داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

نخستین دوست

۱۰ ساله بودیم که با همدیگر آشنا شدیم. با هم به یک مدرسه می‌رفتیم. سوار یک مینی بوس می‌شدیم و به شوخی بچه‌های دیگر با هم می‌خندیدیم. 
جشن تولد 11 سالگی‌ام به من یک هدیه دادی؛ دفترچه یادداشتی که خودت درست کرده بودی. فردای آن روز که نیامدی دلم گرفت و گریه کردم. 
مادرم می‌گفت بی خود گریه نکرده‌ای؛ خوان با خانواده‌اش به دره افتادند. 
توی دفترچه هیچ چیزی ننوشته‌ام تا مثل دوستی‌مان پاک بماند. 
نویسنده: میشله مارتینس
ترجمه: اسدالله امرایی
منبع: همشهری آنلاین

  • برچسب ها:
  • admin
https://www.dastankootah.com/?p=1897
لینک کوتاه مطلب:
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.