داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

شغلم: خندیدن

وقتی از من راجع به شغلم می‌‎پرسند، دست و پایم را گم می‌کنم، صورتم سرخ می‌شود و زبانم می‌گیرد؛ منی که در سایر موارد، اعتماد به نفسم معروف است. به آدم‌هایی که در برابر چنین سوالی می‌توانند بگویند: «بنا هستم» غبطه می‌خورم. به آرایشگرها، حسابدار‌ها و نویسنده‌‌ها هم از این لحاظ غبطه می‌خورم که ماهیت شغلشان مشخص است، و نیاز به توضیح ندارد. اما من مجبورم در برابر چنین سؤالی بگویم: «شغل من خندیدن است.» و از آنجایی که در جواب سؤال دوم که می‌پرسند: «از این راه امرار معاش می‌کنید؟» مجبورم پاسخ مثبت بدهم، طبعاً توضیحات دیگر هم ضروری می‌شود. من جداً از راه خندیدن امرار معاش می‌کنم و کار و بارم هم بدک نیست؛ چون ـ اگر بخواهم به زبان بازاری بگویم ـ خنده‌هایم خریدار دارد. در این حرفه بسیار ماهر و کارآزموده‌ام و کسی در ظرافت‌های هنر خندیدن، به پای من نمی‌رسد. تا مدت‌ها برای اینکه از توضیحات کسالتبار یا ناخوشایند طفره بروم، خودم را بازیگر معرفی می‌کردم، اما استعداد بازیگری و فن بیانم آنقدر نازل است که احساس می‌کردم حقیقت را نمی‌گویم: من عاشق حقیقتم و حقیقت این است که شغل من خندیدن است. نه دلقکم نه کمدین، مردم را شاد نمی‌کنم، بلکه نقش شادی را بازی می‌کنم: مثل یک امپراطور رومی یا یک نوجوان احساساتی می‌خندم، با خنده قرن هفدهم به همان اندازه آشنایم که با خنده‌ی قرن نوزدهم، و اصلاً اگر لازم باشد به سبک همه قرون می‌خندم، مثل همه قشر‌های اجتماعی با سنین مختلف. خ‍ُب این حرفه را یاد گرفته‌ام، همانطور که کفاش تخت زدن به کفش را یاد می‌گیرد. خنده یک آمریکایی، آفریقایی، سفیدپوست، سرخ‌پوست یا زرد پوست را به خوبی در وجودم دارم و به اندازه دستمزدم، هر جور که کارگردان بخواهد، می‌خندم. خیلی به درد می‌خورم. خنده‌ام را روی صفحه گرامافون ونوارکاست ضبط می‌کنند. کارگردان‌های برنامه‌‌های تلویزیونی با من رفتاری محترمانه دارند. مثل آدم‌های مالیخولیایی، هیستریک یا متین و موقر می‌خندم، مثل مأمور تراموا یا کارآموز مواد غذایی؛ خندیدن در صبح، عصر و بعداز نیمه شب، و خنده سپیده‌دم، خلاصه هر جا و هر طور که فکرش را بکنی، من از عهده‌اش برمی‌آیم. بدون شک همه تایید خواهند کرد که چنین حرفه‌ای آسان نیست، به‌خصوص که به خنده مسری هم تسلط دارم و این در واقع تخصص من است. بنابراین به مهره‌ای غیر قابل حذف تبدیل شده‌ام، حتی برای کمدین‌‌های درجه سه و چهار، که به حق نگران مزه‌‌هایی هستند که در برنامه‌هایشان می‌پراکنند، و من تقریباً هر شب، به عنوان یک مشوق حرفه‌ای و نکته‌سنج در نمایش‌هایشان حضور می‌یابم و در جا‌های ضعیف برنامه، خنده‌‌های مسری سر می‌دهم. باید دقیقاً به موقع باشد خنده‌‌های هیجان‌انگیز و پرشورم نباید دیرتر یا زودتر از وقت خودش سر داده شود. طبق برنامه شلیک خنده را ر‌ها می‌کنم و کل شنوندگان را با خود همراه می‌سازم؛ و بدین ترتیب، برنامه نجات می‌یابد. اما بعد خسته و کوفته یواشکی به رختکن می‌خزم، پالتویم را به تن می‌کنم و از اینکه بالاخره کارم در آن روز به پایان رسیده است، احساس سعادت می‌کنم. در خانه اغلب تلگرام‌هایی انتظار مرا می‌کشند: «نیاز فوری به خنده شما. پذیرش سه‌شنبه» و چند ساعت بعد در حالی که در دل از مهارتم ناراضی‌ام، در قطاری گرم چمپاتمه زده‌ام. روشن است که چرا بعد از اتمام کار، یا در ایام مرخصی میل چندانی به خندیدن ندارم: شیردوش از اینکه می‌تواند گاو را فراموش کند خوشحال است و بنا نیز از اینکه سیمان را از ذهن دور کند سعادتمند. در‌های خانه نجار خرابند. قناد عاشق خیارشور است و قصاب عاشق شیرینی بادامی. نانوا هم سوسیس را به نان ترجیح می‎دهد. گاوباز‌ها عاشق بازی با کبوتر، و بوکسور‌ها وقتی خون دماغ شدنِ فرزندشان را می‌بینند، رنگ از صورتشان می‌پرد. همه این‌ها برای من قابل درک است، چون خودم هم هنگامی که کارم تمام می‌شود، هرگز خنده‌ای بر لب ندارم. من آدمی بی‌نهایت جدی هستم. و مردم، شاید به حق، من را آدمی بدبین می‌انگارند. در اولین سال‌های ازدواجمان همسرم اغلب می‌گفت: «یکبار هم که شده بخند!» اما در این مدت برایش مسلم شده که من قادر به برآوردن آرزویش نیستم. هنگامی که عضلات کشیده صورتم و روحیه خسته‌ام را با جدیتی عمیق جبران می‌کنم، خوشبختم. آری، حتی از خنده‌‌های دیگران عصبی می‌شوم چون این خنده‌‌ها مرا به یاد حرفه‌ام می‌اندازد. همسرم نیز خندیدن را از یاد برده و به این ترتیب زندگیمان آرام و بی‌سر و صداست. گه‌گاه او را هنگام لبخند زدن غافلگیر می‌کنم و خودم هم می‌خندم. ما با هم آهسته حرف می‌زنیم. چون از سر و صدای برنامه‌هایش نمایشی بیزاریم. به نظر کسانی که خوب مرا نمی‌شناسند آدم احمقی هستم. شاید هم همین‌طور باشد چون مجبورم اغلب بی‌دلیل بخندم. در زندگی شخصی چهره سردی دارم، فقط گاهی به خود اجازه می‌دهم لبخند کمرنگی بزنم. خیلی وقت‌ها به این فکر می‌کنم که آیا تاکنون واقعاً خندیده‌ام؟ نه. خواهر و برادرهایم که می‌گویند از بچگی آدم جدی‌ای بوده‌ام.
خلاصه، به شیوه‌‌های مختلفی می‌خندم، اما خنده‌ی خودم را نمی‌شناسم!

نویسنده: هاینریش بل
مترجم: سهراب برازش

منبع: www.iricap.com

یک داستان جدی

نویسنده‌ای به نام زیگریست از راه نوشتن داستان‌های خنده‌دار امرار معاش می‌کرد. این داستان‌ها آنقدر برای خودش جالب و بامزه بودند که هنگام نوشتن آنها، شکلک‌های عجیب و غریبی درمی‌آورد و به‌ آرامی با خودش می‌خندید. این آثار در نظر خواننده‌هایش نیز جالب و بامزه بودند. و از آنجا که مردم به شادی علاقه‌ای وافر دارند، درآمد زیگریست نسبتا‌ً خوب بود.
سرانجام یک روز، دیگر از نوشتن داستان‌های کمیک خسته شد و عزمش را جزم کرد تا داستانی جدی به رشته تحریر درآورد. اما این کار عملا‌ً آنقدر‌ها که فکر می‌کرد کار ساده‌ای نبود. قلم او که به مطایبه‌نویسی و شوخ‌طبعی خو گرفته بود، دائما‌ً سعی داشت خود را از کنترل صاحبش خلاص کرده ودر جایی که مناسبت چندانی نداشت نکته‌ای خنده‌دار را ثبت کند. تن‌ها وقتی که زیگریست قلم جدیدی خرید، توانست از آن وضعیت ناخوشایند خلاصی یابد و کار نوشتنش پیشرفت خوبی پیدا کند.
پنج هفته تمام نویسنده ما پشت میز تحریر نشست، هیچ شکلکی از خود درنیاورد، چهره‌اش رنگ خنده به خود ندید هر روز دو صفحه به زیور طبع آراسته کرد، تا اینکه بالاخره کار نوشتن این داستان جدی به پایان رسید. حالا وقتش رسیده بود که زیگریست داستانش را طبق رسمی دیرینه برای دوستانش بخواند تا تأثیرش را روی آن‌ها بیازماید. او به این کار عنایت خاصی داشت، زیرا معتقد بود که اظهار نظر‌های شفاهی دید کلی را در اختیار خالق اثر می‌گذارد که وی در جریان خلق اثر از دست یافتن به آن ناتوان است. علاوه بر این، در این فرصت، او کل داستان را برای اولین بار می‌شنید. زیرا از آنجا که او پیچ و خم‌های داستان را به تدریج و بنا به مصلحت‌های داستان‌نویسی روی کاغذ آورده بود، ماجرای آن در کل‍ّیتش برای او به طور دقیق روشن نبود. ابتدا داستان را تته پته می‌خواند، زیرا از این واهمه داشت که ستایشگران هنر فکاهی را دچار سرخوردگی دردناکی کند. اما بعد از مدتی، الهه هنر به یاری‌اش شتافت و به صدایش توان و قدرت بخشید. طبعا‌ً آن خنده‌‌هایی که قبلا‌ً از نهاد دوستان برمی‌خواست و داستان‌خوانی‌اش را با وقفه روبرو می‌کرد دیگر محو شده بود. در عوض، سکوتی حاکم شده بود که راه هر گونه تعبیر و تفسیر در مورد داستان را می‌بست.
زیگریست جزو آن دسته از داستان‌خوان‌‌هایی نبود که مدام به شنوندگانش نگاه می‌‌کنند. اما وقتی به طور اتفاقی نگاهی به جمع انداخت، با ناراحتی متوجه شد که دو نفر از دوستانش به خواب فرو رفته‌اند. این مسئله برایش خیلی دردآور بود. اما به روی خودش نیاورد و به خواندن ادامه داد. عیب کار در کجا بود؟ آیا آن دو نفر که اکنون صدای خرخرشان بلند شده بود مقصر بودند، یا خواندش ایراد داشت، یا اینکه اصلا‌ً عیب از خود داستان بود؟
در هر صورت نتیجه این بود که خستگی و خواب‌آلودگی، زیگریست را هم دربرگرفت. طوریکه صدایش رفته رفته ضعیف‌تر شد و سرانجام در وسط جمله‌ای طولانی و ادیبانه به سکوت تبدیل شد. پلکهایش سنگین شد. دستنوشته از دستانش روی زمین فرو افتاد. بعد از چند ثانیه انگار یادش آمد که میزبان و نویسنده مجلس است. بنابراین، چشمهایش را برای آخرین بار باز کرد و دید که همه دوستانش به خواب رفته‌اند. بعد خواب او را نیز ربود.
شاید کسی باور نکند. اما حقیقت این است که همه‌ی آن جمع تا صبح روز بعد یکسره خوابیدند. هنگامیکه دوستان بیدار شدند، دست‌ها را به طرفی و پا‌ها را به طرف دیگر کشیدند و خمیازه سر دادند خورشید به اتاق می‌تابید. بیرون از خانه چند ساعتی بود که کار روزانه آغاز شده بود. دوستان زیگریست هم مثل همه آدم‌های باریک‌بین، فورا‌ً به دستاورد این داستان پی برده بودند. آری، زیگریست موفق به خلق اثری شده بود که خواننده یا شنونده را با قدرتی خارق‌العاده به خوابی عمیق فرو می‌برد. عجب هدیه‌ای برای بشریت به ارمغان آورده بود!
داستان زیگریست به چاپ رسید و با استقبال بی‌نظیری روبرو شد. روی میز هر خانه، زیر بالش هر کسی این اثر خواب‌آور جای خودش را پیدا کرد. مریض و سالم هر کدام به فراخور حالش با خواندن آن به خواب می‌رفت. هر کس این داستان را می‌شنید به صلاحش بود که بدون مقاومت خود را به آن بسپارد، چون بی‌شک در برابر واژه‌‌های چرت‌آور داستان توان مقاومت نداشت. بدین ترتیب، زیگریست کم‌کم نه تن‌ها به مردی متمول، بلکه به نیکوکاری والامقام تبدیل شد.
البته در این قضیه یک چیز عجیب و غیر قابل فهم بود؛ هیچ کس نمی‌دانست که داستان چطور پایان می‌یافت. چون هیچکدام از خوانندگان تا صفحه آخر آن پیش نرفته بود. آدم‌هایی که اعصابی سالم داشتند، با خواندن اولین صفحات به خواب می‌رفتند. عصبی‌ها تعداد صفحات بیشتری را می‌خواندند و در مواردی که خوانندگان، بی‌خوابی‌های مزمنی داشتند، حتی موفق به خواندن نیمی از صفحات داستان می‌شدند. یعنی به صفحه معروف سی‌ و پنج می‌رسیدند، که این موهبت تن‌ها نصیب برگزیدگان می‌شد. اینکه عده‌‌ای از افراد زیرک تن‌ها به خواندن بخش پایانی داستان مبادرت ورزیده بودند نیز کمکی به آن‌ها نمی‌کرد. به محض اینکه بیدار می‌شدند، دیگر هیچ چیز را به یاد نمی‌آوردند. نتیجه این شد که درباره پایان این اثر خواب‌آور، شایعه‌‌های ضد و نقیضی بر سر زبان‌ها افتاده بود و تقاضا‌های زیادی از هر طرف متوجه زیگریست بود تا زبان بگشاید و نظر قطعی و درست را بگوید. اما او چنین کاری نکرد. بلکه در سکوت پر رمز و رازی فرو رفت که چندان هم برایش بدنبود. در واقع، خود او هم در این باره چیزی برای گفتن نداشت. چون خودش هم نمی‌دانست که داستان با خوابی عمیق تمام می‌شود.

نویسنده: کورت کوزنبرگ
مترجم: سهراب برازش

منبع: www.iricap.com

میشوی بزرگ

یک روز بعدازظهر، زنگ تفریح ساعت چهار، مرا به گوشه‌ای از حیاط کشید. حالتی جدی داشت که به دلم هراس انداخت. چرا که میشوی بزرگ، پسری بود قوی پنجه و من به هیچ قیمت حاضر نبودم که او دشمنم باشد. با صدای دهاتی‌وار و نخراشیده‌اش به من گفت: «گوش کن، گوش کن، دوست داری عضو باشی؟»
مغرور و مسرور از اینکه در معیت میشوی بزرگ، کسی شده‌ام، پاسخ دادم: «بله».
آن وقت برایم توضیح داد که توطئه‌ای در کار است. اسراری را که با من در میان نهاد، احساس خوشی در من ایجاد کرد، احساسی که شاید تا به حال، دیگر به من دست نداده است. بالاخره واردماجراجویی‌های جنون‌آمیز زندگی می‌شدم، رازی داشتم که نهفته نگاه دارم و جنگی که بیاغازم. اندیشه خطری که به جان می‌خریدم، هول و هراس ناگفته‌ای در دلم می‌افکند و این هراس، نیمی از شادی‌های سوزان نقش تازه‌ام را که همدستی در توطئه بود، شکل می‌داد.
از این رو، هنگامی که میشوی بزرگ سخن می‌گفت، من محو ستایش او در برابرش ایستاده بودم. او اندکی با پرخاش، مرا همچون سرباز تازه به خدمت درآمده‌ای که نتوان به او چندان اعتماد ورزید، با کارم آشنا کرد. گو اینکه رعشه ناشی از خرسندی و حالت سرخوشی پرشوری که بی‌شک در هنگام شنودن سخنانش داشتم باعث گردید که در نهایت نظر مساعدتری نسبت به من پیدا کند.
در اثنایی که زنگ به صدا درمی‌آمد و ما هر دو می‌رفتیم تا در ردیف خود جای گرفته به کلاس برویم، آهسته به من گفت:
ـ قبول است، مگر نه؟ تو از مایی… ترس که به دلت نمی‌دهی؟ کسی را که لو نمی‌دهی؟
ـ اوه نه… خواهی دید… قسم می‌خورم.
رو در رو، چشم‌های خاکستریش را در چشمهایم دوخت و با ابهت مردی بالغ و جا افتاده دوباره به من گفت:
ـ در غیر این صورت، می‌دانی که کتکت نمی‌زنم اما همه جا می‌گویم که تو یک خائنی و دیگر هیچ کس با تو حرف نخواهد زد.
هنوز هم تأثیر شگرفی را که این تهدید بر من گذاشت، به یاد می‌آورم. تهدید میشو، به من شهامت زیادی داد. به خود گفتم: «والله اگر دو هزار بیت در گوشم بخوانند، به میشو خیانت نمی‌کنم».
بی‌صبرانه و در تب و تاب به انتظار وقت نهار نشستم. قرار بود در غذاخوری مدرسه شورش به پا شود.

2
میشوی بزرگ اهل‌ وار1 بود. پدر دهقانش که مالک چند قطعه زمین بود، در سال 1851 و در قیامی که باعث آن کودتا بود، تفنگ به دست گرفته و جنگیده بود. او که در دشت اوشان2 مرده انگاشته و به حال خود ر‌ها شده بود، توانسته بود خود را پنهان کند. وقتی که دوباره سر و کله‌اش پیدا شد، کسی کاری به کارش نداشت فقط، مقامات محل، ریش سفیدان و مستمری‌بگیران خرد و کلان، دیگر او را به نامی جز میشوی یاغی، صدا نکردند.
آن مرد یاغی، آن انسان درستکار و بی‌سواد، پسرش را به مدرسه آ… فرستاد. بی‌شک می‌خواست که؟ فرزندش دانشمند شود تا نهضتی را به توفیق و پیروزی برساند که او خود، اسلحه در دست، نتوانسته بود از آن پاسداری کند. ما در مدرسه، کم و بیش از این ماجرا باخبر بودیم و همین باعث می‌شد که به همشاگردیمان همچون شخصی مخوف بنگریم.
وانگهی سن و سال میشو از ما خیلی بیتر بود. فزون از هجده سال سن داشت و با این حال، هنوز در کلاس چهارم بود. اما کسی زهره نداشت سر به سرش بگذارد. از آن آدم‌های کله شق بود که به دشواری یاد می‌گیرند و گمانشان به هیچ راه نمی‌برد. اما اگر چیزی را می‌دانست، دانش او از آن چیز عمیق و همیشگی بود. در طول زنگ‌های تفریح، قوی و سرپنجه، انگار که او را به زخم تبر تراشیده باشند، ارباب‌وار حکمرانی می‌کرد. و با این همه، رأفت و شفقت او کرانه نداشت. جز یک بار هرگز او را خشمگین ندیدم. می‌خواست ناظمی را خفه کند که می‌‌گفت همه جمهوری‌خواهان دزد و جانی‌اند.
چیزی نمانده بود که میشوی بزرگ را اخراج کنند.
بعد‌ها بود که با مرور یاد همشاگردی گذشته در خاطره‌هایم، توانستم رفتار مقتدر و ملایم او را درک کنم. بی‌تردید پدرش خیلی زود از او مردی ساخته بود.

3
میشو در مدرسه خوش بود و این کمترین تعجبی در ما نمی‌انگیخت. در مدرسه تن‌ها یک شکنجه بود که او را می‌آزرد و او زهره گفتن آن را نداشت: گرسنگی. میشوی بزرگ همواره گرسنه بود. به یاد ندارم که چنین اشت‌هایی دیده باشم. او که از کرامت نفس و مناعت‌طبع والایی برخوردار بود تا آنجا پیش می‌رفت که نقش‌های پست ونازلی بازی کرده با خدعه و نیرنگ، لقمه نانی، نهار یا عصرانه‌ای از ما می‌گرفت. او در فضای باز و در دامنه رشته کوه‌های مور3 بالیده بود و به همین جهت بیشتر از ما از غذای محقر مدرسه رنج می‌برد.
این مسئله یکی از موضوعات مهم محاورات ما در حیاط و در امتداد دیوار مدرسه بود، دیواری که ما را در باریک سایه خود محفوظ نگاه می‌داشت. ما‌ها نازک نارنجی بودیم، به یاد می‌آورم که به ویژه ماهی روغن با سس قرمز و نوعی لوبیا با سس سفید، آماج لعن و نفرین عموم شده بود. روز‌هایی که این دو غذا را داشتیم،زبان ما بند نمی‌آمد. میشوی بزرگ به پاس حرمت انسانی، همراه با ما نعره می‌کشید، گو اینکه هر شش وعده غذایی را که روی میزش بود به طیب خاطر فرو بلعیده بود.
میشوی بزرگ تن‌ها از قلت خوراک گله داشت. قضا، گویی به قصد آزار و ایذاء وی، جایش را در انت‌های میز و در کنار ناظم ـ جوان نحیف و نزاری که اجازه می‌داد در گردشها، سیگار بکشیم ـ قرار داده بود. طبق مقررات، معلم‌ها حق دو وعده غذا داشتند. از آن رو، هنگامی که نوبت صرف سوسیس‌ها می‌شد ، بایستی میشوی بزرگ را می‌دیدی که از گوشه چشم، دو تکه سوسیسی را که کنار هم بر روی بشقاب ناظم کوتوله قرار داشت، نگاه می‌کرد.
یک روز به من گفت: هیکل من دو برابر هیکل اوست و اوست که دو برابر من غذا می‌خورد. پس‌مانده نمی‌گذارد. اضافه هم ندارد.

4
عزم سرکردگان بر آن بود که ما بالاخره می‌بایستی علیه ماهی روغن با سس قرمز و لوبیا با سس سفید قیام کنیم. بانیان توطئه، البته سرگردگی قیام را به میشو تقدیم کردند. نقشه این آقایان ساده و دلیرانه بود. به زعم آن‌ها تن‌ها کافی بود که اعتصاب کرده، از صرف هر نوع خوراک امتناع ورزند تا اینکه مدیر به طور رسمی اعلام کند که برنامه غذایی معمول بهتر خواهد شد. مهر تأییدی که میشو بر این نقشه نهاد از زیباترین نشانه‌‌های ایثار و شجاعت است که می‌شناسم. او دلیر و باوقار چون رومی‌های باستانی که خود را فدای هدف عام می‌کردند، سرکردگی نهضت را پذیرفت.
فکرش را بکنید! انگار که تمام هم و غم او آن بود که دیگر اثری از ماهی روغن و لوبیا نبیند! او تن‌ها آرزوی یک چیز را داشت و آن هم غذای بیشتر و به قدر دلخواه بود. اکنون از او می‌خواستند که روزه هم بگیرد، گل بود به سبزه نیز آراسته شد. او برایم اعتراف کرد که آن فضیلت جمهوری‌خواهانه که پدرش به او آموخته بود یعنی همبستگی و از خود گذشتن به سود جامعه، هرگز در او در بوته چنین‌ آزمایش دشواری قرار نگرفته بود.
شب هنگام، در غذاخوری مدرسه ـ آن روز، روز ماهی با سس قرمز بود ـ اعتصاب با یکپارچکی چشم‌گیری آغاز شد. تن‌ها اجازه داشتیم نان بخوریم. خوراکی‌ها سر می‌رسند، به آن‌ها دست نمی‌زنیم، نان خشک خود را به نیش می‌کشیم و آن هم با وقار و بی‌کلام؛ بر خلاف عادت مالوف که آهسته سخن می‌گفتیم، لب از لب نمی‌گشاییم. فقط کوچکتر‌ها بودند که می‌خندیدند.
میشوی بزرگ بی‌نظیر بود. آن شب اول، تا بدانجا پیش رفت که نان هم نخورد. دو آرنجش را روی میز گذاشته بود و ناظم کوتوله را در کار بلعیدن بود، به دیده حقارت می‌نگریست.
اما ناظم، مدیر را صدا زد و او مثل برق و باد وارد غذاخوری شد و به عتاب ما را مورد خطاب قرار داده پرسید که چه ایرادی بر آن شام می‌توانستیم بگیریم، شامی که او خود از آن چشید و اعلام داشت که خوشمزه است. آن وقت میشوی بزرگ برخاست و گفت: «آقا! ماهی روغن گندیده است، نمی‌توانیم هضمش کنیم.»
ناظم کوتوله مجال پاسخ به مدیر نداد و فریاد برآورد که: «با این حال شب‌های دیگر، به تنهایی، همه غذا را کم و بیش خوردید.»
میشوی بزرگ تا بناگوش سرخ شد. آن شب فقط ما را روانه رختخواب کردند و به ما گفتند که روز بعد بی‌شک در آن باره خواهیم اندیشید.
فردا و پس‌فردای آن روز، میشوی بزرگ بدعنق بود. سخنان معلم، قلبش را جریحه‌دار کرده بود. او ما را دلگرم کرد و گفت که اگر تسلیم شویم، بزدلیم. اکنون همه غرور خود را بر سر آن گذاشته بود تا نشان دهد که اگر می‌خواست، می‌توانست چیزی نخورد.
الحق که این کار او از جان‌گذشتگی بود. ماها، شکلات، شیشه مربا و حتی کالباس را درون میز‌ها پنهان می‌کردیم و به مدد آنها، نان خشکی را که جیبهایمان را با آن انباشته بودیم، خالی نمی‌خوردیم. میشو که خویشاوندی در شهر نداشت و وانگهی، چنین حلاوت‌ها و لطافت‌هایی را بر خود حرام می‌داشت، تن‌ها و تن‌ها به چند خرده‌نانی که توانست بیابد، بسنده کرد.
پس‌فردای آن روز، از آنجا که دانش‌آموزان همچنان سرسختانه از دست زدن به غذا‌ها ابا می‌ورزیدند، مدیر اعلام کرد که توزیع نان را متوقف خواهد کرد و در پی این اعلان، وقت نهار، شورش سر گرفت. آن روز، روز لوبیا با سس سفید بود.
میشوی بزرگ که می‌بایست گرسنگی شدیدی مغزش را مختل کرده باشد، ناگهان از جا برخاست. بشقاب ناظم را که برای مسخره و وسوسه ما با ولع تمام می‌خورد، گرفت و آن را به میان سالن پرت کرد و سپس با صدایی پرصلابت، سرود مارسیز4 را سر داد. آواز او همچون نسیم با عظمتی بود که همه ما را برانگیخت. بشقابها، لیوان‌ها و بطری‌ها رقص زیبایی داشتند. و ناظم‌ها که از روی خرده‌شکسته‌‌ها رد می‌شدند، شتابان غذاخوری را ترک کرده، آن را در اختیار ما گذاشتند.
ناظم نزار، در هنگام فرار، ظرف لوبیایی را بر شانه خود پذیرا شد و سس آن، طوق سفید بزرگی بر گردنش به جا گذاشت.
با این اوصاف، بحث استحکام آن موضع در میان بود. میشوی بزرگ لقب تیمسار گرفت. او دستور داد تا میز‌ها را ببرند و در مقابل در توده کنند. به یاد می‌آورم که ما همگی چاقوهایمان را در دست گرفته بودیم، و سرود مارسیز همچنان طنین‌انداز بود. شورش به انقلاب بدل می‌شد. خوشبختانه، سه ساعت تمام کسی کاری به کارمان نداشت. از ظواهر امر پیدا بود که پی نگهبانان رفته بودند. این سه ساعت شلوغ‌کاری کافی بود تا آرام و قرار بگیریم.
در انت‌های غذاخوری، دو پنجره بزرگ بود که رو به حیاط باز می‌شد. آن‌هایی که ترسوتر بودند، هراسان از اینکه زمانی دراز سپری شده بود و ما بی‌آنکه مجازات شویم به حال خود ر‌ها شده بودیم، آهسته یکی از آن پنجره‌‌ها را گشودند و ناپدید شدند. اندک‌اندک شاگردان دیگر نیز راه آن‌ها را دنبال کردند. دیری نپایید که میشوی بزرگ جز ده دوازده‌تایی شورشی، کس دیگری را در اطراف خود ندید. آنگاه با لحنی خشن به آن‌ها گفت: «بروید پی دیگران. تن‌ها کافی است که یک مجرم وجود داشته باشد.»
سپس خطاب به من که مردد مانده بودم، افزود: «قولت را پس می‌دهم، شنفتی؟»
هنگامی که نگهبانان در‌ها را شکستند، میشوی بزرگ را دیدند که تن‌ها و خونسرد بر لبه یکی از میز‌ها و در میان ظروف شکسته، نشسته بود. همان شب او را اخراج کرده، نزد پدرش فرستادند. اما حکایت ما: ما سود چندانی از آن شورش نبردیم. چند هفته از دادن ماهی روغن و لوبیا خودداری کردند، سپس سر و کله‌شان از نو پیدا شد، فقط با این تفاوت که ماهی روغن با سس سفید بود و لوبیا با سس قرمز.

6
روزگاری دراز از آن واقعه، دوباره میشوی بزرگ را دیدم. از ادامه تحصیل باز مانده بود و به نوبه خود بر روی چند تکه زمینی که پدرش با مرگ خود برایش گذاشته بود، زراعت می‌کرد.
به من گفت: «اگر درس می‌خواندم وکیل بد یا پزشک بدی می‌شدم، چون کله‌شقم. بهتر آن است که دهقان باشم. قسمت ما هم همین کار است… چه اهمیتی دارد، شما که پشت مرا خالی گذاشتید، منی که عاشق روغن ماهی و لوبیا بودم!»
——————————
پی‌نوشت:
1. Var استانی در جنوب شرقی فرانسه.
2. Uchâne.
3. Maures.
4. Marseillaise سرود ملی فرانسه از سال 1795 برای مدتی و سپس از سال 1879 تاکنون.

نویسنده: امیل زولا
مترجم: محمود گودرزی
منبع: www.iricap.com

درباره سلمانی‌ها

همه چیز در حال تغییر و تحول است، جز سلمانی‌ها. روششان و حتی دور و برشان، هیچ یک هیچ‌گاه تغییر نمی‌کنند. تجربه هر کس از یک سلمانی وقتی برای اولین بار به آنجا پا می‌گذارد دقیقاً همان است که از آن به بعد و تا آخر عمر تجربه خواهد کرد. مثل همیشه، امروز صبح برای اصلاح به سلمانی رفتم. همان‌طوری که از سمت خیابان مین (Main) به طرف سلمانی می‌رفتم، مردی دیگر نیز از جانب خیابان جونز (Jones) نزدیک می‌شد. همیشه همین اتفاق می‌افتد. بر سرعتم افزودم. اما هیچ فایده‌ای نداشت. درست یک قدم جلوتر از من وارد سلمانی شد. پشت سرش وارد شدم و دیدم که روی اولین صندلی خالی نشست. این صندلی متعلق به بهترین سلمانی این آرایشگاه بود. همیشه همین اتفاق می‌افتد. نشستم به امید این که نصیب بهترین سلمانی از میان دو تای باقیمانده شوم. چون او مشغول شانه کردن مو‌های مشتری‌اش بود، در حالی که همکارش هنوز روغنی کردن و مالیدن مو‌های مشتری‌اش را شروع نکرده بود. حالات و احتمالات گوناگون را با شور و علاقه بسیار بررسی می‌کردم. وقتی دیدم شماره 2 از شماره 1 جلو افتاده، تمام شور و علاقه‌ام یکباره تبدیل به نگرانی شد. وقتی شماره 1 لحظه‌ای توقف کرد تا تغییری در زمان شست و شوی یک مشتری جدید بدهد و عقب افتاد، نگرانی‌ام تا حد اضطراب افزایش یافت. زمانی که شماره 1 عقب ماندگی‌اش را جبران کرد و هر دو (او و همکارش) حوله را برداشتند و شروع کردند به پاک کردن پودر از گونه‌‌های مشتریهایشان و درست زمان آن بود که بگویند «بعدی!» دیگر نفسم داشت بند می‌آمد. اما وقتی شماره 1 درست در لحظه‌ ن‌هایی شروع کرد به شانه کردن ابرو‌های مشتری‌اش و زمان را از دست داد، با عصبانیت سلمانی را ترک کردم تا گرفتار شماره 2 نشوم. چون آن قاطعیت مطلوب که یک فرد را قادر می‌کند تا در چشم‌های یک آرایشگر منتظر نگاه کند و بگوید منتظر خواهد ماند تا همکارش کارش تمام شود، در وجود من نیست.
یک ربع بیرون منتظر ماندم و سپس بازگشتم. به امید بخت و اقبال بهتر. البته حالا دیگر همه صندلی‌ها اشغال شده بود و چهار نفر منتظر نشسته بودند. همه آن‌ها ساکت، بدمشرب و آشفته بودند و کسل به نظر می‌آمدند. مثل همه آن‌هایی که در یک مغازه سلمانی منتظرند تا نوبتشان برسد. بر روی کاناپه دسته آهنی کهنه‌ای نشستم و وقتم را صرف خواندن آگهی‌های داخل کادری کردم که مربوط به آن دسته از دارو‌های رنگ مویی می‌شد که فقط سازنده‌هایشان با زبان بازی از آن‌ها تعریف می‌کنند. بعد شروع کردم به خواندن اسم‌های چرب و نرم روی بطری‌های شخصی روغن برگ بو. نام‌ها را می‌خواندم و به شماره‌‌های روی کاسه‌‌های شخصی مخصوص اصلاح داخل قفسه دقت می‌کردم. پوستر‌های خراب و کثیف روی دیوار‌ها را خواندم. مربوط بودند به جنگها، رئیس‌جمهور‌های پیشین، رفاه و عیاشی خانواده سلطنتی و نیز تصویر خسته کننده و تکراری دختر بچه‌ای که عینک پدربزرگش را به چشم زده. در دل قناری سرمست و طوطی مزاحم را نفرین می‌کردم. تعداد کمی از آرایشگاه‌ها از وجودشان بی‌بهره‌اند. دست آخر، شروع کردم به تفحص و مطالعه حوادث قدیمی و فراموش شده از نمایش‌های غیر واقعی و ناموجه در میان روزنامه‌‌های مصور سال گذشته. البته میان آن‌هایی که کمتر درب و داغون بود، ریخته بودندشان روی میز زهوار در رفته وسط آرایشگاه.
سرانجام نوبت من شد. صدایی گفت: «بعدی!»
و من خود را تسلیم کردم. البته به شماره 2. همیشه همین اتفاق می‌افتد. متواضعانه گفتم که عجله دارم و حرفم آنقدر بر او تأثیر گذاشت که گویی هرگز آن را نشنیده است. سرم را بالا برد و دستمالی زیرش گذاشت. بعد به زور، انگشهایش را در یقه‌ام فرو کرد و حوله‌ای چپاند همان جا. با پنجه‌هایش به بررسی موهایم پرداخت و پیشنهاد کرد که نیاز به کوتاه شدن دارد. گفتم که قصد اصلاح آن را ندارم. دوباره به بررسی موهایم پرداخت و گفت نسبت به مد جدید بلند است و بهتر است کمی کوتاه شود، مخصوصا پشتش. گفتم فقط یک هفته است که آن را کوتاه کرده‌ام. برای لحظه‌ای با حسرت و متفکرانه به آن نگاه کرد و سپس با لحنی اهانت بار پرسید: «چه کسی آن را کوتاه کرده؟»
من هم فوری جواب دادم: «خود شما.»
دیگر چیزی نگفت و شروع کرد به هم زدن کف صابون و نگاه کردن به خودش در آینه در حالی که اینجا و آنجا می‌ایستاد تا به‌ آینه نزدیک‌تر شود و یا چانه‌اش را بررسی می‌کرد و با جوشهایش ور می‌رفت. بعد یک طرف صورتم را بکلی کف مالی کرد و می‌خواست طرف دیگر را نیز کف مالی کند که دعوای دو سگ توجهش را جلب کرد. به سمت پنجره دوید و ایستاد و تا ‌آخر تماشا کرد. دو شیلینگ در نتیجه شرط‌بندی با بقیه آرایشگر‌ها باخت. از این بابت خیلی خوشحال بودم.
بالاخره کف زدن به صورتم را تمام کرد و شروع کرد به مالیدن کف صابون با دستش.
تیغش را بر روی یک بند جوراب کهنه تیز کرد. به خاطر بحث درباره یک بالماسکه مزخرف لحظاتی مرا معطل کرد. گویا مربوط می‌شد به شب پیش و او یک پوست قاقم قلابی ململی و سرخ رنگ پوشیده بود، به گونه‌ای شاه مانند. بسیار خوشحال بود که همکارهایش با او شوخی می‌کنند. چون با جذابیتهایش دختری را به شدت تحت تأثیر قرار داده بود. این در حالی بود که از هر وسیله‌ای استفاده می‌کرد تا بحث ادامه پیدا کند. در حالی که تظاهر می‌کرد از شوخیهایشان رنجیده است. این ماجرا باعث شد بیشتر خود را در آینه برانداز کند.
بنابراین تیغش را کناری گذاشت و موهایش را با دقت فراوان شانه زد و کمان برگردانی از موهایش را روی پیشانی‌اش ریخت و فرقش را با دقت باز کرد. با همان دقت و با لذت دو طرف موهایش را به سمت بالای گوشهایش شانه زد. درست در همان لحظات، کف صابون بر روی صورت من در حال خشک شدن بود و به خورد رگ‌های صورتم می‌رفت.
و سرانجام اصلاح را شروع کرد. در حالی که انگشتهایش را در صورتم فرو می‌برد تا پوستم را بکشد و سرم را این طرف و آن طرف می‌کشید و به عنوان وسیله‌ای به درد بخور در امر اصلاح از آن بهره می‌جست. مادامی که بر روی قسمت‌های زمخت و سفت صورتم کار می‌کرد، اذیت نمی‌شدم. اما امان از وقتی که شروع کرد به زیر و رو کردن و بریدن و با شدت کشیدن در ناحیه چانه‌ام. اشکم را در آورد. سپس از بینی‌ام به عنوان دستگیره استفاده کرد تا در امر اصلاح گوشه‌‌های لب بالایی ام کمکش کند. با همین مدرک مشروح و مستدل بود که کشف کردم بخشی از وظایفش در سلمانی، تمیز کردن چراغ‌های نفتی است. اغلب از خود می‌پرسیدم که آیا این کار وظیفه آرایشگر‌ها است یا صاحب کار.
در همین حین برای سرگرم کردن خودم سعی می‌کردم حدس بزنم این بار کجا را می‌برد. اما قبل از اینکه حدس بزنم از من پیشی گرفت و پایین چانه‌ام را برید. فوری تیغش را تیز رد. البته قبلاً باید این کار را انجام می‌داد. دوست ندارم صورتم را از ته بتراشم. بنابراین نمی‌خواستم اجازه دهم برای بار دوم صورتم را بتراشد. سعی کردم کاری کنم تا تیغش را کنار بگذارد. در حالی که می‌ترسیدم آن را برای کناره‌‌های چانه‌ام، نقطه آسیب‌پذیر و حساسم، آماده کرده باشد. جایی که دومین باری که تیغ با آن تماس پیدا می‌کرد قطعاً دردسرساز بود. اما گفت فقط می‌خواهد قسمت کوچکی را که زبر است، صاف کند. و درست در همان لحظه، تیغ را در ناحیه ممنوعه ر‌ها کرد و اینجا بود که جوش‌های فجیعی که نتیجه یک اصلاح کامل بودند، شروع کردند با سوزش به محرکشان پاسخ دادن. بنابراین حوله‌اش را با روغن برگ بو خیس کرد و به طرزی وقیحانه روی صورتم پرت کرد. به طوری که هیچ انسانی تاکنون صورتش را به این صورت نشسته است. بعد با پرت کردن قسمت خشک حوله روی صورتم، آن را خشک کرد. به گونه‌ای که هیچ انسانی تا به حال با این روش صورتش را خشک نکرده است. به ندرت پیش می‌آید که یک سلمانی با شما مانند یک انسان برخورد کند. سپس حوله آغشته به روغن برگ بو را در قسمت بریده شده فرو کرد و خونش را با پودر نشاسته بند آورد. بعد دوباره آن را با روغن برگ بو خیس کرد و بدون شک، اگر خواهش و اعتراض نمی‌کردم که بس کند، الی الابد به خیس کردن و پودر زدن ادامه می‌داد. بعد هم به تمام صورتم پودر مالید، من را صاف کرد و متفکرانه شروع کرد به بررسی موهایم. سپس شامپویی پیشنهاد داد و گفت موهایم بدجوری به آن نیاز دارد. خیلی بدجور! گفتم که روز قبل خودم تمام و کمال آن را با شامپو شسته‌‌ام. اما ول کن نبود. این بار توصیه کرد یک بطری از حالت دهنده‌‌های موی «اسمیت» بخرم. نپذیرفتم. از عطر جدیدشان بسیار تعریف کرد و پیشنهاد داد مقداری از آن را به من بفروشد. این دفعه هم نپذیرفتم. و بعد دهان شویی توصیه کرد که از اختراعات مزخرف خودش بود و وقتی این بار پیشنهادش را رد کردم قصد داشت به من چاقو بفروشد.
بعد از ناکامی در آخرین معامله، سر کارش برگشت و با آب پاش سر تا پایم را خیس کرد و علی‌رغم مخالفتهایم، موهایم را تا انت‌های ریشه چرب کرد و مالید و سایید. سپس شروع کرد به شانه زدن موهایم. قسمتی از آن را به شانه به عقب زد و پیشانی را با بقیه آن که به صورت قوس وارونه بود، پوشاند. در حالی که ابرو‌های کم پشتم را آغشته به پماد می‌کرد به تشریح علت پیروزی‌های توله سگ شکاری سیاه و قهوه‌ای شش اونسی‌اش1 پرداخت. تا اینکه صدای سوت ظهر را شنیدم و فهمیدم برای رسیدن به ترن، پنج دقیقه دیر شده. سلمانی حوله را قاپید و درست جلوی صورتم آن را برس زد. یک بار دیگر ابروهایم را شانه زد و با بی‌خیالی گفت: «بعدی.»
دو ساعت بعد، همین آرایشگر نقش زمین شد و بر اثر سکته جان سپرد. و من، برای تلافی، تمام روز را در انتظارم. قصد دارم در تشییع جنازه‌اش شرکت کنم.
—————————
پی‌نوشت:
1. واحد وزن که در یک مقیاس برابر با 35/28 گرم و در مقیاس دیگر برابر با 1/31 گرم است.

نویسنده: جیس براون
مترجم: اسدالله امرایی
منبع: www.iricap.com

تحویل قلب

بله درست است بسیار، بسیار و شدیدا‌، عصبی بودم و هستم؛ اما چرا فکر می‌کنید من دیوانه‌ام؟ آن بیماری حواس مرا نه ضایع و نه کند، بل‌که تیزتر کرده بود. از همه بیشتر حس شنوایی‌ام را. همه‌ی صداهای زمینی و آسمانی را می‌شنیدم. صدای بسیار از دوزخ می‌شنیدم. پس چگونه ممکن است من دیوانه باشم؟ گوش دهید! و خود ببینید که با چه صحت و آرامشی می‌توانم داستان را برای‌تان بازگویم.
ممکن نیست بتوان گفت نخستین بار چگونه آن فکر به ذهنم رسید؛ اما همین که نطفه‌ش بسته شد دیگر شب و روز دست از سرم بر نمی‌داشت. نه غرضی در کار بود و نه غیظی. من پیرمرد را دوست داشتم. او هرگز به من بدی نکرده بود. گمان می‌کنم به سبب چشمش، آری، همین بود. چشمی‌ داشت مانند چشم کرکس: آبی کمرنگ با پرده‌ٔ نازکی روی آن. هر گاه که نگاه آن چشم به من می‌افتاد، خون در رگم منجمد می‌شد؛ این بود که رفته، رفته و بسیار به تدریج، برآن شدم که جان پیرمرد را بستانم، و خود را تا ابد از شر آن چشم برهانم.
نکته همین‌جاست. شما گمان می‌کنید من دیوانه‌ام. دیوانگان نادانند. حال باید مرا می‌دیدید. باید می‌دیدید که با چه درایت و احتیاط و دور‌اندیشی و تزویر‌ی دست به کار شدم! هفته پیش از کشتن‌‌ از هر وقت دیگری با پیر‌مرد مهربان‌تر بودم. هر شب، حوالی نیمه شب، کلون در اتاقش را برمی‌داشتم و در را باز می‌کردم، بسیار آرام! آن‌گاه، وقتی که در درست به اندازه ‌ای که سرم را به درون ببرم باز می‌شد، فانوسی چنان استتار شده که کمترین نوری از آن نمی‌تراوید. سپس سرم را به درون می‌بردم. قطعا می‌خندیدید اگر می‌دیدید که چه مکارانه این کار را می‌‌کرد‌‌‌‌‌‌م. آهسته سرم را تو می‌بردم، بسیار آهسته مبادا خواب پیر‌مرد را بر‌هم بزنم.
یک ساعت طول می‌کشید تا تمام سر خود را از لای درز آن‌قدر جلو برم که بتوانم او را در آن حال که در بستر خفته بود ببینم.
بفرمایید! آیا دیوانه می‌توانست این‌قدر عاقل باشد؟
آن‌گاه، وقتی که تمام سرم داخل اتاق شده بود، پرده‌ی فانوس را با احتیاط پس می‌زدم. با احتیاط تمام- بسیار با احتیاط، چون پوشش فانوس جیر، جیر می‌کرد ‌ـ پوشش را همین قدر پس می‌زدم که فقط باریکه ضعیفی از نور روی چشم کرکس بیافتد. و این کار را هفت شب طولانی تکرار کردم. هر شب حوالی نیمه شب، اما آن چشم را همیشه بسته می‌یافتم. این بود که امکان نمی‌یافتم کار را تمام کنم؛ زیرا پیر‌مرد نبود که مرا بر‌می‌آشفت، بلکه چشم شیطانی‌ش بود. و هر روز صبح، در سپیده دم، بی پروا به اتاق‌ش می‌‌رفتم، بی‌واهمه با او حرف می‌زدم، با صدای گرم و دوستانه‌ای به نام صدایش می‌زدم و از او می‌پرسیدم که شب را چگونه به‌سر آورده است. و بدین ترتیب می‌بینید که پیر‌مرد برای آن‌که پی برد که هر شب، درست در نیمه شب هنگامی‌که او در خواب بود من به او سر می‌زدم به بصیرتی بس عمیق نیاز داشت.
شب هشتم بیش از شب‌های پیش هنگام باز کردن در احتیاط کردم. آن شب دست من از عقربه‌ی دقیقه شمار ساعت کند‌تر جلو می‌رفت. پیش از آن شب  دامنه قدرت و فراست خود را تا این حد درک نکرده بودم. به زحمت می‌توانستم احساس پیروزی خود را مهار کنم. شگفتا که من آن‌جا باشم، در را اندک، اندک بگشایم و او حتی به خواب هم کردار و پندار نهان مرا نبیند. از این پوزخندی زدم؛ چه بسا صدای مرا شنید، چون ناگهان در بستر جنبید، تو گویی در خواب حیرت کرده است. شاید فکر کنید که من پس رفتم، اما خیر. اتاق پیرمرد از ظلمت ضخیمی‌مثل قیر سیاه بود، زیرا کرکره‌ها را از ترس دزد محکم بسته بود، و بدین ترتیب می‌دانستم که او نمی‌تواند درز در را ببیند و من در را همچنان به آرامی ‌یواش، یواش می‌گشودم.
سرم داخل اتاق بود و نزدیک بود پرده از روی فانوس کنار زنم که انگشتم روی چفت فلزی فانوس لغزید و پیر مرد از جا پرید و فریاد زد: «کیست»
من خاموش ماندم و هیچ نگفتم. یک ساعت تمام کمترین حرکتی نکردم و در طول این مدت صدای پس افتادن او را به روی رختخواب نشنیدم. هنوز نیم خیز در بستر نشسته بود و گوش می‌داد، همان‌گونه که من شب از پس شب به اشباحی که درون دیوار ساعت مرگ کسی را انتظار می‌کشند گوش داده‌ام.
حال ناله ضعیفی شنیدم و دانستم که آن، ناله‌ی دهشتی مرگ‌زاست. ناله درد و اندوه نبود- خیر، خیر، صوت ضعیف و خفه‌ای بود که از ژرفنا‌ی روح آدمی‌به هنگام خوفی مهیب برون می‌آید. من آن صوت را خوب می‌شناختم. شب‌های بسیار درست در نیمه شب، در آن هنگامی‌که تمام جهان به خواب رفته ‌است. آن صوت از سینه من بالا آمده و با پژواک ترسناک‌ش به هول و هراس من دامن زده است.
آری من آن صوت را خوب می‌شناختم. می‌دانستم پیرمرد چه می‌کشد، و دلم برایش می‌سوخت، هرچند که در دل پوزخند می‌زدم.
می‌دانستم که او از همان نخستین لحظه شنیدن آن صدای ضعیف همان وقت که در رختخواب تکان خورده بود، کوشیده است ترس خود را بی مورد بداند اما نتوانسته بود. یک‌ریز در دل تکرار کرده بود: «چیزی نیست جز صدای باد در دود‌کش – موشی است که در کف اتاق خزیده است» آری کوشیده بود با این تخیلات خود را دل‌گرم کند. افسوس که به عبث، تماما به عبث؛ زیرا عفریت مرگ با سایه سیاهش از پیش به او نزدیک شده و آن شکار را در برگرفته بود و تاثیر ماتم‌زای آن سایه ناپیدا سبب شده بود که او، هرچند نه چیزی می‌دید و نه چیزی می‌شنید، حضور مرا در اتاق حس کند.
پس از آن که بسیار صبورانه مدتی دراز منتظر ماندم و صدای دراز کشیدن او را به روی تختخواب نشنیدم، بر آن شدم که شکافی کوچک، بسیار کوچک، در پوشش فانوس باز کنم. بدین ترتیب بازش کردم – نمی‌توانید تصور کنید که تا چه حد بی سرو صدا و آهسته– تا آن‌که سرانجام باریکه‌ی بی‌رمقی از نور، مانند تک رشته‌ای از تار عنکبوت از شکاف فانوس شلیک شد و درست به روی چشم کرکسی افتاد.
باز بود- باز، تماما باز- و من همچنان‌که به آن زل زده بودم سخت برآشفته شدم. با وضوح کامل می‌دیدمش ـ آبی مات با پرده‌ی بسیار نازک نفرت انگیزی به روی آن که مغز استخوانم را منجمد می‌کرد اما از چهره یا بدن پیرمرد چیز دیگری نمی‌دیدم زیرا گویی از روی غریزه خط نور را درست به روی آن نقطه‌ی لعنتی انداخته بودم.
آیا پیشتر به شما نگفته بودم که آنچه شما دیوانگی می‌پندارید چیزی نیست جز تیز شدن بیش از حد حواس؟
حال می‌گویم که در آن دم صدای کوتاه و خفته‌ی سریعی به گوشم رسید، همچون صدای ساعتی که آن را لای پنبه پیچیده باشند. آن صدا را هم خوب می‌شناختم. صدای ضربان قلب پیرمرد بود. آن صدا بر غیظ من افزود، همان‌گونه که آوای طبل بر تهور سرباز می‌افزاید.
با این حال خویشتنداری  کردم و جم نخوردم. نفسم را در سینه حبس کرده بودم. فانوس را کمترین تکانی نمی‌دادم. کوشیدم خط نور را روی آن چشم ثابت نگاه دارم. از سوی دیگر صدای گریه آن قلب دما دم شدت می‌گرفت. لحظه به لحظه تندتر و تندتر و بلندتر و بلندتر می‌شد. وحشت پیرمرد قطعا از حد بیرون بود.
لابد به یاد دارید که پیشتر به شما گفته بودم که من عصبی هستم. به راستی نیز من سخت عصبی هستم.
اکنون در دل شب در سکوت خوفناک آن خانه قدیمی ‌آن صدای غریب، دهشت بی‌لجامی ‌در من بر‌انگیخته بود. با این حال باز هم چند دقیقه خویشتنداری کردم و از جا نجنبیدم. اما صدای تپش قلب هم‌چنان بلندتر و بلندتر می‌شد. فکر کردم آن قلب هر آن ممکن است بترکد. و حال، اضطراب دیگری بر من چیره شد: چه بسا همسایه‌ها آن صدا را بشوند.
اجل پیرمرد فرا رسیده بود. با فریادی بلند پرده از روی فانوس برکشیدم و به درون اتاق رفتم. پیرمرد یک‌بار جیغ کشید، فقط یک بار، در چشم به هم زدنی او را به روی کف اتاق کشاندم و تختخواب سنگین را به روی او غلتاندم. آنگاه از این‌که این قسمت از کار را تمام کرده بودم شاد‌مانه لبخند زدم. اما تا دقایقی بسیار آن قلب هم‌چنان با صدای خفه‌ای می‌تپید. از این بابت نگران نبودم. این صدا نمی‌توانست به آن سوی دیوار نفوذ کند. سرانجام قلب از تپش باز‌ماند. پیرمرد مرده بود.
تختخواب را کنار زدم و جسم را وارسی کردم. آری، سنگ شده بود، مثل سنگ مرده بود. دستم را روی قلبش گذاشتم و چندین دقیقه همانجا نگاه داشتم. ضربانی در میان نبود. پیرمرد چون سنگ مرده بود. دیگر چشمش نمی‌توانست مرا بیازارد.
اگر هنوز هم می‌پندارید که من دیوانه هستم، پس از این که برایتان شرح دهم که با چه محکم کاری و احتیاطی جسد را پنهان کردم، دیگر چنین پنداری نخواهید کرد. شب به سرعت می‌گذشت و من به سرعت اما خاموش دست به کار شدم. ابتدا جسد را قطعه قطعه کردم. سرش را و دست‌ها و پا‌هایش را بریدم.
آن‌گاه سه تخته از چوپ‌های کف اتاق را برداشتم و قطعات جسد را زیر تیر و تخته‌ها جا دادم. سپس تخته چوپ‌ها را چنان زیرکانه و مکارانه سر جایشان گذاشتم که چشم هیچ آدمی‌، حتی چشم او، نمی‌توانست چیز ناجوری ببیند. چیزی برای شستن در میان نبود، نه لکه‌ای و نه خونی، مطلقا هیچ چیز. احتیاط لازم را به خرج داده بودم. وان حمام ترتیب همه چیز را داده بود – توجه می‌فرمایید!
کارم را که تمام کردم ساعت چهار صبح بود و هوا هنوز مانند نیمه شب تاریک. در همان دم که زنگ ما ساعت چهار صبح را اعلام کرد، کسی به در ورودی خانه کوفت. سبکبال از پله‌ها پایین رفتم تا در را باز کنم. دیگر از چه بترسم؟
سه مرد وارد خانه شدند و با ادب تمام گفتند که پلیسند. یکی از همسایه‌ها در دل شب صدای جیغی شنیده بود. اکنون بیم آن می‌رفت که جنایتی رخ داده باشد. گزارش به کلانتری رسیده بود و آنان، یعنی پلیس‌ها مامور شده بودند که خانه را تفتیش کنند.
من لبخند زدم – می‌بایست از چه بترسم؟ گفتم که آن جیغ را خودم در خواب کشیده بودم. آن‌گاه به گفته‌ام افزودم که پیرمرد در سفر به سر می‌برد. مفتش‌ها را به همه جای خانه بردم. دست آخر آنها را به اتاق پیرمرد بردم. طلا و جواهرش را نشان‌شان دادم. از فرط اطمینان صندلی به درون اتاق آوردم و از آنها خواستم که خستگی در کنند و در همان حال خودم از فرط بی پروایی و مستی پیروزی، صندلی‌ام را درست روی همان نقطه‌ای گذاشتم که زیر آن تکه پاره‌های جسد پیرمرد نهفته بود.
پلیس‌ها ابراز رضایت کردند. رفتار من متقاعدشان ساخته بود. راحت و آسوده بودم. نشستند از امور عادی و روزمره حرف زدند و من با خوشرویی به آنها پاسخ دادم. اما دیری نپایید که حس کردم رنگم پریده است و دلم می‌خواست آنها هرچه زودتر بروند. سرم درد می‌کرد و انگار گوش‌هایم سوت می‌کشید. اما آنها هم‌چنان نشسته بودند و گپ می‌زدند. سوت توی گوش‌هایم را اکنون با وضوح بیشتری می‌شنیدم. صدا هم‌چنان ادامه یافت و دم به دم واضح‌تر شد. آزادانه  و بیشتر حرف زدم بل‌که خود را از شر این احساس برهانم. اما صدا ادامه یافت و مشخص‌تر شد، عاقبت دریافتم که صدا از درون گوشم نیست.
شک ندارم که در آن دم مثل گچ سفید شده بودم، اما روان‌تر از پیش و با صدایی بلند‌تر حرف می‌زدم. با این حال صدا شدت گرفت. از دستم چه بر می‌آمد. صدا کوتاه  و سریع بود، همچون صدای ساعتی که آن  را لای پنبه پیچیده باشند. نفسم بر نمی‌آمد با این حال پاسبان‌ها آن صدا را نمی‌شنیدند. تندتر و محکم‌تر حرف زدم، اما صدا مستمرا افزایش یافت. چرا نمی‌رفتند؟ با گام‌های سنگین روی کف اتاق گام زدم، چنان‌که  گویی مشاهدات پلیس‌ها بر سر غیظم آورده است. اما صدا مستمرا افزون شد. خداوندا، از دستم چه کار بر‌می‌‌آمد.
دهانم کف کرد. ناسزا گفتم و نعره کشیدم. صندلی‌ام را تکان دادم و بر تخته چوپ‌های کف اتاق کشیدم، اما آن صدا از همه‌ی صداهای دیگر بلندتر و بلندتر شد، با این همه آن سه مرد لبخند زنان و با خرسندی تمام هم‌چنان گپ می‌زدند. آیا ممکن بود که آن صدا را نشنوند؟ خیر، خیر  حتما می‌شنیدند، شک کرده بودند، آنها فقط وحشت مرا به باد ریشخند گرفته بودند. اما هرچیز دیگری بهتر از این عذاب می‌بود. هرچیز دیگری قابل تحمل‌تر از این تمسخر می‌بود. دیگر آن لبخندهای‌ ریاکارانه را بر‌نمی‌تافتم. احساس می‌کردم که یا باید فریاد بکشم و یا بمیرم.
و اینک….
فریاد برآوردم، « تزویر بس است، ناکس‌ها، من خود اعتراف می‌کنم، این تخته‌ها را بشکافید اینجا، اینجا، این تپش قلب نفرت‌انگیز اوست.»

نویسنده: ادگار آلن پو
منبع: www.seemorgh.com

یک بار در عمر

تو را قبلاً هم دیده بودم، بار‌ها و بارها؛ آنقدر که نمی‌توانم بگویم چند بار، ولی از آن دفعه که خانواده من با خانواده تو در خانه‌مان واقع در "میدان اینمان" وداع کرد، دقیقاً لحظه‌ای است که من کم کم حضور تو را در زندگی‌ام به خاطر می‌آورم. پدر و مادرت تصمیم گرفته بودند از "کمبریج" بروند؛ هدفشان برعکس تمام بنگالی‌هایی که به "آتلانتا" و یا "آریزونا" می‌رفتند، بازگشت به هندوستان بود؛ آن‌ها می‌خواستند به کشمکشی که پدر و مادرم و دوستانشان بر سر بازگشت به موطن داشتند، خاتمه بدهند. سال 1974 بود. من شش سال داشتم، تو نه سال. چیزی که خیلی واضح یادم می‌آید، ساعات پیش از شروع مهمانی بود. مادرم داشت خانه را برای مهمان‌ها آماده می‌کرد. مبلمان تر و تمیز بود، بشقاب‌های کاغذی و دستمال‌های سفره بر روی میز غذا چیده شده بود، فضای اتاق‌ها پر بود از بوی خوراک گوشت گوسفند با ادویه کاری و پولو و خوشبو کننده‌ای که مادرم برای مواقع خاص می‌زد؛ اول به خودش می‌زد و بعد هم به من. وقتی ذرات آن خوشبو کننده را با فشار به لباسم می‌پاشید لک سیاهی به طور موقت بر لباسی که پوشیده بودم می‌نشست. من آن شب لباسی پوشیده بودم که مادربزرگم از کلکته فرستاده بود: پیژامه سفید با پاچه‌‌های باریک که کمرش آنقدر گشاد بود که دو نفر را می‌شد از دو طرفم تویش جا داد؛ به علاوه یک پیراهن "کورته" فیروزه‌ای و یک جلیقه مخملی مشکی که با مروارید‌های مصنوعی تزیین شده بود. من داشتم حمام می‌کردم و این سه لباس به شکل آراسته و مرتبی بر روی تخت پدر و مادرم گذاشته شده بود. من ایستاده بودم و می‌لرزیدم و نوک انگشتانم چروک و سفید شده بود. مادرم داشت با یک سنجاق، توی کمر بسیار بزرگ پیژامه را کش می‌انداخت. او پارچه ضخیم پیژامه را چین می‌داد و بند کشی را ذره ذره از میان آن رد می‌کرد و سر آخر بند را از قسمتی که پیژامه روی شکمم قرار می‌گرفت محکم گره زد. بر روی درز پیژامه حروفی به رنگ بنفش که درون یک دایره قرار گرفته بودند، چاپ شده بود که مارک شرکت تولید کننده پارچه بود. یادم هست که به خاطر این قضیه کمی نق زدم، ولی مادرم به من اطمینان داد که این مارک با شستن از بین می‌رود و این را هم گفت که با توجه به دراز بودن پیراهن کورته کسی اصلاً متوجه آن نمی‌شود.
دغدغه‌‌های مادر من خیلی بیشتر از این حرف‌ها بود. او علاوه بر نگرانی از بابت کیفیت و مقدار غذا نگران آب و هوا بود. آن روز غروب اداره هواشناسی پیش بینی کرده بود که برف می‌آید و این موقعی بود که پدر و مادرم و دوستانشان ماشین نداشتند. بیشتر مهمانها، و از جمله شما، محل زندگی شان با ما، پیاده، پانزده دقیقه هم نمی‌شد، چه آن‌هایی که در محله‌‌های پشت "هاروارد" و "ام. آی. تی." زندگی می‌کردند و چه آن‌هایی که در آن سوی پل "مس اونییو". ولی بعضی خانه‌هایشان دور تر بود و به همین خاطر از "مالدن" یا "مدفورد" یا "والتهام" با اتوبوس و یا مترو می‌آمدند. مادرم در حالی که مو‌های مرا خشک می‌کرد، در مورد پدرت گفت: «فکر کنم دکتر چودوری بتواند بقیه مهمان‌ها را با ماشینش به خانه‌هایشان برساند.» پدر و مادر تو کمی از پدر و مادر من بزرگ‌تر بودند، آن‌ها مهاجران با تجربه‌ای بودند، ولی پدر و مادر من نه. آن‌ها در سال 1962 هندوستان را ترک کرده بودند؛ یعنی قبل از اینکه قانون پذیرش دانشجویان خارجی تغییر کند. در حالی که پدر من و سایر مرد‌ها تازه داشتند در امتحان ورودی دانشگاه شرکت می‌کردند پدر تو دکترایش را گرفته بود. او با ماشینش (یک "ساب" با صندلی‌های سطلی) به محل کارش که یک شرکت مهندسی در "آندوور" بود می‌رفت. شب‌های خیلی زیادی بود که جایی مهمانی می‌رفتیم و وقتی تا دیر وقت می‌ماندیم و من هم بر روی یک تخت غریب خوابم می‌برد من را سوار همین ماشین می‌کردند و به خانه می‌آوردند.
مادر‌های ما دو تا وقتی که مادر من حامله بود با هم آشنا شدند. مادر من البته هنوز خبر نداشت که حامله است؛ او احساس گیجی می‌کرد و بر روی یک نیمکت در یک پارک کوچک نشست. مادرت بر روی یک تاب سوار بود و آرام جلو عقب می‌رفت و تو سوار تاب بغلی بالای سر مادرت در هوا اوج می‌گرفتی. در این هنگام بود که مادرت متوجه یک زن جوان بنگالی که ساری بر تن داشت، شد. مادرت با لحن مؤدبانه‌ای پرسید: «حالتان خوب است؟» او به تو گفت که از تاب پایین بیایی و بعد تو و او مادرم را تا خانه همراهی کردید. در همان موقع بود که مادرت حدس زد که شاید مادر من حامله است. آن‌ها فوراً با هم دوست شدند و وقتی پدر‌های ما سر کار می‌رفتند، آن دو روز‌‌های خود را با هم می‌گذراندند. آن‌ها درباره زندگی گذشته خود در کلکته صحبت می‌کردند؛ مثلاٌ خانه زیبای مادرت در "جودپور پارک" با گل‌های قرمز هیبی( س – ک – س ) و بوته‌‌های گل سرخ که در پشت بام خانه شکوفه می‌دادند، و آپارتمان کوچک مادرم در "مانیکتالا" که در بالای یک رستوران کثیف و دوده گرفته یک پنجابی قرار داشت که در آن هفت نفر در سه اتاق کوچک زندگی می‌کردند. اگر مادر من و مادر تو در کلکته بودند، احتمال آشنایی شان خیلی کم بود. مادر تو در یک صومعه درس خوانده بود و دختر یکی از برجسته‌ترین وکلای کلکته بود، مردی که پیپ می‌کشید و عاشق هر چیز انگلیسی بود و در "باشگاه یکشنبه" عضویت داشت. پدر مادر من کارمند اداره پست مرکزی بود. مادرم تا قبل از اینکه به آمریکا بیاید نه پشت میز غذا خورده بود و نه روی توالت فرنگی مخصوص بیمار‌ها نشسته بود. این تفاوت‌ها برای آن‌ها در کمبریج که هر دو تایشان به یک اندازه تن‌ها بودند، بی‌معنی و بی‌ربط بود. در اینجا آن‌ها با هم خرید می‌کردند، و از دست شوهر‌های خود شکایت می‌کردند، و یا در خانه ما غذا درست می‌کردند و یا در خانه شما، و وقتی پخت غذا تمام می‌شد، غذا‌ها را بین خودمان تقسیم می‌کردیم. آن‌ها با هم بافتنی می‌بافتند، و وقتی یکی از کاری که در دست داشت خسته می‌شد، بافتنی‌اش را با دیگری عوض می‌کرد. من وقتی به دنیا آمدم، پدر و مادر تو تن‌ها دوستانی بودند که به بیمارستان آمدند. من روی صندلی بلند قدیمی تو غذا می‌خوردم؛ کالسکه‌ای هم که من را سوارش می‌کردند و در خیابان می‌گرداندند، مال تو بود.
همانطور که هواشناسی پیش‌بینی کرده بود، وقت مهمانی هوا برفی شد و آن‌هایی که دیر کرده بودند با پالتو‌هایی پوشیده از برف و خیس، خودشان را رساندند و ما پالتوهایشان را از میله پرده حمام آویزان ‌کردیم. مادرم تا سال‌ها کارش این بود که ماجرای مهمانی آن شب را تعریف کند؛ اینکه وقتی مهمانی تمام شد پدرت چندین نفر از مهمان‌ها را به خانه‌هایشان رساند و حتی یکی از زوج‌ها را به جای دوری مثل "برینتری" برد و اینکه پدرت خودش ادعا می‌کرد که رساندن مهمان‌ها به خانه‌هایشان برای او کار سختی نیست و اصلاً از همه این‌ها گذشته این آخرین فرصتی است که او برای رانندگی کردن در آمریکا دارد. آن روز‌‌های قبل از رفتن شما، پدر و مادرت یک بار دیگر پیش ما آمدند تا قابلمه‌‌ها و تابه‌‌ها و وسایل کوچک و ملحفه‌‌ها و پتو ها، بسته‌‌های نیم استفاده شده آرد و شکر، و شامپو‌ها را بیاورند. ما تا چند وقت به این وسایل می‌گفتیم وسایل مادر تو. مثلاً مادرم می‌گفت: «برو ماهیتابه پارول را برایم بیاور»، یا می‌گفت: "فکر کنم باید درجه توستر پارول را پایین بیاوریم.» مادر تو پلاستیک‌های خرید پر از لباس‌هایی را که فکر می‌کرد شاید به درد من بخورد هم آورده بود؛ این لباس‌ها مال تو بودند. مادرم آن‌ها را کناری گذاشت و وقتی چند سال بعد از میدان اینمان به یک خانه جدید در "شارون" رفتیم لباس‌ها را در آورد و داخل جا لباسی من قرار داد، چون دیگر اندازه من شده بودند. آن لباس‌ها بیشتر زمستانی بودند، و لباس‌های زمستانی هم در هندوستان به درد تو نمی‌خوردند. بیشترشان تی‌ـ شرت و پلیور یقه اسکی آبی و قهوه‌ای بودند و از نظر من اصلاً هم قشنگ نبودند. خیلی سعی کردم آن‌ها را نپوشم، ولی مادرم چیز دیگری به من نمی‌داد و من هم مجبور بودم پلیور‌ها و بوت‌های پلاستیکی تو را در روز‌های بارانی بپوشم. یکی از روز‌های زمستان مجبور شدم پالتو تورا بپوشم؛ خیلی از آن بدم می‌آمد و همین باعث شده بود از تو هم که صاحب آن بودی بدم بیاید. این پالتو به رنگ آبی و مشکی بود و آستر نارنجی رنگی داشت و دور تا دور کلاهش هم تزئینات قهوه‌ای خاکستری زبری داشت. من هیچ وقت نتوانستم خودم را عادت بدهم که زیپ سمت راست پالتو را ببندم چون این باعث می‌شد با بقیه دختر‌های توی کلاس فرق داشته باشم؛ آن‌ها کاپشن‌های پفی به رنگ صورتی و بنفش داشتند. وقتی به پدر و مادرم گفتم آیا امکان دارد برایم یک پالتو نو بخرند گفتند: نه. می‌گفتند، پالتو، پالتو است دیگر. من بد جور دلم می‌خواست از شر آن پالتو خلاص شوم. دلم می‌خواست گم و گور شود. خیلی از پسر‌های هم کلاسی من از این نوع پالتو‌ها داشتند و من همیشه آرزو می‌کردم یکی از این پسر‌ها آن پالتو را از رخت آویزی که در تورفتگی تنگ و باریک توی کلاس قرار داشت و ما در انت‌های روز به طرف آن می‌شتافتیم تا لباسهایمان را برداریم و بپوشیم، اشتباهی بردارد و با خود ببرد. ولی مادرم اصلاً فکر خرید یک پالتو نو را به ذهن خود راه نمی‌داد و حتی یک برچسب را که اسم من بر روی آن حک شده بود، در داخل پالتو اتو کرد. او این ایده را از مجله "گود هاوس کیپینگ" [خانه داری خوب] که مشترکش بود، یادگرفته بود.
بالاخره یک روز آن را در اتوبوس مدرسه جا گذاشتم. یک روز نه چندان سرد در اواخر زمستان بود، شیشه‌‌های اتوبوس پایین بودند، همه مسافر‌ها لباس‌های گرم خود را در آورده بودند. من آن روز سوار یک اتوبوس دیگر شده بودم. راننده اتوبوس که زن بود. من را در محله‌ای که معلم پیانو ام، خانم "هنسی"، زندگی می‌کرد پیاده کرد. موقع پیاده شدن، وقتی به جلوی اتوبوس آمدم، راننده به من گفت با احتیاط به آن طرف خیابان بروم. او اهرمی را که در را باز می‌کرد کشید و در باز شد و هوای بسیار خوشبویی فضای اتوبوس را پر کرد. چیزی نمانده بود که بدون آن پالتو از اتوبوس پیاده شوم، ولی بلافاصله صدای یک نفر را از توی اتوبوس شنیدم که با صدای بلند گفت: «هی! هما! این را فراموش کردی!» یک لحظه گیج شدم که مگر می‌شود کسی در آن اتوبوس اسم من را بلد باشد، بعد یادم آمد که مادرم اسم من را در داخل آن پالتو با برچسب اتو کرده بوده.
سال بعد آن پالتو دیگر اندازه‌ام نبود و وقتی آن را به یک بنیاد خیریه اهدا کردند، خیالم دیگر کاملاً راحت شد. بقیه وسایلی که پدر و مادرت به ما داده بودند، مثل توستر و ظروف سفالی و قابلمه‌‌ها و تابه‌‌های تفلون هم جایشان را به وسایل و ظروف نو دادند تا اینکه دیگر هیچ رد فیزیکی‌ای از شما در خانه ما نباشد. خانواده‌‌های ما تا چندین سال با هم هیچ ارتباطی نداشتند. انرژی‌ای که پدر و مادرم صرف فک و فامیل خودشان می‌کردند، صرف شما نمی‌کردند چون ارزشش را نداشت. آن‌ها از اداره پست بسته‌‌های پاکت نامه هوایی می‌خریدند و با ارادت خاصی آن‌ها را هر هفته برای پدر و مادر خود می‌فرستادند و از من می‌خواستند که آن سه جمله تکراری را هر دفعه در پایین نامه‌‌هایی که می‌فرستادند بنویسم. به ندرت پیش می‌آمد که از شما یادی بکنند، به نظرم آن‌ها پیش خود فکر می‌کردند که ما دیگر همدیگر را نخواهیم دید. شما به بمبئی رفته بودید، شهری که از کلکته دور است و من و پدر و مادرم هرگز آن را ندیده بودیم. ما دیگر نه شما را دیدیم و نه از شما خبری داشتیم، تا اینکه در اولین روز سال 1981 که پدرت صبح خیلی زود به ما زنگ زد و سال نو را به ما تبریک گفت و خبر انتقال خود و خانواده اش به ماساچوست را به ما داد، و اینکه شغل تازه‌ای در آنجا پیدا کرده بود. او پرسید که آیا امکانش هست تا وقتی که خانه‌ای پیدا کند، پیش ما بمانید. پدر و مادرم تا چندین روز موضوع صحبتهایشان آمدن شما به ماساچوست بود. می‌پرسیدند چه مشکلی پیش آمده؛ مثلاً آیا موقعیت پدرت در شرکت "لارسن و توبرو" که آن زمان وضعش خیلی خوب بود، به خطر افتاده بود؟ آیا مادرت دیگر نمی‌توانست کثیفی و گرمای هندوستان را تحمل کند؟ آیا آن‌ها به این نتیجه رسیده بودند که مدارس آنجا آنقدر که باید برای ‌تو مناسب نبودند؟ آن موقع‌ها مکالمه با خارج از کشور کوتاه انجام می‌شد. پدر و مادرم گفتند که البته قدمتان به روی چشم، و تاریخ آمدنتان را بر روی تقویم آشپزخانه علامت زدند. دلیل آمدن شما هر چه بود، من از حرف‌های پدر و مادرم فهمیدم که این کار شما نشانه یک جور ضعف بوده. مثلاً با دوستانشان که صحبت می‌کردند، می‌گفتند: «باید می‌دانستند که نمی‌شود به هندوستان برگشت»، و پدر و مادر تو را به دلیل اینکه هم از پس زندگی در آمریکا و هم هندوستان بر نیامده بودند، سرزنش می‌کردند. وقتی شما رفتید، ما همچنان به زندگی خود به عنوان مهاجر ادامه دادیم. ظاهراً پدر و مادر من می‌خواستند بگویند که اگر ما به جای شما به هندوستان باز می‌گشتیم، تا آخرش ادامه می‌دادیم و بر نمی‌گشتیم به سر جای اولمان.
تا وقتی که شما برگردید من فکر می‌کردم تو یک پسر هشت، نه ساله هستی که انگار با گذشت زمان تغییری نکرده‌ای و هنوز اندازه آن لباس‌هایی هستی که از تو به من رسیده بود. ولی تو دوبرابر آن چیزی بودی که من تصورش را می‌کردم. آن موقع شانزده سال داشتی و پدر و مادرم گفتند که بهتر است اتاق من مال تو باشد و من هم شب‌ها بر روی یک تخت تا شو در اتاق پدر و مادرم بخوابم. پدر و مادر تو هم در اتاق خواب مهمان می‌خوابیدند. پدر و مادرم یکشنبه‌‌ها را اغلب میزبان دوستانی بودند که از "نیو جرزی" یا "نیو همپشایر" می‌آمدند و شام مفصلی می‌خورند و تا شب در مورد سیاست در هندوستان صحبت می‌کردند. ولی تا بعد از ظهر همه‌شان می‌رفتند. من عادت داشتم بچه‌‌های مهمانهایمان را وادارم درون کیسه خواب بر روی کف اتاق، در کنار تخت من بخوابند. چون بچه یکی یک دانه‌ای بودم. از اینکه بعضی وقت‌ها کسی کنارم می‌خوابید، خیلی خوشحال می‌شدم. ولی هیچ وقت پیش نیامده بود که اتاقم را کاملاً در اختیار کس دیگری بگذارم. از پدر و مادرم می‌پرسیدم چرا من در اتاق خودم نخوابم و تو در تخت تاشو نخوابی.
مادرم پرسید: «تخت تاشو را کجا بگذاریم؟ ما فقط سه تا اتاق خواب داریم.»
من هم گفتم: «طبقه پایین. در اتاق نشیمن.»
مادرم گفت: «صورت خوشی ندارد. کائوشیک حالا دیگر برای خودش مردی شده. او به حریم خصوصی نیاز دارد.»
من در حالی که به اتاق مطالعه کوچکی که پدر در زیر زمین درست کرده بود و جاکتابی‌های فلزی داشت، فکر می‌کردم، گفتم: «زیر زمین چطور است؟»
«هما، این طرز رفتار با مهمان نیست. مخصوصاً این‌ها که دیگر جای خود دارند. تو موقعی که به دنیا آمده بودی دکتر چودوری و پارول دی برای ما موهبتی بودند. آن‌ها با ماشین خود شان ما را از بیمارستان به خانه بردند، تا چندین هفته هم برایمان غذا می‌آوردند. حالا نوبت ماست که به آن‌ها کمک کنیم.»
من پرسیدم: «او چه جور دکتری است؟» هرچند من همیشه از سلامت کافی برخوردار بودم، یک ترس غیر منطقی از دکتر ‌ها داشتم، و فکر اینکه یک دکتر می‌خواهد در خانه ما زندگی کند مرا عصبی می‌کرد، طوری که گویی صرف حضور او ممکن بود یکی از ما را مریض کند.
«او پزشک نیست؛ پی. اچ. دی. دارد.»
من گفتم: «بابا هم پی. اچ. دی. دارد و هیچ کس به او دکتر نمی‌گوید.»
«ما وقتی با هم آشنا شدیم، دکتر چودوری تن‌ها کسی بود که دکتر صدایش می‌کردیم. ما اینطوری به او احترام می‌گذاشتیم.»
پرسیدم تا کی می‌خواهند پیش ما بمانند؛ یک هفته؟ دو هفته؟ مادرم جوابی نداشت. همه این‌ها بستگی به این داشت که چقدر طول بکشد تا خانواده تو جایی را پیدا کنند و مستقر بشوند. وقتی به این موضوع فکر می‌کردم که باید اتاقم را به کس دیگری واگذار کنم، حسابی عصبانی می‌شدم. وقتی به این واقعیت فکر می‌کردم که، با کمال شرمندگی، حتی تا همین اواخر، مدام بر روی یک تخت تاشو در اتاق پدر و مادرم می‌خوابیدم و نه در اتاق خودم که لباس‌ها و وسایلم در آن بود، دچار احساسات مغشوش و پیچیده‌ای می‌شدم. مادرم این ایده را که بچه باید در تن‌هایی بخوابد. یک ایده بی‌رحمانه خاص آمریکایی‌ها می‌دانست و از این کار خوشش نمی‌آمد، حتی موقعی که اتاق به تعداد کافی داشتیم. به من می‌گفت تا زمان ازدواجش در تخت پدر و مادرش می‌خوابیده و این کاملاً هم نرمال بوده. ولی من می‌دانستم که این کار طبیعی نبود. هیچ‌کدام از بچه‌‌های مدرسه اصلاً این کار را نمی‌کردند، و اگر می‌فهمیدند که من پیش پدر و مادرم می‌خوابم حتماً من را مسخره می‌کردند. تابستان سالی که می‌خواستم به مدرسه راهنمایی بروم اصرار کردم که تن‌هایی بخوابم. آن اوایل مادرم در طول شب می‌آمد و به من سر می‌زد، طوری که انگار من هنوز یک نوزاد هستم و هر آن ممکن است نتوانم نفس بکشم و خفه بشوم؛ از من می‌پرسید آیا می‌ترسم و بعد به من یادآور می‌شد که او فقط به اندازه یک دیوار با من فاصله دارد. حقیقتش، من شب اول ترسیده بودم؛ سکوت مطلق توی اتاق بد جوری من را ترسانده بود. ولی به این واقعیت اعتراف نکردم، چون چیزی که من را بیشتر می‌ترساند، شکست در انجام کاری بود که من در اصل در سه یا چهار سالگی باید یاد می‌گرفتم. سرانجام تن‌هایی خوابیدن برای من آسان شد، من از نگرانی اینکه خوابم نبرد می‌خوابیدم، و صبح در تن‌هایی از خواب بیدار می‌شدم و از گوشه چشم به نور آفتاب صبح نگاه می‌کردم. اتاق پدر و مادرم این نور را نداشت.
خانه برای آمدن شما آماده شده بود. مادر برای کاناپه‌‌های توی اتاق نشیمن بالشتک‌های نو خرید؛ بالشتک‌هایی به رنگ نارنجی روشن بر روی رومبلی‌های قهوه‌ای رنگ. مادرم جای گلدان‌ها و عتیقه‌‌ها را هم تغییر داد و قاب عکسی را که برای مدرسه گرفته بودم، بالای شومینه گذاشت. کارت پستال‌های تبریک کریسمس را که من و مادرم همانطور که آن‌ها را از پست دریافت می‌کردیم، با چسب نواری به در ورودی می‌چسباندیم، از روی در کندیم. پدر و مادرم که یادشان بود پدر تو آدم خوش پوشی است برای خود شان لباس‌های بلند و گشاد مخصوص خانه خریدند تا صبح‌ها بر تن کنند. مال مادرم از جنس مخمل بود، و مال پدرم مثل
روب دو شامبر بود. یک روز که از خانه به مدرسه آمدم، دیدم به جای روتختی سفید و صورتی یک پتوی قهوه‌ای روشن بر روی تخت من کشیده شده. برای تو و پدر و مادرت حوله‌‌های نو در حمام گذاشته بودند؛ این حوله‌‌ها شیک‌تر و مرغوب‌تر از حوله‌‌هایی بود که ما استفاده می‌کردیم و سایه رنگ آبی‌شان هم خیلی قشنگ‌تر بود. کمد من از لباس کاملاً خالی شد و چوب لباسی‌ها بدون لباس از میله آویزان بودند. به من گفتند دو تا از کشوهایم را خالی کنم؛ من وسایل مورد نیازم را به اندازه کافی برداشتم تا مجبور نباشم وقتی تو در اتاقم هستی وارد اتاق بشوم: پیژامه‌هایم را به همراه چند دست لباس مدرسه و کفش‌های کتانی‌ای که برای ژیمناستیک لازم داشتم. کتابی را که از کتابخانه قرض کرده بودم و مشغول خواندنش بودم هم، برداشتم. بقیه‌ی کتاب‌ها هم، روی میز کنار تختم قرار داشتند. می‌خواستم تو تعداد هر چه کمتری از وسایل من را ببینی، به همین خاطر توی جعبه جواهرم را که پر از جواهر ارزان قیمت در هم پیچیده بود، خالی کردم و ادکلن‌های مارک "آوون" را هم برداشتم. دفتر خاطراتم را که درش را قفل کرده بودم. از کشو میز مطالعه‌ام برداشتم؛ هر چند البته از وقتی که آن دفتر خاطرات را به هنگام کریسمس دریافت کردم فقط دو خاطره در آن نوشته بودم. کتاب سال فارغ التحصیلی دوره ابتدایی را هم برداشتم چون در آن عکس من چاپ شده بود و در صفحات آخرش هم پیام‌های احمقانه همکلاسی‌های من آورده شده بود. مثل این بود که بخواهم تصمیم بگیرم که کدام یک از وسایلم را برای یک سفر طولانی به هند با خودم بردارم، البته فقط با این تفاوت که من اصلاً قرار نبود به جایی سفر کنم! با این همه، وسایلم را در یک چمدان که رویش پر بود از برچسب‌های رنگ و رو رفته و به خیلی از جا‌های دنیا سفر کرده بود، قرار دادم و آن را کشان کشان به اتاق پدر و مادرم بردم.
عکس‌های پدر و مادرت را زیر نظر گرفتم. ما چند تا ازین عکس‌ها را که شب مهمانی خداحافظی گرفته شده بود، درون یک آلبوم چسبانده بودیم. پدرم توی عکس بود. از دیدن مو‌های سیاه و براقش تعجب کرده بودم. جلیقه پوشیده بود و آستین پیراهنش را بالا زده بود و مشتاقانه به چیزی در آن سوی چارچوب عکس اشاره می‌کرد. پدر تو همان کت و شلوار و کراوات همیشگی‌اش را پوشیده بود؛ عینک زده بود و با چهره جذابش داشت با یک نفر حرف می‌زد؛ چشمان تقریباً سبزش شبیه چشمان هیچ‌کس نبود. فرق مو‌های مادرت صورت باریکش را برجسته می‌کرد؛ انت‌های ساری ابریشمی‌اش را مثل یک شال به دور شانه‌‌های خود پیچیده بود. مادر من کنار مادر تو ایستاده بود، یک وجب کوتاه تر از مادر تو، و ظاهرش کمی نامرتب بود؛ چند تار مویش از کنار گوشهایش آویزان بود. ولی در این عکس هیچ خبری از تو نبود؛ کسی که من در موردش خیلی کنجکاو بودم. که می‌داند تو در بین آن همه آدم کجا مخفی شده بودی؟ تصور می‌کنم پشت یک میز تحریر در گوشه اتاق خواب پدر و مادرم نشسته بودی و داشتی کتابی را که با خودت آورده بودی می‌خواندی و منتظر بودی که مهمانی به پایان برسد.
پدر من یک روز غروب به فرودگاه رفت تا به پیشواز شما بیاید. من فردای آن شب باید به مدرسه می‌رفتم. میز شام از بعد از ظهر چیده شده بود. مادر من هر وقت مهمان داشت به همین شیوه عمل می‌کرد، هرچند هرگز پیش نیامده بود که وسط هفته چنین غذای مفصلی درست کند. یک ساعت قبل از آمدن شما فر را روشن کرد. زیر تابه‌ای پر از روغن را روشن کرده بود و شروع کرده بود به سرخ کردن برش‌های ضخیم بادمجان تا آن‌ها را کنار دال عدس بگذراد؛ اتاق پر شده بود از دود. در همین هنگام پدرم زنگ زد و گفت هواپیمای شما نشسته ولی یکی از چمدان‌های شما هنوز نرسیده بود. من گرسنه‌ام شده بود، ولی انگار کار نادرستی بود که در فر را باز کنم و همه ظرف‌های غذا را فقط برای خودم بیرون بیاورم. مادرم گاز را خاموش کرد و با هم روی کاناپه نشستیم و فیلم سینمایی تماشا کردیم؛ موضوع فیلم جنگ جهانی دوم بود و در آن گروهی از مردان خسته داشتند در تاریکی از یک مزرعه می‌گذشتند. فیلم‌های سینمایی یک دوره خاص، تن‌ها چیز غربی‌ای بود که مادر من واقعاً دوست داشت. او خودش هیچ وقت دامن نمی‌پوشید ـ دامن پوشیدن از نظر او عمل زشتی بود ـ ولی لباس‌های "آدری هپبورن" در فلان فیلم بخصوص را صحنه به صحنه یادش بود.
کنارش خوابم برد. مدتی بعد که از خواب بیدار شدم دیدم روی کاناپه ولو شده‌ام و از مادر خبری نیست. تلوزیون خاموش است و از یک قسمت دیگر خانه صدای صحبت چند نفر به گوش می‌رسید. پا شدم، صورتم داغ شده بود، دست و پایم کرخ و سنگین شده بود. شما همه تان در اتاق ناهارخوری بودید و داشتید غذا می‌خوردید. ظرف‌های غذا بر روی میز ردیف شده بود. مادرت بلوز و شلوار پوشیده بود و مو‌های مشکی و لغزنده‌اش را تا روی شانه‌اش کوتاه کرده بود و یک روسری ابریشمی به سر داشت و درست مثل زنی که در عکس‌ها دیده بودم نگاهی مبهم داشت. مادر تو با آرایشی که داشت انگار نسبت به مادر من کمتر خسته نشان می‌داد. او علی‌رغم اینکه در سنین میانسالی قرار داشت، اندام لاغر خود را حفظ کرده بود؛ بر عکس‌ِ مادر من که اضافه وزن خاص این سن، به خوبی در اندامش نمایان بود. پدرت کمابیش مثل سابقش بود، هنوز خوش تیپ، کت و پاپیون پوشیده بود و مدل عینکش را عوض کرده بود که نشان دهنده کنار آمدن او با دهه جدید بود. تو هم مثل پدرت رنگ پریده بودی؛ مو‌های لخت و صافت به یک طرف شانه شده بود، از چشمانت معلوم بود که حواست پرت است ولی در عین حال همه چیز را هم زیر نظر داشتی. من انتظار نداشتم تو اصلاً آدم جالبی باشی.
مادرت تا من را دید گفت: «خدای من. هما تو به این زودی خانم شدی؟ تو ما را یادت نیست، هست؟" او به زبان انگلیسی با من حرف می‌زد؛ با طمأنینه و لحنی خوشایند و صدایی که هیجان در آن پیدا بود. «بیا عزیز دلم. ما تو را منتظر نگه داشتیم. مادرت گفت تو به خاطر ما گرسنه ماندی.»
نشستم. وقتی متوجه شدم شما من را خوابیده بر روی کاناپه دیده‌اید، خجالت کشیدم. شما از آن سر دنیا با هواپیما آمده بودید، ولی من، خسته و کسل بودم. خوب بود که تازه یک چرت هم خوابیده بودم. مادرم برای من یک بشقاب غذا آورد، ولی حواسش به تو بود که از خوردن بشقاب دوم خودداری می‌کردی.
تو گفتی: «ما قبل از اینکه هواپیما بنشیند شام خوردیم.» انگلیسی‌ات، ته لهجه‌ای داشت، ولی مثل لهجه پدر و مادر ما عیان و آشکار نبود. صدایت هم دورگه شده بود؛ دیگر مثل صدای بچه‌‌ها نبود.
مادرت گفت: «در هواپیما ‌های درجه یک، غذا خیلی زیاد می‌دهند. نوشیدنی و شکلات و حتی خاویار. ولی من زیاد نخوردم چون یادم بود که چه دستپخت خوبی داری، شیبانی.»
مادرم با هیجان نفس خود را تو داد و گفت: «درجه یک! چطوری توانستید؟»
مادرت گفت: «هدیه چهلمین سال تولدم بود.» این را گفت و به پدرت نگاهی انداخت و لبخند زد. «یک بار در عمر آدم اتفاق می‌افتد دیگر.»
پدرت هم در حالی که از این ولخرجی به خود می‌بالید گفت: «معلوم هم نیست. ممکن است به یک عادت وحشتناک تبدیل شود.»
پدر و مادر‌های ما درباره آدم‌های قدیمی شهر کیمبریج صحبت می‌کردند؛ پدر و مادر من درباره‌ی تغییرات و موفقیت‌های زندگی آن آدم‌ها و مرد‌های مجردی که ازدواج کرده بودند و بچه‌‌هایی که به دنیا آمده بودند، با پدر و مادر تو صحبت کردند. آن‌ها درباره پیروزی "ریگان" و شکست "کارتر" در انتخابات حرف زدند. پدر و مادر تو از شهر "رم" صحبت کردند که دو روز در آنجا توقف کرده بودید تا در آن شهر بگردید. مادر تو از فواره‌‌هایی که در آنجا دیده بودید حرف زد و همین‌طور سقف "کلیسای سیستین" که برای دیدن آن سه ساعت در صف، منتظر مانده بودید. گفت: «کلی کلیسا ‌های قشنگ در آنجا بود. هر کدامشان مثل یک موزه بود. آن کلیسا ‌ها را که دیدم دلم می‌خواست کاتولیک باشم، فقط برای اینکه بتوانم در آن کلیسا ‌ها دعا بخوانم.»
پدر تو گفت: «اگر پانتئون را نبینید نصف عمرتان بر فناست»، پدر و مادر من هم که اصلاً نمی‌دانستند پانتئون چیست فقط سر خود را تکان می‌دادند. ولی من می‌دانستم، چون در کلاس درس لاتین داشتیم درباره رم باستان می‌خواندیم. من هم مشغول نوشتن گزارش بلندی درباره هنر و معماری رم باستان بودم. تمام گزارشم را هم با استفاده از دایره‌ی المعارف‌ها و بقیه کتاب‌هایی که در کتابخانه مدرسه بود، می‌نوشتم. پدر و مادر تو از بمبئی صحبت کردند و همین‌طور از خانه‌ای که گذاشتید و به اینجا آمدید؛ آپارتمانی در طبقه چهارم یک ساختمان که تراس آن به درخت‌های نخل و دریای عربستان مشرف بود. مادرت گفت: «خیلی حیف شد نیامدید آنجا به ما سر بزنید.» بعد که رفتیم بخوابیم مادرم در رختخواب به پدرم گفت: «آن‌ها هیچ وقت ما را دعوت نکردند.»
بعد از شام به من گفتند اتاق خوابت را نشانت بدهم. من معمولاً دوست داشتم این کار را برای مهمان‌ها انجام بدهم. خیلی کیف می‌کردم وقتی برای مهمان‌ها توضیح می‌دادم که اینجا انباری است و اینکه دستشویی در طبقه پایین است. ولی الان میلی به این کار نداشتم چون احساس می‌کردم تو حال و حوصله این کار را نداری. البته این را هم باید بگویم از راه رفتن با یک پسر خجالت می‌کشیدم. عوض اینکه من به عنوان راهنما جلوتر از تو حرکت کنم، تو پیشاپیش از پله‌‌ها بالا رفتی و در اتاق‌ها را باز کردی و توی اتاق‌ها سرک کشیدی. اصلاً هم تحت تأثیر قرار نگرفتی.
من گفتم: «این اتاق من است» بعد بلافاصله حرفم را اصلاح کردم: «نه، یعنی اتاق تو.»
من تمام این مدت از این لحظه وحشت داشتم، ولی حالا پیش خودم از این می‌ترسیدم که بخواهی اینجا بخوابی. پیش خودم فکر می‌کردم که جایم را خواهی گرفت. با خودم فکر می‌کردم بدون اینکه نیاز باشد من کار خاصی انجام بدهم، تو با من دوست می‌شوی. به طرف پنجره زیر شیروانی رفتی و آن را باز کردی و هوای سردی وارد اتاق شد و خودت هم به طرف تاریکی بیرون خم شدی.
پرسیدی: «تا حالا بالا پشت بام رفته‌ای؟» بدون اینکه منتظر جواب من بمانی از پنجره بیرون رفتی. من شتابان به طرف پنجره دویدم و وقتی به طرف بیرون خم شدم تو را ندیدم. فکر کردم تو پایت روی شیروانی سر خورده و از آن بالا توی بوته‌زار‌ها افتاده‌ای، و بعد هم پیش خودم فکر کردم که به خاطر این حادثه من را، که این عمل جسورانه تو را احمقانه فقط نظاره کردم، دعوا خواهند کرد. با صدای بلند گفتم: «حالت خوب است؟» منطقی این بود که اسمت را صدا بزنم، ولی خجالت می‌کشیدم و این کار را نکردم. سر آخر سر و کله ات پیدا شد؛ نشسته بودی روی شیب بالای گاراژ و چمنزار را نگاه می‌کردی.
«پشت خانه چیست؟»
«جنگل. ولی نمی‌توانی به آنجا بروی.»
«کی گفته؟»
«همه می‌گویند. پدر و مادرم و همه معلم‌های مدرسه.»
«چرا نمی‌شود رفت؟»
«پارسال یک پسر در آنجا گم شد. اسمش کوین مکگراث بود دو کلاس هم از من عقب‌تر بود. ما تا دو هفته فقط صدای هلیکوپتر ‌ها و پارس سگ‌های پلیس را می‌شنیدیم که در جستجوی نشانه‌ای از آن پسر بودند.»
تو در مقابل این حرف من هیچ واکنشی از خودت نشان ندادی. در عوض از من پرسیدی: «چرا مردم روبان‌های زرد به صندوق‌های پستی شان بسته اند؟»
«آن روبان‌ها برای گروگان‌هایی آمریکایی در ایران هستند.»
تو گفتی: «شرط می‌بندم تا قبل از این اتفاق آمریکایی‌ها حتی اسم ایران را هم نشنیده بودند»، و با این حرفت کاری کردی که من هم در مقابل وطن پرستی همسایگانم احساس مسئولیت کنم و هم در برابر جهالتشان.
«آن که در سمت راست هست چیست؟»
«یک جفت تاب.»
احتمالاً این کلمه برایت جالب بود چون رو به من کردی و لبخند زدی، هرچند لبخندت مهربانانه نبود؛ طوری لبخند زدی که انگار این کلمه را من اختراع کرده‌ام.
تو گفتی: «به سرما نرسیدم. این سرما را که گفتی یادم آمد که هیچ کدام این‌ها برای تو تازگی ندارد.
«برف، کی دوباره برف می‌بارد؟»
«نمی دانم. امسال کریسمس برف نبارید.»
تو به اتاق برگشتی، ناامید به نظر می‌رسیدی، و من از نداشتن اطلاعات کافی احساس ترس کردم. توی آینه‌ی من نگاهی به خودت انداختی. فقط نصف سرت در آینه پیدا بود. بعد در حالی که داشتی از اتاق بیرون می‌رفتی پرسیدی: «دستشویی کجاست؟»
آن شب وقتی روی تخت تا شو در اتاق خواب پدر و مادرم دراز کشیده بودم، (کاملاً هم بیدار بودم، هرچند نیمه شب بود) صدای پدر و مادرم را می‌شنیدم که در تاریکی با هم حرف می‌زدند. من نگران بودم که مبادا تو هم حرف‌های آن‌ها را بشنوی. تختی که تو بر روی آن خوابیده بودی درست آن طرف دیوار اتاق خواب پدر و مادرم بود، و من اگر می‌توانستم دستم را از میان آن رد کنم، می‌توانستم به تو دست بزنم. پدر و مادر من بلافاصله از طرز رفتار پدر و مادر تو ایراد گرفتند و از تغییراتی که آن‌ها کرده بودند متحیر بودند. مادرم گفت، زندگی در بمبئی آن‌ها را آمریکایی تر از وقتی کرده که در کمبریج زندگی می‌کردند، و این چیزی بود که مادرم اصلاً انتظارش را نداشت و نمی‌توانست علتش را بفهمد. بعضی از حرف‌هایی که پدر و مادرم درباره پدر و مادر تو زدند، در مورد مو‌های کوتاه و شلوار راحتی مادرت و نوشیدنی خاصی بود که او و پدرت بعد از شام همچنان نوشیدند و آن را با خود از اتاق غذا خوری به اتاق نشیمن بردند. بیشتر مادرم صحبت می‌کرد و پدرم فقط گوش می‌داد و گاه گاهی با صدایی خسته زمزمه کنان موافقت خود را اعلام می‌کرد. پدر و مادر من که هیچ وقت پای خود را در فروشگاه نوشابه‌‌های الکلی نگذاشته بودند، می‌پرسیدند که آیا پدر و مادر تو یک بطری دیگر از آن نوشیدنی خواهند خرید. مادرم گفت با این وضعی که پدر و مادر تو دارند ادامه می‌دهند، بطری نوشیدنی آن‌ها تا فردا خالی می‌شود. مادرم گفت که مادر تو مد روز می‌گردد که البته او این اصطلاح را در زبان خاص خودش و با معنای منفی‌اش به کار می‌برد و منظورش هوسرانی و لذت جویی غیر ضروری ای بود که او نمی‌پسندید و از آن دوری می‌کرد. گفت: «با قیمت یک بلیت هواپیمای درجه یک دوازده نفر می‌توانند سوار هواپیمای معمولی بشوند.» روز تولد مادرم هر سال می‌آمد و می‌رفت بدون اینکه پدرم به روی خودش بیاورد. من بودم که اولین روز ماه ژوئن هر سال یک کارت درست می‌کردم و به پدرم می‌گفتم به همراه من آن را امضاء کند. بعد ناگهان مادرم از جایش برخاست و طوری که انگار بویی به مشامش خورده هوا را تند تند بو کشید و گفت: «بوی دود می‌آید.» پدرم پرسید آیا فر را خاموش کرده یا نه. مادرم گفت مطمئن است که فر را خاموش کرده ولی با این حال از پدرم خواست که برود و نگاهی بکند.
پدرم وقتی به تختخواب برگشت، گفت: «بوی سیگار است. یک نفر در توالت سیگار کشیده.»
مادرم گفت: «نمی دانستم دکتر چودوری سیگاری است. باید زیر سیگاری برایش می‌گذاشتیم.»
صبح روز بعد شما که خستگی ناشی از سفر با هواپیما در تنتان بود، همچنان خوابیده بودید. علی‌رغم حضورتان در خانه ما و وجود ساک و چمدانهایتان که راهرو را پر کرده بود و همین‌طور مسواکهایتان در کنار سینک دستشویی باز به جایی دیگر تعلق داشتید. وقتی بعد از ظهر از مدرسه برگشتم شما همچنان خوابیده بودید، و موقع خوردن شام که در واقع برای شما صبحانه بود، هر سه نفرتان از خوردن کاری امتناع کردید و در عوض نان سوخاری با چای خوردید. چند روز اول همین‌طوری بود: موقعی که شما بیدار بودید، ما خواب بودیم و وقتی شما خواب بودید ما بیدار بودیم؛ زیر یک سقف بودیم ولی شیوه زندگی مان کاملاً متضاد هم بود. در نتیجه، جدای از این واقعیت که من دیگر در اتاق خودم نمی‌خوابیدم، زندگی‌ام تغییر چندانی نکرده بود. طبق معمول همیشه آب پرتقالم را می‌نوشیدم و یک پیاله برشتوکم را می‌خوردم و می‌رفتم دم ایستگاه اتوبوس می‌ایستادم. با هیچ کس در مورد شما صحبت نکردم. من تقریباً هیچ وقت جزئیات زندگی خصوصی‌ام را با دوستان آمریکایی‌ام در میان نمی‌گذاشتم. بچه که بودم همیشه از جشن تولدم وحشت داشتم چون می‌دانستم یک عالمه دختر به خانه ما می‌آیند و می‌بینند که ما چطوری زندگی می‌کنیم. الان هم نمی‌دانم پیش دوستانم با چه عنوانی از تو یاد کنم. شاید مثلاً بگویم: «یک دوست خانوادگی.»
بعد یک روز از مدرسه به خانه آمدم و دیدم پدر و مادرت بیدارند و روی کاناپه نشسته اند و پایشان را هم گذاشته‌اند روی میز عسلی. آن‌ها جایی نشسته بودند که من معمولاً می‌نشستم و سریال‌های تلویزیونی مورد علاقه‌ام را تماشا می‌کردم. آن‌ها داشتند با مادرم که روی یک صندلی راحتی نشسته بود و سیب‌زمینی پوست می‌کند، حرف می‌زدند. مادر تو ساری نایلونی مادر من را پوشیده بود؛ یک ساری به رنگ بنفش با خال‌های کوچک و بزرگ قرمز رنگ. در مورد چمدان گم شده مادرت خبر نگران کننده‌ای رسید: آن را در رم پیدا کرده بودند، ولی با هواپیما به ژوهانسبورگ فرستاده بودند. یادم می‌آید من پیش خودم فکر می‌کردم که آن ساری به مادر تو بیشتر می‌آمد تا مادر من؛ رنگ بنفش پررنگ آن ساری به پوست مادر تو بیشتر می‌آمد. به من گفتند که تو بیرون توی حیاط هستی. من بیرون نرفتم که دنبال تو بگردم. در عوض پیانو تمرین کردم. هوا تقریباً تاریک شده بود که تو داخل خانه آمدی؛ چای‌ای را که برایت ریخته بودند، نوشیدی. من برای نوشیدن چای هنوز سنم کم بود. پدر و مادر تو هم چای نوشیدند، ولی ساعت شش نوشیدنی‌شان روی میز عسلی بود. در تمام مدتی که شما با ما زندگی می‌کردید نوشیدنی پدر و مادرت ساعت شش روی میز عسلی بود. تو در حالی که فقط یک پلیور به تن داشتی بیرون رفته بودی. دوربین گران قیمت پدرت هم از گردنت آویزان بود. تأثیر سرما از قیافه‌ات پیدا بود؛ چشمانت برق می‌زد؛ گوشهایت سرخ شده بود و پوستت از داخل گر گرفته بود.
گفتی: «توی جنگل پشت خانه شما یک نهر هست.»
مادرم وقتی این را شنید، نگران و عصبی شد و به تو هشدار داد که دیگر به آنجا نروی، همانطور که بار ‌ها به من هشدار داده بود، همانطور که من، همان شبی که آمده بودی به تو هشدار داده بودم. ولی پدر و مادر تو مثل مادر من در این زمینه نگرانی از خود نشان ندادند و در عوض پرسیدند از چه چیز‌‌هایی عکس گرفته‌ای.
تو هم جواب دادی: «از هیچ چیز.» و من هم پیش خودم گفتم که شاید چیز جالب توجهی برای عکس گرفتن پیدا نکرده‌ای. محیط حومه شهر برای تو و پدر و مادرت تازگی داشت. هر خاطره‌ای که تو از آمریکا داشتی مربوط به شهر کمبریج بود، مکانی که من خاطرات خیلی محو و مبهمی از آن داشتم.
چایت را برداشتی و به درون اتاق من رفتی، طوری که انگار اتاق خودت است، و فقط موقع شام بیرون آمدی. تند تند غذایت را خوردی و حین خوردن یک کلمه هم حرف نزدی، و بعد از خوردن شامت به طبقه بالا برگشتی. پدر و مادرت بودند که برای جلب رضایت من تلاش می‌کردند و از من سؤال می‌پرسیدند و از طرز رفتار من و طرز پیانو زدنم و کمک کردن به مادرم تعریف می‌کردند. مثلاً وقتی مادرت من را می‌دید که بعد از شام می‌روم و برای ناهار فردایم در مدرسه ساندویچ همبرگر یا بوقلمون برای خودم درست می‌کنم، می‌گفت: «کائوشیک، ببین هما چطوری ناهار خودش را درست می‌کند.» من هنوز خیلی بچه بودم، در حالی که تو که سه سال بیشتر از من بزرگ‌تر نبودی، خیلی وقت بود که از زیر سلطه پدر و مادرت فرار کرده بودی. با آن‌ها بحث نمی‌کردی، ولی با آن‌ها زیاد هم حرف نمی‌زدی. تو وقتی بیرون بودی من شنیدم که پدر و مادرت به مادر من گفتند، تو ناراحتی که به آمریکا برگشته‌ای. پدرت گفت: «وقتی فهمید می‌خواهیم از هندوستان برویم خیلی عصبانی شد و حالا هم عصبانی است که دوباره به اینجا برگشته‌ایم. حتی در بمبئی هم که بودیم، سعی کردیم او را به شکل نوجوان‌های امروزی آمریکایی بار بیاوریم.»
من چون نمی‌توانستم از میز تحریر توی اتاقم استفاده کنم تکالیف درسی‌ام را پشت میز غذا خوری انجام می‌دادم. داشتم گزارش رم باستان را می‌نوشتم؛ موضوع این گزارش برایم جالب بود تا اینکه شما رسیدید. وقتی فهمیدم که شما به رم رفته بودید این موضوع دیگر برایم موضوع احمقانه‌ای بود. دوست داشتم در خلوت خودم روی این گزارش کار کنم ولی پدرت مفصل در مورد معماری ورزشگاه "کولوسیوم" رم با من صحبت می‌کرد. توضیحاتی که او از دید مهندسی معماری می‌داد، فرا تر از فهم من و بی ربط به کار من بود، ولی من برای اینکه ادب را رعایت کرده باشم به توضیحاتش گوش دادم. من نگران بودم که مبادا پیگیر این بشود که آیا چیز‌هایی را که به من گفته، در گزارشم آورده‌ام یا نه، ولی او این کار را نکرد. توی ساکهایش را گشت و دو تا کارت پستال را که در رم خریده بود نشانم داد و هر چند ربطی به گزارش من نداشت، ولی یک سکه دو لیره‌ای به من داد.
وقتی خستگی سفر با هواپیما کاملاً از بدنتان خارج شد ما با هم سوار استیشن پدرم شدیم و به بازار رفتیم. مادر تو می‌خواست لباس بخرد. در مرکز خرید، پدر‌های ما دو تا رفتند در محوطه گود نشسته‌ای که نیمکت و گل‌های توی گلدان داشت، منتظر ما نشستند. به تو هم پول دادند تا بروی برای خودت بگردی و من هم همراه مادر خودم و مادر تو به قسمت لباس‌های زنانه رفتم. مادر تو در حالی که کارت اعتباری‌ای که پدرت به او داده بود همراه خود داشت ما را به فروشگاه "جوردن مارش" برد. ما خودمان معمولاً به فروشگاه "سیرز" می‌رفتیم. مادر تو در فروشگاه دستکش‌های چرمی مشکی و یک جفت بوت خرید که تا زانو زیپ می‌خورد؛ مادرت موقع برداشتن چیزی هرگز به قیمت آن توجه نمی‌کرد.
بعد از گذشت یک هفته، پدر تو کار جدیدش را در یک شرکت مهندسی که در فاصله چهل پنجاه کیلومتری خانه ما بود شروع کرد. آن اوایل پدرم زود از خواب بیدار می‌شد و قبل از اینکه برای تدریس اقتصاد به دانشگاه "نورث ایسترن" برود، پدر تو را به شرکتش می‌رساند. بعد پدر تو یک "آئودی" خرید که از آن دنده‌‌های کوچک داشت. تو به همراه مادران ما در خانه می‌ماندی. پدر و مادر تو می‌خواستند آنقدر صبر کنند تا خانه بخرند، بعد ببینند تو را به کدام مدرسه بفرستند. من از دیدن این وضعیت هم گیج شده بودم و هم احساس حسادت می‌کردم؛ نصف سال بدون مدرسه! چیزی که بیشتر مرا می‌آزرد این بود که کسی از تو انتظار نداشت در خانه کمک کسی باشی، بشقاب یا لیوانت را بعد از غذا به سینک آشپزخانه ببری، و یا تختم را مرتب کنی؛ من هر چند وقت یک بار از لای در، اتاقم را می‌دیدم که چه وضع آشفته‌ای دارد، پتو افتاده بود روی کف اتاق و لباس هایت هم روی میز تحریرم کپه شده بود. تو میوه خیلی می‌خوردی، یک خوشه انگور را تمام می‌کردی، سیب‌ها را تا ته می‌خوردی، این کارت البته برایم جالب بود. من آن موقع‌ها میوه تازه نمی‌خوردم؛ گوشت و مزه میوه باعث می‌شد عق بزنم. تو از مزه میوه‌‌ها و یا بی‌مزه بودنشان شکایت می‌کردی ولی با این حال هر میوه‌ای را که پدر و مادرم از بازار "استار" می‌خریدند. تا ته می‌خوردی. بعد از ظهر‌ها وقتی از مدرسه به خانه می‌آمدم همیشه تو را می‌دیدم که روی کاناپه دراز کشیده‌ای و انگشت شصت دو پای برهنه‌ات روی لبه میز عسلی بود. مشغول خواندن کتاب‌هایی از "ایساک آسیموف" بودی که از کتابخانه پدرم در زیر زمین برداشته بودی. من از نمایش تلوزیونی "دکتر هو" که تو به آن علاقه داشتی متنفر بودم.
نمی‌دانستم چه نظری باید در مورد تو داشته باشم. چون تو در هندوستان زندگی کرده بودی. من تو را بیشتر از جنس پدر و مادر خودم می‌دانستم تا جنس خودم. از این گذشته، تو شباهتی به پسر عمو ‌های من که در کلکته زندگی می‌کردند هم. نداشتی؛ من اولین باری که آن‌ها را دیدم آدم‌های ساده و حرف شنویی به نظر می‌رسیدند؛ در مورد زندگی من در آمریکا سؤال می‌پرسیدند و من هم وقتی برایشان توضیح می‌دادم از شنیدن جواب‌های من مات و مبهوت می‌شدند؛ طوری که انگار آمریکا کره ماه است. ولی تو اصلاً در مورد زندگی من در آمریکا کنجکاو نبودی. یک روز یکی از دوستانم در مدرسه من را دعوت کرد تا بعد از ظهر یکشنبه، قسمت "امپراتوری دوباره حمله می‌کند" از مجموعه جنگ ستارگان را با هم تماشا کنیم. مادرم گفت به من اجازه می‌دهد بروم، فقط به شرطی که تو را هم دعوت کرده باشند. من اعتراض کردم، به مادرم گفتم که دوست من تو را نمی‌شناسد. من دوست نداشتم برای دوستم توضیح بدهم که تو کی هستی و چرا در خانه ما زندگی می‌کنی.
مادرم گفت: «ولی تو که او را می‌شناسی.»
من هم شاکی شدم که: «ولی او حتی از من خوشش هم نمی‌آید.»
مادر من در حالی که چشم خود را به روی واقعیتی که من گفتم بسته بود، گفت: «معلوم است که از تو خوشش می‌آید. او فقط دارد خودش را با شرایط جدید وفق می‌دهد. تو هیچ وقت چنین تجربه‌ای نداشته‌ای.»
این صحبت همانجا تمام شد. وقتی هم با هم به خانه دوستم رفتیم، تو هیچ علاقه‌ای به فیلم نشان ندادی چون تا حالا اصلاً فیلم "جنگ ستارگان" را ندیده بودی.
یک روز تو را دیدم پشت پیانو‌ام نشسته‌ای و همین‌طور الکی شاسی‌های پیانو را با انگشت اشاره‌ات فشار می‌دهی. وقتی من را دیدی از جایت بلند شدی و به طرف کاناپه رفتی.
پرسیدم: «از اینجا بدت می‌آید؟»
گفتی: «من زندگی در هندوستان را دوست داشتم.» ولی من نظرم را در مورد هندوستان نگفتم؛ نگفتم که سفر به هندوستان برای من کسل کننده است؛ که از مارمولک‌هایی که غروب‌ها از دیوار ‌ها آویزان می‌شدند و یا از پشت لامپ‌های مهتابی بیرون می‌آمدند و تو می‌رفتند، خوشم نمی‌آید؛ که از سوسک‌های غول پیکری که موقع حمام کردن بعضی وقت‌ها تماشایم می‌کردند، خوشم نمی‌آید. من از چیز‌‌هایی که فک و فامیل به راحتی و آزادانه در حضور خود من، در مورد من می‌گفتند، خوشم نمی‌آمد؛ مثلاً می‌گفتند من دست‌های زیبای مادرم را به ارث نبرده‌ام و یا اینکه پوست دستم از بچگی سیاه شده.
تو هم که انگار فکرم را خوانده باشی گفتی: «بمبئی اصلاً شبیه کلکته نیست.»
«به تاج محل نزدیک است؟»
«نه.» و بعد با دقت به من نگاه کردی، طوری که انگار برای اولین بار متوجه وجود و حضور من شده‌ای. «یعنی تا حالا به نقشه نگاه نکرده‌ای؟»
به مرکز خرید که رفته بودیم تو یک صفحه گرامافون خریده بودی، یکی از کار ‌های گروه "رولینگ استون". روکش این صفحه به رنگ سفید بود و رویش انگار چیزی مثل کیک قرار داشت. تو به چند تا صفحه‌ای که من داشتم ـ کار ‌هایی از "آبا" و "شائون کاسیدی" و یک مجموعه آهنگ‌های دیسکو که با پول توجیبی‌ام از طریق یک آگهی بازرگانی تلوزیونی سفارش داده بودم ـ هیچ علاقه‌ای نداشتی. از طرفی دوست نداشتی صفحه‌‌های آلبومت را با گرامافون پلاستیکی توی اتاقم گوش کنی. کمدی را که پدرم گرامافون و استریوش را نگهداری می‌کرد باز کردی. پدرم حساسیت خاصی به استریو‌ش داشت و من و حتی مادرم به آن دست نمی‌زدیم. آن استریو تن‌ها ولخرجی عمرش بود. او همه قسمت‌های این استریو را با یک پارچه مخصوص پاک می‌کرد. صبح یکشنبه هر هفته استریو را پاک می‌کرد و بعد به موسیقی خوانندگان هندی گوش می‌داد.
گفتم: «تو اجازه نداری به آن دست بزنی.»
تو برگشتی. تا من بیایم حرفم را بزنم، سرپوش گرامافون را برداشته بودی و گردونه آن در حال چرخیدن بود. سوزن گرامافون را بلند کردی و آن را با انگشتت نگه داشتی. در حالی که دیگر آزردگی‌ات را از من پنهان نمی‌کردی، گفتی: «می‌دانم گرامافون را چطوری کار بیندازم.» و بعد هم سوزن را ول کردی.
احتمالاً از اینکه در اتاقی زندگی می‌کردی که تویش پر از وسایل یک دختر بود، حسابی کلافه شده بودی. حتماً این مسئله دیوانه ات می‌کرد، مخصوصاً که تمام روز را با دو زن سر می‌کردی که فقط آشپزی می‌کردند و به تماشای سریال‌های تلوزیونی می‌نشستند. البته الان فقط مادرم آشپزی می‌کرد. هرچند مادرت در آشپزی به مادر من کمک می‌کرد و گاه گاهی پیازی، سیب زمینی‌ای، چیزی پوست می‌کند و یا حلقه حلقه می‌کرد، ولی دیگر مثل آن روز‌هایی که در کمبریج زندگی می‌کردند به آشپزی علاقه نداشت. می‌گفت: "زرین" که آشپز پارسی محشری بوده و در بمبئی که بودید برای تان آشپزی می‌کرده، او را لوس و تنبل کرده است. او هر از گاهی به ما قول می‌داد که برایمان "ترایفل" انگلیسی درست کند؛ همان خوراکی شیرینی که همیشه اصرار داشته خودش آن را درست کند، ولی این قضیه هرگز جنبه عملی پیدا نکرد. او همچنان از مادرم ساری قرض می‌کرد و به مرکز خرید می‌رفت تا برای خودش پلیور و شلوار بخرد. چمدان گم شده‌اش هم هیچ‌وقت پیدا نشد، و او آرام آرام با این واقعیت کنار آمد. می‌گفت به این ترتیب می‌تواند این قضیه را بهانه کند تا چیز‌های تازه بخرد، ولی پدر تو از طرف او تلاش خودش را برای پیدا شدن چمدان می‌کرد؛ تا چند مدت به هواپیمایی زنگ می‌زد و با عصبانیت با مسئولان آن صحبت می‌کرد، تا اینکه سرانجام بی‌خیال همه چیز شد.
تو تا آنجا که ممکن بود خیلی کم در خانه می‌ماندی و از خانه بیرون می‌رفتی و در جنگل و خیابان، در هوای سرد به تن‌هایی قدم می‌زدی. یک بار که با اتوبوس مدرسه خانه می‌آمدم تو را دیدم: و وقتی دیدم چقدر از خانه دور شده‌ای شوکه شدم. مادر من به تو گفت: "کائوشیک، تو اگر بخواهی همیشه در این هوای سرد بیرون بروی آخرش مریض می‌شوی." مادرم به زبان بنگالی با تو صحبت می‌کرد، علی‌رغم اینکه تو مدام به زبان انگلیسی جوابش را می‌دادی. ولی برعکس، مادرت بود که سرما خورد و به همین بهانه هم تا چندین روز از تختخواب بیرون نیامد. او از خوردن غذا ‌هایی که مادرم برای بقیه ما درست می‌کرد، خودداری می‌کرد و در عوض فقط می‌خواست که برایش کنسرو سوپ جوجه گرم کنیم. تو هم آن وقت به مرکز خرید کوچکی که در یکی دو کیلومتری خانه ما بود می‌رفتی و هم کنسرو مورد نظر مادرت را می‌خریدی و هم مجله‌‌های "ووگ" و "هارپرز بازار" را. مادرم یک روز بعد از ظهر به من گفت: «برو از پارول ماشی بپرس چای می‌خواهد یا نه»، من هم به طبقه بالا و اتاق خواب مهمان رفتم. ولی گفتم اول دستشویی بروم، بعد بروم پیش مادرت. وارد دستشویی که شدم مادرت را دیدم، خودش را لای یک ردا پیچیده بود و با قیافه‌ای عبوس روی لبه وان نشسته بود و پا هایش را روی هم انداخته بود و سیگار می‌کشید.
او وقتی من را دید چنان شوکه شد که نزدیک بود از پشت توی وان بیفتد؛ با صدای بلند گفت: «هما، تویی!» او چنان شوکه شده بود که سیگار را عوض اینکه در جاسیگاری فلزی‌ای که کف دستش گرفته بود و احتمالاً از بمبئی با خودش آورده بود خاموش کند، آن را بر روی چینی توالت فرنگی فشار داد و له کرد.
گفتم: «ببخشید، معذرت می‌خواهم»، و برگشتم تا از آنجا بروم.
او گفت: «نه، نه، خواهش می‌کنم، من همین الان می‌خواستم بروم.» من او را نگاه کردم که سیفون را کشید تا ته سیگار را آب ببرد، دهانش را در سینک دستشویی آب کشید، و به لبانش دوباره رژ زد و با یک دستمال کاغذی لب خود را خشک کرد و بعد هم آن را توی آشغالدانی انداخت. مادر من جدای از گذاشتن خال هندی در وسط پیشانی‌اش هیچ نوع آرایشی نداشت، و من آرایش کردن مادرت را با دقت نگاه می‌کردم، برایم جالب بود که او هر وقت ناخوش بود و مجبورمی شد بیشتر روز را در بستر بگذراند، به آرایش پناه می‌برد و با دقت و ظرافت بسیار این کار را انجام می‌داد. بدون اینکه بخواهد نگاه خود را از آینه بدزد با دقت خود را در آینه نگاه کرد. انگار مالیدن رژ باعث شده بود آرامشی را که به علت حضور ناگهانی من در آنجا از دست داده بود دوباره به دست آورد. او مرا از توی آینه دید که داشتم نگاهش می‌کردم و لبخند زد. بعد هم پنجره را باز کرد و ادکلنی را از کیف خود بیرون آورد و آن را به هوا زد و به من گفت: «این یک راز کوچک است بین من و تو، هما، خب؟» و این را با لحنی گفت که بیشتر مثل یک دستور بود تا خواهش. بعد هم از آنجا رفت و در را پشت سر خود بست.
بعضی وقت‌ها عصر‌ها ما با شما می‌رفتیم دنبال خانه می‌گشتیم. با ماشین استیشن پدرم می‌رفتیم؛ ماشین قشنگی که پدرت خریده بود، همه ما راحت در آن جا نمی‌شدیم. پدرم با دودلی به محله‌‌های نا آشنا می‌رفت، جا‌هایی که حیاط خانه‌‌ها از مال ما بزرگ‌تر بود و خانه‌‌ها در فاصله دور تری نسبت به هم قرار داشتند. پدر و مادر تو ابتدا در "لکسینگتون" و "کانکورد" که بهترین مدرسه‌‌ها را داشتند، دنبال خانه گشتند. بعضی از خانه‌‌هایی که می‌دیدیم خالی بودند و در بعضی دیگر، کسانی زندگی می‌کردند. شب‌ها وقتی سعی می‌کردم بخوابم صدای پدر و مادرم را می‌شنیدم که می‌گفتند ما از پس خرید هیچ کدام از خانه‌‌هایی که می‌دیدیم بر نمی‌آییم. وقتی پدر و مادرت می‌رفتند از مسئول بنگاه در مورد قیمت آن خانه‌‌ها می‌پرسیدند، پدر و مادر من می‌رفتند گوشه‌ای می‌ایستادند. ولی مسئله پول نبود. خود آن خانه‌‌ها مشکل اصلی بودند، نورگیر نبودن خانه، کوتاه بودن سقف، پرتی اتاقها؛ این‌ها ایراد‌هایی بودند که پدر و مادر تو وقتی داشتیم به خانه‌مان بر می‌گشتیم از آن خانه‌‌ها می‌گرفتند. پدر و مادر تو، بر عکس پدر و مادر من، در مورد نقشه خانه صاحب نظر بودند و خانه‌‌های مدرن را ترجیح می‌دادند؛ به همین دلیل، وقتی از کنار خانه‌ای سفید که مثل جعبه بود و درختان بسیاری آن را احاطه کرده بودند، گذشتیم به هیجان آمدند. آن‌ها دنبال خانه‌ای بودند که استخر داشته باشد و یا فضای کافی را برای ساختن استخر داشته باشد. مادرت می‌گفت که دلش برای روز‌هایی که در باشگاه خود در بمبئی به استخر می‌رفته و شنا می‌کرده، تنگ شده است. یک روز بعد از ظهر که مادرت داشت قسمت آگهی‌های روزنامه "گلوب" را می‌خواند گفت: «منظره دریا؛ ما باید دنبال خانه‌‌هایی بگردیم که منظره دریا داشته باشند»، و این باعث شد انتخاب‌های ما محدودتر از قبل شود. بنابراین با ماشین از شهر خارج شدیم و به "اسوامپ اسکات" و "داکس بری" رفتیم تا خانه‌‌هایی را پیدا کنیم که به اقیانوس مشرف باشند و یا خانه‌‌هایی که در بیشه‌زار‌ها باشند و منظره دریاچه‌‌های خصوصی روبرویشان باشد. البته پدر و مادر تو خانه‌ای در "بورلی" را پسند کردند، ولی وقتی برای مرتبه دوم آن خانه را دیدند منصرف شدند، چون مادرت گفته بود که نقشه ساختمان با خست کشیده شده!
پدر و مادر من از این رفتار ‌های غیر معقول و اغراق آمیز پدر و مادر تو احساس حقارت می‌کردند و از داشتن خانه کوچک و معمولی‌ای که ما در آن زندگی می‌کردیم احساس خجالت می‌کردند. آن‌ها می‌گفتند: «شما اینجا چقدر باید احساس ناراحتی بکنید»، ولی پدر و مادر تو هیچ وقت شکایت نمی‌کردند؛ برعکس پدر و مادر من که هر شب قبل از خواب از شرایط موجود گله مند بودند. مادرم می‌گفت: «فکرش را نمی‌کردم اینقدر طول بکشد»، و یادآور می‌شد که تقریباً یک ماه از آمدن شما گذشته است. وقتی شما پیش ما بودید دیگر برای کس دیگری جا نبود. مادرم گفت: «خانواده داشگوپتاش می‌خواستند هفته بعد بیایند به ما سر بزنند، ولی من مجبور شدم به آن‌ها بگویم نمی‌شود.» من باز هم بار‌ها و بار‌ها شنیدم که پدر و مادر تو چقدر تغییر کرده‌اند و اینکه ما چقدر ناآگاهانه در خانه‌مان را به روی غریبه‌‌ها باز می‌کنیم. مادرم از بابت رفتار‌های مادر تو گله‌مند بود؛ مثلاً می‌گفت مادر تو بعد از شام در شستن ظرف‌ها کمک نمی‌کند، هر وقت دلش می‌خواهد می‌رود به تخت و تا لنگ ظهر می‌خوابد و فقط وقت ناهار بیدار می‌شود. مادر من می‌گفت پدر تو آدم اسراف کاری است و خیلی نگران مادرت است و همیشه می‌پرسد، آیا یک نوشیدنی دیگر می‌خواهد و اگر سردش باشد برایش ژاکت می‌آورد.
مادرم گفت: «تن‌ها دلیل اینکه آن‌ها هنوز در خانه ما هستند زنش است. او به کمتر از کاخ رضایت نمی‌دهد.»
پدر من هم در مقابل، کدخدا منشانه گفت: «خب کار راحتی نیست که آدم شغل تازه‌ای را شروع کند و شیوه زندگی‌اش را به کلی تغییر بدهد. من حدس می‌زنم که زنش دوست نداشته هندوستان را ترک کند و حالا او می‌خواهد به نحوی جبران کند.»
«من اگر اینطوری رفتار می‌کردم تو هیچ وقت تحمل نمی‌کردی.»
پدرم گفت: «ولش کن» و بعد رویش را از مادرم بر گرفت و ملحفه را تا زیر چانه‌اش بالا کشید و گفت: «تا ابد که نمی‌خواهند اینجا بمانند. آن‌ها به زودی می‌روند و زندگی ما دوباره روال عادی‌اش را پیدا می‌کند.»
یک جایی در آن خانه تنگ و کوچک خطی بین خانواده ما دو تا کشیده شد. در یک طرف این خط ما به شیوه سابقمان زندگی می‌کردیم؛ پدر و مادرم من را پنجشنبه هر هفته به بازار "استار" می‌بردند و بعد از آن هم ساندویچ "مک دونالد" برایم می‌خریدند. یکشنبه هر هفته خودم را برای امتحان املا آماده می‌کردم و پدرم وقتی برنامه تلوزیونی "60 دقیقه" تمام می‌شد، از من امتحان می‌گرفت. پدر و مادر تو هم خود شان را کم کم از ما جدا کردند و مستقل عمل می‌کردند. بعضی وقت‌ها پدر تو زود از سر کار به خانه می‌آمد و مادرت را یا برای دیدن خانه و یا خرید بیرون می‌برد. مادرت کم کم شروع کرد به خریدن وسایلی که برای زندگی یک خانوار مورد نیاز است: پتو و ملحفه و ظرف و لیوان و وسایل کوچک. آن‌ها همیشه با یک عالمه کیسه پر از خرید بر می‌گشتند و آن‌ها را در زیرزمین خانه‌مان می‌گذاشتند؛ مادر تو بعضی وقت‌ها چیز‌هایی را که خریده بود به مادر من نشان می‌داد و بعضی وقت‌ها هم زحمت این کار را به خودش نمی‌داد. جمعه‌‌ها پدر و مادر تو ما را اغلب برای شام بیرون می‌بردند، به رستوران‌های متوسط ولی بیش از حد گران توی شهر. آن‌ها از تغییر و تنوع خوششان می‌آمد و به طور مرموزی حتی از غذا‌هایی مثل استیک و نخود پخته هم خوششان آمده بود. هدف از خوردن غذا در رستوران این بود که مادرم از آشپزی راحت بشود و استراحتی بکند، ولی او از غذا خوردن در رستوران هم گله مند بود.
تن‌ها کسی که از حضور شما در خانه ما ناراحت نبود، من بودم. من پدر و مادرت و خودت را دوست داشتم. مخصوصاً مادرت را بیشتر دوست داشتم چون هر چقدر تو به من کم محلی می‌کردی، مادرت با توجهی که به من نشان می‌داد رفتار تو را تقریباً جبران می‌کرد. یک روز پدرت عکس‌هایی را که در رم گرفته بودید چاپ کرد. من از تماشای آن عکس‌های چاپ شده خوشم می‌آمد و آن‌ها را با دقت از لبه شان می‌گرفتم و نگاه می‌کردم. تقریباً همه عکس‌ها از تو و مادرت بود که یا در میدان‌ها ایستاده بودید و یا روی لبه فواره‌‌ها نشسته بودید. دو تا عکس هم از ستون "تراجان" بود که تقریباً مثل هم بودند. پدرت یکی از آن‌ها را به من داد و گفت: «یکی از این‌ها را برای گزارشت بردار. معلمت حتماً خوشش می‌آید.»
«ولی من که آنجا نرفته‌ام.»
«مهم نیست. بگو عمویت رفته بوده رم، یک عکس هم از آنجا برایت گرفته.»
تو هم در این عکس بودی؛ در گوشه‌ای ایستاده بودی و پایین را نگاه می‌کردی چون کلاه آفتابگیر سرت بود، قیافه‌ات پیدا نبود. تو البته می‌توانستی هر کسی باشی، یکی از آن همه توریستی که توی کادر بودند، ولی من از بودن تو در آن عکس معذب بودم. من آن عکس را از پدرت گرفتم و گوشه‌ای از عکس را که تو در آن بودی بریدم و عکس ستون تراجان را به گزارشم چسباندم. عکس تو را هم لای صفحات سفید دفتر خاطراتم گذاشتم و تا سال‌های سال نگه داشتم.
تو آرزویت این بود که برف ببارد، ولی از وقتی که به اینجا آمده بودید آرزویت به واقعیت تبدیل نشده بود. البته برف‌های آبکی هر از گاه می‌بارید، ولی چیزی روی زمین جمع نمی‌شد. بعد یک روز برف شروع به باریدن کرد که البته اولش قابل دیدن نبود. ولی تا غروب شدتش بیشتر شد و وقتی داشتم با اتوبوس از مدرسه به خانه بر می‌گشتم، برف حدود یک اینچ خیابان‌ها را پوشانده بود. طوفان خطرناکی نبود، ولی آنقدر جالب توجه بود که بتواند ملال و یکنواختی زمستان را از بین ببرد. مادرم غروب آن روز خیلی سر حال بود به همین دلیل تصمیم گرفت یک قابلمه بزرگ خوراک هندی "کیچوری" درست کند. او معمولاً در روز‌‌های بارانی این غذا را درست می‌کرد. مادر تو هم برای اینکه تنوعی به زندگی خود بدهد اصرار کرد که به مادرم در پخت این غذا کمک کند؛ بنابراین، به آشپزخانه رفت و تکه‌‌های سیب زمینی و گل کلم را در روغن عمیق سرخ کرد و چند کره را هم به جای روغن حیوانی در ماهی تابه آب کرد. مادرت سرانجام تصمیم گرفت ترایفل را که مدت‌ها بود قولش را داده بود، درست کند. وقتی مادرم به او گفت که ما در خانه تخم مرغ به اندازه کافی نداریم پدرت بیرون رفت تا تخم مرغ و بقیه مواد مورد نیاز را تهیه کند. مادرت در حالی که شیر داغ و تخم مرغ را روی حرارت اجاق هم می‌زد، می‌گفت: «این ترایفل تا نصف شب هم آماده نمی‌شود»، و بعد وقتی از هم زدن خسته می‌شد از من می‌خواست که این کار را انجام بدهم. «حداقل چهار ساعت باید بگذرد تا جا بیفتد.»
تو در حالی که تکه‌ای از کیکی را که مادرت بریده بود در دهانت می‌گذاشتی، گفتی: «پس صبحانه می‌توانیم آن را بخوریم.» تو خیلی کم پیش می‌آمد که به آشپزخانه بروی، ولی آن روز غروب مدام در آشپزخانه بودی، چون وقتی فهمیدی که مادرت می‌خواهد ترایفل درست کند هیجان زده شده بودی. و من فهمیدم که تو ترایفل را که من هرگز نخورده بودم، خیلی دوست داری.
بعد از شام همه ما در اتاق نشیمن دور هم جمع شدیم و اخبار را از تلوزیون نگاه کردیم. برف همچنان می‌بارید و من خیلی هیجان زده بودم، چون می‌دانستم با این بارش برف، مدرسه فردا تعطیل اعلام می‌شود و کلاس‌های پدرم هم فردا لغو می‌شوند. مادرت به پدرت گفت: «تو هم فردا را مرخصی بگیر»، و وقتی پدرت با پیشن‌ها مادرت موافقت کرد، همه تعجب کردند.
پدرت گفت: «من را یاد زمستان آن سالی می‌اندازد که از کمبریج رفتیم.» بعد رو کرد به پدر و مادر من و گفت: «شما برای ما مهمانی گرفتید؛ یادتان هست؟»
مادر من گفت: «هفت سال پیش بود. زندگی آن موقع با الان خیلی فرق می‌کرد.» بعد هم گفتند که من و تو چقدر کوچک بودیم و خودشان هم چقدر جوان تر بودند.
مادر تو هم در حالی که یاد گذشته می‌کرد گفت: «چه شب زیبا و دوست داشتنی‌ای بود». او با لحنی حرف می‌زد که غمی در آن پیدا بود، غمی که دیگران هم ظاهراً در آن شریک بودند. «آن موقع‌ها همه چیز فرق می‌کرد.»
صبح روز بعد قندیل‌ها از پنجره‌‌های خانه‌مان آویزان بودند و سی سانت برف زمین را پوشانده بود. ترایفلی که مادر تو درست کرده بود و ما شب قبلش از فرط خستگی نتوانستیم منتظر آماده شدن آن باشیم، حالا در کنار نان سوخاری و چای روی میز صبحانه بود. ترایفل چیزی که من انتظارش را داشتم، نبود؛ آن مایه داغی که من در هم زدنش کمک کرده بودم حالا سرد و لغزنده شده بود، ولی تو ترایفل را پیاله پشت پیاله می‌بلعیدی و مادرت هم از ترس اینکه دل درد بگیری، آن را از جلو تو برداشت. بعد از صبحانه، پدر من و پدر تو به نوبت با بیل برف ‌ها را از راه ورودی اتوموبیل پارو کردند. وقتی وزش باد قطع شد، پدر و مادرم به من اجازه دادند بیرون بروم. من معمولاً به تن‌هایی آدم برفی درست می‌کردم؛ آدم برفی‌هایی که درست می‌کردم لاغر و کج می‌شدند و وقتی می‌خواستم برای دماغشان هویج بگذارم پدر و مادرم گله می‌کردند که دارم میوه را حیف و میل می‌کنم. ولی این بار در درست کردن آدم برفی تن‌ها نبودم، چون تو هم با من بودی. بدون اینکه دستکش دستت کنی برف‌ها را بر می‌داشتی و با دقت به آن نگاه می‌کردی. از وقتی که آمده بودی، این اولین بار بود که تو را خوشحال می‌دیدم. تو یک گلوله برفی درست کردی و آن را به طرف من پرتاب کردی، ولی من جاخالی دادم و یک گلوله برفی هم من پرتاب کردم و به پایت زدم؛ چون حواسم بود که گلوله برفی به دوربینی که از گردنت آویزان بود نخورد.
تو دستانت را بالا آوردی و گفتی: «من تسلیمم»، و بعد در حالی که به چمن حیاط خانه مان که برف یکدست آن را پوشانده بود نگاه می‌کردی، گفتی: «خیلی قشنگ است.» و من خوشحال شدم؛ هرچند وضع هوا هیچ ربطی به من نداشت. تو به طرف جنگل پشت خانه ما قدم برداشتی ولی من مکث کردم. گفتی یک چیزی آنجا هست که می‌خواهی نشانم بدهی. با توجه به اینکه شاخه‌‌های برهنه درختان جنگل که در آن روز روشن در زیر آسمان آبی پوشیده از برف بودندو دیگر چیز چندانی برای پنهان کردن نداشتند، آن جنگل امن و بی خطر به نظر می‌رسید. به همین دلیل دیگر به آن پسری که در جنگل گم شده بود و هرگز پیدایش نشد، فکر نمی‌کردم. تو هر چند وقت یک بار، دوربینت را به طرف چیزی متمرکز می‌کردی و اصلاً از من عکس نگرفتی. ما مسیر خیلی درازی را قدم زنان رفتیم تا اینکه دیگر صدای کشیده شدن بیل بر روی برف‌ها را نمی‌شنیدم و خانه مان را دیگر نمی‌دیدم. تو روی زانویت خم شدی و برف‌ها را کنار زدی. من اولش نفهمیدم چه کار داری می‌کنی. زیر برف‌هایی که کنار می‌زدی یک جور صخره بود. ولی بعد دیدم که آن سنگ در واقع سنگ قبر بوده. تو همچنان برف ‌ها را کنار زدی و سنگ قبر ‌های دیگری را که همردیف هم بودند نمایان کردی. من هم به تو کمک کردم، اولش با دست و بعد با آرنج. آن سنگ قبر ‌ها به خانواده‌ای به نام "سایموند" تعلق داشت؛ خانواده‌ای شش نفره. تو گفتی: «همه آن‌ها کنار هم هستند؛ مادر و پدر و چهار بچه‌شان.»
«من اصلاً نمی‌دانستم چنین چیزی اینجا هست.»
«فکر نکنم کسی بداند. من اولین بار وقتی این سنگ قبر‌ها را پیدا کردم زیر برگ‌های درختان پنهان شده بودند. آخرین آن‌ها یعنی "اما" در سال 1923 مرد.»
من سرم را تکان دادم. از تشابه اسمی آن دختر با اسم خودم نگران شده بودم و از خودم می‌پرسیدم، آیا تو هم متوجه این تشابه شده‌ای یا نه.
«این سنگ قبر ‌ها باعث می‌شوند آرزو کنم کاش ما هندو نبودیم، چون این‌طوری مادرم وقتی می‌مرد، می‌شد هر جایی دفنش کرد. ولی او ما را مجبور کرد قول بدهیم که بعد از مرگ او، خاکسترش را در آب‌های اقیانوس اطلس پخش کنیم.»
من وقتی دیدم از مرگ مادرت صحبت می‌کنی، گیج و متعجب به تو نگاه کردم و تو هم در مقابل توضیح دادی که مادرت دچار سرطان سینه است و این بیماری دارد در تمام بدنش پخش می‌شود و دلیل اینکه هندوستان را ترک کردید بیماری مادرت بود. هدف پدر و مادر تو از آمدن به هندوستان بیشتر دستیابی به تن‌هایی و آرامش بود، تا درمان بیماری مادرت؛ چون در هندوستان که بودید همه می‌دانستند که مادرت دارد می‌میرد و اگر در آنجا می‌ماندید ناگزیر دوستان و خویشاوندان به آپارتمان زیبای ساحلی شما می‌آمدند و در کنار مادرت جمع می‌شدند و سعی می‌کردند او را در مقابل چیزی محافظت کنند که نمی‌توانست از آن فرار کند. مادرت که نمی‌خواست از این همه توجه احساس خفگی کند و پدر و مادرش شاهد ضعف و تحلیل رفتن بدنش باشند، از پدرت خواست همه شما را به آمریکا برگرداند. «الان چند وقت است که پیش یک دکتر تازه می‌رود. آن‌ها بیشتر مواقع وقتی می‌گویند دارند می‌روند خانه ببیند، می‌روند پیش همین دکتر. قرار است در فصل بهار عملش کنند، ولی این عمل مرگش را فقط کمی به تعویق می‌اندازد. او دوست ندارد اینجا کسی از بیماری‌اش خبر داشته باشد تا وقتی که بمیرد.»
این را که گفتی دچار شوک شدم، مثل این بود زده باشی توی صورتم. شروع کردم به گریستن؛ اولش اشکهایم بی سر و صدا جاری شدند و از روی صورت تقریباً یخ زده‌ام به پایین سر می‌خوردند، ولی بعد هق هق کردم. صورتم جلوی تو زشت شده بود؛ آب دماغم در هوای سرد راه افتاده بود و چشمانم سرخ شده بود. همانطور آنجا ایستاده بودم و دستم را جلو چشمانم گرفتم تا از سرریز شدن اشک‌ها جلوگیری کنم و از اینکه تو شاهد چنین صحنه رقت انگیزی بودی، احساس خجالت می‌کردم. هر چند تو در تمام عمرت هرگز از من عکس نگرفته بودی، ولی الان نگران بودم که نکند دوربینت را بالا ببری و از من در آن وضعیت عکس بگیری. البته تو هیچ کاری نکردی، چیزی نگفتی؛ آنقدری که باید، گفته بودی. همانجایی که ایستاده بودی ماندی و از سر جایت تکان نخوردی. سنگ قبر "اما سایموندز" را نگاه می‌کردی، تا اینکه سرانجام وقتی من آرام شدم به طرف خانه ما قدم برداشتی. تو از راهی که کشف کرده بودی داشتی می‌رفتی و من هم دنبالت می‌آمدم. بعد از هم جدا شدیم، هیچ کداممان برای دیگری مایه آرامش نبودیم. تو مشغول پارو کردن برف ‌های راه ورودی اتومبیل شدی، من هم رفتم توی خانه تا دوش آب داغ بگیرم، پدر و مادرم وقتی صورت قرمز و پف کرده من را دیدند، فکر کردند که به خاطر سرمای بیرون بوده. شاید تو پیش خودت فکر کردی که من به خاطر تو و یا مادرت گریه کردم ولی این‌طور نبود. من آن روز آنقدر بچه بودم که نمی‌توانستم برای کسی احساس تأثر و یا همدردی کنم. من فقط دچار این وحشت بزرگ شده بودم که زنی در خانه‌مان قرار است بمیرد. یادم آمد آن روز که با هم رفته بودیم به مرکز خرید، من در اتاق پرو کنار مادرت ایستاده بودم و احساس نگرانی به من دست داد چون فکر کردم که در نزدیکی بیماری او ایستاده بودم. خیلی خشمگین بودم که این را به من گفتی و چرا اینکه قبلاً نگفته بودی؛ در آن واحد احساس می‌کردم هم بار مسئولیتی بر دوش من گذاشته شده و هم اینکه به من خیانت شده، و دوباره از تو متنفر شدم.
دو هفته بعد شما رفتید. پدر و مادرت در "نورث شور" خانه خریدند؛ نقشه این خانه را یک معمار معروف اهل ماساچوست کشیده بود. پشت بام خانه کاملاً مسطح بود و دیوارهایش تمام شیشه‌ای بودند. اتاق‌های طبقه بالا، از داخل خانه، بالکن داشتند و سقف اتاق نشیمن خیلی بلند بود.
از نمای آب و اقیانوس هم هیچ خبری نبود، ولی در عوض یک استخر بود تا مادرت در آن شنا کند؛ همان طوری که دوست داشت. شب اول که به آن خانه رفتید مادرم برایتان غذا آورد تا مادرت مجبور نباشد غذا درست کند، ولی مادرت اصلاً متوجه لطف مادر من نشد.
ما از خانه تعریف کردیم. اتاق‌های خالی آن که صدا‌ها را اکو می‌کردند، به زودی پر از بیماری و اندوه می‌شدند. یک اتاق خواب بود که سقفش دریچه نورگیر داشت. مادر تو به ما گفت که در نظر دارد تخت خواب خود را زیر آن دریچه قرار دهد. همه این‌ها برای این بود که او دو سال از زندگی لذت ببرد.
وقتی پدر و مادر من سرانجام از بیماری مادرت باخبر شدند و به بیمارستانی که مادرت در آن داشت می‌مرد رفتند، من در مورد اینکه تو در مورد بیماری مادرت با من صحبت کرده بودی هیچ چیز نگفتم. من از این جهت وفاداری‌ام را حفظ کرده بودم. پدر و مادر ما دو تا، تا آن موقع برای هم آشنایی بیش نبودند؛ چون وقتی شما بعد از هفته‌‌ها نزدیکی اجباری از پیش ما رفتید، هر کدام جداگانه راه زندگی خود را پیش گرفتند.
مادرت به ما قول داده بود که در فصل تابستان در استخر خانه شما شنا کنیم، ولی وقتی بیماری مادرت رو به وخامت گذاشت ـ در واقع حال مادرت خیلی زود تر از پیش بینی دکتر ‌ها بد تر شد، پدر و مادرت که هنوز در مورد بیماری مادرت چیزی نمی‌گفتند و دیگر خیلی کم پیش می‌آمد تفریح کنید ـ پدر و مادر من که احساس می‌کردند پدر و مادر تو خودشان را برای آن‌ها می‌گیرند، گله می‌کردند. آن‌ها قبل از خواب می‌گفتند: «ما را باش! چه کار‌ها که برایشان نکردیم!» ولی من تا آن موقع به اتاق خودم برگشته بودم و در آن طرف دیوار روی تخت خودم که تو در این مدت از آن استفاده می‌کردی، خوابیده بودم و دیگر صدای پدر و مادرم را نمی‌شنیدم.

نویسنده: جومپا لاهیری
مترجم: فرشید عطایی
نیویورکر، 8 می‌2006
منبع: www.iricap.com

به سوی دریا

میشکا بورب‍ُن (Mishka Burbon) سر دماغ بود. پس از آنکه جوجه‌‌ها را پراکنده کرد، با دوچرخه‌اش وارد حیاط شد. در را باز کرد. از دوچرخه‌ا‌ش پایین پرید و آن را بی‌پروا به طرف هشتی راند.
از لای در فریاد کرد: «مادر، دوچرخه را بگذار یک طرف! می‌خوام برم دریا.»
و بعد خام دستانه، شانه‌‌های پهن و سوخته از آفتابش را در زیر لباس سفیدش به حرکت در آورد. میشکا بی‌آنکه شتابی از خود نشان بدهد، از خانه روستایی بیرون رفت.
نیمه روز بعد، چکاوک‌ها برفراز مزارع سیب زمینی پرواز می‌کردند. زمین داغ، پا‌های برهنه‌اش را می‌سوزاند. کسی او را صد زد. میشکا رویش را برگرداند. سوفرون «Sofron» و رهبر گروه، گاری خود را می‌راند. صدا زد: «میشکا، گفتم علف‌ها را بزن، زدی؟»
ـ لعنت بر اون علفها، زدمشان!
رهبر گروه خشمگینانه فریاد کرد: «دست از شوخی بردار، و اِل‍ّا به رئیس می‌گم! حالا بگو ببینم. این کارو کردی یا نه؟
میشکا پوزخندی زد و گفت: چرا از من می‌پرسی، به کارت خودت برس.»
و بعد به طرف دریاچه رفت. دور و بر دریاچه که با لگد‌های چارپایان دهکده به لرزش در می‌آمد، اکنون متروک شده بود. میشکا نمی‌خواست تک و تن‌ها در دریاچه آبتنی کند. پس چه کار دیگری باید بکند؟ آیا باید از این طرف دریاچه به آن سوی دریاچه شنا کند؟
میشکا چشمش به پیکر کثیف و نحیف الکسا (Alexa)، پیرمرد دهکده مجاور افتاد. زمانی الکسا خانواده بزرگی داشت. اما همسرش مدت‌ها قبل مرده بود و سه تا از پسرانش در جنگ کشته شده بودند. تن‌ها دخترش مانده بود و یکی دیگر از پسرانش، یعنی جوان‌ترینشان، مراحل تعلیم در موسسه‌ای را به اتمام رسانیده بود و اکنون در جایی در شهر زندگی می‌کرد.
الکسا پیرمرد عجیبی بود. آزارش اصلاً به کسی نمی‌رسید. اما کله شقی آزارش می‌داد. پیرمرد هرگز از بی‌حرمتی و توهین خوشش نمی‌آمد، و فقط انگشتش را به سوی کسانی که حرمتش را نگاه نمی‌داشتند، تکان می‌داد.
آخرین شوخی آن‌ها نسبت به او این بود که سوراخی در قایقش ایجاد کردند، که تقریباً نزدیک بود پیرمرد در دریاچه عرق شود. بعد قایق ناپدید شد و فقط صاحب آن را از شکاف یک درخت پوک که در دریاچه باقی مانده بود، بیرون کشیدند.
میشکا با خشونت به پیرمرد سلام کرد و گفت: «پیرمرد، اینجایی؟!»
و بعد به طرف الکسا رفت و ادامه داد: «واسه چی اینجا نشسته‌ای؟!»
الکسا چپقش را ازدهان بی‌دندانش دور کرد، و با چشمانی اشک‌آلود که زیر ابروان زبر و ضخیمش پنهان شده بود گفت:
«جوون، می‌دونی چیه؟ قایقم ناپدید شد و حالا می‌خواهم به یک تور ماهیگیری نگاهی بیندازم.»
میشکا چشمانش را تنگ کرد، و به پیرمرد، خیره شد و به شلوار وصله‌دار و خانه‌دوزش چشم دوخت. بعد گفت: «می‌خواهی قایقت را پیدا کنم؟ اما باید منم همراهت باشم.»
پیرمرد گفت: «فکر بدی نیست که پدایش کنیم، دو روز است که به تورم دست نزده‌ام.»
پیرمرد از جای برخاست، و با اطمینان به جوان نگریست. در حالی که میشکا متفکرانه حرکات پیرمرد را از زیر نظر می‌گذرانید.
روز قبل، برای رفع نیاز‌های خود از قایق پیرمرد استفاده کرده بود و بعد آن را با خاشاک پوشانده و در میان شکافی پنهان کرده بود تا کسی آن را نبیند.
هر دو در امتداد جاده‌ی پیچاپیچی که توسط گاو‌ها ایجاد شده بود، به راه افتادند که آن‌ها را به بیشه‌زاری پوشیده از توسکا در میان دریایی از گزنه و تیغ راهنمایی کرد.
به زودی جاده به پایان رسید. الکسا آهسته خودش را عقب کشید، میشکا مصرانه به او گفت: «بیا، پاهایت را روی تیغ‌ها بگذار!»
سرانجام پیرمرد از حاشیه بیشه‌زار توسکا، قایقش را دید. شلوارش را در آورد و پای در آب گذاشت. در آنجا دریاچه کاملاً عمیق بود. اما آب آن گرم می‌نمود و بوی شیرین بوریا را از خود ساطع می‌کرد.
میشکا قایق را به سمت ساحل کشاند، و دیرک بلند آن را که در آن حوالی پنهان شده بود، برداشت. گل و لالی دور و بر قایق را کنار زد و به درون آن جست زد و گفت: «آهای، عمو، بیا!»
از بیشه‌زار توسکا صدایی به گوش آمد که: «دارم میام، دارم میام!»
به زودی الکسا در میان بوته‌‌ها ظاهر شد. پیرمرد محتاطانه قایق را با پاهایش امتحان کرد و گفت: «مواظب باش … می‌بینی که ما … یک بار من قبلاً وحشت زده شدم.»
میشکا شکلکی از خود در آورد و در انت‌های قایق ایستاد. نی‌های خشک را با مهارت از هم جدا کرد و به الکسا که در سینه قایق نشسته بود و با دو دستش دو طرف خیس و سیاه آن را محکم گرفته بود، گفت: «دستت رو به اون چوب کهنه بگیر.»
میشکا ماهرانه دسته قایق را گرفت. در این موقع دنباله چین خورنده تخته‌ای در پس قایق شناور گشت.
در اینجا دریا کاملاً کم عمق بود، بستر دریاچه را لجن گرفته بود، و سوسن‌های آبی در همه جا شناور بودند. قایق، برگ‌های پهن و لغزنده آن‌ها را بر هم زده بود. حباب‌های هوا از ته دریاچه همانند ریسمانی از دانه‌‌های یک تسبیح بالا آمدند. گهگاه دسته قایق در ته گل‌آلود دریاچه گیر می‌کرد. صدای شناگران از ساحل دور به گوش آن‌ها می‌خورد. یک نفر از وسط دریاچه به مسخره فریاد کرد: «الکسا، نامه‌ای برات اومده که پیش منه!»
میشکا پرسید: «خوب، پیرمرد، اوسیبِ (Osip) تو چطوره؟ چه می‌نویسد؟
دختری که در پستخانه دهکده کار می‌کرد، با میشکا آشنا بود. خیلی خوب می‌دانست که اوسیب دو سال تمام است که برای پدرش نامه‌ای ننوشته است. البته الکسا هرگز در این باره با کسی حرف نزده بود. هرگز گله و شکایتی نمی‌کرد. اما همه می‌دانستند که پسرش از پدر پیرش دوری می‌کند. الکسا به اکراه پاسخ داد: «چیزی مخصوصی نمی‌نویسه.»
و بعد به آب خیره شد و ادامه داد: «می‌نویسه که زندگیِ زیاد خوبی نداره.»
میشکا گفت: «دروغ میگی! اصلاً برات نامه‌ نمی‌ده، فراموشت کرده.»
پیرمرد نگاه غضبناکی به جوان کرد و در حالی که سرش را پایین افکنده بود گفت: «فراموشم کرده؟»
و بعد که ظاهراً از این حرف آزرده خاطر شده بود ادامه داد: «مگر کسی پدر خودشو فراموش می‌کنه؟»
میشکا که دسته قایق را از دستی به دست دیگر می‌داد، یکوری نگاهی به پیرمرد افکند. ناگهان حس کرد دلش برای او می‌سوزد. اما چون جوان بود، این احساس را از ضعف خود دانست. از این رو، پوزخندی زد و گفت: «حالا دیگه موقع غوطه خوردن در آب است!»
در این اثناء، الکسا ادامه داد: «پسر خوبی است. یادم میاد وقتی که اون یک بچه بود، مو‌های کتانی داشت. عادت داشت که ناهارمو بیاره به مزرعه. می‌آمد، به روی علف‌ها می‌نشست یا خودش را با اسب سرگرم می‌کرد و مدام می‌پرسید: «این چیه، اون چیه؟»
و عصر که می‌شد من اونو روی شانه‌هام می‌گذاشتم، و پیش از اینکه به دهکده برسیم، خوابش می‌برد.»
میشکا گفت: «که این طور!»
اون پسر بدی نیست … دیروز برام یک بسته تنباکو فرستاد.
ـ کی؟
ـ و برام نوشت: «کیف کن پدر، این یک هدیه کوچکه از من به تو.» و بازم نوشت ممکنه که روز میلاد مسیح بیاد و منو ببینه. تخته می‌خره و با خودش میاره که آلونک‌مونو تعمیر کنه.»
میشکا که می‌خواست به پیرمرد بگوید حرف دورغ و کفرآمیزی می‌زنه، گفت: «احتمال داره!»
اما الکسا دوباره آرام به روی سینه قایق نشست، و متفکرانه به آن طرف دریاچه خیره شد، در چهره‌اش حالتی از خوش‌باوری دیده می‌شد جوان یکه‌خورد. تعجب کرد.
پرسید: «شاید هم برات پول فرستاده. مگه نه؟»
ـ بله، پول هم فرستاد … البته زیاد نیست، اما برام در این سن و سال پیری کمکیه، اون پسر خوبیه، بذار هر چی مردم فکر می‌کنند، بگن …
ـ پس مردم این حرف‌ها را اختراع می‌کنن، مگه نه؟!
ـ‌ معلمومه، مردم همه جور فکری می‌کنن ـ اما واقعیت رو نمی‌گن. اوسیب پسر خوبیه. فهم و شعور داره. دلیلی نداره که من با گله‌هام خداوند رو برنجونم. اوسیب هیچ وقت پدرشو فراموش نمی‌کنه …
میشکا حس کرد می‌خواهد به پیرمرد بگوید دست از دروغ گفتن بردارد، اما یک چیزی او را از گفتن این حرف باز داشت. فکر کرد، باشد، باشد. فقط پیرمرد خودش را باین حرف‌ها خوش می‌کند و زنده نگاه می‌دارد. تازه نمی‌خواهد کسی آن خوک را خف‍ّت بدهد. کی می‌داند. ممکن است او را به خاطر این بی‌توجهی نسبت به پدرش سرزنش کنند!
میشکا مردم سست اراده را دوست نداشت. و او الکسا را یکی از همین مردم می‌دانست. حالا برای میشکا معلوم شد که پیرمرد واسه خودش فلسفه‌ای دارد. در ضمن، از دست اوسیب عصبانی بود چون الکسا می‌خواست آبرو و حیثیت پسرش را حفظ کند. این چیز‌ها به نظر میشکا عجیب و غریب می‌آمد…
حالا دیگر داشتند به حاشیه ساحل جنگلی نزدیک می‌شدند. در اینجا، هم آب کاملاً کم عمق بود و هوا سایه‌افکن. در امتداد ساحل مقدار زیادی بوریا و نی‌‌های خوشبو تلنبار بود و در پس آن، درختان بزرگ صنوبر با برگ‌های آویزان به چشم می‌خورد. انعکاس سیاه آن‌ها در دریاچه با پرتو آفتاب در نوسان بود و خال‌خال می‌شد.
الکسا تور‌های ماهیگیری سنگین خود را از فاصله‌ای به آب افکند و قایق را به سمت آن‌ها پیش برد. در همان حال که با تور‌های مرطوب دست به گریبان بود. و علف‌های هرزه و نازک چسبیده به آن‌ها را در می‌آورد، میشکا افکار جدیدی در ذهنش پدید آمد: «جای تأسف است که الکسا و پسر خوبش اوسیب، در آن قایق نیستند!» اگر به خاطر اوسیب نبود، چه کسی به من فکر می‌کرد؟ اگر سایر پسرانش زنده بودند، بیشتر می‌توانستند به من کمک کنند. تمام امیدم دیگر به اوسیب است. آیا این موضوع را نمی‌فهمد؟»
پیرمرد مدت زیادی نتوانست تور بخصوصی را از آب بیرون بیاورد، آخر خس و خاشاک، سخت به آن‌ها چسبیده بودند.
میشکا از جای خود برخاست، پیرمرد را به طرفی هل داد و گفت: «بگذار من این کار را بکنم.»
و بعد ماهرانه با تور کلنجار رفت، و ماهی‌هایی را که دست و پا می‌زدند از تور بیرون می‌راند و بار دیگر به طرف دسته هدایت قایق بازگشت.
الکسا گفت: «متشکرم پسر جان. امروز تو کمک بزرگی برام بودی.» با گفتن این حرف، صورتش گل انداخت و در چشمانش حالتی از حق‌شناسی و قدردانی موج زد.
میشکا تند و فوری گفت: «من و یوزیک (Yuzik) بودیم که آن دفعه قایقت را نگاه داشتیم و جلویش را گرفتیم.»
ابروانش را بالا برد و تبسم کرد. گفت: «پسر جان، می‌دانم. آن‌ها این ماجرا را برایم تعریف کردند. مسلماً جوونا جوونن که …»
در برگشت از دریاچه، در خطی مستقیم به سوی مرغزار راندند. ساحل شنی، خلوت و آرام بود. آدمی تن‌ها از جاده میان مرغزار و بیشه توسکا ظاهر شد و صدای رئیس گروه به گوش آن‌ها رسید: «میشکا درباره یونجه‌‌های خشک چه کار کردی؟ چنگال شن‌کش یادت نره.»
رئیس گروه ظاهراً انتظار داشت میشکا طبق معمول از هر پیشنهادی ابا کند. اما جوان پاسخی به او نداد. به نظر می‌آمد که برای نخستین بار در زندگی بی‌خیالی خود در جوانی با معمای غم‌آور ارتباط انسانی رو در رو گشته و اکنون ساکت و خاموش است و نمی‌داند چه کند و چه پاسخی به رئیس گروه بدهد.
الکسا چپقش را دود کرد و با مهربانی به یاری‌کننده خود که افسرده به نظر می‌آمد، نگریست. قایق را به شتاب با دیرک از حباب‌های ته دریاچه ر‌ها کرد.
در آب‌های کم عمق از قایق بیرون آمد و شلوار خیسش را در آب غسل داد، و در حالی که دست به جوالی می‌زد، از ساحل خطاب به میشکا گفت: «می‌بینم که تو جوان بدی نیستی!»
میشکا با این ستایش و تمجید نامأنوس چشمکی زد و به نجوا گفت: «من قایق را به جای خودش می‌برم که هر وقت لازمش داشتی، پیدایش کنی.»
بعد دیرک را برداشت و با پا‌های گشاده قایق را به جلو راند. الکسا با آستین خود عرق پیشانی‌اش را پاک کرد.
میشکا ناگهان گفت:‌ «اینو بهت بگم که وقتی به شهر رفتم، اوسیب را پیدا می‌کنم و مشت محکمی به دهنش می‌زنم.»
الکسا که از این حرف یکه خورده بود، ساکت ماند. وقتش رسیده بود که به خانه بازگردد اما به دلیلی در ساحل ایستاد و به میشکا که داشت قایق را به سمت نهری که نی‌ها در آن روییده بودند، نگاه کرد.
فردای آن روز، به خانه الکسا رفتم تا او را ببینم. اما جز دخترش کسی در آنجا نبود. از او سراغ الکسا را گرفتم، دخترک در حالی که اشک در چشم آورده بود، به نجوا گفت: «پدرم مرد، اما …»
ـ اما چی؟
اما در اون لحظه‌‌های آخر که با مرگ مبارزه می‌کرد، گفت: «پسرم … جوون … خوبیه … اون هیچ … وقت پدرشو … فراموش نمی‌کنه. برام … نوشته … روز … میلاد مسیح میاد که … منو ببینه…»
نویسنده: باسیل بیکوف
مترجم: همایون نور احمر
منبع: www.iricap.com

عقده‌ی ادیپ من

پدرم در تمام مدت جنگ -یعنی، جنگ اول- در ارتش بود، بنابراین، تا پنج سالگی زیاد او را نمی‌دیدم و چیزی که می‌دیدم نگرانم نمی‌کرد. گاهی از خواب بیدار می‌شدم و می‌دیدم مردی بلندبالا با لباس نظامی در نور شمع تماشایم می‌کند. هر از چندگاهی صبح‌ زود صدای به هم خوردن در جلو و تلغ و تلوغ چکمه‌های زمختش را روی سنگ فرش کوچه می‌شنیدم. این‌ها نشانه‌های ورود و خروج پدرم بودند. رفت و آمدش مثل بابانوئل مرموز بود. در واقع از آمد و رفت‌هایش بدم نمی‌آمد، هر چند این جور وقت‌ها، موقعی که صبح زود به تختخواب بزرگ مادرم می‌خزیدم، ناچار بودم خودم را به سختی بین او و مادرم جا بدهم. پدرم سیگار می‌کشید، که بوی خوشایند و مانده‌ای به او می‌داد و ریش می‌تراشید، که کاری بس جذاب و شگفت‌انگیز بود. هر بار که می‌رفت، یک عالم یادگاری پشت سرش باقی می‌گذاشت -چیزهایی مثل تانک‌های کوچولو، کاردهای گورکه که دسته‌هایشان را با پوکه‌های فشنگ ساخته بودند، نشان‌های روی کلاه‌های نظامی و کلاه‌خودهای آلمانی، دگمه‌های فلزی و خلاصه انواع و اقسام وسایل نظامی و همه‌ی این خرت و پرت‌‌ها رابه دقت در جعبه‌ای دراز بالای گنجه می‌چید تا شاید روزی به کار بیایند. پدرم از این نظر تا حدودی به کلاغ‌‌ها می‌مانست، چون خیال می‌کرد هر چیزی روزی به درد می‌خورد. اما به محض اینکه پا از در بیرون می‌گذاشت، مادرم به من اجازه می‌داد که صندلی زیر پایم بگذارم و گنجینه‌ی پدرم را زیر و رو کنم، ظاهرا به اندازه‌ی پدرم به این خرت و پرت‌‌ها ب‌ها نمی‌داد.
جنگ آرام‌ترین دوره‌ی زندگی‌ام بود. پنجره‌ی اتاقم که زیر شیروانی بود، رو به سمت جنوب‌ شرقی باز می‌شد. مادرم جلو پنجره پرده‌ای آویخته بود، اما این به حال من فرقی نداشت. همیشه با اولین پرتو آفتاب بیدار می‌شدم، همه‌ی مسئولیت‌های روز پیش را به فراموشی می‌سپردم و احساس می‌کردم که همچون خورشید آماده‌ی شادمانی و درخشیدنم. از آن پس هیچ‌گاه زندگی چون آن روز‌ها برایم چنین ساده و روشن و سرشار از امکانات گوناگون نبوده است. پاهایم را از زیر ملافه بیرون می‌آوردم -اسم یکی را خانم چپ گذاشته بودم و اسم دیگری را خانم راست- بعد در ذهنم موقعیت‌های دراماتیکی را برایشان می‌پروراندم و آن‌‌ها را به بحث درباره‌ی مسائل روز وامی‌داشتم. دست‌کم خانم راست را به بحث وامی‌داشتم، چون خیلی احساساتی و برون‌گرا بود، اما خانم چپ چندان گوش به فرمانم نبود و اغلب فقط سرش را به نشانه‌ی تایید تکان می‌داد.
آن دو با هم حرف میزدند و تصمیم می‌گرفتند که من و مادرم باید آن روز چه کار کنیم، در کریسمس بابانوئل باید برای آدم چه هدیده‌ای بیاورد و برای شاد و شنگول کردن خانه چه باید کرد. مثلا، یکی از موضوع‌های بحث‌انگیز موضوع بچه بود. من و مادرم هیچ‌وقت در این مورد به توافق نمی‌رسیدیم. خانه‌ی ما تن‌ها خانه‌ی محله بود که بچه‌ی کوچولو نداشت. مادرم می‌گفت تا وقتی پدرم از جنگ برنگردد نمی‌توانیم نوزادی بخریم، چون به قیمت هر بچه هفده پوند و شش شلینگ بود و ما استطاعتش را نداشتیم. از همین جا معلوم می‌شود که چقدر ساده‌لوح بود. چون خانوداه‌ی جنیس که خانه‌شان سر خیابان بود، نوزادی داشتند و همه می‌دانستند که در بساط آن‌‌ها هفده پوند و شش شلینگ پیدا نمی‌شود. شاید بچه‌ی آن‌‌ها از نوع ارزان بود و مادرم طالب جنس مرغوب بود، اما پیش خودم فکر می‌کردم که زیادی مشکل پسند است، چون بچه‌ی خانواده جنیس برای ما خیلی هم خوب بود.
وقتی از طرح ریزی برنامه‌ی آن روز فارغ می‌شدم، از رختخواب بیرون می‌آمدم، زیر پایم صندلی می‌گذاشتم و پنجره را آن قدر باز می‌کردم که بتوانم سرم را از لای آن بیرون بیاورم. پنجره رو به باغچه‌ی جلو ردیف خانه‌های پشت خانه‌ی ما باز می‌شد. در پس این خانه‌ها، آن سوی دره‌ای ژرف، خانه‌های آجری بلندی که روی دامنه‌ی تپه‌ی روبه‌رو صف کشیده بودند، پیدا بود. در این موقع خانه‌های آن سوی دره هنوز در تاریکی و خانه‌های طرف ما در روشنایی بودند، هر چند سایه‌های دراز و غریبی داشتند که ناآشنا، خشک و نقاشی شده جلوه‌شان می‌داد.
بعد از آن به اتاق مادرم می‌رفتم و به تختخواب بزرگش می‌خزیدم، مادرم بیدار می‌شد و من نقشه‌هایی را که کشیده بودم برایش تعریف می‌کردم. در این موقع من که جز پیراهن خوابی نازک چیزی به تن نداشتم، بی‌آن‌که خودم بفهمم، دیگر از سرما یخ زده بودم و همچنان که با مادرم حرف می‌زدم کم‌کم گرم می‌شدم، یخ‌های تنم همه آب می‌شدند و در کنارش به خواب می‌رفتم، و موقعی که در آشپزخانه در طبقه‌ی پایین سرگرم آماده‌کردن صبحانه می‌شد سروصدایش را می‌شنیدم و بیدار می‌شدم.
بعد از صبحانه به شهر می‌رفتیم؛ در کلیسای سنت آوگوستین به دعای عشای ربانی گوش می‌دادیم و برای سلامت پدرم دعا می‌کردیم و بعد به خرید می‌رفتیم. بعد از ظهر، اگر هوا مساعد بود، یا در بیرون شهر قدم می‌زدیم و یا برای دیدن دوست صمیمی مادرم، مادر سنت دومینیک، به صومعه می‌رفتیم. مادرم از همه‌ی صومعه‌نشینان خواسته بود که برای پدرم دعا کنند، و هر شب، پیش از خوابیدن از خدا می‌خواستم که پدرم را صحیح و سالم به خانه باز گرداند. به راستی خودم هم نمی‌دانستم که با این دعا چه بلایی به سرم نازل می‌شود!
یک روز صبح، وقتی به تختخواب مادرم خزیدم، دیدم که پدرم به همان شیوه‌ی مرموز همیشگی دوباره از راه رسیده و آنجا جا‌خوش کرده است، اما بعدا به جای آن‌که لباس نظامی بپوشد، کت و شلوار سرمه‌یی پلوخوری‌اش را به تن کرد. مادرم از شادی سر از پا نمی‌شناخت، اما من دلیلی برای این همه خوشحالی نمی‌یافتم، چون پدرم بدون لباس نظامی چنگی به دل نمی‌زد، اما مادرم که لبخند از لبش دور نمی‌شد، برایم توضیح داد که دعاهایمان به درگاه خداوند مستجاب شده است، بعد هم یکراست راهی کلیسا شدیم تا در مراسم عشای ربانی شرکت کنیم و خدا را به خاطر آن‌که پدرم را به سلامت به خانه برگردانده بود، شکر کنیم.
چه فکر می‌کردیم و چه شد! همان روز اول وقتی سر میز ناهار نشست چکمه‌هایش را درآورد و دمپایی پوشید، کلاه کثیف کهنه‌ای را که برای جلوگیری از سرماخوردگی در خانه بر سر می‌گذاشت به کله‌اش کشید، پا انداخت و بالحنی جدی شروع کرد به حرف زدن با مادرم، که بدجوری نگران به نظر می‌رسید. طبیعی است که دوست نداشتم مادرم نگران باشد، چون نگرانی صورت قشنگش را درهم و بد شکل کرده بود، پس به میان صحبت پدرم پریدم.
مادرم به ملایمت گفت: «لاری یک کم صبر کن!» او فقط وقتی این حرف را می‌زد که حوصله‌اش از دست مهمانی مزاحم سر می‌رفت، پس قضیه را جدی نگرفتم و به حرفم ادامه دادم.
مادرم بی‌حوصله گفت: «زبان به دهن بگیر، لاری! مگر نمی‌بینی که دارم با بابا صحبت می‌کنم؟»
این اولین باری بود که کلمات شومِ «صحبت کردن با بابا» را می‌شنیدم و بی‌اختیار فکر کردم که اگر خداوند این‌طور دعاهای مردم را مستجاب می‌کند، معلوم است که با دقت به حرف‌هایشان گوش نمی‌دهد.
تا آنجا که می‌توانستم قیافه‌ی بی‌خیالی به خودم گرفتم و پرسیدم: «چرا با بابا صحبت می‌کنی؟»
– برای این‌که من و بابا باید راجع به موضوعی با هم صحبت کنیم. حالا دیگر پابرهنه وسط حرفمان نپر!
بعد از ظهر پدر، به خواهش مادرم، مرا به گردش برد. این دفعه به جای آن‌که به بیرون شهر برویم، وارد شهر شدیم و از آنجا که اصولا آدم خوش خیالی هستیم، اول فکر کردم که احتملا اوضاع روبه‌راه خواهد شد. اما اصلا از این خبر‌ها نبود.  تصور من و پدرم از گردش در شهر به کلی با هم تفاوت داشت. او نه به تراموا‌ها توجهی نشان می‌داد، نه به کشتی‌‌ها و نه به اسب‌ها. ظاهرا تن‌ها چیزی که سرش را گرم می‌کرد گپ‌زدن با آدم‌های هم سن و سال خودش بود. هر وقت می‌خواستم بایستم، همان‌طور که دستم را گرفته بود به راهش ادامه می‌داد و مرا پشت سرش می‌کشاند، اما وقتی او دلش می‌خواست بایستد من هم جز ایستادن چاره‌ای نداشتم. متوجه شدم که هر وقت به دیواری تکیه می‌دهد، معلوم است که قصد دارد مدت زیادی در آنجا معطل کند. دومین باری که این کار را کرد، از کوره در رفتم، چون انگار خیال داشت تا ابد همان‌جا جاخوش کند. گوشه‌ی کتش را گرفتم و محکم کشیدم، اما برعکس مادرم، که اگر زیادی سماجت می‌کردم از کوره در میرفت و می‌گفت: «لاری، اگر مثل بچه‌ی آدم رفتار نکنی، یک سیلی آبدار می‌خوری.» پدرم با خوش خلقی به من بی‌اعتنایی می‌کرد و در این کار استعداد خارق‌العاده‌ای داشت. موقعیت را ارزیابی کردم و با خودم فکر کردم که شاید بهتر باشد زیر گریه بزنم، اما پدرم آن قدر سرد و بی‌تفاوت به نظر می‌رسید که حتی گریه هم کفرش را بالا نمی‌آورد. به راستی انگار که با یک کوه به گردش رفته بودم! او یا کشمکش‌های مرا کاملا نادیده می‌گرفت و یا از آن بالا بالا‌ها نگاهم می‌کرد و شادمانه لبخند می‌زد. تا آن زمان آدمی را ندیده بودم که به اندازه‌ی او به خودش دل مشغول باشد.
موقع عصرانه «صحبت با بابا» دوباره از سر گرفته شد؛ این بار وضع پیچیده‌تر از پیش شده بود، چون او روزنامه‌ی عصر را دستش گرفته بود، دم‌ به ‌دم آن را زمین می‌گذاشت و خبر تازه‌ای را که در آن خوانده بود برای مادرم تعریف می‌کرد. احساس می‌کردم که دارد جر می‌زند. حاضر بودم هروقت که بخواهد مرد و مردانه سر جلب توجه مادرم با او رقابت کنم، اما وقتی که دیگران حرف‌‌ها را برایش ساخته و پرداخته بودند، دیگر محلی از اعراب نداشتم. چند بار سعی کردم موضوع را عوض کنم، اما تلاشم بی نتیجه بود. چون مادرم با کج خلقی می‌گفت: «وقتی بابا روزنامه می‌خواند نباید سروصدا کنی.»
معلوم بود که یا مادرم به راستی از حرف زدن با پدرم بیشتر از گپ‌زدن با من لذت می‌برد و یا اینکه پدرم چنان بر او مسلط بود که می‌ترسید راستش را بگوید.
آن شب موقعی که مادرم مرا در تختم گذاشت و لحاف رویم کشید به او گفتم: «مامان، به نظرِ تو اگر خیلی دعا بکنیم ممکن است خدا دوباره پدرم را به جنگ بفرستد؟»
مادرم ظاهرا مدتی در این باره فکر کرد و بعد لبخندزنان گفت: «نه، عزیزم، فکر نمی‌کنم خداوند چنین کاری بکند.»
– چرا این کار را نمی‌کند؟
– چون دیگر جنگی در کار نیست، عزیز دلم.
– مامان، اگر خدا بخواهد نمی‌تواند جنگ دیگری راه بیندازد؟
– خدا دلش نمی‌خواهد این کار را بکند، عزیزم. جنگ را مردم شرور راه می‌اندازند، نه خدا.
– که این طور!
از بابت جنگ ناامید شدم. کم‌کم به این فکر افتادم که خدا آن‌طور‌ها که تعریف می‌کنند نیست.
صبح زود بعد شاد و سرحال سر ساعت همیشگی بیدار شدم. پاهایم را از زیر ملافه بیرون آوردم و در ذهنم مکالمه‌ی درازی را ساختم و پرداختم که ضمن آن خانمِ راست تعریف کرد که آن‌قدر از دست پدرش مکافات کشید که دست آخر او را به نوانخانه سپرد. درست نمی‌دانستم که نوانخانه چه جور جایی است، اما به نظرم می‌رسید که باید جای پدرم همان‌ جا باشد. بعد روی صندلی ایستادم و از لای پنجره سرک کشدم. سپیده تازه داشت دزدانه می‌دمید، طوری که احساس می‌کردم سر بزنگاه مچش را گرفته‌ام. با سری آکَنده از قصه‌‌ها و نقشه‌های تازه به اتاق پهلویی رفتم و در تاریک روشن اتاق به تختخواب بزرگ خزیدم. کنار ماردم جا نبود پس ناچار بودم خودم را بین او و پدرم جا بدهم. در آن لحظه او را به کلی فراموش کرده بودم، چند دقیقه مبهوت نشستم و به مغزم فشار آوردم تا ببینم باید با او چه کنم. پدرم خیلی بیشتر از سهمیه‌اش در رختخواب جا گرفته بود و در عوض من اصلا راحت نبودم، او را چند بار محکم لگد زدم، غرید و کش و قوس آمد و کمی جا باز کرد. در این میان مادرم بیدار شد و کورمال کورمال دنبالم گشت. من هم شستم را در دهانم گذاشتم و در گرمای رختخواب جا خوش کردم.
به صدای بلند و باخوشنودی زمزمه کردم: «مامان!»
مادرم به نجوا گفت: «هیس! عزیزم. مواظب باش بابا را بیدار نکنی!
این حرف هم برایم تازگی داشت و آن طور که بویش می‌آمد از «صحبت کردن با بابا» هم جدی‌تر بود. زندگی بدون گفت و شنود‌های اول صبح برایم تصور نکردنی بود.
جدی پرسیدم: «چرا؟»
– برای این‌که طفلکی بابا خسته است.
دلیلش به نظرم اصلا قانع کننده نبود و از دلسوزی او  و از «طفلک بابا» گفتنش دلم به هم خورد. همیشه از این جور تملق گفتن‌‌ها بدم می‌آمد و به نظرم می‌رسید این کار تزویر و ریاست.
بی‌اعتنا گفتم: «که این‌طور» بعد با چرب زبانی ادامه دادم: «مامان، می‌دانی دلم می‌خواهد امروز با هم کجا برویم؟»
مادرم آه کشید و گفت: «نه، عزیزم.»
«دلم می‌خواهد با هم لب رودخانه برویم تا با تور تازه‌ام ماهی بگیرم، بعد می‌خواهم به مغازه‌ی فاکس‌اند هاوندز بروم و بعد…»
مادرم باعصبانیت نجوا کرد: «مواظب‌باش بابا را بیدار نکنی!» و بعد دستش را روی دهانم گذاشت. اما دیگر دیر بود. پدرم بیدار، یا تقریبا بیدار، شد. غرید و دستش را به طرف قوطی کبریتش دراز کرد. بعد ناباورانه به ساعتش زل زد.
مادرم با لحن نرم و فروتنانه‌ای که برایم کاملا تازگی داشت از پدرم پرسید: «عزیزم، یک فنجان چای میل داری؟» انگار بفهمی نفهمی از او می‌ترسید.
پدرم برآشفته گفت:« چای؟ هیچ می‌دانی ساعت چند است؟»
به صدای بلند، از ترس آنکه مبادا در این گیرودار چیزی را از قلم بیندازم، ادامه دادم: «بعد از آن می‌خواهم به خیابان رث(ک*ی) بروم.»
مادرم با لحنی تند گفت:«لاری، فورا بگیر بخواب.»
بنای فغان و زاری را گذاشتم، چون دو نفری دست به دست هم داده بودند و نمی‌گذاشتند حواسم را جمع کنم؛ از طرف دیگر، نقش برآب شدن نقشه‌های اول صبحم درست مثل این بود که کسی را یکراست از گهواره در گور بگذارند.
پدرم هیچ نگفت؛ پیپش را روشن کرد و در حالی که به سایه‌های گوشه و کنار اتاق چشم دوخته بود بی‌اعتنا به من و مادرم به آن پک زد. می‌دانستم خشمگین است. تا می‌آمدم حرفی بزنم مادرم با کج خلقی ساکتم می‌کرد. خیلی تحقیر شده بودم. فکر می‌کردم در حقم بی‌انصافی شده است و احساس شومی داشتم. پیش از آن بار‌ها به مادرم گفته بودم که وقتی هر دو می‌توانیم در یک تختخواب بخوابیم، چرا باید وقتمان را تلف کنیم و دو تخت را مرتب کنیم؟ و هر بار جواب شنیده بودم که خوابیدن در تخت‌های جداگانه برای تندرستی بهتر است. و حالا این مردک غریبه بی‌توجه به سلامت مادرم در تخت او خوابیده بود!
پدرم زود از بستر بیرون آمد و چای درست کرد، یک فنجان هم برای مادرم آورد، اما به من چای نداد.
فریاد زدم: «مامان، من هم یک فنجان چای می‌خواهم.»
مادرم صبورانه گفت: «باشد، عزیزم، از نعلبکی مامان چای بخور.»
دیگر شورش را در آورده بودند. در آن خانه یا جای من بود یا جای پدرم. نمی‌خواستم از نعلبکی مادرم چای بخورم؛ دلم می‌خواست در خانه‌ی خودم تبعیض نبینم، پس برای آنکه مادرم را بچزانم همه‌ی چایش را نوشیدم و یک قطره هم باقی نگذاشتم. اما باز هم به روی خودش نیاورد.
آن شب وقتی مرا در تختم می‌گذاشت با ملایمت گفت:
«لاری، دلم می‌خواهد قولی به من بدهی.»
پرسیدم: «چه قولی؟»
– قول بده که صبح به آن اتاق نیایی و مزاحم بابا نشوی؛ قول می‌دهی؟
باز هم «طفلکی بابا!» کم‌کم داشتم به هر چیزی که به آن مردک تحمل‌ناپذیر مربوط می‌شد مشکوک می‌شدم.
پرسیدم: «چرا؟»
– چون طفلکی پدرت خسته و نگران است و خوب نمی‌خوابد.
– چرا خوب نمی‌خوابد، مامان؟
– خودت می‌دانی که موقعی که بابا جنگ رفته بود مامان از دفتر پست پول می‌گرفت.
– از خانم مک کارتی؟
– درست است، اما حالا دیگر خانم مک کارتی پولی در بساط ندارد، بنابراین بابا باید برود و پول در بیاورد. می‌دانی اگر نتواند پول در بیاورد چه به سر ما می‌آید؟
گفتم: «نه، بگو چه می‌شود.»
– خوب، فکر می‌کنم آن‌ وقت مجبور بشویم برویم و گدایی کنیم، درست مثل آن پیرزن فقیری که جمعه‌‌ها گدایی می‌کند. دوست داری برویم گدایی؟
جواب دادم: «معلوم است که دوست ندارم.»
– پس قول می‌دهی که نیایی و بیدارش نکنی؟
– قول می‌دهم.
البته، قولم جدی بود. می‌دانستم که قضیه‌ی پول شوخی بردار نیست و هیچ دوست نداشتم که مثل آن پیرزن گدا روزهای جمعه گدایی کنیم. مادرم همه‌ی اسباب‌بازی‌هایم را دایره‌وار دور تختم چید، به طوری که از هر طرف از بستر بیرون می‌آمدم، حتما یکی از آن‌‌ها سر راهم قرار می‌گرفت.
وقتی که بیدار شدم قولم را به یاد آوردم. از رختخواب بیرون آمدم، روی زمین نشستم و مدت‌‌ها -به نظرم می‌رسید دراز- بازی کردم. آرزو می‌کردم که پدرم بیدار شود، دلم می‌خواست یک نفر برایم چای درست کند. اصلا سرحال نبودم، حوصله‌ام سررفته بود و خیلی هم سردم بود. دلم در حسرت آن رختخواب بزرگ و گرم‌ و نرم پَر می‌کشید.
بالاخره طاقتم طاق شد. به اتاق پهلویی رفتم. چون کنار مادرم باز هم جا نبود، روی او پاگذاشتم و به آن طرف رفتم؛ مادرم وحشت‌زده از خواب پرید، بازویم را محکم گرفت و نجوا کرد: «لاری، مگر یادت رفته چه قولی داده بودی؟»
مادرم دستی به سر تا پایم کشید و گفت: «وای خدا، داری از سرما تلف می‌شوی. اگر بگذارم اینجا بمانی، قول می‌دهی که حرف نزنی؟»
زوزه کشیدم: «آخر مامان دلم می‌خواهد حرف بزنم.»
مادرم با لحن قاطعی که برایم تازگی داشت گفت: «اصلا مهم نیست که تو چه می‌خواهی. بابا می‌خواهد بخوابد. فهمیدی یا نه؟»
خیلی هم خوب می‌فهمیدم. من می‌خواستم حرف بزنم و او می‌خواست بخوابد. اصلا معلوم نبود که ارباب خانه کیست.
من هم به نوبه‌ی خود قاطعانه گفتم: «مامان، فکر می‌کنم اگر بابا در رختخواب خودش بخوابد برای سلامت شما بهتر باشد.»
ظاهرا این حرف مبهوتش کرد، چون مدتی حرفی نزد. بالاخره گفت: «برای آخرین بار می‌گویم. نباید صدایت در بیاید، اگر نه باید به اتاق خودت بروی. حالا دیگر خودت می‌دانی.»
بی‌انصافی‌اش کفرم را بالا آورد. با همان استدلال خودش ثابت کرده بودم که ضد و نقیض می‌گوید و بی‌انصافی می‌کند اما او حتا به خودش زحمت نداده بود که جوابم را بدهد. کینه‌توزانه، پنهان از چشم مادرم، به پدرم لگد زدم؛ غرید، هراسان چشم‌هایش را باز کرد و وحشت‌زده پرسید: «ساعت چند است؟»
مادرم با لحنی ملایم جواب داد: «هنوز زود است. چیزی نیست، بچه به این اتاق آمده، بگیر بخواب.» بعد در حالی که از رختخواب بیرون می‌آمد ادامه داد: «لاری، حالا که بابا را بیدار کردی باید به اتاقت برگردی.»
این‌بار با آن‌که آرام بود، فهمیدم که قضیه جدی است و فهمیدم که اگر فورا از حقوق و مزایای اساسی خودم دفاع نکنم برای همیشه آن‌‌ها را از دست داده‌ام. پس موقعی که از رختخواب بیرونم کشید چنان جیغی کشیدم که مرده‌‌ها را هم از خواب مرگ بیدار می‌کرد، چه برسد به پدرم. پدرم نالید و گفت: «این بچه‌ی لعنتی خواب ندارد؟»
پدرم در حالی که از این دنده به آن دنده می‌شد فریاد زد: «وقتش رسیده که این عادت از سرش بیفتد.» بعد ناگهان همه ملافه‌‌ها را دور خودش پیچید و رویش را به دیوار کرد و در حالی که فقط دو چشم سیاه، ریز و پرکینه‌اش پیدا بود، سربرگرداند و از روی شانه به من چشم‌غره رفت. به راستی بدجنسی از سر و رویش می‌بارید.
وقتی مادرم می‌خواست در اتاق را باز کند، ناچار مرا بر زمین گذاشت؛ از دستش فرار کردم و جیغ‌کشان به دورترین گوشه‌ی اتاق پناه بردم. پدرم در رختخواب سیخ نشست و با صدایی گرفته گفت: «خفه‌شو توله سگ!»
آن قدر تعجب کردم که از نعره زدن دست برداشتم. تا آن زمان هیچ کس با چنین لحنی با من حرف نزده بود. ناباورانه به او نگاه کردم و دیدم که صورتش از شدت غضب متشنج است. آن وقت فهمیدم که خداوند، که برای سلامت این اهریمن به درگاهش دعا کرده بودم، بدجوری دستم انداخته بود.
از خود بی‌خود شدم و فریاد زدم: «خودت خفه شو!»
پدرم با یک خیز از رختخواب بیرون پرید و نعره کشید: «چه گفتی؟»
مادرم فریاد زد: «میک، میک! مگر نمی‌بینی که این بچه هنوز به تو عادت نکرده؟»
پدرم با عصبانیت گفت: «این طور که می‌بینم فقط خورده و خوابیده و اصلا تربیت نشده، مثل این‌که دلش می‌خواهد در ماتحتش بزنم.»
داد و فریادهای قبلی‌اش در مقایسه با این حرف مستهجنی که درباره‌ی شخص من زد هیچ نبود. خونم به جوش آمد. از خود بی‌خود نعره کشیدم: «در ماتحت خودت بزن! در ماتحت خودت بزن! خفه‌شو!»
با شنیدم این حرف‌‌ها کاسه‌ی صبر پدرم لبریز شد و به طرفم هجوم آورد. اما چون مادرم با چشم‌هایی وحشت‌زده او را می‌پایید، حمله‌اش چندان جدی نبود و ماجرا با یک ضربه‌ی کوچک فیصله پیدا کرد. اما حقارت کتک خوردن از یک غریبه، آن هم یک غریبه‌ی تمام عیار، که در نتیجه‌ی دعاهای معصومانه‌ی من از جنگ جان سالم به در برده بود و با دوز و کلک به تختخواب بزرگ خانه‌ام راه پیدا کرده بود، به کلی دیوانه‌ام کرد. با تمام قوا بنای جیغ زدن گذاشتم و پا برهنه بالا و پایین پریدم، پدرم، پشمالو و مسخره با یک بلوز خاکستری و کوتاه نظامی مثل کوه میان اتاق ایستاده بود و طوری به من چشم غره می‌رفت که انگار می‌خواهد مرا بکشد. مادرم هم با لباس خواب حیران ایستاده بود و نمی‌دانست طرف کدام‌مان را بگیرد. امیدوار بودم همان قدر که از قیافه‌اش بر می‌آمد دلش سوخته باشد و فکر می‌کردم که حقش همین است از آن روز صبح به بعد زندگی‌ام جهنم شد. من و پدرم دشمن آشکار و قسم خورده‌ی هم شده بودیم و مدام با هم کشمکش داشتیم، چون هر کدام سعی می‌کردیم توجه مادر را به خود جلب کنیم. شب، موقعی که مادرم روی تختم می‌نشست و برایم قصه می‌گفت، پدرم ناگهان به صرافت می‌افتاد که مثلا دنبال یک جفت پوتین کهنه‌ای بگردد که ادعا می‌کرد همان اوایل جنگ در خانه جا گذاشته بود.
وقتی او با مادرم گرم صحبت می‌شد با سروصدا با اسباب‌بازی‌هایم بازی می‌کردم و خودم را کاملا به بی‌اعتنایی می‌زدم. یک روز عصر موقعی که از سر کار برگشت و دید که سر جعبه‌اش رفته‌ام و با نشان‌های نظامی، کاردهای گورکه و خرت و پرت‌های دیگرش بازی می‌کنم الم‌شنگه راه انداخت، مادرم از جا بلند شد، جعبه را از دستم گرفت و با لحنی جدی گفت: «لاری، نباید بدون اجازه‌ی پدرت با اسباب‌بازی‌هایش بازی کنی، چون بابا هیچ وقت با اسباب‌بازی‌های تو بازی نمی‌کند.»
پدرم به دلیلی نامعلوم طوری به مادرم نگاه کرد که انگار کشیده‌ای بیخ گوشش خوابانده است. سگرمه‌هایش را درهم کشید و رو بگرداند. دوباره جعبه را از بالای گنجه پایین آورد و داخلش را وارسی کرد تا ببیند مبادا چیزی کش رفته باشم و بعد غرولند کنان گفت: «این‌‌ها اسباب‌بازی نیستند. بعضی از این چیز‌ها خیلی کمیاب و گران قیمت‌اند.»
اما با گذشت زمان می‌دیدم که او مادرم را از من دور و دورتر می‌کند. بدتر از همه نمی‌دانستم که چه ترفندی به کار می‌برد و چه جاذبه‌ای برای مادرم دارد. از هر نظر از او سر بودم. چون لهجه‌اش عامیانه بود و چایش را هورت می‌کشید. مدتی فکر می‌کردم که شاید مادرم به روزنامه‌ی او علاقه داشته باشد، پس از خودم خبرهایی درآوردم و برایش خواندم. بعد به فکر افتادم که شاید این علاقه از پیپ کشیدن او، که برای خودم هم جالب بود، آب می‌خورد پس پیپش را برداشتم و در دهان گذاشتم؛ مدتی در خانه پلکیدم و پیپش را پر از آب دهان کردم؛ تا آن‌که بالاخره مچم را گرفت. حتی موقع چای خوردن هورت کشیدم، اما مادرم گفت که حالش را به هم می‌زنم. به نظرم رسید که قضیه از عادت ناسالم خوابیدن در یک بستر سرچشمه می‌گیرد، پس هر از چند گاهی سری به اتاق خواب آن‌‌ها می‌زدم، دور و بر اتاق می‌پلکیدم و با خودم حرف می‌‌زدم تا متوجه نشود که مراقبشان هستم، اما تا آنجا که می‌دیدم کار مشکوکی از آن‌‌ها سر نمی‌زد. بالاخره ناامید شدم و به این نتیجه رسیدم که ظاهرا قضیه به آدم بزرگ‌‌ها و رد و بدل کردن حلقه‌ی ازدواج مربوط می‌شود و فهمیدم که باید صبر کنم.
اما در عین حال می‌خواستم به آن دو نفر بفهمانم که دست از مبازه برنداشته‌ام و فقط انتظار می‌کشم. یک روز که پدرم بیشتر از همیشه کفرم را بالا آورده بود و بی‌اعتنا به من یکریز وراجی می‌کرد، حقش را کف دستش گذاشتم و گفتم: «مامان، می‌دانی وقتی بزرگ شدم می‌خواهم چه کار کنم؟»
مادرم جواب داد: «نه، می‌خواهی چه کار کنی؟»
به آرامی گفتم: «می‌خواهم با تو ازدواج کنم.»
پدرم قهقهه‌ی بلندی سرداد، اما سرم کلاه نرفت. می‌دانستم که دارد تظاهر می‌کند. با این همه، مادرم خوشحال شد. به نظرم فهمید که بالاخره روزی از زیر یوغ پدرم بیرون خواهد آمد و خیالش راحت شد.
مادرم لبخند زنان گفت: «چه خوب!»
با اطمینان گفتم: «خیلی خوب می‌شود، چون یک عالم بچه پیدا خواهیم کرد.»
مادرم با خوشنودی گفت: «درست است عزیزم، گمان می‌کنم همین روز‌ها صاحب بچه‌ای شویم، آن وقت سرت حسابی گرم خواهد شد.»
آن قدر خوشحال شدم که حد نداشت، چون فهمیدم که با وجود آن‌‌که او مطیع پدرم بود، هنوز به خواست‌های من توجه داشت. علاوه بر آن، به این ترتیب روی خانواده جنیس هم کم می‌شد.
اما کار‌ها آن طور که فکر می‌کردم پیش نرفت. اولا، مادرم خیلی نگران بود -به گمانم در این فکر بود که هفده پوند و شش شلینگ را از کجا بیاورد- و با وجود آن‌که پدرم دیگر عصر‌ها دیر به خانه برمی‌گشت، غیبتش برایم فایده‌ای نداشت. مادرم دیگر مرا به گردش نمی‌برد؛ مثل ترقه از جا درمی‌رفت و بی‌خود و بی‌جهت کتکم می‌زد. گاهی آرزو می‌کردم که کاش هرگز اسم این بچه‌ی لعنتی را نیاورده بودم -ظاهرا در بدبخت کردن خودم ید طولایی داشتم.
چه بدبختی بزرگی! سانی با چنان جارو جنجالی از راه رسید که نگو و نپرس -حتا این کار را هم نمی‌توانست مثل آدمیزاد بی‌سرو صدا بکند- و از همان لحظه‌ی اول از او بدم آمد. بچه‌ی بد قلقی بود -تا آنجا که به من مربوط می‌شد همیشه بدقلق بود- و همیشه می‌خواست توجه همه را به خودش جلب کند. عقل از سر مادرم پریده بود و اصلا متوجه نمی‌شد که این بچه دارد ادا و اصول درمی‌آورد. به عنوان همدم و همبازی هم مفت نمی‌ارزید. تمام روز می‌خوابید و مجبور بودم در خانه پاورچین پاورچین راه بروم تا بیدار نشود. دیگر مساله بیدار نکردن بابا مطرح نبود. شعار جدید این بود: «مواظب باش سانی را بیدار نکنی!» اصلا سر در نمی‌آوردم که چرا این بچه مثل آدمیزاد به موقع نمی‌خوابد، پس هر وقت مادرم سر بر‌می‌گرداند بیدارش می‌کردم و گاهی برای اینکه بیدار نگهش دارم او را نیشگون هم می‌گرفتم. یک روز مادرم مچم را گرفت و بی‌رحمانه کتکم زد.
یک روز غروب، موقعی که پدرم از سر کار برمی‌گشت در باغچه‌ی جلو خانه قطاربازی می‌کردم. خودم را به آن راه زدم و ندیده گرفتمش و وانمود کردم که دارم با خودم حرف می‌زنم؛ با صدای بلند گفتم: «اگر یک بچه‌ی لعنتی دیگر پا توی این خانه بگذارد، می‌روم و پشت سرم را هم نگاه نمی‌کنم.»
پدرم ناگهان ایستاد، سر برگرداند و نگاهم کرد و با لحنی تند پرسید: «چه گفتی؟»
در حالی که سعی می‌کردم وحشتم را مخفی کنم، جواب دادم: «داشتم با خودم حرف می‌زدم. موضوع خصوصی است.»
پدرم برگشت و بی‌آن‌که حرف دیگری بزند وارد خانه شد. البته منظورم این بود که به پدرم جدا هشدار بدهم، اما حرفم اثر معکوس گذاشت. رفتار پدرم کم‌کم با من محبت‌آمیز شد. علت تغییر رویه‌اش را می‌دانستم. رفتار مادرم با سانی دل آدم را به‌هم می‌زد. حتی موقع شام و ناهار هم از سر میز بلند می‌شد و به او که در گهواره خوابیده بود زل می‌زد و به پدرم می‌گفت که او هم بیاید و بچه را تماشا کند. پدرم همیشه مودبانه حرفش را گوش می‌داد، اما قیافه‌اش چنان مات و مبهوت بود که اصلا سر از کار مادرم در نمی‌آورد. گاهی از دست سانی که نیمه شب بنای گریه و زاری می‌گذشت، شکایت می‌کرد، اما مادرم عصبانی می‌شد و می‌گفت که سانی تا وقتی که دردی نداشته باشد گریه نمی‌کند، که البته دروغ محض بود، چون سانی هیچ درد و مرضی نداشت و فقط به خاطر جلب توجه گریه می‌کرد. پدرم چنگی به دل نمی‌زد، اما هوشش حرف نداشت. دست سانی را خوانده بود و حالا می‌دانست که من هم دست آن بچه را خوانده‌ام.
یک شب وحشت‌زده از خواب پریدم. کسی کنار من در تختم خوابیده بود. یک لحظه خیال کردم که مادرم بالاخره سرعقل آمده و پدرم را برای همیشه ترک کرده است، اما در همین لحظه صدای سانی که در اتاق پهلویی غش و ریسه رفته بود به گوشم رسید و شنیدم که مادرم می‌گفت: «نازی! نازی! گریه نکن!» آن وقت فهمیدم کسی که به سراغم آمده مادرم نیست. این پدرم بود که کنارم دراز کشیده بود. بیدار بود، نفس‌نفس می‌زد و ظاهرا آن قدر عصبانی بود که کاردش می‌زدی خونش در نمی‌آمد.
بعد از چند لحظه علت عصبانیتش را فهمیدم. حالا دیگر نوبت او بود. مرا از تختخواب بزرگ بیرون کرده بود و حالا خودش آواره شده بود. مادر به هیچکس جز سانی، این توله سگ موذی، توجه نداشت. بی‌اختیار دلم به حال پدرم سوخت، چون خودم این درد را کشیده بودم و با وجود خردسالی بزرگوار بودم. دست نوازش بر سر پدرم کشیدم و گفتم: «نازی! نازی!» پدرم عکس‌العملی نشان نداد.
با ترشرویی پرسید: «تو هم نخوابیده‌ای؟»
گفتم: «بیا همدیگر را بغل کنیم، باشد؟» پدرم ناشیانه، شاید بشود گفت، محتاطانه بغلم کرد. خیلی استخوانی بود، اما به هر حال بهتر از هیچ بود.
کریسمس خیلی بزرگواری کرد و یک قطار کوچولوی قشنگ برایم خرید.

نویسنده: فرانک اُکانر
ترجمه: نسرین طباطبایی
منبع: http://www.dibache.com

دوشیزه

همسن و سال ژولیت شکسپیر است، چهارده سال دارد و مثل ژولیت سرگذشتى فاجعه بار و رومانتیک. زیباست، بخصوص اگر ازنیمرخ تماشایش کنى. صورت کشیده و زیبایش با گونه‏هاى برجسته و چشمهاى درشت و کم بیش بادامى نشان از تبار دور شرقى دارد.دهانش نیمه باز است، جورى که انگار دارد دنیا را با سپیدى دندانهاى سالم و بى‏نقص‏اش به مبارزه مى‏خواند، دندانهایى اندک برجسته که‏لب بالایش را به کرشمه‏اى غنچه‏گون بالا برده است. گیسوى بسیار سیاهش با فرقى که از وسط باز شده مثل چارقد عروس گرد صورتش‏را گرفته و در پشت سر بدل به گیس بافته‏اى شده که تا کمرش مى‏رسد و بر گرد کمر مى‏پیچد. ساکت و بى‏حرکت است، همچون‏شخصیتى در تئاترهاى ژاپنى، و جامه‏اى لطیف از پشم آلپا کا به تن دارد. نامش خوانیتا است.
بیش از چهار صد سال پیش زاده شده، در جایى در آند، و حالا در صندوقى شیشه‏اى (که در واقع کامپیوترى با این شکل است) درسرماى نود درجه زیر صفر زندگى مى‏کند، بر کنار از گزند آدمى و فساد و پوسیدگى.
من از مومیایى‏ها متنفرم و هر بار یک کدام از آنها را در موزه یا در مقابر باستانى یا در مجموعه‏هاى شخصى دیده‏ام براستى برایم‏تهوع‏آور بوده. آن عواطفى که این جمجمه‏هاى سوراخ سوراخ با حدقه‏هاى خالى و استخوانهاى آهک شده که نشانه‏اى از تمدنهاى‏گذشته‏اند، در بسیارى از مردم (و نه فقط باستانشناس) بیدار مى‏کند هیچ گاه به سراغ من نیامده. این مومیایى‏ها بیش از هر چیز مرا به این‏فکر مى‏اندازد که ما اگر به سوزاندن جسدمان رضایت ندهیم بدل به چه چیز وحشتناکى مى‏شویم.
اگر به دیدار خوانیتا در موزه‏ى کوچکى که دانشگاه کاتولیک آرکیپا مخصوص او ساخته رضایت دادم به این دلیل بود که دوست نقاشم‏فرناندود سزیتسلو، که مفتون تاریخ پیش از کلمب است، مشتاق این سفر بود. یقین داشتم که تماشاى کالبد آن کودک باستانى حالم را به هم‏خواهد زد.
اما اشتباه مى‏کردم. همین که چشمم به او افتاد براستى یکه خوردم و مفتون زیبایى‏اش شدم. اگر از حرف همسایه‏ها نمى‏ترسیدم این‏دختر را مى‏دزدیدم و به خانه مى‏بردم و معشوق و شریک زندگى خودم مى‏کردمش.
سرگذشت خوانیتا همان‏قدر شگفت و غریب است که چهره‏ى او و حالت بیان ناشدنى که به خود گرفته، حالتى که هم مى‏تواند از آن‏کنیزى فرمانبردار باشد و هم از آن ملکه‏اى متکبر و مستبد.
در روز 18 سپتامبر 1995 یوهان راینهارد باستان‏شناس به همراه راهنماى آندى‏اش میگل ساراته مشغول پیمایش قله‏ى آتشفشان‏آمپاتو (با 20702 متر ارتفاع) واقع در جنوب پرو بودند. این دو نفر در جستجوى آثار ماقبل تاریخ نبودند، بلکه مى‏خواستند از نزدیک‏نگاهى به آتشفشان مجاور، یعنى قله برف پوش سابانگایا بیندازند که درست در همان وقت در فوران بود. توده‏هایى از خاکستر سوزان برآمپاتو فرو مى‏ریخت و برفهاى همیشگى را که پوشش این قله بودند، آب مى‏کرد. راینهارد و ساراته دیگر به نزدیک قله رسیده بودند.ناگهان چشم ساراته به باریکه‏اى رنگین میان برفهاى قله افتاد. این پرهاى کلاه یا سربند اینکاها بود. آن دو بعد از کمى جستجو به‏چیزهایى بیشتر رسیدند. کفنى چند لایه که به علت فرسایش یخ قله از زیر یخ بیرون آمده بود و دویست متر از جایى که پنج قرن پیش درآن دفن شده بود پایین لغزیده بود. این سقوط به خوستینا (نامى که راینهارد با الهام از نام خود، یوهان، بر او نهاده بود) صدمه‏اى نزده بود.فقط پوشش رویى او را پاره کرده بود. یوهان راینهارد در طول بیست و سه سال کوهنوردى – هشت سال در هیمالیا، پانزده سال درکوههاى آند – و جستجوى گذشته هرگز گرفتار احساسى نشده بود که آن روز صبح در ارتفاع 20702 مترى از دریا، زیر آفتاب سوزان،زمانى که آن دختر اینکا را در آغوش گرفت به سراغش آمد. یوهان، این گرینگوى دوست داشتنى، کل ماجرا را با شادى و آب و تابى‏خاص باستان‏شناسان، که – براى اولین بار در زندگى‏ام – براى من توجیه شدنى بود، تعریف کرد.
آن دو که یقین داشتند اگر خوانیتا را آنجا بگذارند و براى کمک خواستن پایین بروند یا دزدان‏ گورهاى باستانى به سراغش مى‏آیند و یا سیل با خود مى‏بردش، تصمیم گرفتند با خود ببرندش.گزارش مو به‏موى سه روز پایین آمدن از آمپاتو و حمل خوانیتا (یک بقچه‏ى چهل کیلویى که برکوله‏پشتى باستان‏شناس بسته شده بود) چنان رنگارنگ و هیجان‏آمیز است که فیلم خوبى از آن‏در مى‏آید، و یقین دارم که دیر یا زود چنین فیلمى ساخته خواهد شد.
امروز که کم و بیش دو سال از آن ماجرا مى‏گذرد خوانیتاى دوست داشتنى معروفیتى جهانى‏پیدا کرده است. تحت نظارت جامعه‏ى جغرافیاى ملى، او به ایالات متحد سفر کرد و آنجا نزدیک‏به دویست و پنجاه هزار نفر، از جمله پرزیدنت کلینتون از او دیدن کردند. یک جراح مشهوردندان نوشت: اى کاش دختران امریکایى دندانهاى سفید، سالم و بى‏نقص این بانوى جوان‏پرویى را داشتند.
در دانشگاه جان هاپکینز خوانیتا را با پیشرفته‏ترین دستگاه‌ها بررسى کردند، و این دختر جوان بعد از آن همه آزمایش و تحقیق و در شگفت بردن فوجى از متخصصان و تکنیسین‏هاسرانجام به آرکیپا و تابوت کامپیوترى خود برگشت. این آزمایشها بازسازى کم و بیش کل‏سرگذشت او را با دقتى شایسته‏ى داستانهاى علمى امکان‏پذیر کرد.
این دختر براى آپو – کلمه‏ى اینکایى به معناى خدا – آمپاتو در قلّه این کوه قربانى شد تا خشم این خدا را فرو بنشاند و نعمت و فراوانى را براى زیستگاههاى این منطقه تضمین کند.درست شش ساعت قبل از مرگ کاسه‏اى آش سبزى به او دادند تا بخورد. همه مواد این خوراک راگروهى از زیست‏شناسان تعیین کرده‏اند. نه گلویش را بریده‏اند و نه خفه‏اش کرده‏اند. مرگ او درنتیجه‏ى ضربه‏اى دقیق به شقیقه‏ى راستش بوده است. ضربه چنان دقیق و ماهرانه بوده که دخترک‏لابد اصلاً دردى احساس نکرده، این را دکتر خوسه آنتونیو شاوز به من مى‏گوید و او همکارراینهارد در سفرهاى تازه‏اش به همین منطقه بوده و گور دو کودک دیگر را پیدا کرده‏اند که آنها هم‏قربانى شده‏اند تا حرص و آز آپوهاى کوهستان آند را فرو بنشانند.
احتمالاً خوانیتا را وقتى براى قربانى شدن برگزیده شد، با جلال شکوه تمام در سراسر منطقه‏ى آند گرداندند و شاید به کوسکو هم بردند و به امپراتور اینکا معرفى‏اش کردند – پیش ازآن که پیشاپیش جماعت سرود خوان و یاماهاى غرق در جواهر و نوازندگان و رقاصه‏ها و صدهانیایشگر به دره‏ى کولا برسد و از دامنه‏ى پرشیب آمپاتو تا لبه‏ى آتشفشان بالا برود پا بر سکوى‏قربانگاه بگذارد. آیا خوانیتا در دم واپسین گرفتار هول و هراس شده بود؟ اگر وقار و متانتى را که‏بر سیماى ظریفش نقش بسته و نخوت و غرورى را که دیدارکنندگان بى‏شمار در وجناتش‏مى‏بینند شاهد بگیریم پاسخ منفى است. حتى شاید بتوان گفت که او بى‏هیچ مقاومت تن به‏سرنوشت خود سپرده و شاید هم شادمانه در آن مراسم کوتاه خشونت بار که به الاهه‏اى بدلش‏مى‏کرد و یکراست به دنیاى خدایان آند مى‏بردش در جامه‏اى مجلل به خاک سپردندش، سرش‏زیر رنگین کمانى از پرهاى بافته در هم پوشیده است و پیکرش پیچیده در سه لایه پارچه لطیف‏از پشم آلپاکا، پاهایش در صندل‏هایى از چرم نازک.
گل سینه‏هاى سیمین، ظرف‌هاى کنده‏کارى شده بشقابى ذرت، یک یاماى فلزى کوچک، کاسه‏اى چیچا (مشروبى الکلى که از تخمیر ذرت به دست مى‏آید) و برخى اشیاى خانگى یااشیاى مقدس – که همه سالم مانده – در این خواب چند قرنى در دهانه‏ى آتشفشان او راهمراهى مى‏کرد، تا آنگاه که گرماى تصادفى قله یخ گرفته‏ى آمپاتا دیواره‏هایى را که نگاهبان‏خواب عمیق او بودند ذوب کرد و عملاً او را در آغوش راینهارد و ساراته افکند.
و اکنون او این‌جاست، در خانه‏اى کوچک مال طبقه متوسط در شهر ساکتى که زادگاه من‏است، در اینجا زندگى تازه‏اى را آغاز کرده که شاید پانصد سال دیگر به درازا بکشد. او در تابوت‏کامپیوترى‏اش که با سرماى قطبى حفاظت مى‏شود، شاهدى است بر جلال و شکوه مراسم واعتقادات اسرارآمیز تمدنهاى گم شده و یا بر شیوه‏هاى براستى خشنى که حماقت آدمى براى‏دور راندن ترس برمى‏گزید و هنوز هم برمى‏گزیند.
نویسنده: ماریو بارگاس یوسا
مترجم: عبدالله کوثرى‏

داستان کوتاه

داستان کوتاه گونه‌ای از ادبیات داستانی است که نسبت به رمان یا داستان بلند حجم کم‌تری دارد و نویسنده در آن برشی از زندگی یا حوادث را می‌نویسد درحالی که در داستان بلند یا رمان، نویسنده به جنبه‌های مختلف زندگی یک یا چند شخصیت می‌پردازد و دستش برای استفاده از کلمات باز است. به همین دلیل ایجاز در داستان کوتاه مهم است و نویسنده نباید به موارد حاشیه‌ای بپردازد.
داستان کوتاه قالبی از نوشتار روایی منثور است که با تعداد جملاتش از سایر قالب‌های همانندش متمایز می‌شود و نیز با نیت نویسنده‌اش که آیا می‌خواسته داستانی کوتاه بنویسد (یا مثلاً یک رمان کوتاه). این قالب نوشتاری ممکن است بزرگ هم باشد و درکل می‌توان گفت که اجماعی در این مورد وجود ندارد.
داستان کوتاه به داستان‌هایی گفته می‌شوند که کوتاه تر از داستان‌های بلند باشند.
تعیین طول قطعی یک داستان کوتاه مساله ساز است. یک تعریف کلاسیک از طول یک داستان کوتاه این است که طول داستان کوتاه به قدری باید باشد که بتوان آن را در یک نشست خواند. ولی استفاده‌ی معاصر از عنوان داستان کوتاه گاهی شامل نوشتارهای داستانی‌ای (fiction) می‌شود که گاهی بالغ بر ۲۰۰۰۰ کلمه دارند. البته در عمل طول یک داستان ک‌تاه بستگی به کشوری دارد که آن داستان آنجا منتشر می‌شود. مثلاً در ایالات متحده یک داستان کوتاه می‌تواند بالای ۱۰۰۰۰ کلمه داشته باشد (که آن‌ها را «داستان کوتاه بلند» یا «long short stories» می‌نامند) در حالی که در بریتانیا متوسط تعداد کلمات داستان‌های کوتاه حدود ۵۰۰۰۰ کلمه است و در استرالیا  داستان کوتاه بیش از ۳۵۰۰ کلمه دارد.
گرچه داستان‌های کوتاهی نیز هستند که تنها چند صد کلمه دارند (که آن‌ها را اغلب «روایت کوچک» یا «micro narratives» می‌نامند)، خوانندگان معاصر داستان کوتاه انتظار دارند که داستان کوتاهی که می‌خوانند حداقل ۱۰۰۰ کلمه را داشته باشد.

داستان‌های کوتاه اغلب قالبی از ادبیات داستانی هستند. قالب اکثر داستان‌های کوتاه منتشر شده، نوشتار داستانی ژانری (genre fiction) هستند:
داستان علمی (science fiction)، داستان رعب آور (horror fiction)، داستان کارآگاهی (detective fiction) و امثال این‌ها، داستان کوتاه قالب‌های غیر داستانی (non-fiction) مانند سفرنامه، شعر منثور (prose poetry) و نسخه‌های پست مدرن قالب‌های داستانی و غیرداستانی مانند داستان – نقد (ficto-criticism) یا روزنامه‌نگاری نوین (new journalism)
داستان‌های کوتاه ادبی که طولشان از طول یک داستان کوتاه معمول (حتا «داستان کوتاه بلند») متجاوز باشد، اغلب رمان کوتاه (novella) نامیده می‌شوند و اثرهای طولانی‌تر (اغلب بیش از ۴۰۰۰۰ کلمه) را رمان می‌نامند.
تبدیل رمان به داستان کوتاه کاری دشوار است و با تمرین و ممارست قابل انجام است اما تبدیل داستان کوتاه به رمان علاوه بر دشواری نیاز به خلاقیت نیز دارد تا نویسنده شخصیت‌ها و فضاهای جدیدی خلق کند. برخی رمان‌ها در ابتدا به صورت طرح در ذهن نویسنده شکل می‌گیرند و گاهی به صورت داستان کوتاه نوشته می‌شوند و سپس به صورت رمان درمی‌آیند اما بعضی دیگر از رمان‌ها مرحله‌ی تبدیل از داستان کوتاه به رمان را طی نمی‌کنند و نویسنده از همان ابتدا کل رمان را به صورت فهرست بخش‌های مختلف در نظر می‌گیرد.

بزرگان داستان کوتاه نویسی
آنتوان چخوف
نیکلای گوگول
ارنست همینگوی
خورخه لوئیس بورخس
ساموئل بکت
ویلیام اُ هنری
گی دو موپاسان
جروم دیوید سالینجر
ریموند کارور

بزرگان داستان کوتاه نویسی در ایران
هوشنگ گلشیری
صادق هدایت
صادق چوبک
رسول پرویزی
صمد بهرنگی
محمد محمدعلی
محمد علی جمال زاده
غلامحسین ساعدی
یاسمین آتشی
منبع: http://fa.wikipedia.org

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.