هم خوبه! یوراوین تا چند روز دیگه مرخص میشه و میره خونه، پیش زن و بچش، اگه داشته باشه، ولی رونوشتش،‌ همین جا تو مرکز میمونه.

دو روز بعد، رویا
« پس از احساس سرمستی آور سقوط آزاد، دلهره معمول می‌آید. اگر این بار چترم باز نشه چی؟حالا وقتشه!… چه لنگری! گنبد نارنجی و سفید چترم نصف آسمون رو پر کرده و زمین دیگه نمیچرخه… این هم دریاچه… اون هم برج و اون هم صلیب… عجب بادی!… ارتفاع ۳۵۰… حتما ناتاشا داره از نگرانی دیوونه میشه، اما نه دیما. دیما داره عشق میکنه، پدرش تو آسمونه، خب دارم میرسم و بهتره حواسم رو جمع و چشم‌ها رو باز میکنم.
این چه رویایی بود دیدم؟ پرش با چتر؟ درست یادم نمیاد. نکنه بخشی از زندگی قبلیم بود، زندگی پیش از بیمارستانم؟ مسخره ست، چرا حافظه ام رو از دست دادم؟ میتونم مطمئن باشم که حافظم در خواب و رویا برمیگرده… خدای بزرگ ! اسمم، اسمم چیه؟ سرگی؟ نه. ولادیمیر؟ نه. ایگور؟ نه. آلکسی؟ نه.»
– پاشو دیگه، ظهر شد. برو دست و روتو بشور. صبونتو آوردم.
– ننه ورا، اجازه دارم برم غذاخوری صبونه بخورم؟
– نه، گفتن باید غذاتو تو اطاقت بخوری، سرت بهتر شده؟
– ننه ورا، ‌اسم من چیه؟
– یعنی نمیدونی اسمت چیه؟ عجب !… من از کجا بدونم اسمت چیه؟ برای من همه شما‌ها فقط مریضید و بس، مریض اتاق ۴، مریض اتاق ۱۲.
 
دو روز بعد، پیش از ظهر
– خیله خب، ادامه میدیم، چند سال دارین؟
– نمیدونم،‌ فکر کنم حدود سی سال.
– جنسیت؟ مرد یا زن؟
– چرا مسخره بازی درمیاری دکتر؟ آخرش نمیخوای به من بگی کیم و اینجا چه غلطی میکنم؟
– هر چیزی به موقش جانم. صبور باش، ما مشغول مداوای شما هستیم. یا درست تر بگم،‌ ما فقط به این شرط میتونیم شما رو مداوا کنیم که با ما همکاری کنید و برای این کار باید درباره حافظه شما، اطلاعاتمان هر چه کاملتر باشه. سعی کن درست جواب بدی.
– دکتر، من کس و کاری دارم؟ منظورم اینه که نکنه وقتی منو پیدا کردید تو همین حال و روز بودم؟
– از موضوع دور نشیم بهتره و به نفع خودته. خب،‌ ادامه میدیم، آیا ورزشکارید؟
– من خستم دکتر، خسته.
« آلکسی؟ نه. واسیا؟ نه. واسیلی؟ نه. میخائیل؟ نه. ایگور؟ نه. سرگی؟ نه.»
 
دو روز بعد، شامگاه
– ما باید حقیقت رو بهش بگیم. ما چه حقی داریم که یه آدم رو از گذشتش محروم کنبم؟
– ماریا فدرونا، آیا شما اطمینان دارید که با گفتن حقیقت بهش صدمه نخواهید زد؟ در اون هم نشانه ‌های تالاموسی هست و هم درد‌هایی که…
– اطمینان ندارم، اما در این مورد هم اطمینان ندارم که پنهان کردن حقیقت به سود اونه، این رو هم نباید از یاد برد که اینجا بیمارستانه.
– نخیر، اینجا مرکز پژوهشیه.
– بیمارستانه و دیر یا زود از دیگران چیز‌هایی خواهد شنید، نکنه ترجیح میدید که حقیقت رو یکی از پرستارا یا بیمارا بهش بگه.
– خیله خب، فردا با والنتین پترویچ در این باره حرف میزنم…
 
سه روز بعد، رویا
– هی بابا،‌ قایقش چپه نمیشه؟
– نه دیما جون، برنمیگرده.
– ولی اگه چپه شد چی؟
– شنا میکنیم و برمیگردیم ساحل.
– ولی بابا، من شنا بلد نیستم.
– من تو رو برمیگردونم عزیزم.
– بابایی، میذاری منم پارو بزنم؟
– بیا پسرم…
« پارو‌ها در جا پارویی جرجر میکنند و قایق آرام دور خودش مچرخه. نور تو چشمام میافته.»
– دیما، به طرف جنوب.
– جنوب کجاست؟
– جنوب… همونجا که مامانت واساده…
« کجا بود؟ دریا؟ اینجا دریا هست؟ یادم نیست.»
 
سه روز بعد، در دستشویی
دستشویی بوی سیگار میدهد.
– هی رفیق، سیگار داری؟
– فکر نمیکنم سیگاری باشم.
– این چه جور حرف زدنه، نکنه تو همون یارویی؟ مریض اتاق ۱۲؟
– آره، درسته، اتاق من شماره ۱۲ هست.
– پس اون یارو آدم مصنوعیه تویی؟
– چطور؟ من یادم نمیاد؟
– خودشه! هی بچه ‌ها ! بیاین تماشا! این همون آدم مصنوعی ست.
– نزدیکش نرو! خطرناکه!
– آدم ترسش میگیره!
– هی بچه ها، ترو خدا هر چی راجع به من میدونید،‌ بهم بگید.
– ساز میزنید؟
– نمیدونم.
– پایتخت سویس؟
– برن، دکتر اسمم رو بهم بگید.
– بعدا، پایتخت ازبکستان؟
تاشکند.
«… فکر میکنه چیزی نمیدونم، چه توقعی از من دارند؟ نمیخوان اون یکی رو ببینم؟ راستی، یارو چطور؟ یارو از وجود من خبر داره؟»
– حواستون به من نیست؟
– ببخشین دکتر، داشت یه چیزایی یادم می‌اومد.
– چی یادتون اومد؟
– فکر کردم حتما ساز میزنم. میخواین براتون ساز بزنم؟
«… نمیخوان بذارن از اینجا برم بیرون. منو ساختن که اون یکی رو نجات بدنو حالا کارشون با من تموم شده. وسط کار فقط حافظه منو عمدا یا سهوا پاک کردن. فکر میکنن میخوام جای اون یکی رو بگیرم. حتما برای خودش کار و خونه و زندگی داره… خونواده؟ خدای من یعنی منم خونواده دارم؟…»
– حواستونو جمع کنید، گواهینامه رانندگی دارید؟
– دکتر من از سوالتون میفهمم که حتما ۱۸ سالم شده حالا لطف کنید و ازم بپرسید آیا یادم میاد زنم برای جشن تولد سی سالگیم به من چه هدیه ای داد؟ اونوقت شاید بفهمم که سی سالم شده و ازدواج هم کردم.
 
چهار روز بعد
– والنتین پترویچ ! اثری از بیمار اتاق ۱۲ نیست. حتما فرار کرده.
– چرند نگو، همه جا رو دنبالش بگردید.
«… حسابی خونی مالی شدم. اصلا فکر نمیکردم شب در‌ها رو ببندن. شاید از دزد میترسن. نکنه اون یکی دزد باشه؟ شاید به همین دلیله که به من حقیقت رو نمیگن… اما حالا بهتره یه لباس پیدا کنم، چون با این لباس بیمارستان زیاد نمیتونم دور بشم. بعدشم باید اون یکی رو پیدا کنم.»
– سروان سوتنیکوف! به گوشم…
– جناب سروان… من پروفسور تاراسوف از مرکز پژوهش‌های پزشکیم. ما به کمک شما احتیاج داریم. یکی از بیماران ما فرار کرده و وضعش هم خیلی وخیمه.
– اسمش؟
– راستش… یعنی…، این بیمار حافظشو از دست داده و اسمش رو به یاد نمیاره.
– شما چطور؟… شما هم حافظتونو از دست دادین؟
– ببینید… یه زیرشلواریه روشن پوشیده و ۳۴ سالشه، فقط مراقب باشید: به هیچ وجه نباید بفهمه که اسمش چیه!
– من چی؟ منم نباید بفهمم اسمش چیه؟ پس لطف کنید و تن‌هایی دنبالش بگردید.
«… خب، بخت باهامه، اینم لباس رو اون طناب، بخشکی شانس! هنوز خیسه! ولی بیخیالش، هوا گرمه و بوی دریا میاد. دریا! من مطمئنم اینجا کنار دریاست. اما عجله نکنم بهتره. اول بهتره تا اینجا رو خوب به خاطر بسپرم تا بعدا برگردم و این لباسا رو پس بدم… خب، اینم دریا! رسیدم. خدایا شکرت، اونجا چند تا صندلی تاشو هست. میتونم روش یه چرتی بزنم.»
 
چهار روز بعد، رویا
– ستوان ژوراوین، شما باید بدون چتر بپرید، این یه دستوره.
– چشم قربان،‌ الان بپرم؟
«حتی از انبار زغال هم سیاهتره. بالا کجاست؟ پایین کجاست؟ باد از پشتم میوزه، یعنی دارم به پشت می‌افتم. اما مگه فرقی هم میکنه؟ جسدم کجا می‌افته؟ تو کوه؟ تو دریا؟»
– چرا نیومدید صبحونه بخورید؟
«خورشید تو چشام افتاده و یه زن با لباس سفید داره باهام حرف میزنه»
– اینجا آسایشگاهه و شما موظفید مقررات اینجا رو رعایت کنید. همه صبحونه خوردن بجز شما. شماره اتاقتون؟
– ۱۲، خیله خب، عصبانی نشید، رفتم.
– کجا میری آقا؟ فوری برو غذاخوری و صبونتو بخور.
« بد نیست چیزی بخورم. اما خدای بزرگ، این چه خوابی بود میدیدم؟»
– ایگور؟
– پروفسور تاراسوف بهت زنگ زد؟
– همون که عملم کرده؟ حتما میخود واسه معاینه برم پیشش.
– نه
– پس چه کار داشت؟
– چیز عجیبی گفت، گفت اگه دیدی… یعنی اگه دیدیم یکی اومد که خوب میشناسیمش، وحشت نکنیم و فوری بهش زنگ بزنیم.
– یعنی چی اگه کسی اومد؟
– نگفت. گفت ممکنه کسی نیاد، اما اگه دیدیم کسی اومد که خوب میشناسیم وحشت نکنیم… ایگور، من میترسم.
– ول کن ناتاشا. امروز باید بریم کنار دریا، دیما بیدار شده؟
– تاراسوف ضمنا ازت خواسته عکست رو براش ببری، فکر میکنی برای چی عکست رو میخواد؟
– حتما میخواد یه مقاله راجع به من بنویسه، اینطوری:« بیمار الف که چترباز است،‌ هنگام سقوط، از ناحیه فلان مغز آسیب دید در شکل ۱ تصویر الف را پیش از عمل و در شکل ۲ تصویر او را پس از عمل میبینید.»، خیله خب ناتاشا، بریم کنار دریا؟
– حالشو ندارم.
– حالا داره تو شهر تنها میگرده.حتما براش اتفاقی میافته. حتی اسمشو هم بلد نیست.
– نگران نباش، تاراسوف پلیس رو خبر کرده، تازه اون زیرشلواری راه راه بیمارستان هر جا بره لوش میده.
– طوری حرف میزنی انگار یه جنایتکاره، پلیس، زیر شلواری راه راه… اما این بیچاره یه آدمه، یه انسان آزاد.
– مگه فرار نکرده؟
– برای دیگران خطری نداره، فقط واسه خودش خطرناکه.
– ماریا فدرونا، لطفا احساساتی نشید. تازه من هر روز با اون حرف میزدم و میتونم به شما اطمینان بدم که فردی فوق العاده باهوش و واقع بینه…
– مسئله اینجاست که اون فاقد فردیت هست.
– شما در این مورد صد در صد اشتباه می‌کنید.
 
پنج روز بعد
– سلام
– سلام
– باربر لازم ندارید؟
– تو باربری؟
– بله.
– از کجا معلومه؟
– متاسفانه لیسانسم همراهم نیست.
– کارت شناسایی چطور؟ اونم همرات نیست؟
– کارت شناسایی هم متاسفانه همرام نیست.
– عجب !
– ای آقا، شما باربر میخوای یا کارت شناسایی منو؟
– خیله خب، روزی ده روبل حقوقته، برو پیش آلکسی ایوانویچ ‌، اسکله ۲۹، راستی اسمتو نگفتی؟
– اسمم؟ تالماچوف.
– جون من؟
– آره، تالماچوف.
– هی پترویچ دنبال دردسر میگردی؟ چرا یارو رو همینطوری گذاشتیش سر کار؟ مگه ندیدی کارت شناسایی نداشت که هیچ، سرش هم باند پیچی شده بود.
– لارسیا، یعنی تو این یارو رو نشناختی؟
– نه
– ایگور ژوراوین بود دیگه بابا، قهرمان چتربازی جهان، بعد از سانحه ای که براش پیش اومد دیگه اجازه چتر بازی نداره، بیچاره ببین به چه روزی افتاده. اومده دنبال کار باربری.
– چی شد والنتین پترویچ؟
– هنوز دنبالش میگردن. اما نگران نباشید ماریا فدرونا، حتما پیداش میکنن، پلیس همه نیروهاشو بسیج کرده.
– گیریم پیداش کردن… چه کار خواهیم کرد؟ میریم ثبت احوال و براش کارت شناسایی تقاضا میکنیم؟ یه کارت به اسم « ایگور آلکساندرویچ ژوراوین، متولد فلان،‌ متاهل، به نشانی… » راستی نشونی شو چی بنویسیم؟ اتاق شماره ۱۲؟
– اگه شما ماریا فدرونا اینقدر این دست اون دست نمی‌کردید، هیچ کدوم از این اتفاق‌ها نمی‌افتاد.
– منظورتون چیه؟ یعنی باید میذاشتم بکشیدش؟
– خواهش میکنم در انتخواب کلمات کمی دقت بفرمایید، چون…
– هی گروهبان، اونجا رو نکاه کن، همنو یارو، جلوی اسکله ۲۹.
– آره خودشه، برو ازش کارت شناسایی بخواه، من مراقبتم.
– دیما جون، این قدر اینور اونور ندو، دست مامانتو ول نکن عزیزم.
– بابا ! اونجا رو. پلیس یکی رو دنبال کرده…
– ایگور !
– چی شده ناتاشا؟
– اون یارو رو نگاه کن، همون که پلیس دنبالش کرده، با تو مو نمیزنه.
 
پنج روز بعد، شامگاه
– ننه ورا!
– اینجا چه خبره؟ صبر کن چراغو روشن کنم. خدای بزرگ! تو اینجا چه کار میکنی؟ پلیس در بدر دنبالت میگرده.
– پلیس؟… ننه ورا،‌ یه چیزی بده بخورم و تورو خدا به کسی نگو من برگشتم اینجا.
– والنتین پترویچ، ماریا فدرونا، اون برگشته، ازم خواسته که به شما چیزی نگم،‌ ولی برگشته.
– خیله خب ننه ورا، سرشو گرم کن!
– ازم خواسته براش غذا ببرم.
– خیله خب ببر، براش غذا ببر.
« این صدای پا چیه از راهرو میاد؟ نگاه کنم بهتره. آخ… دارن میان، والنتین پترویچ و اون یارو زنه… بهتره فلنگو ببندم. »
– هی گروهبان، خودش نیست؟
– چرا خودشه، نباس بذاریم این دفعه هم از دستمون در بره، بدو ازش کارت شناسایی بخواه.
– آقا می‌بخشید، لطفا کارت شناسایی!
– چرا؟ مگه چکار کردم؟
– لطفا کارت شناسایی‌ !
– ببینم سرکار، شما وقتی میرید نون بخرید، کارت شناسایی‌ هم با خودتون برمیدارید؟
– الان از نصف شبم گذشته و وقت نون خریدن نیست.
– بله حق با شماست، اما واقعیت اینه که من با یه نفر قرار دارم و فکر نکردم که باید کارت شناسایی هم همرام باشه.
– اسمتون؟
– ایگور الکساندرویچ ژوراوین.
– چطوری اسمتونو بلدید؟
– مگه بنا بود بلد نباشم؟ تو خودت مگه اسمتو بلد نیستی؟
– با کی قرار داشتید؟
– شما بهتر میدونید.
– لطفا به سوال جواب بدید!
– با همونی که صبح از دست شما در رفت.
– من که سر در نمیارم.
– راستش منم همینطور!
«آخه اینا چه کارم دارن؟ چرا پلیس دنبالمه؟ نکنه واقعا من جنایتکارم؟… حتما حافظمو بهم برمیگردونن و منو تو مرکز تحقیقاتشون زندونی میکنن و به عنوان یه پدیده به نمایش میذارن. باید پیداش کنم، باید حتما اون یکیو پیداش کنم. اما چطوری؟ بدبختی اینه که حتی اسمشم نمیدونم. راستی ساعت چنده؟»
– ببخشید ساعت چنده؟
– پنج دقیقه به دو… تو؟
– تو؟
«… این از کجا اومده؟ »
– تورو خدا یه چیزو به من بگو: اسمت؟
– ایگور.
– ایگور؟… ایگور… ‌ها یادم اومد: ایگور ژوراوین!
– چت شد؟ خدایا، چت شده؟
 
شش روز بعد
– دکتر، میمیره؟
– فکر نکنم زنده بمونه.
– نمیشه کاری براش کرد؟
– حقیقت اینه که درمان با جراحی خیلی خطرناکه و کافیه نیشتر یکصدم میلیمتر بیشتر فرو بره و کار تمومه. تنها راه اینه دست به کلوناژ بزنیم. همون کاری که برای خود شما انجام دادیم.اما با این کار باز برمیگردیم به خونه اول.
– دکتر، من زندگیمو مدیون اون هستم.
– من جای شما بودم اینو نمیگفتم. چون اون فقط یه موجود مصنوعیه، موجودی که ما ساختیم تا بتونیم شما رو نجات بدیم.
– من حرفی ندارم که این بار برای نجات اون، رونوشت من باشم. میبینید دکتر، هنوز موهام در نیومده، جمجمم جوش نخورده، این خودش کار شما رو خیلی آسون تر میکنه، نه؟

نویسنده: نیکلای بلوخین
مترجم: م. کاشیگر

درباره‌ی داستان:
این داستان در ویژه نامه داستان ‌های علمی تخیلی مجله دانشمند در آذر ماه سال ۱۳۶۸به چاپ رسیده بود.
منبع: www.science-fiction.blogsky.com

جنگ‌افزار

اطاق کاملا در تاریکی غروب فرو رفته بود، دکتر جیمز گراهام دانشمند کلیدی یک پروژه بسیار مهم روی صندلی مورد علاقه اش نشسته بود و فکر می‌کرد. اطاق آن قدر آرام بود که او می‌توانست صدای ورق خوردن کتاب مصوری را که پسرش در اطاق بغلی می‌خواند، بشنود.
بار‌ها گراهام بهترین کارش — خلاقانه‌ترین ایده هایش درباره‌ی این مسائل را — بعد از کار روزانه و در حالی که در همین اطاق تاریک آپارتمان شخصی‌اش نشسته بود، انجام داده بود؛ ولی امشب ذهنش به طرز سودمندی کار نمی‌کرد؛ قسمت اعظم تفکراتش معطوف شده بود به پسرش که در اطاق بغلی بود، تنها پسرش که عقب مانده ذهنی بود!
افکارش افکاری عاشقانه بودند، نه اضطراب جگرسوزی که سال‌‌ها پیش وقتی که اولین اطلاعات را راجع به وضعیت پسرش دریافت، حس کرده بود.
پسر خوشحال بود، آیا همین کافی نیست؟ راستی به چند نفر از مردان بچه‌ای داده می‌شه که همیشه یه بچه باشه؟ بچه‌ای که رشد نکنه تا پدرشو تنها بگذاره؟ مطمئناً این یک توجیه بود، ولی مگه توجیه چه اشکالی داره؟
وقتی که زنگ به صدا در آمد گراهام بلند شد و قبل از این که از میان سالن به طرف در برود چراغ‌‌های اطاق نیمه تاریک را روشن کرد، او رنجیده نشده بود، امشب، در این لحظه تقریباً هر چیزی که رشته‌ی افکارش را پاره می‌کرد برایش خوشایند بود.
در را باز کرد، غریبه‌ای پشت در بود. غریبه گفت: «دکتر گراهام؟… اسم من نیمنده (Niemand) می‌خوام با شما صحبت کنم، میتونم چند لحظه بیام تو؟»
گراهام به او نگاه کرد، مردی کوتاه قامت بود، با چهره‌ای غیر قابل توصیف، واضح بود که بی‌آزار است، شاید یک خبرنگار بود یا یک مامور بیمه.
ولی این مهم نبود که او کیست. گراهام بی اختیار گفت: «البته، بیاین تو آقای نیمند.»
بعد از چند کلمه گفتگو گراهام کلاهش را قاضی کرد و دید شاید بهتر باشد که فکرهایش را از خودش دور کند و ذهنش را آزاد بگذارد.
به اطاق نشیمن که رسیدند گراهام گفت: «بنشینید، نوشیدنی میل دارید؟» نیمند گفت: «نه ممنون.» روی صندلی نشست و گراهام روی مبل لم داد.
مرد کوتاه قامت که انگشتانش را به هم قفل کرده بود و به طرف جلو خم شده بود گفت: «دکتر گراهام، شما مردی هستید که به نظر میرسه کار‌های علمیش بیشتر از سایرین میتونه به شانس نژاد بشر برای بقا پایان بده! »
گراهام اندیشید: یک دیوانه! حالا که خیلی دیر شده تازه فهمیده بود که باید قبل از راه دادن آن مرد کارش را می‌پرسید، این یک مصاحبه‌ی خجالت آور بود. اون دوست نداشت گستاخ باشد ولی حالا فقط گستاخ بودن موثر بود.
«دکتر گراهام، سلاحی که شما دارید روش کار می‌کنید…»
مرد مهمان سکوت کرد و سرش را به سمت در باز شده‌ی اطاق خوابی برگرداند که یک پسر پانزده ساله از آن خارج شد. پسر به نیمند اعتنایی نکرد و به سمت گراهام دوید.
«پدر، الان برام داستان میخونی؟» پسر پانزده ساله خنده‌ی شیرین یک کودک چهارساله را سر داد. گراهام دستش را به دور پسر گرفت، او به مهمانش نگاه کرد، نگران بود که آیا او چیزی راجع به پسر فهمیده یا نه؟ از شگفتی اندکی که در صورت نیمند نقش بسته بود گراهام مطمئن شدکه او فهمیده؛ «هری!» صدای گراهام گرم و با محبت بود. «پدر سرش شلوغه، فقط یه کمی صبر کن، برگرد تو اطاقت من خیلی زود میام و برات داستان می‌خونم.»
«جوجه کوچولو؟ تو برام داستان جوجه کوچولو رو می‌خونی؟»
«اگه تو بخوای حتماً، حالا بدو پسرم… یه لحظه صبر کن! هری، ایشون آقای نیمند هستند.»
پسر خجالت زده لبخندی به مهمان تحویل داد. نیمند گفت: «سلام هری!» و پاسخ لبخندش را داد. دست‌‌های پسر را گرفت. گراهام نگاه می‌کرد، حالا دیگر مطمئن بود که نیمند همه چیز را فهمیده است، آن خنده و رفتار‌ها مربوط به سن ذهنی پسر بودند نه سن جسمی. پسر دستان نیمند را گرفته بود، برای یک لحظه به نظر رسید که می‌خواست از سر و کول نیمند بالا برود، گراهام به آرامی او را عقب کشید و گفت: «حالا برو به اطاقت هری.»
پسر به سمت اطاقش دوید و در را نبست. چشمان نیمند به چشمان گراهام افتاد و با صمیمیتی آشکار گفت: «ازش خوشم اومد!» و اضافه کرد: «امیدوارم اون چیزی رو که براش می‌خونی همیشه درست از آب دربیاد!»
گراهام متوجه نشد. نیمند گفت: «منظورم جوجه کوچولو بود. اون داستان، عالیه، ولی ممکنه جوجه کوچولو همیشه در مورد سقوط آسمون در اشتباه باشه؟»
گراهام ناگهان احساس کرد از نیمند به خاطر آشکار کردن علاقه‌اش به پسر خوشش آمده است، آن وقت یادش افتاد که باید سریعاً به مصاحبه پایان بدهد. با حالت بدرقه کننده‌ای بلند شد و گفت: «متاسفم که دارید وقت خودتون و من رو تلف می‌کنید آقای نیمند! من تمام دلائل رو می‌دونم، هر اون چیزی رو که می‌تونید بگید هزاران بار شنیدم. ممکنه اون چیزی که شما باور دارین حقیقی باشه ولی این به من ربطی نداره، من یک دانشمندم و فقط یک دانشمند! بله، همه می‌دونن که من دارم روی یه جنگ‌افزار کار می‌کنم، اونم قدرتمندترین جنگ‌افزار ممکن، ولی این شخصاً برای من فقط محصول این حقیقته که من دارم علم رو پیشرفت میدم؛ من کاملاً روی این موضوع فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که این تنها چیزیه که به من مربوطه!»
«ولی دکتر گراهام آیا انسان‌‌ها برای یک جنگ‌افزار قدرتمند آماده‌اند؟»
گراهام اخم کرد: «من دیدگاهم رو به شما گفتم آقای نیمند!»
نیمند آرام از روی صندلی بلند شد و گفت: «بسیار خب، اگه شما ترجیح میدین بحث نکنین منم دیگه چیزی نمیگم.» دستش را به روی پیشانیش کشید، «من میرم دکتر گراهام، من تعجب می‌کنم… به هر حال، میتونم نظرم رو راجع به نوشیدنیی که بهم تعارف کرده بودین عوض کنم؟»
خشم گراهام محو شد. گفت: «البته، ویسکی و آب میل داری؟»
«لطف میکنید.»
گراهام عذر خواست و به آشپزخانه رفت و یک بطری ویسکی، یک بطری آب، چند قالب یخ و دو لیوان برداشت، وقتی به اطاق نشیمن برگشت نیمند تازه از اطاق پسر بیرون می‌آمد، او صدای نیمند را شنید که می‌گفت: «شب به خیر هری!» و صدای شاد هری که گفت: «شب به خیر آقای نیمند.»
گراهام نوشیدنی را درست کرد، کمی بعد نیمند نوشیدنی دوم را نپذیرفت و خواست که برود. نیمند گفت: «من به خودم اجازه دادم که یه هدیه کوچولو به پسرتون بدم دکتر، من اونو وقتی که شما داشتید برامون نوشیدنی درست می‌کردید بهش دادم، امیدوارم که منو ببخشید!»
«البته، ممنون، شب به خیر!»
گراهام در را بست. به سمت اطاق هری رفت و گفت: «بسیار خب هری! حالا من برات…»
ناگهان عرقی بر روی پیشانیش نشست ولی سعی کرد چهره و صدایش آرام و خونسرد به نظر برسد. هنگامی که به کنار تخت رسید گفت: «هری، میتونم اونو ببینم؟» وقتی آن چیز را گرفت و امتحانش کرد، دستاش لرزید. فکر کرد: فقط یه دیوونه میتونه یه هفت تیر پر رو به یک کودن بده!

نویسنده: فردریک براون
منبع: www.science-fiction.blogsky.com

بزرگراه

باران خنک عصرگاه به بالای دره رسید، ذرت‌‌ها را در زمین‌‌های کوهستانی زیر کشت لمس کرد و ضربه آهسته‌ای به علف‌‌های خشک بام کلبه زد. در تاریکی ناشی از باران، زن به سختی ذرت‌‌ها را روی زمین در میان تکه سنگ‌‌های آتشفشانی آرد می‌کرد و در آن روشنایی اندک و مرطوب، کودکی در جایی گریست.
«هرناندو» برای بند آمدن باران ایستاد تا پس از آن دوباره کار شخم زدن زمین‌‌ها را از سر بگیرد. در پایین دست، رودخانه‌ی قهوه‌ای رنگ می‌جوشید و در مسیرش پهن‌تر می‌شد. بزرگراهی بتونی مانند رودخانه نیز به چشم می‌خورد که به هیچ وجه روان نمی‌نمود. او درخشان و تهی خوابیده بود. از یک ساعت پیش حتی یک خودرو نیز نگذشته بود؛ چیزی نه چندان نامعمول. با گذشت سال‌ها، هرگز نمی‌شد که خودرویی از آنجا نگذرد و کسی فریاد نزند «هی! می‌توانم از شما عکس بگیرم؟» کسی با جعبه‌ای که صدای کلیک می‌داد و سکه‌ای نیز در دستش داشت. اگر او بدون کلاهش و به آرامی در زمین راه می‌رفت، آن‌ها می‌گفتند «اوه، نمی‌شود کلاهت را هم بگذاری؟» و سپس دستانشان را که دارای چیزی طلایی بود را تکان می‌دادند. چیزی که زمان را به آن‌ها می‌گفت، یا آن‌ها را می‌شناساند و یا هیچ کاری به جز درخشیدن در خورشید مانند چشمان عنکبوت نمی‌کرد. پس از آن او برمی‌گشت و کلاهش را بر می‌داشت.
زنش پرسید: چیزی شده هرناندو؟
– سی! جاده. اتفاق بزرگی پیش آمده، اتفاقی که این جاده را خالی کرده و به آرامی از کلبه دور شد. باران چکمه‌‌های کلفت لاستیکی‌اش را که علف به آن پیچیده بود، می‌شست. او به خوبی رویدادی را که این دو چکمه را برایش فراهم کرده بود، به یاد می‌آورد. یک شب چرخ خودرویی به تندی به درون کلبه‌اش آمد و مرغ‌‌ها و ظرف‌هایش را منهدم کرد! خودرو نیز به تن‌هایی و با شتاب یورش برد و پیش از افتادن به درون رودخانه کمی در پیچ جاده ایستاد و چراغ‌هایش نوری را باز تاباند. خودرو هنوز آنجا بود. هر کسی می‌توانست آن را در روزی خوب هنگامی که رودخانه آرام و بدون گل بود، ببیند. در ژرفای رودخانه، جایی که خودرو افتاده بود، بدنه‌ی فلزی‌اش هنوز می‌درخشید. ولی زمانی که گل دوباره می‌آمد، چیزی دیده نمی‌شد.
فردای آن روز، او کف چکمه‌‌ها را از رویی لاستیکی خودرو بریده بود. به بزرگراه رسید. کنارش ایستاد و به آوا‌هایی که باران می‌ساخت، گوش داد. سپس ناگهان در یک آن، خودرو‌ها آمدند. صد‌ها و مایل‌‌ها از آن‌ها خروشان از جایی که او ایستاده بود، می‌گذشتند. خودرو‌های بزرگ، دراز و سیاه به سوی شمال یعنی ایالات متحده با سرعتی بسیار بالا و با گرد و خاک و بوق‌‌های بلندی حرکت می‌کردند. حسی در چهره‌ی مردمی که درون خودرو‌ها بودند وجود داشت؛ حسی که او را در سکوتی ژرف فرو برد. کنار ایستاد تا خودرو‌ها بروند. آن‌ها را تا جایی که خسته شد، شمرد. پانصد تا، هزار تا گذشتند. چیزی در چهره‌ی همه‌ی آن‌ها بود. ولی بسیار تندتر از آنی می‌رفتند که بتواند بگوید آن چیست. سرانجام سکوت و تهی بودن به جاده بازگشت. همه‌ی خودرو‌های بزرگ و پرسرعت گذشته بودند. صدای آخرین بوق را شنید که محو می‌شد. جاده دوباره تهی بود. مانند مشایعت کنندگان مراسم خاک سپاری بودند، ولی وحشی و گویا در مسابقه. سر‌ها را بیرون کرده بودند و بر سر چیزی فریاد می‌کشیدند. چرا؟ او تنها می‌توانست سرش را تکان دهد و انگشتانش را بر هم فرو ببرد.
سرانجام یک خودروی تنها پیدایش شد. چیزی بسیار عجیب و خاص در آن بود. پائین جاده کوهستانی در زیر نم باران سرد ابر بزرگی از بخار بیرون می‌زد؛ «فورد»ی قدیمی به سوی او می‌آمد و تا جایی که می‌توانست با شتاب حرکت می‌کرد. انتظار داشت هر لحظه از هم بپاشد. هنگامی‌که سرنشینان فورد قدیمی هرناندو را دیدند، توقف کردند. خودرویشان با گل و زنگار پوشیده شده‌بود و رادیاتورشان هم جوش آورده بود.
«می‌شود برایمان کمی آب بیاورید، سینیور؟»
مردی جوان شاید بیست و یک ساله رانندگی می‌کرد. او جامه‌ای زرد با یک پیراهن سفید یقه باز و شلوار خاکستری پوشیده بود. باران به درون خودروی بی‌سقف و روی سر او می‌بارید. پنج زن جوان چنان فشرده در آن نشسته بودند که نمی‌توانستند حرکتی کنند. آن‌ها همه‌شان زیبا بودند و خودشان و راننده را با روزنامه‌‌هایی کهنه، از باران دور نگاه می‌داشتند. با این همه، پیراهن‌‌های روشن‌شان و نیز مرد جوان خیس شده بودند. مو‌های مرد هم پر از آب بود ولی به نظر نمی‌رسید اهمیتی بدهند. هیچ کس گله‌ای نداشت و این عجیب بود. همیشه آن‌ها زودتر شروع به گله می‌کردند؛ از باران، از گرما، از زمان، از سرما، از دوری راه.
هرناندو سرش را تکان داد: «‌برایتان آب می‌آورم.»
یکی از دختر‌ها گریست: «اوه خواهش می‌کنم زودتر!» روشن بود که هیجان زده و ترسیده است. هیچ ناشکیبایییی در او نبود، تنها ترس در خواهشش دیده می‌شد. برای نخستین بار هرناندو با درخواست یک جهانگرد دوید. همیشه با شنیدن چنین درخواست‌‌هایی آهسته‌تر راه می‌رفت. با ظرفی پر از آب بازگشت. این ظرف هم هدیه‌ای از بزرگراه بود. یک روز عصر در زمینش پرت شد، گرد و درخشان. خودرویی که این را با خودش آورد، به آرامی رفته بود؛ بی اعتنا به اینکه چیزی را از دست داده است. تا کنون او و همسرش آن را برای شستشو و پخت و پز به کار می‌بردند. ظرف بسیار خوبی بود.
هرناندو همچنان که آب را درون رادیاتور جوشان می‌ریخت، به چهره‌ی درهم رفته‌ی آن‌ها نگریست. یکی از دختر‌ها گفت: «اوه، متشکرم، متشکرم. نمی‌دانید کارتان چقدر خوب بود.»
هرناندو لبخندی زد و گفت: رفت و آمد زیادی در این ساعت بود. همه آن‌ها به یک سمت می‌رفتند. شمال
نمی‌خواستند چیزی بگویند که ناراحتشان کند. ولی زمانی که به آن‌ها نگریست، همه آن‌ها نشسته در باران به سختی می‌گریستند و مرد جوان می‌کوشید با تکان دادن شانه‌هاشان آن‌ها را آرام کند. با این همه آن‌ها روزنامه‌‌ها را بالای سرشان گرفته بودند، لبانشان به آرامی می‌جنبید، چشمانشان بسته و رنگ چهره‌هاشان تغییر کرده بود و گریه می‌کردند؛ و گریه می‌کردند، برخی از آن‌‌ها بلند و برخی آرام.
هرناندو با ظرف نیمه پر در دستانش ایستاد و معذرت خواهی کرد: «نمی‌خواستم چیزی بگویم سینیور!»
«مهم نیست.»
«چی شده آقا؟»
مرد جوان در حالیکه فرمان را با یک دستش گرفته بود، به جلو خم شد و پاسخ داد: «نشنیده‌ای؟ بالاخره اتفاق افتاد.» این موضوع کار را بدتر کرد. دیگران در این هنگام، گریه را سخت‌تر کردند و همدیگر را در آغوش گرفتند. روزنامه‌‌ها را فراموش کردند؛ گذاشتند که باران با اشکهایشان بیامیزد.
هرناندو خشکش زد. باقی مانده‌ی آب را درون رادیاتور ریخت. به آسمان که توفان سیاهش کرده بود، نگریست. سپس به رودخانه‌ای که روان بود نیز نگاهی انداخت و آسفالت را زیر کفشهایش حس کرد. به کنار خودرو آمد. مرد جوان دستش را گرفت و به او یک پزو داد. هرناندو گفت: نه و آن را پس داد: «باعث خوشحالی من بود.» یکی از دختر‌ها که هنوز گریه می‌کرد، گفت: «متشکرم شما خیلی مهربانید. اوه، مادر، پدر! می‌خواهم به خانه برگردم. می‌خواهم به خانه بر….. مادر! پدر! » و دیگران دلداریش دادند.
هرناندو به آرامی گفت: «من چیزی نشنیده‌ام سینیور.»
مرد جوان فریاد می‌کشید، انگار که هیچ کس نمی‌شنود: «جنگ! بالاخره اتفاق افتاد. جنگ هسته‌ای پایان جهان!»
هرناندو گفت: «سینیور! سینیور!»
«سپاسگزارم! از کمکتان سپاسگزارم، خدا نگهدار!» همه‌ی آن‌ها زیر باران در حالی که نمی‌توانستند هرناندو را ببینند گفتند: «خدا نگهدار». او تا هنگامی که دنده‌‌های خودرو عوض شدند و خودرو در میان دره ناپدید شد، ایستاد. سرانجام خودرو با زنان جوان درونش و روزنامه‌‌هایی که بالای سرشان نگه داشته بودند، رفت.
هرناندو مدتی طولانی حرکت نکرد. باران سرد به روی گونه‌ها، انگشتانش، جامه‌ی بافتنی‌اش و رانش می‌بارید. نفسش را نگه داشت، ماهیچه‌هایش را سفت کرد و منتظر ماند.
به بزرگراه نگریست. ولی دیگر حرکتی در آن دیده نمی‌شد. شک داشت تا زمانی طولانی چیزی در آن حرکت کند. باران بند آمد. آسمان از میان ابر‌های تکه‌تکه پیدا شد. توفان در عرض ده دقیقه رفته بود، مانند نفسی ناخوشایند. بادی آرام که بوی جنگل را می‌آورد، می‌وزید. آوای رودخانه را می‌شنید که به آرامی در راهش می‌رفت. جنگل بسیار سبز و همه چیز تازه بود.
از میان زمین کشاورزی به سوی خانه اش رفت تا گاو آهنش را بردارد. در حالی که دستش روی آن بود به آسمان نگریست که خورشید آرام آرام آن را گرم می‌کرد. زنش در هنگام کار پرسید چیزی شده بود، هرناندو؟
پاسخ داد: «نه چیزی نبود.»
گاو آهنش را در شیار زمین فرو برد و به آرامی به خرش گفت: «ه……….ی!» و آن‌ها در میان زمین سخت کنار رودخانه در زیر آسمان صاف به راه افتادند.
هرناندو گفت: «منظور آن‌ها از جهان چه بود؟»

نویسنده: ری بردبری
منبع: www.science-fiction.blogsky.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.