داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

شرکت عروسک‌های خیمه شب بازی

نزدیک به ده شب بود و در حالی که آهسته با یکدیگر سخن می‌گفتند به آرامی به سمت پایین خیابان سرازیر شدند. هردو حدودا سی و پنج ساله بودند و کاملا هشیار.
اسمیت گفت: اما واسه چی این قدر زود؟
برالینگ در جواب گفت: چون. . .
– تُو تمام این سال‌ها این اولین شبی‌یه که بیرون از خونه‌ای، حالا می‌خوای ساعت ده بری خونه.
– من فکر می‌کنم تو عصبی هستی.
– در عجبم که چطور تونستی از پس‌اش بر بیای. من ده ساله که می‌خوام تو رو از خونه بیرون بکشم تا با هم یه دمی به خمره بزنیم. و حالا همون شبِ اول اصرار داری که زود بری خونه؟
برالینگ گفت: من نباید موقعیتم رو بی جهت به خطر بندازم.
– چه کار کردی؟ گرد خواب‌آور تو قهوه‌ی زنت ریختی؟
– نه، این کار غیر اخلاقیه. بزودی همه چیزو می‌فهمی.
از یک پیچ گذشتند.
– برالینگ من واقعآ از این که اینو بهت بگم متنفرم ولی تو اونو تحمل کرده‌ای. ممکنه نخوای در مقابل من این حقیقت رو بپذیری ولی عروسی واسه تو خیلی مزخرف بوده. این‌طور نیست؟
– نه، اینطوری نبوده.
– خبرش همه جا پیچیده که چطوری وادارت کرد باهاش عروسی کنی. موقعی که سال 1979 می‌خواستی بری ریو[10]. . .
– آه ریوی دوست داشتنی! بعد از اون با وجود همه‌ی برنامه‌ریزی‌هام دیگه هیچ‌وقت نتوستم اونجا رو ببینم.
– و این که اون چطور لباس‌هاش رو پاره کرد و موهاشو پریشون و تهدیت کرد که اگر باهاش عروسی نکنی پلیس رو خبر می‌کنه.
– می‌دونی اسمیت. . . اون همیشه عصبی بود.
– مسئله‌ی اصلی این نیست. موضوع اینه که تو اونو دوست نداشتی. اینو بهش گفته بودی، این‌طور نیست؟
– یادمه که در مورد اون موضوع کاملا قاطع بودم.
– ولی آخرش که باهاش عروسی کردی.
– من دل مشغولی خودمو داشتم، بعلاوه پدر و مادرم هم بودن. یه هم‌چنین مسله‌ای می‌تونست باعث مرگشون بشه.
– ده سال از این قضیه می‌گذره.
برالینگ که در حالی‌که با چشمان خاکستری‌اش به جایی زل زده بود گفت: همین طوره. اما فکر می‌کنم حالا احتمالا اوضاع تغییر کنه. فکر کنم اون چیزی که مدتها انتظارشو می‌کشیدم داره اتفاق می‌افته. اینو ببین.
بلیطی آبی رنگ را از جیب‌اش برون آورد.
– اِه اینکه بلیط سریع‌السیر پنجشنبه به ریوست.
– بالاخره دارم موفق می‌شم برم اون‌جا.
– این خیلی محشره. تو واقعآ استحقاق‌شو داری. اما اون با رفتن‌ات مخالفتی نداره؟ مشکلی برات پیش نمی‌آد؟
برالینگ از روی عصبانیت لبخندی زد و گفت: اون از رفتنم بویی نمی‌بره. یه ماه دیگه بر می‌گردم. هیچ‌کس از این قضیه خبر نداره، البته به جز تو.
اسمیت آهی کشید و گفت: ای‌کاش منم باهات می‌اومدم.
اسمیتِ بی‌نوا، تو هم عروسی‌ی موفقی نداشتی، قبول نداری؟
– کاملا درسته، می‌شه گفت حق با توست. من با زنی عروسی کردم که توُ عشق‌ورزی شورش رو در می‌آره. منظورم اینه که وقتی ده سال از عروسی‌ات می‌گذره دیگه انتظار نداری که زنت هر روز عصر دو ساعت روی پات بشینه، دوازده بار سر کار، به‌ات زنگ بزنه و حرف‌های عاشقونه بزنه. به نظرم می‌آد که توی این یه ماهِ آخر حتی بدتر شده. تُو این فکرم که نکنه یه کم ساده‌لوحهِ؟
– آه اسمیت! همیشه آدم محافظه‌کاری بودی.
– خوب دیگه رسیدیم به خونه‌ام. حالا می‌خوای رازمو بدونی که امروز عصر، چه جوری از خونه زدم بیرون؟
– واقعآ می‌خوای بهم بگی؟
برالینگ گفت: اون بالا رو ببین.
هر دو سرشان را بالا گرفتند و به نقطه‌ای در تاریکی خیره شدند.
سایه‌بان پنجره‌ی طبقه‌ی دومِ بالای سر‌شان، بالا رفت. مردی که حول و حوش سی و پنج سال داشت و ردی از موهای سفید در شقیقه‌‌هایش به چشم می‌خورد با چشمان خاکستری غمزده‌ و سبیل تُنک، از بالا به آن‌ها نگاهی انداخت.
اسمت با تعجب گفت: اِه! این تویی؟
برالینگ در حالی که رو به سمت پنجره دست تکان می‌داد گفت: هیس! صداتو بیار پایین. مرد درون پنجره اشاره‌ای معنی‌دار به آن‌ها کرد و ناگهان ناپدید شد.
اسمیت گفت: چشمام عوضی می‌بینه، یا خُل شدم؟
– یه دقه دندون رو جیگر بذار.
هر دو منتظر ماندند.
درِ رو به خیابانِ ساختمان گشوده شد و مردی بلند بالا و لاغر با سبیل و چشمانی خاکستری به سمت آن‌ها آمد.
– سلام برالینگ.
برالینگ گفت: سلام برالینگ.
آنها کاملا شبیه به هم بودند.
اسمیت که خشک‌اش زده بود گفت: این برادر دوقولوته؟ هرگز نمی‌دونستم که . . .
برالینگ به آرامی گفت: نه نه. خم شو جلو و سرِتو بزار رو سینه برالینگ.
اسمیت اندکی تردید کرد و سپس خود را به جلو خم کرد تا سر‌ش را روی سینه‌ی آن یکی برالینگ، بگذارد.
– تیک، تیک، تیک، تیک، تیک، تیک، تیک. . .
– نه این نمی‌تونه حقیقت داشته باشه.
– ولی حقیقت داره.
– بزار یه باره دیگه گوش کنم.
– تیک، تیک، تیک، تیک، تیک، تیک، تیک. . .
اسمیت وحشت‌زده و هاج و واج در حالی که پلک‌هایش پرپر می‌زد تلو‌تلو‌خوران چند گامی به عقب رفت. دست دراز کرد و دست و گونه‌های گرم آن شیء را لمس کرد.
– اینو از کجا گرفتی؟
– عالی درست نشده؟
– باور نکردنی‌یه! از کجا رسیده؟
– برالینگ، کارتتو رو بده به این آقا.
آن یکی برالینگ، با تردستی، کارتی سفید بیرون کشید: شرکت عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی
«از خود یا دوستان‌تان جفتی بسازید؛ مدل‌های جدید پلاستیکی 1990، گارانتی در مقابل انواع استهلاک‌های ناشی از استفاده. از 7600 دلار تا مدل دو لوکس 15000 دلاری. »
اسمیت گفت: نه!
برالینگ گفت: بله.
آن یکی برالینگ گفت: امکان پذیره.
– چند وقته اینو داری؟
– یه ماهی می‌شه. تُو یه جعبه ابزار توی زیر زمین نگه‌اش می‌دارم. زنم هیچ‌وقت طبقه پایین نمی‌ره، قفل و کلیدِ جعبه، دست منه. امشب به اون گفتم دوست دارم قدمی بزنم و یه سیگار برگ بخرم. رفتم زیرزمین و برالینگ رو از جعبه‌اش بیرون آوردم و فرستادم‌اش بالا تا وقتی که بیرون‌ام و پیش تو، پیش زنم باشه.
– حیرت انگیزه! حتی بوی تو رو می‌ده: باند استریت[11] و ملاکرینوس[12]!
– ممکنه مث سیبی باشیم که از وسط دونیم کرده باشن، ولی فکر کنم خیلی مطابق اصول اخلاقیه. اونچه زنم می‌خواد منم. می‌بینی که این عروسک با من مو نمی‌زنه. در واقع، مثل این می‌مونه که، من تمام طول شب خونه بودم. تازه، دو ماهِ آینده هم پیشش هستم و هم‌زمان یه آقای دیگه پس از ده سال انتظار تُو ریوس. وقتی از ریو برگردم، برالینگ می‌ره تو جعبه‌اش.
اسمیت یکی دو دقیقه موضوع را در ذهنش سبک وسنگین کرد و در نهایت پرسید: می‌تونه یه ماه بی هیچ خورد و خوراکی سرکنه؟
– اگه لازم باشه شش ماه، می‌تونه. طوری ساخته شده که هر کاری رو می‌تونه انجام بده، بخوره، بخوابه، عرق کنه. و همه‌اش رو هم، به‌طور طبیعی. تو مواظب زن من هستی دیگه، این طوری نیست برالینگ؟
آن یکی برالینگ گفت: زنت خیلی خانم مهربونیه. تا اندازه‌ای بهش علاقه‌مند شدم.
اسمیت که از فرط هیجان شروع به لرزیدن کرده بود پرسید: چن وقته این شرکت راه افتاده؟
– دو ساله که مخفیانه کار می‌کنه.
 اسمیت مشتاقانه آرنج دوستش را گرفت و گفت: می‌تونم. . . منظورم اینه که، امکانش هست. . . می‌تونی بهم بگی کجا می‌تونم یکی مثل اینو بخرم؟ یه روبات، یه عروسک خیمه‌شب‌بازی واسه خودم می‌خوام. تو بهم آدرس‌شو می‌دی مگه نه؟
– بفرمایید.
اسمیت کارت را گرفت و چند بار پشت و روی آن را وارسی کرد و گفت: ممنون. تو نمی‌دونی این واسه من چه معنی
داره. یه وقفه کوچیک تو زندگی. یکی دو شب، حتی ماهی یه بار. زنم این قدر دوستم داره که یه ساعت هم نمی‌تونه
دوری منو تحمل کنه. می‌دونی من خیلی دوست‌اش دارم، اون شعر قدیمی یادت هست؟ عشق چون پروانه است. اگر آرام نگه‌اش داری پرواز خواهد کرد، و اگر محکم آن را بگیری، می‌میرد. من فقط می‌خوام یه کمی به اون چنگال‌هاش که دورم رو گرفته استراحت بدم.
– تو خیلی خوشبختی که زنت حداقل دوستت داره. مشکل من تنفره که تحملش خیلی آسون نیست.
– آره «نیتی» منو دیونه‌وار دوست داره. این وظیفه منه یه کاری کنم که منو راحت‌تر دوست داشته باشه.
– خوش به حالت اسمیت. موقعی که من تُو ریو‌ام، گاهی یه سری این‌جا بزن. اگه سرزدن‌ات یهو قطع شه زنم شک می‌کنه. رفتارت با این برالینگ، باید مثل رفتارت با من باشه.
– حتمآ به امید دیدار. و متشکرم.
اسمیت در حالیکه لبخندی بر لب داشت به سمت پایین خیابان سرازیر شد. هر دو برالینگ، برگشتند و وارد ساختمان شدند.
در اتوبوس، اسمیت در حالیکه به آرامی سوت می‌زد، کارت سفید رنگ را در میان انگشتاناش چرخاند: مشتریان باید قول به رازداری دهند تا زمانی که لایحه مربوطه در گنگره، به تصویب رسیده و قانونی گردد. تا آن زمان چنان‌چه فردی به خاطر استفاده از این عروسک‌ها دستگیر شود، مجرم محسوب می‌گردد.
اسمیت گفت: خب
«مشتریان باید قالبی از بدن خود آماده کنند هم‌چنین تست رنگی از پوست، مو، لب‌ها، چشمان و. . . بدهند. دو ماه پس از سفارش، مدل آماده خواهد شد. »
اسمیت پیش خود چنین فکر می‌کرد: دو ماه دیگه خلاص، اون همه فشار به دنده‌هام، دستامم از بغل کردنش، خلاص می‌شن. کبودی زیر لب‌هامم خوب می‌شه. دلم نمی‌خواد ناشکر باشم. . .
آن طرف کارت نوشته شده بود: شرکت عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی دو سال است که دایر شده و سابقه خوبی در جلب رضایت مشتریان دارد. شعار ما این است: هیچ نخی متصل نیست. نشانی: وسلی درایو [13] جنوبی شماره 43
اتوبوس توقف کرد. پیاده شد، و در حالی‌که از پله‌کان بالا می‌رفت و با خود آهنگی را زمزمه می‌کرد چنین اندیشید: من و نتی پانزده هزار دلار در حساب مشترک بانکی‌مان داریم. فقط هشت هزار تاشو به بهانه مسافرت کاری بر می‌دارم. احتمالا عروسک می‌تونه از راه‌های مختلف پولم رو با بهره‌اش پس بده. نیازی نیست نتی [14] از این قضیه با خبر بشه.
قفل در را گشود و اندکی بعد وارد اتاق‌خواب شد. نتیِ درشت اندام، رنگ‌پریده و آرام آن جا پاک‌دامن‌وار خفته بود. نتی عزیزم. (در آن فضای نیمه تاریک هنگامی که چهره معصوم نتی را دید تقریبآ تمامی وجود‌‌اش آکنده از احساس شرم و پشیمانی شد.)
 اگر بیدار بودی، مرا غرق بوسه می‌کردی و عاشقانه‌هایی را در گوشم نجوا می‌کردی. واقعآ تو کاری می‌کنی که احساس کنم تبهکارم. تو برای من زنی خوب و دوست داشتنی بوده‌ای. گاهی برام مشکله باور کنم که به جای بود چاپمن [15] که اولین عشق‌ات بود با من عروسی کردی. به نظرم می‌آد که تو این یه ماه اخیر منو دیونه وارتر از قبل، دوست داشتی.
اشک در چشمانش حلقه زد. ناگهان دلش خواست‌‌ او را ببوسد، عشق‌اش را به او ابراز کند، کارت را پاره کند و کل قضیه را به دست فراموشی بسپارد. اما همین که خواست این کار را بکند، دردی به درون دست‌ها و دنده‌هایش راه یافت. با نگاهی درد‌آلود در چشمانش از حرکت باز ایستاد و روی برگرداند. وارد سرسرا شد و از اتاق‌های تاریک گذشت. در حالی‌که زمزمه می‌کرد، به اتاق مطالعه رفت و از کشوی میز‌تحریر دفترچه‌حساب را آهسته بیرون کشید و گفت: فقط هشت هزار دلار بسه نه بیشتر. صبر کن ببینم!
سراسیمه دفترچه‌حساب را دوباره نگاه کرد. فریاد زد وایسا بیبنم! با عجله، از جای‌اش بلند شد: ده هزار دلار گم شده! فقط پنج هزار تا باقی مونده! اون چیکار کرده؟ یعنی نتی چیکارش کرده؟ کلاه‌های بیشتر، لباس‌های بیشتر، عطر‌های بیشتر! صبرکن ببینم؛ فهمیدم! اون خونه‌ی کوچیک تو هادسن [16] رو که ماه‌ها حرف‌اش رو می‌زد بدون هیچ اجازه‌ای از من خریده؟
با عجله، وارد اتاق خواب شد، برآشفته و حق به جانب. از این که چرا این‌طور پولی را که متعلق به هر دوی‌اشان بوده، برداشته. خودش را به نتی رساند و رویش خم شد. نتی! نتی بیدار شو!
نتی کوچک‌ترین حرکتی از خودش نشان نداد. اسمیت، صدایش را بالا برد و گفت: پولم رو چه کار کردی؟
حرکت نا موزونی کرد. نوری از خیابان بر گونه‌های زیبا اش تابید.
چیزی غریب در مورد او وجود داشت. قلب اسمیت به شدت تپید. زبان‌اش خشک شد. لرزید و ناگهان زانوان‌اش شل شد. نقش زمین شد. بلند گفت: نتی، نتی! پولم رو چه کار کردی؟
سپس آن فکرِ هولناک به ذهنش رسید. ناگهان فکرش به‌هم ریخت و تمام وجود‌ش پر شد از ترس و بیم از تنهایی. بعد گُر گرفت و احساس یاس و سر خوردگی به او دست داد. با بی‌میلی سرش را دوباره بیشتر و بیشتر به جلو خم کرد و گوش‌ش را – که از فرط هیجان سرخ شده بود- محکم و محکم‌تر، روی سینه‌های صورتی و برآمده‌ی نتی، گذاشت: نتی!
– تیک، تیک، تیک، تیک، تیک، تیک، تیک …
پس از این که اسمیت، از هر دو، برالینگ، جدا شد و به سمت پایین خیابان سرازیر شد، آن دو وارد ساختمان شدند. برالینگ گفت: خوشحالم از این که اونم راضیِ …
آن یکی، با بی‌اعتنایی گفت: درسته.
برالینگ در حالی که آرنج آن یکی، را گرفته و او را به طرف زیر زمین می‌برد، گفت: خب، ب 2! اینم جعبه مخصوص تو.
هنگامی که به کف بتونی زیرزمین رسیدند و از آن گذشتند ب 2 گفت: این همون موضوعیِ که می‌خواستم در باره‌اش باهات حرف بزنم. زیرزمین. حالم ازش بهم می‌خوره. از اون جعبه ابزار هم بیزارم.
– سعی می‌کنم که یه جای راحت‌تری برات درست کنم.
– عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی ساخته شدن که حرکت کنند، نه این که همه‌اش درازکش باشند. خودت دوست داری که تمام مدت تو یه جعبه ولو بشی؟
– خوب. . . می‌دونی.
– مطمئنم که اصلا خوشت نمی‌آد. من همیشه در حرکت‌ام و هیچ راهی برای زندانی کردن من وجود نداره. من کاملا زنده هستم و احساس دارم.
– چند روزی بیشتر نمونده. وقتی که من تو ریو هستم، مجبور نیستی تو جعبه بمونی. می‌تونی طبقه بالا زندگی کنی.
ب 2 با آزردگی سر و گردن جبناند و گفت: و حتمآ وقتی بعد از خوش گذرانی برگشتی خونه، من باید دوباره برم تو جعبه.
برالینگ گفت: تو فروشگاه عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی نگفتن که یه نمونه مشکل‌آفرین بهم می‌فروشن.
ب 2 یا، همان برالینگ 2 گفت: هنوز خیلی چیزا هست که اونا راجع به ما نمی‌دونن. ما یه پدیده کاملا جدیدی هستیم. حس داریم. من متنفرم از این که تو بری به ریو کیف کنی و تو آفتاب دراز بکشی اون وقت من این جا تو سرما باشم.
برالینگ به آهستگی گفت: اما من تمام عمر انتظار این سفرو می‌کشیدم.
چشمان‌اش را ریز کرد و در ذهن خود دریا، کوه‌ها و ماسه‌های زرد را دید. صدای امواج برای آنچه در ذهنش می‌گذشت دلپذیر بود. تابش خورشید بر روی شانه‌های برهنه‌اش دلنشین بود. فکر شراب از همه عالی‌تر بود.
آن مرد دیگر گفت: به این فکر کردی که من هرگز نمی‌تونم به ریو برم.
– نه من …
– و مسئله دیگه زنته.
برالینگ در حالیکه آهسته به سمت در می‌رفت پرسید: اون واسه چی؟
– من بهش خیلی علاقمند شدم.
برالینگ با عصبانیت لبانش را خیس کرد و گفت: من خیلی خوشحالم که داری از کارت لذت می‌بری.
– متآسفم، انگار متوجه نشدی، فکر می‌کنم عاشقش شدم.
برالینگ قدمی برداشت و همان جا خشک‌اش زد. گفت: تو چی گفتی؟
برالینگ 2 گفت: تو این فکر بودم چقدر عالیه که آدم بره ریو. من که هیچ وقت پام به اون جا نمی‌رسه. به زنت هم فکر کردم و اینکه ما می‌تونیم با هم خوش بگذرونیم.
برالینگ همان‌طور که به طرف در زیرزمین می‌رفت با بی اعتنایی گفت: خ. . . خوبه. ببینم، اشکالی نداره یه کمی منتظر بمونی؟ من باید یه تلفن بزنم.
برالینگ 2 ابرو در هم کشید و گفت: به کی؟
– کس مهمی نیست.
– به شرکت عروسک‌های خیمه شب‌بازی؟ که بهشون بگی بیان منو ببرن؟
در حالی که سعی می‌کرد با سرعت از در خارج شود گفت: نه! نه! یه کار دیگه دارم.
چنگالی فلزی مچ او را محکم گرفت. نَدو.
– دستاتو بکش.
– نه.
– زنم وادارت کرد این کارو بکنی؟
– نه.
بلند گفت: بویی برده بود؟ راجع به این قضیه با تو حرف زده بود؟ از موضوع خبر داره؟ همین‌طوره که می‌گم؟
دستی دهان‌ش را گرفت.
برالینگ 2 به آرامی لبخندی زد و گفت: هرگز نخواهی فهمید.
برالینگ سعی کرد خودش را از چنگال او خلاص کند. حتمآ بو برده و تو رو تحت تآثیر خودش قرار داده.
برالینگ 2 گفت: می‌خوام تو رو توُ جعبه بذارم، قفل‌اش کنم، و کلید رو دور بندازم. بعد یه بلیط دیگه به ریو برا زنت می‌خرم.
– حالا، حالا یه لحظه صبر کن. دست نگه‌دار. بی‌عقلی نکن. بیا راجع این موضوع با حرف بزنیم.
– خداحافظ برالینگ.
برالینگ خشک‌اش زد. منظورت چیه خداحافظ؟
ده دقیقه بعد خانم برالینگ بیدار شد. دستانش را روی گونه‌هایش گذاشت. کسی آنرا تازه بوسیده بود. کمی لرزید و به بالا نگاه کرد و به آرامی گفت: اِه! سال‌هاست این کار رو نکرده بودی.
یک نفر در جواب گفت: ببینیم از این به بعد چی پیش می‌آد.
——————————
[11] نام تجاری نوعی تنباکو Bond Street
[12] نام تجاری نوعی سیگار Melachrinos
[13] Wesley Drive
[14] Nettie
[15] Bud Chapman
[16] Hudson
——————–
نویسنده: ری برادبری
برگردان: نعیم کمیلی‌پور
در باره‌ی نویسنده:
ری بردبری در سال 1920 در ایالت ایلینویز [1] در ایالات متحده آمریکا متولد شد و در سال 1943 به یک نویسنده حرفه‌ای تبدیل شد. شهرت وی به عنوان یک نویسنده پیشرو در داستان‌های علمی تخیلی با انتشار شرح وقایع مریخ [2] که شامل مجموعه داستان‌هایی است در باب تلاش زمینیان برای به مستعمره درآوردن مریخ. یکی دیگر از آثار معروف‌اش‌ رمان فارنهایت 451 [3] است که در سال 1953 منتشر شد و زمانی را در آینده به تصویر می‌کشد که در آن حکومتی خود‌کامه کتاب‌ها را به بهانه این‌که افکار بالقوه خطرناک هستند به آتش می‌کشد. فرانسوا تروفو [4] این رمان را در سال 1966 به فیلم در آورد. در میان بسیاری از مجموعه داستان‌های کوتاه بردبری می‌توان از انسان به تصویر کشیده شده [5] ، سیب‌های طلایی خورشید [6] و روزی که باران یک ریز بارید [7] نام برد. «آیا رویا یا آرزویی هست که ناکامانه در پس ذهنتان به انتظار نشسته باشد؟ آیا تاکنون به این فکر افتاده‌اید که آرام و بدون این که کسی متوجه شود از شغل، روابطی که با دیگران دارید و مسوُلیت‌های‌تان برای مدت کوتاهی کناره بگیرید و فقط آن چیزی را انجام دهید که دلتان می‌خواهد؟ چه می‌شود اگر بتوانید همه اطرافیان را متقاعد کنید که زندگی مسیر همیشگی‌اش را طی می‌کند در حالی که شما عملا در جای دیگر به دنبال تحقق بخشیدن به رویا ها‌یتان هستید؟
برالینگ [8] – فردی جدی، آرام و قابل اعتماد – بر این باور است راه انجام این کار را یافته است. پس از گذشت ده سال زندگی زناشوییِ تهی از عشق، با رسیدن به رویای دیرینه‌اش چند روزی بیش فاصله نداشت. آن چنان نسبت به موفقیت نقشه‌اش اطمینان داشت که به صرافت این افتاد رازش را با دوست‌اش -اسمیت [9]- در میان بگذارد. اسمیت پس از نخستین حیرت‌اش، سخت تحت تآثیر قرار گرفت وبه برالینگ رشک برد. . . » مترجم ——————————
[1] Illinoise
[2] The Martain Chronicles
[3] Fahrenheit 451
[4] Francios Truffaut
[5] The Illustrated Man
[6] The Golden Apples of the Sun
[7] The Day It Rained forever
[8] Braling
[9] Smith
[10] Rio
منبع: www. jenopari. com

نامه ‏ای از یک روح

روز خوبی را در روستا گذرانده بودیم. کوهسار مملو از رنگ‌های پاییزی بود. گردش کنار رودخانه و گذراندن ساعاتی در کنار هم، یکی از خاطره انگیزترین روزهای زندگیم را رقم زده بود. در دهمین سالگرد ازدواجمان جاناتان مسافرتی را به عنوان هدیه برایم ترتیب داده بود. مسافرخانه‌ی زیبای بالسام، جایی که آخر هفته را در آن گذرانده بودیم یکی از بهترین و قدیمی ترین‌ها در منطقه بود. مشغله کاری جاناتان هر دو ما را خسته و عصبی کرده بود. فقط تنهایی و در جوار هم بودن می‌توانست عشقمان را دوباره احیا کند.
پس از صرف ناهار در حالی که احساس خوش بختی وجودم را در بر گرفته بود، سوار بر درشکه سفری آرام را به سمت خانه آغاز کردیم. معمولاً هنگام شب سفر نمی‌کردیم، اما به خاطر مشغله کاری جاناتان باید حرکت می‌کردیم. در روشنایی فانوس‌های درشکه و نور ماه می‌توانستیم راهمان را تشخیص دهیم. اطلس اسب درشکه به علت سفرهای متوالی کاری بین ریچموند و روستای نلسون به راه آشنا بود. پس از ماه‌ها دنیا و زندگی بار دیگر به من لبخند می‌زد.
گفته می‌شود وقایع خوب همیشه پایانی دارند که هیچ یک از ما نمی‌توانیم درکی از نزدیکی وقوع این امر داشته باشیم.
در آن عصر پاییزی باد سردی می‌وزید. جاناتان پاهایمان را با پتوی درشکه پوشاند و در حالی که یک دست خود را دور شانه‌ی من انداخته بود، با دست دیگرش افسار درشکه را هدایت می‌کرد.
" الیزابت عزیزم " او در گوشم نجوا کرد: " از این که این مدت با هم بودیم خوشحالم. این سفر یکی از دوست داشتنی ترین خاطرات من خواهد بود، امیدوارم همیشه در کنار هم باشیم. بدان که هرگز تو را ترک نخواهم کرد. "
– قسم می‌خوری جاناتان؟
– قسم می‌خورم. من هرگز تو را ترک نخواهم کرد، چه در این دنیا و چه در دنیای دیگر.
– من هم همین طور جاناتان. قسم می‌خورم.
این آخرین کلماتی بود که می‌توانم به خاطر بیاورم. فکر نمی‌کنم هرگز بفهمم چه چیزی در جاده یا جنگل، اطلس را ترساند که او رم کرد. جاناتان سعی کرد او را رام کند، اما رقیب خوبی برای یک اسب بزرگ ترسیده نبود.
" جاناتان کمکم کن. " این آخرین کلماتی بودند که به خاطر دارم. زمانی که به هوش آمدم کنار درشکه‌ی واژگون شده در جنگل افتاده بودم. هوا گرگ ومیش بود و جاده به وضوح دیده نمی‌شد. روشنایی و حرارت یک روز زیبای پاییزی می‌تواند به شبی دلهره آور و سرد در هنگام غروب تبدیل شود. باد به صورت حزن انگیزی در میان درختان بلند زوزه می‌کشید و من تا مغز استخوان احساس سرما می‌کردم.
اولین سوالی که از خود پرسیدم این بود: " آیا من می‌توانم حرکت کنم یا این که پاهای من صدمه دیده بودند؟ " گیجی و مبهوتی اجازه تحرک را از من گرفته بود. وقتی سرم را چرخاندم شوهرم را دیدم که زیر درشکه گیرکرده بود. اطلس بیچاره هم جلوتر افتاده بود وسر زیبای او به صورت نامتناسبی چرخیده بود. احتمالاًگردنش شکسته بود و در جا مرده بود و حالا هیچ راهی برای بلند کردن درشکه‌ی شکسته از روی جاناتان وجود نداشت. او به پشت، زیر درشکه افتاده بود. دستم را دراز کردم تا صورت او را لمس کنم، چسبندگی و گرمای خون را که از او میرفت احساس کردم و دریافتم که سر او غرق خون است، ولی او هنوز زنده بود و هنگامی که صورت او را لمس می‌کردم ناله می‌کرد. از این که آسیب دیدگی او کشنده باشد هراسان شدم. می‌بایست به دنبال کمک می‌رفتم و به طور حتم کسی را پیدا می‌کردم که درشکه را جا به جا کند و ما را به بیمارستان در ریچموند برساند. شهر حداقل هفتاد مایل از مسافرخانه فاصله داشت که مسافتی طولانی بود و اتلاف وقت برای جاناتان بی معنی بود.
هنگامی که برای سرپا ماندن، خود را به درختی رساندم از ناتوانی می‌لرزیدم. هوای گرگ و میش تبدیل به تاریکی شده بود، تاریکی ظالمانه‌ای که فقط بر مناطق دور افتاده‌ای مانند این کوهستان حکم فرماست. صدای موجودات درون جنگل مرا می‌ترساند. من یک زن شهری بودم و به این نوع صداها عادت نداشتم. پدرم همیشه محیط امنی را برایم فراهم کرده بود و حالا این جاناتان بود که این کار را می‌کرد.
راه رفتن به سمت مسافرخانه در تاریکی مطلق از ترسناک ترین کارها برای من بود. با جا به جایی ابرها در آسمان، لحظاتی روشنایی ماه جاده پر پیچ و خم کوهستان را نمایان می‌کرد و من به سختی می‌توانستم راه خود را به طرف مسافرخانه تشخیص دهم.
آیا می‌توانستم راهم را ادامه دهم یا عاقبت من هم مرگ در کنار جاده بود؟ هیچ دردی را در وجودم احساس نمی‌کردم و به نظر نمی‌رسید صدمه‌ای دیده باشم. هم چنان به سمت مسافرخانه پیش می‌رفتم. تقلای من شکنجه آور بود و احساس می‌کردم که سینه ام از خستگی منفجر خواهد شد. اما هم چنان به راهم ادامه می‌دادم. باید تا زمانی که رمقی در جاناتان وجود داشت خودم را می‌رساندم. جاده به نظر بی انتها می‌رسید و در پیچ و خم سرما و تاریکی گم شده بود.
نهایتاً تصویر مبهمی از فانوس‌های مسافرخانه را دیدم. لحظاتی ابرها پراکنده شدند و من توانستم ساختمان سنگی مسافرخانه را زیر نور ماه ببینم. نفس زنان در مسیری که به در چوب بلوطی ختم می‌شد دویدم و با تمام قوای باقی مانده در زدم. صدای پایی که از راه پله پایین می‌آمد را شنیدم. به طور حتم صاحب مسافرخانه از دیدن من تعجب می‌کرد. من دعا می‌کردم که او یک درشکه و یک اسب چابک داشته باشد.
با بلند کردن جفت در، یکی از درها باز شد. هیچ شمع یا چراغی روشن نبود و من در روشنایی نور ماه، مردی بلند قد را در برابر خود دیدم.
" الیزابت بیا تو، کجا بودی؟ عزیزم منتظرت بودم. من اطلس را به درشکه بسته ام، وسایل سفر هم مهیاست. ما باید الان به سمت ریچموند حرکت کنیم. "
جاناتان دستش را به سمت من دراز کرد و من آن را گرفتم. از حادثه‌ی وحشتناکی که اتفاق افتاده بود مدهوش شدم.
ما مرده بودیم . . . جاناتان، اطلس و من.
بله همه‌ی ما مرده و محکوم به تکرار آن اتفاق تا ابدیت بودیم. تا به حال هزاران بار در آن حادثه مرده ام و از فشار این حادثه خسته شده ام. شاید این عاقبت کسانی است که بر آن چه که قسم می‌خورند پایبند نیستند.
نمی دانم که آیا کسی قادر به خواندن آن چه که من نوشته ام خواهد بود؟ اما این نامه را با امید فراوان می‌نویسم، شاید روزی فردی آن را پیدا کند و راهی برای رهایی من و شوهرم و اسب بیچاره مان اطلس پیدا کند. خواننده‌ی عزیز التماس می‌کنم که به حال ما متأثر شوید و راهی برای فرستادن ما به جهان دیگر پیدا کنید.
الیزابت تریست، 31 اکتبر 1854

***

من، رابرت روترفورد، نماینده‌ی منطقه‌ای حوزه‌ی ویرجینیا و مسئول حفاظت از اشیای باستانی، این نامه را وقتی که به مسافرخانه‌ی قدیمی بالسام سر می‌زدم پیدا کردم. در روز 30 اکتبر 2001 برای ارزش یابی و بازسازی آن به عنوان یک موزه به آن جا رفتم.
این مسافرخانه تا مدت‌ها پس از جنگ داخلی متروکه بوده و برای اندک زمانی در سال 1950 به عنوان استراحت گاه باز شده است، اما داستان هایی که در مورد شنیده شدن صدای پا و درب زدن در شب نقل شده بوده (از همان داستان‌های معروف مسافرخانه‌های جن زده!) بعد از یک سال درب آن دوباره تخته شده است.
من ابتدا درب بزرگ چوب بلوطی را باز کردم. احساس خوبی داشتم چرا که درها قفل نبودند و در نتیجه نیازی به صدمه زدن به آن‌ها نبود. صدای جیرجیر لولاهای درب شنیده شد. انتظار داشتم بیشتر وسایل داخل مسافرخانه پوسیده یا صدمه دیده باشد و تعجب کردم که اکثر وسایل هنوز با روکش و دست نخورده باقی مانده بودند. برای وسایل گران بهایی که سالیان دراز بدون محافظت بودند مایه‌ی تعجب بود. احتمالاً داستان‌های ارواح دزدان محلی را دور نگه داشته بود.
کار من گزارش وضعیت عمومی ساختمان و فهرست بندی هر یک از اثاثیه با ذکر وضعیت آن‌ها بود. تقریباً عصر بود و تنها دو روز برای اتمام کارم وقت داشتم. ساختمان سیستم برق کشی نداشت. به همین علت می‌بایست تا قبل از تاریکی هوا تا حدودی کارم را پیش می‌بردم.
راهم را به سمت اتاق پذیرایی ادامه دادم و به تحسین تزیین کارهای چوبی و پرده‌های قرمز گلدوزی شده و رنگ و رو رفته پرداختم. یک ناهارخوری بزرگ، آشپزخانه و اتاق نشیمن به علاوه‌ی دو اتاق خواب در طبقه‌ی هم کف قرار داشت. مبلمان در وضعیت خوبی به نظر می‌رسید. اداره خوشحال می‌شد از این که بشنود تمام وسایل برای موزه قابل استفاده است. تقریباً غروب شده بود و می‌دانستم که وقتم محدود است.
از راه پله‌ی عریضی که به یک بالکن ختم می‌شد بالا رفتم. در آن بالا دربی که با تخته میخ کوب شده بود توجه ام را جلب کرد. طبیعت کنجکاوانه ام برانگیخته شد و توانستم تخته‌ها را به وسیله‌ی چکشی که در جیب لباسم داشتم بکنم. هنگامی که درب اتاق باز شد ابتدا هوای سنگینی از آن خارج شد. به احتمال زیاد این اتاق برای مدتی طولانی متروکه مانده بود.
کم کم چشمانم به نور ضعیفی که از پنجره خاک آلود به داخل اتاق می‌آمد عادت کرد، کاناپه‌ی زیبا و پر زرق و برق حکاکی شده‌ای توجه ام را جلب کرد. پرده‌های ساتن آبی رنگ به صورت مرتبی گره خورده بودند و روتختی‌ها به خاطر زمان زرد و پوسیده شده بودند؛ اما آن چنان مرتب و صاف بودند که انگار منتظر خوابیدن ساکنین هستند. به جز لانه‌ی موشی که در کف قالیچه‌ی فرسوده ساخته شده بود به نظر می‌رسید اتاق همان طور که ساکنین آن را ترک کرده بودند، باقی مانده بود. جلوی پنجره میز بزرگی قرار داشت و روی آن یک ظرف شستشوی چینی به همراه یک پارچ و جعبه‌ی مسی، همان جعبه هایی که خانم‌های قرن نوزده جواهرات و دیگر وسایل خود را در آن حمل می‌کنند، قرار داشت. به طور حتم کسی که آن را جا گذاشته بود دیگر نیازی به آن ندارد و از این که من درون آن را نگاه کنم هیچ اعتراضی نخواهد داشت.
من یک آدم خرافاتی نیستم، اما به عنوان یک مورخ اشیا و اماکن باستانی چیزهایی دیده ام و اشیایی لمس کرده ام که توضیح یا ذکر نام برای آن‌ها بسیار سخت است. دستم را دراز کردم تا جعبه‌ی مسی را بردارم، وقتی که آن را لمس می‌کردم سرمای عجیبی وجودم را گرفت و موهای تنم سیخ شد. قبلاً هم چنین تجربه هایی را داشته ام، اما نه به این شدت. جعبه را باز کردم و درون آن نامه‌ی دست نوشته‌ای را پیدا کردم که زرد وتقریباً متلاشی شده بود. تاریکی حکم فرما شده بود و وقت کافی برای خواندن نامه نداشتم. پس نامه را در جیب کتم گذاشتم و با خودم به هتل در آمهرست که چند مایل دورتر از مسافرخانه بود، بردم.
اولین کار پس از ورود به اتاقم خواندن نامه بود. تاثیر زیادی روی من گذاشت. به نظر نمی‌رسید که این نامه دروغی باشد، چون هم قدیمی بود و هم لحن آن قابل باور بود. من به ارواح معتقد نبودم و اگر هم وجود خارجی داشتند کاری از دستم بر نمی‌آمد.
تمام شب بیدار بودم و به درخواست عاجزانه نامه " لطفاً راهی برای فرستادن ما به جهان دیگر پیدا کنید " ذهنم را مغشوش می‌کرد. با خودم گفتم فردا صبح از افراد محله پرس و جو خواهم کرد؛ شاید اطلاعاتی در مورد جاناتان و الیزابت ترست و مرگ نا به هنگام آن‌ها پیدا کنم.
پرس و جو مرا به خانم مارتا مک دوول کتابدار محلی رساند. اگر او عتیقه به نظر می‌رسید به خاطر این بود که واقعاً پیر بود. حدود 90 سال داشت او برای جا به جایی کتاب‌های سنگین کتابخانه نحیف و ناتوان بود و روستا چند دستیار جوان را برای کمک به کار گمارده بود. او موهای سفید خود را به سمت عقب صاف کرد و در حالی که از پشت قاب طلایی کوچکش به من زل زده بود گفت: اوه، بله آقای . . . اسم شما چی بود؟
– روترفورد.
– بله آقای روترفورد، من داستان حادثه‌ای را که برای تریست‌ها و اسبشان اتفاق افتاد می‌دانم. هم چنین تمام داستان هایی که بعد از آن حادثه‌ی دردناک اتفاق افتاد. به نظر می‌رسد تریست ها، الیزابت و جاناتان، سفر بازگشت به خانه‌ی خود در ریچموند را آغاز کرده بودند که بنا بر دلایلی اسبشان رم می‌کند و کالسکه روی آقای تریست بیچاره واژگون می‌شود. اسب به خاطر شکستگی گردن می‌میرد و قسمت وحشتناک تر این که سر الیزابت زیر چرخ درشکه کاملاً خرد می‌شود. بدون هیچ توضیحی او قادر به بلند شدن می‌شود و قبل از مرگ تا نیمه‌های راه به سمت مسافرخانه پیش می‌رود. تصور می‌کنم ترکیبات هورمونی و آدرنالین او را قادر به تلاش برای یافتن کمک کرده. فردای آن روز جسد آن‌ها توسط یک رهگذر پیدا شد و به خانه شان در ریچموند فرستاده شدند تا در گورستان خانوادگی تریست‌ها دفن شوند. بعد از آن حادثه هیچ یک از مسافران بیش از یک روز در مسافرخانه دوام نمی‌آورند. مسافرها صداهای عجیبی از در زدن و صدای پا در راه پله در هنگام شب را گزارش کرده بودند. فکر نمی‌کنم کسی واقعاً چیزی غیرعادی دیده باشد. اما اکثر آن‌ها آن قدر آن جا نماندند تا این تجربه را داشته باشند. جنگ داخلی آغاز می‌شود و مردم کم تر به مسافرت می‌روند و به همین خاطر مسافرخانه متروکه می‌شود؛ تا این که دوباره در سال 1956 به عنوان استراحت گاه باز می‌شود. مالکان جدید نیز وقتی می‌بینند که استراحت گاه سودی برایشان در بر ندارد، آن را ترک می‌کنند. چرا این را پرسیدید؟ آیا چیزی غیر عادی دیدید؟
– خیر خانم مک دوول. من یک مورخ هستم و برای دانستن واقعیت حادثه کنجکاو بودم. از شما خیلی متشکرم. به من کمک فراوانی کردید.
عصر آن روز برای اتمام کارم به سمت مسافرخانه حرکت کردم. سرگرم فهرست بندی وسایل آخرین اتاق بودم که متوجه شدم غروب شده است. برای اتمام کارم تنها به نیم ساعت دیگر نیاز داشتم. چراغ قوه ام را روشن کرده و به کارم ادامه دادم. به خودم با خنده گفتم " این جا بهترین محل برای گذراندن هالووین است، در همین هنگام بود که صدای ضربه‌ی روی در مرا در جای خودم میخکوب کرد. هنگامی که راه پله را به سمت درِ چوب بلوطی ترک می‌کردم، دوباره همان سرمای عجیبی که روز قبل تجربه کرده بودم را احساس کردم. قلبم شروع به تپیدن کرده بود و تجربیات گذشته هیچ کمکی به حفظ روحیه ام در برخورد با آن چه که آن طرف درب بود نمی‌کرد.
وقتی که درب را باز کردم زن جوانی را در لباسی قدیمی در برابر خوددیدم. سمت چپ جمجمه‌ی او له شده بود و خون موهای تیره و کت پشمی اش را خیس کرده بود. او دست‌های خونی خود را با حالتی ملتمسانه رو به روی من قرار داد و با لهجه‌ای شمالی نجوا کرد: لطفاً کمکم کنید!
این یک کابوس غیرمعمولی نبود. آن چه که در برابر من قرار داشت، یک زن واقعی بود که بدن نابود شده اش و دست‌های خونی اش کاملاً واقعی به نظر می‌رسید. اگر من توانسته بودم او را لمس کنم، باور دارم که کاملاً واقعی بوده است. او قبل از این که بتوانم جوابی بدهم، ناپدید شد.
آیا واقعاً او را دیده بودم؟ یا این که این از عوارض داستان‌های خیالی بود که شنیده بودم؟ تردید داشتم، اما از یک بابت مطمئن بودم و آن این که اگر راهی برای رهانیدن آن زن وجود داشت، تنها از راه خراب کردن مسافرخانه بود. گزارشم را روی میز سالن قرار دادم و گالن گازوییل را که برای مواقع ضروری در ماشینم حمل می‌کردم پیدا کرده و بر روی تمام وسایل قدیمی اتاق پذیرایی و پرده‌ها و هم چنین گزارشم ریختم. سپس از ورودی ساختمان خارج شدم و کبریتی روشن کرده و به درون ساختمان پرت کردم. سپس سوار ماشینم شدم و با تمام سرعت در جاده قدیمی به سمت پایین تپه حرکت کردم و از فاصله‌ی دور به مشاهده‌ی سوختن مسافرخانه پرداختم. وقتی که مطمئن شدم ساختمان کاملاً سوخته، به سمت خانه ام در ریچموند حرکت کردم.
در بعضی مواقع چیزهایی هستند که مهم تر از ضبط آثار قدیمی هستند. مانند افرادی که در آن زندگی می‌کردند و گرفتار آن شدند.
من قبرستان خانوادگی تریست‌ها را پیدا کردم و هم چنین آرامگاهی که جاناتان و الیزابت در آن دفن شده بودند . . .
قفل آن مدت‌ها بود که باز نشده و کاملاً زنگ زده بود و من نتوانستم وارد آن بشوم، اما یک شاخه گل سرخ به همراه نامه‌ی زرد و متلاشی شده را از درون میله‌های آهنی آن رد کردم و اکنون دیگر مطمئن هستم که ارواح آنان از عذابی که گرفتارش بودند رها شده اند و در جهان دیگر به آرامش رسیده اند.
نویسنده: سوزان میلنر گراهام
منبع: www. seapurse. ir

سه قطره خون

"دیروز بود که اطاقم را جدا کردند، آیا همان‌طوری که ناظم وعده داد من حالا به کلی معالجه شده‌ام و هفته‌ی دیگر آزاد خواهم شد؟ آیا ناخوش بوده‌ام؟ یک سال است، در تمام این مدت هرچه التماس می‌کردم کاغذ و قلم می‌خواستم به من نمی‌دادند. همیشه پیش خودم گمان می‌کردم هرساعتی که قلم و کاغذ به دستم بیفتد چقدر چیزها که خواهم نوشت? ولی دیروز بدون اینکه خواسته باشم کاغذ و قلم را برایم آوردند. چیزی که آن قدر آرزو می کردم، چیزی که آن قدر انتظارش را داشتم…! اما چه فایده _ از دیروز تا حالا هرچه فکر می کنم چیزی ندارم که بنویسم. مثل اینست که کسی دست مرا می‌گیرد یا بازویم بیحس می‌شود. حالا که دقت می‌کنم مابین خطهای درهم و برهمی که روی کاغذ کشیده‌ام تنها چیزی که خوانده می‌شود اینست: "سه قطره خون."

***

" آسمان لاجوردی، باغچه‌ی سبز و گل‌های روی تپه باز شده، نسیم آرامی بوی گلها را تا اینجا می‌آورد. ولی چه فایده؟ من دیگر از چیزی نمی‌توانم کیف بکنم، همه این‌ها برای شاعرها و بچه‌ها و کسانی‌که تا آخر عمرشان بچه می‌مانند خوبست _ یک سال است که اینجا هستم، شب‌ها تا صبح از صدای گربه بیدارم، این ناله های ترسناک، این حنجره‌ی خراشیده که جانم را به لب رسانیده، صبح هم هنوز چشممان باز نشده که انژکسیون بی کردار…! چه روزهای دراز و ساعت‌های ترسناکی که اینجا گذرانیده‌ام، با پیراهن و شلوار زرد روزهای تابستان در زیرزمین دور هم جمع می‌شویم و در زمستان کنار باغچه جلو آفتاب می نشینیم، یک سال است که میان این مردمان عجیب و غریب زندگی می‌کنم. هیچ وجه اشتراکی بین ما نیست، من از زمین تا آسمان با آنها فرق دارم – ولی ناله‌ها، سکوت‌ها، فحش‌ها، گریه‌ها و خنده‌های این آدم‌ها همیشه خواب مرا پراز کابوس خواهد کرد.

***

" هنوز یکساعت دیگر مانده تا شاممان را بخوریم، از همان خوراکهای چاپی: آش ماست، شیر برنج، چلو، نان و پنیر، آنهم بقدر بخور ونمیر، – حسن همه‌ی آرزویش اینست یک دیگ اشکنه را با چهار تا نان سنگک بخورد، وقت مرخصی او که برسد عوض کاغذ و قلم باید برایش دیگ اشکنه بیاورند. او هم یکی از آدم‌های خوشبخت اینجاست، با آن قد کوتاه، خنده‌ی احمقانه، گردن کلفت، سر طاس و دستهای کمخته بسته برای ناوه کشی آفریده شده، همة ذرات تنش گواهی می‌دهند و آن نگاه احمقانه او هم جار میزند که برای ناوه کشی آفریده شده. اگر محمدعلی آنجا سر ناهار و شام نمی‌ایستاد حسن همه‌ی ماها را به خدا رسانیده بود، ولی خود محمد علی هم مثل مردمان این دنیاست، چون اینجا را هرچه می‌خواهند بگویند ولی یک دنیای دیگرست ورای دنیای مردمان معمولی. یک دکتر داریم که قدرتی خدا چیزی سرش نمی شود، من اگر به جای او بودم یک شب توی شام همه زهر می‌ریختم می‌دادم بخورند، آنوقت صبح توی باغ می‌ایستادم دستم را به کمر میزدم، مرده‌ها را که می‌بردند تماشا می‌کردم _ اول که مرا اینجا آوردند همین وسواس را داشتم که مبادا به من زهر بخورانند، دست به شام و ناهار نمی‌زدم تا اینکه محمد علی از آن می‌چشید آنوقت می‌خوردم، شب‌ها هراسان از خواب می‌پریدم، به خیالم که آمده‌اند مرا بکشند. همه‌ی این‌ها چقدر دور و محو شده ?! همیشه همان آدم‌ها، همان خوراک‌ها ، همان اطاق آبی که تا کمرکش آن کبود است.
" دو ماه پیش بود یک دیوانه را در آن زندان پائین حیاط انداخته بودند، با تیله شکسته شکم خودش را پاره کرد، روده‌هایش را بیرون کشیده بود با آن‌ها بازی می کرد. می‌گفتند او قصاب بوده، به شکم پاره کردن عادت داشته. اما آن یکی دیگر که با ناخن چشم خودش را ترکانیده بود، دست‌هایش را از پشت بسته بودند. فریاد می‌کشید و خون به چشمش خشک شده بود. من می‌دانم همه‌ی این‌ها زیر سر ناظم است:
" مردمان این‌جا همه هم این‌طور نیستند. خیلی از آنها اگر معالجه بشوند و مرخص بشوند، بدبخت خواهند شد. مثلا" این صغرا سلطان که در زنانه است، دو سه بار می‌خواست بگریزد، او را گرفتند. پیرزن است اما صورتش را گچ دیوار می‌مالد و گل شمعدانی هم سرخابش است. خودش را دختر چهارده ساله می‌داند، اگر معالجه بشود و در آینه نگاه بکند سکته خواهد کرد، بدتر از همه تقی خودمان است که می‌خواست دنیا را زیر و رو بکند و با آنکه عقیده اش اینست که زن باعث بدبختی مردم شده و برای اصلاح دنیا هر چه زن است باید کشت، عاشق همین صغرا سلطان شده بود.
" همه‌ی این‌ها زیر سر ناظم خودمان است. او دست تمام دیوانه‌ها را از پشت بسته، همیشه با آن دماغ بزرگ و چشم‌های کوچک به شکل وافوری‌ها ته باغ زیر درخت کاج قدم می‌زند. گاهی خم می شود پائین درخت را نگاه
می‌کند، هر که او را ببیند می‌گوید چه آدم بی‌آزار بیچاره‌ای که گیر یکدسته دیوانه افتاده. اما من او را می‌شناسم. من میدانم آنجا زیر درخت سه قطره خون روی زمین چکیده. یک قفس جلو پنجره‌اش آویزان است، قفس خالی است، چون گربه قناریش را گرفت، ولی او قفس را گذاشته تا گربه‌ها به هوای قفس بیایند و آنها را بکشد.
" دیروز بود دنبال یک گربه‌ی گل باقالی کرد: همینکه حیوان از درخت کاج جلو پنجره‌اش بالا رفت، به قراول دم در گفت حیوان را با تیر بزند. این سه قطره خون مال گربه است، ولی از خودش که بپرسند می‌گوید مال مرغ حق است.
" از همه‌ی اینها غریب‌تر رفیق و همسایه‌ام عباس است، دو هفته نیست که او را آورده‌اند، با من خیلی گرم گرفته، خودش را پیغمبر و شاعر می‌داند. می‌گوید که هر کاری، به خصوص پیغمبری، بسته به بخت و طالع است.
هر کسی پیشانیش بلند باشد، اگر چیزی هم بارش نباشد، کارش می گیرد و اگر علامه‌ی دهر باشد و پیشانی نداشته باشد به روز او می‌افتد. عباس خودش را تارزن ماهر هم میداند. روی یک تخته سیم کشیده به خیال خودش تار درست کرده و یک شعر هم گفته که روزی هشت بار برایم می‌خواند. گویا برای همین شعر او را به اینجا آورده‌اند، شعر یا تصنیف غریبی گفته :
" دریغا که بار دگر شام شد،
" سراپای گیتی سیه فام شد،
" همه خلق را گاه آرام شد،
" مگر من، که رنج و غمم شد فزون.
" جهان را نباشد خوشی در مزاج،
" بجز مرگ نبود غمم را علاج،
" ولیکن در آن گوشه در پای کاج،
" چکیده‌ست بر خاک سه قطره خون "
دیروز بود در باغ قدم می‌زدیم. عباس همین شعر را می‌خواند، یک زن و یک مرد و یک دختر جوان به دیدن او آمدند. تا حالا پنج مرتبه است که می‌آیند. من آن‌ها را دیده بودم و می‌شناختم، دختر جوان یکدسته گل آورده بود. آن دختر به من میخندید، پیدا بود که مرا دوست دارد، اصلا به هوای من آمده بود، صورت آبله‌روی عباس که قشنگ نیست، اما آن زن که با دکتر حرف می‌زد من دیدم عباس دختر جوان را کنار کشید و ماچ کرد.

***

"تا کنون نه کسی به دیدن من آمده و نه برایم گل آورده‌اند، یک سال است. آخرین بار سیاوش بود که به دیدنم آمد، سیاوش بهترین رفیق من بود. ما با هم همسایه بودیم، هر روز با هم به دارالفنون می‌رفتیم و با هم بر می‌گشتیم و درس‌هایمان را با هم مذاکره می‌کردیم و در موقع تفریح من به سیاوش تار مشق می‌دادم. رخساره دختر عموی سیاوش هم که نامزد من بود اغلب در مجلس ما می آمد. سیاوش خیال داشت خواهر رخساره را بگیرد. اتفاقا" یک ماه پیش از عقدکنانش زد و سیاوش ناخوش شد. من دو سه بار به احوال‌پرسیش رفتم ولی گفتند که حکیم قدغن کرده که با او حرف بزنند. هر چه اصرار کردم همین جواب را دادند. من هم پاپی نشدم.
"خوب یادم است، نزدیک امتحان بود، یک روز غروب که به خانه برگشتم، کتاب‌هایم را با چند تا جزوه‌ی مدرسه روی میز ریختم همین که آمدم لباسم را عوض بکنم صدای خالی شدن تیر آمد. صدای آن بقدری نزدیک بود که مرا متوحش کرد، چون خانه‌ی ما پشت خندق بود و شنیده بودم که در نزدیکی ما دزد زده است. ششلول را از توی کشو میز برداشتم و آمدم در حیاط ، گوش بزنگ ایستادم، بعد از پلکان روی بام رفتم ولی چیزی به نظرم نرسید. وقتی که برمی‌گشتم از آن بالا در خانه‌ی سیاوش نگاه کردم، دیدم سیاوش با پیراهن و زیر شلواری میان حیاط ایستاده. من با تعجب گفتم :
"سیاوش تو هستی؟"
او مرا شناخت و گفت:
"بیا تو کسی خانه مان نیست."
"صدای تیر را شنیدی؟"
" انگشت به لبش گذاشت و با سرش اشاره کرد که بیا، و من با شتاب پائین رفتم و در خانه‌شان را زدم. خودش آمد در را روی من باز کرد. همین طور که سرش پائین بود و به زمین خیره نگاه میکرد پرسید:
"تو چرا به دیدن من نیامدی؟"
"من دو سه بار به احوال پرسیت آمدم ولی گفتند که دکتر اجازه نمی‌دهد."
"گمان می‌کنند که من ناخوشم، ولی اشتباه میکنند."
دوباره پرسیدم:
"این صدای تیر را شنیدی؟"
" بدون اینکه جواب بدهد، دست مرا گرفت و برد پای درخت کاج و چیزی را نشان داد. من از نزدیک نگاه کردم، سه چکه خون تازه روی زمین چکیده بود.
" بعد مرا برد در اطاق خودش، همه‌ی درها را بست، روی صندلی نشستم، چراغ را روشن کرد و آمد روی صندلی مقابل من کنار میز نشست. اطاق او ساده، آبی رنگ و کمرکش دیوار کبود بود. کنار اطاق یک تار گذاشته بود. چند جلد کتاب و جزوه‌ی مدرسه هم روی میز ریخته بود. بعد سیاوش دست کرد از کشو میز یک ششلول درآورد بمن نشان داد. از آن ششلول های قدیمی دسته صدفی بود، آن را در جیب شلوارش گذاشت و گفت:
" من یک گربه‌ی ماده داشتم، اسمش نازی بود. شاید آن را دیده بودی، از این گربه‌های معمولی گل باقالی بود. با دو تا چشم درشت مثل چشم‌های سرمه کشیده. روی پشتش نقش و نگارهای مرتب بود مثل اینکه روی کاغذ آب خشک کن فولادی جوهر ریخته باشند و بعد آن را از میان تا کرده باشند. روزها که از مدرسه برمی‌گشتم نازی جلو می‌دوید، میو میو می‌کرد، خودش را به من می‌مالید، وقتی که می‌نشستم از سر و کولم بالا می رفت، پوزه‌اش را به صورتم می‌زد، با زبان زبرش پیشانیم را می‌لیسید و اصرار داشت که او را ببوسم. گویا گربه‌ی ماده مکارتر و مهربان‌تر و حساس‌تر از گربه‌ی نر است. نازی از من گذشته با آشپز میانه اش از همه بهتر بود، چون خوراک‌ها از پیش او در می‌آمد، ولی از گیس سفیدخانه، که کیابیا بود و نماز می‌خواند و از موی گربه پرهیز می‌کرد، دوری می‌جست. لابد نازی پیش خودش خیال می‌کرد که آدم‌ها زرنگ‌تر از گربه‌ها هستند و همه‌ی خوراکی‌های خوشمزه و جاهای گرم و نرم را برای خودشان احتکار کرده‌اند و گربه‌ها باید آنقدر چاپلوسی بکنند و تملق بگویند تا بتوانند با آنها شرکت بکنند.
" تنها وقتی احساسات طبیعی نازی بیدار می‌شد و بجوش می آمد که سر خروس خونالودی به چنگش می‌افتاد و او را به یک جانور درنده تبدیل می‌کرد. چشم‌های او درشت‌تر می‌شد و برق می‌زد، چنگال‌هایش از توی غلاف در می‌آمد و هر کس را که به او نزدیک میشد با خرخرهای طولانی تهدید می کرد. بعد، مثل چیزی که خودش را فریب بدهد، بازی در می‌آورد. چون با همه‌ی قوه‌ی تصور خودش کله‌ی خروس را جانور زنده گمان می کرد، دست زیر آن می‌زد، براق می‌شد، خودش را پنهان می‌کرد، در کمین می‌نشست، دوباره حمله می کرد و تمام زبردستی و چالاکی نژاد خودش را با جست و خیز و جنگ و گریزهای پی در پی آشکار می‌نمود. بعد از آنکه از نمایش خسته می‌شد، کله‌ی خونالود را با اشتهای هر چه تمامتر می‌خورد و تا چند دقیقه بعد دنبال باقی آن می‌گشت و تا یکی دو ساعت تمدن مصنوعی خود را فراموش می کرد، نه نزدیک کسی می آمد، نه ناز می‌کرد و نه تملق می‌گفت.
" در همان حالی که نازی اظهار دوستی می‌کرد، وحشی و تودار بود و اسرار زندگی خودش را فاش نمی‌کرد، خانه‌ی ما را مال خودش می‌دانست، و اگر گربه‌ی غریبه گذارش به آنجا می‌افتاد، بخصوص اگر ماده بود مدتها صدای فیف، تغیر و ناله‌های دنباله‌دار شنیده می‌شد.
" صدایی که نازی برای خبر کردن ناهار می‌داد با صدای موقع لوس شدنش فرق داشت . نعره‌ای که از گرسنگی می‌کشید با فریادهایی که در کشمکش‌ها می‌زد و مرنو مرنوی که موقع مستیش راه می‌انداخت همه با هم توفیر داشت. و آهنگ آنها تغییر می‌کرد: اولی فریاد جگرخراش، دومی فریاد از روی بغض و کینه، سومی یک ناله‌ی دردناک بود که از روی احتیاج طبیعت می‌کشید، تا بسوی جفت خودش برود. ولی نگاه‌های نازی از همه چیز پرمعنی‌تر بود و گاهی احساسات آدمی را نشان می‌داد، بطوری که انسان بی اختیار از خودش می‌پرسید: در پس این کله‌ی پشم‌آلود، پشت این چشم‌های سبز مرموز چه فکرهایی و چه احساساتی موج می‌زند!
" پارسال بهار بود که آن پیش‌آمد هولناک رخ داد. می‌دانی در این موسم همه‌ی جانوران مست می‌شوند و به تک و دو می‌افتند، مثل اینست که باد بهاری یک شور دیوانگی در همه‌ی جنبندگان میدمد. نازی ما هم برای اولین بار شور عشق به کله‌اش زد و با لرزه ای که همه‌ی تن او را به تکان می‌انداخت، ناله‌های غم‌انگیز می‌کشید. گربه‌های نر ناله‌هایش را شنیدند و از اطراف او را استقبال کردند. پس از جنگ‌ها و کشمکش‌ها نازی یکی از آن‌ها را که از همه پرزورتر و صدایش رساتر بود به همسری خودش انتخاب کرد. در عشق ورزی جانوران بوی مخصوص آن‌ها خیلی اهمیت دارد برای همین است که گربه‌های لوس خانگی و پاکیزه در نزد ماده‌ی خودشان جلوه‌ای ندارند. برعکس گربه‌های روی تیغه‌ی دیوارها، گربه های دزد لاغر ولگرد و گرسنه که پوست آنها بوی اصلی نژادشان را می‌دهد طرف توجه ماده‌ی خودشان هستند. روزها و به خصوص تمام شب را نازی و جفتش عشق خودشان را به آواز بلند می‌خواندند. تن نرم و نازک نازی کش و واکش می‌آمد، در صورتیکه تن دیگری مانند کمان خمیده می‌شد و ناله های شادی می‌کردند. تا سفیده‌ی صبح این کار مداومت داشت. آن وقت نازی با موهای ژولیده ، خسته و کوفته اما خوشبخت وارد اطاق می‌شد.
" شب‌ها از دست عشقبازی نازی خوابم نمیبرد، آخرش از جا در رفتم، یک روز جلو همین پنجره کار می‌کردم. عاشق و معشوق را دیدم که در باغچه می‌خرامیدند. من با همین ششلول که دیدی، در سه قدمی نشان رفتم. ششلول خالی شد و گلوله به جفت نازی گرفت. گویا کمرش شکست، یک جست بلند برداشت و بدون اینکه صدا بدهد یا ناله بکشد از دالان گریخت و جلو چینه‌ی دیوار باغ افتاد و مرد.
" تمام خط سیر او لکه‌های خون چکیده بود. نازی مدتی دنبال او گشت تا رد پایش را پیدا کرد، خونش را بوییده و راست سر کشته‌ی او رفت. دو شب و دو روز پای مرده‌ی او کشیک داد. گاهی با دستش او را لمس می‌کرد، مثل اینکه به او می‌گفت: "بیدار شو، اول بهار است. چرا هنگام عشقبازی خوابیدی، چرا تکان نمی‌خوری؟ پاشو ، پاشو!" چون نازی مردن سرش نمی‌شد و نمی‌دانست که عاشقش مرده است.
" فردای آن روز نازی با نعش جفتش گم شد. هرجا را گشتم، از هر کس سراغ او را گرفتم بیهوده بود. آیا نازی از من قهر کرد، آیا مرد، آیا پی عشقبازی خودش رفت، پس مرده‌ی آن دیگری چه شد؟
" یکشب صدای مرنو مرنو همان گربه‌ی نر را شنیدم، تا صبح ونگ زد، شب بعد هم به همچنین، ولی صبح صدایش می‌برید. شب سوم باز ششلول را برداشتم و سر هوائی به همین درخت کاج جلو پنجره ام خالی کردم. چون برق چشم‌هایش در تاریکی پیدا بود ناله‌ی طویلی کشید و صدایش برید. صبح پایین درخت سه قطره خون چکیده بود. از آن شب تا حالا هر شب می‌آید و با همان صدا ناله می‌کشد. آن‌های دیگر خوابشان سنگین است نمی‌شنوند. هر چه به آنها می‌گویم به من میخندند ولی من می‌دانم، مطمئنم که این صدای همان گربه است که کشته‌ام. از آن شب تاکنون خواب به چشمم نیامده، هرجا می‌روم، هر اطاقی می‌خوابم، تمام شب این گربه‌ی بی‌انصاف با حنجره‌ی ترسناکش ناله می‌کشد و جفت خودش را صدا می‌زند.
امروز که خانه خلوت بود آمدم همانجاییکه گربه هر شب می‌نشیند و فریاد می‌زند نشانه رفتم، چون از برق چشم‌هایش در تاریکی می‌دانستم که کجا می‌نشیند. تیر که خالی شد صدای ناله‌ی گربه را شنیدم و سه قطره خون از آن بالا چکید. تو که به چشم خودت دیدی، تو که شاهد من هستی؟
" در این وقت در اطاق باز شد رخساره و مادرش وارد شدند.
رخساره یکدسته گل در دست داشت. من بلند شدم سلام کردم ولی سیاوش با لبخند گفت:
"البته آقای میرزا احمد خان را شما بهتر از من می‌شناسید، لازم به معرفی نیست، ایشان شهادت می‌دهند که سه قطره خون را به چشم خودشان در پای درخت کاج دیده‌اند.
"بله من دیده ام."
" ولی سیاوش جلو آمد قه‌قه خندید، دست کرد از جیبم ششلول مرا در آورد روی میز گذاشت و گفت:
" می‌دانید میرزا احمد خان نه فقط خوب تار می‌زند و خوب شعر می‌گوید، بلکه شکارچی قابلی هم هست، خیلی خوب نشان میزند.
" بعد به من اشاره کرد، من هم بلند شدم و گفتم:
"بله امروز عصر آمدم که جزوه‌ی مدرسه از سیاوش بگیرم، برای تفریح مدتی به درخت کاج نشانه زدیم، ولی آن سه قطره خون مال گربه نیست مال مرغ حق است. می‌دانید که مرغ حق سه گندم از مال صغیر خورده و هر شب آنقدر ناله می‌کشد تا سه قطره خون از گلویش بچکد، و یا اینکه گربه ای قناری همسایه را گرفته بوده و او را با تیر زده‌اند و از اینجا گذشته است، حالا صبر کنید تصنیف تازه ای که درآورده‌ام بخوانم ، تار را برداشتم و آواز را با ساز جور کرده این اشعار را خواندم:
" دریغا که بار دگر شام شد،
" سراپای گیتی سیه فام شد،
" همه خلق را گاه آرام شد،
" مگر من، که رنج و غمم شد فزون.
" جهان را نباشد خوشی در مزاج،
" بجز مرگ نبود غمم را علاج،
" ولیکن در آن گوشه در پای کاج،
" چکیده‌ست بر خاک سه قطره خون "
" به اینجا که رسید مادر رخساره با تغیر از اطاق بیرون رفت، رخساره ابروهایش را بالا کشید و گفت: "این دیوانه است." بعد دست سیاوش را گرفت و هر دو قه‌قه خندیدند و از در بیرون رفتند و در را برویم بستند.
" در حیاط که رسیدند زیر فانوس من از پشت شیشه‌ی پنجره آن‌ها را دیدم که یکدیگر را در آغوش کشیدند و بوسیدند."
نویسنده: صادق هدایت
منبع: http://sarapoem.persiangig.com

دو درویش مسافر

دو درویش با هم سفر می‌کردند یکی از آن دو هیچ پولی با خود نداشت اما در جیب دیگری پنج دینار بود. درویش بی‌پول با خیال آسوده راه می‌رفت و همه جا به آسانبی می‌خوابید اما دوستش از ترس این که پنج دینارش را بدزدند خواب به چشمانش نمی‌آمد و همیشه احساس نگرانی می‌کرد سرانجام آن دو در ضمن سفر، به سر یک چاه رسیدند. شب بود و آن دو نشستند تا استراحت کنند. درویش بی‌پول دراز کشید و به خواب رفت اما درویش دیگر، نخوابید و پی در پی به دور و برش نگاه می‌انداخت و می‌گفت چه کنم!؟ چه کار کنم!؟ دوستش یک بار بیدار شد و دید هم سفرش نخوابیده است و دلواپس و نگران به نظر می‌رسد. پس نشست و با تعجب پرسید چرا نمی‌خوابی؟! چرا نگران هستی آن درویش پاسخ داد راستش را بخواهی من پنج دینار در جیبم دارم و می‌ترسم اگر بخوابم دزدی برسد و آن را ببرد! دوست اوگفت : پنج دینارت را به من بده تا نگرانی تو را بر طرف کنم. درویش دست در جیبش کرد و دینارها را به دوستش داد و دوست او هم هر پنج دینار را در چاه انداخت و گفت: حالا آسوده شدی و می‌توانی با خیال راحت بخوابی.
بر اساس حکایتی از کتاب قابوسنامه

دزدی نیمه شب به خانه‌ای رفت. صاحب خانه در گوشه‌ی اتاق خوابیده بود. دزد خورجینی را که با خود داشت روی زمین انداخت تا اثاثیه‌ی خانه را در آن بگذارد و ببرد. اما هر چه در اتاق گشت چیزی نیافت. دیگر نا امید شد و به سوی خورجین برگشت تا آن را بردارد و برود. در همین موقع صاحب‌خانه غلتی زد و روی خورجین او خوابید. دزد خیلی ناراحت شد و با صدای بلند گفت: عجب بخت و اقبالی دارم من، چیزی به‌دست نیاوردم و خورجینم هم از دست دادم! سپس به راه افتاد تا برود. صاحب‌خانه با صدای بلند گفت: آهای دزد! وقتی از خانه بیرون رفتی در را ببند تا دزد دیگری به خانه نیاید. دزد ایستاد و به صاحب‌خانه گفت: من زیرانداز برای تو آوردم و حالا در را باز می‌گذارم شاید دیگری روانداز برایت بیاورد! تو از باز بودن در ضرر نکردی و نخواهی کرد.!
بر اساس داستان‌های عامیانه

دوست زمان تنهایی

ابوعلی سینا فیلسوف و پزشک بزرگ ایرانی روزی در خانه‌اش نشسته بود و یکی از کتاب‌های افلاطون دانشمند یونانی باستان را با لذت می‌خواند. او چند سال به دنبال این کتاب گشته بود و سرانجام آن را به دست آورده بود و شتاب داشت هر چه زودتر همه‌ی آن را بخواند. هر قدر کتاب را بیش‌تر می‌خواند لذت بیش‌تری می‌برد و کنجکاویش برای خواندن بخش‌های بعدی آن بیش‌تر می‌شد.
در همین موقع ناگهان در خانه باز شد و یکی از همسایگان قدم در خانه گذاشت و با دیدن ابوعلی سینا که در حال مطالعه بود پرسید: همسایه‌ی عزیز،چرا تنها نشسته‌ای؟!
ابوعلی سینا که رشته‌ی افکارش پاره شده بود و از ورود ناگهانی همسایه احساس ناراحتی می‌کرد آهی کشید و پاسخ داد: تا این لحظه تنها نبودم و با دوست خوبی مانند این کتاب نشسته بودم، اما حالا که تو پیش من آمدی کتاب رفت و تنها شدم!
براساس حکایتی از کتاب جوامع الحکایات

دو درویش

دو درویش با هم سفر می‌کردند. یکی لاغر بود و فقط هر روز یک بار غذا می‌خورد و دیگری اندامی قوی داشت و با خوردن روزی سه بار غذا هم سیر نمی‌شد.
آن‌ها به شهری رسیدند، مأموران شهر که در جستجوی دو جاسوس می‌گشتند آن دو را به اشتباه به جای جاسوس گرفتند و به زندان انداختند و در را به روی آن‌ها بستند و به آن‌ها آب و غذا هم ندادند.
دو هفته گذشت و جاسوس‌های واقعی به دام افتادند و بی گناهی آن دو درویش معلوم شد. مأموران بی‌درنگ به زندان رفتند و در را گشودند. درویش لاغر و ناتوان زنده مانده و آن درویش قوی پرخور مرده بود.
مأموران خیلی تعجب کردند. آن‌ها نمی‌فهمیدند چرا درویش لاغر و ناتوان زنده مانده و آن درویش قوی مرده است.
مرد دانایی به آن‌ها گفت: اگر غیر از این بود باید تعجب می‌کردید! درویش قوی و پرخور نتوانست دو هفته گرسنگی را تحمل کند و مرد، اما درویش لاغر و کم‌خور به نخوردن عادت داشت و توانست زنده بماند.
بر اساس داستانی از قابوس‌نامه

دزد و مرد شوخ

دزدی در شبی تاریک از کوچه‌ای می‌گذشت. کم‌کم به ته کوچه رسید. جلو دیوار خانه‌ای ایستاد و به دور و برش نگاهی انداخت، هیچ کس را ندید. سپس با چابکی از دیوار بالا رفت و چند لحظه بر سر دیوار نشست و توی خانه را نگاه کرد. حیاط خانه خلوت و تاریک بود. دزدخوشحال شد و توی حیاط پرید. کمی اطراف حیاط گشت اما چیزی برای دزدیدن ندید، بعد از پله‌ها بالا رفت و وارد اتاق شد. لحظه‌ای ایستاد تا چشمانش به تاریکی عادت کرد، ناگهان مردی را دید که در کنار اتاق خوابیده بود.
دزد نگاهی به گوشه و کنار اتاق انداخت. می‌خواست هر طور شده چیزی برای دزدیدن پیدا کند. اما هر چه نگاه کرد چیزی ندید. دیگر داشت نا امید می‌شد که صاحب‌خانه توی رختخوابش غلتی زد و با صدای خواب‌آلود گفت:
ای دزد بد بخت، من در روز روشن در خانه چیزی پیدا نمی‌کنم حالا تو در شب تاریک می‌خواهی چیزی پیدا کنی؟

نویسنده: ناشناس

آنتوان چخوف در سال ۱۸۶۰ متولد شد و در سال ۱۹۰۴، یک سال قبل از انقلاب اول روسیه، بر اثر ابتلا به بیماری آن زمان علاج ناپذیر سل، در اوج شکوفایی هنری، در غربت جوانمرگ شد. مورخین ادبیات، روشنفکران زمان او را به سه دسته تقسیم می‌کنند : نا امید‌ها و بریده‌ها، اصلاح گرایان و سازشکاران، وانقلابیون و شورشگران یا شلوغ کاران. چخوف را می‌توان نویسنده دوران تحولات حاد فرهنگی روسیه قبل از انقلاب نام گذاشت. از جمله نبوغ خلاقیت‌های او این است که بدون جانبداری از هر نوع ایدئولوژی و یا اوتوپی، خالق ادبیات اجتمایی و انتقادی گردید. آثارش آینه پایان جامعه فئودال-اشرافی تزاری است که خبر از آمدن فرهنگی جدید می‌دهند. امروزه ما نیز در غالب کشور‌ها شاهد کوشش‌های آزادیخوا‌هانه و اصلاح گرایانه هستیم، در دوره ای که‌ایدئولوژی‌ها و اوتوپی‌ها به سئوال کشانیده شده و خوشنامی و اهمیت خود را از دست داده‌اند. آثار چخوف اعلب در باره افراد طبقه متوسط شهری یا روستایی هستند. در باره مشکلات انسان مدرن، که تنها و بدون رابطه احساسی یا زبانی با همنوعان خود، دلزده و بی هدف، عمر به بطالت می گذراند یا منتظر ظهور جامعه مدنی است. او مهمترین بیماری و عارضه دوران مدرن را : بی حوصلگی، خستگی، بی علاقه گی و پوچگرایی انسان خرده بورژوا و بعضی از روشنفکرانش می‌داند. آغاز فعالیت نمایشنامه نویسی و داستان سرایی چخوف، همزمان با شکست کوشش‌های اصلاحگرایانه و تغییرات اجتمایی گردید، دوره ای که بنیادگرایان، سلطنت طلبان و قلدران سیاسی هنوز اهرم‌های قدرت را در دست داشتند. در این دوره گروه‌های مختلف اهل کتاب هنوز به نقش و رسالت ادبیات باور داشتند. دسته ای دنبال رمان‌های ادبی مذهبی-مسیحی داستایوسکی، دسته ای دیگر طرفدار ادبیات اخلاقی سختگیر تولستوی، و گروهی جانبدار کتاب‌های خوشبین انقلابی ماکسیم گورکی شدند. آثار چخوف همچون نوشته‌های پوشکین، نه تنها اخلاقی بلکه استتیک و زیباشناسانه بودند.
از آثار چخوف آنزمان تفسیر‌های گوناگونی می‌شد : عده ای او را ناتورالیست، سمبولیست، رئالیست، ویا امپرسیونیست می‌دانستند. چخوف ولی خود را وقایع نگار اواخر قرن ۱۹ حکومت تزاری به حساب می آورد.
در باره پیشگام بودن اجتمایی او می‌توان گفت که ۸۰ سال قبل از نوشتن، جزایر گولاک، سولژینیستین در باره غیر انسانی بودن اردوگاه‌های استالینیستی، چخوف کتاب گزارش گونه، جزیره ساخالین، را در باره محکومین جامعه روسیه نوشت، سندی در باره سیاهی دوران تزاری که محکومین به کار اجباری را با زنجیر پولادین به گاری و بیل و کلنگ، داس و جنگر چنگالی، پتک و چکش و سندان می بستند تا در صورت فرار از اردوگاه نتوانند خود را از قل و بند نجات دهند و در هر نقطه ای شناخته شوند.
منبع: www.haftawrang.com

دیوار

ایوان، پیشخدمت مخصوص آقای بوکین ضمن آن که ریش ارباب خود را می‌تراشید گفت:
ــ مردی به اسم ماسلف هر روز دو دفعه به خانه مان می‌آید و می‌خواهد با شما حرف بزند … امروز هم آمده بود، می‌گفت که مایل است پیش شما به عنوان مباشر استخدام شود … می‌گفت که ساعت یک بعد از ظهر بر می‌گردد … آدم عجیب و غریبی بود!
ــ چطور مگر؟
ــ هر وقت می‌آید در پیش اتاقی می‌نشیند و یک بند غرولند می‌کند که: «من نه پیشخدمت هستم، نه ارباب رجوع که دو ساعت تمام در پیش اتاقی علافم کنند … من آدم تحصیل کرده‌ای هستم! … با این‌که اربابت یک ژنرال است بهش بگو که جان مردم را در انتظار به لب رساندن، قباحت دارد …»
بوکین اخم کرد و گفت:
ــ حق با اوست! تو برادر، گاهی وقت‌ها پاک بی نزاکت می‌شوی! ارباب رجوع اگر آدم حسابی است و سر و وضع تر و تمیزی دارد باید به اتاق دعوتش کرد … مثلاً می‌توانستی به اتاق خودت یا …
ایوان پوزخندزنان جواب داد:
ــ آدم مهمی نبود ارباب! اگر آمده بود که شما به عنوان ژنرال استخدامش کنید، یک چیزی … در پیش اتاقی معطلش نمی‌کردم … می‌خواستم بهش بگویم: آخر مرد حسابی آدم‌های تر و تمیزتر از تو در پیش اتاقی معطل می‌شوند و جیکشان هم در نمی‌آید … مباشر همیشه‌ی خدا نوکر ارباب است، پس باید مباشر باقی بماند و از خودش هم حرف در نیارد و تحصیلاتش را به رخ این و آن نکشد! … آقا را باش، توقع داشت ببرمش به اتاق پذیرایی … هیکل نجس! … حضرت اشرف، این روز‌ها آدم‌های مضحک دنیا را پر کرده‌اند!
ــ این آقای ماسلف اگر دوباره مراجعه کند راهنمایی‌اش کن پیش من …
و آقای ماسلف، درست سر ساعت یک بعد از ظهر آمد … ایوان او را به دفتر کار ژنرال هدایت کرد. بوکین به استقبال او رفت و پرسید:
ــ شما را جناب آقای کنت به‌اینجا فرستاده‌اند؟ از آشنایی تان خوشحالم! بفرمایید بنشینید؛ روی این مبل که نرمتر است … گویا یکی دو بار مراجعه کرده بودید … به من گزارش دادند ولی … ولی ببخشید، معمولاً نیستم یا گرفتارم. بفرمایید سیگار بکشید عزیزم … خوب، حقیقتش را بخواهید من به یک مباشر احتیاج دارم … می‌دانید با مباشر قبلی ام کمی نساختیم … نه من توقعش را بر می‌آوردم، نه او رضایتم را. در واقع دو آدم متباینی بودیم … هه ــ هه ــ هه … راستی در این کار چقدر سابقه دارید؟ تا حالا ملکی را اداره کرده‌اید؟
ــ بله، پیش از این به مدت یک سال در ملک کیرشمایر، مباشر بودم. ملک ایشان را حراج کردند و بنده بالاجبار بیکار شدم … البته تقریباً تجربه‌ی کاری ندارم اما رشته‌ی کشاورزی را در آکادمی پتروسکی تمام کرده‌ام … تصور می‌کنم تحصیلاتم بی تجربگی ام را تا حدودی جبران کند …
ــ تحصیلات کدام است، پدر جان؟ اموری مثل نظارت بر کار کارگر‌ها و جنگلبان‌ها … و فروش محصول غلات و سالی یک دفعه هم تهیه و ارائه صورت دخل و خرج ملک که احتیاج به تحصیلات ندارد! آنچه به درد مباشر می‌خورد چشم تیزبین و زبان دراز و صدای رسا است …
سپس آهی از سینه برآورد و ادامه داد:
ــ البته داشتن تحصیلات هم ضرری ندارد … خوب، برگردیم به اصل قضیه … از کم و کیف ملکم که در ایالت ارلوسکایا واقع شده است می‌توانید از طریق مطالعه‌ی این نقشه‌ها و گزارش‌ها سر در بیاورید. خود من هرگز به آنجا پا نمی‌گذارم و اصولاً در امور ملک دخالت نمی‌کنم. معلوماتم در این نوع مسائل از معلومات راسپلیویف که فقط می‌دانست خاک سیاهرنگ است و جنگل سبز رنگ،‌ تجاوز نمی‌کند … شرایط استخدام تصور می‌کنم همان شرایط مباشر سابق باشد یعنی سالی هزار روبل مواجب به اضافه آپارتمان مس(ک*ی) و خورد و خوراک و کالسکه و آزادی مطلق!
ماسلف با خود فکر کرد: «چه مرد نازنینی!». بوکین بعد از کمی مکث گفت:
ــ فقط یک چیزی پدر جان … عذر می‌خواهم ولی جنگ اول به از صلح آخر است. از لحاظ اداره‌ی امور ملک، به شما آزادی کامل می‌دهم،‌ هر کاری دلتان می‌خواهد بکنید اما شما را به خدا یک وقت دست به ابتکار و نوآوری نزنید، رعیت را از راه به در نکنید و مهم‌تر از همه، سالی بیش‌تر از یک هزار روبل بالا نکشید …
ماسلف زیر لب من من کنان گفت:
ــ ببخشید قربان، عبارت آخرتان را درست نشنیدم …
ــ سالی بیشتر از یک هزار روبل بالا نکشید … قبول دارم که آدم اگر بالا نکشد چرخ زندگی‌اش نمی‌چرخد ولی معتقدم که هر چیزی حد و اندازه دارد، عزیزم! سلف شما در این کار آن‌قدر پیش رفت که فقط از محل فروش پشم گوسفند‌های ملکم پنج هزار روبل بالا کشید و … و ما به ناچار از هم جدا شدیم. البته به مصداق آن که پیراهن هر کسی به تن خودش نزدیکتر است از دریچه‌ی چشم او، حق با او بود ولی قبول کنید که تحمل چنین وضعی برای من بسیار دشوار بود. پس یادتان بماند: سالی تا یک هزار روبل مجاز هستید … بسیار خوب، تا دو هزار روبل ولی نه بیشتر!
ماسلف با چهره‌ای برافروخته به پا خاست و گفت:
ــ طوری با من صحبت می‌کنید که انگار با یک کلاش و کلاهبردار! … ببخشید، بنده عادت ندارم این حرف‌ها را بشنوم …
ــ راست می‌گویید؟ هر طور می‌ل شما است … من مانع رفتنتان نمی‌شوم …
ماسلف کلاه خود را برداشت و شتابان از در بیرون رفت. بعد از رفتن او، دختر بوکین رو کرد به پدر و پرسید:
ــ چه شد پدر؟ مباشر جدید را بالاخره استخدام کردی یا نه!
ــ نه عزیزم، خیلی جوان بود … یعنی … زیادی درستکار بود …
ــ این که عالی است! دیگر چه می‌خواهی؟
ــ نه دخترم. خدا ما را از شر آدم‌های درستکار در امان بدارد! … آدم درستکار یا کارش را بلد نیست یا ماجراجو و وراج و … احمق است. خدا نصیب نکند! … این نوع آدم‌ها نمی‌دزدند، نمی‌دزدند اما در عوض یک وقت به چنان لقمه‌ی چرب و نرمی چنگ می‌اندازند که آدم انگشت به د‌هان می‌ماند … نه عزیزم، خداوند ما را گرفتار این درستکار‌ها نکند! …
آن‌گاه لحظه‌ای مکث کرد و افزود:
ــ تا امروز پنج نفر مراجعه کرده‌اند و هر پنج تا مثل هم … این هم از شانس بد ما! انگار چاره‌ای ندارم جز آن که مباشر سابقمان را به کار دعوت کنم …
نویسنده: آنتوان چخوف

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.