داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

آن طرف خیابان

پیرمرد ایستاده بود دم در و پسر جوان را جلوی همه، بلند بلند نصیحت می‌کرد. وسط حرف‌هایش هم به مردمی که برای روضه آمده بودند، خوش آمد می‌گفت. پسر سرش را انداخته بود پایین و به حرف‌های پیرمرد گوش می‌داد.
پیرمرد: نمی‌گویم ننداز، بنداز، ولی آخه این چیه؟ خب حداقل اسم معصومی، قرآنی، دعایی، چیزی می‌انداختی دور گردنت، نه این. حیف نیست تویی که آمده‌ای مجلس امام حسین، ادای یه عده اجنبی را در بیاری؟ بچه مسلمان را چه به این رفتارها؟
موبایل پیرمرد زنگ خورد و مشغول صحبت شد. پسر جوان آرام از مجلس بیرون آمد. گوشی ام‌پی‌تری پلیر را در گوشش گذاشت. صدای مداحی را زیاد کرد و با چشمی گریان وارد کلیسای آنطرف خیابان شد.
منبع: سایت ساعت صفر: www.zerotime.org

  • برچسب ها:
  • admin
https://www.dastankootah.com/?p=1867
لینک کوتاه مطلب:
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.