داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

به سوی دریا

میشکا بورب‍ُن (Mishka Burbon) سر دماغ بود. پس از آنکه جوجه‌‌ها را پراکنده کرد، با دوچرخه‌اش وارد حیاط شد. در را باز کرد. از دوچرخه‌ا‌ش پایین پرید و آن را بی‌پروا به طرف هشتی راند.
از لای در فریاد کرد: «مادر، دوچرخه را بگذار یک طرف! می‌خوام برم دریا.»
و بعد خام دستانه، شانه‌‌های پهن و سوخته از آفتابش را در زیر لباس سفیدش به حرکت در آورد. میشکا بی‌آنکه شتابی از خود نشان بدهد، از خانه روستایی بیرون رفت.
نیمه روز بعد، چکاوک‌ها برفراز مزارع سیب زمینی پرواز می‌کردند. زمین داغ، پا‌های برهنه‌اش را می‌سوزاند. کسی او را صد زد. میشکا رویش را برگرداند. سوفرون «Sofron» و رهبر گروه، گاری خود را می‌راند. صدا زد: «میشکا، گفتم علف‌ها را بزن، زدی؟»
ـ لعنت بر اون علفها، زدمشان!
رهبر گروه خشمگینانه فریاد کرد: «دست از شوخی بردار، و اِل‍ّا به رئیس می‌گم! حالا بگو ببینم. این کارو کردی یا نه؟
میشکا پوزخندی زد و گفت: چرا از من می‌پرسی، به کارت خودت برس.»
و بعد به طرف دریاچه رفت. دور و بر دریاچه که با لگد‌های چارپایان دهکده به لرزش در می‌آمد، اکنون متروک شده بود. میشکا نمی‌خواست تک و تن‌ها در دریاچه آبتنی کند. پس چه کار دیگری باید بکند؟ آیا باید از این طرف دریاچه به آن سوی دریاچه شنا کند؟
میشکا چشمش به پیکر کثیف و نحیف الکسا (Alexa)، پیرمرد دهکده مجاور افتاد. زمانی الکسا خانواده بزرگی داشت. اما همسرش مدت‌ها قبل مرده بود و سه تا از پسرانش در جنگ کشته شده بودند. تن‌ها دخترش مانده بود و یکی دیگر از پسرانش، یعنی جوان‌ترینشان، مراحل تعلیم در موسسه‌ای را به اتمام رسانیده بود و اکنون در جایی در شهر زندگی می‌کرد.
الکسا پیرمرد عجیبی بود. آزارش اصلاً به کسی نمی‌رسید. اما کله شقی آزارش می‌داد. پیرمرد هرگز از بی‌حرمتی و توهین خوشش نمی‌آمد، و فقط انگشتش را به سوی کسانی که حرمتش را نگاه نمی‌داشتند، تکان می‌داد.
آخرین شوخی آن‌ها نسبت به او این بود که سوراخی در قایقش ایجاد کردند، که تقریباً نزدیک بود پیرمرد در دریاچه عرق شود. بعد قایق ناپدید شد و فقط صاحب آن را از شکاف یک درخت پوک که در دریاچه باقی مانده بود، بیرون کشیدند.
میشکا با خشونت به پیرمرد سلام کرد و گفت: «پیرمرد، اینجایی؟!»
و بعد به طرف الکسا رفت و ادامه داد: «واسه چی اینجا نشسته‌ای؟!»
الکسا چپقش را ازدهان بی‌دندانش دور کرد، و با چشمانی اشک‌آلود که زیر ابروان زبر و ضخیمش پنهان شده بود گفت:
«جوون، می‌دونی چیه؟ قایقم ناپدید شد و حالا می‌خواهم به یک تور ماهیگیری نگاهی بیندازم.»
میشکا چشمانش را تنگ کرد، و به پیرمرد، خیره شد و به شلوار وصله‌دار و خانه‌دوزش چشم دوخت. بعد گفت: «می‌خواهی قایقت را پیدا کنم؟ اما باید منم همراهت باشم.»
پیرمرد گفت: «فکر بدی نیست که پدایش کنیم، دو روز است که به تورم دست نزده‌ام.»
پیرمرد از جای برخاست، و با اطمینان به جوان نگریست. در حالی که میشکا متفکرانه حرکات پیرمرد را از زیر نظر می‌گذرانید.
روز قبل، برای رفع نیاز‌های خود از قایق پیرمرد استفاده کرده بود و بعد آن را با خاشاک پوشانده و در میان شکافی پنهان کرده بود تا کسی آن را نبیند.
هر دو در امتداد جاده‌ی پیچاپیچی که توسط گاو‌ها ایجاد شده بود، به راه افتادند که آن‌ها را به بیشه‌زاری پوشیده از توسکا در میان دریایی از گزنه و تیغ راهنمایی کرد.
به زودی جاده به پایان رسید. الکسا آهسته خودش را عقب کشید، میشکا مصرانه به او گفت: «بیا، پاهایت را روی تیغ‌ها بگذار!»
سرانجام پیرمرد از حاشیه بیشه‌زار توسکا، قایقش را دید. شلوارش را در آورد و پای در آب گذاشت. در آنجا دریاچه کاملاً عمیق بود. اما آب آن گرم می‌نمود و بوی شیرین بوریا را از خود ساطع می‌کرد.
میشکا قایق را به سمت ساحل کشاند، و دیرک بلند آن را که در آن حوالی پنهان شده بود، برداشت. گل و لالی دور و بر قایق را کنار زد و به درون آن جست زد و گفت: «آهای، عمو، بیا!»
از بیشه‌زار توسکا صدایی به گوش آمد که: «دارم میام، دارم میام!»
به زودی الکسا در میان بوته‌‌ها ظاهر شد. پیرمرد محتاطانه قایق را با پاهایش امتحان کرد و گفت: «مواظب باش … می‌بینی که ما … یک بار من قبلاً وحشت زده شدم.»
میشکا شکلکی از خود در آورد و در انت‌های قایق ایستاد. نی‌های خشک را با مهارت از هم جدا کرد و به الکسا که در سینه قایق نشسته بود و با دو دستش دو طرف خیس و سیاه آن را محکم گرفته بود، گفت: «دستت رو به اون چوب کهنه بگیر.»
میشکا ماهرانه دسته قایق را گرفت. در این موقع دنباله چین خورنده تخته‌ای در پس قایق شناور گشت.
در اینجا دریا کاملاً کم عمق بود، بستر دریاچه را لجن گرفته بود، و سوسن‌های آبی در همه جا شناور بودند. قایق، برگ‌های پهن و لغزنده آن‌ها را بر هم زده بود. حباب‌های هوا از ته دریاچه همانند ریسمانی از دانه‌‌های یک تسبیح بالا آمدند. گهگاه دسته قایق در ته گل‌آلود دریاچه گیر می‌کرد. صدای شناگران از ساحل دور به گوش آن‌ها می‌خورد. یک نفر از وسط دریاچه به مسخره فریاد کرد: «الکسا، نامه‌ای برات اومده که پیش منه!»
میشکا پرسید: «خوب، پیرمرد، اوسیبِ (Osip) تو چطوره؟ چه می‌نویسد؟
دختری که در پستخانه دهکده کار می‌کرد، با میشکا آشنا بود. خیلی خوب می‌دانست که اوسیب دو سال تمام است که برای پدرش نامه‌ای ننوشته است. البته الکسا هرگز در این باره با کسی حرف نزده بود. هرگز گله و شکایتی نمی‌کرد. اما همه می‌دانستند که پسرش از پدر پیرش دوری می‌کند. الکسا به اکراه پاسخ داد: «چیزی مخصوصی نمی‌نویسه.»
و بعد به آب خیره شد و ادامه داد: «می‌نویسه که زندگیِ زیاد خوبی نداره.»
میشکا گفت: «دروغ میگی! اصلاً برات نامه‌ نمی‌ده، فراموشت کرده.»
پیرمرد نگاه غضبناکی به جوان کرد و در حالی که سرش را پایین افکنده بود گفت: «فراموشم کرده؟»
و بعد که ظاهراً از این حرف آزرده خاطر شده بود ادامه داد: «مگر کسی پدر خودشو فراموش می‌کنه؟»
میشکا که دسته قایق را از دستی به دست دیگر می‌داد، یکوری نگاهی به پیرمرد افکند. ناگهان حس کرد دلش برای او می‌سوزد. اما چون جوان بود، این احساس را از ضعف خود دانست. از این رو، پوزخندی زد و گفت: «حالا دیگه موقع غوطه خوردن در آب است!»
در این اثناء، الکسا ادامه داد: «پسر خوبی است. یادم میاد وقتی که اون یک بچه بود، مو‌های کتانی داشت. عادت داشت که ناهارمو بیاره به مزرعه. می‌آمد، به روی علف‌ها می‌نشست یا خودش را با اسب سرگرم می‌کرد و مدام می‌پرسید: «این چیه، اون چیه؟»
و عصر که می‌شد من اونو روی شانه‌هام می‌گذاشتم، و پیش از اینکه به دهکده برسیم، خوابش می‌برد.»
میشکا گفت: «که این طور!»
اون پسر بدی نیست … دیروز برام یک بسته تنباکو فرستاد.
ـ کی؟
ـ و برام نوشت: «کیف کن پدر، این یک هدیه کوچکه از من به تو.» و بازم نوشت ممکنه که روز میلاد مسیح بیاد و منو ببینه. تخته می‌خره و با خودش میاره که آلونک‌مونو تعمیر کنه.»
میشکا که می‌خواست به پیرمرد بگوید حرف دورغ و کفرآمیزی می‌زنه، گفت: «احتمال داره!»
اما الکسا دوباره آرام به روی سینه قایق نشست، و متفکرانه به آن طرف دریاچه خیره شد، در چهره‌اش حالتی از خوش‌باوری دیده می‌شد جوان یکه‌خورد. تعجب کرد.
پرسید: «شاید هم برات پول فرستاده. مگه نه؟»
ـ بله، پول هم فرستاد … البته زیاد نیست، اما برام در این سن و سال پیری کمکیه، اون پسر خوبیه، بذار هر چی مردم فکر می‌کنند، بگن …
ـ پس مردم این حرف‌ها را اختراع می‌کنن، مگه نه؟!
ـ‌ معلمومه، مردم همه جور فکری می‌کنن ـ اما واقعیت رو نمی‌گن. اوسیب پسر خوبیه. فهم و شعور داره. دلیلی نداره که من با گله‌هام خداوند رو برنجونم. اوسیب هیچ وقت پدرشو فراموش نمی‌کنه …
میشکا حس کرد می‌خواهد به پیرمرد بگوید دست از دروغ گفتن بردارد، اما یک چیزی او را از گفتن این حرف باز داشت. فکر کرد، باشد، باشد. فقط پیرمرد خودش را باین حرف‌ها خوش می‌کند و زنده نگاه می‌دارد. تازه نمی‌خواهد کسی آن خوک را خف‍ّت بدهد. کی می‌داند. ممکن است او را به خاطر این بی‌توجهی نسبت به پدرش سرزنش کنند!
میشکا مردم سست اراده را دوست نداشت. و او الکسا را یکی از همین مردم می‌دانست. حالا برای میشکا معلوم شد که پیرمرد واسه خودش فلسفه‌ای دارد. در ضمن، از دست اوسیب عصبانی بود چون الکسا می‌خواست آبرو و حیثیت پسرش را حفظ کند. این چیز‌ها به نظر میشکا عجیب و غریب می‌آمد…
حالا دیگر داشتند به حاشیه ساحل جنگلی نزدیک می‌شدند. در اینجا، هم آب کاملاً کم عمق بود و هوا سایه‌افکن. در امتداد ساحل مقدار زیادی بوریا و نی‌‌های خوشبو تلنبار بود و در پس آن، درختان بزرگ صنوبر با برگ‌های آویزان به چشم می‌خورد. انعکاس سیاه آن‌ها در دریاچه با پرتو آفتاب در نوسان بود و خال‌خال می‌شد.
الکسا تور‌های ماهیگیری سنگین خود را از فاصله‌ای به آب افکند و قایق را به سمت آن‌ها پیش برد. در همان حال که با تور‌های مرطوب دست به گریبان بود. و علف‌های هرزه و نازک چسبیده به آن‌ها را در می‌آورد، میشکا افکار جدیدی در ذهنش پدید آمد: «جای تأسف است که الکسا و پسر خوبش اوسیب، در آن قایق نیستند!» اگر به خاطر اوسیب نبود، چه کسی به من فکر می‌کرد؟ اگر سایر پسرانش زنده بودند، بیشتر می‌توانستند به من کمک کنند. تمام امیدم دیگر به اوسیب است. آیا این موضوع را نمی‌فهمد؟»
پیرمرد مدت زیادی نتوانست تور بخصوصی را از آب بیرون بیاورد، آخر خس و خاشاک، سخت به آن‌ها چسبیده بودند.
میشکا از جای خود برخاست، پیرمرد را به طرفی هل داد و گفت: «بگذار من این کار را بکنم.»
و بعد ماهرانه با تور کلنجار رفت، و ماهی‌هایی را که دست و پا می‌زدند از تور بیرون می‌راند و بار دیگر به طرف دسته هدایت قایق بازگشت.
الکسا گفت: «متشکرم پسر جان. امروز تو کمک بزرگی برام بودی.» با گفتن این حرف، صورتش گل انداخت و در چشمانش حالتی از حق‌شناسی و قدردانی موج زد.
میشکا تند و فوری گفت: «من و یوزیک (Yuzik) بودیم که آن دفعه قایقت را نگاه داشتیم و جلویش را گرفتیم.»
ابروانش را بالا برد و تبسم کرد. گفت: «پسر جان، می‌دانم. آن‌ها این ماجرا را برایم تعریف کردند. مسلماً جوونا جوونن که …»
در برگشت از دریاچه، در خطی مستقیم به سوی مرغزار راندند. ساحل شنی، خلوت و آرام بود. آدمی تن‌ها از جاده میان مرغزار و بیشه توسکا ظاهر شد و صدای رئیس گروه به گوش آن‌ها رسید: «میشکا درباره یونجه‌‌های خشک چه کار کردی؟ چنگال شن‌کش یادت نره.»
رئیس گروه ظاهراً انتظار داشت میشکا طبق معمول از هر پیشنهادی ابا کند. اما جوان پاسخی به او نداد. به نظر می‌آمد که برای نخستین بار در زندگی بی‌خیالی خود در جوانی با معمای غم‌آور ارتباط انسانی رو در رو گشته و اکنون ساکت و خاموش است و نمی‌داند چه کند و چه پاسخی به رئیس گروه بدهد.
الکسا چپقش را دود کرد و با مهربانی به یاری‌کننده خود که افسرده به نظر می‌آمد، نگریست. قایق را به شتاب با دیرک از حباب‌های ته دریاچه ر‌ها کرد.
در آب‌های کم عمق از قایق بیرون آمد و شلوار خیسش را در آب غسل داد، و در حالی که دست به جوالی می‌زد، از ساحل خطاب به میشکا گفت: «می‌بینم که تو جوان بدی نیستی!»
میشکا با این ستایش و تمجید نامأنوس چشمکی زد و به نجوا گفت: «من قایق را به جای خودش می‌برم که هر وقت لازمش داشتی، پیدایش کنی.»
بعد دیرک را برداشت و با پا‌های گشاده قایق را به جلو راند. الکسا با آستین خود عرق پیشانی‌اش را پاک کرد.
میشکا ناگهان گفت:‌ «اینو بهت بگم که وقتی به شهر رفتم، اوسیب را پیدا می‌کنم و مشت محکمی به دهنش می‌زنم.»
الکسا که از این حرف یکه خورده بود، ساکت ماند. وقتش رسیده بود که به خانه بازگردد اما به دلیلی در ساحل ایستاد و به میشکا که داشت قایق را به سمت نهری که نی‌ها در آن روییده بودند، نگاه کرد.
فردای آن روز، به خانه الکسا رفتم تا او را ببینم. اما جز دخترش کسی در آنجا نبود. از او سراغ الکسا را گرفتم، دخترک در حالی که اشک در چشم آورده بود، به نجوا گفت: «پدرم مرد، اما …»
ـ اما چی؟
اما در اون لحظه‌‌های آخر که با مرگ مبارزه می‌کرد، گفت: «پسرم … جوون … خوبیه … اون هیچ … وقت پدرشو … فراموش نمی‌کنه. برام … نوشته … روز … میلاد مسیح میاد که … منو ببینه…»
نویسنده: باسیل بیکوف
مترجم: همایون نور احمر
منبع: www.iricap.com

  • برچسب ها:
  • admin
https://www.dastankootah.com/?p=1851
لینک کوتاه مطلب:
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.