داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

نزد سلمانی

صبح است. هنوز ساعت هفت نشده اما دکه‌ی ماکار کوزمیچ بلستکین سلمانی، باز است. صاحب دکه، جوانکی 23 ساله، با سر و روی ناشسته و کثیف، و در همان حال، با جامه‌ای شیک و پیک، سرگرم مرتب کردن دکه است. گرچه در واقع چیزی برای مرتب کردن وجود ندارد با این همه، سر و روی او از زوری که می‌زند، غرق عرق است. به‌اینجا کهنه‌ای می‌کشد، به آنجا انگشتی می‌مالد، در گوشه‌ای دیگر ساسی را به ضرب تلنگر از روی دیوار، بر زمین سرنگون می‌کند. 
دکه‌اش تنگ و کوچک و کثیف است. به دیوار‌های چوبی ناهموارش، پارچه‌ی دیواری کوبیده شده ــ پارچه‌ای که انسان را به یاد پیراهن نخ نما و رنگ رفته‌ی سورچی‌ها می‌اندازد. بین دو پنجره‌ی تار و گریه آور دکه، دری تنگ و باریک و غژغژو و فرسوده، و بالای آن زنگوله‌ی سبز زنگ زده‌ای دیده می‌شود که گهگاه، خودبخود و بدون هیچ دلیل خاصی تکانی می‌خورد و جرنگ و جرینگ بیمارگونه‌ای سر می‌دهد. کافیست به آینه‌ای که به یکی از دیوار‌ها آویخته‌اند، نیم نگاهی بیفکنید تا قیافه تان به گونه‌ای ترحم انگیز، پخش و پلا و کج و معوج شود. در برابر همین آینه است که ریش مشتری‌ها را می‌تراشد و سرشان را اصلاح می‌کند. روی میز کوچکی که به‌اندازه‌ی خود ماکار کوزمیچ چرب و کثیف است همه چیز یافت می‌شود: شانه‌های گوناگون، چند تا قیچی و تیغ و آبفشان صناری، یک قوطی پودر صناری، ادوکلن بی بو و خاصیت صناری. تازه خود دکه هم بیش از چند تا صناری نمی‌ارزد. 
جیغ زنگوله‌ای که بالای در است، طنین افکن می‌شود و مردی مسن با پالتو کوتاه پشت و رو شده و چکمه‌های نمدی، وارد دکه می‌شود؛ شال زنانه‌ای به دور سر و گردن خود پیچیده است. 
او، اراست ایوانیچ یاگودف، پدر تعمیدی ماکار کوزمیچ است. روزگاری دربان کلیسا بود اما اکنون در حوالی محله‌ی «دریاچه‌ی سرخ» سکونت دارد و آهنگری می‌کند. اراست ایوانیچ خطاب به ماکار کوزمیچ که هنوز هم گرم جمع و جور کردن دکه است، می‌گوید: 
ــ سلام ماکار جان، نور چشمم! 
روبوسی می‌کنند. پدر تعمیدی، شال را از دور سر و گردن باز می‌کند، صلیبی بر سینه رسم می‌کند، می‌نشیند و سرفه کنان مگوید: 
ــ تا دکانت خیلی راه است پسرم! مگر شوخی ست؟ از دریاچه‌ی سرخ تا دروازه کالوژ سکایا! 
ــ خوش آمدید! حال و احوالتان چطور است؟ 
ــ مریض احوالم برادر! تب داشتم. 
ــ تب؟ انشاالله بلا دور است. 
ــ آره، تب داشتم. یک ماه آزگار، توی رختخواب افتاده بودم؛ گمان می‌کردم دارم غزل خداحافظی را می‌خوانم. حالم آن‌قدر بد بود که کشیش بالای سرم آوردند. ولی حالا که شکر خدا، حالم یک ذره بهتر شده، موی سرم می‌ریزد. رفتم پیش دکتر، دستور داد مو‌هام را از ته بتراشم. می‌گفت موی تازه‌ای که بعد از تراشیدن سر در می‌آد، ریشه‌اش قویتر می‌شود. نشستم و با خودم گفتم: خوبست سراغ ماکار خودمان برم. هر چه باشد، قوم و خویش آدم، بهتر از غریبه‌هاست ــ هم بهتر می‌تراشد، هم پول نمی‌گیرد. درست است که دکانت خیلی دور است ولی چه اشکالی دارد؟ خودش یک جور گشت و گذار است. 
ــ با کمال می‌ل. بفرمایید! 
ماکار، پاکشان خش خش راه می‌اندازد و با دستش به صندلی اشاره می‌کند. یاگودف می‌رود روی صندلی می‌نشیند، به قیافه‌ی خود در آینه خیره می‌شود و از منظره‌ای که می‌بیند خشنود می‌شود: پوزه‌ای کج و کوله، با لب‌های زمخت و بینی پت و پهن، و چشم‌های به پیشانی جسته. ماکار کوزمیچ ملافه‌ی سفیدی را که آغشته به لکه‌های زرد رنگ است، روی شانه‌های او می‌اندازد، قیچی را چک چک به صدا در می‌آورد و می‌گوید: 
ــ از ته می‌تراشم، پاکتراش! 
ــ البته! طوری بتراش که شبیه تاتار‌ها شوم، شبیه یک بمب! بجاش موی پرپشت در می‌آد. 
ــ راستی خاله جان حالشان چطور است؟ 
ــ زنده است، شکر. همین چند روز پیش، رفته بودش خدمت خانم سرگرد. یک روبل به‌اش مرحمت کردند. 
ــ که این‌طور … یک روبل … بی زحمت گوش تان را بگیرید و این جوری نگاهش دارید. 
ــ دارمش … مواظب باش زخم و زیلیش نکنی. یواش تر، این جوری دردم می‌آد! داری مو‌هام را می‌کشی. 
ــ مهم نیست. پیش می‌آد! راستی حال آنا اراستونا چطور است؟ 
ــ دخترم را می‌گویی؟ بدک نیست، برای خودش خوش است. همین چهارشنبه‌ای که گذشت، نامزدش کردیم. راستی تو چرا نیامدی؟ 
صدای قیچی قطع می‌شود. ماکار کوزمیچ بازوان خود را فرو می‌آویزد و وحشت زده می‌پرسد: 
ــ کی را نامزد کردید؟ 
ــ معلوم است، آنا را. 
ــ یعنی چه؟ چطور ممکن است؟ با کی؟ 
ــ پروکوفی پترویچ شییکین. همان که عمه‌اش در کوچه‌ی زلاتوئوستنسکی سرآشپز است. زن خوبی ست! همه مان از نامزد آنا خوشحالیم … هفته‌ی آینده هم عروسی شان را راه می‌ندازیم. تو هم بیا، خوش می‌گذرد. 
ماکار کوزمیچ، مبهوت و رنگپریده، شانه‌های خود را بالا می‌اندازد و می‌گوید: 
ــ چطور ممکن است این کار را کرده باشید؟ آخر چرا؟ این … غیر ممکن است، اراست ایوانیچ! آخر آنا اراستونا … آخر من … من می‌خواستمش … قصد داشتم بگیرمش! آخر چطور ممکن است؟ … 
ــ چطور ندارد! کردیم و شد! آقا داماد، مرد خوبی ست. 
قطره‌های درشت عرق سرد، چهره‌ی ماکار کوزمیچ را خیس می‌کند؛ قیچی را کنار می‌گذارد، مشتش را به بینی می‌مالد و می‌گوید: 
ــ من که می‌خواستم … این، غیر ممکن است، اراست ایوانیچ! من … من عاشقش بودم … به‌اش قول داده بودم بگیرمش … خاله جان هم موافق بودند … شما همیشه در حکم پدرم بودید، به‌اندازه‌ی مرحوم ابوی، به شما احترام می‌گذاشتم … همیشه مجانی اصلاحتان می‌کردم … همیشه از من پول دستی می‌گرفتید … وقتی آقاجانم مرحوم شد شما کاناپه‌ی ما را برداشتید و ده روبل پول نقد هم از من قرض گرفتید و هیچ وقت هم پسش ندادید. یادتان هست؟ 
ــ چطور ممکن است یادم نباشد؟ البته که یادم هست! ولی خودمانیم ماکار جان، از تو که داماد در نمی‌آد! نه پول داری، نه اسم و رسم؛ تازه شغلت هم چنگی به دل نمی‌زند … 
ــ ببینم، مگر شییکین پولدار است؟ 
ــ در شرکت تعاونی کار می‌کند … هزار و پانصد روبل سپرده دارد … آره، برادر … وانگهی حالا دیگر این حرف‌ها فایده ندارد … کار از کار گذشته … آب رفته که به جوی بر نمی‌گردد، ماکار جان … خوبست زن دیگری برای خودت دست و پا کنی … فقط آنا که از آسمان نیفتاده … ببینم، حالا چرا ماتت برده؟ چرا کارت را تمام نمی‌کنی؟ 
ماکار کوزمیچ جواب نمی‌دهد. بی حرکت ایستاده است. بعد، دستمالی از جیب خود در می‌آورد و گریه سر می‌دهد. اراست ایوانیچ می‌کوشد دلداری‌اش بدهد: 
ــ بس کن پسرم! طوری شیون می‌کند که انگار زن است! گفنم: بس کن! آرام بگیر! همین که سرم را تراشیدی، هر چه دلت می‌خواد زار بزن! حالا قیچی را بگیر دستت و تمامش کن پسرم. 
ماکار کوزمیچ قیچی را بر می‌دارد، نگاه عاری از ادراک خود را به آن می‌دوزد و پرتش می‌کند روی می‌ز. دست‌هایش می‌لرزد: 
ــ نمی‌توانم! دستم به کار نمی‌رود! من آدم بدبختی هستم! آنا هم بدبخت است! ما همدیگر را دوست داشتیم، با هم عهد و پیمان بسته بودیم … ولی یک مشت آدم بی رحم، از هم جدامان کردند … اراست ایوانیچ بفرمایید بیرون! چشم ندارم شما را ببینم. 
ــ باشد، ماکار جان، فردا بر می‌گردم. حالا که امروز دستت به کار نمی‌رود، فردا می‌آیم. 
ــ بسیار خوب. 
ــ امروز را آرام بگیر، من فردا صبح زودترک می‌آیم. 
انسان از مشاهده‌ی نصف کله‌ی از ته تراشیده‌ی اراست ایوانیچ، به یاد تبعیدی‌ها می‌افتد. خود او از این بابت سخت شرمنده است اما چاره‌ای ندارد جز آن که دندان روی جگر بگذارد. شال زنانه را دور سر و گردن خود می‌پیچد و از دکه‌ی سلمانی بیرون می‌رود. و ماکار کوزمیچ، در تنهایی خویش، هم‌چنان اشک می‌ریزد. 
روز بعد، اراست ایوانیچ صبح زود به دکه‌ی ماکار کوزمیچ می‌آید. 
ماکار با لحنی سرد می‌پرسد: 
ــ فرمایشی دارید؟ 
ــ ماکار جان، آمده‌ام کارت را تمام کنی. نصف سرم مانده … 
ــ اول دستمزدم را می‌گیرم، بعد کار را تمام می‌کنم. سر هیچکی را مفت و مجانی نمی‌تراشم. 
اراست ایوانیچ، بدون ادای کلمه‌ای، راه خود را می‌گیرد و می‌رود. تا امروز هم نصف موی سرش کوتاه و نصف دیگر، بلند است. او، پرداخت دستمزد به سلمانی جماعت را اسراف می‌داند ــ دندان روی جگر گذاشته و امیدوار است موی کوتاهش هر چه زودتر بلند شود. او، با همان ریخت و قیافه هم در جشن عروسی دخترش، آنا شرکت کرد و خوش گذرانید. 
نویسنده: آنتوان چخوف

  • برچسب ها:
  • admin
https://www.dastankootah.com/?p=1916
لینک کوتاه مطلب:
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.