داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

حسرت

اول برج است. به خانه می‌روم با جعبه شیرینی در دست.
چشم‌هایم خیس است و در حسرت آن خروس قندی هستم که سال‌ها پیش، روزی پدرم با چهره‌ای خندان به من داد اما آن را پس دادم و گفتم: این هم شد شیرینی؟
… چشمان پدرم خیس شد.
منبع: روزنامه همشهری با اندکی تصرف

  • برچسب ها:
  • admin
https://www.dastankootah.com/?p=1866
لینک کوتاه مطلب:
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.