داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

دیوار

ایوان، پیشخدمت مخصوص آقای بوکین ضمن آن که ریش ارباب خود را می‌تراشید گفت:
ــ مردی به اسم ماسلف هر روز دو دفعه به خانه مان می‌آید و می‌خواهد با شما حرف بزند … امروز هم آمده بود، می‌گفت که مایل است پیش شما به عنوان مباشر استخدام شود … می‌گفت که ساعت یک بعد از ظهر بر می‌گردد … آدم عجیب و غریبی بود!
ــ چطور مگر؟
ــ هر وقت می‌آید در پیش اتاقی می‌نشیند و یک بند غرولند می‌کند که: «من نه پیشخدمت هستم، نه ارباب رجوع که دو ساعت تمام در پیش اتاقی علافم کنند … من آدم تحصیل کرده‌ای هستم! … با این‌که اربابت یک ژنرال است بهش بگو که جان مردم را در انتظار به لب رساندن، قباحت دارد …»
بوکین اخم کرد و گفت:
ــ حق با اوست! تو برادر، گاهی وقت‌ها پاک بی نزاکت می‌شوی! ارباب رجوع اگر آدم حسابی است و سر و وضع تر و تمیزی دارد باید به اتاق دعوتش کرد … مثلاً می‌توانستی به اتاق خودت یا …
ایوان پوزخندزنان جواب داد:
ــ آدم مهمی نبود ارباب! اگر آمده بود که شما به عنوان ژنرال استخدامش کنید، یک چیزی … در پیش اتاقی معطلش نمی‌کردم … می‌خواستم بهش بگویم: آخر مرد حسابی آدم‌های تر و تمیزتر از تو در پیش اتاقی معطل می‌شوند و جیکشان هم در نمی‌آید … مباشر همیشه‌ی خدا نوکر ارباب است، پس باید مباشر باقی بماند و از خودش هم حرف در نیارد و تحصیلاتش را به رخ این و آن نکشد! … آقا را باش، توقع داشت ببرمش به اتاق پذیرایی … هیکل نجس! … حضرت اشرف، این روز‌ها آدم‌های مضحک دنیا را پر کرده‌اند!
ــ این آقای ماسلف اگر دوباره مراجعه کند راهنمایی‌اش کن پیش من …
و آقای ماسلف، درست سر ساعت یک بعد از ظهر آمد … ایوان او را به دفتر کار ژنرال هدایت کرد. بوکین به استقبال او رفت و پرسید:
ــ شما را جناب آقای کنت به‌اینجا فرستاده‌اند؟ از آشنایی تان خوشحالم! بفرمایید بنشینید؛ روی این مبل که نرمتر است … گویا یکی دو بار مراجعه کرده بودید … به من گزارش دادند ولی … ولی ببخشید، معمولاً نیستم یا گرفتارم. بفرمایید سیگار بکشید عزیزم … خوب، حقیقتش را بخواهید من به یک مباشر احتیاج دارم … می‌دانید با مباشر قبلی ام کمی نساختیم … نه من توقعش را بر می‌آوردم، نه او رضایتم را. در واقع دو آدم متباینی بودیم … هه ــ هه ــ هه … راستی در این کار چقدر سابقه دارید؟ تا حالا ملکی را اداره کرده‌اید؟
ــ بله، پیش از این به مدت یک سال در ملک کیرشمایر، مباشر بودم. ملک ایشان را حراج کردند و بنده بالاجبار بیکار شدم … البته تقریباً تجربه‌ی کاری ندارم اما رشته‌ی کشاورزی را در آکادمی پتروسکی تمام کرده‌ام … تصور می‌کنم تحصیلاتم بی تجربگی ام را تا حدودی جبران کند …
ــ تحصیلات کدام است، پدر جان؟ اموری مثل نظارت بر کار کارگر‌ها و جنگلبان‌ها … و فروش محصول غلات و سالی یک دفعه هم تهیه و ارائه صورت دخل و خرج ملک که احتیاج به تحصیلات ندارد! آنچه به درد مباشر می‌خورد چشم تیزبین و زبان دراز و صدای رسا است …
سپس آهی از سینه برآورد و ادامه داد:
ــ البته داشتن تحصیلات هم ضرری ندارد … خوب، برگردیم به اصل قضیه … از کم و کیف ملکم که در ایالت ارلوسکایا واقع شده است می‌توانید از طریق مطالعه‌ی این نقشه‌ها و گزارش‌ها سر در بیاورید. خود من هرگز به آنجا پا نمی‌گذارم و اصولاً در امور ملک دخالت نمی‌کنم. معلوماتم در این نوع مسائل از معلومات راسپلیویف که فقط می‌دانست خاک سیاهرنگ است و جنگل سبز رنگ،‌ تجاوز نمی‌کند … شرایط استخدام تصور می‌کنم همان شرایط مباشر سابق باشد یعنی سالی هزار روبل مواجب به اضافه آپارتمان مس(ک*ی) و خورد و خوراک و کالسکه و آزادی مطلق!
ماسلف با خود فکر کرد: «چه مرد نازنینی!». بوکین بعد از کمی مکث گفت:
ــ فقط یک چیزی پدر جان … عذر می‌خواهم ولی جنگ اول به از صلح آخر است. از لحاظ اداره‌ی امور ملک، به شما آزادی کامل می‌دهم،‌ هر کاری دلتان می‌خواهد بکنید اما شما را به خدا یک وقت دست به ابتکار و نوآوری نزنید، رعیت را از راه به در نکنید و مهم‌تر از همه، سالی بیش‌تر از یک هزار روبل بالا نکشید …
ماسلف زیر لب من من کنان گفت:
ــ ببخشید قربان، عبارت آخرتان را درست نشنیدم …
ــ سالی بیشتر از یک هزار روبل بالا نکشید … قبول دارم که آدم اگر بالا نکشد چرخ زندگی‌اش نمی‌چرخد ولی معتقدم که هر چیزی حد و اندازه دارد، عزیزم! سلف شما در این کار آن‌قدر پیش رفت که فقط از محل فروش پشم گوسفند‌های ملکم پنج هزار روبل بالا کشید و … و ما به ناچار از هم جدا شدیم. البته به مصداق آن که پیراهن هر کسی به تن خودش نزدیکتر است از دریچه‌ی چشم او، حق با او بود ولی قبول کنید که تحمل چنین وضعی برای من بسیار دشوار بود. پس یادتان بماند: سالی تا یک هزار روبل مجاز هستید … بسیار خوب، تا دو هزار روبل ولی نه بیشتر!
ماسلف با چهره‌ای برافروخته به پا خاست و گفت:
ــ طوری با من صحبت می‌کنید که انگار با یک کلاش و کلاهبردار! … ببخشید، بنده عادت ندارم این حرف‌ها را بشنوم …
ــ راست می‌گویید؟ هر طور می‌ل شما است … من مانع رفتنتان نمی‌شوم …
ماسلف کلاه خود را برداشت و شتابان از در بیرون رفت. بعد از رفتن او، دختر بوکین رو کرد به پدر و پرسید:
ــ چه شد پدر؟ مباشر جدید را بالاخره استخدام کردی یا نه!
ــ نه عزیزم، خیلی جوان بود … یعنی … زیادی درستکار بود …
ــ این که عالی است! دیگر چه می‌خواهی؟
ــ نه دخترم. خدا ما را از شر آدم‌های درستکار در امان بدارد! … آدم درستکار یا کارش را بلد نیست یا ماجراجو و وراج و … احمق است. خدا نصیب نکند! … این نوع آدم‌ها نمی‌دزدند، نمی‌دزدند اما در عوض یک وقت به چنان لقمه‌ی چرب و نرمی چنگ می‌اندازند که آدم انگشت به د‌هان می‌ماند … نه عزیزم، خداوند ما را گرفتار این درستکار‌ها نکند! …
آن‌گاه لحظه‌ای مکث کرد و افزود:
ــ تا امروز پنج نفر مراجعه کرده‌اند و هر پنج تا مثل هم … این هم از شانس بد ما! انگار چاره‌ای ندارم جز آن که مباشر سابقمان را به کار دعوت کنم …
نویسنده: آنتوان چخوف

  • برچسب ها:
  • admin
https://www.dastankootah.com/?p=1909
لینک کوتاه مطلب:
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.