داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

چتر قرمز

چتر قرمز مال من بود اما او زودتر از من، آن را برمی‌داشت.
آن روز صبح هم که باران به شدت می‌بارید، زودتر از من برخواست و دوباره آن را برداشت.
از شدت عصبانیت تا سر خیابان به دنبالش رفتم، چترش را به او دادم و چترم را پس گرفتم. وقتی چتر را باز کردم دلم شکست، او هر روز چتر سوراخ مرا با خود می‌برد و چترش را برای من می‌گذاشت.
نویسنده : ایمان کیانی

  • برچسب ها:
  • admin
https://www.dastankootah.com/?p=1899
لینک کوتاه مطلب:
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.