داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

سُرناچی

معمار او را به کناری کشید و آهسته زیر گوشش گفت:
"سلمانی و آقای سرناچی و جامه‌دار سُم داشتن."
مشدی حبیب پرسید: "سُم داشتن ؟"
معمار هیجان زده گفت: "چطور تا حالا ندیدی؟"
مشدی حبیب با یک دست شانه‌ی معمار را گرفت و با دست دیگر پاچه‌ی شلوار خود را بالاتر زد تا بهتر دیده شود: "سُم که چیزی نیست، منم دارم معمار!"
نویسنده: محمد محمدعلی، از ما بهتران [کتاب جیبی]، انتشارات کاروان
منبع: www.mairyland.net

  • برچسب ها:
  • admin
https://www.dastankootah.com/?p=1893
لینک کوتاه مطلب:
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.