داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

مرگ یک کارمند

در شبی خوش، کارمندی به اسم ایوان دمیتریچ چرویاکف که خود نیز به‌اندازه‌ی همان شب،‌ خوش بود در ردیف دوم تئاتر نشسته و دوربین به چشم سرگرم تماشای اپرت «ناقوس‌های کورنیلف» بود. چشم به صحنه دوخته بود و عرش اعلی را سیر می‌کرد. اما ناگهان … راستی در داستان‌ها غالباً به عبارت «اما ناگهان» بر می‌خوریم. مؤلفان حق دارند این جمله را به کار گیرند چرا که زندگی پر است از رویداد‌های ناگهانی و غیر منتظره! باری … اما ناگهان صورت او پر چین و چروک شد، چشم‌هایش به پیشانی‌اش غلتیدند و نفسش بند آمد و …‌هاپچی!!! و همان طوری که ملاحظه می‌فرمایید، ایشان عطسه کردند. هر کسی ــ حالا می‌خواهد د‌هاتی باشد یا کلانتر یا حتی مدیر کل ــ ممکن است عطسه کند. چرویاکف از عطسه‌ای که کرده بود به هیچ وجه احساس شرمندگی نکرد؛ لب و لوچه را با دستمال پاک کرد و به عنوان مردی مؤدب و با نزاکت، به پیرامون خود نگریست تا مطمئن شود که اسباب زحمت کسی را فراهم نکرده باشد. اما درست در همان لحظه، ناچار شد احساس شرمندگی کند زیرا مردی مسن را دید که در ردیف اول ــ درست جلو خود او ــ نشسته بود و داشت کله‌ی طاس و پس گردن خود را با دستکش به دقت خشک می‌کرد و زیر لب، غر می‌زد. چرویاکف در همان نگاه اول، همردیف ژنرال بریزژالف مدیر کل اداره‌ی راه را شناخت و با خود فکر کرد: «چه بد شد که به سر و کله‌اش تف پاشیدم! گرچه رئیس مستقیم من نیست، با این همه خیلی بد شد … باید از حضورشان عذرخواهی کنم».
تک سرفه‌ای کرد، اندکی به جلو خم شد و دم گوش ژنرال، به نجوا گفت:
ــ ببخشید قربان … جنابعالی را خیس کردم … تعمد نداشتم قربان …
ــ مهم نیست …
ــ شما را به خدا، ببخشید … عرض کردم تعمد نداشتم، قربان …
ــ مهم نیست، راحت باشید! لطفاً حواسم را پرت نکنید!
چرویاکف، باز احساس شرمندگی کرد، لبخند احمقانه‌ای بر لب آورد و نگاه خود را به صحنه دوخت؛ گرچه چشمش به صحنه بود اما دیگر عرش اعلی را سیر نمی‌کرد. اضطراب و نگرانی، عذابش می‌داد. در فاصله‌ی دو پرده، به طرف ژنرال رفت، چند دقیقه‌ای در اطراف او چرخید، سرانجام بر ترس خود فایق آمد و من‌من‌کنان گفت:
ــ جنابعالی را خیس کردم، حضرت اجل … ببخشید، ولی بنده … نه آن که تصور بفرمایید بنده قصد …
ژنرال که لب زیرینش، از سر بی حوصلگی مرتعش شده بود گفت:
ــ آه کافیست آقا! بس کنید! … من که فراموشش کرده‌ام …
چرویاکف نگاه آمیخته به تردیدش را به ژنرال دوخت و با خود فکر کرد: می‌گوید «فراموش کرده‌ام» ولی در نگاهش طعنه موج می‌زند. نمی‌خواهد حتی کلمه‌ای با من حرف بزند. نه، باید توضیح بدهم … باید متوجه‌اش کنم که قصد بدی نداشتم … باید بفهمانمش که عطسه یک امر طبیعی است وگرنه ممکن است دچار این توهم شود که به عمد خیسش کرده بودم. تازه اگر هم امشب این تصور را نکند، فردا به‌این فکر خواهد افتاد! …
بعد از خاتمه‌ی نمایش، به خانه رفت و ماجرای عطسه‌ی گستاخانه و بی ادبانه‌ی خود را برای همسرش تعریف کرد. زنش ــ البته به گمان چرویاکف ــ موضوع عطسه را خیلی سرسری تلقی کرد؛ ابتدا دستخوش ترس و وحشت شد اما وقتی دریافت که ژنرال بریزژالف، رئیس دیگران است، نه رئیس چرویاکف، آرام گرفت و گفت:
ــ با این همه، برو خدمتش و ازش عذرخواهی کن، وگرنه ممکن است تصور کند که از آداب معاشرت، بو نبرده‌ای!
ــ با نظرت موافقم … البته عذرخواهی هم کردم ولی خیلی عجیب است که … جواب درست و حسابی به من نداد … ناگفته نماند که فرصت هم کافی نبود …
صبح روز بعد، لباس رسمی نو خود را پوشید، سر و صورت را صفا داد و به قصد ادای توضیحات، به خدمت ژنرال شتافت … در سالن پذیرایی ایشان، مراجعان زیادی نشسته بودند، خود بریزژالف نیز که استماع درخواست‌های ارباب رجوع را شروع کرده بود در میان آنان دیده می‌شد. بالاخره نوبت به چرویاکف رسید و ژنرال،‌ نگاه پرسشگر خود را به او دوخت. چرویاکف،‌ گزارشگرانه آغاز سخن کرد:
ــ دیشب در تئاتر «آکاردی» ــ البته اگر حضرت اجل، فراموش نکرده باشند ــ بنده عطسه کردم و … حضرتعالی را نادانسته … خیس … معذرت …
ــ این‌که اهمیتی ندارد … خدا می‌داند که حرف‌هایی می‌زنید!
سپس رو کرد به ارباب رجوع بعدی و پرسید:
ــ شما چه فرمایشی دارید؟
چرویاکف، غمین و رنگپریده،‌ با خود فکر کرد: «نمی‌خواهد با من حرف بزند! معلوم می‌شود از دست من عصبانی است! … نه، این کار را نباید به امان خدا ر‌ها کرد … باید توضیح داد …»
و هنگامی که ژنرال آخرین ارباب رجوع را راه‌انداخت و قصد خروج از سالن پذیرایی را داشت چرویاکف از پی او راه افتاد و من من کنان گفت:
ــ حضرت اجل! احساس ندامت وادارم کرده است که با گستاخی خود، موجبات ناراحتی سرکار را فراهم آورم … خود جنابعالی هم مسبوق هستید که تعمدی در کار بنده نبود!
ژنرال، قیافه‌ی گریه آلودی به خود گرفت، دستی تکان داد و گفت:
ــ شما، شوخی و لودگی می‌کنید، آقا!
و پشت در سالن پذیرایی، ناپدید شد.
چرویاکف با خود فکر کرد: «آخر من و شوخی؟ من و لودگی؟ چرا باید فکر کنید که مسخره بازی در می‌آورم؟ گرچه مدیر کل است،‌ اما هنوز هم نمی‌تواند مطالب جدی را از شوخی، تمیز دهد. حالا که‌این طور شد، دیگر حاضر نیستم از این لافزن رستم صولت، عذرخواهی کنم! مرده شوی قیافه‌اش را ببرد! به خدا قسم که دیگر عذرخواهی نمی‌کنم!»
و غرق در همین اندیشه، به خانه بازگشت … می‌خواست خطاب به ژنرال، نامه‌ای بنویسد اما منصرف شد ــ هر چه فکر کرد نتوانست متن مناسبی برای نامه‌ی مورد نظرش بیابد. پس ناچار شد روز بعد، بار دیگر جهت ادای توضیحات، به حضور ژنرال برود.
هنگامی که بریزژالف، پرسشگرانه نگاهش کرد، او من من کنان گفت:
ــ حضرت اجل، دیروز ــ برخلاف نظر جنابعالی ــ به قصد شوخی و لودگی،‌ مصدع نشده بودم … بنده می‌خواستم از عطسه‌ی آن شب که موجبات ناراحتی جنابعالی را فراهم کرده بود، عذرخواهی کنم … بنده هرگز قصد لودگی نداشتم … مگر بنده جسارت می‌کنم که مسخره بازی درآورم؟ اگر بنا باشد افرادی در حد بنده، لودگی کنند، هیچ گونه احترامی برای شخصیت‌ها … باقی نمی‌…
ژنرال که سراپا می‌لرزید و صورتش کبود شده بود، داد زد:
ــ بیرون! برو گم شو!
چرویاکف، سراپا لرزان، زیر لب من من کنان پرسید:
ــ چه فرمودید؟
ژنرال، پای خود را به کف اتاق کوبید و بار دیگر بانگ زد:
ــ برو گم شو!!
چیزی در درون چرویاکف، گسیخته شد. زار و نزار ــ با حالتی که گفتی بینایی و شنوایی خود را از دست داده باشد ــ عقب عقب به طرف در خروجی رفت، پا به کوچه گذاشت و پاکشان به منزل خود مراجعت کرد … وقتی با گام‌های نااستوار و غیر ارادی، به خانه رسید، بی آن که لباس رسمی را از تن درآورد، روی کاناپه دراز کشید … و مرد.
نویسنده: آنتوان چخوف

آدم مغرور

این ماجرا در جشن عروسی تاجری موسوم به سینریلف اتفاق افتاد.
ندورزف ــ جوانی بلند قامت با چشم‌های ور قلمبیده و کله‌ی از ته تراشیده و فراک دو دم ــ که ساقدوش عروس و داماد بود، در جمع دختران جوان ایستاده بود و داد سخن می‌داد:
ــ زن، باید خوشگل باشد ولی مرد، اگر هم خوش تیپ نبود غمی نیست؛ چیزی که ارزش او را بالا می‌برد، شعور و تحصیلات اوست. والا قیافه‌ی خوش را بگذار در کوزه و آبش را بخور! یک مرد خوش بر و رو اگر مغزش از علم و شعور خالی باشد، به یک پول سیاه نمی‌ارزد! … راستش را بخواهید من از مرد‌های خوش قیافه خوشم نمی‌آید …! Fi donc (به فرانسه: اوف)
ــ البته کسی که قیافه‌ی جالبی نداشته باشد، باید هم از این حرف‌ها بزند! ولی مردی را که در آن اتاق نشسته و از اینجا پیداست تماشا کنید. این را به‌اش می‌گویند: مرد خوش قیافه! فقط حالت چشم‌هایش، به هر چه بگویید می‌ارزد! نگاهش کنید! الحق که خوش تیپ است! راستی، ایشان کی باشند؟
ساقدوش نظری به اتاق مجاور افکند و پوزخند زد. آنجا مردی گندمگون و خوش منظر و سیاه چشم، روی مبلی لمیده بود؛ پا روی پا انداخته بود و با زنجیر ساعتش بازی می‌کرد؛ چشم‌ها را تنگ کرده و نگاه آکنده از نخوتش را به مهمان‌ها دوخته بود؛ پوزخندی بر گوشه‌ی لب‌هایش پدید و ناپدید می‌شد. ساقدوش گفت:
ــ چیز بخصوصی در او نمی‌بینم! ای … حتی می‌توان گفت که ریختش چنگی به دل نمی‌زند … قیافه‌اش حالت ابلهانه‌ای دارد … گردنش را تماشا کنید ــ سیبکی دارد قد دو ذرع و نیم!
ــ با این همه، خیلی تو دل بروست!
ــ به نظر شما خوش تیپ است ولی به عقیده‌ی من، نه. وانگهی اگر هم خوش قیافه باشد حتماً بیشعور و بیسواد است. راستی ایشان کی باشند؟
ــ نمی‌شناسیم … به قیافه‌اش نمی‌آید از صنف تجار باشد …
ــ هوم … حاضرم شرط ببندم که احمق است … ببینید پایش را چه جوری تاب می‌دهد … حال آدم را بهم می‌زند … حلا از کارش سر در می‌آرم … رفتم پی کشفیات! … حلا بر می‌گردم.
آن‌گاه تک سرفه‌ای کرد،‌ جسورانه به اتاق مجاور رفت، در برابر مرد گندمگون ایستاد، یک بار دیگر سرفه کرد، لحظه‌ای به فکر فرو رفت و پرسید:
ــ حالتان چطور است؟
مرد سراپای او را ورانداز کرد،‌ پوزخندی زد و با بی می‌لی جواب داد:
ــ ای، بدک نیستم.
ــ چرا بدک؟ آدم باید همیشه پیش بره.
ــ چرا حتماً پیش؟
ــ همین طوری گفتم … این روز‌ها همه چی پیش می‌ره … هم برق، هم تلغراف، هم تیلیفون … بله! مثلاً خود پیشرفت را بگیریم … خود این کلمه چه معنی می‌دهد؟ معنیش این است که هر کسی باید پیش بره … پس شما هم پیش بروید …
مرد دوباره پوزخند زد و پرسید:
ــ می‌فرمایید الان کجا پیش بروم؟
ــ مگر جا قحطی است! آدم اگر دلش بخواد … جا زیاد است … مثلاً تشریف ببرید دم بوفه … راستی خوش ندارید به افتخار آشنایی مان نفری یک پیک کنیاک بزنیم؟ …‌ها؟ گپی می‌زنیم …
ــ چرا که نه!
ساقدوش و مرد گندمگون به طرف بوفه رفتند. پیشخدمتی با سر از ته تراشیده که فراک به تن داشت و کراوات سفیدی پر از انواع لکه زده بود، برای آن دو کنیاک ریخت. پس از آن که مشروب را سر کشیدند ساقدوش گفت:
ــ کنیاک بدی نبود، ولی چیز‌های اساسی تر از این هست … بیایید به افتخار آشنایی مان شراب قرمز هم بزنیم …
شراب قرمز را هم بالا رفتند. ساقدوش در حالی که لب‌های خود را می‌لیسید گفت:
ــ حلا دیگر با هم آشنا شدیم و می‌شود گفت که گیلاس به گیلاس هم زدیم …
ــ «حلا» غلط است، باید گفت: «حالا!» هنوز بلد نیستید درست حرف بزنید ولی راجع به تلفن اظ‌هار لحیه می‌کنید. من اگر به‌اندازه‌ی شما بیسواد می‌بودم، زبانم را گاز می‌گرفتم و خود را رسوای خاص و عام نمی‌کردم … حلا … حلا …‌ها ــ‌ها ــ‌ها!
ساقدوش که آشکارا رنجیده خاطر شده بود گفت:
ــ این‌که خنده نداشت! محض شوخی این جوری حرف می‌زدم والا … لازم نیست نیش تان را باز کنید! خوش ندارم نیش آدم، باز باشد … راستی شما کی هستید؟ با داماد نسبت دارید یا با عروس؟
ــ به شما مربوط نیست …
ــ اسم و رسمتان چیه؟
ــ گفتم به شما مربوط نیست … من آن‌قدر بی‌شعور نیستم که خودم را به هر رهگذری معرفی کنم … من آن‌قدر غرور دارم که با آدم‌های چون شما زیاد محشور نشوم، من نسبت به شما و امثال شما کم اعتنا هستم …
ــ آقا را باش! … هوم … پس نمی‌خواهید اسم و رسمتان را بگویید، ‌ها؟
ــ نه، مایل نیستم … اگر بنا باشد خودم را به هر کله پوکی معرفی کنم زبانم مو در خواهد آورد … در ضمن، من آدمی هستم آن‌قدر مغرور که شما و امثال شما را در حد یک پیشخدمت می‌دانم … بی نزاکت‌ها!
ــ آقا را باش! … نجیب زاده را باش! … الانه روشن می‌کنم که تو هنرپیشه‌ی کدام تئارتی!
ساقدوش چانه‌ی خود را بالا گرفت و به سمت داماد شتافت (آقا داماد با لپ‌های گلگون، کنار عروس خانم نشسته بود و پلک می‌زد) و در حالی که با سر به طرف مرد گندمگون اشاره می‌کرد پرسید:
ــ نیکیشا! اسم آن آرتیسته چیه؟
داماد سری به علامت نفی تکان داد و گفت:
ــ نمی‌شناسمش، با‌هاش آشنایی ندارم. لابد پدرم دعوتش کرده … برو از بابام بپرس.
ــ بابات تا خرخره خورده و توی یکی از اتاق‌ها مست و پاتیل افتاده … و مثل یک حیوان وحشی، خرناسه می‌کشد …
سپس رو کرد به عروس خانم و پرسید:
ــ شما چطور؟ یارو را می‌شناسید؟
عروس خانم نیز جواب منفی داد. ساقدوش شانه‌های خود را بالا انداخت و درباره‌ی هویت مرد گندمگون، از مهمان‌ها پرس و جو آغاز کرد. هیچ کسی او را نمی‌شناخت. به‌این ترتیب، ساقدوش نتیجه کرد: «لابد یکی از همان انگل‌ها و ارقه‌هاییست که بی دعوت به علف‌چری می‌آیند … بسیار خوب! الساعه «حلا» را به‌اش حالی می‌کنم!» پس به طرف مرد گندمگون رفت، دست به کمر زد و پرسید:
ــ ببینم، شما کارت دعوت دارید؟ لطفاً نشانم بدهید.
ــ من آن‌قدر غرور دارم که کارت دعوتم را به هر کسی نشان ندهم … اصلاً چرا دست از سر کچلم بر نمی‌دارید؟
ــ معلوم می‌شود کارت دعوت ندارید! … و اگر نداشته باشید معنی‌اش این است که آدم ارقه و حقه بازی هستید. حلا، یعنی حالا دستگیرم شد کی دعوتتان کرده و اسم و رسمتان چیه! شما حقه بازید همین!
ــ این حرف‌ها را اگر از آدم باشعور و حسابی شنیده بودم، دک و پوزش را خرد می‌کردم اما … جواب ابلهان خاموشی است!
ساقدوش، همه‌ی اتاق‌های خانه را شتابان زیر پا گذاشت، پنج شش نفر از دوستان خود را جمع کرد و به اتفاق آن‌ها نزد مرد گندمگون بازگشت و گفت:
ــ حضرت آقا، اجازه بفرمایید کارت دعوتتان را ملاحظه کنیم!
ــ خوش ندارم نشانش بدهم! دست از سرم بردارید وگرنه …
ــ خوش ندارید؟ پس بی کارت تشریف آورده‌اید،‌ها؟ چه کسی این حق را به شما داده،‌ها؟ بفرمایید بیرون! بفرمایید! حقه باز! تمنا می‌کنیم تشریف ببرید بیرون! والا از همین پله‌ها …
ساقدوش و دوستانش زیر بغل مرد گندمگون را گرفتند و او را کشان کشان به طرف پله‌ها بردند. مهمان‌ها همهمه کردند. مرد گندمگون نیز با صدای رسا از بی نزاکتی آنان و غرور خود سخن گفت. ساقدوش در حالی که پیروزمندانه به سمت در خروجی می‌راند می‌گفت:
ــ بفرمایید آقا! تمنا می‌کنیم! جناب خوش تیپ تمنا می‌کنیم! … امثال شما خوش قیافه‌ها را خوب می‌شناسیم!
در آستانه‌ی در خروجی پالتوی مرد گندمگون را تنش کردند، کلاهش را بر سرش گذاشتند و به طرف پله‌ها هلش دادند. ساقدوش با احساس وجد و غرور،‌ پوزخندی زد و دست مزین به انگشترش را چندین بار با پس گردن مرد آشنا کرد. مرد گندمگون تلوتلو خورد، به پشت بر زمین افتاد و از پله‌ها فرو غلتید. ساقدوش، پیروزمندانه بانگ زد:
ــ دست حق همرات! سلام ما را به همگی برسان!
مرد، به پایین پله‌ها که رسید به پا خاست، گرد و خاک پالتواش را تکان داد، سر را بالا گرفت و گفت:
ــ رفتار آدم‌های احمق، باید هم احمقانه باشد! من آن‌قدر غرور دارم که احساس حقارت نکنم؛ حالا بیایید پایین تا سورچی ام مرا به شما معرفی کند. بفرمایید پایین!
آن‌گاه رو به سمت کوچه بانگ زد:
ــ گریگوری!
مهمان‌ها رفتند پایین، لحظه‌ای بعد کالسکه چی هم از کوچه رسید. مرد گندمگون رو کرد به او و گفت:
ــ گریگوری؟ من کی هستم؟
ــ شما قربان، ارباب سیمیون پانتله ییچ …
ــ چه عنوانی دارم و این عنوان را بابت چه گرفته ام؟
ــ عنوانتان شهروند افتخاریه قربان و بخاطر تحصیلات و علم تان گرفته‌اید …
ــ کجا کار می‌کنم و شغلم چیست؟
ــ شما قربان در کارخانه‌ی پادشچیوکین تاجر، در قسمت مهندسی کار می‌کنید و سه هزار روبل مواجب می‌گیرید …
ــ حالا فهمیدید من کی هستم؟ این هم کارت دعوتم! مرا آقای سیزیلف پدر داماد، که حالا مست و پاتیل در گوشه‌ای افتاده است، دعوت کرده و …
ساقدوش با اضطراب و دستپاچگی گفت:
ــ مرد حسابی، عزیز دلم، چرا این را قبلاً نگفتی؟
ــ من آدم غروری هستم … خودخواهم … خداحافظ!
ــ نه، نه! محال است بگذاریم! صبر کن برادر! برگرد سیمیون پانتله ییچ! حالا دستگیرمان شده که تو کی هستی! … برگرد به سلامتی علم و تحصیلاتت یک پیک دیگر بزنیم …
مرد مغرور اخم کرد و از پله‌ها بالا رفت. دقایقی بعد در بوفه‌ایستاده بود و در حالی که کنیاک می‌نوشید توضیح می‌داد:
ــ در دنیای ما،‌ آدم اگر غرور نداشته باشد، روزگارش سیاه است. من که شخصاً، محال است در مقابل کسی سر خم کنم! تسلیم احدی نمی‌شوم! برای خودم ارزش قائلم. در هر صورت، شما بیشعور‌ها، این حرف‌ها، حالی تان نیست!
نویسنده: آنتوان چخوف

در بهار

برف‌ها هنوز آب نشده است، اما بهار رخصت می‌طلبد تا با جانت عجین شود. اگر بیماری سختی گرفته و خوب شده باشید، این حالت ملکوتی را می‌شناسید. حالتی که دلشوره‌های مبهم بیچاره ات می‌کند، اما بدون کوچک ترین دلیلی لبخند بر لب می‌آوری. ظاهراً طبیعت هم در این موقع در چنین حالتی به سر می‌برد. زمین سرد است، در زیر پا‌ها شلپ شلپ از گل و برف صدا بلند می‌شود، اما همه چیز فوق العاده شاد و مهربان شده است، و هر چیز می‌خواهد تمام اطرافش را در آغوش بگیرد! هوا به قدری صاف و روشن شده است که به نظر می‌آید اگر بالای کبوتر خان یا برج ناقوس بروی، سرتاسر دنیا را خواهی دید. خورشید سخت می‌درخشد، و اشعه‌اش به همراه گنجشک‌ها در برکه‌ها بازی می‌کنند و می‌خندند. رودخانه بالا می‌آید و تیره می‌شود: از خواب خود بیدار شده است و امروز و فرداست که غرش‌هایش بلند شود. درخت‌ها لخت هستند، اما زندگی می‌کنند و نفس می‌کشند.
موقعی از سال است که کیف می‌دهد آب‌های کثیف را با یک جارو یا بیل هل بدهی تا در جوی‌ها بروند، و قایق‌های کوچک در آب بیندازی، یک تکه یخ مقاوم را با پاشنه پایت بشکنی. همین طور کیف می‌دهد که کبوتر‌ها را در داخل گنبد آسمان به پرواز درآوری، یا از درخت بالا رفته و برای سار‌ها سرپناه درست کنی. بله، در این فصل دل انگیز سال، همه چیز خوب است، مخصوصاً که جوان باشید و طبیعت را دوست داشته باشید، دمدمی مزاج و هیستریک نباشید، و شغلتان طوری نباشد که مجبور شوید از صبح تا شب داخل یک چهاردیواری بمانید. اگر بیمار هستید، یا در یک اداره تحلیل می‌روید و با الهه‌های هنر سروکار دارید، زیاد خوب نخواهد بود.
بله، در فصل بهار نباید کاری به کار این الهه‌ها داشت.
ببینید آدم‌های عادی چقدر احساس خوشحالی می‌کنند و راحتند! این پانتلئی پتروویچ باغبان است که از کله سحر یک کلاه حصیری لبه پهن بر سر گذاشته و نمی‌تواند از آن ته سیگاری که همان وقت از توی کوچه برداشت جدا شود، نگاهش کنید: دست‌هایش را به کمرش زده و راست جلو پنجره آشپزخانه‌ایستاده است، و برای آشپز تعریف می‌کند که چه چکمه‌هایی دیروز خرید. از چهره دراز و باریکش، که باعث شده است کلفت‌ها اسمش را اسب لاجون بگذارند، رضایت خاطر می‌بارد و تشخص. طوری طبیعت را از نظر می‌گذراند که از برتری خود بر آن آگاهی دارد، و در چشم‌هایش چیزی از تحکم و سلطه جویی یا حتی تحقیر خوانده می‌شود، گویی که در نارنجستان یا باغ که خاکشان را بیل می‌زند، چیزی درباره سلطنت بر دنیای نباتی آموخته است که احدالناسی آن را نمی‌داند.
بیهوده است برایش توضیح دهی که طبیعت شکوهمند و با ابهت، سرشار است از جذابیت‌های جادویی، و انسان مغرور باید در برابر آن سر خم کند. خیال می‌کند که همه چیز را می‌داند و از همه راز‌ها و جذابیت‌ها و معجزه‌ها آگاه است: این فصل شگفت انگیز فقط حکم یک برده را برایش دارد، این فصل هم مثل آن زن لاغر […] است که در انباری نزدیک نارنجستان است، و شکم بچه‌های او را با آش کلم رقیقی پر می‌کند.
و ایوان زاخاریچ شکارچی؟ او یک کت ماهوت نخ نما پوشیده، یک جفت گالش به پا‌های لختش کرده، روی چلیک خوابیده‌ای در نزدیکی آغل نشسته است و با چوب پنبه‌های کهنه لایی تشک درست می‌کند. خود را آماده می‌کند تا در گذشته‌ها به شکار برود. مسیری که باید طی کند، با تمامی کوره راه‌ها و چاله‌های پر از آب و جویبار‌ها، در خیالش مجسم می‌شود. با چشم‌های بسته یک ردیف از درخت‌های بلند و قد برافراشته را می‌بیند که با تفنگش در زیر آن‌ها خواهد ایستاد، و در حالی که از خنکی شامگاه و هیجان دلپذیری می‌لرزد گوش تیز خواهد کرد. به خیالش می‌رسد که صدا‌های دورگه‌ای را می‌شنود که از گلوی جنگل در می‌آید، در این موقع، در صومعه‌ای که در آن نزدیکی است، تمامی ناقوس‌ها به مناسبت شب عید به صدا درآمده‌اند، و او هم‌چنان در کمین گذشته‌اش نشسته است… ایوان زاخاریچ خوب است و به طرز بی تناسب و نامعقولی خوشحال.
حالا ماکار دنیسیچ جوان را نگاه کنید که می‌رزا بنویس و پیشکار ژنرال استرموخوف است. این مرد بیشتر از دوبرابر باغبان حقوق می‌گیرد، پیش سینه‌های سفید به لباسش می‌دوزد، توتون‌های دو روبلی مصرف می‌کند، نه هیچ وقت گرسنه می‌ماند نه بدون لباس، و هر وقت که ژنرال را می‌بیند افتخار این را دارد که دست سفید و تپلی را فشار دهد که مزین به انگشتری الماس درشتی است. با این حال خیلی آدم بدبختی است! دائم با کتاب سروکار دارد، بیست و پنج روبل نشریه سفارش می‌دهد، مرتب در حال نوشتن است… شب در حال نوشتن است، هر روز بعد از شام که همه در خوابند او در حال نوشتن است و هرچه می‌نویسد در یک صندوق بزرگ قایم می‌کند.
داخل این صندوق، در اصل شلوار‌ها و جلیقه‌هایی گذاشته شده است که به دقت تا شده‌اند، و روی آن‌ها یک پاکت توتون است که هنوز باز نشده، ده دوازده تایی قوطی که حاوی قرص هستند، یک شال گردن کوچک و زرشکی، یک صابون گلیسیرین کوچک با بسته بندی زرد رنگ، و بسیاری اشیای ارزشمند دیگر؛ اما دورتادور این محفظه، دسته دسته کاغذ‌های نوشته شده است که با کمرویی به یکدیگر فشار می‌آورند، به اضافه دو سه شماره‌ای از دپارتمان ما که در آن‌ها داستان‌ها و نامه‌های ماکاردنیسیچ چاپ شده است. همه اهل محل او را ادیب می‌دانند، شاعر می‌دانند، معتقدند که آدم خاصی است، دوستش ندارند، می‌گویند که نه حرف می‌زند، نه پیاده روی می‌کند، نه آنطور که باید سیگار می‌کشد، و خود او هم یک روز که به عنوان شاهد به یک جلسه دادگاه احضار شده بود، به خودش بد و بیراه گفت که چرا دنبال ادبیات رفته است و به همین علت سرخ شد. گویی که دنبال ادبیات رفتن دله دزدی محسوب می‌شود.
این هم خودش که بارانی آبی رنگ بر تن و شب کلاه مخملی و عصا در دست، خیابان را در پیش گرفته و می‌رود… پنج قدم که رفت می‌ایستد و به آسمان چشم می‌دوزد، یا به کلاغ پیری خیره می‌شود که بر یک درخت صنوبر نشسته است.
باغبان دست‌هایش را به کمرش زده است، چهره شکارچی حالت جدی دارد و ماکار سرش را پایین انداخته و با کمرویی سرفه می‌کند، خلقش تنگ است، مثل این است که بهار با زیبایی‌ها و بخار‌های خودش او را خرد می‌کند، خفه می‌کند! … وجودش آکنده از کمرویی است، بهار به جای این که در دلش شور و شوق و شادی و امید ایجاد کند، آرزو‌های مبهمی ایجاد می‌کند که باعث بی قراری‌اش می‌شوند. نمی‌داند چه کار باید بکند، همین طوری قدم می‌زند. واقعاً چه کار باید بکند؟
«اوه، سلام ماکار دنیسیچ!»
صدای ژنرال استرموخوف است که ناگهان به گوشش می‌رسد.
«نامه هنوز نرسیده؟»
ژنرال که یکپارچه شادی و سلامتی است، با دختربچه‌اش در کالسکه نشسته است و ماکار که با دقت کالسکه را برانداز می‌کند در پاسخ می‌گوید، «نه هنوز، عالی جناب.»
ژنرال می‌گوید: «چه هوای خوبی! واقعاً بهار شده است! قدم می‌زنی؟ دنبال موضوعات بکر می‌گردی؟»
اما چشم‌هایش نمی‌گوید بکر، می‌گوید: «مبتذل! بی ارزش!»
ژنرال کالسکه را نگه می‌دارد و می‌گوید: «راستی، پدر جان! امروز که داشتم قهوه‌ام را می‌خوردم، نمی‌دانی چه چیز محشری خواندم! حیف که فرانسه نمی‌دانی تا بدهم بخوانی…»
ژنرال تند تند داستانی را که خوانده است تعریف می‌کند و ماکار گوش می‌دهد و ناراحت می‌شود. مگر تقصیر اوست که فرانسوی نیست و چیز‌های به دردنخور نمی‌نویسد.
کالسکه را که دور می‌شود با نگاهش تعقیب می‌کند و در دل می‌گوید: «من که نمی‌فهمم چه چیز خوبی توی این کشف کرده است. موضوعش مبتذل و تکراری است… داستان‌های من خیلی عمق بیشتری دارند.»
کرم وارد می‌وه شده است. غرور نویسنده بد دردی است برایش، مثل زکام است برای روح، هرکس که گرفتارش شد دیگر آواز پرنده‌ها را نخواهد شنید، درخشش خورشید را نخواهد دید، بهار را دیگر نخواهد دید… کافی است که فقط اندکی این غرور جریحه دار شود، کل وجود از درد به خود خواهد پیچید. ماکار که به‌این درد گرفتار است به راهش ادامه می‌دهد. از نرده باغ رد می‌شود و به جاده گل آلود می‌رسد. آقای بوبنتسوف، که تمام هیکلش در کالسکه بلند خود تکان می‌خورد و سخت هیجان زده است، از آنجا رد می‌شود. داد می‌زند و می‌گوید:
«آ‌های! آقای نویسنده! خیلی ارادتمندیم!»
اگر ماکار فقط می‌رزابنویس یا پیشکار بود، هیچ کس جرات نمی‌کرد تا این قدر راحت و از موضع بالا با او حرف بزند، اما او نویسنده است، یک موجود «مبتذل»، «بی ارزش».
امثال آقای بوبنتسوف هیچ چیز از هنر نمی‌فهمند و علاقه‌ای به آن ندارند، اما عوض آن هر وقت با ابتذال و بی ارزشی روبه رو می‌شوند، سرسخت و بی رحم هستند. حاضرند هرچیزی را به هر کس گذشت کنند، الا به‌این ماکار که یک آدم بازنده و ورای خلق خداست و دست نویس‌هایی در صندوقش دارد. باغبان یک درخت کائوچو را شکسته، بسیاری از نشا‌های گران قیمت را گذاشته است بپوسند، ژنرال دست به سیاه و سفید نمی‌زند، و از پولی خرج می‌کند که مال خودش نیست، آقای بوبنتسوف که رئیس دادگاه بخش بود فقط ماهی یکبار به پرونده‌ها رسیدگی می‌کرد و موقع رسیدگی به آن‌ها به مِنومِن می‌افتاد، قوانین را با هم اشتباه می‌کرد، کلی مهمل به هم می‌بافت و همه‌این‌ها عفو می‌شود و به چشم نمی‌آید. اما در مورد ماکار، که شعر می‌گوید و داستان‌هایی می‌نویسد، امکان ندارد که‌این کار‌ها را بکنی، به او نمی‌شود توجه نکرد و درباره‌اش سکوت کرد: از نان شب هم واجب تر است که چیزی به او بگویی تا باعث رنجشش شود. اگر خواهر زن ژنرال به کلفت‌هایش سیلی می‌زند و هنگام ورق بازی مثل زن‌های رخت شو فحش می‌دهد، اگر زن کشیش هیچ وقت قرض‌های قمارش را پس نمی‌دهد، اگر فلوگوئین ملاک یک سگ از سی وبرازف ملاک دزدیده است، هیچ کس نیست که اهمیتی به‌این چیز‌ها بدهد، اما اگر اخیراً دپارتمان ما یکی از داستان‌های بد ماکار را پس فرستاده است، همه اهل محل خبردار شده‌اند و به‌این موضوع می‌خندند، بحث‌های طولانی درباره‌اش می‌کنند، احساس انزجار می‌کنند و حالا دیگر به ماکار می‌گویند «طفلکی ماکار بدبخت».
اگر یک نفر طوری می‌نویسد که حق مطلب ادا نمی‌شود، درپی آن نمی‌آیند که ببینند چرا حق مطلب ادا نشده است، فقط می‌گویند: «این هم یک قالتاق دیگر که یک مشت چرت و پرت نوشته است!»
چیزی که مانع می‌شود تا ماکار از بهار لذت ببرد، فکر کردن به‌این موضوع است که مردم او را درک نمی‌کنند و این‌که هم نمی‌خواهند درکش کنند هم نمی‌توانند. به نظرش می‌آید که اگر مردم درکش می‌کردند همه چیز درست می‌شد. اما مردم از آنجا می‌توانند بفهمند که او قریحه دارد یا نه، زیرا هیچ کس از ا‌هالی محل کتاب نمی‌خواند، یا طوری می‌خواند که اگر نمی‌خواند بهتر نبود؟ آدم با چه زبانی به ژنرال استرموخوف بگوید که آن تحفه فرانسه‌اش مالی نیست، بی مزه است، مبتذل است، تکراری است، وقتی که او جز این چیز‌های بی مزه هیچ چیز دیگر مطالعه نکرده است، آدم چه طور این را به او بگوید؟
زن‌ها را بگو، که خون به دل ماکار می‌کنند!
این‌ها معمولاً می‌گویند، «اوه ماکار دنیسیچ! واقعاً حیف شد که امروز در بازار نبودی! اگر می‌دیدی دو تا مرد روستایی چه دعوای بامزه‌ای با هم می‌کنند، حتماً چیزی درباره‌اش می‌نوشتی!»
البته هیچ کدام این‌ها چیز مهمی نیست، و فیلسوف‌ها غم این چیز‌ها را به دل راه نمی‌دهند و اعتنایی به آن‌ها نمی‌کنند، اما همین‌ها اعصاب ماکار را به هم ریخته است. روحش احساس می‌کند که تنهاست، یتیم است، و از ملامتی در رنج است که فقط روح آدم‌های خیلی حساس و گنهکاران بزرگ را گرفتار می‌کند. او هیچ وقت، حتی یکبار، دست‌هایش را مثل باغبان به کمرش نزده است. گاهی در جنگل یا جاده یا در قطار با کسی برخورد می‌کند که مثل خودش یک بدبخت واقعی است، و این را که در نگاه او خواند اندکی نیرو و نشاط پیدا می‌کند، و طرف هم همین طور، اما این به ندرت پیش می‌آید، هر پنج سالی شاید. مدت درازی با هم گفت وگو می‌کنند، جروبحث می‌کنند، دچار هیجان می‌شوند، به وجد می‌آیند، غش غش می‌خندند، طوری می‌شود که اگر کسی آن‌ها را ببیند خیال خواهد کرد که هر دوشان دیوانه‌اند.
اما معمولاً همین دقایق کوتاه هم گرفتاری خاص خودشان را دارند. گویی که عمدی در کار باشد، ماکار و آن مرد بدبختی که با او آشنا شده است، هیچ یک قبول نمی‌کند که همصحبت‌اش آدم با استعدادی است، احترام همدیگر را نگه نمی‌دارند، به همدیگر حسادت می‌کنند، همدیگر را می‌آزارند و مثل دو تا دشمن از هم جدا می‌شوند و به‌این شکل است که جوانی شان تحلیل رفته و نابود می‌شود، نه عشق هست، نه محبت هست، نه جان‌ها احساس آرامش می‌کنند، نه از آن چیز‌ها هیچ خبری هست که شب‌ها به فکر ماکار غمگین می‌رسند و او دوست دارد آن‌ها را بنویسد.
هم جوانی ات خواهد رفت هم بهار خواهد گذشت.
نویسنده: آنتوان چخوف

خوش اقبال

قطار مسافری از ایستگاه بولوگویه که در مسیر خط راه آهن نیکولایوسکایا قرار دارد به حرکت در آمد. در یکی از واگن‌های درجه دو که «استعمال دخانیات» در آن آزاد است، پنج مسافر در گرگ و می‌ش غروب، مشغول چرت زدن هستند. آن‌ها دقایقی پیش غذای مختصری خورده بودند و اکنون به پشتی نیمکت‌ها یله داده و سعی دارند بخوابند. سکوت حکمفرماست. 
در باز می‌شود و اندامی بلند و چوبسان، با کلاهی سرخ و پالتو شیک و پیکی که انسان را به یاد شخصیتی از اپرت یا از آثار ژول ورن می‌اندازد، وارد واگن می‌شود. 
اندام، در وسط واگن می‌ایستد، لحظه‌ای فس فس می‌کند، چشم‌های نیمه بسته‌اش را مدتی دراز به نیمکت‌ها می‌دوزد و زیر لب من من کنان می‌گوید: 
ــ نه، این هم نیست! لعنت بر شیطان! کفر آدم در می‌آید! 
یکی از مسافر‌ها نگاهش را به‌اندام تازه وارد می‌دوزد، آن‌گاه با خوشحالی فریاد می‌زند: 
ــ ایوان آلکسی یویچ! شما هستید؟ چه عجب از این طرف‌ها! 
ایوان آلکسی یویچ چوبسان یکه می‌خورد و نگاه عاری از هشیاری‌اش را به مسافر می‌دوزد،‌ او را به جای می‌آورد، دست‌هایش را از سر خوشحالی به هم می‌مالد و می‌گوید: 
ــ ‌ها! پتر پترویچ! پارسال دوست، امسال آشنا! خبر نداشتم که شما هم در این قطار تشریف دارید. 
ــ حال و احوالتان چطور است؟ 
ــ ای، بدک نیستم، فقط اشکال کارم این است که، پدر جان، واگنم را گم کرده ام. و من ابله هر چه زور می‌زنم نمی‌توانم پیدایش کنم. بنده مستحق آنم که شلاقم بزنند! 
آن‌گاه‌ایوان آلکسی یویچ چوبسان سرپا تاب می‌خورد و زیر لب می‌خندد و اضافه می‌کند: 
ــ پیشامد است برادر، پیشامد! زنگ دوم را که زدند پیاده شدم تا با یک گیلاس کنیاک گلویی تر کنم، و البته تر کردم. بعد به خودم گفتم: «حالا که تا ایستگاه بعدی خیلی راه داریم خوب است گیلاس دیگری هم بزنم» همین جور که داشتم فکر می‌کردم و می‌خوردم، یکهو زنگ سوم را هم زدند … مثل دیوانه‌ها دویدم و در حالی که قطار راه افتاده بود به یکی از واگن‌ها پریدم. حالا بفرمایید که بنده، خل نیستم؟ سگ پدر نیستم؟ 
پتر پترویچ می‌گوید: 
ــ پیدا است که کمی سرخوش و شنگول تشریف دارید، بفرمایید بنشینید؛ پهلوی بنده جا هست! افتخار بدهید! سرافرازمان کنید! 
ــ نه، نه … باید واگن خودم را پیدا کنم! خدا حافظ! 
ــ هوا تاریک است، می‌ترسم از واگن پرت شوید. فعلاً بفرمایید همین جا بنشینید، به‌ایستگاه بعدی که برسیم واگن خودتان را پیدا می‌کنید. بفرمایید بنشینید. 
ایوان آلکسی یویچ آه می‌کشد و دو دل روبروی پتر پترویچ می‌نشیند. پیدا است که ناراحت و مشوش است، انگار که روی سوزن نشسته است. پتر پترویچ می‌پرسد: 
ــ عازم کجا هستید؟ 
ــ من؟ عازم فضا! طوری قاطی کرده‌ام که خودم هم نمی‌دانم مقصدم کجاست … سرنوشت گوشم را گرفته و می‌بردم، من هم دنبالش راه افتاده ام.‌ها ــ‌ها ــ ‌ها … دوست عزیز تا حالا برایتان اتفاق نیفتاده با دیوانه‌های خوش‌بخت روبرو شوید؟ نه؟ پس تماشاش کنید! خوش‌بخت ترین موجود فانی روبروی شما نشسته است! بله! از قیافه‌ی من چیزی دستگیرتان نمی‌شود؟ 
ــ چرا … پیدا است که … شما … یک ذره … 
ــ حدس می‌زدم که قیافه‌ام در این لحظه باید حالت خیلی احمقانه‌ای داشته باشد! حیف آینه ندارم وگرنه دک و پوزه‌ی خودم را به سیری تماشا می‌کردم. آره پدر جان، حس می‌کنم که دارم به یک ابله مبدل می‌شوم. به شرفم قسم!‌ها ــ‌ها ــ‌ها … تصورش را بفرمایید، بنده عازم سفر ماه عسل هستم. حالا باز هم می‌فرمایید که بنده یک سگ پدر نیستم؟ 
ــ شما؟ مگر زن گرفتید؟ 
ــ همین امروز، دوست عزیز! همین که مراسم عقد تمام شد یکراست پریدیم توی قطار! 
تبریک‌ها و تهنیت گویی‌ها شروع می‌شود و بارانی از سوال‌های مختلف بر سر تازه داماد می‌بارد. پتر پترویچ خنده کنان می‌گوید: 
ــ به، به! … پی بی جهت نیست که‌اینقدر شیک و پیک کرده‌اید. 
ــ و حتی در تکمیل خودفریبی ام کلی هم عطر و گلاب به خودم پاشیده ام! تا خرخره خوشم و دوندگی می‌کنم! نه تشویشی، نه دلهره‌ای، نه فکری … فقط احساس … احساسی که نمی‌دانم اسمش را چه بگذارم … مثلاً احساس نیکبختی؟ در همه‌ی عمرم اینقدر خوش نبوده ام! 
چشم‌هایش را می‌بندد و سر تکان می‌دهد و اضافه می‌کند: 
ــ بیش از حد تصور خوش‌بخت هستم! آخر تصورش را بکنید: الان که به واگن خودم برگردم با موجودی روبرو خواهم شد که کنار پنجره نشسته است و سراپایش به من تعلق دارد. موبور … با آن دماغ کوچولو و انگشت‌های ظریف … او جان من است! فرشته‌ی من است! عشق من است! آفت جان من است! خدایا چه پا‌های ظریفی! پای ظریف او کجا و پا‌های گنده‌ی شما‌ها کجا؟ پا که نه، می‌نیاتور بگو، سحر و افسون بگو … استعاره بگو! دلم می‌خواهد آن پا‌های کوچولویش را بخورم! شمایی که پابند ماتریالیسم هستید و کاری جز تجزیه و تحلیل بلد نیستید، چه کار به‌این حرف‌ها دارید؟ عزب اقلی‌های یبس! اگر روزی زن گرفتید باید به یاد من بیفتید و بگویید: «یادت بخیر، ایوان آلکسی یویچ!» خوب دوست عزیز، من باید به واگن خودم برگردم. آنجا یک کسی با بی صبری منتظر من است … و دارد لذت دیدار را مزه مزه می‌کند … لبخندش در انتظار من است … می‌روم در کنارش می‌نشینم و با همین دو انگشتم، چانه‌ی ظریفش را می‌گیرم … 
سر می‌جنباند و با احساس خوش‌بختی می‌خندد و اضافه می‌کند: 
ــ بعد، کله‌ام را می‌گذارم روی شانه‌ی نرمش و بازویم را دور کمرش حلقه می‌کنم. می‌دانید، در چنین لحظه‌ای سکوت برقرار می‌شود … تاریک روشنی شاعرانه … در این لحظه‌هاست که حاضرم سراسر دنیا را در آغوش بگیرم. پتر پترویچ اجازه بفرمایید شما را بغل کنم! 
ــ خواهش می‌کنم. 
دو دوست در میان خنده‌ی مسافران واگن، همدیگر را به آغوش می‌کشند. سپس تازه داماد خوش‌بخت ادامه می‌دهد: 
ــ و اما آدم برای ابراز بلاهت بیشتر یا به قول رمان نویس‌ها برای خودفریبی افزونتر، به بوفه‌ی ایستگاه می‌رود و یک ضرب دو سه گیلاس کنیاک بالا می‌اندازد و در چنین لحظه‌هاست که در کله و در سینه‌اش اتفاق‌هایی رخ می‌دهد که در داستان‌ها هم قادر به نوشتنش نیستند. من آدم کوچک و بی قابلیتی هستم ولی به نظرم می‌آید که هیچ حد و مرزی ندارم … تمام دنیا را در آغوش می‌گیرم! 
نشاط و سرخوشی این تازه داماد خوش‌بخت و شادان به سایر مسافران واگن نیز سرایت می‌کند و خواب از چشمشان می‌رباید، و به زودی بجای یک شنونده، پنج شنونده پیدا می‌کند. مدام انگار که روی سوزن نشسته باشد، وول می‌خورد و آب د‌هانش را بیرون می‌پاشد و دست‌هایش را تکان می‌دهد و یکبند پرگویی می‌کند. کافیست بخندد تا دیگران قهقهه بزنند. 
ــ آقایان مهم آن است آدم کمتر فکر کند! گور پدر تجزیه و تحلیل! … اگر هوس داری می‌بخوری بخور و در مضار و فواید می‌و می‌خوارگی هم فلسفه بافی نکن … گور پدر هر چه فلسفه و روانشناسی! 
در این هنگام بازرس قطار از کنار این عده می‌گذرد. تازه داماد خطاب به او می‌گوید: 
ــ آقای عزیز به واگن شماره‌ی 209 که رسیدید لطفاً به خانمی که روی کلاه خاکستری رنگش پرنده‌ی مصنوعی سنجاق شده است بگویید که من اینجا هستم! 
ــ اطاعت می‌شود آقا. ولی قطار ما واگن شماره‌ی 209 ندارد. 219 داریم! 
ــ 219 باشد! چه فرق می‌کند! به‌ایشان بگویید: شوهرتان صحیح و سالم است، نگرانش نباشید! 
سپس سر را بین دست‌ها می‌گیرد و ناله وار ادامه می‌دهد: 
ــ شوهر … خانم … خیلی وقت است؟ از کی تا حالا؟ شوهر …‌ها ــ‌ها ــ‌ها! … آخر تو هم شدی شوهر؟! تو سزاوار آنی که شلاقت بزنند! تو ابلهی! ولی او! تا دیروز هنوز دوشیزه بود … حشره‌ی نازنازی کوچولو … اصلاً باورم نمی‌شود! 
یکی از مسافر‌ها می‌گوید: 
ــ در عصر ما دیدن یک آدم خوش‌بخت جزو عجایب روزگار است، درست مثل آن است که انسان فیل سفید رنگی ببیند. 
ایوان آلکسی یویچ که کفش پنجه باریک به پا دارد پا‌های بلندش را دراز می‌کند و می‌گوید: 
ــ شما صحیح می‌فرمایید ولی تقصیر کیست؟ اگر خوش‌بخت نباشید کسی جز خودتان را مقصر ندانید! بله، پس خیال کرده‌اید که چی؟ انسان آفریننده‌ی خوش‌بختی خود است. اگر بخواهید شما هم می‌توانید خوش‌بخت شوید، اما نمی‌خواهید، لجوجانه از خوش‌بختی احتراز می‌کنید. 
ــ این هم شد حرف؟ آخر چه جوری؟ 
ــ خیلی ساده! … طبیعت مقرر کرده است که هر انسانی باید در دوره‌ی معینی یک کسی را دوست داشته باشد. همین که‌این دوران شروع می‌شود انسان باید با همه‌ی وجودش عشق بورزد ولی شما‌ها از فرمان طبیعت سرپیچی می‌کنید و همه‌اش چشم به راه یک چیز‌هایی هستید. و بعد … در قانون آمده که هر آدم سالم و معمولی باید ازدواج کند … انسان تا ازدواج نکند خوش‌بخت نمی‌شود … وقت مساعد که برسد باید ازدواج کرد، معطلی جایز نیست .. ولی شما‌ها که زن بگیر نیستید! … همه‌اش منتظر چیز‌هایی هستید! در کتاب آسمانی هم آمده که شراب، قلب انسان را شاد می‌کند … اگر خوش باشی و بخواهی خوشتر شوی باید به بوفه بروی و چند گیلاس می‌بزنی. انسان بجای فلسفه بافی باید از روی الگو پخت و پز کند! زنده باد الگو! 
ــ شما می‌فرمایید که انسان خالق خوش‌بختی خود است. مرده شوی این خالق را ببرد که کل خوش‌بختی‌اش با یک دندان درد ساده یا به علت وجود یک مادرزن بدعنق، معلق زنان به درک واصل می‌شود. الان اگر قطارمان تصادف کند ــ مثل تصادفی که چند سال پیش در ایستگاه کوکویوسکایا رخ داده بود ــ مطمئن هستیم که تغییر عقیده خواهید داد و بقول معروف ترانه‌ی دیگری سر خواهید داد … 
تازه داماد در مقام اعتراض جواب می‌دهد: 
ــ جفنگ می‌گویید! تصادف سالی یک دفعه اتفاق می‌افتد. من شخصاً از هیچ حادثه‌ای ترس و واهمه ندارم زیرا دلیلی برای وقوع حادثه نمی‌بینم. به ندرت اتفاق می‌افتد که دو قطار با هم تصادم کنند! تازه گور پدرش! حتی حرفش را هم نمی‌خواهم بشنوم. خوب آقایان، انگار داریم به‌ایستگاه بعدی می‌رسیم. 
پتر پترویچ می‌پرسد: 
ــ راستی نفرمودید مقصدتان کجاست. به مسکو تشریف می‌برید یا به طرف‌های جنوب! 
ــ صحت خواب! منی که عازم شمال هستم چطور ممکن است از جنوب سر در بیاورم؟ 
ــ مسکو که شمال نیست! 
تازه داماد می‌گوید: 
ــ می‌دانم. ما هم که داریم به طرف پتربورگ می‌رویم. 
ــ اختیار دارید! داریم به مسکو می‌رویم! 
تازه داماد، حیران و سرگشته می‌پرسد: 
ــ به مسکو می‌رویم؟ 
ــ عجیب است آقا … بلیتتان تا کدام شهر است؟ 
ــ پتربورگ. 
ــ در این صورت تبریک عرض می‌کنم! عوضی سوار شده‌اید. 
برای لحظه‌ای کوتاه سکوت حکمفرما می‌شود. تازه داماد بر می‌خیزد و نگاه عاری از هشیاری‌اش را به اطرافیان خود می‌دوزد. پتر پترویچ به عنوان یک توضیح می‌گوید: 
ــ بله دوست عزیز، در ایستگاه بولوگویه بجای قطار خودتان سوار قطار دیگر شدید. از قرار معلوم بعد از دو سه گیلاس کنیاک تدبیر کردید قطاری را که در جهت عکس مقصدتان حرکت می‌کرد انتخاب کنید؟ 
رنگ از رخسار تازه داماد می‌پرد. سرش را بین دست‌ها می‌گیرد، با بی حوصلگی در واگن قدم می‌زند و می‌گوید: 
ــ من آدم بدبختی هستم! حالا تکلیفم چیست؟ چه خاکی بر سر کنم؟ 
مسافر‌های واگن دلداری‌اش می‌دهند که: 
ــ مهم نیست … برای خانمتان تلگرام بفرستید، خودتان هم به اولین ایستگاهی که می‌رسیم سعی کنید قطار سریع السیر بگیرید، به‌این ترتیب ممکن است بهش برسید. 
تازه داماد که «خالق خوش‌بختی خویش» است گریه کنان می‌گوید: 
ــ قطار سریع السیر! پولم کجا بود؟ کیف پولم پیش زنم مانده! 
مسافر‌ها خنده کنان و پچ پچ کنان، بین خودشان پولی جمع می‌کنند و آن را در اختیار تازه داماد خوش اقبال می‌گذارند. 
نویسنده: آنتوان چخوف

شوخی کوچولو

نیم‌روزی بود آفتابی، در یک روز سرد زمستانی … یخبندان شدید و منجمد کننده، بیداد می‌کرد. جعد‌های فرو لغزیده بر پیشانی نادنکا که بازو به بازوی من داده بود و کرک بالای لبش از برف ریزه‌های سیمگون پوشیده شده بود. من و او بر تپه‌ی بلندی ایستاده بودیم. از زیر پایمان تا پای تپه، تنده‌ی صاف و همواری گسترده شده بود که بازتاب نور خورشید بر سطح آن، طوری می‌درخشید که بر سطح آیینه، کنار پایمان سورتمه‌ی کوچکی دیده می‌شد که پوشش آن از ماهوت ارغوانی رنگ بود. رو کردم به نادیا و التماس کنان گفتم: 
ــ نادژدا پترونا بیایید تا پایین تپه سر بخوریم! فقط یک دفعه! باور کنید هیچ آسیبی نمی‌بینیم. 
اما نادنکا می‌ترسید. همه‌ی فضایی که از نوک گالوش‌های کوچک او شروع و به پای تپه‌ی پوشیده از یخ ختم می‌شد به نظرش می‌آمد که مغاکی دهشتناک و بی انت‌ها باشد. هر بار که از بالای تپه به پای آن چشم می‌دوخت و هر بار پیشنهاد می‌کردم که سوار سورتمه شود نفسش بند می‌آمد و قلبش از تپیدن باز می‌ایستاد. آخر چطور می‌شد دل به دریا بزند و خود را به درون ورطه پرت کند! لابد قالب تهی می‌کرد یا کارش به جنون می‌کشید. گفتم: 
ــ خواهش می‌کنم! نترسید! آدم نباید ترسو باشد! 
سرانجام تسلیم شد. از قیافه‌اش پیدا بود که خطر مرگ را پذیرفته است. او را که رنگپریده و سراپا لرزان بود روی سورتمه نشاندم و بازو‌هایم را دور کمرش حلقه کردم و با هم به درون مغاک سرازیر شدیم. 
سورتمه مانند تیری که از کمان ر‌ها شده باشد در نشیب تند تپه، سرعت گرفت. هوایی که جر می‌خورد به چهره‌هایمان تازیانه می‌زد، نعره بر می‌آورد، در گوش‌هایمان سوت می‌کشید، خشماگین نیشگون‌های دردناک می‌گرفت، سعی داشت سر از تنمان جدا کند … فشار باد به قدری زیاد بود که راه بر نفسمان می‌بست؛ طوری بود که انگار خود شیطان، ما را در چنگال‌هایش گرفتار کرده بود و نعره کشان به دوزخمان می‌برد. هر آنچه در دور و برمان بود به نواری دراز و شتابنده مبدل شده بود … هر آن گمان می‌کردیم که آن دیگر به هلاکت می‌رسیم! و درست در همان لحظه دم گوش نادنکا زمزمه کردم: 
ــ دوستتان دارم، نادیا! 
از سرعت دیوانه کننده‌ی سورتمه و از بند آمدن نفس‌هایمان و از ترس و دهشتی که از نعره‌ی باد و غژغژ سورتمه بر سطح یخ، در دل‌هایمان افتاده بود رفته رفته کاسته شد و سرانجام به پای تپه رسیدیم. نادنکا تقریباً نیمه جان شده بود ــ رنگ بر چهره نداشت و به سختی نفس می‌کشید. کمکش کردم تا از سورتمه برخیزد و بایستد. با چشم‌های درشت آکنده از ترس نگاهم کرد و گفت: 
ــ این تجربه را از این پس به هیچ قیمتی حاضر نیستم تکرار کنم! به هیچ قیمتی! نزدیک بود از ترس بمیرم! 
دقایقی بعد که حالش جا آمده بود نگاه پرسشگرش را به من دوخت ــ درمانده بود که آیا آن سه کلمه را من ادا کرده بودم یا خود او در غوغای همهمه‌ی گردباد، دچار توهم شده بود؟ اما من با کمال خونسردی کنار او ایستاده بودم، سیگار دود می‌کردم و با دقت به دستکش‌هایم می‌نگریستم. 
نادنکا بازو به بازوی من داد و مدتی در دامنه‌ی تپه گردش کردیم. از قرار معلوم معمای آن سه کلمه آرامش خاطر او را بر هم زده بود. آیا آن سه کلمه ادا شده بود؟ آری یا نه! آری یا نه! این سوال، مسئله‌ی عزت نفس و شرف و زندگی و سعادت او بود. مسئله‌ای بود مهم و در واقع مهمترین مسئله‌ی دنیا. نادنکا، غمزده و ناشکیبا، نگاه نافذ خود را به چهره‌ام دوخته بود و به سوال‌های من جواب‌های بی ربط می‌داد و منتظر آن بود که به اصل مطلب بپردازم. راستی که بر چهره‌ی دلنشین او چه شور و هیجانی که نقش نخورده بود! می‌دیدم که با خود در جدال بود و قصد داشت چیزی بگوید یا بپرسد اما کلمات ضروری را نمی‌یافت؛ خجالت می‌کشید، می‌ترسید، زبانش از شدت خوشحالی می‌گرفت … بی آن که نگاهم کند گفت: 
ــ می‌دانید دلم چه می‌خواهد؟ 
ــ نه، نمی‌دانم. 
ــ بیایید یک دفعه‌ی دیگر … سر بخوریم. 
از پله‌ها بالا رفتیم و به نوک تپه رسیدیم. نادنکای پریده رنگ و لرزان را بار دیگر بر سورتمه نشاندم و باز به ورطه هولناک سرازیر شدیم. این بار نیز باد نعره می‌کشید و سورتمه غژغژ می‌کرد و باز در اوج سرعت پر هیاهوی سورتمه، زیر گوشش نجوا کردم: 
ــ دوستتان دارم، نادنکا! 
هنگامی که سورتمه از حرکت باز ایستاد، نگاه خود را روی تپه‌ای که چند لحظه پیش از آن سر خورده بودیم لغزاند، سپس مدتی به صورت من خیره شد و به صدای خونسرد و عاری از شور من گوش داد و آثار حیرتی بی پایان بر همه و همه چیزش ــ حتی بر دستکش‌ها و کلاه و اندام ظریفش ــ نقش بست. از حالت چهره‌ی او پیدا بود که از خود می‌پرسید: «یعنی چه؟ پس آن حرف‌ها را کی زده بود؟ او یا خیال من؟» 
این ابهام، نگران و بی حوصله‌اش کرده بود. دخترک بینوا دیگر به سوال‌های من جواب نمی‌داد. رو ترش کرده و نزدیک بود بغضش بترکد. پرسیدم: 
ــ نمی‌خواهید برگردیم خانه؟ 
سرخ شد و جواب داد: 
ــ ولی … ولی من از سرسره بازی خوشم آمد. نمی‌خواهید یک دفعه‌ی دیگر سر بخوریم؟ 
درست است که از سرسره بازی «خوشش» آمده بود اما همین که روی سورتمه نشست مانند دوبار گذشته رنگ از رویش پرید؛ سراپا می‌لرزید و نفسش از ترس بند آمده بود. 
بار سوم هم سورتمه در سراشیبی تپه سرعت گرفت. دیدمش که به صورت من چشم دوخته و حواسش به لب‌هایم بود. دستمال جیبم را بر د‌هانم فشردم، سرفه‌ای کردم و در کمرکش تنده‌ی تپه با استفاده از فرصتی کوتاه، زیر گوشش زمزمه کردم: 
ــ دوستان دارم، نادیا! 
و معما کماکان باقی ماند. نادنکا خاموش بود و اندیشناک … او را تا در خانه‌اش همراهی کردم. می‌کوشید به آهستگی راه برود، قدم‌هایش را کند می‌کرد و هر آن منتظر بود آن سه کلمه را از د‌هان من بشنود. می‌دیدم که روحش در عذاب بود و به خود فشار می‌آورد که نگوید: «محال است آن حرف‌ها را باد گفته باشد! دلم نمی‌خواهد آن‌ها را از باد شنیده باشم!» 
صبح روز بعد، نامه‌ی کوتاهی از نادنکا به دستم رسید. نوشته بود: «امروز اگر خواستید به سرسره بازی بروید مرا هم با خودتان ببرید. ن.». از آن پس، هر روز با نادنکا سرسره بازی می‌کردم. هر بار هنگامی که با سرعت دیوانه کننده از شیب تپه سرازیر می‌شدیم زیر گوشش زمزمه می‌کردم: «دوستتان دارم، نادیا!» 
نادیا بعد از مدتی کوتاه، طوری به‌این سه کلمه معتاد شده بود که به شراب یا به مورفین. زندگی بدون شنیدن آن عبارت کوتاه به کامش تلخ و ناگوار می‌نمود. گرچه هنوز هم از سر خوردن از بالای تپه وحشت داشت اما اکنون خود ترس به سه کلمه‌ی عاشقانه‌ای که منشأ آن هم‌چنان پوشیده در حجاب رمز بود و جان او را می‌آزرد، گیرایی مخصوصی می‌بخشید. در این میان نادنکا به دو تن شک می‌برد: به من و به باد … نمی‌دانست کدام یک از این دو اظ‌هار عشق می‌کرد اما چنین به نظر می‌آمد که حالا دیگر برایش فرق چندانی نمی‌کرد؛ مهم، باده نوشی و مستی است، حالا با هر پیاله‌ای که می‌خواهد باشد. 
روزی حدود ظهر، به تنهایی به محل سرسره بازی رفتم. قاطی جمعیت شدم و ناگهان نادنکا را دیدم که به سمت تپه می‌رفت و با نگاهش در جست و جوی من بود … آن‌گاه ترسان و لرزان از پله‌ها بالا رفت … راستی که به تنهایی سر خوردن سخت هراس انگیز است! رنگ صورتش به سفیدی برف بود و سراپایش طوری می‌لرزید که انگار به پای چوبه‌ی دار می‌رفت؛ با وجود این بی آن که به پشت سر خود نگاه کند مصممانه به راه خود به بالای تپه ادامه می‌داد. از قرار معلوم سرانجام بر آن شده بود مطمئن شود که آیا در غیاب من نیز همان عبارت شیرین را خواهد شنید یا نه؟ دیدمش که با چهره‌ای به سفیدی گچ و با د‌هانی گشوده از ترس، روی سورتمه نشست و چشم‌ها را بست و برای همیشه با زمین وداع گفت و سرازیر شد … «غژ ــ ژ ــ ژ ــ ژ …» ــ صدای خشک سورتمه در گوشم پیچید. نمی‌دانم در آن لحظه، آن سه کلمه‌ی دلخواهش را شنید یا نه … فقط دیدمش که با حالتی آمیخته به ضعف و خستگی بسیار از روی سورتمه، به پا خاست. از قیافه‌اش پیدا بود که خود او هم نمی‌دانست که آن عبارت دلخواه را شنیده بود یا نه. ترس و وحشتی که از سر خوردن سقوط آسا به او دست داده بود توان شنیدن و تشخیص اصوات و نیز قوه‌ی ادراک را از او سلب کرده بود … 
ماه مارس ــ نخستین ماه بهار ــ فرا رسید … خورشید بیش از پیش نوازشگر و مهربانتر می‌شد. تپه‌ی پوشیده از یخ مان درخشندگی‌اش را از دست می‌داد و روز به روز به رنگ خاک در می‌آمد تا آن که سرانجام برف آن به کلی آب شد. من و نادنکا سرسره بازی را به حکم اجبار کنار گذاشتیم. به‌این ترتیب، دخترک بینوا از شنیدن آن سه کلمه محروم شد. گذشته از این کسی هم نمانده بود که عبارت دلخواه او را ادا کند زیرا از یک طرف هیچ ندایی از باد بر نمی‌خاست و از سوی دیگر من قصد داشتم برای مدتی طولانی ــ و شاید برای همیشه ــ روانه‌ی پتربورگ شوم. 
دو سه روز قبل از عزیمتم به پتربورگ، در گرگ و می‌ش غروب، در باغچه‌ای که همجوار حیاط خانه‌ی نادنکا بود و فقط با دیواری از چوب‌های بلند و نوک تیز از آن جدا می‌شد نشسته بودم … هوا هنوز کم و بیش سرد بود. اینجا و آنجا برف از تپاله‌ها سفیدی می‌زد، درخت‌ها هنوز خواب بودند. اما بوی بهار در همه جا پیچیده بود و کلاغ‌ها در راه بازگشتشان به لانه‌ها قارقار می‌کردند. به دیوار چوبی نزدیک شدم و مدتی از لای درز چوب‌ها دزدکی نگاه کردم. نادیا را دیدم که به‌ایوان آمد و همانجا ایستاد و نگاه افسرده‌ی خود را به آسمان دوخت … باد ب‌هاری بر چهره‌ی رنگپریده و غمین او می‌وزید … و انسان را به یاد بادی می‌انداخت که هنگام سر خوردنمان زوزه می‌کشید و نعره بر می‌آورد و آن سه کلمه را در گوش او زمزمه می‌کرد. غبار غم بر سیمای نادنکا نشست و قطره اشکی بر گونه‌اش جاری شد … دخترک بینوا بازوان خود را به سمت جلو دراز کرد ــ گفتی که از باد تقاضا می‌کرد آن سه کلمه‌ی دلخواه را به گوش او برساند. منتظر وزش مجدد باد شدم، آن‌گاه به آهستگی گفتم: 
ــ دوستتان دارم، نادنکا! 
خدای من، چه حالی پیدا کرد! فریاد می‌کشید و می‌خندید و بازوانش را ــ خوشحال و خوش‌بخت و زیبا ــ به سوی باد دراز می‌کرد … و من به خانه‌ام بازگشتم تا اسباب سفر ببندم … 
از این ماجرا سالیان دراز می‌گذرد. اکنون نادنکا زنی است شوهردار. شوهرش که معلوم نیست نادنکا او را انتخاب کرده بود یا دیگران برایش انتخاب کرده بودند ــ تازه چه فرق می‌کند ــ دبیر مؤسسه‌ی قیمومیت اشراف است. آن دو، سه اولاد دارند. ایامی را که سرسره بازی می‌کردیم و باد در گوش او زمزمه می‌کرد: «دوستتان دارم،‌ نادنکا» فراموش نکرده است. و اکنون آن ماجرای دیرین، سعادتبارترین و شورانگیزترین و قشنگترین خاطره‌ی زندگی‌اش را تشکیل می‌دهد … 
حالا که سنی از من گذشته است درست نمی‌فهمم چرا آن کلمات را بر زبان می‌آوردم و اصولاً چرا شوخی می‌کردم … 
نویسنده: آنتوان چخوف

نزد سلمانی

صبح است. هنوز ساعت هفت نشده اما دکه‌ی ماکار کوزمیچ بلستکین سلمانی، باز است. صاحب دکه، جوانکی 23 ساله، با سر و روی ناشسته و کثیف، و در همان حال، با جامه‌ای شیک و پیک، سرگرم مرتب کردن دکه است. گرچه در واقع چیزی برای مرتب کردن وجود ندارد با این همه، سر و روی او از زوری که می‌زند، غرق عرق است. به‌اینجا کهنه‌ای می‌کشد، به آنجا انگشتی می‌مالد، در گوشه‌ای دیگر ساسی را به ضرب تلنگر از روی دیوار، بر زمین سرنگون می‌کند. 
دکه‌اش تنگ و کوچک و کثیف است. به دیوار‌های چوبی ناهموارش، پارچه‌ی دیواری کوبیده شده ــ پارچه‌ای که انسان را به یاد پیراهن نخ نما و رنگ رفته‌ی سورچی‌ها می‌اندازد. بین دو پنجره‌ی تار و گریه آور دکه، دری تنگ و باریک و غژغژو و فرسوده، و بالای آن زنگوله‌ی سبز زنگ زده‌ای دیده می‌شود که گهگاه، خودبخود و بدون هیچ دلیل خاصی تکانی می‌خورد و جرنگ و جرینگ بیمارگونه‌ای سر می‌دهد. کافیست به آینه‌ای که به یکی از دیوار‌ها آویخته‌اند، نیم نگاهی بیفکنید تا قیافه تان به گونه‌ای ترحم انگیز، پخش و پلا و کج و معوج شود. در برابر همین آینه است که ریش مشتری‌ها را می‌تراشد و سرشان را اصلاح می‌کند. روی میز کوچکی که به‌اندازه‌ی خود ماکار کوزمیچ چرب و کثیف است همه چیز یافت می‌شود: شانه‌های گوناگون، چند تا قیچی و تیغ و آبفشان صناری، یک قوطی پودر صناری، ادوکلن بی بو و خاصیت صناری. تازه خود دکه هم بیش از چند تا صناری نمی‌ارزد. 
جیغ زنگوله‌ای که بالای در است، طنین افکن می‌شود و مردی مسن با پالتو کوتاه پشت و رو شده و چکمه‌های نمدی، وارد دکه می‌شود؛ شال زنانه‌ای به دور سر و گردن خود پیچیده است. 
او، اراست ایوانیچ یاگودف، پدر تعمیدی ماکار کوزمیچ است. روزگاری دربان کلیسا بود اما اکنون در حوالی محله‌ی «دریاچه‌ی سرخ» سکونت دارد و آهنگری می‌کند. اراست ایوانیچ خطاب به ماکار کوزمیچ که هنوز هم گرم جمع و جور کردن دکه است، می‌گوید: 
ــ سلام ماکار جان، نور چشمم! 
روبوسی می‌کنند. پدر تعمیدی، شال را از دور سر و گردن باز می‌کند، صلیبی بر سینه رسم می‌کند، می‌نشیند و سرفه کنان مگوید: 
ــ تا دکانت خیلی راه است پسرم! مگر شوخی ست؟ از دریاچه‌ی سرخ تا دروازه کالوژ سکایا! 
ــ خوش آمدید! حال و احوالتان چطور است؟ 
ــ مریض احوالم برادر! تب داشتم. 
ــ تب؟ انشاالله بلا دور است. 
ــ آره، تب داشتم. یک ماه آزگار، توی رختخواب افتاده بودم؛ گمان می‌کردم دارم غزل خداحافظی را می‌خوانم. حالم آن‌قدر بد بود که کشیش بالای سرم آوردند. ولی حالا که شکر خدا، حالم یک ذره بهتر شده، موی سرم می‌ریزد. رفتم پیش دکتر، دستور داد مو‌هام را از ته بتراشم. می‌گفت موی تازه‌ای که بعد از تراشیدن سر در می‌آد، ریشه‌اش قویتر می‌شود. نشستم و با خودم گفتم: خوبست سراغ ماکار خودمان برم. هر چه باشد، قوم و خویش آدم، بهتر از غریبه‌هاست ــ هم بهتر می‌تراشد، هم پول نمی‌گیرد. درست است که دکانت خیلی دور است ولی چه اشکالی دارد؟ خودش یک جور گشت و گذار است. 
ــ با کمال می‌ل. بفرمایید! 
ماکار، پاکشان خش خش راه می‌اندازد و با دستش به صندلی اشاره می‌کند. یاگودف می‌رود روی صندلی می‌نشیند، به قیافه‌ی خود در آینه خیره می‌شود و از منظره‌ای که می‌بیند خشنود می‌شود: پوزه‌ای کج و کوله، با لب‌های زمخت و بینی پت و پهن، و چشم‌های به پیشانی جسته. ماکار کوزمیچ ملافه‌ی سفیدی را که آغشته به لکه‌های زرد رنگ است، روی شانه‌های او می‌اندازد، قیچی را چک چک به صدا در می‌آورد و می‌گوید: 
ــ از ته می‌تراشم، پاکتراش! 
ــ البته! طوری بتراش که شبیه تاتار‌ها شوم، شبیه یک بمب! بجاش موی پرپشت در می‌آد. 
ــ راستی خاله جان حالشان چطور است؟ 
ــ زنده است، شکر. همین چند روز پیش، رفته بودش خدمت خانم سرگرد. یک روبل به‌اش مرحمت کردند. 
ــ که این‌طور … یک روبل … بی زحمت گوش تان را بگیرید و این جوری نگاهش دارید. 
ــ دارمش … مواظب باش زخم و زیلیش نکنی. یواش تر، این جوری دردم می‌آد! داری مو‌هام را می‌کشی. 
ــ مهم نیست. پیش می‌آد! راستی حال آنا اراستونا چطور است؟ 
ــ دخترم را می‌گویی؟ بدک نیست، برای خودش خوش است. همین چهارشنبه‌ای که گذشت، نامزدش کردیم. راستی تو چرا نیامدی؟ 
صدای قیچی قطع می‌شود. ماکار کوزمیچ بازوان خود را فرو می‌آویزد و وحشت زده می‌پرسد: 
ــ کی را نامزد کردید؟ 
ــ معلوم است، آنا را. 
ــ یعنی چه؟ چطور ممکن است؟ با کی؟ 
ــ پروکوفی پترویچ شییکین. همان که عمه‌اش در کوچه‌ی زلاتوئوستنسکی سرآشپز است. زن خوبی ست! همه مان از نامزد آنا خوشحالیم … هفته‌ی آینده هم عروسی شان را راه می‌ندازیم. تو هم بیا، خوش می‌گذرد. 
ماکار کوزمیچ، مبهوت و رنگپریده، شانه‌های خود را بالا می‌اندازد و می‌گوید: 
ــ چطور ممکن است این کار را کرده باشید؟ آخر چرا؟ این … غیر ممکن است، اراست ایوانیچ! آخر آنا اراستونا … آخر من … من می‌خواستمش … قصد داشتم بگیرمش! آخر چطور ممکن است؟ … 
ــ چطور ندارد! کردیم و شد! آقا داماد، مرد خوبی ست. 
قطره‌های درشت عرق سرد، چهره‌ی ماکار کوزمیچ را خیس می‌کند؛ قیچی را کنار می‌گذارد، مشتش را به بینی می‌مالد و می‌گوید: 
ــ من که می‌خواستم … این، غیر ممکن است، اراست ایوانیچ! من … من عاشقش بودم … به‌اش قول داده بودم بگیرمش … خاله جان هم موافق بودند … شما همیشه در حکم پدرم بودید، به‌اندازه‌ی مرحوم ابوی، به شما احترام می‌گذاشتم … همیشه مجانی اصلاحتان می‌کردم … همیشه از من پول دستی می‌گرفتید … وقتی آقاجانم مرحوم شد شما کاناپه‌ی ما را برداشتید و ده روبل پول نقد هم از من قرض گرفتید و هیچ وقت هم پسش ندادید. یادتان هست؟ 
ــ چطور ممکن است یادم نباشد؟ البته که یادم هست! ولی خودمانیم ماکار جان، از تو که داماد در نمی‌آد! نه پول داری، نه اسم و رسم؛ تازه شغلت هم چنگی به دل نمی‌زند … 
ــ ببینم، مگر شییکین پولدار است؟ 
ــ در شرکت تعاونی کار می‌کند … هزار و پانصد روبل سپرده دارد … آره، برادر … وانگهی حالا دیگر این حرف‌ها فایده ندارد … کار از کار گذشته … آب رفته که به جوی بر نمی‌گردد، ماکار جان … خوبست زن دیگری برای خودت دست و پا کنی … فقط آنا که از آسمان نیفتاده … ببینم، حالا چرا ماتت برده؟ چرا کارت را تمام نمی‌کنی؟ 
ماکار کوزمیچ جواب نمی‌دهد. بی حرکت ایستاده است. بعد، دستمالی از جیب خود در می‌آورد و گریه سر می‌دهد. اراست ایوانیچ می‌کوشد دلداری‌اش بدهد: 
ــ بس کن پسرم! طوری شیون می‌کند که انگار زن است! گفنم: بس کن! آرام بگیر! همین که سرم را تراشیدی، هر چه دلت می‌خواد زار بزن! حالا قیچی را بگیر دستت و تمامش کن پسرم. 
ماکار کوزمیچ قیچی را بر می‌دارد، نگاه عاری از ادراک خود را به آن می‌دوزد و پرتش می‌کند روی می‌ز. دست‌هایش می‌لرزد: 
ــ نمی‌توانم! دستم به کار نمی‌رود! من آدم بدبختی هستم! آنا هم بدبخت است! ما همدیگر را دوست داشتیم، با هم عهد و پیمان بسته بودیم … ولی یک مشت آدم بی رحم، از هم جدامان کردند … اراست ایوانیچ بفرمایید بیرون! چشم ندارم شما را ببینم. 
ــ باشد، ماکار جان، فردا بر می‌گردم. حالا که امروز دستت به کار نمی‌رود، فردا می‌آیم. 
ــ بسیار خوب. 
ــ امروز را آرام بگیر، من فردا صبح زودترک می‌آیم. 
انسان از مشاهده‌ی نصف کله‌ی از ته تراشیده‌ی اراست ایوانیچ، به یاد تبعیدی‌ها می‌افتد. خود او از این بابت سخت شرمنده است اما چاره‌ای ندارد جز آن که دندان روی جگر بگذارد. شال زنانه را دور سر و گردن خود می‌پیچد و از دکه‌ی سلمانی بیرون می‌رود. و ماکار کوزمیچ، در تنهایی خویش، هم‌چنان اشک می‌ریزد. 
روز بعد، اراست ایوانیچ صبح زود به دکه‌ی ماکار کوزمیچ می‌آید. 
ماکار با لحنی سرد می‌پرسد: 
ــ فرمایشی دارید؟ 
ــ ماکار جان، آمده‌ام کارت را تمام کنی. نصف سرم مانده … 
ــ اول دستمزدم را می‌گیرم، بعد کار را تمام می‌کنم. سر هیچکی را مفت و مجانی نمی‌تراشم. 
اراست ایوانیچ، بدون ادای کلمه‌ای، راه خود را می‌گیرد و می‌رود. تا امروز هم نصف موی سرش کوتاه و نصف دیگر، بلند است. او، پرداخت دستمزد به سلمانی جماعت را اسراف می‌داند ــ دندان روی جگر گذاشته و امیدوار است موی کوتاهش هر چه زودتر بلند شود. او، با همان ریخت و قیافه هم در جشن عروسی دخترش، آنا شرکت کرد و خوش گذرانید. 
نویسنده: آنتوان چخوف

دهم ماه مه بود که مرخصی 28 روزه گرفتم، از صندوقدار اداره مان با هزار و یک چرب زبانی، صد روبل مساعده دریافت کردم و بر آن شدم به هر قیمتی که شده یک بار «زندگی» درست و حسابی بکنم ــ از آن زندگی‌هایی که خاطره‌اش تا ده سال بعد هم از یاد نمی‌رود. 
هیچ می‌دانید که مفهوم کلمه‌ی «یک بار زندگی کردن» چیست؟ به‌این معنا نیست که انسان برای تماشای یک اپرت به تئاتر تابستانی برود، بعد شام مفصلی بخورد و مقارن سحر،‌ شاد و شنگول به خانه بازگردد، و باز به‌این معنا نیست که نخست به نمایشگاه تابلو‌های نقاشی و از آنجا به مسابقات اسب دوانی برود و در شرط بندی شرکت کند و پولی بر باد دهد. اگر می‌خواهید یک بار زندگی درست و حسابی کرده باشید، سوار قطار شوید و به جایی عزیمت کنید که هوایش آکنده از بو‌های یاس بنفش و گیلاس وحشی است؛ به جایی بروید که انبوه گل استکانی و لاله عباسی از پی هم از دل خاکش سر بر آورده‌اند و چشم‌هایتان را با رنگ سفید ملایمشان و با ژاله‌های ریز الماسگونشان نوازش می‌دهند. آنجا، در فضای وسیع و گسترده، در آغوش جنگل سرسبز و جویبار‌های پر زمزمه اش، در میان پرندگان و حشرات سبز رنگ، به مفهوم راستین کلمه‌ی «یک بار زیستن» پی خواهید برد! به آنچه که گفته شد باید دو سه برخورد با کلاه‌های لبه پهن زنانه و چند جفت چشم و نگاه‌های سریعشان و همین طور چند پیش بند سفید نیز اضافه شود … و وقتی ورقه مرخصی ام را در دست و لطف و احسان صندوقدار را در جیب داشتم و عازم ییلاق بودم اقرار می‌کنم که به چیزی جز این‌ها نمی‌اندیشیدم. 
به توصیه‌ی دوستی در ویلایی که سوفیا پاولونا کنیگینا اجاره کرده بود اتاقی گرفتم. او، یکی از اتاق‌های ویلا را ــ با مبلمان و همه‌ی وسایل راحتی، به اضافه‌ی خورد و خوراک ــ اجاره می‌داد. برخلاف انتظارم، کار اجاره‌ی اتاق خیلی زود انجام شد، به‌این ترتیب که به پرروا عزیمت کردم، ویلای ییلاقی خانم کنیگینا را یافتم و یادم می‌آید که به مهتابی ویلا پا گذاشتم و … دست و پایم را گم کردم. مهتابی‌اش جمع و جور و راحت و دلپذیر بود اما دلپذیرتر و (اجازه بفرمایید بگویم) راحتتر از خود مهتابی، خانم جوانی بود اندکی فربه که پشت می‌زی نشسته و سرگرم صرف چای بود. زن جوان چشم‌های خود را تنگ کرد و به من خیره شد و پرسید: 
ــ چه فرمایشی دارید؟ 
جواب دادم: 
ــ لطفاً بنده را ببخشید … من … انگار عوضی آمده‌ام … دنبال ویلای خانم کنیگینا می‌گشتم … 
ــ خودم هستم … چه فرمایشی دارید؟ 
دست و پایم را گم کردم … من همیشه عادت داشتم مالکان آپارتمان‌ها و ویلا‌ها را به شکل و شمایل زن‌های پیر و رماتیسمی که بوی درد قهوه هم می‌دهند در نظرم مجسم کنم اما حالا … بقول‌هاملت: «نجاتمان دهید، ای فرشتگان آسمانی!» زنی زیبا و باشکوه و دلفریب و جذاب،‌ روبروی من نشسته بود. مقصودم را تته پته کنان در میان نهادم. گفت: 
ــ آه، بسیار خوشوقتم! بفرمایید بنشینید! اتفاقاً در این مورد نامه‌ای از دوست مشترکمان داشتم. چای می‌ل می‌کنید؟ با سرشیر می‌خورید یا لیمو؟ 
انسان کافی است چند دقیقه‌ای پای صحبت تیره‌ای از زنان (و بطور اعم، زنان موبور) بنشیند تا خویشتن را در خانه‌ی خود بیانگارد و چنین احساس کند که با آن‌ها از دیرباز آشناست. سوفیا پاولونا نیز در شمار زنانی از همین تیره بود. پیش از آن که بتوانم اولین لیوان چای را به آخر برسانم، دستگیرم شد که او شوهر ندارد و با بهره‌ی پولش امرار معاش می‌کند و قرار است به زودی عمه‌اش برای مدتی مهمانش باشد. در همان حال به انگیزه‌ی اجاره دادن یکی از اتاق‌هایش هم پی بردم؛ می‌گفت که اولاً 120 روبل اجاره‌ای که خودش می‌پردازد برای یک زن تنها بسیار سنگین است و ثانیاً بیم از آن دارد که شب‌ها دزدی یا روز‌ها دهقانی وحشت انگیز وارد ویلا شود و برایش دردسر ایجاد کند. از این رو چنانچه اتاق گوشه‌ای ویلا را به زن یا مردی مجرد اجاره دهد نباید از این بابت،‌ مورد ملامت قرار بگیرد. 
شیره‌ی مربا را که به ته قاشق ماسیده بود لیسید و آه کشان گفت: 
ــ اما مستأجر مرد را به زن ترجیح می‌دهم! از یک طرف گرفتاری آدم با مرد‌ها کمتر است و از طرف دیگر وجود یک مرد در خانه، از وحشت تنهایی می‌کاهد … 
خلاصه، ساعتی بعد با سوفیا پاولونا دوست شده بودم. هنگامی که می‌خواستم خداحافظی کنم و به اتاقم بروم گفتم: 
ــ راستی یادم رفت بپرسم! ما درباره‌ی همه چیز صحبت کردیم جز اصل مطلب! بابت اقامتم که به مدت 28 روز خواهد بود چقدر باید بپردازم؟ البته به اضافه‌ی نا‌هار … و چای و غیره … 
ــ مطلب دیگری پیدا نکردید که درباره‌اش حرف بزنید؟ هر چقدر می‌توانید بپردازید … من که اتاق را بخاطر کسب درآمد اجاره نمی‌دهم بلکه همین طوری … برای نجات از تنهایی … می‌توانید 25 روبل بپردازید؟ 
بدیهی است که می‌توانستم. به‌این ترتیب زندگی ام در ییلاق شروع شد … این زندگی از آن رو جالب است که روزش به روز می‌ماند و شبش به شب، و چه زیباست این یکنواختی! چه روز‌ها و چه شب‌هایی! خواننده‌ی عزیز، چنان به شوق و ذوق آمده بودم که اجازه می‌خواهم شما را بغل کنم و ببوسم! صبح‌ها، فارغ از اندیشه‌ی مسئولیت‌های اداری،‌ چشم می‌گشودم و به صرف چای با سرشیر می‌نشستم. حدود ساعت یازده صبح، جهت عرض «صبح بخیر» می‌رفتم خدمت سوفیا پولونا و در خدمت ایشان قهوه و سرشیر جانانه می‌ل می‌کردم و بعد، تا ظهر نوبت وراجی‌هایمان بود. ساعت 2 بعدازظهر، نا‌هار … و چه نا‌هاری! در نظرتان مجسم کنید که مانند گرگ، گرسنه هستید،‌می نشینید پشت میز غذاخوری و یک گیلاس بزرگ پر از عرق تمشک را تا ته سر می‌کشید و گوشت داغ خوک و ترشی ترب کوهی را مزه‌ی عرقتان می‌کنید. بعد، گوشت قرمه یا آش سبزیجات با خامه و غیره و غیره را هم در نظرتان مجسم کنید. نا‌هار که صرف شد، خواب قیلوله و استراحتی آرام و بی دغدغه، و قرائت رمان، و از جا جهیدن‌های پی در پی، زیرا سوفیا پاولونا گاه و بیگاه در آستانه‌ی در اتاقتان ظاهر می‌شود و ــ «راحت باشید! مزاحمتان نمی‌شوم!» … بعد، نوبت به آبتنی می‌رسد. غروب‌ها تا دیروقت،‌ گردش و پیاده روی در معیت سوفیا پاولونا … در نظرتان مجسم کنید که شامگا‌هان،‌ آن‌گاه که جز بلبل و حواصلی که هر از گاه فریاد بر می‌کشد،‌ همه چیز در خواب خوش غنوده است،‌ و آن‌گاه که باد ملایم، همهمه‌ی یک قطار دوردست را به آهستگی در گوش‌هایتان زمزمه می‌کند، در بیشه‌ای انبوه یا در طول خاکریز خط راه آهن، شانه به شانه‌ی زنی موبور و اندکی فربه، قدم می‌زنید. او از خنکای شامگاهی کز می‌کند و سیمای رنگپریده از مهتابش را گاه به گاه به سمت شما می‌گرداند … فوق العاده است! عالیست! 
هنوز هفته‌ای از اقامتم در ییلاق نگذشته بود که همان اتفاقی رخ داد که شما، خواننده‌ی عزیز، مدتی است انتظار وقوعش را می‌کشید ــ اتفاقی که هیچ داستان جالب و گیرا را از آن گریز نیست … دیگر نمی‌توانستم مقاومت و خویشتن داری کنم … اظ‌هار عشق کردم … او گفته‌هایم را با خونسردی، تقریباً با سردی بسیار گوش کرد ــ گفتی که از مدت‌ها پیش منتظر شنیدن این حرف‌ها بود؛ فقط لب‌های ظریف خود را اندکی کج و معوج کرد ــ انگار که قصد داشت بگوید: «این که‌این همه صغرا و کبرا چیدن نداشت؟» 
28 روز بسان ثانیه‌ای گذشت. در آخرین روز مرخصی ام، غمگین و ارضا نشده، با سوفیا پاولونا و با ییلاق وداع کردم. هنگامی که مشغول بستن چمدانم بودم، روی کاناپه نشسته بود و اشک چشم‌های زیبایش را خشک می‌کرد. من که به زحمت قادر می‌شدم از جاری شدن اشکم جلوگیری کنم، دلداری‌اش دادم و سوگند خوردم که در تعطیلات آخر هفته به دیدنش بیایم و در زمستان هم، در مسکو، به خانه‌اش سر بزنم. ناگهان به یاد اجاره‌ی اتاق افتادم و گفتم: 
ــ آه عزیزم، فراموش کردم حسابم را تسویه کنم! لطفاً بگو چقدر بدهکارم؟ 
«طرف» من، هق هق کنان جواب داد: 
ــ چه عجله‌ای داری … باشد برای یک وقت دیگر … 
ــ چرا یک وقت دیگر؟ عزیزم، حساب حساب است و کاکا برادر! گذشته از این، دوست ندارم به حساب تو زندگی کرده باشم. سوفیا، عزیزم خواهش می‌کنم تعارف را بگذاری کنار … چقدر بدهکارم؟ 
کشو میز را هق هق کنان بیرون کشید و گفت: 
ــ چیزی نیست … قابل تو را ندارد …. می‌توانی بعداً بدهی … 
لحظه‌ای در کشو میز کاوش کرد و دمی بعد، کاغذی را از آن تو در آورد و به طرف من دراز کرد. 
پرسیدم: 
ــ صورتحساب است؟ حالا درست شد! … بسیار هم عالیست! … (عینک بر چشم نهادم) همین الان هم تسویه حساب می‌کنم … (نگاه سریعی به صورتحساب افکندم) جمعاً … صبر کن ببینم! چقدر؟ … جمعاً … عزیزم اشتباه نمی‌کنی؟ نوشته‌ای جمعاً 212 روبل و 44 کوپک. این که صورتحساب من نیست! 
ــ مال توست،‌ دودو جان! خوب نگاهش کن! 
ــ آخر چرا این قدر زیاد؟ … 25 روبل بابت اجاره‌ی اتاق و خورد و خوراک، قبول … قسمتی از حقوق کلفت ــ سه روبل؛ این هم قبول. 
با چشم‌های گریانش، شگفت زده نگاهم کرد و با صدای کشدارش پرسید: 
ــ نمی‌فهمم دودو جان … تو به من اطمینان نمی‌کنی؟ پس،‌ صورتحساب را بخوان! عرق تمشک را تو می‌خوردی … من که نمی‌توانستم با 25 روبل اجاره، ودکا را هم سر میز بیاورم! قهوه و سرشیر برای چای و … بعدش هم توت فرنگی و خیارشور و آلبالو … همین طور سرشیر برای قهوه … تو که طی نکرده بودی قهوه هم بخوری ولی هر روز می‌خوردی! بهر صورت آن‌قدر ناقابل است که اگر اصرار داشته باشی 12 روبلش را هم نمی‌گیرم، تو 200 روبل بده. 
ــ اما اینجا یک رقم 75 روبلی هم می‌بینم که نمی‌دانم بابت چیست … راستی این 75 روبل از کجا آمده؟ 
ــ عجب! اختیار داری! خودت نمی‌دانی بابت چیست؟ 
به چهره‌اش نگریستم. قیافه‌اش چنان صادق و روشن و شگفت زده بود که نتوانستم حتی کلمه‌ای بر زبان بیاورم. صد روبل موجودی پولم را به او دادم، صد روبل هم سفته امضا کردم و چمدانم را بر دوش گرفتم و به طرف ایستگاه راه آهن رهسپار شدم. 
راستی خوانندگان عزیز، بین شما کسی پیدا نمی‌شود که صد روبل به من قرض بدهد؟
نویسنده: آنتوان چخوف

همسر سرهنگ ناشاتیرین ــ ساکن اتاق شماره‌ی 47 ــ برافروخته و کف بر لب، به صاحب هتل پرید و فریاد زنان گفت: 
ــ گوش کنید آقای محترم! یا همین الان اتاقم را عوض می‌کنید یا از هتل لعنتی تان بیرون می‌روم! اینجا که هتل نیست، پاتوق اوباش است! ببینید آقا، من دو دختر بزرگ دارم و از پشت دیوار اتاقمان، از صبح تا غروب حرف‌های رکیک و زننده شنیده می‌شود! آخر این هم شد وضع؟ شب و روز! گاهی اوقات حرف‌هایی می‌پراند که مو به تن آدم سیخ می‌شود! عین یک گاریچی! باز جای شکرش باقیست که دختر‌های بینوای من، چیزی از این حرف‌ها نمی‌فهمند وگرنه می‌بایست دستشان را می‌گرفتم و می‌زدم به کوچه … بفرمایید، می‌شنوید؟ الان هم دارد بد و بیراه می‌گوید! خودتان گوش کنید! 
از اتاق دیوار به دیوار اتاق شماره‌ی 47 صدایی بم و گرفته به گوش می‌رسید که می‌گفت: 
ــ من، برادر داستان بهتری بلدم. ستوان دروژکف یادت هست که؟ یک روز که داشتیم بیلیارد بازی می‌کردیم پایش را بلند کرد و زانویش را گذاشت روی میز تا Vugl (به گوشه) بزند، یکهو یک چیزی گفت: جر ــ ر ــ ر ــ ر! اول فکر کردیم که ماهوت میز بیلیارد جر خورد ولی وقتی دقت کردیم برادر، دیدیم ای بابا، ایالات متحده‌ی جناب سروان، پاک در رفته! این لامذهب پایش را آن‌قدر بلند کرده بود که خشتکش از این سر تا آن سر، جر خورده بود …‌ها ــ‌ها ــ‌ها! چند تا از زن‌ها ــ از جمله زن اوکورکین بی بته ــ هم آنجا بودند … کفر اوکورکین درآمد و رنگش شد گچ خالی … جنجال بپا کرد و مدعی شد که دروژکف حق نداشت در حضور زن او بی ادبی کند … معلوم است دیگر، حرف حرف می‌آورد … تو که بچه‌های ما را می‌شناسی! … اوکورکین شاهد‌هایش را پیش ستوان فرستاد و او را به دوئل دعوت کرد ولی دروژکف بجای آن که مرتکب حماقت شود …‌ها ــ‌ها ــ‌ها … گفت: «به من چه مربوط است! بگذار شاهد‌هاش بروند سراغ خیاطی که شلوارم را دوخته بود … تقصیر اوست، نه من!»‌ها ــ‌ها ــ‌ها! …‌ها ــ‌ها ــ‌ها! 
لیلیا و می‌لیا، دختران سرهنگ که پای پنجره نشسته و مشت‌ها را تکیه گاه گونه‌های گوشت آلودشان کرده بودند، چشم‌های ریز خود را به زمین دوختند و سرخ شدند. خانم سرهنگ رو کرد به صاحب هتل و ادامه داد: 
ــ شنیدید؟ و شما می‌گویید که‌این جور حرف‌ها اشکالی ندارد؟ آقای محترم، من زن یک سرهنگ هستم! شوهرم یک فرمانده‌ی نظامی است! من اجازه نمی‌دهم که یک گاریچی، تقریباً در حضور من، حرف‌های زشت و نامربوط بزند! 
ــ خانم محترم، ایشان گاریچی نیستند، اسمشان سروان ستاد کیکین است … ایشان اشراف زاده‌اند … 
ــ حالا که‌ایشان اشرافیت شان را طوری ار یاد برده‌اند که درست مانند یک گاریچی حرف‌های رکیک می‌زنند، مستحق تحقیر و تنفر بیشتری هستند! خلاصه آقای محترم، بجای آن که با من جر و بحث کنید، تشریف ببرید و اقدام کنید! 
ــ خانم محترم، آخر بنده چکار می‌توانم بکنم؟ نه فقط شما، بلکه همه از دست او می‌نالند؛ من که کاری از دستم ساخته نیست! گاهی اوقات به اتاقش می‌روم و سرزنشش می‌کنم و می‌گویم: «گانیبال ایوانیچ،‌ از خدا بترسید! حیا کنید!» ولی او مشت‌هایش را گره می‌کند و هزار جور لیچار و حرف مفت تحویلم می‌دهد؛‌ مثلاً می‌گوید: «بیلاخ!» و از همین حرف‌های رکیک … افتضاح است، افتضاح! مثلاً صبح که از خوب بیدار می‌شود یک وقت می‌بینید ــ ببخشید،‌ها ــ با لباس زیر، توی راهرو راه می‌افتد … گاهی وقت‌ها هم که مست می‌کند هر چه فشنگ در تپانچه دارد به دیوار‌های اتاق شلیک می‌کند … از صبح تا غروب شراب کوفت می‌کند، شب‌ها هم قمار می‌زند … بعد از قمار هم، دعوا و کتک کاری راه می‌اندازد … باور بفرمایید، از روی مشتری‌های هتل، خجالت می‌کشم! 
ــ چرا این پست فطرت را بیرون نمی‌اندازید! 
ــ بیرون؟ مگر می‌شود این آدم را بیرون انداخت؟ در عرض همین سه ماه گذشته، کلی به بنده بدهکار شده … البته ما حاضریم از خیر طلبمان بگذریم به شرط آن که به زبان خوش ول کند و برود …. قاضی صلح حکم تخلیه‌ی اتاق را صادر کرده ولی او کار را به تجدید نظر و استیناف و پژوهش و این جور حرف‌ها کشانده است و مرتب هم قضیه را کش می‌دهد … باور بفرمایید بلای جانم شده! ولی راستش را بخواهید مرد خوبیست! جوان، خوش قیافه، باهوش … وقتی که هشیار است، از خوبی لنگه ندارد. همین دیروز که مست نبود همه‌ی روز را نشست و برای پدر و مادرش نامه نوشت. 
همسر سرهنگ آهی کشید و گفت: 
ــ بیچاره پدر و مادرش! 
ــ راستی که بیچاره! کدام پدر و مادری خوش دارند فرزندشان تنبل و بی عار بار بیاید؟ … هم فحشش می‌دهند، هم از هتل‌ها بیرونش می‌کنند ولی روزی نیست که بخاطر دعوا و رسوایی، کارش به دادگاه نکشد … راستی که بدبختی است! 
خانم سرهنگ بار دیگر آه کشید و گفت: 
ــ بیچاره زنش! 
ــ ایشان مجرد هستند، خانم، کی حاضر می‌شود به‌این جور آدم‌ها زن بدهد؟ اگر سر سالم به گور ببرد باید خدا را شکر کند … 
خانم سرهنگ از این گوشه‌ی اتاق تا گوشه‌ی دیگر قدم زد و پرسید: 
ــ گفتید مجرد است؟ 
ــ بله خانم محترم. 
خانم سرهنگ، راه رفته را بازگشت، لحظه‌ای به فکر فرو رفت و زیر لب به آهستگی گفت: 
ــ هوم! … مجرد است … هوم! لیلیا، می‌لیا، از پشت پنجره بیایید این طرف،‌ می‌ترسم سرما بخورید! حیف! اینقدر جوان و اینقدر فاسد! چرا باید اینطور باشد؟ لابد کسی را ندارد که اثر مطلوب رویش بگذارد! مادری در کنار خود ندارد که … گفتید که متأهل نیست؟ … که‌اینطور … 
و بعد از دمی تأمل با لحن ملایمی اضافه کرد: 
ــ بسیار خوب … لطفاً به اتاقش بروید و از قول من خواهش کنید که … از ادای کلمات زشت و ناهنجار خودداری کند … بگویید: خانم سرهنگ ناشاتیرینا خواهش کرده‌اند … بگویید که‌ایشان یعنی من به اتفاق دختر‌هایم در اتاق شماره 47 زندگی می‌کنیم … بگویید که آن‌ها یعنی ما، از ملک شخصی شان آمده‌اند … 
ــ اطاعت می‌کنم خانم! 
ــ بگویید: خانم سرهنگ و دختر‌هایش .. لااقل بیاید از ما عذرخواهی کند … بعدازظهر‌ها بیرون نمی‌رویم،‌ هستیم! آه، می‌لیا، پنجره را ببند! 
بعد از رفتن صاحب هتل، لیلیا با صدای کشدار خود پرسید: 
ــ مادر جان، آخر این آدم … فاسد و گمراه به چه دردتان می‌خورد؟ آخر این هم شد آدم که دعوتش کنید! می‌خواره، عربده جو، لات! 
ــ این حرف‌ها را نزن ma chere (به فرانسه: عزیزم) … همیشه از همین حرف‌ها می‌زنید و … روی دستم می‌مانید! او هر که می‌خواهد باشد، ولی آدم نباید نسبت به دیگران بی اعتنایی کند … بیخود نیست که می‌گویند: هر بذری که کاشته شود به سود انسان است. 
سپس آهی کشید و نگاه آکنده از غمخواری‌اش را به دختر‌ها دوخت و ادامه داد: 
ــ چه می‌دانم؟ شاید این خود سرنوشت است … حالا محض احتیاط هم که شده خوب است لباس عوض کنید … 
نویسنده: آنتوان چخوف

بچه‌ی تُخص

ایوان ایوانیچ لاپکین، جوانی آراسته و خوش قیافه، و آناسیمیونونا زامبلیتسکایا دختری جوان با بینی کوچک فندقی، از ساحل شیبدار سرازیر شدند و روی نیمکتی نشستند. نیمکت، درست بر لب رودخانه، در محاصره‌ی انبوه بوته‌های یک بیدستان جوان برپا ایستاده بود. چه گوشه‌ی دنجی! کافیست انسان روی نیمکتی بنشیند تا از انظار جهانیان، نهان شود ــ فقط نگاه عنکبوت‌های آبی که به سرعت برق بر سطح آب رودخانه، به‌این سو و آن سو می‌دوند، و نگاه ماهی‌هاست که بر نیمکت نشینان می‌افتد. مرد و زن جوان به چوب و قلاب و قوطی پر از کرم و سایر وسایل ماهیگیری مجهز بودند. هر دو نشستند و بدون اتلاف وقت، مشغول صید شدند. دقیقه‌ای بعد، لاپکین به پیرامون خود نگریست و گفت: 
ــ خوشحالم که تنها هستیم. آناسیمیونونا، مطالب زیادی هست که باید با شما در میان بگذارم … خیلی حرف دارم … از لحظه‌ای که شما را دیدم … مواظب باشید، مال شما دارد نک می‌زند … به مفهوم زندگی پی بردم و بتم را ــ بتی که باید تمام زندگی شرافتمندانه‌ام را به پایش بریزم ــ شناختم … از نک زدنش پیداست که باید درشت باشد … همین که نگاهم به شما افتاد، برای اولین بار، عاشق شدم … دل به شما سپردم! حوصله کنید، چوب را به‌این شکل نکشید، بگذارید باز هم نک بزند … عزیزم، شما را به خدا قسم می‌دهم صاف و پوست کنده بگویید که آیا می‌توانم؟ … خیال نکنید که به عشق متقابل امید بسته‌ام، نه! من خود را شایسته‌ی عشق شما نمی‌دانم، نمی‌توانم حتی فکرش را بکنم … ولی آیا می‌توانم امیدوار باشم که … بکشیدش بیرون! 
آناسیمیونونا دست خود را بلند کرد، قلاب را با حرکتی سریع از آب بیرون کشید و شادمانه فریاد زد؛ ماهی کوچکی به رنگ نقره‌ای مایل به سبز، در هوا به شدت پیچ و تاب می‌خورد. 
ــ خدای من، ماهی سوف! یالله … بجنبید! حیف شد، در رفت! 
ماهی کوچک از قلاب ر‌هاشد؛ روی چمن به سمت دنیای دلخواه خود جست و خیزی کرد و … شلپ، در آب افتاد! 
لاپکین که قصد داشت ماهی را پیش از فرو رفتنش در آب، تعقیب کند بجای ماهی،‌ ناخودآگاه دست دختر جوان را گرفت و لب‌های خود را ناخودآگاه بر آن فشرد … آناسیمیونونا دست خود را واپس کشید اما کار از کار گذشته بود. لب‌های آن دو، با بوسه‌ای به هم آمده بودند. و این پیشامد، به گونه‌ای ناخودآگاه رخ داده بود. از پی بوسه‌ی نخست، نوبت به بوسه‌ی دوم و سپس به قسم خوردن‌ها و اطمینان دادن‌ها رسید … چه لحظه‌های سعادتباری! اما در زندگی انسان فانی، چیزی به اسم سعادت مطلق،‌ وجود ندارد. معمولاً خوش‌بختی یا خود آلوده به زهر است یا چیزی از خارج، به زهر آلوده‌اش می‌کند. و این روال، شامل حال آن روز هم شد. در لحظه‌هایی که زن و مرد جوان گرم بوس و کنار بودند ناگهان صدای خنده‌ای طنین انداز شد. هر دو چشم به رودخانه دوختند و از فرط دهشت خشکشان زد: برادر آناسیمیونونا یعنی کولیای محصل تا کمر در آب ایستاده بود ــ آن دو را تماشا می‌کرد و لبخند می‌زد: 
ــ اهه! … ماچ و بوسه؟ می‌روم برای مادر جان تعریف می‌کنم. 
لاپکین که تا بناگوش سرخ شده بود زیر لب من من کنان گفت: 
ــ امیدوارم شما به عنوان یک انسان شرافتمند … زاغ سیاه کسی را چوب زدن، ن‌هایت فرومایگی است ولی باز گفتن مشاهدات، عین پستی و رذالت و دنائت است! … تصور می‌کنم شما که جوان شریف و نجیبی هستید … 
اما جوان شریف و نجیب، سخن او را قطع کرد و گفت: 
ــ یک روبل می‌گیرم و لوتان نمی‌دهم! 
لاپکین یک اسکناس یک روبلی از جیب خود در آورد و آن را به کولیا داد. پسرک اسکناس را در مشت خیس خود مچاله کرد، سوتی کشید و شناکنان دور شد. گرچه دو دلداده تنها ماندند اما هوای عشقبازی از سرشان پریده بود. 
فردای آن روز، لاپکین یک جعبه آبرنگ و یک توپ، از شهر با خود آورد و آن‌ها را به کولیا اهدا کرد. آناسیمیونونا هم قوطی‌های خالی خود را به برادرش بخشید. بعد هم بناچار یک جفت دگمه سردست را که تصویر کله‌ی درشت سگی بر آن نقش خورده بود، به او هدیه داد. از قرار معلوم، این وضع به مذاق بچه‌ی شرور، خوش آمده بود چرا که از آن روز، به طمع کسب غنایم بیشتر، دو دلداده را به زیر مراقبت دایمی خود کشید. به هر گوشه‌ای که پناه می‌بردند کولیا نیز همانجا سبز می‌شد و زاغ سیاهشان را چوب می‌زد؛ خلاصه آن که لحظه‌ای آن دو را تنها نمی‌گذاشت. لاپکین دندان قروچه می‌کرد و زیر لب می‌غرید: 
ــ پست فطرت! با این سن و سال کمش، راستی که رذل بزرگی ست! خدا می‌داند در آینده چه جانوری از آب در بیاید! 
در سراسر ماه ژوئن، کولیا روز و روزگار آن دو دلداده را سیاه کرد. مدام تهدید به لو دادن می‌کرد. سایه به سایه به تعقیبشان می‌پرداخت و مدام هدیه می‌طلبید. هر چه می‌دادند کمش بود تا آنجا که حتی روزی طلب ساعت جیبی کرد. چه می‌توانستند بکنند؟ ناچار شدند وعده‌ی خرید ساعت را هم بدهند. 
یک روز که دور میز نشسته و مشغول صرف عصرانه بودند ناگهان کولیا بلند بلند خندید و چشمکی زد و از لاپکین پرسید: 
ــ بگویم؟‌ها؟ 
لاپکین سرخ شد و بجای کلوچه، دستمال سفره را جوید. آناسیمیونونا هم شتابان از پشت میز بلند شد و دوان دوان به اتاق خود رفت. 
این وضع تا آخر ماه اوت یعنی تا روزی که سرانجام لاپکین رسماً از آناسیمیونونا خواستگاری کرد،‌ ادامه یافت. چه روز خوشی! لاپکین بعد از پایان مذاکره با والدین آنا و کسب موافقت آنان، پیش از هر کاری به باغ دوید و به جست و جوی کولیا پرداخت. همین که چشم او به کولیا افتاد، در حالی که دلش می‌خواست از شدت شوق فریاد بزند، چنگ انداخت و گوش بچه‌ی تخص را گرفت. در هیمن هنگام آنا هم که دنبال کولیا می‌گشت سر رسید و گوش دیگر او را چسبید. باید آنجا می‌بودید و لذتی را که بر چهره‌ی دو دلداده‌ی جوان نقش بسته بود تماشا می‌کردید! کولیا اشک می‌ریخت و التماس می‌کرد: 
ــ قربان آن شکلتان بروم، غلط کردم! ببخشید! دیگر نمی‌کنم! … 
تا چندین سال بعد، لاپکین و آناسیمیونونا در هر موقعیتی که دست می‌داد اعتراف می‌کردند که بالاترین لذت نفس گیری که در تمام دوران دلباختگیشان نصیبشان شده بود، همانا لحظه‌ای بود که گوش‌های آن بچه‌ی تخص را می‌کشیدند. 
نویسنده: آنتوان چخوف

کمدی «تعویض لباس» بر صحنه بود. هنرپیشه‌ای جوان و خوش بر و رو به اسم کلاودیا ماتوییونا دولسکایا کائوچوکوا که تمام وجود خود را با شور و اشتیاق به هنر مقدس بازیگری تئاتر وقف کرده بود، دوان دوان وارد رختکن خود شد، لباس مخصوص کولی‌ها را از تن در آورد تا در یک چشم به هم زدن لباس مخصوص سوارکاران را بپوشد. این بازیگر خوش قریحه از آن‌جا که مایل نبود لباسی که می‌پوشد چین و چروک اضافی داشته باشد تصمیم گرفت سراپا لخت شود و لباس سوارکاران را بر تن برهنه ــ و بقول معروف روی جامه‌ی حضرت حوا ــ بپوشد. پس لخت شد و در حالی که تنش از خنکای اتاق رختکن اندکی می‌لرزید مشغول صاف کردن چین‌های شلوارش شد. اما ناگهان صدای یک آه به گوشش رسید. چشم‌هایش از فرط تعجب گرد شدند. به دقت گوش فرا داد. صدا بار دیگر آه کشید و به نجوا گفت: 
ــ خدایا از سر گنا‌هانم بگذر … آه … 
هنرپیشه‌ی جوان حیرت زده به پیرامون خود نگریست اما هیچ چیز شبهه انگیزی ندید با وجود این از سر احتیاط تصمیم گرفت به زیر یگانه مبل رختکن یعنی کاناپه‌ای که در گوشه‌ی اتاق قرار داشت نگاهی بیفکند. و تصور می‌کنید چه دید؟ آنجا، اندام بلند یک مرد، درازکش بود. زن جوان وحشت زده واپس جهید، نیم تنه‌ی لباس اسب سواری را روی شانه‌های خود انداخت و با صدایی خفه فریاد کشید: 
ــ تو کی هستی؟ 
از زیر کاناپه زمزمه‌ای لرزان به گوش رسید: 
ــ منم … من … نترسید، من هستم … هیس! 
هنرپیشه‌ی جوان وقتی زمزمه‌ی تودماغی را که به فش‌فش روغن در ماهیتابه‌ی داغ می‌مانست شنید به آسانی به هویت مردی که زیر کاناپه مخفی شده بود پی برد. او کسی جز ایندیوکف تهیه کننده و اجاره‌دار تئاتر نبود. خانم هنرپیشه مانند گل صد تومانی سرخ شد و با لحنی آکنده از خشم گفت: 
ــ شما؟ چطور … چطور جرأت کردید؟ پیرمرد پست فطرت! پس در تمام این مدت، ‌همین جا قایم شده بودید؟ فقط همین را کم داشتم! 
ایندیوکف کله‌ی طاس خود را از زیر کاناپه بیرون آورد و فش‌فش‌کنان جواب داد: 
ــ عزیز من … عمر من! عصبانی نشوید عزیزم! مرا بکشید! فکر کنید مار هستم، زیر پایتان له‌ام کنید ولی شما را به خدا قسم می‌دهم سر و صدا راه نیندازید! من تن لخت شما را ندیدم و نمی‌بینم و دلم هم نمی‌خواهد ببینم. عزیز من،‌ خوشگل من آن‌قدر نمی‌بینم که حتی لازم نیست خودتان را بپوشانید! به حرف من پیرمرد که پا بر لب گور دارم گوش بدهید! من از ترس جان به زیر کاناپه پناه آورده‌ام! نزدیک است قالب تهی کنم! مگر نمی‌بینید که از ترس، موی سرم سیخ شده است؟ می‌دانید، پریندین شوهر گلاشا جان از مسکو برگشته و حالا تمام تئاتر را زیر پا گذاشته است و در به‌در دنبال من می‌گردد تا بکشدم. می‌ترسم! وحشتناک است! آخر گذشته از رابطه‌ای که با گلاشا جان دارم پنج هزار روبل هم به‌این قاتل جانم بدهکارم! 
ــ این حرف‌ها اصلاً به من مربوط نیست! همین الان گورتان را از اینجا گم کنید وگرنه … وگرنه خدا می‌داند که چه بلایی بر سرتان می‌آورم … پست فطرت رذل! 
ــ هیس! … عزیزم هیس! التماستان می‌کنم،‌ جلو پایتان زانو می‌زنم! چه جایی مناسب‌تر از رختکن شما؟ هر جایی که مخفی شوم حتماً پیدا می‌کند ولی جرأت نخواهد کرد به این‌جا بیاید! خواهش می‌کنم! التماستان می‌کنم! حدود دو ساعت پیش بود که دیدمش! در جریان پرده‌ی اول نمایش، پشت دکور‌ها ایستاده بودم، یک وقت دیدم که از سمت لژ به طرف صحنه می‌آید. 
خانم بازیگر وحشت زده پرسید: 
ــ پس در تمام مدت نمایش درام همین جا افتاده بودید؟ و … و هر دفعه هم که لباس عوض می‌کردم مرا دید می‌زدید؟ 
ایندیوکف گریه‌کنان جواب داد: 
ــ دارم می‌لرزم! سراپا می‌لرزم! وای مادر جان، دارم می‌لرزم! آن مردکه‌ی لعنتی می‌کشدم! پیش از این هم یک بار در نیژنی به طرف من تیراندازی کرده بود … قضیه آن‌قدر مهم بود که حتی روزنامه‌ها چاپش کردند! 
ــ آه … رفتار شما غیر قابل تحمل است! بیرون! من وقت ندارم، الان باید لباس بپوشم و روی صحنه بروم! بیرون، وگرنه … فریاد می‌کشم،‌ داد و بیداد راه می‌اندازم … چراغ رومیزی را به سرتان می‌کوبم! 
ــ هیس! … امید من … ساحل نجات من! … اگر بیرونم نکنید 50 روبل به حقوقتان اضافه می‌کنم. 50 روبل! 
هنرپیشه‌ی جوان تن برهنه‌ی خود را با لباس‌هایی که دم دستش بود پوشاند و به سمت در دوید تا هوار بکشد. ایندیوکف از زیر کاناپه بیرون خزید و چار دست و پا از پی او راه افتاد و پای زن را اندکی بالاتر از قوزک پا گرفت و هن‌هن‌کنان گفت: 
ــ 75 روبل! از اینجا بیرونم نکنید! 75 روبل به اضافه‌ی نصف درآمد تئاتر! 
ــ دروغ می‌گویید! 
ــ خدا لعنتم کند اگر دروغ بگویم! قسم می‌خورم! از زندگی‌ام خیر نبینم اگر دروغ بگویم … 75 روبل و نصف درآمد! 
هنرپیشه‌ی جوان لحظه‌ای دچار تردید شد و از در فاصله گرفت. آن‌گاه با صدایی آلوده به گریه گفت: 
ــ من که می‌دانم دروغ می‌گویید! 
ــ به خاک سیاه بنشینم اگر دروغ بگویم! خدا مرا ذلیل کند اگر دروغ بگویم! خیال کرده‌اید اینقدر رذلم! 
زن جوان سرانجام رضایت داد: 
ــ بسیار خوب … فقط قولتان را فراموش نکنید … حالا برگردید زیر کاناپه. 
ایندیوکف آه بلندی کشید و فس‌فس‌کنان و هن‌هن‌کنان به زیر کاناپه خزید. دولسکایا کائوچوکوا نیز با عجله مشغول تعویض لباس شد. از این‌که مرد غریبه‌ای زیر کاناپه‌ی اتاق رختکنش دراز کشیده است احساس وحشت و ناراحتی می‌کرد اما از درک این حقیقت که گذشتش صرفاً از عشق و علاقه‌اش به هنر مقدس بازیگری ناشی می‌شود چنان به اشتیاق آمده بود که لحظه‌ای بعد وقتی نیم تنه را از روی شانه‌هایش به زیر می‌انداخت نه تنها درشت‌گویی نکرد که هم‌دردی هم کرد: 
ــ کوزما آلکسی یویچ، عزیزم می‌ترسم لباستان کثیف شود! آخر من هر آشغالی که به دستم می‌رسد می‌چپانم زیر کاناپه! 
نمایش به پایان رسید. تماشاچیان، هنرپیشه‌ی خوش قریحه را هلهله‌کنان یازده بار به روی صحنه فرا خواندند و دسته گلی که روی روبانش نوشته شده بود: «هرگز ترکمان نکنید!» تقدیمش کردند. همین که هلهله‌ی تماشاچیان فروکش کرد زن جوان به طرف اتاق رختکن خود راه افتاد اما پشت دکور‌ها با ایندیوکف روبرو شد. تهیه کننده با موی ژولیده و لباس مچاله و غبارآلود، دست‌های خود را به هم می‌مالید و به قدری خوشحال بود که در پوستش نمی‌گنجید؛ همین‌طور که به زن جوان نزدیک می‌شد با خوشحالی گفت: 
هه هه هه! … تصورش را بکنید! … نه، پیش از هر کاری به ریش من پیر خرفت بخندید! فکرش را بکنید، یارو اصلاً پریندین نبود! هه هه هه! … مرده‌شوی ریش دراز و بورش را ببرد که پاک گیج و منگم کرده بود … آخر می‌دانید، پریندین هم ریش بور و دراز دارد … و من خنگ، یارو را عوضی گرفتم! هه هه هه … متأسفم که بی‌جهت مزاحم شما شدم، خوشگلم … 
ــ ولی قولی را که به من داده‌اید فراموش نکنید … 
ــ فراموش نکرده‌ام عزیزم،‌ عمر من … ولی یارو که پریندین نبود! قرار و مدار من و شما بر سر پریندین بود،‌ نه هر کسی … و حالا که یارو پریندین نبود دلیلی نمی‌بینم وفای به عهد کنم. البته یارو اگر خود پریندین می‌بود، وضع کاملاً فرق می‌کرد ولی می‌بینید که عوضی گرفته بودم … مردکه‌ی احمق الدنگ را بجای پریندین گرفته بودم! 
دولسکایا کائوچوکوا با لحنی آمیخته به خشم، اعتراض کرد: 
ــ رذل! رذل و بی شرم! 
ــ اگر یارو خود پریندین می‌بود شما حق داشتید متوقع باشید … ولی پریندین نبود! یارو شاید کفاش یا ببخشید خیاط بود و شما می‌فرمایید که بنده باید بابت چنین آدمی پول بدهم؟ عزیزم،‌ من آدم شرافتمندی هستم … می‌فهمید … 
و در حالی که به راه خود ادامه می‌داد، دست‌هایش را در هوا تکان داد و اضافه کرد: 
ــ باز اگر یارو خود پریندین می‌بود البته وظیفه داشتم وفای به عهد کنم ولی من چه می‌دانم یارو کی و چکاره بود! … یک مرد موبور … او که پریندین نبود!
نویسنده: آنتوان چخوف

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.