داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

دو درویش

دو درویش با هم سفر می‌کردند. یکی لاغر بود و فقط هر روز یک بار غذا می‌خورد و دیگری اندامی قوی داشت و با خوردن روزی سه بار غذا هم سیر نمی‌شد.
آن‌ها به شهری رسیدند، مأموران شهر که در جستجوی دو جاسوس می‌گشتند آن دو را به اشتباه به جای جاسوس گرفتند و به زندان انداختند و در را به روی آن‌ها بستند و به آن‌ها آب و غذا هم ندادند.
دو هفته گذشت و جاسوس‌های واقعی به دام افتادند و بی گناهی آن دو درویش معلوم شد. مأموران بی‌درنگ به زندان رفتند و در را گشودند. درویش لاغر و ناتوان زنده مانده و آن درویش قوی پرخور مرده بود.
مأموران خیلی تعجب کردند. آن‌ها نمی‌فهمیدند چرا درویش لاغر و ناتوان زنده مانده و آن درویش قوی مرده است.
مرد دانایی به آن‌ها گفت: اگر غیر از این بود باید تعجب می‌کردید! درویش قوی و پرخور نتوانست دو هفته گرسنگی را تحمل کند و مرد، اما درویش لاغر و کم‌خور به نخوردن عادت داشت و توانست زنده بماند.
بر اساس داستانی از قابوس‌نامه

  • برچسب ها:
  • admin
https://www.dastankootah.com/?p=1906
لینک کوتاه مطلب:
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.