داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

مغروق

در خیابان ساحلی یک رودخانه‌ی بزرگ کشتی رو، غلغله برپاست ــ از نوع غلغله‌هایی که معمولاً در نیمروز گرم تابستانی برپا می‌شود. گرماگرم بارگیری و تخلیه‌ی کرجی‌ها و بلم‌هاست. فش فش کشتی‌های بخار و ناله و غژغژ جرثقیل‌ها و انواع فحش و ناسزا به گوش می‌رسد. 
هوا آکنده از بوی ماهی خشک و روغن قطران است … هیکلی کوتاه قد با چهره‌ای سخت پژمرده و پف کرده که کتی پاره پوره و شلواری وصله دار و راه راه به تن دارد به کارگزار شرکت کشتیرانی «شچلکوپر» که همانجا در ساحل، بر لب آب نشسته و چشم به راه صاحب بار است نزدیک می‌شود. کلاه کهنه و مندرسی با لبه‌ی طبله کرده بر سر دارد که از جای نشانش پیداست که زمانی کلاه یک کارمند دولت بوده است … کراواتش از یقه بیرون زده و بر سینه‌اش ول است … به شیوه‌ی نظامی‌ها ادای احترام می‌کند و با صدای گرفته‌اش خطاب به کارگزار می‌گوید: 
ــ سلام و درود فراوان به جناب تاجر باشی! درود عرض شد! حضرت آقا خوش ندارند یک کسی را در حال غرق شدن ببینند؟ منظورم یک مغروق است. 
کارگزار کشتیرانی می‌گوید: 
ــ کدام مغروق؟ 
ــ در واقع مغروقی در کار نیست ولی بنده می‌توانم نقش یک مغروق را ایفا کنم. بنده خودم را در آب می‌اندازم و جنابعالی از تماشای منظره‌ی غرق شدن یک آدم مستفیض می‌شوید! این نمایش بیش از آن که غم انگیز باشد، با توجه به ویژگی‌ها و جنبه‌ی خنده آورش، مسخره آمیز است … جناب تاجر باشی، حالا اجازه بفرمایید نمایش را شروع کنم! 
ــ من تاجر نیستم. 
ــ ببخشید … می‌ل پاردون (به فرانسه: هزار بار معذرت) … این روز‌ها تجار هم به لباس روشنفکر‌ها در آمده‌اند بطوری که حتی حضرت نوح هم نمی‌تواند تمیز را از ناتمیز بشناسد. حالا که جنابعالی روشنفکر تشریف دارید، چه بهتر! … زبان یکدیگر را بهتر می‌فهمیم … بنده نجیب زاده هستم … پدرم افسر ارتش بود، خود من هم برای کارمندی دولت نامزد بودم … و حالا، حضرت اجل، این خادم عالم هنر، در خدمت شماست … یک شیرجه در آب و تصویری زنده از یک مغروق! 
ــ نه، متشکرم … 
ــ اگر نگران جنبه‌ی مالی قضیه هستید باید از همین حالا خیالتان را آسوده کنم … با جنابعالی گران حساب نمی‌کنم … با چکمه دو روبل و بی چکمه فقط یک روبل … 
ــ اینقدر تفاوت چرا؟ 
ــ برای این‌که چکمه گرانترین جزء پوشاک انسان را تشکیل می‌دهد، خشک کردنش هم خیلی مشکل است؛ ergo (به فرانسه: بنابراین) اجازه می‌فرمایید کاسبی ام را شروع کنم؟ 
ــ نه جانم، من تاجر نیستم. از این جور صحنه‌های هیجان انگیز هم خوشم نمی‌آید … 
ــ هوم … اینطور استنباط می‌کنم که احتمالاً جنابعالی از کم و کیف موضوع اطلاع درستی ندارید … شما تصور می‌فرمایید که بنده قصد دارم شما را به تماشای صحنه‌های ناهنجار خشونت بار دعوت کنم اما باور بفرمایید آنچه در انتظار شماست نمایشی خنده آور و هجو آمیز است … نمایش بنده سبب آن می‌شود که لبخند بر لب بیاورید … منظره‌ی آدمی که لباس بر تن شنا می‌کند و با امواج رودخانه دست و پنجه نرم می‌کند در واقع خیلی خنده آور است! در ضمن … پول مختصری هم گیر بنده می‌آید. 
ــ بجای آن که از این نمایش‌ها راه بندازید چرا به یک کار جدی نمی‌پردازید؟ 
ــ می‌فرمایید کار؟ … کدام کار؟ شغل در شأن یک نجیب زاده را به عذر دلبستگی ام به مشروبات الکلی از بنده مضایقه می‌کنند … گمان می‌کنید انسان تا پارتی نداشته باشد می‌تواند کار پیدا کند؟ از طرف دیگر بنده هم به علت موقعیت خانوادگی ام نمی‌توانم به کار‌های معمولی از قبیل عملگی و غیره تن بدهم. 
ــ چاره‌ی مشکل شما آن است که موقعیت خانوادگی تان را فراموش کنید. 
هیکل سر خود را متکبرانه بالا می‌گیرد، پوزخندی تحویل مرد می‌دهد و می‌پرسد: 
ــ گفتید فراموشش کنم؟ جایی که حتی هیچ پرنده‌ای اصل و نسب خود را فراموش نمی‌کند توقع دارید که نجیب زاده‌ای چون من موقعیت خانوادگی‌اش را به بوته‌ی فراموشی بسپرد؟ گرچه بنده فقیر و ژنده پوش هستم ولی غر … و … ر دارم آقا! … به خون اصیلم افتخار می‌کنم! 
ــ در عجبم که غرورتان مانع آن نمی‌شود که‌این نمایش‌ها را راه بندازید … 
ــ از این بابت شرمنده ام! تذکر جنابعالی در واقع بیانگر حقیقتی تلخ است. معلوم می‌شود که مرد تحصیل کرده‌ای هستید. ولی به حرف‌های یک گناه‌کار، پیش از آن که سنگسارش کنند باید گوش بدهند … درست است که بین ما آدم‌هایی پیدا می‌شوند که عزت نفسشان را زیر پا می‌گذارند و برای خوش آمد مشتی تاجر ارقه حاضر می‌شوند به سر و کله‌ی خود خردل بمالند یا مثلاً صورتشان را در حمام با دوده سیاه کنند تا ادای شیطان را در آورده باشند و یا لباس زنانه بپوشند و هزار جور بیمزگی و جلفبازی در بیاورند اما بنده … بنده از اینگونه ادا و اطوار‌ها احتراز می‌جویم! بنده به هیچ قیمتی حاضر نیستم محض خوشایند و تفریح تاجر جماعت، به سر و کله‌ام خردل و حتی چیز‌های بهتر از خردل بمالم ولی اجرای نقش یک مغروق را زشت و ناپسند نمی‌دانم … آب ماده‌ای سیال و تمیز. غوطه در آب، جسم را پاکیزه می‌کند، نه آلوده. علم پزشکی هم مؤید نظر بنده است … در هر صورت با جنابعالی گران حساب نمی‌کنم … اجازه بفرمایید با چکمه، فقط یک روبل … 
ــ نه جانم، لازم نیست … 
ــ آخر چرا؟ 
ــ عرض کردم لازم نیست … 
ــ کاش می‌دیدید آب را چطور قورت می‌دهم و چطور غرق می‌شوم! … از این سر تا آن سر رودخانه را بگردید کسی را پیدا نمی‌کنید که بتواند بهتر از من غرق شود … وقتی قیافه‌ی مرده‌ها را به خودم می‌گیرم حتی آقایان دکتر‌ها هم به شک و شبهه می‌افتند. بسیار خوب آقا، از شما فقط 60 کوپک می‌گیرم آنهم بخاطر آن که هنوز دشت نکرده‌ام … از دیگران محال است کمتر از سه روبل بگیرم ولی از قیافه‌ی جنابعالی پیدا است که آدم خوبی هستید … بنده با دانشمند‌هایی چون شما ارزان حساب می‌کنم … 
ــ لطفاً راحتم بگذارید! 
ــ خود دانید! … صلاح خویش خسروان دانند … ولی می‌ترسم حتی به قیمت ده روبل هم نتوانید غرق شدن یک آدم را ببینید. 
سپس هیکل، همانجا در ساحل، اندکی دورترک از کارگزار می‌نشیند و جیب‌های کت و شلوار خود را فس فس کنان می‌کاود … 
ــ هوم … لعنت بر شیطان! … توتونم چه شد؟ انگار در بارانداز جاش گذاشتم … با افسری بحث سیاسی داشتم و قوطی سیگارم را در عالم عصبانیت همانجا جا گذاشتم … آخر می‌دانید این روز‌ها در انگلستان صحبت از تغییر کابینه است … مردم حرف‌های عجیب و غریبی می‌زنند! حضرت اجل، سیگار خدمتتان هست؟ 
کارگزار سیگاری به هیکل تعارف می‌کند. در همین موقع تاجر صاحب بار ــ مردی که کارگزار منتظرش بود ــ در ساحل نمایان می‌شود. هیکل شتابان از جای خود می‌جهد، سیگار را در آستین کتش پنهان می‌کند، سلام نظامی می‌دهد و با صدای گرفته‌اش می‌گوید: 
ــ سلام و درود فراوان به حضرت اجل! درود عرض شد! 
کارگزار رو می‌کند به تاجر و می‌گوید: 
ــ بالاخره آمدید؟ مدتی است منتظرتان هستم! در غیاب شما، این آدم سمج پدر مرا در آورد! با آن نمایش‌هایش دست از سر کچلم بر نمی‌دارد! پیشنهاد می‌کند 60 کوپک بگیرد و ادای آدم‌های مغروق را در بیاورد … 
ــ شصت کوپک؟ … می‌ترسم زیادت بکند داداش! مظنه‌ی شیرین اینجور کار‌ها 25 کوپک است! … همین دیروز سی تا آدم بطور دستجمعی غرق شدن مسافر‌های یک کشتی را نمایش دادند و فقط 50 کوپک گرفتند … آقا را! … شصت کوپک! من بیشتر از 30 کوپک نمی‌دهم. 
هیکل، باد به لپ‌های خود می‌اندازد و پوزخند می‌زند و می‌گوید: 
ــ 30 کوپک؟ … می‌فرمایید قیمت یک کله کلم بابت غرق شدن ؟! … خیلی چرب است آقا! … 
ــ پس فراموشش کن … حال و حوصله ات را ندارم … 
ــ باشد … امروز دشت نکرده‌ام وگرنه … فقط خواهش می‌کنم به کسی نگویید که 30 کوپک گرفته ام. 
هیکل چکمه‌ها را در می‌آورد، اخم می‌کند، چانه‌اش را متکبرانه بالا می‌گیرد، به طرف رودخانه می‌رود و ناشیانه شیرجه می‌زند … صدای سقوط جسم سنگینی به درون آب شنیده می‌شود … لحظه‌ای بعد، هیکل روی آب می‌آید، ناشیانه دست و پا می‌زند و می‌کوشد قیافه‌ی آدم‌های وحشت زده را به خود بگیرد … اما بجای وحشت از شدت سرما می‌لرزد … 
مرد تاجر فریاد می‌کشد: 
ــ غرق شو! غرق شو! چقدر شنا می‌کنی؟ … حالا دیگر غرق شو! … 
هیکل چشمکی می‌زند و بازوانش را از هم می‌گشاید و در آب غوطه ور می‌شود. همه‌ی نمایشش همین است! سپس، بعد از «غرق شدن»، از رودخانه بیرون می‌آید، 30 کوپک خود را می‌گیرد و خیس و لرزان از سرما در امتداد ساحل به راه خود ادامه می‌دهد. 
نویسنده: آنتوان چخوف

  • برچسب ها:
  • admin
https://www.dastankootah.com/?p=1932
لینک کوتاه مطلب:
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.