داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

زن نظافتچى

من دانشجوى سال دوم بودم. یک روز سر جلسه‌ی امتحان وقتى چشمم به سؤال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سؤال این بود:
«نام کوچک زنى که محوطه‌ی دانشکده را نظافت می‌کند چیست؟»
من آن زن نظافتچى را بارها دیده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود … امّا نام کوچکش را از کجا باید می‌دانستم؟
من برگه‌ی امتحانى را تحویل دادم و سؤال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجویى از استاد سؤال کرد:
«آیا سؤال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟»
استاد گفت:
«حتماً»
و ادامه داد:
«شما در حرفه‌ی خود با آدم‌هاى بسیارى ملاقات خواهید کرد. همه‌ی آن‌ها مهم هستند و شایسته‌ی توجه و ملاحظه‌ی شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنید لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.»
من این درس را هیچ‌گاه فراموش نکرده‌ام.
نویسنده: ناشناس

  • برچسب ها:
  • admin
https://www.dastankootah.com/?p=1976
لینک کوتاه مطلب:
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.