داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

حمله

خرس یکی زد به پشتم. اصلاً نفهمیدم از کجا آمد. دست‌هایش را دور من حلقه کرد.
گفتم دیگر کارم تمام است. اما باید سعی خودم را می‌کردم. لا جان تر از آنی بود که فکرش را می‌کردم.
با اولین ضربه من ولو شد. مجبور شدم خسارت بدهم‌، برای اینکه لباس کار کارگر ساندویچ فروشی را پاره کرده بودم. بیچاره برای چند دلار ناقابل مجبور بود لباس خرس بپوشد.
نویسنده: کلودیا اسمیت
ترجمه: اسدالله امرایی
منبع: همشهری آنلاین

  • برچسب ها:
  • admin
https://www.dastankootah.com/?p=1894
لینک کوتاه مطلب:
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.