داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

پاتوق

سکوی مقابل فرش فروشی پاتوق من و دوستانم بود … خاطرات شیرین آن روزها را فراموش نمی‌کنم.
غروب یکی از روزها دختر کوچکی مقابل سکو زمین خورد، به سرعت او را بلند کردم و برای اینکه جلوی گریه‌اش را بگیرم به او یک آدامس دادم … از آن روز به بعد گاهی برای گرفتن آدامس نزد من می‌آمد …
چند روز پیش پس از سال‌ها بر حسب اتفاق از آنجا گذشتم، به یاد خاطرات گذشته به سکو خیره شدم که صدای دختر جوانی مرا به خود آورد: آقا هنوز آدامس داری؟!
منبع: روزنامه همشهری با اندکی تصرف

  • برچسب ها:
  • admin
https://www.dastankootah.com/?p=1868
لینک کوتاه مطلب:
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.