داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

جای خالی

فکر کرد:
«خودشه. صداش از راهرو می‌یاد. باز مثل همیشه گوله‌های برف چسبیده به چکمه‌هاش»
– «هی مرد گنده با کفش نیای تو. بندازشون تو ایوون»
و آماده شد بگوید:
«بی زحمت اون برفا رو هم از رو کتت بت(ک*ن)!»
سوپ داغ، لباس خشک، یه ساعت تلوزیون و تعریف ماجرای روزانه. و نشستن کنارش تا خوابش بگیرد.
اما صدا فقط صدای خش‌خش برف بود و انعکاس تلالو خورشید که به اتاقش تابیده بود.
نویسنده: جنا اسمیت
مترجم: زهرا طراوتی
منبع: www.louh.com

  • برچسب ها:
  • admin
https://www.dastankootah.com/?p=1968
لینک کوتاه مطلب:
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.